جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان جدید نسرین سیفی به نام رمان رویای آبی اختصاصی دی ال رمان
برای دانلود رمان رمان رویای آبی در پلتفروم pdf , java , epub ,apk به ادامه مطلب مراجعه کنید !
رمان جدید رمان رویای آبی از نسرین سیفی
دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود  رمان رویای آبی , رمان هایی نسرین سیفی,  Blue Dream Novel by Nasrin Seifi,  Blue Dream Novel,  Nasrin Seifi, رمان رمان رویای آبی  از نسرین سیفی, Nasrin Seifi, نسرین سیفی, Blue Dream Novel, رمان رویای آبی , بیوگرافی نویسنده  نسرین سیفی, biography  Nasrin Seifi, رمان فارسی  نسرین سیفیاولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه,   roman New By Nasrin Seifi, Called Blue Dream Novel,  roman New  Nasrin Seifi Blue Dream Novel,  Nasrin Seifi, Nasrin Seifi Blue Dream Novel, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه,  رمان رویای آبی , ,  دانلود رمان بدون سانسور, رمان عاشقانه ازNasrin Seifi, ، رمان های نسرین سیفی, ،  رمان,  دانلود رمان  رمان رویای آبی , ، دانلود رمان  برای اندروید رمان رویای آبی , ، دانلود رمان برای جاوار رمان رویای آبی , ، دانلود رمان رمان رویای آبی  برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان رمان رویای آبی  برای موبایل  نسخه پرنیان, دانلود رمان رمان رویای آبی  برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان رمان رویای آبی  برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان رمان رویای آبی  , خواندن  انلاین رمان رویای آبی  ,  دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ،  دانلود رمان هیجانی ،  دانلود رمان جدید  ، رمان پربازدید,  نود و هشتیا ,  تک سایت , رمانستان ,   رمانسرا ,  رمان نویس,   رمان عاشقانه, رمانی ها ,  بوستان رمان  , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان,  رمان عاشقانه جدیدو,  رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

خلاصه  رمان رمان رویای آبی با هم بخونیم !

 هوای سرد و خشک زمستان هم نتوانسته است تکاپوی شلوغ شهر را آرام کند .زندگی جاری است، بوی برف می آید، بوی آدم برفی، بوی زندگی!

دوباره قصه ها، داستان هایی از زندگی، آدمها، بودنها، داستان هایی که انسان را به خلسه رویا و واقعیت می برند.زندگی جریان دارد، داستان ها جریان دارند و زندگی همان فصه ای است که جریان دارد ….
رویای آبی، داستان زندگی آدمهایی است که خودرا به دست جریانهای سرگردان بودنها سپرده اند و اجازه می دهند قصه ها، آنها را تعریف کنند.
داستان کسانی که در هیاهوی این روزگار، سعی می کنند عشق و نفرت را از نو تجربه کنند، آنهایی که بودن در کنار یکدیگر را انکار می کنند، در حالی که تنها همین بودن است که به زندگی تلخ و گذشته پر تنششان آرامش می بخشد.
آدمهای قصه زندگی، در رویای آبی، رویاهای خود را باور ندارند اما در پایان قصه، آنها نیز در آبی بیکران رویاهای خود غرق می شوند.
رویای آبی، قصه رویاهای آبی است، قصه آدمها و عشق و یگانگی ….


برای خواندن قسمت جدید رمان رمان رویای آبی به ادامه مطلب رو بخونید از !

roman by Nasrin Seifi – Blue Dream Novel

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نسرین سیفی رمان رویای آبی

باران شب پیش پخش شده بود،خیره شده بودم و مغزم را به دنبال جوابی برای آقای سحری،رییس شرکت می کاویدم.آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز شوکه بودم و منتظر ایستاده بودم تا یک نفر”>ناباورانه به کاغذهایم که روی زمین خیس از باران شب پیش پخش شده بود، خیره شده بودم و مغزم را به دنبال جوابی برای آقای سحری، رییس شرکت می کاویدم.آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که من هنوز شوکه بودم و منتظر ایستاده بودم تا یک نفر بگوید ((معذرت می خواهم)) و خم شود و کاغذها را از روی زمین جمع کند.آن وقت حتما به خودم می آمدم و جواب می دادم ((تقصیر خودم بود)) می خواستم از روی گودال کوچک پر آبی بپرم، سرم را پایین انداخته و حواسم به گودال بود که پایم به آن فرو نرود و حالا با چشمانی متعجب و نگاهی مبهوت، ایستاده بودم وسط پیاده رو و به کاغذهایم خیره شده بودم.صدایی پرسید:

– حالتون خوبه خانم؟
به مش کریم نگهبان شرکت نگاه کردم و خیره شدم به او که پشت به من، بی توجه از پله های شرکت بالا می رفت.حتی به خودش زحمت عذر خواهی هم نداده بود.به کاغذها نگاه کردم و تازه یادم افتاد، اینها حاصل یک هفته تلاش، بی خوابی کشیدن و غذا نخوردن بوده اند.
دستهایم یخ کرد و سرم داغ شد و پشت سرش، تقریبا فریاد کشیدم:
– ببخشید که بهتون خوردم و کاغذام ریخت زمین.
در مسیر دید من، تنها پاهایی دیده می شد که می رفت تا از پاگرد پله ها بپیچد.انگار صدایم را نشنیده و اگر هم شنیده، به روی خودش نیاورده بود. حتما با خود گفته بود ((تقصیر خودت بود!))
مش کریم گفت:
– خدا رو شکر خودتون چیزیتون نشد.
حتی برنگشت نگاهم کند و من دلم می خواست بدوم، کتش را بگیرم و وادارش کنم، از من عذر خواهی کند.مش کریم، کاغذها را به طرفم گرفت و گفت:
– فقط یه کم گلی شدن.
به کاغذها نگاه کردم و غریدم:
– دیگه به درد سطل آشغال می خورن.لعنتی باید از نو بکشمش.جواب آقای سحری رو چی بدم امروز نقشه ها رو می خواست.
– درست می شه خانم.
نگاه تندی به مش کریم کردم.خودش را جمع و جور کرد و خجالت زده گفت:
– گلی شدن دیگه.
غریدم:
– پیداش می کنم.واسه این نقشه ها کلی زحمت کشیدم.
مش کریم، دستهای گلی اش را به هم مالید.به راه افتادم و کاغذهایم، مثل یک دسته کاغذ باطله بین زمین و هوا معلق مانده بودند و با هر قدم من، تاب می خوردند.مش کریم پشت سرم گفت:
– خانم قضا بلا بوده.
نگاه تندی به مش کریم انداختم.دستپاچه سر به زیر انداخت.مثل آدمهای گناهکار روبه روی من ایستاده بود.دنبال مقصر می گشتم.باید یک نفر را پیدا می کردم و سرش فریاد می کشیدم، اما سربرگرداندم و به راه افتادم.

خانم حمیدی اتفاقی افتاده؟
منشی شرکت بود که مثل همیشه دنبال چیزی می گشت تا یکنواختی کارش را برطرف کند.جواب دادم:
– نه، چیز مهمی نیست.
و صدایم از عصبانیت می لرزید.گفت:
– گلی شدین.وای اینا چرا این جوری شدن!
بی توجه به او و نگاه کنجکاوش گفتم:
– می تونم مهندس رو ببینم فورا.باهاشون کار واجب دارم.
– ایشون مهمون دارن.
روی صندلی نشستم و گفتم:
– منتظر می شم، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره.
– فکر میکنم طول بکشه.مهمونشون … یعنی ….
– منتظر می شم.ایرادی که نداره؟
کنارم نشست و گفت:
– نه طول می کشه ولی …. اینا چی شده چرا نقشه ها گلی شدن اینا کدوم نقشه هاست اوناست که مهندس می گفت؟؟
– یه لطفی به من می کنید خانم پورمند؟
– البته خواهش می کنم.
– برید پشت میزتون، بشینید و به کارتون برسید.
عصبانی بودم و حوصله هیچ کس را نداشتم.نتیجه یک هفته تلاشم از بین رفته بود و مردی که حتی فرصت نشد، او را ببینم، بی توجه به من، از پله ها بالا رفته بود و نگاه من در آخرین لحظه، فقط فرصت دیدن یک جفت پا را داشت.
دلخور پشت میزش نشست و شروع به تایپ مطلبی کرد.مطلبی که حتما برای اظهار همدردی با من، نیمه کاره رهایش کرده بود.صدای ضربات یکنواخت دکمه های کیبورد، سکوت اضطراب آور اتاق را می شکست. اتاقی که تنها تفاوت آن با اتاق انتظار پزشکان، عدم وجود تابلوی سکوت بود.چهره درهم کشیده بودم و کلمات را در ذهنم مرور می کردم تا یادم بماند، چه چیزهایی به مهندس می خواهم بگویم و چگونه می خواهم بگویم. اما رشته افکارم مدام پاره می شد و من مصرانه، کلمات را از نو به نخ می کشیدم.
خودم را از خلسه کلمات بیرون کشیدم و گفتم:
– ممکنه به ایشون اطلاع بدید بنده منتظرم؟
منشی لحظه ای دست از کار کشید، نگاهم کرد و دوباره مشغول کار خود شد و جواب داد:
– عرض کردم خانم حمیدی، ایشون مهمون دارن.
صدایش بی خیال ولی عصبی بود.پوزخند زدم و بلند شدم و پیش از اینکه او بتواند، عکس العملی نشان بدهد، چند ضربه ای به در زدم و در را باز کردم.به مهمان مهندس نگاه کردم.کنار پنجره پشت به من ایستاده و از پنجره طبقه هشتم یک ساختمان دوازده طبقه به شهری که با ساختمان های کج و معوج روبرویش زانو زده بود، می نگریست.مهندس سحری پرسید:
– خبریه خانم حمیدی، اتفاقی افتاده؟
– معذرت می خوام آقای مهندس.متاسفم، فکر نمی کردم …
منشی با صورتی نگران و نگاهی ملتمس گفت:
– من گفتم شما مهمون دارید.بفرمایید خانم حمیدی.گفتم که ایشون مهمون دارن.
– مهم نیست.بفرمایید خانم حمیدی، چیزی شده؟
– می خواید بعدا می آم پیشتون.الان … متاسفم آقای مهندس …
– نه خانم مهندس غریبه نیستن.بیا تو، بیا ببینم چی شده که تو رو این قدر عصبی کرده.
در را پشت سرم بستم.با سر به نقشه های گلی شده اشاره کردم و گفتم:
– داشتم نقشه ها رو می آوردم خدمتتون که دم در، با یه آقایی برخورد کردم و ….
زیر چشمی نگاهی به مهمان مهندس کردم.با آن کت و شلوار مشکی و موهای مرتب، مثل عصا قورت داده ها ایستاده بود.ادامه دادم:

نقشه ها از بین رفت.همشون گلی شدن، باید از نو روشون کار کنم.
مهندس سحری با تعجبی آمیخته به تحکم پرسید:
– چطور این اتفاق افتاد؟
خجالت زده سر به زیر انداختم.نگاهم به پاهای مرد پشت پنجره افتاد. خودش بود.همانی که باعث از بین رفتن زحماتم شده بود. متعجب نگاهش کردم او هم حتما صدای آقای سحری رو شنیده بود و منتظر بودم بشنوم ((متاسفم خانم، شما بودید که بهتون خوردم؟ عجب تصادف بدی!)) و او هیچ حرفی در حمایت از من نزد.مهندس سحری، سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
– من که به شما تذکر داده بودم خانم، این نقشه ها باید امروز آماده باشن.
– منم سعی ام رو کردم و آماده هم شدن، اما …..
با خشم به او نگاه کردم به شدت از بی تفاوتی او عصبانی شده بودم. دلم می خواست بدوم و روبرویش بایستم و وادارش کنم در مورد آنچه اتفاق افتاده بود، توضیح بدهد و در حضور آقای سحری، از من عذر خواهی کند.آقای سحری پرسید:
– تا دو روز دیگه می تونید آماده شون کنید؟
چهره ام درهم شده بود.جواب دادم:
– بله، سعی ام رو می کنم.
– پس بهتره زودتر شروع کنید.
نگاه غضب آلودی به او که پشت به ما داشت انداختم و گفتم:
– خیلی زود آماده شون می کنم.
صدایم عصبی بود و رنگ اعتراض داشت که به طرفم برگشت و من پیش از آن که نگاهم را از او بدزدم، فرصت کردم، فقط طرح کلی صورتش را ببینم.مهندس سحری گفت:
– منتظر دیدن کاراتون هستم.من انتظارم از شما خیلی بیشتر از اینهاست خانم مهندس.
به طرف در رفتم.دستگیره را گرفتم و پیش از آن که بچرخانم، نگاهش کردم.دوباره پشت به اتاق داشت و از پنجره به بیرون نگاه می کرد.از در بیرون رفتم، منشی نگاه خشمگینی به من کرد و با بی تفاوتی به صفحه مانیتور چشم دوخت پوزخندی زدم و از مقابلش گذشتم.
در اتاقم را محکم به هم کوبیدم و نقشه ها را روی میز پرت کردم.روی صندلی گردانم نشستم، تابی خوردم و به تابلوی بالای سرم خیره شدم که اسبی سرکش را در میان سبزه زار به نمایش گذاشته بود. همیشه دلم می خواست، به داخل تابلو بروم و اسب را رام کنم و در چمنزار وسیع داخل تابلو، با آن اسب سواری کنم.
چشمهایم را بستم و تصور کردم در تابلو هستم.با خیال رام کردن اسب، فکرم را از حوادث دقایقی پیش و صورتی که از آن چیزی به خاطر نداشتم، دور کردم.
***

سیب سرخی را از روی میز برداشتم و همانطور که آن را به طرف دهانم می بردم، روی مبل لم دادم و گفتم:
– ما غریبه بودیم که ساکت شدین؟
مادرم دستپاچه جواب داد:
– خوب نیست دختر فضول باشه و بخواد سر از هر کاری دربیاره.
سیب را گاز زدمو فکری مثل برق از ذهنم گذشت.به مادرم خیره شدم. صورتش حالت زمانی را داشت که مخصوصا می خواست، چیزی را از من پنهان کند.ابروهایم را بالا کشیدم و گفتم:
-؟ موضوع چیه امشب مشکوک شدین زن و شوهر تو فکر چه توطئه ای هستین که من نباید ازش خبر داشته باشم؟
مادرم به سرعت مشغول جمع کردن فنجانهای خالی از روی میز شد و من پرسشگرانه به حرکات سریع دستانش که انگار افکار مرا تند و تند از این طرف و آن طرف جمع می کرد، خیره شده بودم.دستپاچگی مادر و رفتار سرد پدر که برای طفره رفتن از جواب ترفند خوبی بود، سوالات زیادی را به مغزم می آورد .و باعث می شد علت آن رفتارها را درک نکنم.چشمهایم را ریز کردم و به دنبال جواب، اطراف را کاویدم.پدر تک سرفه ای کرد و پرسید:
– امروز شرکت چه خبر بود اوضاع و احوال سرکارت خوب بود؟
در عمق صدایش چیزی بود که پشتم را لرزاند.جواب دادم:
– مثل هر روز قرار بود خبری باشه!؟
– اتفاق خاصی که نیفتاد؟
اندیشیدم شاید خبر برخوردم و خراب شدن نقشه ها را از جایی و کسی شنیده است.خندیدم و گفتم:
– منظورتون اون برخورد احمقانه بود آخ آخ نگین که دوباره یادش افتادم.
مادرم پرسشگرانه نگاهم کرد.گفتم:
– البته چیز خاصی هم نبود.
لحنم تغییر کرد و با ناراحتی ادامه دادم:
– فقط نقشه ها از بین رفت.این چند هفته کار دود شد رفت آسمون. آهان، نه گل شد رفت تو زمین!
– به من چیزی نگفتی؟
– مسئله خاصی نبود مامان.شما از کجا فهمیدین؟
پدرم جواب داد:
– خودت الان بهمون گفتی.
– ولی شما …. مگه خبر نداشتین؟
– از کجا باید می دونستیم؟
با تعجب به پدرم نگاه کردم و گفتم:
– بله، از کجا باید می دونستین.تو اون شرکتم که نه دوربین هست، نه مامور مخفی.پس منظورتون از خبر خاص و اتفاق ….
نگاهم از روی صورت مادر سر خورد و به صورت بی تفاوت پدرم خیره شد.گفت:
– من پرسیدم چه خبر تو توضیح دادی.
سیب گاز زده را در بشقاب رها کردم.مادر غرولند کرد:
– صد دفعه گفتم، این جوری میوه نخور.
– مامان جان، شما هم که حتما بی خبر بودین، به بابا هم که نگفتین!
مادر چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

منظورت چیه؟
رو به پدر کردیم و پرسیدم:
– منتظر خبر خاصی بودین کلاغه خبر رو کامل بهتون نداده.
حالت صورت پدرم تغییر کرد.انگار مچش را در حین رفتار زشتی گرفته باشند، غافلگیر شده بود و این غافلگیری، حس کنجکاوی مرا بیش از پیش تحریک می کرد.مادرم به کمکش رفت و گفت:
– بدو چند تا چایی بیار، این قدر حرفهای بی خود نزن.
و من به پدرم خیره شدم.لبخندی تصنعی زد و جواب داد:
– نه، چه خبر خاصی در ضمن حق با مادرته.منظورت از کلاغه چیه؟
– ولی، انگار ….
مادرم به میان حرفم دوید و تشر زد:
– ثنا.
پدرم روزنامه را جلوی صورتش گرفت و این کار یعنی، دیگر حرفی برای گفتن نمانده است.
سینی را از مادرم گرفتم و به طرف آشپزخانه رفتم.همه چیز در ذهنم به هم ریخته بود.سینی را روی میز گذاشتم و هرچه فکر کردم، به یاد نیاوردم برای چه کاری به آشپزخانه آمده ام.انگار مادرم از من چیزی خواسته بود.شاید به غذا سر بزنم و شاید هم میوه بشورم.ظرفها را باید آماده می کردم و یا سالاد درست می کردم.
یادم افتاد، نقشه ها خراب شده بودند و من از نو باید آنها را می کشیدم.از آشپز خانه بیرون آمدم، بدون آن که به یاد بیاورم چه کاری باید انجام می دادم.
مادرم حرفش را نیمه کاره رها کرد.چهره درهم کشیدم تا ناراحتی ام را نشان بدهم.بعد به اتاقم رفتم.در را که می بستم تصور این که، چه حرفی باعث شده تا با دیدن من سکوت کنند، مثل خوره به جانم افتاد.
پشت میز نشستم و به صفحه مانیتور که عکس یک غروب سرخ روی یک دشت وسیع را به رخ می کشید، زل زدم.
***
با صدای مادرم به خود آمد:
– غذا آماده است.
ناباورانه به او که بین در و دیوار ایستاده بود، نگاه کردم و گفتم:
– صدام می کردین واسه کمک.
حتما در صدایم چیزی بود که در را بست و گفت:
– اگر چیزی بود که باید به تو می گفتیم، حتما در موردش باهات صحبت می کردیم.
– دارم نقشه ها رو از نو سامون میدم.زحماتم حسابی هدر رفت.
– ثنا تو دیگه بزرگ شدی چیزی نیست که بخوای بدونی.
دست از کار کشیدم.به تندی نگاهش کردم و گفتم:
– چیزی نمی پرسم، چیزی هم نمی خوام بدونم.نمی فهمم اصرار شما واسه این که به من بگین خبری نیست برای چیه دیگه چیزی هم نمی پرسم، خوبه؟
و مادرم قاطعانه گفت:
– و بهش فکر هم نمی کنی.

از برخوردش یکه خوردم.احساس کردم، بیشتر دلم میخواهد بدانم چه خبر شده است.باید می گفتم ((فکر هم نمی کنم)) ولی جواب دادم:
– مغز واسه فکر کردنه.جلوی این یکی رو نمی تونم که بگیرم.جریانات مغزی و این جور چرت و پرتا ….. می دونید که!
در نگاهش می خواندم که به زودی بارانی از نصایح به سرم خواهد بارید.بلند شدم و او ناراضی به دنبالم راه افتاد.پشت سرم گفت:
– پدرت رو از خودت نرنجون.بهتره همه چیز رو فراموش کنی.
و من با خود اندیشیدم ((حداقل بهم بگین چه چیزی رو باید فراموش کنم!))
روبه روی پدرم نشسته بودم و کاملا مراقب بودم که نگاهش نکنم.وقتی پرسید:
– نقشه ها رو دوباره می کشی؟
احساس کردم احتیاطم بیش از اندازه واضح بوده.به ظرف غذا خیره شدم و جواب دادم:
– بله، دوباره کاری شد.خدا باعث و بانی اش رو … چی بگم.
– برات سخته؟
– بله، تازه تموم شده بود.این برام سخته که دوباره باید همه رو بکشم.
– تو که از عهده اش برمیای؟
– بله.
– تو جواب دادن اجباری داری؟
نگاهش کردم به اندازه چند ثانیه.چشمهایمان، کاسه چشم دیگری را کاوید و دوباره هر کدام به سویی چرخید تا از نگاه دیگری گریخته باشد.گفتم:
– چطور مگه؟
زیر چشمی نگاهش کردم.متفکرانه به نقطه ای روی میز خیره شده بود.سرش را تکان داد و گفت:
– از شرکت بگو.
مادرم دیس برنج را روی میز گذاشت و با تحکم گفت:
– سر میز شام، حرف از کار نباشه.
به رفتار عجول مادرم و حالت متفکر پدرم که فکر می کردم، نمی توانستم بر حس کنجکاویم غلبه کنم.ذهنم به هر طرفی کشیده میشد. هزاران آیا، در مغزم رژه می رفت.
چیزی در ذهنم درخشید و متعجبانه به مادر که مشغول کشیدن غذا بود نگاه کردم.حساب دودوتا چهارتایی کردم و مصمم به خودم جواب دادم، ((نه)) مادرم دیس را به طرفم گرفت.نگاهش کردم.گفت:
– چیه؟
– باید به کارم برسم.
پدر سربلند کرد و نگاهی غریب به من انداخت.غذا کشیدم و می دانستم برای هر پیش آمدی، آمادگی دارم.

.

.

دانلود رمان رویای آبی برای کامپیوتر (نسخه PDF)

.

.

دانلود رمان جدید

بیوگرافی نسرین سیفی

biography Nasrin Seifi

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر