جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان تولد دوباره باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تولد دوباره : PDF|APK|

zcfbe8i9e2vha7ayyjm4
1.gif نام کتاب رمان : تولد دوباره
1.gif نام نویسنده : HGDKH 76
1.gifحجم رمان تولد دوباره : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان تولد دوباره :
داستان عشــقی جـاودان … بر پایـه ی هزاران تهـمت
جنـگی نابرابر با عشـقی پـاک و بی ریا
داستان یک زنـدگـی … یک تولــد…
برملا شدن پشـت پرده ای پر رمز و راز
داستان زنـدگی را در لحظـاتی کوتاه نمیـتوان فـاش کرد!!
و داســتان ادامــه دارد…
مقدمه:
در حال حاضر من نمی توانم بدون تو زندگی کنم
بدون تو، من چیزی نیستم
اگر من از تو جدا شوم
این دنیا را ترک خواهم کرد
چون فقط تو هستی
اکنون تو هستی
اکنون زندگی من فقط تو هستی
ارامش و درد من
اکنون عشق من فقط تو هستی

چه نوع رابطه ایست بین من و تو؟
نمیتوانم به دور از تو برای یک لحظه زندگی کنم
فقط برای تو هر روز من زندگی می کنم
همه زندگی و زمان من را وجود تو فراگرفته
من آرزو می کنم هیچ لحظه ای بدون تو وجود نداشته باشم
در هر نفسم نام تو نوشته شده است
شخصیت ها: میخوام کل شخصیت هارو اینجا بیان کنم که تو طول رمان هی توضیح ندم.
یاش سعیدی شخصیت اول مردمون هست.ایشون ۳۰سالشونه و دو تا برادر به نام های پویا که ۲۷ سالشه و نیما که ۳۲ سالشه. این برادرها ادامه دهنده شغل پدرشون که شرکت برگزار کننده خدمات عروسی هست کار میکنند.
ویتی همسر نیما ست که یه دختر داره که در شهر دیگه مشغول ادامه تحصیل هست و بهار همسر پویا

دانلود رمان جدید

رمان جدید از HGDKH 76 تولد دوباره

مقدمه: در حال حاضر من نمی توانم بدون تو زندگی کنم بدون تو، من چیزی نیستم اگر من از تو جدا شوم این دنیا را ترک خواهم کرد چون فقط تو هستی اکنون تو هستی اکنون زندگی من فقط تو هستی  ارامش و درد من اکنون عشق من فقط تو هستی چه نوع رابطه ایست بین من و تو؟ نمیتوانم به دور از تو برای یک لحظه زندگی کنم فقط برای تو هر روز من زندگی می کنم همه زندگی و زمان من را وجود تو فراگرفته من آرزو می کنم هیچ لحظه ای بدون تو وجود نداشته باشم در هر نفسم نام تو نوشته شده است خالصه: داستان عشــقی جـاودان … بر پایـه ی هزاران تهـمت جنـگی نابرابر با عشـقی پـاک و بی ریا داستان یک زنـدگـی … یک تولــد… برمال شدن پشـت پرده ای پر رمز و راز داستان زنـدگی را در لحظـاتی کوتاه نمیـتوان فـاش کرد!! و داســتان ادامــه دارد… ژانر: عاشقانه و خانوادگی زبان: اول شخص هست و توسط شخصیت ها بیان میشه و تو بعضی قسمت ها راوی ماجرا رو بیان میکنه. شخصیت ها: میخوام کل شخصیت هارو اینجا بیان کنم که تو طول رمان هی توضیح ندم. یاش سعیدی شخصیت اول مردمون هست.ایشون ۳۰سالشونه و دو تا برادر به نام های پویا که ۲۷ سالشه و نیما که ۳۲ سالشه. این برادرها ادامه دهنده شغل پدرشون که شرکت برگزار کننده خدمات عروسی هست کار میکنند. ویتی همسر نیما ست که یه دختر داره که در شهر دیگه مشغول ادامه تحصیل هست و بهار همسر پویا و بچه ای ندارند.

دانلود رمان تولد دوباره

 پدرشون ارسالن خان هم بزرگ خونواده هست و سیما مادرشون.افسون هم عمه شون هست که از اون عمه هاست که کم کم میشناسینش:( و یاش دوتا دختر داره ، پروا ۶ سالشه و پریا ۴ سالشه. و اما آرتی جهانبخت شخصیت اول زنمون هست ، ۲۶ سالشه ویه پسر۶ ساله به اسم آراد داره. آرتی پیش خونواده ی همسرسابقش زندگی میکنه چون بچه پرورشگاهه. به نام او که سرآغازتمامی عشق هاست “آرتی” – آراد…آراد!!؟؟ بدو بدو اومد سمتم- بله مامان جونم؟ – بیا تو پسرم.بازی بسه. دستشو کنار گوشش گذاشت- چشم مامانی. خندم گرفت..پسرک شیطونم آراد که اومد خونه خیالم بابتش راحت شد.رفتم پیش مونس جون)مادر شوهر سابقم( و تو پختن شام بهش کمک کنم. مونس جون : آرتی..دخترم.؟؟ – بله مونسی؟؟ :سیما خانم رو یادت میاد؟؟ – سیماخانم…آهان همون دوست صمیمیتون. سرشو تکون داد :آره دخترم.فردا قراره سیمابیاد اینجا.میخواد یکم باهات صحبت کنه. – راجب چی؟ :نمیدونم فقط گفت میخواد بیاد هم ببینتت هم یکم حرف داره. – قدمش روی چشم.

دانلود رمان تولد دوباره

:پاشو مادر…برو سینا وآراد روصداکن بیان شام. شب بعد اینکه آراد پسر کوچولوی شیطونم رو خوابوندم خودمم پیشش دراز کشیدم. به گذشته ام فکر میکردم.زمانی که برای اولین بار با پرهام آشنا شدم ، انگار همین دیروز بود که با عشق زندگیمونو شروع کردیم ولی آخرش برام تلخ تر از زهر شد.یادمه یه سال بعدازدواجمون رفتارای پرهام تغییر کرد جوری که اصال چندین شب هم به خونه نمیومد بعد اون شکاک شد و به هرکار من گیر الکی میداد…یادمه یکی از دوستای دانشگام با یه دختر دیده بودنش ولی من باورم نکردم… دوماه بعد تغییر رفتارش باردار شدم.خوشحال بودم که حتما وجود این بچه باعث میشه رفتارش درست بشه ولی…موقعی که فهمید باردارم جلوی پدرومادرش خرابم کرد وگفت زندگیمون درست و حسابی نیست و این تخ**** زندگیمونو افتضاح میکنه.مونس جون بعد اون بهم امید واری میداد که نترس اینام حل میشه ، ولی حل که نشد هیچ من به چشم خودم دوست دختر پرهام رو دیدم چندباری هم دختره به خودم زنگ زد و ازم میخواست از پرهام جدا شم تا اونا بتونن راحت با هم زندگی کنند.زندگی برام جهنم بود وقتی به پرهام گفتم کتمان نکرد گفت از اولم عاشقم نبوده و بعدا فهمیده فقط یه ه*و*س بوده اون حتی به من انگ خیانت زد وگفت این بچه توراه اصال بچه من نیست و یه ح*ر*و*م ز*ا*د*ه هست. موقعی که مونس جون اینافهمیدن پرهام رو عاق کردن و طالقمم گرفتن. باورشون نمیشد پسرشون همچین جفایی در حق من کرده باشه…منی که کمی براش نذاشته بودم… بعد اون پرهام با اون دختره از کشور رفتن و دیگه چیزی ازشون ندونستیم. طی این ۵ سال نذاشتم آراد آب تو دلش تکون بخوره هرچی میخواست سعی میکردم براش فراهم کنم. درست بود یه شکست بزرگ تو زندگیم داشتم ولی باید به زندگیم ادامه میدادم حداقل برای تنها پسرم. چشماشو بستم تا خاطرات تلخم از یادم بره وبتونم براحتی بخوابم. صبح بعد این که پدری رفت سرکار ، من ومونس جون خونه رو مرتب میکردیم که آیفون زده شد.درو باز کردم و منتظر شدم سیما خانم بیاد باال سیما:سالم مونس خانم گل.سالم دخترم. مونس جون:سالم عزیز. :سالم سیماجون.خوش اومدین. – ممنون دخترم. وارد خونه شد.درست بود سنی ازش گذشته بود ولی شادابی جوانی رو هنوز داشت.

دانلود رمان تولد دوباره

وقتی همگی نشستیم روی مبل ، مونسی وسیماجون با هم شروع به صحبت کردن منم رفتم آشپزخونه.بعد پذیرایی سیماجون رو کرد سمتم و پرسید : خوب دخترم…چه خبرا؟؟آراد جان خوبه؟ – ممنون.خوبه. : راستش دخترم ، میخواستم یکم باهات حرف بزنم. – بفرمایید. نفسی گرفت و شروع به صحبت کرد : پسرم یاش رو که میشناسی و میدونی که همسرش ۴ ساله پیش تو تصادف فوت کرد و االن هم با دخترهاش زندگی میکنه.میدونم که اینا رو از قبل میدونی ولی ازت یه درخواست دارم؟ پرسشی نگاهش کردم… – چی ازم میخواین؟ : من دربارت با یاش هم حرف زدم ازتو هم میخوام در مورد یاش فکر کن ، من که نه یعنی ماها میخوایم شما دو تا باهم یه زندگی جدید شروع کنید. نه…امکان نداشت… – ولی سیماجون ، من چطور…یعنی چطوری میتونم جای آرام خانم رو بگیرم؟من نمیتونم!! مطمئن جواب داد : میتونی دخترم..یاش هم میگه نمیخواد و نمیتونه ازدواج مجدد بکنه ولی به اونم گفتم به تو هم میگم حداقل دو تاتون به فکر این طفل معصوما باشید…پروا و پریا نمیتونن تا ابد بدون محبت مادر بزرگ بشن همینطور آراد نمیتونه بدون پدر بزرگ بشه ، از طرفی شما دو تا هم نباید که تا ابد با یاد گذشته زندگی کنید…. درست نمیگم مونس جون؟ مونسی : منم باهات موافقم. به هرحال نباید زندگیشون تباه گذشته بشه. – من باید فکرکنم. : باشه دخترم.فکراتو بکن ، چون یاش هم بعد حرفای من قانع شده.اگه تونستی قبول کنی ایشاهلل آخر هفته میایم برای خاستگاری.

دانلود رمان تولد دوباره

 سرمو زیر انداختم که یعنی باشه.سیما جون وقتی با ما ناهار رو خورد قصد رفتن کرد وبازم بهم گفت حتما فکرامو بکنم. آقای یاش رو میشناختم.یعنی قبال ها از طریق برادر کوچکترش پویا که تو زمان دانشگاه با هم همکالس بودیم میشناختم.برادرش درسش رو ادامه داد ولی من با برداشتن ترم های تابستونی خیلی زودتر مدرکمو گرفتم و مشغول به کار شدم )توی یه شرکت واردات مواد غذایی منشی بودم(. آقای یاش ۳۰ سالش بود که با برادراش پویا و نیما مجموعه دوم شرکت پدرشون رو برپا کرده بودند و مشغول کار بودند. به شخصه میتونستم بگم آقای یاش یه مرد ایده عال برای هر زنی بود.) چهرش به ذهنم اومد( یه مرد قد بلند حدودا ۱۹۰ ، هیکل ورزشکاری و چشم های درشت وباجذبه قهوه ای و موهاشم مشکی بود.به جرئت میتونستم بگم جذاب بود.هر زنی با دیدن چهرش و مال و اموالش مطمئنا بهش نه نمیگفت. “یاش” صبح بعد رسوندن بچه ها به مهد کودک رفتم شرکت تا یکم سرم گرم بشه و اون موضوع مسخره ای که مامان به دهن همه انداخته بود از یادم بره. موضوع مهمی برای من نبود ولی نمیتونستم قبولش کنم اونم من تا وقت ناهار سرگرم بودم که در به صدا اومد ؛ پویا اومد تو و بعد سالم و احوال پرسی روی مبل نشست البته نشستن که نه.. لم داده بود. : خوب برادر عزیز..فکراتو کردی؟؟ اخم کردم و بی حوصله جواب دادم – ببین پویا به مامانم گفتم به تو هم میگم این موضوع رو فراموش کنید واوقات منم تلخ نکنید!! : آخه مشکلت چیه یاش؟تو که خانم آرتی رو از زمان دانشگاه من میشناسی!!میدونی که زن خوبیه و مطمئنا میتونه جای آرام رو برای تو ودخترا پر کنه !!… یهو از کوره در رفتم. – صد سالم بگذره بازم میگم هیچ کس و هیچ احدی نمیتونه جای آرام من رو پرکنه.این بحثا رم تموم کن. : تو که به فکر خودت نیستی به فکر اون طفل معصوما باش ، اونا عالوه بر محبت پدر به محبت مادرم نیاز دارن ، تو که نمیتونی جای مادرو براشون پر کنی؟!!

دانلود رمان تولد دوباره

 – مامان به حد کافی بهشون محبت میکنه.. : مادربزرگ جای خودش ولی اونا باید مادر داشته باشن.یاش خودخواه نباش سرمو گرفتم بین دستام..حق با همه بود من خودخواه بودم که نمیخواستم بذارم دخترام محبت مادر ببینن…ولی آخه آرام…آخ آرامم ، چطور دلت اومد مارو تنها بذاری و بری اون باال…چطور فکر دخترات و من رو نکردی؟؟!! رو به پویاکردم و گفتم – به مامان بگو هر وقت بخواد میام برای خاستگاری…ولی فقط و فقط بخاطر دخترام. : وای چه عجب آقا دوماد بعد این همه رجز خوندن و ناز کردن بله رو داد.مامان وبابا خیلی خوشحال میشن.من رفتم داداش – به سالمت. . . واقعا نمیفهمیدم ازدواج دوباره من چه سودی براشون داشت که اینهمه خوشحال میشدن… **** اصال فکرشم نمیکردم که خانم آرتی موافقت بکنه و مامان هم مراسم خاستگاری رو راه بندازه و ما االن درست وسط خونه مادر آرتی نشسته باشیم ، مامان از خوشیش رو پا بند نبود همش میخندید ، یعنی اونقدر مشتاق بود که زندگی از بین رفته منو جمع و جور کنه!!! البته نه تنها مامان بلکه همه خندون بودند…از طرفی فکر میکردم شاید از دست نگهداری از دخترام خسته شدند که این موضوع رو پیش کشیدند… ولی خوب من زندگی نمیکردم. زندگی که بعد رفتن آرامم بی روح و بی اثر بوده… با گرفته شدن سینی چای مقابلم از فکراومدم بیرون و یه لیوان برداشتم و یه تشکر زیر لبی کردم بدون اینکه به صورت آرتی نگاه کنم. پدر شروع به صحبت کرد و از مادر آرتی اجازه خواست تا بریم اتاق و یکم با هم حرف بزنیم. از جام بلند شدم و خانم آرتی هم بلند شد.

دانلود رمان تولد دوباره

 با راهنمایی آرتی به اتاقش رفتم روی صندلی میز تحریر نشستم آرتی هم روی تختش نشست.بعد یه مدت سکوت شروع به صحبت کردم بدون اینکه به صورتش نگاهی بندازم : خانم آرتی ، حتما از مادر شنیدی که من مخالفم ولی بعد شنیدن حرف اطرافیان بخاطر این که یه مادر باید باالی سر دخترام باشه موافقتمو اعالم کردم.من حتی اگه باشما هم ازدواج کنم قلب و ذهنم متعلق به آرام هست و تا ابد هم باقی میمونه.اینا رو میگم که بدونید من اصال نمیخوام در آینده روابط ما مثل بقیه زن وشوهر ها باشه میخوام مثل دو تا دوست با هم زندگی کنیم … صداش آروم جوابمو داد – آقای یاش منم با هاتونم موافقم.من کامال میدونم که شما آرام خانومو خیلی دوست داشتید اینم بدونید من اصال نمیخوام مانعی برای عشقتون باشم.من فقط میخوام سایه پدر باالی سر پسرم باشه و منم بتونم برای دختراتون در حد توانم مادری کنم. : این خیلی خوبه.خوب اگه حرفی ندارید بریم پیش خونواده ها؟ – چرا آقای یاش. بااین حرفش برای اولین بار به صورتش نگاه کردم…باورم نمیشد آرتی خیلی شبیه آرام بود ولی چشمای آرام سبز وحشی بود و موهاش مشکی ولی خانم آرتی چشمای قهوه ای داشت که حالت کشیده بود وته نگاش معصوم بود موهاش هم قهوه ای تیره مایل به مشکی بود که هارمونی زیبایی داشت. چطور ممکن بود دونفر اینقدر به هم شبیه باشن بدون هیچ رابطه ای… غـــیـــرمـــمـــکـــن بـــود… پس دلیل اصرار ها این شباهت بود… چشم ازش برداشتم و خواستم حرفشو ادامه بده – آقای یاش…من میخوام عقدی که میکنیم ساده باشه به هرحال برای بار دوم خوب نیست یه جشن مفصل بگیریم. :حرف شما درسته ولی این رسم خونواده ی ماست که هر عروسی پاشو بذاره تو اون خونه باید بهترین جشن براش گرفته بشه.به هر حال خانواده ی ما اعتبار زیادی بین مردم داره. – بسیار خوب.هرچی خودتون صالح میدونید. )روز جشن( “آرتی”

دانلود رمان تولد دوباره

صبح زود بیدار شدم وآراد رو راهی مدرسش کردم.آراد از دیروز که شنیده به زودی صاحب یه پدر میشه خیلی خوشحاله ، یادمه از وقتی که تونست دنیاشو درک کنه همیشه ازم میپرسید مامان پس بابا کی میاد؟ منم میگفتم بابات یه جای خیلی دوریه اونم همیشه شبا یه نامه مینوشت و میذاشت زیر بالشش تا باباش ببینه و اون چیزایی که ازش میخواد و نقاشی کرده رو بخره و براش بفرسته منم شبا یواشکی نامه رو برمیداشتم چیزایی که میخواست رو براش میخریدم وبه اسم باباش بهش میدادم. درست تو ۵ سالگیش اونقد اصرار کرد که من بابامو میخوام بهش واقعیت رو گفتم که باباش اونو نمیخواست و مارو برای همیشه ترک کرده.خیلی برام سخت بود که برای پسرم هم مادر باشم وهم پدر. باصدای مونس جون به خودم اومدم. :آرتی دخترم.بیا حاضر شو باید بری خونه سیما اینا.قراره اونجا آرایشگر بیاد تا حاضرت کنه. – چشم مونسی. :قربونت برم دخترم. مونس و پدرجون به گردن من وآراد خیلی حق داشتن حتی از پدر ومادر واقعیم که ندیده بودمشون هم خیلی دوستشون داشتم. فوری حاضرشدم و به پدرجون هم سپردم که آراد رو از مدرسش تحویل بگیره و بامونس جون راهی خونه آقای سعیدی شدیم. خونه آقای سعیدی یه خونه ویالیی بزرگ توی یه باغ بود یعنی جوری بود که توش هرکدوم از برادرهای آقای یاش هم زندگی میکردند.کال همه یه جا زندگی میکردند خونه تقریبا ۵۰۰ متر یا بیشتر بود که هر عروس یه اتاق بزرگ داشت و همه تو یه طبقه بودن و طبقه دوم خالی بود و بالاستفاده. دو تا هم خونه کوچیک هم جلوی ورودی باغ بود که اولیش ماله نگهبان بود و دومی هم خالی بود ازش به عنوان انباری استفاده میشد. وقتی رسیدیم به خونه باغ سیماخانم به استقبالمون اومد ومنم بعد احوال پرسی راهی اتاقی که نشونم داد شدم. تقریبا عصر بود که کار آرایش و شینیون موهام تموم تموم شد و من تونستم چهرمو تو آینه ببینم.بااینکه عالقه ای به برگزاری این جشن نداشتم ولی مجبور بودم قبول کنم. موهامو از جلو جمع کرده بود و پشت موهامم باز بود و فر درشت بود.

دانلود رمان تولد دوباره

 چشمامم یه سایه مشکی و طوسی هایالیت کرده بود و یه مداد مشکی هم کشیده بود ، لبامم رژ کالباسی زده بود. لباسم هم روی قسمت سینه و دستام پوشیده بود و از جنس دانتل بود لباسمم یه لباس نباتی ساده بود. با اومدن بهار و ویتی به داخل اتاق از کنکاش خودم دست کشیدم. ویتی با شور وشوق سوتی کشید :وای آرتی! چه خوشگل شدی!!؟؟مگه نه بهار؟ بهار:آره خواهری.مبارک داداش یاش باشه.راستی آرتی االن پدری و مادر میخوان بیان ببینتت. همون موقع در زده شد وارسالن خان وسیما جون اومدن تو.من سریع تور عروسی روانداختم رو موهام. هردو اومدن جلوتر سیماخانم دستشو با ناباوری جلو دهنش گذاشت و شوکه به ارسالن خان گفت :آرتی … خیلی شبیه روز عروسی آرام شده.مگه …مگه نه ارسالن؟؟ ارسالن خان تایید کرد:درست میگی.دخترم اگه اجازه بدی ما بخاطر شباهتت آرام صدات کنیم تا یاش آروم بگیره. – ارسالن خان درکتون میکنم نگران آقای یاش هستید ولی من آرتیم نه آرام.من نمیتونم هویت خودمو ول کنم!!شما هم نگران آقای یاش نباشید بهتون قول میدم کاری کنم که ایشون همون آدم قبل بشن. سیماجون درحالی که آماده گریه بود بهم گفت:امیدوارم دخترم…من تموم امیدم به توهه.امیدوارم یاشم بتونه باهات آرام رو فراموش کنه. به کمک بهار و ویتی راهی جایگاه شدم و نشستم روی صندلی.همزمان با من آقای یاش هم همراه پویا و نیما اومد ونشست کنارم. از سمت در اعالم کردن که عاقد اومد.استرس گرفته بودم.درست بود که اولین بارم نبود ولی میترسیدم کارم درست نباشه و نتونم از عهده مسئولیتم بربیام. ویتی و بهار وهمسراشون به عنوان ساقدوش کنارمون وایسادن. قرآن رو از سفره برداشتم و با خلوص نیت بازش کردم سوره نور اومد همون لحظه ویتی کنار گوشم گفت:مطمئنا پا قدمت خوش یوم میشه. غرق در معنی های سوره بودم که صدای عاقد رو شنیدم که برای بار سوم درخواست میکرد.

دانلود رمان تولد دوباره

با بله گفتنم همه دست زدند. بعد دست کردن انگشترها و شنیدن دعای خیر از بزرگترها به درخواست پویا یه آهنگ پخش شد وازما هم درخواست کرد که باید بلندشیم وبرقصیم. به تواحساسی دارم که بی نهایت کمشه هرجامیرم دل من عشق تودورو ورشه نمیدونی برای تودلم چجوری تنگه وقتی به توفکرمیکنم چقدبرام قشنگه خیلی دوست دارم من ازفکرتوشبابیدارم من اززندگی بی توبیزارم عزیزم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم واسه توچیزی کم نمیزارم واسه توخوشبختی میارم عزیزم خیلی دوست دارم گذرزمانوباتوحس نمیکنم اصال اینوبدون عشقم جزخوبی نمیبینی ازمن نمیدونی حالم وقتی نیستی خیلی بدمیشه نمیدونی دنیاواسه من چجوری ردمیشه خیلی دوست دارم من ازفکرتوشبابیدارم من اززندگی بی توبیذارم عزیزم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم واسه توچیزی کم نمیزارم واسه توخوشبختی میارم عزیزم خیلی دوست دارم

دانلود رمان تولد دوباره

 کاری کردی دنیاواسه من قشنگ وزیباشه عاشق توبودن برام معنی زندگی باشه فرقی نمیمونه برام با توتا ته دنیا تا تویی کنارم میدونم نمیمونم تنها )آهنگ خیلی دوست دارم از لیالفروهر( در طول آهنگ حس میکردم یاش تو یه خلصه فرو رفته وانگار تو گذشته خاطره ای با اون آهنگ داشته مراسم که تموم شد ومهمون ها رفتن ،راهی اتاق شدم. تموم اتاق ست قرمز ومشکی بود و روی دیوارها پراز عکسای آرام و یاش بود.کامال از عکسا میشد به عشق عمیق بینشون پی برد. جلوی میز آرایش نشستم و بعد پاک کردن آرایش و باز کردن موهام ، لباسامم عوض کردم یاش وارد اتاق شد. روی تخت نشست :خانم آرتی…میشه باهم صحبت کنیم؟؟ – البته.بفرمایید.!! :از همین امشب که رابطه ما شکل گرفته میخوام بگم که از من توقع رابطه زناشویی نداشته باشید من به هیچ وجه نمیخوام خدشه ای به عشق بین من وآرام وارد بشه ، میفهمید که چی میگم؟؟ – بله میفهمم.ما برای عشق و عاشقی باهم نیستیم و فقط برای بچه هامونه. :پس ما فقط دوست هم محسوب میشیم و من ازتون در هر مشکلی حمایت میکنم. من رو مبل میخوابم شما هم رو تخت بخوابید. – ولی اینجا ماله شماست. : از امروز ماله شما میشه. – رو مبل سختتون میشه بیاید رو تخت بخوابیم وبرای راحتی هر دومون وسطمون این بالشتارو میذاریم. سری تکون داد و روی تخت دراز کشید : فکر خوبیه.

دانلود رمان تولد دوباره

 صبح زود بیدار شدم چون میدونستم تو این خانواده عروس ها باید صبحونه رو برای بقیه حاضرکنن. به اتاق بچه ها رفتم و هر سه شونو بیدارکردم.باید سعی میکردم با پروا و پریا انس بگیرم و اونا اهم منو به عنوان مادرشون قبول کنن. “یاش” باسروصدای پروا که جیغ میزد از خواب بیدارشدم وفوری پاشدم ولباسمو عوض کردم رفتم اتاق بچه ها… دیدم آرتی سعی داره لباس پروا رو عوض کنه ولی پروا این اجازه رو بهش نمیداد. پروا:ولم کن!!من نمیخوامت. آرتی:پروا جان ، به خدا کاریت ندارم فقط میخوام لباس خوابتو عوض کنی بیای بریم صبحونه تو بدم دخترم. پروا:نمـــیــخوام…به من نگو دخترم.تو مامان من نیستی!؟تو نامادری هستی میخوای اذیتم کنی! – خانم آرتی؟ آرتی برگشت و منو دید حرفمو ادامه دادم:بدید من لباساشو تنش میکنم.بهتره شما برید. لباسای پروا رو که تنش کردم همراهش رفتیم پذیرایی.کنار پریا نشوندمش. خودمم نشستم پیش بقیه. همین که شروع کردیم به خوردن عمه افسون گفت:کی این مربای هویج رو آورده تو سفره؟؟ آرتی:من آوردم عمه جون. عمه:یعنی تو نمیدونی کسی از این مربا نمیخوره؟!!واقعا عجب عروسی هستی.هه… آرتی:ببخشید. من نمیدونستم. عمه:بهتره بیشتر دقت کنی و از بقیه عروسا یاد بگیری. “آرتی” تقریبا بیشتر از یه ماه شد که من وارد این خونواده شدم و با همه احساس راحتی دارم.تنها مشکلی که دارم اینه که پروا و پریا منو قبول ندارن و همش ازم دوری میکنن. آراد با یاش خیلی زود انس گرفت واونو به عنوان پدرش پذیرفت.

دانلود رمان تولد دوباره

به پیشنهاد آقای یاش مدرسه آراد رو که از اینجا دور بود رو به یکی از بهترین مدرسه های نزدیک خونه منتقل کردیم االن هم همراه پروا و پریا برای اولین بار رفته مدرسش. چون مدرسه پیشرفته بود پروا وآراد به کالس اول میرن وپریا مهدکودک همون مدرسه. منم داشتم تو آشپزخونه به ویتی کمک میکردم که برای ناهار غذا درست کنیم و بهار هم رفته بود سرکار.یاش و برادراش هم رفته بودند سرکارشون و مادرجون هم تو اتاقشون بود. باصدای ویتی به خودم اومدم. ویتی:چه خبرآرتی؟؟دیگه سرکار نمیری؟ – نه دیگه.انصراف دادم تا تموم حواسم پی بچه ها باشه. : تونستی باهاشون ازتباط برقرار کنی؟؟ – یکم.نه اینکه قبولم کنن … نه.فقط میذارن شبا براشون قصه بگم و باهاشون یکم بازی کنم. : با آراد میسازن؟؟ – زیاد نه. : اوالشه.باید سعی کنی اعتمادشونو جلب کنی.یکم که بگذره حتما قبولت میکنن. – امیدوارم. با صدای خوشحال بچه ها فهمیدم رسیدن.رفتم پیششون ولی آراد رو ندیدم. – پرواجان!!!پس آراد کو؟؟ : ما نمیدونیم. – مگه باهاتون سوار سرویس نشد؟؟ : نه دلم به شور افتاد.فوری بچه هارو به ویتی سپردم و لباسامو پوشیدم رفتم مدرسه. از هرکی میپرسیدم اظهار بی اطالعی میکرد ومن نگرانتر. مأیوسانه به خونه برگشتم بااین امید که ببینم آراد خونست. یاش:خانم آرتی من همین االن موضوع رو فهمیدم.چرا بهم خبر ندادید؟

دانلود رمان تولد دوباره

 تازه یادم اومد که چرا من به یاش یه زنگ نزدم. – اصال یادم نبود آقای یاش. : شما نگران نباش.من االن میرم به پلیس خبر میدم.مطمئن باشید یه ساعت بعد آراد اینجاست. یه قطره اشک از چشمام چکید پشت بندش بقیه اشکام هم روون شد. مادرجون و ویتی کمکم کردن برم رو مبل بشینم و یاش هم با نیما و پویا فورا رفتن بیرون. تا شب خبری نشد.تواتاق بچه ها نشسته بودم رو زمین و بلوز آراد رو گرفته بودم بغلم و گریه میکردم. مادرجون اومد تو اتاق و نشست کنارم و بغلم کرد : گریه نکن دخترم.درکت میکنم چون خودمم یه مادرم.اینکارا رو نکن عزیزم. – چطور گریه نکن مادر…بچم…پاره تنم معلوم نیست کجاست!!چیکارکنم مادر…چیکار..!! : آروم باش دختر.آراد پیداش میشه.بهت قول میدم.با گریه مشکلی حل نمیشه. پاشو خودتو جمع وجور کن بریم شام بخوریم. نشستیم دور میز و یاش بشقابمو برداشت کمی از بورانی برام کشید.با یادآوری این که آراد عاشق بورانی بود داغ دلم تازه شد و نتونستم غذایی بخورم و فقط با غذا بازی کردم. همون موقع تلفن یاش زنگ خورد. “یاش” تلفنم زنگ خورد.نگاه که کردم شماره ناشناس بود. – بله؟؟ : آقای یاش سعیدی؟؟ – بله خودم هستم. : گوش بده ببین چی میگم.پسرت آراد پیش ماست.اگه… – چـــی؟؟آراد پیش شماست؟؟ با این حرفم سر همه به طرف چرخید آرتی میخواست تلفنو بهش بدم که با دستم ازش خواستم صبر کنه و گوشی رو روی بلندگو گذاشتم.

دانلود رمان تولد دوباره

: درست شنیدی.اگه پسرتو صحیح و سالم میخوای باید به کاری که ازت میخوام تن بدی؟؟ – از کجا معلوم پسرم پیش شماست؟؟من باید صداشو بشنوم. : باشه.بفرما اینم پسرت. آراد: الو بابا…!! – جونم بابایی…خوبی پسرم؟؟ آراد:آره بابا.بابایی تو روخدا منو از دست اینا نجات بده…خواهش میکنم…من مامانو میخوام…بابایی… – آراد عزیزم نترس.میام پیشت.باشه پسرم؟؟…الو..الو؟؟ : خوب صدای پسرتم که شنیدی.حاال به خواستمون بایدعمل کنی ، چیزی که میخوامو باید بهم بدی!!! – چی میخواید؟؟خواهش میکنم کاری با آراد نداشته باشید. :باید فردا رأس ساعت ۵ به این آدرسی که میگم بیای و ۳۰۰ میلیون پول هم باید همرات باشه تا پسرتو صحیح و سالم تحویل بگیری. – باشه باشه.فقط آدرسو بگو. :خیابون..کوچه…خونه در قهوه ای…فقط حواست باشه بخوای آرتیست بازی در بیاری و پلیس رو خبر کنی جنازه پسرتو تحویل میگیری. تماس قطع شد. آرتی:وای خدایا…من چجوری ۳۰۰ میلیون پول جور کنم!!ای خدااا…این چه مصیبتی… بعد باز شروع به گریه کرد. – خانم آرتی.شما نگران نباش مشکل پول نیست.فقط امیدوارم اتفاقی برای آراد نیفته. پدر:آره عروس.خودتو کنترل کن.پول مسئله نیست.االنم پاشو ببر بچه هارو بخوابون. عمه:خوب آره.۳۰۰ میلیون زبون بسته رو باید بدیم به بچه ای که حتی پسر واقعی یاش هم نیست. مادر:این چه حرفیه خواهرشوهر.آراد پسره یاش ونوه ماست.این وظیفمونه که بهشون کمک کنیم. پدر:این بحثا دیگه کافیه.بهتره برید سرکارخودتون.

دانلود رمان تولد دوباره

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب تولد دوباره : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۱۱۰ جار۱۰۹۲

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر