جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان دربست تا عاشقی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دربست تا عاشقی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دربست تا عاشقی اندروید pdf
1.gif نام کتاب رمان : دربست تا عاشقی
1.gif نام نویسنده : marii72 ماری
1.gifحجم رمان دربست تا عاشقی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان دربست تا عاشقی :
فاطمه و صدرا ، دانشجوی باستان شناسی

هردو شیطون و زبون دراز
با این تفاوت که فاطمه یه دختر چادری و محجبس و شیطون
اما ….
صدرا یه پسر ازاد و با هردختری گرم میگیره و شیطون..

از طرف دانشگاه راهی سفر فرهنگی و تحقیقی میشن که ….
این دوتا از قطار جا میمونن و ….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از marii72 ماری دربست تا عاشقی

درحالی که برای خودم اواز میخوندم و از خجالت اعتماد به نفسم درمیومدم از اتاق زدم بیرون من : ننم دختری که شاههه ندااارهههه …. صورتی داره که ماااه ندااارههه … به کس کسونش نمیییدههههه …. به همه کسونش نمیدهههههه … با دیدن بابا دستامو باال بردم و بلند و پرانرژی گفتم : سالم بر پدر گراااامممم بابا : علیکم سالم دختر خلممممممم با اخم گفتم : من خلم ؟؟؟ بابا : اوممم …. االن که فکر میکنم میبینم چل هم هستی با دلخولی و لب و لوچه اویزون گفتم : دو ساعته دارم به خودم اعتماد به نفس میدم بعد شما میای میزنی به حالم دماغمو کشید و گفت : د همین میگم خلی دیگه من : چه خل باشم ,چه چل باشم , دختر شمام گوشمو کشید و گفت : االن یعنی من خل و چلم ؟؟؟؟ .. همونطور که با گوشم کشیده میشدم باال گفتم : ااای ای … من کی اینو گفتم اخه ؟ …. ااایییی گوشمممممم …. مامانننننن تا مامان رو صدا کردم ولم کرد و گفت : خب دخترم دیگه چه خبر ؟ ای من فدای بابای زن ذلیلم که عین موش از فیل میترسه ۳ + موش از فیل میترسه یا فیل از موش ؟ :|| اصل نیت وجدان عزیزم لپ تپلی بابا رو ب*و*سیدم که … مامان : باز تو از شوهر من اویزون شدی ؟ … چی از جونش میخوای اخه ؟ از بابا جدا شدم و گفتم : ووویییی صاحابش اومد دستمو گذاشتم تو جیب شلوارم و سوت زنان از کنار مامان رد شدم و انگار نه انگاز من شوهر عزیزتر از دخترشو میب*و*سیدم … سه تایی دور میز نشستیم و مشغول صبحونه شدیم . تند تند صبحانمو خوردم و بلند شدم و درحالی لقمه اخرمو با ته مونده چایی شیرینم قورت میدادم گفتم : من برم که امروز روز اول دانشگاه مامان : حاال اروم صبحونتو بخور … اینطوری که خفه میشی جنازتو باید ببریم کشته مرده این مادر با احساسم بودم :)) تندی لباسامو پوشیدم و چادر خوشگل اتو کشیدمو هم سرم کردم و کیفمم برداشتم و .. بابای اتاقممممم درحالی که جلو در کفشمو میپوشیدم بلند گفتم : من دارم میرم , شلوغی نکنید , درم رو کسی باز نکنیدهاااا … گرگ میاد میخوردتون بابا : تو مارو نخوری گرگ نمیخوره

دانلود رمان دربست تا عاشقی

من : نترس گرگ میدونه چه گوه… هیییععععععععع خاااااککککک تووو سرممممممممم سرمو بلند کردم دیدم بابا دست به سینه وایستاده و نگاهم میکنه بلند شدم و گفتم : چیزه … میدونی بابا … منظورم این بود که … بابا : نه همون که خودت داشتی میگفتی … سرشو با تاسف تکون داد و گفت : منو باش میخواستم ماشینمو بدم بهت … نوچ نوچ ذوق زده گفتم : جوووون مننننننننن بابا : نه دیگه … ما رو گرگ هم نمیخوره … برو خداحافظ خودمو مظلوم کردم و گفتم : بهبهشید دیه … بابا : قیافتو اونجور نکن , خر اقا خدا بیامرزم یادم میفته ||: من : راستشو بگو بابا … از کدوم جوب پیدام کردی ؟ بابا کمی فکر کرد و گفت : یادم جوب نبود … تو یه پاکت زباله بودی ۵ من : باااابااااااااااا با جیغم خندید و گفت : ها , تا تو باشی دیگه از اون حرفا نزنی … حاالم اینو بگیر و برو که دیرت شد سوییچ رو از دستش قاپیدم و یه ماچ خوشگلم از لپش گرفتم و زدم بیرون تا دانشگاه راه زیادی نبود و سر بیست دقیقه رسیدم دانشجوی ترم چهار باستان شناسی بودم و عاااااشق رشتم به نظر خودم هیجان داشت اونقدر حال میده وقتی بری اردو و تحقیق و اینا ترم پیش یعنی ترم سه رو پاس کردم ررفتتتتتت یعنی فقط پاس کردما , نمره و معدل و اینا … بیخیخی ) دانشجوی نمونه 🙁 ( تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم ,تو شیشه ماشین چادرمو مرتب کردم و رفتم سمت ساختمون اصلی … اولین کالس بود , اونم با استاد صالحی یه استاد …الا… دیدی تو خیابون یکی بد رانندگی کنه میگن هوووی کی بهت گواهی نامه داد ؟؟؟ به این استاد صالحی هم باید میگفتی هووووییی کی بهت مدرک داده … باور کنید … بو جون شوما

دانلود رمان دربست تا عاشقی

رویا تو محوطه نبود و مطمنن عین ننه مرده ها تو کالس کپیده بود بچم خستس همیشه … اخه ماموریت داره شبا … ماموریت چرت و پرت گویی شبانه تو تلگرام … 😐 همین که وارد کالس شدم دیدمش … عین اهوی گوسفندنما تو خودش مچاله شده بود و خوابیده بود چندتایی از بچه ها تو کالس بودن , دوتا غریبه داشتیم که اونم حاال بعد اشنا میشدیم برای اشناها چشم و ابرو اومدم و سمت رویا رفتم اروم زدم پس کلش اونقدر اروم که با صندلی و مخش کم مونده بود بره تو زمین همه زدن زیر خنده قاه قاه قاه رویا با چشمای به خون نشسته ) اونم بخاطر بی خوابی وگرنه عصبانیت این در حد پشت چشم نازک کردن ( نگاهم کرد و گفت : خیلی خری فاطمه … خیلیییییی بلند جیغ زد : کثافط زانوم شکست …. بمیرررررری فاطییی ۷ _ الفاتحه مع صلوات … همه صدا برگشتیم یه پسر جلو در وایستاده بود و تا دید نگاهش میکنیم گفت : جنازه کو ؟ … اومدم ببرمش من : نعش کش نداشتیم که حمدا… پیدا شد کل کالس ترکید از خنده _ نعش تورو میبرم من : باهم ایشاال یکم نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که چندتایی از بچه ها با سر و صدا اومدن تو نسیم : سالمممممم چطورید برو بکس ؟؟؟ مشغول حرف با دخترها شدیم و متوجه اون پسره نشدم که کجا رفت و چی شد با اومدن استاد صالحی کالس ساکت شد . استاد : سالم به همگی ,خوبید ؟ … خوشحالم که این ترم هم با شما دوستان هستم و … و چندتا هندونه دیگه زیر بغلمون داد و برای تازه واردا از روش تدریس و این چیزا گفت که برای ما قدیمی ها چرت و پرت حساب میشد چون اصال به چیزایی که میگفت عمل نمیکرد …

دانلود رمان دربست تا عاشقی

ه قول خومون , قومپوز بود اون روز با بچه های جدید هم اشنا شدیم … اکثرا ترم سه و چهار بودیم و رده سنی هامون یکی بود اون پسره هم فهمیدم اسمش صدرا ملکی … مشنگی بود واسه خودش که نگو اخر کالس که همه خودشونو معرفی میکردن و نوبت اون شد گفت صدرا ملکی , اروم طوری که فقط خودم و رویا بشنویم گفتم صدرا خجسته دل بیشتر بهش میاش واال … بس که میخندید و خوش بود از اونجایی که خوش شانسم استاد شنید و حرفمو بلند و اینطوری ماجرای کل انداختن و بحث ما شروووع شدددد بعد از رسوندن رویا رفتم خونه بابا که نبود,و مامانم یاداشت گذاشته بود که رفته خونه ملیحه خانم که حالش بده ملیحه خانم میشد دوست بچگی مامان که خیلی باهم صمیمی بودن ,منتهی بنده خدا از همون بچگی مشکل تنفسی داشته و این مدت هم مریضش به لطف هوای تهران بدتر شده بود … بعد از عوض کردن لباسم و نمازم , ناهاری که رو گاز بود خوردم و گرفتم خوابیدم . ۴# یه هفته از شروع ترم جدید میگذشت و تو این یه هفته دوتا کالس با استاد صالحی داشتم و هر دو جلسه این پسر سعی داشت با مثال منو ضایع کنه و تیکه بندازه .. ولی خب کیه که اهمیت بده ۹ هرچی میگفت جواب درشتتر میگرفت . درسته دختر چادری و محجبه بودم اما محدودیت نداشتم ,ازاد بودم .. در عین خانم بودن زبون تند و تیزی داشتم و جانماز اب نمیکشیدم … راحت بودم . هفته دوم شروع شد با رویا مشغول حرف تو محوطه نشسته بودیم من : هی رویا … چته ؟ دمغی چیزی شده؟ رویا : نه خوبم زدم به شونش و گفتم : هی هی …. خر خودتی , بگو ببدنم چی شده وگرنه خودم مغور میامااااا خندید و گفت : خل و چل اونی که باید مغور بیاد منم نه تو کلمو خاروندم و گفتم : خو حاال .. همون … حاال بیا باال ببینم چته غمگین شد و گفت : هیچی بابا … بازم مامانم حالش بد شد نصف شبی بردم بیمارستان من : عزیزم … نگران نباش انشاهلل خوب میشن

دانلود رمان دربست تا عاشقی

 اهی کشید و گفت :میخواست خوب شه تو این سالها خوب میشد قطره اشکی رو گونش چکید که دلم گرفت رویا بهترین دوستم بود شاید ظاهرهامون بهم نمیخورد اما دالمون یکی بود رویا برعکس من که تک فرزندبودم , تو یه خانواده پر جمعیت بود … سه تا داداش و یه خواهر … خواهرش ازدواج کرده بود و شهر دیگه زندگی میکرد و برادر بزرگش هم تو عسلویه کار میکرد و دوتای دیگه هم درس میخوندن وضع مالی متوسطی داشتن اما مریضی مادرش اذیتشون میکرد رویا : پاشو بریم کالس … االن صالحی خله میاد بلند شدم و گفتم : خل پیش این فیثاغورث با این حرفم رویا پوکید از خنده و تا خود کالس خنده کنان رفت همین که وارد کالس شدیم اون پسره خجسته دل با نیش باز و ادا گفت : خواهر بسیجی اومد … از جلو نظامم خودش سالم نظامی داد که همه زدن زیر خنده پشت چشم نازک کردم و گفتم : جلبک دریایی هم نیستیا ,موندم این نمکا رو از کجا میاری صدرا : جلبک بودن بهتر از اینکه الکی خودمو مومن و خدا پرست نشون بدم ۱۱ از اول مشکلش با چادر من بود و تمام تیکه هاش برمیگشت به حجابم و من چقدر متنفر بودم از این کار من : شعورت در همین حد و بیشتر از این ازت انتظار نمیره یه تای ابروشو باال داد و گفت : شعورمو تو میسنجی ؟ من : ایمان منو تو میسنجی ؟ نزاشتم حرفی بزنه و بی تفاوت بهش رفتم سمت نسیم و تو جای همیشگیم که ردیف دوم و سمت دیوار بود , نشستم . نسیم : به دل نگیر چرت و پرت زیاد میگه من : به دل نمیگیرم چون مهم نیست ولی میدونی که جواب میدم نسیم ریز خندید و گفت : عاشق همین جواب دادناتم دختر ادامه داد : اولش که دیدمت ازت بدم میومد , دختر چادری کالس فقط تو بودی و میگفتم از اون اب کشایی اما وقتی بیشتر شناختمت دیدم نه بابا از خودمونی خندیدم و گفتم : ما اینیم دیگه جدی گفتم : میدونی مشکل خیلیا همین … هرکی چادری باشه یا ابکش یا بچه امام … ولی نه من ابکشم و نه معصوم نسیم : میدونم خواهری … تو فقط خودتی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دربست تا عاشقی : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر