جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان خودکشی عاشقانه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب خودکشی عاشقانه : PDF|APK|EPUB


1.gif نام کتاب رمان : خودکشی عاشقانه
1.gif نام نویسنده : hurieh حوریه
1.gifحجم رمان خودکشی عاشقانه : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان خودکشی عاشقانه :
حسنا دختریه که از اول زندگی توی ناز و نعمت بوده اما دنیاس دیگه چرخ زمونه می چرخه
و حسنا زندگیش از عرش به فرش می رسه و کلا مجبور می شه رو پای خودش بایسته (ایول دختر!)
تو همه ی سالهای زندگیش کم نمی آره اما با یه کار باباش صبرش تموم می شه و دست به خودکشی می زنه اما تازه ماجرا شروع می شه….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از hurieh حوریه خودکشی عاشقانه

بسم خدایی که عاشق بنده هاشه +خدایا منو ببخش … )بعد فریاد زدم( منو ببخششششششش من خیلی دوست دارم اینو فقط خودت می دونی چشم هام رو بستم تا سیاهی نره و سریع راحت شم یه قدم برداشتم ولی بدنم بدجوری می لرزید خیلی می ترسیدم خیلی + هی حُسنا خر نشو تو تصمیمت رو گرفتی پس عملیش کن تو رو خدا کم نیار ! یه قدم دیگه برداشتم قلبم تو سینه ام تند تند باال و پایین می رفت تمام بدنم یخ کرده بود خیلی ترسیده بودم مطمئن بودم یه قدم دیگه بردارم راحت می شم بعد کلی کلنجار قدم بعدی رو برداشتم و احساس معلق بودن کردم ترسیدم چشم هام رو باز کنم اما از ترس چیزی حس نمی کردم جز اینکه یه گرمای لذت بخشی دورم گرفته شد حتما آتیش جهنم بود که از االن به سراغم اومده بود ! می دونستم گناه کبیره می کنم اما فقط خدا می دونست که چرا مجبور شدم این کار رو بکنم اما باور کنید ته دلم امیدی برای بخشش خدا وجود داشت .

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

چشم هام رو با گرمای مطبوعی که در اطرافم بود باز کردم خیلی وقت بود این گرما رو حس نکرده بودم و به این ارومی نخوابیده بودم روی تختی که بودم جا به جا شدم یکم فکر کردم تا یادم بیاد چی شده! +االن باور کنم تو بهشتم؟ مگه نمی گفتن جای ادمای این طوری تو جهنمه؟! می گم خدا جون دمت گرم خیلی حال کردم وااااای حسنا از شر همه جیز اون دنیای فکستنی راحت شدی از اولشم خر بودی پاشدی رفتی تو دنیا چی کار؟ ای کاش مامان همون دو ماهگی تصمیمش رو عملی می کرد و سقطتت می کرد ببین جهنمش به این باکالسی و خوشگلیه چه برسه به بهشتش! خدا من خیلی مخلصتم. از روی تخت بلند شدم و به اطرافم نگاهی کردم روی تخت دونفره ای خوابیده بودم که واقعا قشنگ بود سوتی زدم +به جون خودم فقط تختش خداد تومنه! حاال بریم تو کف بقیه چیزا یه میز توالت کنار تخت بود که روش پر عطر بود +ای بابا چقدر تحویلم گرفتید مرسی پس لوازم آرایشش کو؟ حاال بعدا آرزو می کنم که بفرستی بعد چشمم افتاد به کمدی که درش بسته بود به سمتش رفتم ولی نگاهم به دیوارها افتاد که با کاغذ دیواری بنفشی که طرحهای صورتی خوشرنگی داشت پوشیده شده بود +سلیقه اتو عشقه خدا جون به طرف کمد رفتم کمد بزرگی بود که یه طرف دیوار اتاق رو گرفته بود +حتما کلی لباسای خوشگل موشگل توشه با این فکر تو دلم قند اب می کردن اونم خرواری!!! از جلوی اینه رد شدم که نگاهم به خودم افتاد موهای بلند فر مشکیم که تا نزدیکای پایین کمرم بود دورم بودن و بر عکس همیشه مرتب بودن )آخه من هر وقت می خوابیدم موهام عین جنگلیا می شد!( لباس خواب زرشکی خوشرنگی تنم بود که از باال اووووف اُپن بود و تا باالی زانوهام بود ولی المصب بدجوری بهم می اومدا قد بلند و خوش هیکلم بودم خدایی ماه شده بودماااا)بابا یکم برا خودم نوشابه و دلستر و…. وا کنم !( پوستم از بلورم اون ور تر بود چشم های مشکیم که با یه خط چشم کشیدن عین چشمهای آهو می شد ابروهای کمانی ام بینی قلمی ام و لبهای خوشگلم وااااااای قربونت برم حسنا جونم چقده خوشگل شدی +خدا قربونت برم خیلی ناز شدم یه وقت پس نیوفتم برگردم تو همون دنیا؟ همین جا جام عالیه ها همین طور محو خودم شده بودم که در اتاق باز شد +حتما فرشه هاشن ایول برام صبحانه آوردن

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

اما صدای سرفه ای منو به خودم آورد بلند گفتم: آخه مگه فرشته ها هم سرفه می کنن این چیزا واسه ما آدما معنی داره چیزی جواب نداد +فرشته جونم زبونت رو موش خورده بعد ریز ریز خندیدم +نخیر قصد ندارید حرف بزنید من گفته باشم خدا جون فرشته ی ساکت نمی خوام یکی باشه هم انرژی فک خودم باشه برگشتم سمت در اتاق و با دیدنش فقط تونستم جیغ بزنم قلبم داشت می اومد تو سینه ام نفسهام با صدای کشداری باال و پایین می رفتن تازه یادم افتاد چی تنم بوده داشتم سکته می کردم پریدم و پتوی روی تخت رو دور خودم پیچیدم می گم از کی تا حاال این قدر مقید شده بودم که خودم خبر نداشتم؟! خفه بابا حاال من دو تا شوید رو می ذارم بیرون دلیلی بر این طوری گشتنم جلوی بقیه رو که نداره واال دختره حرف می زنه + ایی…ایینجا نفسی تازه کردم و به زور جمله ام رو ادامه دادم +کجاس؟ تووو… کی هس…تی؟ یه قدم بهم نزدیک شد جیغی از اون بنفشا )تقریبا بادمجونی( کشیدم +جلو نیا …. تو رو خدا جلو نیا تمام بدنم می لرزید بدنم یخ کرده بود با دیدن من از اتاق بیرون رفت و در رو بست نفس راحتی کشیدم +مگه این جا آخرت نیس؟ پس این کی بود وای خدا مرگت بده خودم بفرستمت تو قبر حسنا مرتیکه تمام وجودت رو دید خاک بر سرت بی حیا نگاهی به لباسم کردم باید عوضش می کردم از جام بلند شدم و ترسون ترسون )یکمی هم لرزون لرزون( رفتم سمت کمد و درش رو باز کردم از تعجب شاخام در نیومده بود)فک کردی االن می گم در اومده بود نه؟ هه هه نه در حال جوانه زدن بود تا آخر داستان در می آد( بر عکس تمام خیاالت من فقط لباسهای مردونه توش بودن و بوی عطر خاصی توی کمد پیچیده بود

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

+چه خوش بو! کل کمد رو وارسی کردم ولی هیچ لباس زنانه ای پیدا نکردم پس این لباسی که تنمه از کدوم گوری اومده بود؟ لباسای خودم کو؟ کالفه یکی از لباسها که احساس کردم بهم می خوره رو برداشتم آبی آسمونی بود با یه شلوار لی که بهتره توصیف نکنم با چه بدبختی محکم رو کمرم نگه اش داشتم پوشیدم روسری رو هم بی خیال من که همیشه موهام بیرونه حاال این دفعه کلش باهم بعدا با خداجون کنار می آم فعال باید بفهمم من االن زنده ام واقعا یا مردم؟! ولی خدایی عجب بوی خوبی می دادنا! خواستم از در اتاق برم بیرون که چشمم به یه عکس از همون مرتیکه بود افتاد +بی شعور تو از کجا یهو پیدات شد؟ یه عکس اسپرت تو اتلیه بود حوصله ی تجزیه و تحلیل ریخت و قیافه اش رو نداشتم که خوشگله یا نه به هر حال هر بچه ای برای پدر و مادرش جیگره دیگه! ولی بعد سریع به حرف خودم پوزخندی زدم که در مورد خودم این حرف صدق نمی کرد هر چند مادرم یه تیکه ی آسمونی بود که خدا خیلی زود ازم گرفتش اشک تو چشمام جمع شده بود ولی االن واجب تر شناسایی موقعیت خودم بود سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون با هر قدم تو خانه باورم می شد توهم زدم و هنوز توی این دنیای مردشور بردم! اخمم هر لحظه غلیظتر می شد آخه اینم شانس بود داشتم؟! خانه ی بزرگی بود از پله ها پایین رفتم +اااااااه یکم دیگه به متراژش اضافه می کردید بابا وسایل خونه همه آنتیک و مدرن و خوشگل بودن و باسلیقه چیده شده بودن ولی مدام دستم به شلواری که پام بود بود تا مبادا مشکلی برام پیش بیاد همین طور که وسط خونه ایستاده بودم و با نگاهی متفکرانه نگاه می کردم دستی روی شانه هام قرار گرفت با وحشت برگشتم خود مرتیکه اش بود که خیلی معمولی نگام می کرد دوباره ضربان قلبم باال رفت +من کجام؟ فقط نگاه می کرد بدبختی تو نگاهش هیچی هم نبود که ادم بفهمه باید چه نوع گلی به سرش بگیره نه عاشقانه)زهی خیال باطل!( بود نه استغفراهلل از اون نگاهها بود تصمیم گرفتم نترسم من که اون همه مدت تونسته بودم عین شیر ازخودم مواظبت کنم االن که دیگه کاری نداشت +لعنتی می گم من کجام؟ خیلی ریلکس سکوت کرده بود به طرفش حمله کردم که دستم رو محکم گرفت مچ دستم درد گرفته بود چقدم زورش زیاد بود +راست می گی دستمو ول کن تا نشونت بدم

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

_این جا خونه ی منه ااااااااااااااااا باالخره حرف زد خوبه الل نبود +عجب من گفتم خونه ی ملکه انگلیسه! می گم کجام یعنی بگو خونه ی کیم؟ از کی اینجام؟ همه اینا رو با داد گفتم و دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و روی مبل نشستم و منتظر شدم جوابم رو بده _نیازی نمی بینم همه چیز رو برات تعریف کنم ولی باید بدونی تو مدیون منی چچچچچچچی؟ چه غلطا من مدیون تو ام؟! +مدیون؟! با لبخند مسخره ای سر تکون داد و رو به روم نشست _دیشب اون پرتگاه حرفهای محرمانه ات با خدا باز هم بگم؟ بی شعور همه ی حرفهام رو هم شنیده بود؟!!! +بله من باید بدونم بعدش چی شد _هیچی همین طوری که داشتی خودتو پرت می کردی من گرفتمت ولی اینقدر فشارت پایین بود که غش کردی منم اوردمت خونم +تو بیجا کردی به دو دلیل اول زندگیم به خودم مربوطه بعدشم به تو چه خودتو داخل زندگی من کردی؟ دوم به چه حقی منو اوردی خونت؟ فک کردی من بی کس و کارم؟! اخم هاش رفت تو هم از جاش بلند شد و به طرفم اومد و با انگشت اشاره اش به طرفم خط و نشون کشید _اوال بی خود تو کردی و هفت …دوم بدخت دلم سوخت فقط به خاطر قسمم کمکت کردم وگرنه باید می ذاشتم بری اون ور پوستت رو سالخی کنن کدوم ور و می گفت؟! نکنه آخرت و… _سوم اگه بی کس و کار نیستی چرا اون موقع شب اونجا بودی اونم تک و تنها حتما بی صاحبی دیگه خون خونمو می خورد گریه ام گرفته بود به عمق زندگیم رسیده بود واقعا بی کس و کار بودم +خفه شو وگرنه بالیی سرت بیارم که مرغا و خروسا به حالت گریه کنن عوضی _فعال اونی که باید مواظب خودش باشه تویی نه من , من که دختر نیستم می فهمی که؟!

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 از خجالت اب شدم دلم می خواست خرخره اش رو بجوم بی شعور بی حیا ی کثافت _چیه داری فحشم می دی؟ +گمشو لیاقت فحش هم نداری به طرف اشپزخانه رفت و من سرم رو انداخته بودم پایین یه لحظه یاد لباسی که تنم بود افتادم وای چشمهام سیاهی می رفتن به سمت اشپزخانه رفتم کاردی که روی میز بود رو برداشتم و به طرفش رفتم +هوی عوضی با من که کاری نکردی؟ این قدر ادا کردن جمله ها برام سخت بود که داشتم می مردم مچ دستم رو با حرکت ماهرانه ای گرفت _االن می خواستی بگی خیلی بلدی؟ عصبی گفتم: جواب منو بده بی خاصیت _هووووشه چته رم کردی؟ مستاصل شدم با بغض گفتم: توروخدا بگو با همون اخم گفت: نه این قدر پست نیستم در ضمن اینقدرا هم تحفه نیستی تو چشمهاش نگاه کردم صداقت گفته هاش رو تاکیید کرد +پس اون لباسِ _برا یکی خریده بودم ولی مجبوری تن تو کردم لباسای خودت خونی و خاکی و پاره بودن انداختمشون دور +چرا؟ حاال من چه خاکی به سرم بریزم؟ _به من چه خود دانی دستمو ول کرد و رفت بیرون بعد صدای تلویزیون در اومد رفتم بیرون کلی من من کردم تا حرفم رو بزنم +می گم می شه…

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 وای االن در مورد من چی فکر می کنه؟ جهنم از ابروم که مهمتر نیست +می شه بری برام لباس بگیری؟ نگاهی بهم کرد _نچ +خواهش می کنم لباس ندارم باید برم _به درک به من چه +به تو چه احمق؟ تو ورداشتی لباسام رو انداختی دور _مشکل خودته +نترس پولشو می دم راستی کیفم کو؟ _دم در برو بردار به طرف در رفتم کیفم رو برداشتم و توش رو وارسی کردم همه چیز سر جاش بود کیف پولمو در اوردم فقط ۰۵ تومان توش بود رفتم سمتش گرفتم جلوش و سعی کردم از عقلم استفاده کنم +ببین من معذرت می خوام ازت عصبانی بودم یه چیزی پروندم خواهش می کنم برو یه دست لباس برام بگیر می دونم کمه ولی قول شرف می دم در اولین فرصت قرضم رو پس بدم آبروم می ره این طوری برم بیرون گشتیا می گیرنم _گفتم به من ربطی نداره کالفه نشستم رو به روش باید از قدرت زن بودنم استفاده می کردم کاری که توش به تمام معنی خنگ بودم ولی باید سعی می کردم صدام رو بغض الود کردم و صورتی معصوم به خودم گرفتم +جون من خواهشش می کنم از تو بعیده _جون تو پشیزی برام ارزش نداره برو بابا عصبانی شدم +پس غلط کردی نجاتم دادی _گفتم که به خاطر قسمم این کار رو کردم

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 با حالت ناله گفتم: تو رو خدا به خاطر قسمت این یه کار رو برام بکن اصال فکر نمی کردم راضی شه کمی فکر کرد و من هر لحظه امیدوار تر می شدم _شرط داره! با هیجان گفتم: چه شرطی؟ هرچی باشه قبوله با لحن خاصی گفت: هر چی؟ یه لحظه نگران شدم بعد به خودم دلداری دادم و گفتم: هرچی. _پس من شرطمو می گم تو نشنیده قبول کردی بعد می رم برات لباس می گیرم باشه +باشه _تو باید سه ماه تو خونه ی من بمونی ناهار و شام درست کنی خونه رو تمیز کنی هر کاری هم گفتم بکنی هر کاری می شنوی؟ وا رفتم من حتی نمی دونستم کیه حاال قبول می کردم وای که دنیا رو سرم چرخید خودم قبول کرده بودم هیچ چاره ای نداشتم می دونستم با اون وضع هم نمی تونستم برم بیرون به ناچار قبول کردم +فقط یه چیزی خیلی جدی گفت: یادم نمی اد گفته باشم هر شرطی بذاری قبول می کنم حرصم گرفت ولی دور دور اون بود +باشه حق با توئه فقط حدود هم دیگه رو رعایت می کنیم باشه؟ سری تکون داد و گفت: باشه فک کردی خیلی تحفه ای؟

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

+فک نمی کنم مطمئنم _خودشیفته +ابله _چی گفتی؟ +هی..هیچی کی می ری؟ _چی بگیرم؟ +لباس دیگه _چیز دیگه ای نمی خوای؟ +نه _االن مطمئنی یکم فکر کن منظورش رو نفهمیدم یکم که فکر کردم از خجالت سرخ شدم احمق حواسش به همه چیز هست انگار فهمید حالم دگرگون شده خندید +مرض چته؟ _هیچی من برم برای شام برام لوبیا پلو درست کن از در خونه رفت +تو روحت… یه سری فحش هم بهش دادم و عزا گرفتم که چقدر احمقانه شرطش رو قبول کردم البته برای من که بد نشد یه سه ماهی از آوارگی و در به دری درمی آم ولی عمال بدبخت شده بودم و برده اش! فک کنم تاوان گناه دیشبم بود با رفتنش و آسوده شدن خودم یه گشتی توی خونه اش زدم سری به یخچال زدم و از توی فریزر گوشت و لوبیا در اوردم و توی کابینتا دنبال برنج گشتم نیم ساعت بعد تمام مواد غذایی لوبیا پلو روی میز ناهار خوری توی آشپزخانه بود به ساعت نگاه کردم یادم افتادنماز نخونده بودم سریع وضو گرفتم و عزای پیدا کردن قبله رو گرفتم +حقته اون موقع که تو مدرسه کار با این کوفتا اسمش چی بود؟ آها قطب نما رو یاد می دادن خانم می گفت به چه درد می خوره حداقل از روی قطب نمای کیفت می تونستی قبله رو پیدا کنی

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 هیچی یه پارچه انداختم رو سرم و در هر چهار جهت نمازم رو خوندم و به فضولیم ادامه دادم رفتم طبقه ی باال ۴ تا در بود دونه دونه بازشون کردم یکیش حمام و دستشویی بود یکی همون اتاقی که من توش بودم بود و یکی دیگه اتاقی بود با یه میز بزرگ که احتماال برای کارش بود و اون یکی درش بسته بود هرچی دستگیره رو تکون دادم فایده نداشت +اشکال نداره من توی این سه ماه اساسی حالت رو می گیرم و درتو باز می کنم اتاق جون از پله ها رفتم پایین ساعت ۶ بود چشمم به ضبط افتاد روشنش کردم +نه بابا ترشی نخوره یه چی می شه ها! رفتم تو اشپزخانه و پیشبند رو تنم کردم و مشغول شدم حدود دوساعتی کارم طول کشید کارم که تموم شد در قابلمه رو گذاشتم و مشغول ظرف شستن شدم +نگاه کن دختر کامال مشخصه تو خونه داری تعطیله ها جون تو همه ی وسایالش آکه آکه می گم این ننه بابا نداره؟ چرا تنها زندگی می کنه؟ ولی هر لحظه به خریتی که کرده بودم فکر می کردم نگران تر می شدم خودم هم می دونستم یه دست لباس ارزش این شرط رو نداشت اشک تو چشمهام جمع شد چرا همیشه بدشانس بودم؟ چرا با هر کار بدی خدا زود حالم رو می گرفت؟ +خفه شو خدا حرمت داره دختره ی ابله مطمئن باش مثل همیشه مراقبته مطمئن باش با این جمله دلم خوش شد و کمی اروم شدم نمازم رو دوباره مثل قبل خوندم و نگاهی به ساعت کردم نزدیک ۹ بود +دیر کرد؟ بی خیال میز رو چیدم و روی کاناپه نشستم و مشغول تلویزیون دیدن شدم تصمیم گرفتم هر طور شده راضیش کنم یه صیغه بکنیم هرچند با این کار تمام پل های پشتم رو خراب می کردم ولی نمی تونستم سه ماه با یه مرد غریبه که معلوم نیست کیه چیه اونم این طوری زندگی کنم جواب خدا و مامان خدابیامرزم رو چی بدم؟! با بسته شدن در به خودم اومدم با یه عالمه پالستیک به سمتم اومد _سالم بلد نیستی؟ خیلی اروم سالم کردم و به طرفش رفتم پالستیک ها رو گرفتم و نشستم رو زمین همیشه عشق این بودم که به خونه می رسم همه چیزایی رو که خریدم بریزم وسط و نگاهشون کنم و اگه پوشیدنی بودن بپوشمشون از کنارم رد شد و از پله ها رفت باال دونه دونه نگاه کردم یه مانتوی کرم که خدایی خوشگل بود و معلوم بود یه علمه پولشو داده دو تا شلوار لی چند تا روسری در رنگهای مختلف جند دست لباس استین بلند و تی شرت و چند تا شلوار دیگه لباس راحتی و یه کفش اسپرت عجب ادم خاک تو سریه ها حواسش به همه چی بوده

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 +وای حاال چه جوری پول اینا رو بدم؟ همشونم که گرون اند خدایا یه جیب پرپول به لیست ارزوهام اضافه کن ولی عجب سلیقه ای داره ها بال گرفته سایزمم می دونست با اومدنش از پله ها سریع همه چیز رو جمع و جور کردم و تشکر ارومی کردم و رفتم باال تا لباسای گل و گشادم رو عوض کنم به اتاق خودش رفتم و یه لباس استین بلند صورمه ای که یقه و دم استینش سفید بود رو پوشیدم انگار برای خودم دوخته بودن خیلی بهم می اومد شلوار لی هم پام کردم و یه روسری سرم کردم بقیه وسایل رو گذاشتم تو راهرو رفتم پایین داشت تو اشپزخانه سرک می کشید +غذا حاضره نگاهی بهم کرد و نشست پشت میز منم غذا رو کشیدم و نشستم پشت میز همدیگه رو نگاه نمی کردیم مشغول خوردن بودیم _واقعا بی کس و کاری نه؟ غذا تو گلوم پرید ابله بی ادب …. لیوان اب رو بهم داد گریم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم +چه طور؟ _آخه خیلی راحت قبول کردی پیشنهادمو حتی یه زنگ هم نزدی با بغض گفتم: پدر ومادرم مردن _باید حدس می زدم تابلوئه یکم خالی بستم چون پدر بی خاصیتم هنوز هوای این شهر رو با نفساش مسموم می کرد +من هیچ کس رو ندارم تنهام ولی دور برت نداره خودم از صدتا مرد مردترم دوباره سکوت بینمون حاکم شد غذاش که تموم شد گفت: بهت نمی اومد اینقدر دست پختت خوب باشه ممنون زیر لب گفتم: تشکرهم بلدی؟! _من همه چیز بلدم

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

+مشخصه کامال _نیم ساعت دیگه یه قهوه برام بیار تو اتاق کارمم +اتاق کارت؟ _می خوای بگی تو سوراخ سمبه های این جا رو نگشتی؟ خودم رو از تک و تا ننداختم +مگه من فضولم تو دلم گفتم کم نه! میز رو جمع کردم و ظرفها رو شستم و دنبال قهوه گشتم دو تا قهوه ریختم و رفتم باال در اتاق رو زدم _بله؟ +اجازه هست آقای؟ چقدر من شوتم حتی اسمش هم نمی دونستم درواقع هیچی نمی دونستم _بیا تو در رو باز کردم و سینی رو گذاشتم رو میز و روی صندلی کنار اتاق نشستم و به اتاق نگاهی کردم که یعنی من این اتاق رو ندیدم ای بابا عجب مارموزیم من! _می تونی بری +کارت داشتم سرش رو باال گرفت +ببین من باید یه چیزایی بهت در مورد خودم بگم تو هم همین طور من حتی اسمتم نمی دونم _خب؟ +اصال تو می دونی من اسمم چیه؟ _اسمت حسنا اس حسنا ضیایی متولد ۳ مرداد ۳۳ سالته متعجب نگاش کردم نکنه من واین روانی همدیگه رو قبال دیدیم؟

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

_چیه؟ آدم ندیدی؟ +چرا بابا اینی که جلوته پس کیه آدمم دیگه _اما من اسمم فرزاده فرزاد کرمی +این اطالعاتو از کجا می دونی؟ _شناسنامه ات راست می گی چه گاگولی شده بودم من هه هه +چند سالته؟ _لزومی نمی بینم بگم داشتم از فضولی می مردم ساکت شدم و خیره بهش داشتم تخمین می زدم چند سالشه که گفت: برای رفع فضولی سرکار باید بگم ۳۹ +چه ماهی؟ _۸۱آذر یعنی یه ماه دیگه _ سواالتون تموم شد؟ +نه کالفه نگام کرد +شغلت چیه؟ _پزشکم مثل همیشه که عادت داشتم سوتی کشیدم +نه بابا اصال باورم نمی شه ولی … بهت می اد خب چرا تنها زندگی می کنی؟ _به خودم ربط داره قهوه ام رو برداشتم و نگاهی کردم بهش

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

+ترش نکن دکی جون من باید بدونم سه ماه با کی باید زندگی کنم منظورم اینه که مامان بابای تو زندن یا مثل خودمی؟ با بی حوصلگی گفت: زندن دیگه داشت صبرش لبریز می شد +من شب کجا بخوابم؟ _اینجا یا پایین +رودل نکنی می میرم که اینجا و پایین _همینی که هست شرطمونه زیر لب گفتم: مردشور خودتو و اون شرطتو ببرن _شنیدم چی گفتی +بهتر! از جام بلند شدم که یادم اومد یه چیزی رو نپرسیدم +سوال آخر از جاش بلند شد ترسیدم ولی خودمو نباختم +چته؟ روانی _درست صحبت کن +تعادل نداری وگرنه می دیدی که دارم عین ادم حرف می زنم قبله کدوم طرفه؟ _چه می دونم +چچچچی؟ _نمی دونم +تو نماز نمی خونی؟

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

_نه باید به تو جواب پس بدم؟ +نه دلم گرفت حاال باید چه جوری قبله رو پیدا می کردم _چی شد؟ کشتی هات غرق شدن؟ نگاهی کردم لبخند بدی به لب داشت +حاال …. از در اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین ناچار مشغول تلویزیون دیدن شدم اصال نفهمیدم که کی اومده بود پایین در خونه رو قفل کرد +چرا در خونه رو می بندی؟ _چون شما زنا جنستون خرابه +به پای شماها که نمی رسیم نگاهی به ساعت کردم ساعت ۸۳ بود خوابم می اومد خواستم رو کاناپه بخوابم ولی عقلم می گفت این کار حماقت محضه رفتم باال و وارد اتاق کارش شدم در رو قفل کردم +تابلو جنست شیشه خورده داره لباسام رو عوض کردم و روی زمین دراز کشیدم +صد رحمت به خونه ی بابای خاک بر سرم اینجا که بدتره حقته خودت خواستی ولی نگران نباش من این از خودراضی رو ادم می کنم از شدت خستگی خوابم برد با دیدن کابوس همیشگی ام از خواب پریدم چراغ اتاق رو روشن کردم نزدیکای اذان بود از اتاق رفتم بیرون و وضو گرفتم روسری ای سرم کردم و دوباره به چهار جهت نماز خوندم باز خوبه تو کیفم مهر داشتم نمازم که تموم شد رفتم پایین کتری رو روشن کردم و در یخچال رو باز کردم و هر چیزی که به صبحانه مربوط می شد رو در اوردم و روی میز چیندم با جوش اومدن اب چایی دم کردم و رفتم و روی کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد با تکونهای فرزاد از جام بلند شدم +چی شده؟ _بیا صبحانه بخوریم

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

 +من نمی خوام تو بخور _چرا؟ +چون از صبحانه خوشم نمی اد _بی خود من دستور می دم بخور یعنی بخور شرطمونو یادت رفت؟ +نمی خوام به تو هم ربطی نداره با صدای محکم و بلندی گفت : تا سه می شمرم بلند می شی وگرنه خود دانی من چیزی رو تضمین نمی کنم عین برق گرفته ها بلند شدم +تو بی خود می کنی مثال چه غلطی می خوای بکنی؟ شرطمون یادت رفت لبخند شیطانی زد و گفت: من اول شرط کردم اگه می خوای عهدمو نشکونم تو هم نباید بشکونی می دونستم اگه صبحانه بخورم حالم بد می شه ولی چاره ای نبود دست و روم رو شستم و رفتم تو اشپزخانه داشت می خورد نشستم رو به روش بی خیال من بود انگار نه انگار من جلوشم +می شه به حال قبله یه فکری بکنی ؟ _بعد از ظهر دوستم می اد پیشم می گم یه کاری واست بکنه عشق نجومه سری تکون دادم _من می رم مطب برا ناهار می آم ناهار قورمه سبزی درست کن

دانلود رمان خودکشی عاشقانه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب خودکشی عاشقانه : PDF|APK|EPUB

jar مستقیم ۱۲۴۷ صفحه

jar غیر مستقیم

pdf مستقیم ۳۳۶ صفحه

pdf مستقیم زیپ

apkمستقیم»اندروید،تبلت

epubمستقیم»ایپد،ایفون،تبلت

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر