برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

دانلود رمان جدید

دانلود رمان جلد دوم رمان فروشی نیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) - دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
دانلود رمان دانلود رمان شهید همت – کتاب معلم فراری اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان شهید همت
دانلود رمان شب پره ها
رمان شب پره ها
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
دانلود رمان هیپنوتیزم
رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان قسمت جدید اضافه شد
زندگی بعد از تو
دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه  شد
رمان نگاه سرد
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
لحظات تلخ سرنوشت
دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید  اضافه  شد !
رمان بی تو


کسب درامد ماهانه

tely copy

دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

توضیحات

فروش ویژه 300 رمان
رمان های نایاب و کم یاب
ایرانی گلچین شده فقط
پنج هزار تومان

فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان جلد دوم رمان فروشی نیست

دانلود رمان جلد دوم رمان فروشی نیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب جلد دوم رمان فروشی نیست : PDF|APK|EPUB

فروشی نیست

1.gif نام کتاب رمان : جلد دوم رمان فروشی نیست
1.gif نام نویسنده : ساحل زندی
1.gifحجم رمان جلد دوم رمان فروشی نیست : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان جلد دوم رمان فروشی نیست :
همونطور که توی جلد یک خوندین،ناتالیا و دنیل،دو آدم از دو دنیای کاملا متفاوت و ضد هم،بالاخره عاشق هم شدن و تصمیم گرفتن زندگی ارومی رو شروع کنن به دور از همه ی جار و جنجال هایی که براشون رقم زده شده بود؛اما با روشن شدن حقایقی از زندگی دنیل که سالها پنهانشون میکرده و آشکار شدن هویت اصلی ناتالیا،زندگی نه چندان آرومشون دستخوش تغییرات ریز و درشتی میشه که هرروز اتفاق جدید و غیرقابل پیش بینی رو پیش روی این دو نفر قرار میده و عشقی که به این آسونی نمیمیره،حتی اگه همه ی دنیا برای کشتنش صف بکشن….!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ساحل زندی جلد دوم رمان فروشی نیست

جسی با دیدن قیافه های تو هم و گارد گرفتهی ما دو نفر رو به روی هم اخماشو تو هم کشید و درمونده گفت: – ما مان… با با…شمم ما دو نفر تا کی میخواین باهم دعوا کنیننمن دی گه از دستتون خسته شدم. سعی کردم یکم اون حالت حمله ای که به خودم گرفته بودمو کمتر کنم و اروم جواب بدم: -ما دعوا نمیکنیم عزیزم.فقط داریم سعی میکنیم یه مشکلی رو حل کنیم. سوال بعدیش واقعا جوابی در پی نداشت: -با جیغ زدنناینکه بیشتر شبیه دعواست. داشممتم فکر میکردم که چه جوابی به حرع عاقالنش بدم که دن یل با لحن تحکیمی همیشه اش گفت: -جسینچرا نمیری توی اتاقت و وسایلتو جمع نمیکنین. جای جسی من جواب دادم: -چه احتیاجی به جمع کردن وسایل هست ما که جایی نمیریم ن نیشخندی زد و جواب داد: -خودتم میدونی که بهتره ادامش ندی. و بعد رو به جسی ادامه داد:

رمان فروشی نیست

هنوز که اینجایی. جسی با لب و لوچه ی اویزون زیرچشمی نگاهی گذرا به ما دو نفر انداخت و برگشممت سمممت اتاق خودش.اصممال خوشممم نمومد که اینجوری تو وق بچه میزنه…بعالوه اصممال تابلو بود که با این حرفاش چقد اصممرار داره حرفشممو به کر سی بن شونه…خیلی سال از راببطه ی ما دو نفر میگذ شت.پ سرمون حاال دیگه سمماله شممده بود و بعد از دوسممالی که ازدوا کرده بودیم اما هنوزم دنیل گاهی اوقات بیش از اندازه خود رای و خودخواه میشممد و حتی با رفتاراش مثل قبل تحقیرم میکرد انگار که انگار که منم بعنوان هم سرش توی ت صمیماتی که داره میگیره یه نقش و سممهمی دارم.بع ممی وق تا جوری اون رف تار قدیمی خود سرانه شو ادامه میداد که شک میکردم واقعا دنیل تغییر کرده یانهناخمامو از قبل بیشتر تو هم کشیدمو همراه با نفس عمیقی دنیل و خطاب قرار دادم: -االن هفته هاست داریم روی این موضوع بحث میکنیم و هربارم به نتیجه ای نمیرسیم!تا کی میخوای ادامه اش بدین حق به جانب جواب اد: -تا وقتی که به نتیجه برسیم! -فکر میکنی این مو ضوع ا صال نتیجه ای هم دارهن شایدم فکر میکنی میتونی منو راضی کنین دست به بغل وایستاد و نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند و گفت: -اصممال دوسممت ندارم خیلی چیزا رو یاداوری کنم.اما بع ممی وقتا مجبورم میکنی متذکر بشمم که من کی بودم و چجور شمخصمیتی داشمتم!پس اگه دارم فروشی نیست )جلد دوم( ۹ سعی میکنم نظرتو جلب کنم فکر نکن واقعا به کمکت احتیا دارم.به این فکر کن که میخوام از اون شخصیتی که واسه تو نفرت انگیز بود فاصله بگیرم. نگاهش که همچنان میچرخید روی صمورتم متوقف کرد و با همون دسمتای به بغل گرفتش ادامه داد: -بهتره جای اینکه با من مخالفت کنی قبول کنی که دارم بهت لطف میکنم و نظرتو میپرسم.

رمان فروشی نیست

خواستم بازم اعتراضی کنم و مجددا با تصمیم مزخرفی که گرفته مخالفت کنم که انگشتشو به حالت تذکر باال اورد و ادامه داد: -و بهتره قبل از اینکه اجبارا با ت صمیمم موافقت کنی،خودت خیلی م سالمت امیز نظرتو تغییر بدی. میدون ستم بدجوری روی این موضوع کلید کرده و تا عملیش نکنه امکان نداره بیخیالش شه با این حال تالش اخرمو هم کردم و با لحنی درمونده گفتم: -میخوای تا اخر عمر با این زورگوییات منو عذاب بدین -این تویی که داری خودتو عذاب م یدی.اصممال نم یدونم چرا دارم نظرتو میپرسم! -منم نمیدونم!واقعا چرا داری نظرمو میپرسممی وقتی که تصمممیمتو خیلی وقت پیش گرفتین دستامو به بغلم گرفتمو یه تای ابرومو باال دادمو گفتم: -خب که چینمیخوای چیو ثابت کنیناینکه خیلی قلدرینو من االن باید ازت بترسمن!فکر نمیکنی ترسیدن از تو برای من کافیهنمن چیزای بدتر از اینو ازت دیدم.دنیل.. سعی کن بفهمی.ما دیگه باهم غریبه هایی نی ستیم که سعی

رمان فروشی نیست

 میکنن بهم ضممربه بزنن.فقط یک بار به این فکر کن که ما دو نفر برای هم چی ه ستیمنبعد از هفت سال هنوزم مفهوم رابطه مون اینقدر برای تو نا شناخته و غریبهن چند قدمی که ازم فاصله گرفته بود و وسط اتاق وایستاده بود و با دو سه تا قدم بلند پر کرد و در ست رو به روم وای ستاد.با چ شمای سرد و بی روحش بهم زل زد و هونطوری که دستش هنوز به پشت سر و اون وسط اشاره میکرد ادامه داد: -اون پدرم بود!و م یدونی که چرا کشممتمش!چون ازش خوشممم نمیو مد!من مشمماجره های زیادی دیدم.بحث و دعواهایی که شمماید تو هیچوقت توی زندگیت ندیدی.پس تصور نکن که در مقابل من یه بدبختی که حق انتخاب نداره!همین که دارم به حرفات گوش م یدم نشممون ده نده ی ای نه که دارم ب هت اهم یت م یدم.ای نارو هم گفتم که فقط بدونی تو تن ها کسممی هسممتی که حرفاشممو میشنوم.یعنی که ارزشت برای من حتی از پدرم بیشتره!امیدوارم خودت متوجه منظورم بشی و فکر نکنی میخوام ازم بترسی.من خیلی ا سون تر از اونیکه فکر کنی میتونم همون ادم قبلی بشممم و تنها کسممی که میتونه مانع این اتفاق بشممه تویی. واسممه چندثانیه سممکوت کردم تا حرفاشممو تو هنم حالجی کنم.خیلی متوجه ربط حرفاش بهم دیگه نمی شدم اما بهرحال میتون ستم مفهوم کلی شو بفهمم!و مفهوم کلیش این بود که نظر تو چه مثبت باشه چه منفی من کار خودمو میکنم و تو الکی داری خودتو خسته میکنی!با لحن حق به جانبی گفتم: ۱۱ فروشی نیست )جلد دوم( -هرچند که امکان موافقت کردن من یک در هزاره!اما به فرض که من قبول کردم.جکسممون چیناونم حاضممر میشممه برگردهن نمن که بعید میدونم اون حاضر باشه یه بار دیگه اینجا رو ترک کنه. نیشخندی زد و جواب داد: -جک سون کامال برعکس توئه.اون به هر ت صمیمی که من بگیرم احترام میذاره و بی هیچ چشم داشتی باهام همراهی میکنه و بهم ایمان داره.چه درست باشه چه غلط!قبالنا فکر میکردم اینا وظیفه ی یه زن برای شمموهرشممه!اما االن میبینم که یه دوسممت قدیمی و خوب خیلی راحتتر از عهده ی اعتماد کردن به من برمیاد. پارت دوم جلد دوم سعی کردم اون لحن تهاجمی رو یه خورده سرکوب کنم و از در مظلومتی وارد شمم.واسه همین خیلی ارومتر گفتم: -ق یه ا صال اعتماد کردن نی ست دنیل…من برای خودت نگرانم…برای اینده ی پ سرمون.این ت صمیم یه ری سک بزرگه.ممکنه هر اتفاقی بعدش بیوفته.تو که میدونی حتی پلیس اینترپل هم تورو بعنوان یه قاتل زنجیره ای میشناسه! دستاشو از هم باز کرد و شونه ای باال انداخت و جواب داد: -پس بهتره ز یاد منتظرشممون نذارم!مجرم همیشمممه به م حل وقوع جرم برمیگرده.اینطور نیستن!

رمان فروشی نیست

انگار زده بود به سرش.با اینکه میدونست چه خطرای بزرگ و انکار ناپذیری در انتظارشمه بازم حرع خودشمو میزد.گاهی به این نتجه میرسمیدم که این زندگی عادی ومعمولی اونو مریض کرده!ان گار دن یل فقط دن بال هی جان و تعق یب و گریزه!نمیتونه تحمل کنه که کسممی دنبالش نباشممه و واسممش نقشممه نکشممه!اما برگشممتن به قدرت و ثروتی که قبال صممماحبش بود واقعا به ریسممکش نمی ارزید.بعالوه اون االن منو دا شت…ج سی رو دا شت…به طبع خیلی بی شتر از قبل اسیب پذیر و ضعیف شده بود.چون به قول خودش االن دیگه نقطه ضعف داشت.کسایی رو داشت که براش مهم باشن.نمیدونم چطور میخواست با این موضوع کنار بیاد. نفس عمیقی ک شیدمو فا صله ی چند سانتی متری بینمون رو با یه قدم کوتاه پر کردم.نهایت درموندگی و در عین حال فریبندگی مخصوصی که همیشه نجاتم داده بود و تو چ شمام ریختم و به چ شماش زل زدم. شاید مهربون بودن بی شتر جواب بده!دسممتمو باال اوردمو طرع راسممت صممورتش گذاشممتمو خیلی اروم گفتم: -عزیزم!خودتم میدونی که این دیوونگیه…خودت میدونی که اگه د ست پلیس ب هت برسمممه چه ات فاقی میوف ته.بعالوه… یادت رف ته که چ ند نفر توی ل ندن همچنان به خون تو تشنه انن!میخوای با پای خودت برگردی تو دهن شیرن انگار حرفام هیچ اثری روش نداشت.چون حتی سرسوزنی تغییر توی صورت بی روحش دیده ن شد.وقتی سکوت طوالنی شو دیدم با همون لحن قبلی ادامه دادم: ۱۳ فروشی نیست )جلد دوم( -ما عا شق هم بودیم مگه نهن!ع شق باعث شد از همه ی اون بدختیا خالص شیم.چرا میخوای خرابش کنینبع ی وقتا فکر میکنم مفهوم دو ست دا شتن که به اون سممختی به دسممت اوردی دو باره گم کرده باشممی.وگرنه اینقدر به خواهشای من بی توجه نبودی.بودین! یک مدت کوتاه بازهم سکوت حاکم بود و بعد نیشخند محوی روی صورتش نشست.زیرلب گفت: -تو که میدونی من نمیذارم هیچ اسمملحه ای علیه من نشممونه بگیره!مطم نا همچین اسمملحه هایی رو از بین میبرم.اگه غیر از این بود خیلی قبل تر مرده بودم. متوجه منظورش ن شدم.چ شمامو تنگ کردمو با حالت چهره ام بهش فهموندم که منتظر ادامه ی حرفشم.اونم زیاد منتظرم نذاشت و ادامه داد: -سعی نکن از عالقه ی من به خودت بعنوان یک سالح علیه من استفاده کنی. مچ دستمو گرفت و از روی صورتش بلند کرد و سرشو نزدیک تر اورد و ارومتر از قبل گفت: -چون ممکنه اسلحه تو از دست بدی… بالفاصله بعد از شنیدن حرفش حالت چهره ام عوض شد.منتظر جوابم نموند و د ستمو تو هوا ول کرد و ازم دور شد.خیلی خون سرد و در لفافه بهم گفت که این مخالفت کردنام ممکنه چه عواقبی در پی داشممته باشممه!از دسممت دادن ا سلحهنمنظورش این بود که ممکنه دیگه دو ستم ندا شته با شهن شاید همین االنم نداره..وگرنه اینقدر نسممبت به پافشمماری هام بی تفاوت نبود…اخه چرا نمیفهمید همه ی این اصراری که دارم بخاطر خودشهن

رمان فروشی نیست

من نمیفهمم زندگی توی ناتینگهام…شممهر به اون ارومی ..چرا اینقدر براش عذاب اور شممده بود که میخواسممت بازم برگرده لندن!و ای کاش فقط همین بود…میخواسمت همه چیزو از سمر بگیره…اون ریاسمت..اون خونه و ثروت و اون تجارت! تازه از سایه ی سیاه و گ*ن*ا*ه بار اون همه قتل و جنایت خالص شمممده بودیم که میخواسمممت بازم برگرده به اون روزا…فکر کنم حق داشتم که جلوشو بگیرم…امکان نداشت بدون منو جسی از یونان خار شه و منم م سلما مدت زیادی نمیتون ستم مخالفت کنم.فوقش مثل همیشممه به زور متوسممل میشممد و من میخواسممتم چیکار کنم جز تسمملیم شدننبا توجه به شناختی که ازش دا شتم میدون ستم ساز مخالف زدنام مدت ز یادی دووم نم یاره و طبق گف ته ی خودش بهتره با زبون خوش نظرمو عوض کنم!حداقل اینطوری برای خودم راحتتره…و شاید اینطوری عالقش ن سبت به خودمو از دست ندم…هرچند قبول کردنش سخت بود…اما مگه چاره ی دیگه ای هم وجود داشتن… قسمت سوم فصل دوم باالخره بعد از چندین و چند هفته سر و کله زدن با دنیل و خسته از اینکه نه من میتونم اونو قانع کنم نه اون منو،تصمممیم گرفتم برای مدت کوتاهی اتش بس اعالم کنم یعنی به بحث و جدل بینمون پایان بدم.دنیل تصمممیم گرفته بود ۱۵ فروشی نیست )جلد دوم( برگرده لندن و منم با تمام وجود مخالف بودم.هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداشت که بگه ما باید برگردیم بعالوه جسی هم این زندگی رو خیلی بیشتر از زندگی قبلی دوسممت داشممت.به دنیل حق میدادم زندگی توی ناتینگهام براش فوق العاده کسمل کننده بود و به هیچ وجه به دنیل نمیخورد!ولی خوشمبختی و خوشمحالی منو جسمی چی میشمهنچطور میتونسمتم ارامشمی که االن داریمو فدای تمایالت دنیل کنمن دنیل نیازی نداشممت که منو قانع کنه یا هیچ دلیلی برام بیاره میتونسممت خیلی راحت بذاره بره و منم میدونستم کجا پیداش کنم میتونست اینطوری وادارم کنه به پذیرش تصمیم مسخرش،امیدوار بودم این کارو نکنه. طی اون مدت،ر فت و ا مدای عج یب غریبی رو از دن یل م ید یدم و عج یب ترینشمون پیدا شمدن سمر و کله ی رابرت توی خونه بود.هیچوقت قرار نیسمت دسممت از سممرمون بردارهن!با وجود اینکه حس میکردم دنیل ازش متنفره ولی موجه شده بودم هنوزم بعد از جکسون بیشتر از هرکسی بهش اعتماد داره.شاید این اعتماد هم یه دلیلی پشتشه که من نمیدونم. داشتم جسی رو از مدرسه برمیگردوندم اما با دیدن چندتا ماشینی که درست جلوی در حیاط پارک کرده بودن و قطعا صاحبا شون با هیچکدوم از هم سایه ها جز ما کاری نداشممتن قد مام رو سممریع تر کردم.از دور د یدم که دنیل،رابرت،جکسممون و مردی که قیافه ی اشمنایی داشممت اما نمیشمناختمش روی صندلی های سفید رنگ توی اون حیاط بزرگی که درختای سر به فلک ک شیده اش به کلی از خونه های دور و اطراع متمایزش میکرد و ئبی شتر شبیه

رمان فروشی نیست

یه باغ بزرگ بود،ن ش سته بودن.چ شمامو تنگ کردم تا مطم ن شم دارم درست میبینم ولی با جیغ از سر وق جسی که داد زد: -رابرت! و دستش که از توی دستام کشیده شد و دوید سمتی که اونا نشسته بودن،شکم به یقین تبدیل شد.با صدای جسی سر همشون به اون سمت برگشت و رابرت هم بالفاصممله از روی صممندلی بلند شممد و یه جورایی سممریع از جمع فاصممله گرفت و اومد طرع ما.جسی زودتر از من خودشو به رابرت رسوند و پرت شد توی بغلش!جوری که انگار واقعا دلش برای رابر ت تنگ شممده.خواسممتم برم نزدیک تر اما رابرت با ا شاره ی نامح سوس سر بهم فهموند که اینکارو نکنم و عوضممش درحالیکه جسممی توی بغلش بود اومد سمممت من.خیلی وقت بود ندیده بودمش،اخرین بار هم با خاطره خوبی از هم جدا نشممده بودیم،درواقع یکی از ا صلی ترین دالیلی که میخوا ستم برای همی شه برم،رابرت بود و حاال نمیدونسممتم بعد از این همه مدت دیدنش باید چه واکنشممی از خودم نشممون بدمنبرای همین دسممتامو تو هم گره کردمو نگاهمو به نقطه نامعلومی دوختم و وقتی که رابرت بهم رسممید جوری که انگار تازه متوجهش شممدم بهش نگاه کردم.لبخند مصنوعی زد و گفت: -سالم ….ناتالیا. فقط سرمو تکون دادم.جسی همچنان وق زده گفت: -ناتالیاناین عالی نیستنرابرت قراره چند روز اینجا بمونه. ۱۷ فروشی نیست )جلد دوم( چقدر عالی!خوشممحال کننده تر از این امکان نداشممت!بازم سممرمو تکون دادم.رابرت با صدایی ارومتر از حد معمول به کیفی که روی شونه ام بود اشاره کرد و گفت: -چرا جواب هیچکدوم از زنگ و پیامای منو دنیل رو ندادین متوجه هیچ زنگی ن شده بودم. شاید گو شیم سایلنت بود.خوا ستم گو شیمو از توی کیفم بیرون بیارم که رابرت مانع شد و ادامه داد: -دیگه الزم نی ست.فقط طبیعی رفتار کن.تو االن فقط پر ستار ج سی ه ستی و هیچ رابطه ای با دنیل نداری.فهمیدین منتظر جواب من نشد و روشو برگردوند تا دوباره برگرده به جمع.با کلی عالمت سوال و تعجب که توی سرم بودن فقط تونستم بگم: -هان! بی اینکه نگاهم کنه اروم گفت: -هیش..گفتم طبیعی رفتار کن هنوز نمیدون ستم چه خبره ولی رابرت همونطور پچ پچ گونه و جوری که ک سی متوجه نشه گفت: -برو باال،وانمود کن کسی رو ندیدی. اصال یه کلمه از حرفاش رو متوجه نمیشدم فقط میفهمیدم که قطعا هماهنگی از قبل با دنیل وجود داره واسممه همینم با تردید خودمو به گیجی زدم و راهمو کج کردم سمممت سمماختمون و توجهی به کسممایی که دور میز دورتر از ورودی ساختمون نشسته بودن نشون ندادم.

رمان فروشی نیست

خو شبختانه ورودی ساختمون و حیاط اینقدر از نظر طراحی جذاب و جالب بود که میتونسممتی بدون اینکه مجبور باشممی با کسممی حرع بزنی بری توی ساختمون!همی شه به این فکر میکردم که ناتنیگهام و مخ صو صا این خونه ی سرسبز و رویایی میتونه برامون تفسیر بهشت باشه. هنوز نمیدونستم چه خبره ولی استرس گرفته بودم،توی خونه چند نفر رو دیدم که باهم حرع میزدن و بی شتر شبیه خدمتکارا بودن.رابرت بهم گفته بود چیزی نپرسممم برای همینم در مقابل نگاه های پر از شممک و شممبهه ی اون چندتا خدمتکار از پله ها دویدم باال قسمت چهارم فصل دوم از باالی راه پله جوری که کسمی منو نبیممممنه،گوشمامو تیز کردم تا حرفای اون خدمتکارا رو بشنوم.صداشون خیلی بلند نبود اما دست و پا شکسته یه چیزایی رو متوجه شدم،قرار بود ام شب یه نفر به این جمع معرفی شه و یه جورایی یه پارتی برای معرفی برگزار می شد،ولی چرا اینجانچرا تو این خونهننکنممممه دنیل زودتر از اینا برگشمته سممت خالع و با این کارا میخواد منو اماده کنه تا دوباره همه ی اون بدبختیا رو با روی باز پذیرا باشم فقط یه نیشممخ ند زدم.هنوز نرسمم یدهن بازم از اون مهمون یای کذایی و مالل اور!قدیما بع ممیاشممون خوب بود اما االن اصممال عالقه ی خاصممی بهشممون نداشتم.همیشه توی مهمونیا اتفاقات بد میوفتاد. ۱۹ فروشی نیست )جلد دوم( اما حاال دیگه نمیخوام یه تراژدی رو دوباره تکرار کنم.این دفعه میخوام فقط از قسممت اکشمنش ماجرا رو ببینم!اگه از نظر دنیل اینقدر حال میده پس چرا من خوش نگذرونمن!بعد از اجبارش برای برگشتن و حاال هم این وضعیتی که منو توش قرار داده بود مطمن شممدم که باید فاتحه ی همه تعهداتی که داشممته رو بخونم.میدونسممتم که باش به لندن برسممه خیلی چیزا ممکنه عوض شممه با این حال منم خودمو کامال اماده کرده بودم که اگه چنین اتفاقی افتاد بهش نشممون بدم منم میتونم تالفی کنم!به گمونم رابطه مون خیلی از لطافت درومده بود!اما هرچیزی یه شممروعی داشمممت.اگه میخواسممتم مثل قدیم نسممبت به همه چیزبخشمنده باشممو کوتاه بیام بازم بدبختیام شمروع میشمد پس این بار خیلی قدرتمند تر با همه چیزبرخورد میکنم!فقط همه چیز به اولین رفتار دنیل بستگی داشممت تا منم موضممع خودمو مشممخا کنم!امیدوار بودم اونطوری که انتظار دارم پیش نره که اگه میرفت،ممکن بود یه لج و لجبازی بزرگ راه بیوفته که به دردسرایی که کم هم نبودن بیشتر دامن بزنه… خیلی دلم میخوا ست مثل قدیما همش توی چ شمم با شم!اما دیگه لزومی به انجام این کار نمیدیدم.بعالوه االن من یه مادر بودم نه یه دختر بچه که تمام فکر و کرش جلب کردن توجه دیگرانه/بنابراین فکر میکردم انتخاب کردن یه لباس ساده و حتی ر سمی مثل اون پیرهن ا ستین دار م شکی با گالی در شت سممفیدش که بهم چشمممک میزد میتونه گزینه ی خوبی برای یه ولکام پارتی باشممه!مطم نا مهمونای ناشممناخته ی زیادی ممکنه امشممب اینجا باشممن که امیدوارم نباشن!به ادمای جدید حس خوبی نداشتم.هنوز دو سه ساعتم نشده

رمان فروشی نیست

که سممر و کله ی این ادمای نفرت انگیز پیدا شممده اونوقت باید فکر مهمونی باشیم.واقعا قدر زندگی بدون تجمالتی که داشتمو ندونستم. خودم که اماده شدم تازه یاد ج سی افتادم!از وقتی که رسیده بودیم مظلومانه یه گوشممه نشممسممته بود و حرع نمیزد.اگه بیشممتر از من از دیدن همچین وضممعی ناراضی نبود کمترم نبود.جسی رو هم حاضر کردم .اولین بار بود که میخواست توی یکی از مهمونیا باشممه.تا قبل از اون هیچوقت بهش اجازه ی بودن توی همچین مهمونیایی داده نمیشد اما االن دیگه بزرگ شده بود دا شتم یقه ی لبا س شو صاع و صوع میکردم و همزمان سعی میکردم بهش امیدواری بدم که میتونیم اینجا بمونیم و کلی خوش بگذرونیم و اونم دیگه باید اخماشو باز کنه که یهو در اتاق باز شد و یه خدمتکاره که تا حاال ندیده بودمش رو به من گفت: -خانوم….اتاقتون اماده ست. بیخیال ور رفتن با یقه ی لباس جسی شدمو پاشدم و گرسیدم: -اتاقمن! سرشو به نشونه تایید تکون داد و بعد با دستش به بیرون اشاره کرد.تعجب زده از اتاق اومدم بیرون و پشت سر خدمتکاره که سمت یکی از اتاقا هدایتم میکرد راه افتادم.دراتاق و باز کرد و گفت: -اقا گفتن باید اینجا بمونین. نگاهی به دورتادور اتاق انداختمو بد تعجب زده پرسیدم: -کی اینو گفتهن!دنیلن فروشی نیست )جلد دوم( ۲۱ قسمت پنجم فصل دوم با سر تایید کرد.چه مسخره!چرا اتاق منو بازم جدا کردهن یه بار دیگه کل اتاق و از زیر نظر گذروندم تا شمماید اثاری از وسممایل خودش ببینم اما وقتی مطم ن شممدم که اینجا فقط برای من تنهاسممت اخمامو تو هم کشممیدم و از اتاق رفتم بیرون و از باالی پله ها طبقه ی پایین و ورانداز کردمو همزمان صدا زدم: -دنیل….دنیل کجایی… میخوا ستم ازش بپرسم هدفش از انجام همچین کاری چیه و بازم جه نق شه ی مسخره ای توی سرشه. یکی یکی پله ها رو عصممبی رفتم پایین و همونطور صممداش میزدم.دسممتم از پشت سر کشیده شد و همزمان یه نفر گفت: -هیشششش! سممرمو برگردوندم و دنیل و دیدم که منو دات از پله ها میکشممید باال!دهن به اعتراض باز کردم و گفتم: -صبر کن ببینم…چرا همچین میکنی… بی توجه به سوالم همونطوری میرفت و منم پ شت خودش میک شید تا باالخره کنار یکی از دیوارای بلند باالیی که کمترین دید رو نسممبت به بقیه داشممت وایسمم تاد و یه جورایی سممعی کرد منو اون ک نار پن هان ک نه و خودش جلوم وایستاد.بازم با همون اخم صدامو بلند کردم:

رمان فروشی نیست

-دنیل…تو چت… بالفاصمله دسمتشمو دوباره به نشمونه ی هیس روی بینیش گذاشمت و سمرشمو برگردو ند و دور و اطراع رو ورا نداز کرد و ب عد دو باره به من ن گاه کرد و با صدایی ارومتر از حد معمول گفت: -بهتره تا وقتی بهت نگفتم منو با اسم کوجیکم صدا نکنی. تعجبزده پرسیدم: -هان! -فعال منو همون آقا صدا کن! -منظورت چیه که اقا صدات کنمن!جرا باید چنین کاری کنمن همونطوری که دا شتم پ شت سر هم غر میزدم و اعتراض میکردم د ست چپمو بلند کرد و رو به روی صورتش گرفت و گفت: -فقط کاری رو انجام بده که ازت میخوام. و در مقابل چشمممای گرد شممده ی من حلقه ی ازدواجمون که توی انگشممت حلقه ی دست چپم جا خوش کرده بود و از دستم بیرون کشید و توی زنجیری که توی اون یکی دستش بود انداخت و گفت: -به نفعته که وانمود کنی باهم نسبتی نداریم. سعی کردم حلقه رو از دستش بقاپم و با عصبانیت گفتم: -دنیل حالت خوبهن!من چطور میتونم وانمود کنم که باهم نسبتی نداریمن -اگه مجبور باشی این کارو میکنی!مگه نهن! فروشی نیست )جلد دوم( ۲۳ و بعد حلقه ی خودشمو هم دراورد و واسمه چند ثانیه به هردو حلقه ای که توی دستش بود خیره شد.از روزی که ازدوا کرده بودیم حتی یک بار هم این حلقه ها ازمون جدا ن شده بود و االن ا صال حس خوبی ندا شتم که هردومون اونو از د ستمون درواردیم و حتی نیدون ستم چرا اینکارو کرد!بازم د ستمو جلو بردم که از دستش بکشمش و گفتم:

رمان فروشی نیست

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب جلد دوم رمان فروشی نیست : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دسته بندی

آرشیو خوانندگان

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

تبلیغات بنری
مطالب محبوب
پست بزودی
تبلیغات متنی
آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

http://shopanti.ir/