جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان جدال شیدایی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب جدال شیدایی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان جدال شیدایی
1.gif نام کتاب رمان : جدال شیدایی
1.gif نام نویسنده : فاطمه راستگو(فاطمه_me)
1.gifحجم رمان جدال شیدایی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان جدال شیدایی :
هلنا…..دختری از جنس غم. دختری که از جوانیش شکست خورده است و هیچ شوق و اشتیاقی برای زندگی ندارد. اما او باید اینده تحمیلی اش را اداره کند. او باید این شکست را فراموش کند.شکستی به قیمت از دست دادن رویایش,ارزوهایش و عشق یگانه اش… در غیر این صورت میداند شایعات امانش را خواهند برید. سالها بعد که در دریایی از #فراموشی غوطه ور است یک #اتفاق کوچک باعث میشود زندگی ارامش را به یغما دهد. اتفاقی به قیمت #خراب کردن #زندگی اطرافیانش. اتفاقی به قیمت #دیدار دوباره #عشق دیرینه اش. عشقی که در اعماق قلبش مدفون شده بود.اما وقتی که خیلی دیر شده بود. او هر کاری میکند تا به سمت او کشیده نشود اما احساسش و قلبش او را ناخواسته به سمت او میکشاند.به دنبال این اتفاقات #اسراری از خانواده اش اشکار میشود که هلنا هیچ اگاهی از انها نداشته و همین سبب میشود که او را از خود متنفر کند.اسراری که او را مجبور میکند از #خانه خود دورش کند…..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه راستگو(فاطمه_me) جدال شیدایی

سالها بعد من در کنار یک مرد زندگی میکنم ، مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه، مردی که شاید من زنِ رویاهاش باشم اما ، اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ، رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی … جسمم کنار اون میخوابه اما ، افکارم در کنار تو . سالها بعد بی هوا وقتی یادت میوفتم ، … فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ …. سالها بعد ، من زنیم که از عذاب وجدان داره میمیره ، زنی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک مرد دیگست ، زنی که به دوست داشتن های مرد دیگه پاسخ میده اما ، نه از ته دل …

دانلود رمان جدال شیدایی

سالها بعد وقتی همه خوابن به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟ در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، من ، با عذاب و با دلی پر از غم ، باید برم کنار مردی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی … سالها بعد این موقع ، تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ، من کنار کسیم که ، فقط باهاش هم خونم … سالها بعد زنیم با موهای سفید و چهره ای خسته … زنی که خیلی ها میشناسنش اما ، ۵ اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست..� چقدر دیر کرد . به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعت دیر کرده بود. کیفمو گذاشتم روی میزه رو به روم. شاید شلوغ بوده که دیر کرده. به صندلیم تکیه دادم و دستامو به سینه ام زدم. یهو سرم ناجور تیر کشید. سرمو بین دستام گرفتم و فشارش دادم. افکاری مانند سیل به ذهنم هجوم اورد……… منو تو این زندگیو دیگه نمیتونیم ادامه بدیم…… از ارث محرومی. در رابطه با این مورد مطمئن باش…….. این عکسا منو داغون کرد هلنا …….. از خونه من گمشووووو…….. فقط اینو میدونم که طالق برای ما بهترین چیزه. نه طالقه معمولی. سه طالقه……. چرا ایستادی بر و بر منو نگاه میکنی؟؟؟ مگه با تو نیستم؟؟…… به همه میگی من خواستم که از تو طالق بگیرم. چونکه بدابرویی و شایعه باید برای تو پخش بشه. اینم میشه یک نوع تنبیه……. خاله ثمینه ات راست میگفت که من نمیتونم هیچ خیری از تو ببینم. تو شری. از خونه من برو بیرووووووون. صدای فریاد تو سرم اکو شد. حالم خیلی بد بود. به حدی که میخواستم تو این دنیا نباشم. تنها دلیلی هم که االن زنده ام فقط پوریاست. حاال که قراره به من تهمتای بد بزنن باید عملیشون کنم. اره خداجون. با این کارم عدالت مطمئنا برقرار میشه. با صدای جیغی از دنیای خودم در اومدم. حالم از یاداوری این اتفاقات به هم میخوره. نفسی کشیدم. به روبه روم نگاه کردم. عده زیادی جمع شده بودن و یک ماشین ایستاده بود. فکر کنم تصادف شده بود. به اون تصادف نمیدونم چرا حسه بدی داشتم. کال من به همه تصادفا حسه بدی داشتم ولی این مورد استثناء بود. دوست داشتم ببینم چه کسی تصادف کرده. پوریا هنوز نیومده بود می ارزید برم یه نگاهی بندازم. با کنجکاوی از روی صندلیم بلند شدم و کیفمو برداشتم. اومدم برم طرفه حادثه که قلبم درد گرفت. لحظه ای مکث کردم. حالم بهتر شد به راهم ادامه دادم. به جمعیت رسیدم. قد بلندی کردم ببینم چی شده. اما ندیدم. اومدم دوباره قد بلندی کنم که قلبم به طرزه عجیبی درد گرفت. بیخیاله دیدنه اون صحنه شدم. یک جنازه نگاه کنم که چی بشه؟؟؟؟ هیچ منفعتی برام نداره تازه تا اخر شبم تو فکره جنازه ام. خواستم برم که یهو با حرفه یکی سره جام میخکوب شدم: این همون خواننده تازه وارده نیست؟؟؟( یک لحظه پاهام سست شد. کیفم از تو دستم افتاد. برگشتم. من باید ببینم اون فردی که تصادف کرده کیه. من این اطراف هیچ خواننده تازه واردی ندیدم. اون نیست. یقین دارم اون نیست. با ترس و لرز رفتم تو دله جمعیت. برای چند لحظه عقلمو از دست داده بودم و بدون هیچ اگاهی کارامو میکردم. هر کسی که جلوم بود رو هل میدادم کنار. رسیدم جلو. فردی به پشت افتاده بود. با پاهایی لرزون رفتم جلو. بغضه بدی تو گلومو گرفته بود. احساس میکردم هیچ هوایی برای تنفس نیست. به حدی که نفسامو بلند و با صدا میکشیدم. پاهام به طرزه وحشتناکی بی حس شد و تعادلمو از دست دادمو افتادم رو زانوهام. با دستای لرزونم اون فردو برگردوندم. با دیدنش با ترس رفتم عقب. به صورته پر از خونش نگاه کردم. بغضم تو گلوم دوبرابر شد. اروم صداش زدم: پوریا( هیچ جوابی نشنیدم. با چشمانی اشکی رفتم جلو و بلند تر

دانلود رمان جدال شیدایی

صداش زدم: پوریا( خواستم جلوتر برم که یکی از پشت منو گرفت و خواست برم گردونه عقب که با صدای بلندی جیغ کشیدم: پوریاااااااا( خودمو محکم از دستای اون فرد بیرون کشیدم و خواستم برم سمتش که دوباره فردی منو از پشت گرفت. منم با تمام قدرتم برگشتم سیلی محکمی نثاره اون فرد کردم. اومدم برگردم پیشه پوریا که دیدم گذاشتنش روی برانکارد و دارن میبرنش. با حالت دو دویدم سمت برانکارده پوریا. با بغض صداش کردم: پوریا. تو رو خدا. پوریا من هیچکسو ندارم. تو رو خدا بیدار شو. من فقط تو رو دارم. تو رو خدا. خیلی تنهام. بیدار شووووووووو( پام پیچ خوردو افتادم. با چشمایی که بخاطره اشکه جمع شده تار شده بود به پوریا نگاه کردم. این هیچوقت نمیتونه اتفاق بیوفته. این نباید اتفاق بیوفته. این اتفاق باید غیر ممکن بشه. با بغض زیره لب گفتم: من مقصره این اتفاقم.( سرمو به طرفین تکون دادم. جیغ کشیدم: مقصرمنمممممممم……………………………….. *** : یاحا بیا دیگه. مامان نگاش کنین چقدر اذیت میکنه. به باباش رفته اینقدر اذیت میکنه( مامان به حرص خوردنام خندید: بابا ولش کن بزار یه کم با هم سناش بازی کنه شاید زبون باز کرد( با حرص یاحا رو نگاه کردم: از همین زبون نداشتنش میترسم( از جام بلند شدم و کفشامو پوشیدم. رفتم سمت جمع بچه ها. بچه ها با دیدنم سره جاشون می ایستادن. شاید براشون عجیبه که یک ادم بزرگ رو تو جمع خودشون میبینن. دست یاحا رو گرفتم و از جمع کشیدمش بیرون. همینطور که دستشو گرفته بودم و داشتم میبردمش سمت زیرانداز که دستمو تکون داد. بهش نگاه کردم: چیه؟؟( یک پاشو کوبید روی زمین. این یعنی اینکه دستشویی داره. از دور به مامان گفتم: مامان من یاحا رو میبرم دستشویی( مامان بلند گفت: ببر تا اون موقع من و هانیه سفره رو میندازیم( به هانیه نگاه کردم. لم داده بود و داشت خیار میخورد. از دسته این دختر. یاحا دوباره دستمو تکون داد که به خودم اومدم و بردمش سمت دستشویی. بردمش تو دستشویی زنانه. خیلی شلوغ بود. فقط یکی از دستشویی ها خالی بود. سریع رفتم سمت خالیه. در رو باز کردم و خواستم خودم با یاحا برم داخل که یاحا جلومو گرفت و نذاشت برم داخل. خودش رفت تو و در و بست. تازگیا اینجوری شده. نمیدونمم با این کاراش چیکار کنم. اینقدر این کارو کرد که من دیگه نتونستم اعتراضی کنم. تا وقتی که یاحا میومد بیرون رفتم جلوی ایینه تا خودمو مرتب کنم. اولین چیزی که نگاهم افتاد بهش رد بخیه کمرنگی بود که کنار پیشونیم بود. ناخوداگاه ذهنم رفت سمت اون تصادف کزایی. تصادفی که سه سال پیش اتفاق افتاد. بعد از اون تصادف با خودم عهد بستم که دیگه هیچوقت به پوریا فکر نکنم. مگه اینکه یک اتفاق خاصی بیفته……..مگه اینکه دوباره ببینمش…….البته میدونم که دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش. بخاطر تصادفم سفری که میخواستیم بریم کال لغو شد. یک هفته تو بیمارستان بستری بودم. وقتی که مرخص شدم همه حال زاری داشتن. مخصوصا مامانم و احسان از همه وضعیتشون ۷ بدتر بود. وقتی حال احسانو دیدم….وقتی دیدم اونقدر الغر شد….وقتی دیدم اونقدر بخاطره من دعا میکرد… تو بیمارستان همه روز ها رو اون پیشم موند ….. وقتی دیدم مامان التماسش میکرد که اون بجای احسان بمونه پیشمو احسان با قاطعیت به مامان نه میگفت …..وقتی همه اینا رو دیدم تصمیم گرفتم دور پوریا خط قرمز بزرگ بکشم و لگد به بخت خودم نزنم. دو ماه بعد از تصادف فهمیدم حامله ام. یک بچه از احسان داشتم. اون موقع هم فشار روحی روم بود هم فشار جسمی. اون موقع نمیتونستم بچه دار شدنم رو باور کنم. نمیتونستم با قضیه فراموش کردن پوریا کنار بیام. ولی خوشبختانه به تدریج تونستم با این قضایا کنار بیام. هفت ماهه دیگه بچه ام به دنیا اومد. پسره خوشگلی بود. منو احسان هر دو با هم تصمیم گرفتیم اسمشو بزاریم یاحا. اما یاحا یک مشکلی داشت. دکترش گفت که یاحا یه کم دیر تر میتونه حرف بزنه. یعنی از اون سنه معمولش دیرتر به حرف میاد. اینم بهمون گوشزد کرد که مشکله زیاد خاصی نیست. یعنی اصال مشکل نیست. چونکه خیلی از بچه ها همینجورین.االن دو سال و چند ماهشه و هنوزم حرف نزده. از موقعی که بیست و یک سالم بود سه سال مثل باد گذشت و من بیست چهار سالم شد. واقعا دنیا دو روزه.االنم که منو احسان و یاحا و هانیه و فرزاد و بچه شون مهیار و مامان و بابای من با طاها اومدیم بیرون شهر یکم اب و هوا عوض کنیم. بچه هانیه همسنه یاحاست. یک بچه شیش ماهه ام تو شکمشه. بچه تو شکمش دختره. من همیشه به بچه اش میگم که این عروسمه. مهیار میتونه حرف بزنه اما یاحا هنوز نتونسته یک کلمه حرف بزنه. همیشه دعا میکنم هرچه زودتر به حرف بیاد. امیدوارم. یکی مانتوم رو تکون داد. برگشتم که دیدم یاحا داره مانتوم رو میکشه. خم شدم و بغلش کردم و دستاشو شستم. سریع از محیط دستشویی زدم بیرون. محیط کثیفی داشت ممکن بود یاحا مریض بشه. رفتم سمت زیر انداز. بابا و طاها و احسان و فرزاد که رفته بودن غذا بخرن بیارن تازه رسیده بودن و نشسته بودن دور سفره و غذاشونو شروع کرده بودن. خسته نباشن. هانیه چونکه اذیت میشد نشسته بود رو صندلی و داشت غذاشو میخورد. کفشام رو در اوردم و کنار احسان نشستم و یاحا رو گذاشتم کنارم. چلوکباب خریده بودن. بابا یک ظرفو برداشت و سمتم گرفت: بیا بابا( تشکری کردم و ظرفو ازش گرفتم. احسان هم قاشق داد. مهیار هم ظرف خودشو و یک ظرف دیگه رو برداشت و دوید سمت یاحا و کنارش نشست و شروع کردن به خوردن. منم مشغول شدم. فرزاد گفت: اوا اون کالغه رو نگاه کنین. چقدر با نمکه( همه مون به سمتی که اشاره کرد برگشتیم. اما هیچی نبود. وااااااا. گرفته مارو؟؟؟ همگی برگشتیم که من متوجه شدم یک چیزی تو سفره سره جاش نیست. همه مون فهمیدیم که فرزاد ساالد رو برداشته. چونکه فرزاد عاشق ساالدای مامانه. هانیه گفت: الهی فدات بشم. خب میگفتی تا ساالدو بدم بهت( مامان گفت: الهی فداش بشی ساالد منم برداشته( بابا با حیرت گفت: ساالد من کو؟؟؟تو با چی سرعتی کار کردی؟( احسان: ماله منم همون کالغ با نمکه برد( با حرف احسان همه خندیدن به غیر از من. از بعد از تصادف یکبارم نخندیدم. یعنی خندیدم ولی همش مصنوعی بوده. یهو نگاهم افتاد به طاها. گوشیش ویبره میرفت. به همه نگاه کرد بعد خیلی اروم بلند شد و کفشاشو پوشید و رفت. رفتارش مشکوک بود. به جمع نگاه کردم. هیچکس حواسش به طاها نبود. باید بفهمم چه اتفاقی افتاده. بلند شدم برم که احسان گفت: کجا میری؟( من با کمی تامل گفتم: اممممممممم……فکر کنم پولم از تو جیبم

دانلود رمان جدال شیدایی

افتاد االن یادم اومد من برم برش دارم( احسان سرشو تکون داد. بلند شدم و دنباله طاها رفتم. پشت چند تا درخت ایستاده بود. اروم رفتم پشت درختا. صدای طاها واضح میومد: برو گمشو دختره*** من تو و امثال تو رو خوب میشناسم. همه تون مثل همین……………..خفه شو………… منو از چی میترسونی……………. چی من؟؟……………… من اینقدرابرو دارم که هر کسی بخواد از اینجور شر و ورا درباره ام بگه هیچکس باور نمیکنه اما ………….وقتی حرف میزنم دهنتو ببند. ولی شماها که اندازه یک تاره موی سرتون ابرو ندارین براتون اینجور چیزا طبیعیه…………..دو راه بیشتر نداری یا دهنتو میبندی و خودت یک غلطی میکنی یا میای میگی و خودتو که خیلی با ابرویی، با ابروتر میکنی. چونکه به من هیچ اسیبی نمیرسه. چونکه من پسرم. ولی تو چی که دختری. هه. کاری نداری عشقم؟؟ فعال بای( با ناباوری به طاها نگاه میکردم. چه غلطی کرده که من ازش بی خبرم؟؟ باز معلوم نیست چه گندکاری باال اورده. طاها سرش تو گوشی بود. اومد رد بشه که جلوش ایستادم. طاها ایستاد تا من برم کنار. وقتی دید نمیرم کنار سرشو بلند کرد که با دیدنه من اول تعجب کرد بعد تعجبش تبدیل به ترس شد: تو اینجا چیکار میکنی؟( فقط نگاهش کردم. طاها با ترس گفت: از کجای حرفامو شنیدی؟( پوزخندی زدم: از اول تا اخر( طاها با ترس گفت: تو رو خدا هلنا به کسی نگو. لطفا بزار این قضیه بینمون بمونه( با تحکم گفتم: قضیه چیه؟( طاها گفت: بریم بعدا بهت میگم. زشته ما پای سفره نیستیم( با همون نیشخندی که روی صورتم بود گفتم: تا وقتی که قضیه رو بهم نگفتی حق نداری باهام یک کلمه هم حرف بزنی.( طاها با التماس نگاهم کرد که رومو برگردوندم و به سمت جمع رفتم. نمیدونم چرا طاها با مخفی کاری که میکنه باعث میشه حرصم دربیاد. ولی این مخفی کاریش با بقیه فرق میکنه. بین راه چند تا دختر داشتن از کنارمون رد میشدن که واسه طاها چند تا ب*و*س فرستادن. هم خنده ام گرفته بود هم عصبانی بود. بخاطر اینکه معلوم نبود طاها چه بالیی سره دختره مردم اورده بود. نمیفهمم منظورش از اون حرف چیه که میگه تو دختری. یعنی داشته دختر بودن و ضعیف بودنشو تو سرش میکوبیده. خیر سرمون اومده بودیم یکم حال و هوامون عوض بشه. به جمع رسیدیم و نشستم سره جای قبلیم. هنوز بحث ادامه داشت اما من اصال نمیفهمیدم چی میگن فقط حواسم به طاها بود که چی گندی باال اورده بود. ناهارو که خوردیم بخاطره فرزاد مجبور شدیم بریم. چونکه مرخصیش تموم میشد. چند دفعه خواستم برم طرف طاها که ازش بپرسم چه غلطی کرده که بلند میشد میرفت یا یهو با مامان حرف میزد. برگشتنا هم سریع جیم زد رفت تو ماشین و با مامان بابا رفت. من و احسان هم با ماشینمون برگشتیم خونه. طاها هم با زرنگ بازی کامل از زیر سواالم فرار کرد. اما من دست از سرش برنمیدارم. به خونه که رسیدیم من با یاحا پیاده شدم. احسان هم رفت بانک. کلید انداختم و وارد شدم. یاحا رو بغل کرده بودم. با اسانسور رفتم باال. از اسانسور اومدم بیرون. یاحا رو گذاشتم زمین. در کیفم رو باز کردم و کلید رو برداشتم. یاحا به من خیره شده بود. لبخندی زدم و دستگیره در رو گرفتم. خواستم کلید بندازم که در خود به خود باز شد. تعجب کردم. در چرا باز بود؟؟؟؟؟خودم درو قفل کردم. پس چرا بازه؟؟احتماال خوب نبستمش. از دست این حواس پرتی. دست یاحا رو گرفتم و بردمش داخل. یاحا دستم رو تکون داد. ۹ نگاهش کردم. به اتاقش اشاره کرد. یعنی خوابش میاد: چششششششم. االن اقا یاحا رو میبرم الالکنه( خم شدم و یاحا رو بغل کردم و بردمش تو اتاقش. رفتم سمت تخت خوابش. پتو رو زدم کنار و یاحا رو گذاشتم تو تختش. پتوش رو هم کشیدم روش. خم شدم و ب*و*سش کردم.: خوابای خوب ببینی پسرم( یاحا چشماشو بست. دوست داشتم زودتر به حرف بیاد. پوفی کردم و از اتاقه یاحا اومدم بیرون. خیلی خسته بودم. دیگه طاقت نداشتم واستم. رفتم سمت کاناپه و خودمو انداختم روش. چشمام رو بستم و خود به خود خوابم برد…………………………… تو خیابون میدویدم. بارون شدید بود. نمیدونستم کجا میرم فقط میدویدم. اینقدر بارون شدید بود که روی زمین پر از اب شده بود و ارتفاعش تا باالی مچ پام میومد. یک لحظه ایستادم و به اسمون نگاه کردم. ابر های سیاه طور عجیب و ترسناکی بودن. جوری بودن که متعلق به دنیای ما نبودن. با گنگی به رو به روم نگاه کردم. یهو بارون قطع شد و ابرها رفتن کنار و افتاب بد و سوزنده ای اومد تو اسمون. از شدت داغی افتاب ابا بخار شدن رفتن تو اسمون. خودمم گرمم شد و تشنه شدم. دهنم خشک شده بود. عرق بدی نشسته بود رو تنم. پوستم به شدت میسوخت. حس میکردم پوستمم داره از شدت داغی خورشید تجزیه میشه. صدای مهیب و وحشتناکی رو از پشت سرم شنیدم. برگشتم و پشتمو نگاه کردم. ساختمونا یکی یکی ترک میخوردن و میرختن و پودر میشدن. از ترس سر جام میخکوب شده بودم و نمیتونستم کاری بکنم. نفسم بند اومده بود و چشمام داشت از حدقه میزد بیرون. یهو صدایی اشنا از پشتم شنیدم: هلنا( به پشتم نگاه کردم. صداش اشنا بود اما خودش اینقدر دور بود که صورتش دیده نمیشد. دستشو به طرفم دراز کرد. صداش تو سرم اکو میشد. گفت:بیا( به پشتم نگاه کردم. ساختمونا نزدیک شده بودن. برگشتمو به اون فرد ناشناس خیره شدم. با اینکه ترسیده بودم اما اول باید میفهمیدم اون صدای اشنا کیه. گفتم: تو کی هستی؟؟( اون در حد چند ثانیه ای مکث کرد: به زودی میفهمی( منظورش چی بود از اینکه به زودی میفهمی؟؟؟دوباره پشتمو نگاه کردم. دو سه تا ساختمونه دیگه مونده بود که به من برسه. وقت فکر کردن نداشتم. باید میجنبیدم.رومو برگدوندم و اومدم بدوم که با دیدنه رو به روم سره جام ایستادم. اون فرد نبود. یعنی چی؟؟؟کجا رفت؟؟یهو ساختمون بلندی که کنارم بود صدای ترک اومد و لحظه ای بعد سقوط کرد طرف من. منم جیغ بلندی کشیدم و سرمو با دستام گرفتم که چشمامو باز کردم. با گنگی به اطرافم نگاه کردم. اول نمیدونستم کجام. بعد که احسانو رو به روم دیدم فهمیدم همش یک خواب بوده. در واقع کاب*و*س،نه خواب. احسان با نگرانی گفت: هلنا کاب*و*س میدیدی؟؟؟؟( سرمو تکون دادم. احسان: االن خوبی؟؟؟( شونه هامو انداختم باال. احسان پتو رو کشید روم و گفت: بگیر بخواب. احتماال حالت بده. یکم استراحت کن.امیدوارم خوابای بهتر ببینی( من اروم گفتم: ساعت چنده؟َ( احسان: ساعت دوازده و نیمه شبه( برام عجیب نبود. از این خوابای طوالنی زیاد داشتم. خیلی تشنه ام بود. گفتم: میشه اب بدی؟( احسان لیوانو پارچ کناره تختو برداشت و یک لیوان اب برام ریخت. احتماال احسان منو اورده رو تخت. لیوان ابو گرفت سمتم. لیوان ابو گرفتم و یک نفس کله ابو رفتم باال. استینمو کشیدم رو دهنم و لیوانو دادم به احسان. دراز کشیدم و چشمامو بستم. این چه

دانلود رمان جدال شیدایی

 خوابی بود؟؟؟ بعد از اون تصادف دیگه هیچ وقت کاب*و*س ندیدم. پس این کاب*و*س چی بود؟؟؟ خوابم جوری بود که نمیشه بگی بی معنی بوده. تعبیرش چیه؟؟؟چرا یهو هوا اونجوری شد؟؟؟اون فرد کی بود؟؟؟اون صدا مال کی بود؟؟؟؟ چرا اینقدر اشنا بود؟؟؟؟چرا یهو غیب شد؟؟؟؟چرا اول گفت بیا بعد که خواستم برم رفت؟؟؟؟و از همه مهمتر………… منظورش از اخرین حرفش چی بود ؟؟؟؟ به زودی میفهمی؟؟؟؟ یعنی میفهمم صاحب اون صدا کیه؟؟؟؟تو خواب نفهمیدم……… یعنی قراره……. یعنی قراره تو واقعیت بفهمم؟؟؟؟ یعنی قراره دردسر تازه ای شروع بشه؟؟؟؟ اینظور که معلومه باید خودمو اماده کنم. اماده یک دردسر عظیم و مطمئنم به زودی میاد سراغم. مطمئنم………………………………………………………. با احساسه تکون هایی که تختم میخورد از خواب بیدار شدم. اروم چشمامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. تختم داشت باال پایین میرفت. به کنارم نگاه کردم. یاحا یک عروسک دستش گرفته بود و داشت روی تختم باال پایین میپرید. لبخندی زدم. یاحا با دیدنه من متوقف شد و نشست. به خرسه تو دستش نگاه کردم. خرسه با نمکی بود. یاحا خرسو اورد نزدیک صورتم و دهنه خرسو زد به گونه ام. یعنی خرسه منو ب*و*سید. با مهربونی نگاهش کردم. چقدر بچه ها مهربونن. باید قدرشونو دونست. البته تا وقتی کوچیکن. نفسی عمیق کشیدم. اروم روی تخت نشستم. رو به یاحا گفتم: صبحونه خوردی؟؟( اخه احسان بیشتر وقتا به یاحا صبحانه میده بعد میره سره کار. یاحا سرشو به معنای اره تکون داد. از روی تخت بلند شدم. ساعت ده بود. غذا که خدا رو شکر داریم. دیروز غذا درست کردم بعد یهو بلند شدیم رفتیم اونجا غذاها موند برای امروز. خب حاال چیکار کنم؟؟؟؟ ناخوداگاه ذهنم رفت سمت خوابی که دیشب دیدم. دوست داشتم خوابمو با یکی درمیون بزارم. تنها کسی که فعال یکم درکم میکرد و باهاش راحت بودم سحر بود. با شک به سمت تلفن نگاه کردم. اگه بهش بگم بره به همه بگه چی؟ نمیدونم واال. نه من به سحر اعتماد دارم. به سمت تلفن رفتم. تلفنو برداشتم و شماره سحر رو گرفتم. بوق اول خورد. بوق دوم. بوق سوم. بوق چهارم. بوق پنجم عنایتی شد و برداشت.: بله؟( من: الو سالم( سحر: هلنا تویی؟؟( من: نه من عمه شم( سحر با متانت گفت: واقعا؟؟خوبین؟؟ببخشید صداتون خیلی شبیه هلنا بود( این دیگه وضعش خیلی خراب بود. خدایا میبینی من میخوام با کی دردودل کنم؟؟؟هی: خو اخه شاسگول عمه ام صداش اینقدر نازکه؟( سحر با خنده گفت: فهمیدم تویی ها. خواستم امتحانت کنم. همین( من:باشه( سحر: حاال چیکار داشتی؟؟( من: میایی خونه امون؟( سحر: برای چی؟؟( من: علتشو نمیتونم از پشت تلفن بگم. باید باشی( سحر: باشه. اتفاقا منم یک سوپرایز برات دارم( من با سوال گفتم: چه سوپرایزی؟( سحر: منم نمیتونم از پشت تلفن بهت بگم. نشون دادنیه( من: باشه. پس فعال( سحر: فعال( تلفونو قطع کردم. خب تا اون موقع که سحر بیاد من با یاحا رو تمریناش کار میکنم. دکتر تمرینایی بهمون داد که با طاها کار کنیم تا زودتر به حرف بیاد. تلفونو گذاشتم رو میز و رو به یاحا گفتم: برو هدفون و کیفتو بیار یکم تمرین کنیم.( یاحا عروسکشو بغل کرد و به سرعت از روی تخت پایین اومد و از اتاق بیرون رفت. معموال یاحا از تمرین بدش ۱۱ میومد. چه زود به حرفم گوش داد. روی تختم نشستم و منتظر شدم تا یاحا بیاد. چند ثانیه بعد طاها وارد شد. هدفون با کیفش تو دستش بود. اومد سمتم و هدفون و کیفو بهم داد. اونا رو ازش گرفتم و گفتم: بشین.( یاحا کنارم نشست. روشنش کردم. گذاشتمش روی گوشم و پلی کردمش. صدای خانمی اومد که خونا و روان گفت: مادر. مادر. مادر.پدر. پدر…( کال اعضای خانواده بود. از اول اوردمش و گذاشتمش روی گوشای یاحا. توی کیف فقط کارت بود که کلمه ها رو نوشته بود. چونکه یاحا سواد نداشت کارتا رو باهاش کار نمیکردم. پلی کردم. خانومه هر کلمه رو که میگفت چند ثانیه مکث میکرد. یاحا فهمیده بود که تو مکثش باید کلمه رو تکرار کنه. یاحا اول گوش کرد. بعد به سختی گفت: مممممما…….ددددد( دوباره گوش کرد.: ماااااااااا…..دییییییی( خیلی پیشرفت کرده بود. اوال میم اوله کلمه رو نمیتونست بگه. االن حداقل تا ماد میتونه بگه. : پددددددددد…….( دوباره گوش کرد و دوباره گفت: پددددددددددد…..( دکمه استپ رو فشار دادم: یاحا خوب گوش کن ببین چی میگه. بعد تو هم مثل اون تکرار کن( یاحا سرشو تکون داد. حدود نیم ساعت باهاش کار کردم. اما پیشرفت چشمگیری نداشت. هم من خسته شده بودم. هم یاحا. برای همین ده دقیقه گذاشتم تفریح کنه. خودمم رفتم تو اشپزخونه. در یخچالو باز کردم و پارچ ابمیوه رو از تو یخچال برداشتم. دو تا لیوان گذاشتم تو سینی و تو دو تا لیوان ابمیوه ریختم. یکی مال خودم. یکی ماله یاحا. پارچو برگردوندم تو یخچال که زنگ خورد. فکر کنم سحره. از اشپزخونه رفتم بیرون. یاحا رو مبل نشسته بود و داشت با عروسکش بازی میکرد. ایفونو برداشتم: بله؟؟( یهو سحر مثل دیوونه ها پرید جلوی دوربین ایفون و با صدای جیغی گفت: سالااااااااام. چوطولی؟؟( با تاسف بهش نگاه کردم: خاک تو سره اللت بکنن. فکر کنم بیشتر باید با تو تمرین کنم تا با یاحا( سحر خندید. دکمه رو فشردم. کمی صبر کردم بعد در خونه رو باز کردم. سحر با دیدنم دستاشو از هم باز کرد. بغلش کردم: چطوری احمق؟؟( سحر: نظر لطفته عسیسم. توپم( از بغلش در اومدم: تو کی توپ نبودی؟( سحر خندید و داخل شد. یک سری چرخوند تو خونه که یاحا رو روی مبل دید. با دیدنه یاحا دوید سمتش و جیغ کشید: شوهر من چطورههههههه؟؟؟؟عشقمممممممممم( یاحا رو بغل کرد و محکم ب*و*سش کرد. یاحا میخندید. من رو به سحر گفتم: من میرم چیزی بیارم( سحر سرشو تکون داد و گفت: تو برو منم اینجا با عشقم حال میکنم( استغفرال…ه. چقدر منحرفه سحر. اخه چرا اینقدر منحرفه این؟؟؟؟رفتم تو اشپزخونه و سینی رو برداشتم و از اشپزخونه خارج شدم. سحر رفته بود جای پنجره و به یاحا چیزی نشون میداد. سینی رو گذاشتم رو میز و با فضولی گفتم: چی نشونش میدی؟( سحر با حرف من برگشت.: هیچی. داشتم بهش گربه رو نشون میدادم.( اهانی گفتم. سحر یک لیوانو برداشت. با یک دستش یاحا رو گرفته بود با دسته دیگه اش لیوانو گرفته بود. یک نفس کله لیوانو رفت باال. من با خنده گفتم: نازه نفست ابجی( سحر با خنده لیوانو به من داد: قربون دستت. خیلی حال داد. ایشاال حال ببینی( به حرف چرتش خندیدم. خدا لعنتش کنه. لیوانو گذاشتم تو سینی. سحر: فکر کنم کارت خیلی مهم بوده که گفتی من تا اینجا بیام( پوزخندی زدم و گفتم: این خوابی که دیدم نمیشه بگی که هیچ

دانلود رمان جدال شیدایی

 تعبیری نداره. صد تا خواب قبل ترش دیدم. اونا رو با خودم گفتم که چرت و پرته. اما این یکی مطمئنم تعبیر داره. مطمئنم( سحر گفت: خب خوابتو بگو( به یاحا نگاه کردم. لیوان ابمیوه رو دادم به یاحا و گفتم: مامان جان. برو با عروسکات بازی کن یکمی تمریناتو انجام بده. بدو مامان( سحر یاحا رو گذاشت زمین و از گونه اش ب*و*س گرفت. یاحا لیوانو ازم گرفت و دوید تو اتاقش. رفتم کنارش و رو به پنجره ایستادم و خیابونو نگاه کردم. سحر: خب؟؟( من: خواب دیدم تو یک خیابون بودم. بارون شدید میومد. اب رو زمین جمع شده بود. ابرا تو اسمون خیلی وحشتناک بودن. جوریکه وقتی اسمونو نگاه میکردی میترسیدی. یهو افتاب اومد و هوا داغ شد. ابا بخار شدن رفتن تو هوا. خودم خیلی تشنه ام شده بود. از شدت خشکی هوا ساختمونا شروع به ترک خوردن

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب جدال شیدایی : PDF|APK|EPUB

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر