جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

دانلود رمان دختری با نشان اژدها باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دختری با نشان اژدها : PDF|APK|EPUB

دختری با نشان اژدها
1.gif نام کتاب رمان : دختری با نشان اژدها
1.gif نام نویسنده : Sara.180 سارا
1.gifحجم رمان دختری با نشان اژدها : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دختری با نشان اژدها :
دختری به ظاهر معمولی ؛ اما دارای رازی پنهان ، رازی که سالهاست در گوشه ای از قلبش مخفی شده و هیچکس حتی خودش اطلاعی از اون راز نداره !!
اما روزی میرسه که حقیقت فاش میشه و این دختر شجاع رو به سرزمینی دیگه میکشونه ؛ به سرزمینی اسرار آمیز !!
در راه جدیدی که پیش روشه اتفاقات عجیبی براش پیش میاد که بعضی اوقات براش خوشایند و بعضی اوقات تلخ و دشواره !!
اون برای موفقیت در این راه از چه کسی میتونه کمک بگیره و به چه کسی میتونه اعتماد کنه!! ؟
من یه دخترم … نه یه دختر معمولی .. یه شاهزاده .. شاهزاده‌ای که هیچوقت شکست رو قبول نمیکنه … دختری مثل کوه محکم و استوار و مثل باد چابک و زرنگ … من اورینا ، الهه عناصر زمین هستم !!
داستان از زبان سوم شخص … اورینا … کِین و شخصیتهای دیگه‌ی داستان هست

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Sara.180 سارا دختری با نشان اژدها

فصل اول ** سوم شخص ** با لذت چشمانش را گشود و با لبخندی مالیم که زیبایی او را دو چندان میکرد ، دستانش را روی شکم برآمدهاش کشید و زیر لب گفت ایساتیس : آرومتر دخترکم !! سپس از روی صندلی خود که رو به منظره قصر بود برخاست و از ایوان اتاقش بیرون آمد ….. درحالی که کیف چرمیه داروهایش را به همراه شنلش بر دوشش میانداخت بلند ندیمهاش را صدا زد ایساتیس : سووووفیییی ؟؟ سووووووفییی ؟؟ سوفی در اتاق را به آرامی باز کرد و گفت : بله بانو ؟؟؟ ایساتیس : می خوام کمی قدم بزنم !! وسایل رو آماده کن … سوفی : چشم بانو … سپس چند ندیمه دیگر را صدا زد …. آنها نیز نوشیدنی و خوراکها را آماده کردند و به دنبال بانو ایساتیس به سمت باغ قصر راه افتادند … باغ قصر چنان بزرگ بود که گویی چند جنگل را در هم آمیخته بودند !! وقتی به ورودی باغ رسیدند بانو ایساتیس رو به ندیمهها گفت ایساتیس : شما اینجا بمونید ، برمیگردم !! ندیمهها هم زمان چشمی گفتند …..

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

ایساتیس نیز راه خود را به سمت باغ در پیش گرفت !! همانطور که به آرامی قدم بر میداشت با کودکش زمزمههای مادرانه سر میداد ؛ مشغول سخن گفتن بود که ناگه صدای غرشی نظرش را جلب کرد !! با نگرانی و کمی ترس به اطرافش نگاهی انداخت اما چیزی نیافت و به گمان اینکه خیاالتی شده است به راهش ادامه داد !!!! اما با دیدن سایهی بزرگ که بر رویش خیمه زده بود وحشت زده و به سرعت به پشت سرش چرخید که … با دیدن آن جانور بزرگ فقط یک جمله را بر زبان آورد ایساتیس : پروردگارا دخترمو حفظ کن !!! ۳ پدرش همیشه درباره این جانوران غول پیکر برایش افسانههایی گفته بود و او آرزو داشت ، که روزی یکی از آنها را ببیند !!! اما حاال به لکنت افتاده بود و تنها چیزی که در ذهن داشت فرزندش بود !!! ناگه اژدهای غول پیکر نزدیکش شد که او چند قدم به عقب رفت !!! آنقدر ترسیده بود که حتی توان فریاد زدن هم نداشت !!! اما حسی به او می گفت که این اژدها بیخطر است پس کمی آرامتر شد و سعی کرد با این حرفها آرامش را بر خود قالب کند !! مشغول کلنجار رفتن با خود بود ، ناگهان با صدایی که در ذهنش پیچید دوباره ترس بر او رخنه کرد و باعث شد پاهایش بی حس شود و با دردی که در ناحیه شکم داشت ، روی زمین بنشیند !!! صدا : تو کی هستی !؟ ایساتیس با وحشت بیشتری یک نگاه به اژدهای خیره و به اطراف کرد تا منبع صدا را پیدا کند که صدا دوباره گفت : صدا : دنبال چی میگردی !؟ ایساتیس طاقت نیاور و بلند فریاد زد ایساتیس : تو کی هستی چرا خودتو نشون نمیدی !؟؟ بعد از گفتن این حرف به اژدهای روبرویش خیره شد و احساس کرد که لبخندی را روی لب های اژدها دید !!!! بیشتر دقت کرد که اژدها اخمی کرد و چشمانش را با درد بست … ایساتیس که ترسش را فراموش کرده بود بلند شد و نزدیک اژدها رفت اژدها با احساس نزدیک شدن کسی چشمانش را باز کرد و به او خیره شد !! ایساتیس ترسیدو لحظهای ایستاد و دوباره به نزدیک شدنش ادامه داد و روبری اژدها با فاصلهای بسیار کم توقف کرد و شگفت زده و با لکنت گفت تـ..تو..بـ ..و..دی..که..با..من..حـ..رف..مـ.. ی..می..ز..دی !!!!؟؟؟ این دفعه اژدها لبخندی آشکارا زد و دوباره آن صدا در ذهن ایساتیس پیچید : بله ، درست فهمیدی حاال بگو کی هستی !! ایساتیس که هنوز شگفت زده بود آهسته پاسخ داد ایساتیس : من سومین ملکه سرزمین آکراساس هستم نامم ایساتیس است … تو کی هستی ؟؟ اینجا چکار میکنی !؟؟؟

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

اژدها : نام من شوارتز است … من پادشاه سرزمین پنهانه Dragons هستم …… اومده بودم تا از سرزمینهای دیگه دیدن کنم ؛ که به دست مأموران شما مورد حمله قرار گرفتم ، به شدت زخمی شدم و حاال هم نمیتونم پرواز کنم … پس از این حرف بدنش را که چند تیر در آن بود نشان داد …. ایساتیس با غم دستی بر روی زخمهای اژدها کشید که اژدها از درد غرشی سر داد ، ایساتیس پس از کمی فکر دست در کیف داروهایش برد و مرحم گل نیلوفر را بیرون کشید و بعد از کمی گشتن در بین علف و خزههای جنگل ، گیاه مورد نظر را پیدا کرده و با مرحم نیلوفر مخلوط کرد و بر زخمهای اژدها گذاشت و با آب رودخانه زخم را شست و شو داد و دوباره مرحم را روی زخم گذاشت !! چندبار این کار را تکرار کرد که در بهت و ناباوری شوارتز زخمها کمکم محو شدند و التیام یافتند !! شوارتز با شگفتی به داروی در دست ایساتیس نگاهی کرد و باز هم در ذهن ایساتیس پرسید شوارتز : این دیگه چی بود ؟؟؟ ایساتیس با لبخند گفت : نحوه ساخت این دارو رو از پدرم یاد گرفتم !! اسم این دارو جادوی نیلوفره …. شوارتز از شگفتی خارج شد و با لبخند قدردانی گفت : از من چی میخوای ؟؟؟ چطور میتونم جبران کنم ؟؟؟ ایساتیس به فکر فرو رفت و بعد با لبخند روبه شوارتز گفت : ایساتیس : میتونی کاری کنی که دخترم سالم به دنیا بیاد ؟؟ شوارتز کمی فکر کرد و سپس گ فت : حتی اگه به قیمت جونت باشه !!؟

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

ایساتیس با اطمینان سرش را آرام به نشانه موافقت تکان داد !! شوارنز با دریافت پاسخ سر یکی از انگشتانش را برید و خون آن را با چند شیره و برگ درخت مخلوط کرد و سپس آن را روبروی ایساتیس قرار داد و به او گفت شوارتز : بدون وقت تلف کردن تا آخرش رو بخور !! ۵ ایساتیس کمی درنگ کرد و سپس کاسه معجون را از او گرفت و با کمی شک الجرعه نوشید !! پس از آن کاسه را آرام از لبانش فاصله داد و پرسشگرانه به شوارتز که به او خیره بود نگاه کرد : ایساتیس : خـ..وب..االن چه اتفاقی میافته !! شوارتز لبخندی به نگرانیه مادرانه ایساتیس زد و گفت شوارتز : نگران نباش …. این معجون به رشد دخترت کمک میکنه فقط… ایساتیس : فقط چی ؟؟!! شوارتز با همان لبخند آماده پرواز شد و در همان حال پاسخ داد : شوارتز : فقط وقتی دخترت به دنیا اومد … تو گوشش این جمله رو بگو تا اژدهاهای شهر Dragons به عنوان جانشین من به دنبال دخترت بگردن !!! ایساتیس با شگفتی به سخنان ابهام انگیز شوارتز گوش میداد تا اینکه در پایان سخنان او پرسید ایساتیس : ا .. ون .. جمـ .. له.. چ .. چیه ؟؟ بعد از گفتن این جمله آینده دختر من چی میشه ؟؟ یعنی چی که دختر من جانشین تو میشه ؟؟ مگه تو فرزندی برای جانشینی نداری ؟؟ شوارتز : سرنوشت دخترت در گروی این جمله است اگه این جمله رو نگی دخترت رو به نابودی میره !! ایساتیس : آخه چرا مگه این جمله چی داره ؟؟؟ اون جمله چیه ؟؟؟ شوارتز در همان حال که بالهایش را برای اوج گرفتن باالو پایین میبرد رو به ایساتیس گفت شوارتز : این فقط یه جمله معمولی نیست یه جادو برای حفظ فرزندته!! جادویی که روی دختر تو اثر داره چون خون من توی بدنش در جریانه ! اگه این جملهرو نگی دشمنان من وجودشو حس میکنن و برای کشتنش هر کاری که بتونن میکنن حتی اگه اون کار نابودی این سرزمین باشه ؛ یادت باشه که اون تا وقتی توی این قصره در امانه !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

 پس از آن شروع به پرواز کرد و در همان هنگام گفت شوارتز : در گوش دخترت بگو } خوشآمدی افسانه قرن { و در همان هنگام از دیدگان ایساتیس محو شد و ایساتیس در بهت و ناباوری ماند !! ******** سوفی : زود باشید بانو حالشون خوب نیست ؛ آب گرم و پارچهی تمیز بیارید … ایساتیس در خود میپیچید و با آنکه درد داشت تنها جمله شوارتز بود که در سرش میپیچید و دردش را افزون میکرد !!! سوفی : طاقت بیارید بانو پزشک تو راهه !! ایساتیس : سوفی !؟ سوفی : بله بانوی من؟! اساتیس : ســـوفـــى ، نــزار ، دخــتــرم ، از قــصــر ، بــیــــرون بــره ، نـ… از درد چشمانش را بست و در خود پیچید !! ایساتیس حالش به شدت بد بود ؛ آنچنان که نفمید پزشک کی آمد ،کی درد شدیدی زیر دلش پیچید ، چه زمانی صدای کودکش در اتاق طنین انداخت ، و در چه زمانی کودکش را در آغوش گرفت و در گوش او زمزمه کرد : * خوش آمدی افسانه قرن * و درد طاقت فرسایی در تمام بدنش پیچید که نالهای سر داد و دیگر هیچ … ******** به شدت قدم بر می داشت و با اسطراب آشکاری دستانش را مشت میکرد !!! به در اتاق ایساتیس رسید و در را با عجله باز کرد و با بدترین اتفاق زندگیاش روبرو شد !!! ایساتیس به طور وحشتناکی میلرزید و خون باال میآورد ؛ بعد از مدتی بطور ناگهانی بدن ایساتیس بیحال روی تخت افتاد !!! همهجا را سکوت فرا گرفته بود آدریانوس به بدن بیجان همسر زیبایش مینگریست !!! ۷ ندیمهها یکی پس از دیگری به خود میآمدند و بانو ایساتیس را صدا می زدند اما پاسخی نمیشنیدند !!! از چیزی که میترسید اتفاق افتاد ؛ همسر محبوبش را از دست داده بود و این اتفاق برای همه غیرقابل باور بود !!! غمآلود و با صدایی که بغض در آن پیدا بود اما هنوز هم اقتدار و شکوه همیشگیاش را داشت گفت : آدریانوس : بانو رو با احترام تمام طی یک مراسم با شکوه به خاک بسپارید … سپس رو به سوفی کرد و با شتاب گفت : دخترم… دخترم کجاست ؟ اون سالمه ؟؟؟ سوفی لبخندی محو و سرشار از غم زد و کودک را در آغوش کشید و به سمت آدریانوس رفت … کودک را به دستانش سپرد و عقب رفت !!! آدریانوس با غم بزرگی که داشت ، پارچه را از روی صورت دخترکش برداشت که به شدت شکه شد !!! گویی خود ایساتیس را در آغوش داشت ؛ چهرهی دخترش همانند سیبی بود که به دو نیم تقسیم شده بود ؛ به زیباییه ایساتیس و حتی از او هم زیباتر !!! همه محو کودک بودند که آدریانوس به خود آمد و گفت : آدریانوس : نام این زیباروی را } اورینا { میگذارم به معنیه الهه آسمان سپس دخترش را بعد از ب*و*سهای روی پیشانیش به سوفی سپرد و از آن اتاق خارج شد تا بیش از این در غم از دست دادن عزیزش نسوزد !! ******** ** اورینا ** – ااااه خدایا چکار کنم دارن میان ، خودت کمکم کن دوباره گیر نیافتم دیگه نزدیک دروازه اصلی بودم ؛ چهارتا سربازم وایساده بودن … داشتم نقشه میکشیدم که چجوری از دست اون چهارتا سرباز فرار کنم که یه صدایی بلند داد زد صدا : بیاین بانو اینجان !! زود باشید !! وای پیدام کردن ؛ دویدم سمت دیوار کوچیک قصر تا بتونم فرار کنم ، اما هر کاری کردم نتونستم برم باال !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

 یهدفعه چنتا سرباز دستامو گرفتن و بردنم سمت قصر پادشاه که من بهش میگم قلب جهنم !! باید خودمو برای یه توبیخ جدی آماده کنم … پادشاه : چطور به خودت اجازه دادی دستور منو نادیده بگیری !! بعد از این حرف روشو با عصبانیت به سربازا کرد و گفت : ببرینش توی اتاقش ، فقط یادت باشه اورینا اگه یکبار دیگه این اتفاق بیافته تو اتاقت زندانی میشی !! تا خواستم اعتراض کنم پادشاه از اونجا رفت… اصال این رفتارای پدرمو درک نمیکنم ؛ از همون بچگی حواسش بیش از حد به من بود !! حاال هم با سفر کردن من به کشورهای دیگه به شدت مخالفت میکنه !! سربازا دستامو گرفتن و کشون کشون بردنم سمت اتاقم و پرتم کردن تو اتاق ، برگشتم سمتشون و با لحن همیشگیم که همه ازش حساب میبرن گفتم : هــِـــی آرومتر !! سربازا دستپاچه تعظیمی کردن و بعد عذرخواهی بیرون رفتن !! عصبانی و خسته روی تخت سلطنتیم دراز کشیدم ؛ آهـــه لعنت به این شانس من که نقشم تکمیل و حساب شده بود ؛ اصال نمی فهمم چرا اینجوری بدشانسی آوردم ! با این دفعه میشه بیستوسومین بار که خواستم فرار کنم و نشده !! داشتم نقشه جدیدمو طرح میکردم که در زده شد ، عصبی گفتم : _ بیا داخل … در باز شد و ندیمه و یه جورایی مامای من اومد داخل و بعد یه تعظیمه کوتاه گفت : بانوی من عالیجناب ساشا شمارو احضار کردن ! با تعجب نگاهش کردم ، ساشا با من چیکار داشت ؟

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

بلند شدم و بعد از تعویض لباس همراه سوفی از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق ساشا حرکت کردیم ! ۹ خوب ، اسم من اوریناس ؛ پدر من یعنی آدریانوس پادشاه سرزمین آکراساس هست که سه همسر داره ؛ اولین ملکه ، بانو آرمیس هست که دو پسر به نام های ساردین و سمارسیس دارن و دومین ملکه ، بانو مرسیا با یک پسر به نام ساشا هست !! و ملکه سوم … آآآآآآه ، ملکه سوم مادر من ، بانو ایساتیس بودن که گفته شده موقع زایمان من از دنیا رفته و هیچکس علتشو نفهمیده ؛ و منم تنها دختر پادشاه آدریانوس هستم ! از فکر اومدم بیرون ، به اتاق ساشا رسیدیم ؛ سوفی در زد و اجازه ورود خواست ؛ ساشا اجازه ورود داد و من رفتم داخل ، بعد از تعظیم کوتاهی روی صندلی سلطنتی نشستم ! ساشا با لبخند گفت : سالم خواهر کوچکتر ، شنیدم بازم میخواستی فرار کنی اما دستگیر شدی ! بعد از این حرف شروع کرد به خندیدن ؛ اما من همچنان با صورتی بیتفاوت خیره شده بودم بهش ! بعد از مدتی که به این جملهی بیمزه خندید برگشت سمت من و گفت : ساشا : اونطوری به من نگاه نکن ، خوب من حاشیه چینی نمیکنم و یک راست اصل ماجرا رو بهت میگم ! نفس عمیقی کشید و گفت : می خوام کمکت کنم فرار کنی ! با بهت بهش خیره شدم که با لبخند مهربونی گفت : درست شنیدی من همونطور که خودت خواستی بهت کمک میکنم ! از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم ! چند وقت پیش از ساشا درخواست کمک کردم که قبول نکرد ولی حاال نمیدونم چرا میخواد کمکم کنه ! با تعجب فکرمو به زبون آوردم : چرا میخوای کمکم کنی ؟! ساشا : منم مثل تو خیلی دوست داشتم سفر کنم ؛ اما مادرم از وقتی فهمیده چه قصدی دارم برام محافظ گذاشته چون فک میکنه ملکه اول برام نقشه کشیده که منو از بین ببره ؛ خودت که دیدی پشت در چنتا سرباز بود ؛ سفر به سرزمینهای دیگه برای من یه آرزو شده اما نمیخوام برای تو هم آرزو و حسرت شه ، پس کمکت میکنم ! ساشا همیشه بهترین برادرم بودو هست از همون بچگی حمایتم میکرد حتی تمام فنون مبارزه رو بهم یاد داد تا بتونم از خودم محافظت کنم !

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

 با خوشحالی گفتم : کی حرکت میکنیم ؟ ساشا به این خوشحالی من لبخندی زد و گفت : ساشا : همین امشب ! *********** _ مطمئنی امشب میتونم از اینجا برم ؟ پدر گفته اگه یکبار دیگه در حال فرار دستگیرم کنن توی اتاقم زندانی میشم !! ساشا : آره از همه چیز مطمئنم ؛ من از وقتی که ازم کمک خواستی مشغول طرح این نقشه شدم !! دیگه سوالی نپرسیدم و پشت سر ساشا حرکت میکردم که یهدفعه ساشا به سرعت دستشو روی دهنم گذاشت و منو پشت ستون حول داد !! با تعجب نگاهش میکردم که با صدای آرومی گفت : ساشا : چنتا نگهبان از راهرو رد میشدن ، دنبالم بیا !! _ آها ، راستی ساشا نگهبانایی که کشیکتو میدادن چیکار کردی ؟ ساشا : دستبهسرشون کردم ؛ حاال هم بدون سوال پرسیدن دنبالم بیا !! بعد از پشت سر گذاشتن موانع که شامل سربازا ، دیوار ، باغ و … بود بالخره به دیوار بلند و اصلیه قصر رسیدیم !! ساشا برام قلّاب گرفت که از دیوار برم باال ؛ پای راستمو گذاشتم روی دستاش و بعد هردوی پاهامو گذاشتم روی شونههاش و به سختی خودمو کشیدم باالی دیوار ؛ برگشتم که کمکش کنم بیاد باال که دیدم داره با لبخند نگام میکنه ؛ بهش گفتم : _ بیا دیگه !! ساشا : از اینجا به بعدشو باید خودت تنهایی بری ؛ همین راهو برو تا برسی به شهر ، سمت راستت یه خونه خرابست ، کنار اون خونه دوست من هُرمُس منتظرته تو رو تا مرز پایتخت همراهی میکنه !! _ ساشا تو هم با من بیا حاال که تونستی محافظارو دستبهسر کنی و مانعی سر راهت نیست ، پس بیا تا با هم به این سفر بریم !! ۱۱ ساشا : فک کردی تا بحال بخاطر محافظا فرار نکردم ؛ فرار نکردم چون نمیخواستم ناراحتی مادرمو ببینم ، فرار نکردم چون نمیخواستم امید مادرمو ناامید کنم !! یه لبخند قشنگ زد و گفت : برو خواهر کوچکتر ، برات آرزوی موفقیت میکنم ؛ مواظب خودت باش ، امیدوارم به همهی آرزوهات برسی ؛ برو ، برو تا کسی نیومده !! با چشمای به اشک نشسته گفتم : واقعا از کمکت ممنونم ، این لطفتو هرگز فراموش نمیکنم !! ساشا با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفت : برو ، بروووووو اورینا !! آخرین نگاهمو بهش انداختم و از روی دیوار پریدم و با چشمایی که هرلحظه تار تر میشد به سرعت دویدم و یک لحظه هم به پشت سرم نگاه نکردم !! ********* ** سوم شخص **

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

در کوچه های شهر با حراس قدم برمیداشت ، چهرهی این شهر برایش ناآشنا بود !! به همان خانه متروکه رسید ؛ نگاهش را حول خانه چرخاند و سایهای را دید ، ب ا قدمهایی استوار به سمتش رفت و با شک پرسید : هُرمُس ؟؟ سایه آهسته جلو آمد و چهره مردی نمایان شد ؛ بالبخند مقابل اورینا ایستاد و بعد از تعظیم کوتاهی گفت : درسته بانوی من ، هرمس هستم و شمارو تا مرز همراهی میکنم !! هردو بعد از آشنایی به راه افتادند و در سکوت قدم برمیداشتند !! به ناگه چیزی در ذهن اورینا جرقه زد و از هرمس پرسید : شبا از مرز به شدت مراقبت میشه چجوری میخوایم از اونجا رد بشیم ؟؟ هرمس همانطور که حواسش را به اطراف داده بود که دزد و راهزن و… وجود نداشته باشد پاسخ داد : بله بانوی من ، اما من و جناب ساشا از قبل نقشهای برای عبور از مرض کشیدیم !! اورینا با اعتراض گفت : دیگه به من نگو بانو ، ما االن باهم دوستیم و همسفر ، من تورو هرمس صدامیزنم و تو هم منو اورینا صدا بزن ، باشه ؟؟ هرمس ایستاد و نگاه خیرهاش را به اورینا انداخت و گفت : بله بانـ…. نه نه ا..او..اورینا ، باشه اورینا !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

بعد از این حرف هردو لبخندی به هم زدند و به راه افتادند !! *********** ** اورینا ** داشتیم تو سوکوت راه میرفتیم که یهدفه دو مرد با لباسای سیاه و بدنهای ورزیده جلومونو گرفتن ؛ هرمس به سرعت شمشیرشو از غالف کشید بیرون و با صدای بلند و تحدیدآمیزی گفت : شما کی هستین ، از سر راه برید کنار ! اما اون دوتا مرد بدون هیچ توجهی شمشیراشونو به سمت ما گرفته بودن و جلو میومدن ؛ ماهم داشتیم عقبعقب میرفتیم که یکی از اون مردا به سرعت به سمت هرمس رفت و باهم گالویز شدن ! اون یکی هم به طرف من دوید که من هم شروع کردم خالف جهتی که اون میومد دویدن ؛ هراز گاهی به پشت سر نگاه میکردم و میدیدم که داره دنبالم میاد ! همینطور میدویدم که رسیدم به یه اسلحه سازی رفتم و پشت یه میز آهنی قایم شدم ، اون مردم اومد داخل اسلحه سازی و همونطور که آرومآروم قدم برمیداشت گفت : بیا بیرون دختر کوچولو باهات کاری ندارم ! صدای خیلی وحشتناکی داشت انگار که چندنفر همزمان حرف میزدن ! داشت میومد به سمت میز که یه شمشیر از روی قفسه چوبی برداشتم و به سرعت بلند شدم ؛ منو دید و اومد به طرفم شمشیرشو آورد باال و ظربه محکمی به شمشیرم وارد کرد که کمی به عقب پرت شدم ، میخواست یه ظربه دیگه بزنه که با یه چرخش ظربشو مهار کردم ! باهم مبارزه میکردیم ؛ یهدفعه زیر پام خالی شد و با کمر زمین افتادم و شمشیرم چند قدم دورتر از خودم زمین افتاد ! درد بدی تو کمرم احساس میکردم ؛ مرد شمشیرشو برد باال تا تو قل*ب*م فرو کنه ؛ همین که خواست شمشیرشو بیاره پایین ، جسمی اونو به طرف اسلحههای ساخته شده پرتاب کرد ! شمشیرمو از روی زمین برداشتم و با درد بدی که تو کمرم داشتم به سمت اون مرد حرکت کردم و در کمال تعجب دیدم که یه شمشیر توی قل*ب*ش فرو رفته !

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

۱۳ داشتم با تعجب به جنازه روبروم نگاه میکردم و تو فکر این بودم که چه اتفاقی افتاده ، که هرمس سراسیمه و با بازوی زخمی وارد اسلحه خونه شد و همونطور که به جنازه نگاه میکرد خطاب به من گفت : سالمی ؟ _ آ..آره ، آره ،.خوبم ! هرمس دستمو گرفت و همینجور که به سمت در خروجی میرفت گفت : بیا بریم ؛ باید هرچی سریعتر خودمونو به مرز برسونیم ! *********** پشت سر هرمس میرفتم اما ذهنم درگیر اون اتفاق بود ؛ هنوزم نمیدونم چهکسی یا چهچیزی بود که اون مردو حول داد ! داشتم توی ذهنم دنبال جواب میگشتم که هرمس گفت : رسیدیم ! یه نگاه به هرمس انداختم و بعد به روبروم نگاه کردم که دروازه و دیوار بزرگ مرز رو دیدم و رو به هرمس گفتم : خوب حاال چیکار کنیم ؟ هرمس : دنبالم بیا ! اینو گفت و جلوتر از من حرکت کرد ؛ دنبالش رفتم ! انقدر رفتیم جلو که رسیدیم به دیوار مرز که حدود ده تا یازده متر بود ! کنار دیوار حرکت میکردیم ؛ هرمس یهدفعه ایستاد و رو به من گفت : اینجاست ! و بعد شروع کرد به دست کشیدن روی زمین ، چیزیرو پیدا کرد و به طرف باال کشید ، که یه تونل تاریک معلوم شد ! هرمس روبه من کرد و گفت : این تونل به دستور جناب ساشا حفر و استتار شده و انتهاش به اونطرف دیوار مرز میرسه ، از اینجا بعد من ازت جدا میشم ! نگاهمو از تونل تاریک گرفتم و به هرمس رسوندم و گفتم : فقط میتونم بگم ممنونم دوست من ! بعد از این حرف لبخندی بهش زدم که اونم متقابالً همینکارو کرد و گفت : خوشحالم که تونستم بهت کمک کنم ؛ مواظب خودت باش بیرون قصر خیلی خطرناکه و احتمال بروز هر حادثهای هست مثل همین راهزنا که امشب به ما حمله کردن ، امیدوارم به هر چی که میخوای برسی و سالم به سرزمینت برگردی !

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

 بعد از این حرفش با لبخندی که از اول روی لبهاش بود ادامه داد : خوب بهتره تا کسی نیومده زودتر بری ! با دلتنگی به قلعه که حتی از این فاصلهی دور هم پیدا بود نگاه کردم رومو ازش گرفتم و لبهی تونل نشستمو شروع کردم آروم و با احتیاط پایین رفتن ؛ وقتی پام به کف تونل رسید به اطراف نگاه کردم که یه مشعل و یه جام حاویه آتش روشن که به دیوار نسب شده بود رو دیدم ! مشعلو روشن کردم وبه ب اال نگاه کردم و هرمس رو دیدم که به من نگاه میکرد ؛ داد زدم : ممنونم هرمس ، خوشحالم که دوستی مثل تو پیدا کردم ، خدانگهدار! هرمس : خدانگهدار ، بانو اورینا ! بعد از این حرف دریچهرو بست و رفت ؛ منم رومو از دریچه بسته شده گرفتمو با قدمهای محکم براه افتادم ! ********** ** سوم شخص ** دستانش را پشت سرش به هم قالب کرد و نگاهش را از گوی سحرآمیزش که اورینا را نشان میداد گرفت و گفت : بالخره پیدات کردم !! بلند فریاد زد : دابااا ، داباااااااااااا ! دابا سراسیمه وارد اتاق شد و گفت : بله جناب حارِث !؟ حارِث : کِین رو بیار اینجا ! دابا : چشم سرورم ! دابا بعد از تعظیمی از اتاق بیرون رفت و حارث مجدداً به گوی و اورینا چشم دوخت ! کِین : با من کاری داشتید جناب حارث ؟ حارث نگاهش را به کین رساند و گفت : بالخره خودشو نشون داد ، میدونی که باید چیکار کنی ؟ کین : بله ، آلیجناب !! سپس غرّش کنان به گرگ عظیم الجثهای تبدیل شد و زوزه کشان از قصر بیرون رفت! ۱۵ حارث با پوزخند روی لبانش همانطور که به گوی خیره بود فریاد زد : تـــــــــــــو مــــــــــالـــــــه مــــــــنــــــی !! ********** **اورینا** به انتهای تونل رسیدم ، مشعلو توی دیوار جاسازی کردم و شروع کردم به باال رفتن !! دیواره رو محکمتر گرفتم و با دست راستم دریچرو حول دادم ؛ خودمو کشیدم بیرون ، دریچهرو بستم و نفس زنان روی کمر دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

_ مادر ، منو میبینی مگه نه ؟ آهــه ، کمکم کن ؛ کمکم کن تا بتونم این سفرو با موفقیت به انتهاش برسونم !! تو افکارم قوطهور بودم که یه صدایی بلند داد زد : هِـــی تو کی هستی ؟؟ با عجله از جام بلند شدمو به پشت سرم نگاه کردم ؛ پنجتا نگهبان با مشعل و نیزه و شمشیر و…. به سمت من میدویدن !! منم شروع کردم با تموم سرعت دیویدن ؛ به پشت سرم نگاه کردم اونا همچنان داشتن دنبالم میومدن !! از دور یه شهر دیدمو راهمو به اون سمت تغییر دادم !! توی کوچههای پُر پیچ و خم در حال دویدن بودم که یه دفعه دستی جلوی دهنمو گرفت و منو کشید توی یه خونه !! از الی در باز دیدم که همون لحظه سربازا از بغل خونه گذشتن ؛ دستی که روی دهنم بودو برداشتم و سریع به عقب برگشتم و خنجر کوچیکی که همیشه همراهم بود رو گرفتم جلوم !! محیط خونه تاریک بود برا همین نمیتونستم درست ببینم ، بیشتر دقت کردم که چهره یه مردو دیدم !! دستشو گذاشت روی خنجرو آروم آوردش پایین ، کمی اومد جلوتر که نور ماه افتاد رو صورتش و تونستم چهرشو ببینم !! قد بلند ، اندام درشت و ورزیده و موهای لَخت و قهوهای که بلندیش تا شونههاش میرسید ؛ رنگ چشماش خیلی عجیب بود تا بحال همچین چشمایی ندیده بودم درست مثل دوتا زمُرّد ؛ مخلوطی از زرد و سبز !! به چشماش که تو اون تاریکی برق میزدن خیره شدم و گفتم : تو کی هستی !؟

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

اونم به چشمام خیره شد و با صدای آرومی گفت : کِینوایز ، اومدم کمکت کنم !! وقتی حرف میزد به دندوناش نگاه کردم ؛ دندونای نیشش بلند و تیز بود !! با تعجب گفتم : تو چی هستی ؛ چرا دندونا و چشمات اینطورین ؟؟ همون لحظه صدای نیزهها و شمشیرای نگهبانا که میدویدن اومد ؛ یکیشون داد زد : باید همین اطراف باشه ، همهجارو خوب بگردید !! دوباره به کین نگاه کردم که سرش به سمت پنجره بود و داشت بیرونو نگاه میکرد ؛ چشمم افتاد به گوشاش و با ناباوری زمزمه کردم : تـ… تو… گـ…گر… گرگی !؟ نیم نگاهی به من انداخت و گفت : نه یه گرگ کامل یه اِسکایرجَکِر یعنی موجودی آمیخته شده از گرگ و انسان ؛ برای همین چشمایی به رنگ چشمای گرگ و دندونایی به تیزی دندونای گرگ و گوشایی به بزرگی و بلندیه گرگ دارم !! با بهت بهش نگاه کردم و به نشونه فهمیدن سرمو تکون دادم و گفتم : من خیلی سؤاال دارم که میخوام ازت بپرسم !! کین : حاال وقتش نیست ، بزار ازینجا بریم بیرون بعد هر سوالی داشتی بپرس !! دیگه نزدیکای صبح بود و چشمام داشت سنگین میشد که کین گفت : دیگه خطری نیست ، بریم !! در خونرو باز کرد و آروم رفت بیرون منم پشت سرش میرفتم ؛ مردم کم و بیش از کنارمون رد میشدن و نگاه متعجبشونو اول به کین و بعد به من مینداختن و سریع از اونجا دور میشدن !! از شهر ژوپن خارج شدیم و رسیدیم به جنگل ، نگاه خوابآلودم رو به کین رسوندم که داشت بدون خستگی از بین درختا رد میشد و با صدای ضعیفی گفتم : هِی کین چندقیقه صبر کن !! ایستاد و سرشو برگردوند سمت من و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟ خودمو انداختم کنار یه درخت و نفس زنان گفتم : خسته شدم از شب پیش تاحاال یا دارم میدوم و یا دارم راه میرم ، االن چشمام داره از بیخوابی میسوزه ، همینجا یکم استراحت کنیم ؟! کین راه رفترو برگشت و گفت : باشه ، استراحت میکنیم !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

با خیال راحت دراز کشیدم و چشمامو بستم ؛ اما با یادآوری چیزی چشمامو به سرعت باز کردم و رو به کین گفتم : میخوام همه چیرو بدونم !! کین که به زمین خیره بود نگاهشو به من رسوند و گفت : چیرو میخوای بدونی ؟؟ تو جام نشستم و گفتم : اینکه تو کی هستی ، منو از کجا میشناسی که میخوای کمکم کنی ، برای چه کسی کار میکنی و االن داری منو کجا میبری ؟؟ کین : همونطور که گفتم من کِینوایز و یه اِسکایرجَکِر هستم ، اینکه تورو از کجا میشناسم و چرا میخوام کمکت کنم و درباره اینکه برای چه کسی هم کار میکنم نمیتونم چیزی بهت بگم ، االنم دارم تورو به سرزمین آپُلُن میبرم !! با اعتراض گفتم : ولی تو به نصف سؤاالی من جواب ندادی ؛ اصال آپلن کجاست ؟! و با عصبانیت ادامه دادم : تا وقتی به سواالم جواب درست و حسابی ندی امکان نداره دنبالت بیام !! با عصبانیت نگام کرد که یه لحظه ترسیدم ؛ بلند شد و اومد روبروم ، خم شد رومو گفت : ببین منم دلم نمیخواد که با دختر زبون درازی مثل تو همسفر باشم و جونمو بخاطرت به خطر بندازم تا ازت محافظت کنم ، تنها دلیلی که دارم چیزیه که به خودم مربوطه و نمیتونم برات توضیح بدم ؛ تو هم توی انتخاب آزادی میتونی دنبال من بیای و جون خودتو تظمین کنی و یا میتونی تنها بری تا به دست سربازا دستگیر بشی و دوباره به اون قلعه برگردی !! بعد از اینکه حرف اش تموم شد ، کنار همون درخت نشست ؛ یه تکه چوب برداشت و شروع کرد با چاقو پوستشو کندن !! آب دهنمو بزور قورت دادم و دوباره دراز کشیدم و ساق دست راستمو گذاشتم روی چشمام و با فکری مشغول به خواب رفتم !! ************* ** سوم شخص ** به قدری تند میدوید که در سینهاش احساس سوزش میکرد !! به پشت سرش نگاه کرد ، هنوز هم به دنبالش میآمدند ؛ صداهای وحشتناکشان را میشنید که به او میگفتند بایستد !! سرعتش را بیشتر کرد ؛ به ناگه پایش به ریشهای گیر کرد و با شتاب به زمین برخورد کرد !!

دانلود رمان دختری با نشان اژدها

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دختری با نشان اژدها : PDF|APK|EPUB  

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. asal گفت:

    سلام ممنون از رمان زیبات عکس شخصیت هایت را کجا میشه دید ممنون

  2. Sara.180 گفت:

    سلام عسل جان
    ممنون از نظرت
    برای دیدن عکسها به این ایدی تلگرام تلگرام بیا
    Sara180

ارسال دیدگاه کاربر