برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

دانلود رمان جدید

دانلود رمان در خلوت خاطره ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) - دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵
دانلود رمان دانلود رمان شهید همت – کتاب معلم فراری اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان شهید همت
دانلود رمان شب پره ها
رمان شب پره ها
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
دانلود رمان هیپنوتیزم
رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان قسمت جدید اضافه شد
زندگی بعد از تو
دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه  شد
رمان نگاه سرد
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
لحظات تلخ سرنوشت
دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید  اضافه  شد !
رمان بی تو


کسب درامد ماهانه

tely copy

دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

توضیحات

فروش ویژه 300 رمان
رمان های نایاب و کم یاب
ایرانی گلچین شده فقط
پنج هزار تومان

فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

دانلود رمان در خلوت خاطره ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب در خلوت خاطره ها : PDF|APK|EPUB

رمان نگاه سرد |یاسمن محمدی کاربر انجمن نگاه دانلود

1.gif نام کتاب رمان : در خلوت خاطره ها
1.gif نام نویسنده : م . میشی(زینب میشی)
1.gifحجم رمان در خلوت خاطره ها : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان در خلوت خاطره ها :
رمان عاشقانه و اجتماعی در خلوت خاطره ها داستان دختری معمولی و ساده است که بخاطر سخت گیریهای پدر و تفکر قدیمیش مجبور به ترک تحصیل شده و اجبارا خونه نشین میشه ، اما پس از مدتی به فکر پیدا کردن شغلی مناسب میفته و با هزار زحمت پدرشو راضی میکنه اما همون روز بر اثر حادثه ای حافظه اش رو به مدت کوتاهی از دست میده و سپس در این اتفاق با کسانی آشنا میشه که باعث پیوند و ارتباط دوباره ی پدرش با خانواده اش شده و ماجراهایی براش پیش میاد که ممکنه تو زندگی هر کدوممون اتفاق بیفته ، و همچنین عشقی ناخواسته در این ماجرا گریبان گیرش میشه که تشکیل دهنده ی این داستانه و البته سرنوشتی در انتظارشه که هیچوقت فکرشو نمیکنه و در این بین عشق چشم اونو به جمالش روشن میکنه
به خودم که اومدم روبروم یه مرداب بزرگ بود . یه لجنزار راکد که بوی تعفنش مشام رو آزار میداد .
با وحشت نگاش کردم و به فکر چاره بودم که چطور از اینجا بگذرم در حالیکه راه برگشتی نداشتم و
ممکن بود که سگها در چند قدمی انتظارم رو بکشند .
با این فکر درگیر بودم که صدای قهقهه ی مستانه ی پونه از پشت سرم اومد و تا سر برگردوندم که
اونو ببینم ؛ منو هُل داد و توی لجنزار افتادم
شنا بلد نبودم و با اون تعفن و آب سیاه جای نفس کشیدنم نبود . جلبکهایی لزج به دست و پام
گیر میکرد و دست و پا زدنمو محدود میکرد
جرعه جرعه آب لجن از گلوم پایین میرفت و به وضوح مرگم رو به

دانلود رمان جدید

رمان جدید از م . میشی(زینب میشی) در خلوت خاطره ها

به هوای دیدن تو چه گ*ن*ا*ه کردم شب خوب آرزو را شب چهل گ*ن*ا*ه کردم چه گنه از این بیشتر که ز لطف خالق خویش در توبه اش شکستم تن اسیر آه کردم زینب میشی بنام آنکه عشق در دلها نهاد تا محبت رنگ و بویی خاص گیرد چلچله ها باز می گردند . آمدنشان رسیدن بهار را مژده میدهد . بهار از راه می رسد و ما در بهار عاشق تر و منتظرتریم . در بهار آسمان را آبی تر می بینیم و با نگاهمان ستاره ها را برق می اندازیم ، تا هر راه تاریکی را روشن سازند . ای بهار همیشه سبز و خرم باشی تا بتوانی با طراوت خویش غمها را از دلها دور سازی . بیایید تا کینه ها را از دل بزداییم و مهر و محبت را جایگزینش سازیم .

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

 بهار فصل شکوفه و شادیست ، فصل عشق است و دلباختگی در این فصل شکوه عشق زیباست در میان ازدحام روزگار یادمان رفت که عشق رنگ و لعابی دارد فصل سبز و دل شادی دارد در میان این هیاهوی سیاه یادمان رفت که عشق ، شور و نشاطی دارد **** زندگی نقشی از باورهای ماست غصه ی امروز و فرداهای ماست زندگی باور سختی ست که حقیقت دارد نقش کم رنگی ز رؤیاهای ماست فصل اول سال ۱۳۶۹ طبق معمول دفترمو باز کردم تا چند خطی بنویسم اما مگه خیال پردازی میذاشت ! دلم برا داداش پیام و پونه خیلی تنگ شده و باعث میشد تا با خودم خلوت کنم و به خاطراتشون سری بزنم از وقتی چشمم به جمال این دنیای بی مروت باز شده بود با تعصبات بیخودی که قربون بابا و داداشم برم سرمنشاء این تعصبات بودن روبرو شده بودم . شانسه دیگه ! من یکی شانس نداشتم بقدری شانسم رنگارنگ و خوش تراش بود که باید اسممو گینس ثبت میکردن ! وضع پونه بهتر از من بود اون وقتا که پونه دختر خونه بود عزیز دل بابا و مامان بود و بابا رو به راحتی تیغ میزد آب از آبم تکون نمیخورد خدا شانس بده واال ! پونه بعد از اینکه تا یه اندازه ای درس خوند راهشو انتخاب و شوهرو برگزید و با امیر که کارمند یه شرکت معتبر توی بوشهر بود ازدواج و االن دو سال از اون ماجرا گذشته

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

البته داداش پیام هم کم شانس نداشت هان ! برا خودش اونور آبها تو کشوری که همه چیزش با همه جا فرق میکرد به ادامه تحصیلش مشغول بود و فقط تنها بخت برگشته ی خونواده من بودم که انگار ورق برام برگشته بود . از شانس بد ته تغاری بودم و تله ی بابا رو من چکیده بود و با این بهانه که دخترو چه به دانشگاه و همنشینی با پسرا ! و اینکه دختر باید فقط و فقط خونه داری یاد بگیره تا بتونه از پس کارهای شوهر و بچه هاش بربیاد و درس چه به درد دختر میخوره ؛ منو از ادامه تحصیل محروم و خونه نشین کرد دیپلمو گرفته بودم اما رویای دبیر ادبیات شدن از ذهنم نمیرفت و با این سختگیری بابا باید قید رویام رو میزدم بابا سختگیر بود اما قلب مهربونی داشت و همیشه گره گشای خوبی برای همسایه ها بود و هر که گرفتاری داشت به سراغ بابا اومده و اونو به عنوان بزرگتر برده و حالل مشکالتشون بود هیچکس از رفتار مستبدانه اش خبر نداشت و محبتش رو شاهد بودن و همین باعث شده بود تا توی در و همسایه از احترام خاصی برخوردار باشیم همین که خونه نشین شدم پای خواستگارهای مختلف به خونمون باز شد با جنس مخالف جور نبودم گر چه از کارهای پسرونه و بذله گویی های پسرونه و جمع پسرونه بیشتر خوشم می اومد اما این دلیل نمیشد که از خودشون هم خوشم بیاد از جمعشون خوشم می اومد چون مثل زنها دنبال غیبت کردن و مد لباس و جدیدترین مد مو نبودن و منم بسیار زیاد از این خصلتهای زنونه بدم می اومد و همیشه از جمع این چنینی زنها فراری بودم . دختری ساده پوش بودم و همونطور هم زندگی ساده و به دور از تجمالتو بیشتر می پسندیدم و عقیده ام بر این بود که زندگی ساده از مهر و محبتی تشکیل شده که زندگی تجمالتی فاقد اون بود و زندگی پولدارها رو سرشار از چشم و همچشمی و حسادت و غرور و تکبر می دیدم که از هر چه ثروت بود به این واسطه نفرت داشتم ای بابا ! از کجا به کجا رسیدم غرق زیبایی غروبی که از پنجره ی اتاقم خودشو نشونم میداد شده و خودکار به دست آماده ی نوشتن شدم . عاشق نوشتن و غروب بودم و به عقیده ی خودم نه نوشتن بی غروب لذت داشت و نه غروب بی نوشتن ! هر دوش مکمل هم بودن تا روح منو به آرامش برسونن و وای که این لذت رو با دنیا تعویض نمیکردم ! _ پوپک کجایی دختر؟ گلوم ورم کرد از بس که صدات کنم ! میدونی کمر ندارم از این پله ها باال بیام باز نمیای ببینی چیکارت دارم؟ هنوز یه کلمه ننوشته خودکارو رو دفتر گذاشتم و گفتم : _ اومدم مامان ببخشید صداتو نشنیدم _ زود بیا دیر نکنی اینم از خلوت قشنگم که اینجوری حسش پرید !

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

مامانم خیاط بود که بعد از بیست سال کار مداوم دیسک کمر گرفت و سرانجام چرخشو بوسید و کنار گذاشت و برا همین میگفت کمر ندارم و … تلنگری به سرم زدم که تا ولش میکردم افسار پاره میکرد و در میرفت و تند و تند از پله ها سرازیر شدم تا صدا مامان باز در نیومده ! _ عجب حرفی میزنی دختر ! من نذاشتم درس بخونی که سروکارت با پسرا نیفته حاال میخوای بری برام کار کنی؟ کی گفته به حقوق تو نیاز داریم؟ الزم نکرده از این فکرا کنی! _ همش تقصیر توئه پروین ! اگه به اندازه ی کافی توخونه سرگرمش کنی فکر کار کردن بیرون از خونه به سرش نمیزنه ! _ وا؟ چی میگی آقا محمود حاال این یه حرفی زده تو چرا جوش میاری؟ _ بابا خواهش میکنم ! من که حرف بدی نزدم میخوام کار کنم قول میدم بگردم و کاری زنونه پیدا کنم مثل … مثل صنایع دستی یا چمیدونم حصیر بافی و… _دیگه چی؟ نمیخوای بری کلفتی خونه ی مردمو بکنی؟ هر لحظه خشم بابا بیشتر میشد و صداش اوج میگرفت و تسبیح تو دستش محکمتر تاب میخورد و یا عصبی تر دونه هاشو روهم مینداخت ربع ساعتی میشد با بابا کلنجار میرفتم و حرف خودمو میزدم اگه عصبی میشد حق داشت چون عادت کرده بود به هر کی هر چی بگه فقط چشماشو ببنده و بگه چشم و هیچ جروبحثی نکنه اما حاال من ! دلو به دریا زدمو حرف آخرمو زدم هر چه بادا باد ! _ بابا خواهش کردم ازتون تو رو به ارواح عمو کیوان قسم میدم بذار امتحان کنم اصال من فردا میرم چند جا سر میزنم اگه کاری مناسبم پیدا نشد قول میدم دیگه حرفشو نزنم _ الاله اال هللا باز منو به خاک کیوان قسم داد ! دختره ی سرتق میدونه چطور راضیم کنه اینم نقطه ضعف من دستش اومده ! _ اما گفته باشم اگه نتونستی دیگه حق نداری هیچ درخواستی از من داشته باشی در ضمن من فقط فردا رو به تو اجازه میدم بری فقط یه روز نه بیشتر ! _ خب حتما فردا هم تنها میخوای بری درسته؟ _ تنها؟ … خ..ب … ای خدا حاال چیکار کنم چی بگم؟ بی اراده زبونم کار افتاد و چرخید _ نه با خانم اشراقی میرم سری تکون داد و زیر لب زمزمه ای کرد که نشنیدم و به طرف اتاقش رفت

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

خانم اشراقی خونه نبود و صبح هر چی زنگ زدم درو باز نکرد منم بی اجازه تنهایی اومده بودم خدا به دادم برسه اگه بابا بفهمه کسی همرام نیومده ! در حال پرسه زدن توی شهر بودم و از این خیابون به اون خیابون میرفتم و توی فکر و خیالم غوطه ور بودم و به یاد حرفهای دیشب بابا که گفت : _ من میدونم کار پیدا نمی کنی ، مگه کار پیدا کردن به این آسونیه که تو فکر میکنی! لیسانسه ها مردش بیکارند ؛ تو که زنی و جای خود داری . هههه دختر خوش خیال منو باش!!! و اینم بدون اگه نتونی کار پیدا کنی دیگه حق نداری هیچ درخواستی از من داشته باشی ، میدونی که ! من از دختر لجباز و سرتق بدم میاد و تو هم داری تو این زمینه لجبازی میکنی . با هزار زحمت تونستم بااداها و نازهای دخترونه و قسم دادن بابا به روح برادر از دست رفته اش اونو راضی کنم تا اجازه بده شانس خودمو امتحان کنم و به دنبال شغل مناسبی بگردم ، اونم با اون شرایط خاص ! از صبح یه کله دنبال کار می گشتم . به هر جا که عقلم می رسید سر زده بودم . ظهر شده بود و شهر تا اندکی خلوت ، گرمای هوا بیداد میکرد و من هم کالفه از این همه گرما و تالش بی حاصل . باید هر چه زودتر به خونه برمی گشتم تا خشم بابا رو به جون نخرم . تو این فکر و خیال چشمم به اون طرف خیابون افتاد و آگهی که با خط درشت به دیوار زده شده بود . همین که خواستم از خیابون رد بشم ، موتوری با دو سرنشین به سرعت از کنارم گاز داد و با صدای بلندی گفت : چطوری خوشگله!!! تا اومدم به خودم بیام که جوابشو بدم ، کیفم رو به سرعت باد از رو شونه ام قاپید و از اونجا که همیشه عادت داشتم دستمو تو بند کیف قالب می کردم ، نتونست از دستم جداش کنه . همون طور که هوار می کشیدم و کمک میخواستم بی اختیار هم به دنبال موتور کشیده می شدم تا جایی که دیگه کنترل دویدنم دست خودم نبود و ناگهان از سرعت زیاد زمین خوردم و روی زمین کشیده شدم . سوزش وحشتناکی توی تمام تنم پیچیده شد و به علت ضربه ی شدیدی که به سرم وارد شد ، دستم از بند کیف جدا شد و چشمهام یواش یواش بسته می شدند که صداهای نامفهوم زیادی توی گوشم می پیچید . همهمه بود اما بین اون همهمه ها یه نفر می گفت خانم چی شد خوبید؟ بنفشه کمک کن بلندش کنیم باید به بیمارستان برسونیمش … و دیگه هیچ نفهمیدم حس می کردم توی دنیایی ناشناخته شناورم که حتی پاهام زمینو لمس نمی کنن و انگار توی هوا دست و پا می زدم. سرم به اندازه ی کوهی سنگین بود و توان حرکتشو به اطراف نداشتم . نفس کشیدنم به شماره افتاده و حس می کردم مسافتها دویدم .

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

 پلکهامو با زحمت تکونی دادم ، از سنگینی هر پلکم احساس انزجار کردم اما برای زنده موندن مجبور به تحمل وزنش بودم و می بایست بار سنگینو از اونها جدا میکردم با تالشی که متحمل شدم ، چشمام باز شد و نوری شدید که به چشمام خورد باعث شد باز اونها رو ببندم اما تا اندازه ای نامفهوم و بریده بریده صداها رو از اطراف می شنیدم *** دکتر قدری چشمای دخترو باز کرد و با چراغ قوه اونها رو چک کرد . بعد چراغ قوه رو داخل جیب روپوشش گذاشت. _ دکتر چطوره؟ میشه باهاش حرف زد؟ – خانم قبال هم گفتم اجازه بدید کامل به هوش بیاد چند سؤال ازشون بپرسم تا میزان هوشیاریشو بسنجم . ممکنه با ضربه ای که به سرش خورده دو سه روزی نتونه حتی خودشو بشناسه اما اینم بگم که جای نگرانی نیست چون حتی اگه چنین اتفاقی براش افتاده باشه مدت زمان این بی خبری خیلی کمه و زود خوب میشه و این مشکلشون برطرف میشه . خدا رو شکر کنید که اتفاق بدتری براشون رخ نداده . دکتر اینو گفت و دست در جیب از اتاق خارج شد و درو بست چنان هاج و واج شده بود که حتی نتونست سؤالی ازش بپرسه . با همون هاج و واجی که تو صورتش بجا مونده بود در اتاقو باز کرد . داداشش پیمان پشت در منتظر بود . – چی شد بنفشه دکتر چی گفت؟ چرا انگار جن دیدی؟ چیه شاخ دارم یا دم که فقط نگاه میکنی و حرف نمیزنی؟ با تکون دست پیمان جلوی صورتش پلک زد و گفت: – یا خدا!!! داداش میگه ممکنه چند روزی هیچی یادش نیاد و حافظه شو از دست داده باشه حاال چیکارش کنیم؟ نه میدونیم کیه و نه خونه اش کجا نه ننه باباش کیه؟؟؟ – هو چرا شلوغش میکنی برو کنار بینم بذار خودم باهاش حرف میزنم چه خبرته مهلت نمیدی؟!!! نهایت می بریمش خونه خودمون تا حالش خوب بشه . پیمان همونطور که باالی سر دختر رسیده بود ، ادامه داد: نیگا کن چه مظلوم خوابیده دلت میاد بگی چیکارش کنیم؟ در حالی که با دهنی باز به پیمان خیره شده بود گفت : – داداش االن چه وقت شوخی کردنه؟ پیمان در حالی که سعی میکرد لبخندشو جمع کنه گفت: ر

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

۷ کم کم ساعت از ظهر گذشته و از پوپک خبری نبود . پروین بی تاب و سراسیمه شده و توی دلش با خودش حرف میزد گاهی دستاشو تو هم قالب میکرد گاهی پشت دستش میکوفت و خودشو سرزنش میکرد که چرا کارش رو به بعد موکول نکرده و همراه دخترش نرفته و گاهی هم … یکدفعه فکری به سرش زد سریع چادری به سر کشید و به طرف خونه ی آقای اشراقی به راه افتاد تا از او سراغ خانمش رو بگیره آخه پوپک گفته بود که با خانم اشراقی میره با نگرانی زنگ درو بصدا درآورد و منتظر شد تا یکی درو باز کنه پس از چند دقیقه که براش طوالنی مینمود در باز شد و خانم اشراقی روبروش ظاهر شد ابتدا با دیدنش شوکه شد که چرا این هست و دخترش هنوز برنگشته سعی کرد به خودش مسلط بشه و با لکنت زبون سالم کرد و گفت : _ مرضیه جون شما برگشتی چرا پوپک نیومده؟ _ سالم خانم صالحی بفرمایید ، چه عجب از اینورا؟ و در حالیکه از شنیدن حرفش تعجب کرده و اینکه چرا سراغ دخترشو از اون میگیره با تانی ادامه داد : _ آره ما االن برگشتیم اما شما از کجا میدونید شهرستان بودیم؟ _ شهرستان بودید؟ یعنی از صبح خونه نبودید؟ _ نه ما چند روزه خونه نیستیم تازه برگشتیم اتفاقی افتاده؟ _ چی بگم ! واال امروز پوپک کار داشت و رفت بازار گفت با شما میره بازار اما هنوز برنگشته نگرانشم خانم اشراقی که لحظه به لحظه تعجبش بیشتر میشد سعی کرد تا بیشتر به رفتارش مسلط بشه و با خونسردی بطوریکه دل بی تاب مادری رو پریشونتر نکنه گفت : _ ان شاهللا برمیگرده حتما کارش طول کشیده نگران نباشید حاال بفرمایید دم در َبده _ نه قربونت برم ببینم چه خاکی به سرم شده ! و آشفته تر از قبل و با عجله به خونه برگشت . مونده بود حاال چیکار کنه و از کجا شروع کنه و مهم تر اینکه جواب محمودو چی بگه ! هر چی به خودش دلداری میداد فایده نداشت باز دلش آروم نمیگرفت *** پوپک با ناتوانی بدنی ام مبارزه کردم و با هزار زحمت باری دیگه چشمامو باز کردم . همین که چشم به اطراف گردوندم ، دختر و پسر جوانی توی اتاق دیدم که هر چه به مغزم فشار آوردم ، اونها رو به خاطر نیاوردم .

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

 خواستم از جام بلندشم که دختر دست روی سینه ام گذاشت و منو به حالت اولیه برگردوند و با لبخندی گفت : _ بخواب عزیزم تا من برم دکترو صدا کنم . اینو گفت و رفت . سرم به دستم وصل بود که نمی دونستم چرا؟ اصال من اینجا چه می کردم؟! با شک به پسر جوان نگاه کردم که متوجه شدم با لبخندی داره نگام میکنه و قدمی جلوتر اومد و گفت : _ سالم دوشیزه خانم جوان ! ببخشید اسمتون؟! وقتی دید با تعجب و اندکی ترس نگاش میکنم ، چشاشو گشادتر کرد و با لبخندی پهن تر در حالی که دستشو به گونه اش زد ، با صدایی نازک و زنونه ادامه داد : وا مادر خدا مرگم بده چرا گرخیدی؟!!! مگه من لولو خورخوره ام ؟!!! نیگا نیگا دختر جون من که کارت ندارم ، ا وا! از لحن صحبت کردنش لبخندی زدم که خودش به قهقهه خندید و گفت : ای جان حاال شد ، آفرین دختر خوب همیشه بخند . دختر جوان همراه دکتر وارد اتاق شد _ ا ا داداش باز چه دسته گلی به آب دادی که اینطور داری میخندی؟! _ من ! من هیچی کو دسته گل که من به آب بدم!!! بعد نگاهی به من انداخت و گفت مگه اینجا آب هست تو بگو دوشیزه؟! خواهرش لبی به دندون گرفت و گفت : داداش پیمان خواهش میکنم ! پیمان با حالتی مزاح گونه دستها رو باال برد و گفت : _ تسلیم ، چشم و زیر چشمی نگاهی به من انداخت سرم درد بدی داشت و تنها به لبخندی اکتفا کردم . دکتر با لحنی دلسوز گفت : دخترم کجات درد میکنه میدونی چرا اینجایی؟ با زحمت لبهامو تکونی دادمو گفتم : سرم ! و سعی کردم بیاد بیارم چرا تو اون وضعیت افتاده بودم ، قدری فکر کردم و چون چیزیو بخاطر نیاوردم آهسته سرمو تکونی داده و با صدایی که انگار از ته چاه باال میومد گفتم نه ! _ باشه بابا تو عصبانی نشو حاال یه فکری به حالش می کنیم بذار به هوش بیاد

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

دکتر چند سؤال دیگه هم از دوشیزه پرسید ونتونست جواب بده ، دلش به حالش سوخت . تو نگاش یه مظلومیت خاصی بود که احساس می کرد این نگاهو سالهاست که میشناسه ؛ برای همین با دکتر همقدم شد و از اتاق بیرون اومد. _ دکتر حالش چطوره می تونیم ببریمش؟ _ بله جانم فقط داروهاشو سر وقت مصرف کنه مرخصه و تا چند روز آینده حافظه اش برمیگرده و این بی خبریش موقته چون دقیقا همون اتفاقی براش افتاده که حدس می زدم . فقط آقای … _ نجفی هستم _ نجفی ، دو سه روز دیگه برای معاینه بیاریدش مطب من تا چک بشه _ چشم حتما با امیدی که دکتر بهش داد ، با قدمهایی سریع به طرف پذیرش رفت تا کارهای ترخیصشو سریعتر انجام بده تصمیم گرفت تا برگشتن حافظه اش اونو به خونه ی خودش ببره و مهمون خودش و خواهرش باشه و با مهربونی که از بنفشه سراغ داشت ، میدونست مخالفتی نداره . یاد کیفش افتاد که تا آخرین لحظه تو دستش بود . دوان دوان به طرف ماشین رفت ، کیفش روی صندلی جا مونده بود و یکی از همونها که دورش جمع شده بود ، لحظه ی آخر بهش داد که با وضعیتی که براش پیش اومده بود پاک فراموشش شده بود . در کیفشو باز کرد ، جز چند خرت و پرت زنونه و مقدار کمی پول چیز دیگه ای پیدا نکرد . تعجب کرد و با خودش گفت: یعنی برای همین مبلغ ناقابل این بال رو سر خودش آورد؟ آخه چی داشت که سفت اونو چسبیده و ولش نکرد؟ در کیفو بست و از ماشین پیاده شد و رفت تا باقی کارهاشو انجام بده و با کمک بنفشه اونو به خونه ببرن . یکدفعه فکری به خاطرش رسید ، راه رفته رو برگشت باری دیگه در کیفو باز کرد . بله ! یه جیب مخفی داشت که داخلش یه انگشتر نه چندان گران قیمت و یه کارت دید که مشخصات صاحبش روش نوشته شده بود . پوپک صالحی فرزند محمود چشماش از تعجب گرد شد ، یعنی دختری که روی تخت افتاده بود پوپک کوچولو بود!!! نه امکان نداشت !

دانلود رمان در خلوت خاطره ها

وقتی داداش پیمانش اومد و گفت باید دوشیزه رو با خودشون ببرن ، تعجب کرد چون ندیده بود نسبت به غریبه ها اینقدر مهربون باشه . گر چه در کل پسر مهربونی بود اما نسبت به غریبه ها این رفتار براش تعجب آور بود. به دختر نزدیک شد و گفت: مرخص شدی عزیزم دستشو زیر سرش زد و بلندش کرد تا آماده بشه . دختر بیچاره با ترس نگاش میکرد و او هم سعی کرد با لبخندی اعتمادشو به خودش جلب کنه تا بتونه ترسو ازش دور کنه . پس از انجام کار از بیمارستان خارج شدند . از نگاههای گاه و بی گاه برادر به اون دختر تعجب کرده بود . براش سؤال بود چرا داداشش یکدفعه تغییر کرده و هر از گاهی نگاهی مشکوک میکرد و سری تکون می داد . یعنی با یه نگاه عاشق شده بود ! با شناختی که از اون داشت میدونست یه چیزی شده اما چی بود ؛ نمیدونست دلو به دریا زد و پرسید : _ داداش اتفاقی افتاده؟ خیلی تو فکری انگار فکرت پریشونه! همون طور که رانندگی میکرد سری تکون داد و گفت : _ ای روزگار ! می بینی تو رو خدا بازی روزگارو؟! _ من که از حرفت چیزی نفهمیدم داداش واضح تر حرف بزن ، گر چه منظورتو نگرفتم اما اینو قبول دارم که بازی روزگار پیچیده است . نیم نگاهی کرد و گفت : _ عجله نکن متوجه میشی خبرهای دست اولی برات دارم که اگه بشنوی تعجب میکنی . فقط اینو ازت می پرسم طرف به نظرت آشنا نیست؟ _ طرف؟! با چشم و ابرو به دختر که صندلی عقب نشسته بود اشاره ای کرد بنفشه سری به عقب برگردوند و با تعجبی که در چهره اش به خوبی پیدا بود نگاهی موشکافانه به دختر کرد و سعی کرد چیزی به خاطر بیاره و چون چیزی دستگیرش نشد با تردید گفت: _ چی آشنا؟! همراه بنفشه و پیمان به خونه شون رفتم . ترسی مبهم سر تا پامو فرا گرفته بود . بنفشه دست به گردنم انداخت و گفت : _ غریبی نکن عزیزم بیا بریم با مامانم آشنا شو تا پیمان برگرده ؛ با گفتن مامان ، مامان پشت سر هم منو به داخل هدایت کرد . بنفشه قدری پیش تر از من وارد شد _ چیه دختر مگه سر آوردی مامان مامان میکنی؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب در خلوت خاطره ها : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دسته بندی

آرشیو خوانندگان

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

تبلیغات بنری
مطالب محبوب
پست بزودی
تبلیغات متنی
آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

http://shopanti.ir/