جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان تندیسگر عشق

دانلود رمان تندیسگر عشق اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تندیسگر عشق : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان تندیسگر عشق جاوا، اندروید،pdf، ایفون

1.gif نام کتاب رمان : تندیسگر عشق
1.gif نام نویسنده : monika
1.gifحجم رمان تندیسگر عشق : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان تندیسگر عشق :
داستان درمورد پسری به اسم سعید که جز بچه های انقلابی هستش و عاشق دختر یکی از تیمسار های ارتش میشه و

دانلود رمان جدید

رمان جدید از monika تندیسگر عشق

*به نام خداوند نون و قلم خداوند آزادی و عشق و غم* مقدمه سالم دوستان چند وقت پیش از یه دوستی خاطره خیلی کوتاهی از شهیدی شنیدم که عاشقانه ی خیلی قشنگی داشت..)متاسفانه اسم شهید اصال یادم نیست به همین خاطر خودم یه اسم وفامیل گذاشتم(….تیکه هایی از داستان هم بر مبنای روایتی است از یک راوی … بر اساس اون داستان و اضافه شدن شخصیت های جدید داستان ادامه پیدا میکنه. داستان تو دو زمان هست سال ۷۵۳۱و۷۵۳۵ امیدوارم خوشتون بیاد…  *هرگونه تشابه اسمی زاده فکر نویسنده است * والطَیِبات و الطَیِبینَ والطَیبونَ الطَیبات وزنان پاک برای مردان پاک ومردان پاک برای زنان پاک سوره نور…آیه ۶۲ **** لذت دنیا… داشتن کسی ست که دوست داشتن را بلد است. به همین سادگی…! این روزها گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید! اما فهمش… یکی از سخت ترین کارهای دنیاست سخت است اما زیبا! زیباست برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی تا بفهمی و بفهمانی… هر دوره گردی لیلی نیست… هر رهگذری مجنون… و تو شریک زندگی هر کسی نخواهی شد! تا بفهمی و بفهمانی… اگر کسی امد و هم نشینت شد در چشمانش باید رد اسمان رد خدا باشد و باید برایش از من گذشت تا به ما رسید… ) فریدون مشیری( *** *سال۳۵* پشت پنجره ایستاده است چشم های درشت و زیبایش از شادی میدرخشد به استخر بزرگ و پرآب درون حیاط چشم میدوزد،نگاهش را تا درخت کنار باغچه امتداد میدهد نسیم پاییزی پرده سفید پنجره را روی او میلغزاند. عطر گل های یاس مشامش را پر میکند صدای آیفون در عمارت میپیچد و او به سمت آیفون میرود..مادر وپدر را که میبیند در را باز میکند وبه سمت در ورودی میدود. مادر و پدر هردو وارد خانه میشوند و مهرسا خودش را از پدرش آویزان میکند که صدای داریوش بلند میشود -خجالت نمیکشی؟؟؟مثال بزرگ شدی و ۶۶سالته به خشک بودن پدر عادت دارد ولی اورا باز هم دوست دارد و دلش برای اوتنگ میشود -سالم ..دلم براتون تنگ شده بود گونه پدر را میبوسد و پدرش هم با همان جدیت همیشگی گونه اش را میبوسد و بدون هیچ حرفی به طرف پذیرایی میرود. به سمت مادرش میرود…مادر اما با محبت تر نسبت به پدر او را درآغوش میگیرد و میگوید -سالم عزیزم -سالم مامان جونم وسپس گونه مادر راهم میبوسد -دانشگاه خوب پیش میره؟

به یاد شیطنت هایش با بچه های اکیپشان که می افتد لبخندی میزند و میگوید -عالی مامان..عالی مادر با لحنی کمی نگران میپرسد -تنهایی که تو خونه نمیترسی؟ خانه اش ،خانه زیبایی بود که پدرش بعد قبولی در دانشگاه اصفهان آن هم دندانپزشکی برایش خریده بود پدرش هرچقدر محبت خرجش نمی کند در عوض اورا از لحاظ مالی بی نیاز کرده است به سوال مادرش پاسخ میدهد و میگوید -نه مامان جان…نشاط هم هست بنده خدا به اصرار من از خوابگاه اومد بیرون. مادر باخیالی آسوده گفت :خوب خداروشکر باصدای داریوش )پدرش( که رو به مادر میگوید -الهه بهش گفتی ؟ هردو به سمت او برمیگردند اینبار مهرسا میپرسد:_جایی میخواین برین ؟ پدر باهمان صدای جدی و استوارش میگوید -برای ۲ماه میخوایم بریم فرانسه واسه کار همیشگی واو مبهوت به قیافه پدری که آسوده همچنان به تلویزیون نگاه میکند مینگرد به یاد کودکی اش می افتد ازهمان کودکی پدرش مهروعطوفت نداشت اما مادرش کمی …فقط کمی بهتر از او بود. بالحن دلخوری رو به مادرش میگوید: -حاال کی میخواین برین ؟ الهه که از لحن مهرسا فهمید او دلخور است میگوید

دانلود رمان تندیسگر عشق

 -پسفردا پروازمونه…دلخور نشو مامان جان خودت که بهتر میدونی کار بابات حساب کتاب نداره به یاد کار پدرش می افتد…همیشه به هواپیماهایی که او سوارشان میشد حسودی میکرد حتی آنها هم سهم بیشتری از پدرش داشتند افتخارهای پدرش در خلبانی آنقدر زیادبود که هر۴،۵سال یکبار برای آموزش از او دعوت میکردند که به کشور های مختلف برود. به پدر ومادرش نگاه میکند و میگوید -مثل همیشه..خوش بگذره .پس منم برای فردا بلیط برگشتمو اوکی میکنم با صدای مادرش که میگوید: -وا مگه راه قرض داری ؟امروز اومدی فردا میخوای بری؟ به او مینگرد با لبخندی ساختگی میگوید: -خوب شما که پسفردا میخواین برین من بمونم چیکار؟درضمن االن فرجه های امتحاناست منم قرار نبود زیاد بمونم..فقط اومده بودم شمارو بببینم و برم با این حرفش مادر چیزی نمیگوید. با صدای زینب خانوم که به مادرش میگوید شام حاضر است به سمت او برمیگردد. پیرزنی زحمتکش که از همان سال های کودکی اش در خانه آنها زندگی میکرد و محبتی را که پدرو مادرش خرجش نمیکردند به او هدیه میداد. اورا به اندازه پدر ومادرش بلکه حتی بیشتر دوست میداشت. به یاد روزی که برای ثبت نام و ادامه تحصیل به اصفهان میرفت می افتد هردو همدیگر را در آغوش گرفته ومیگریستند تا به حال مدت زیادی از او دور نمانده بود مگر یک هفته تا دوهفته

دانلود رمان تندیسگر عشق

 اما اکنون ۱سال…. *سال۳۱* مقابل آینه می ایستد.آینه هم اورا زیباتر می نمایاند چشم هایی درشت ومژگانی بلند چون سایبانی بر روی چشمها. خود را تصور میکند در کت وشلوار دامادی وگل میخکی قرمز به سینه و دختری که دوش به دوش او ایستاده در لباس عروسی با تور های سفید که با چشمان مشکی گیرایش اورا مینگرد وباخود میگوید:-یعنی میشه الهه ی من بشی ؟؟ در اتاق باز میشود ،صدای خشک لوال ها اورااز رویاخارج می سازد. صدای منصور در اتاق میپیچد: -سعید ! کی میری ؟ سعید با دست پاچگی جواب میدهد : -ساعت۳ منصور سرتا پای او را برانداز میکند،پشت چشم نازک کرده ومیگوید -چه کردی داداش ..حاال اسمش چی بود ؟ سعید سرش را از شرم پایین می اندازد..آرام جواب میدهد -الهه ..الهه رضایی منصور چشم هایش را گردکرده و زیر لب کلماتی نامفهموم زمزمه میکندواز اتاق بیرون میرود. سعید روی صندلی داخل اتاق میشیند وسر را میان دو دست میگیرد :»اگه از من خوشش نیاد چی ؟اگه منو مسخره کنه چی ؟« از دختر رویاهایش بعید نبود… دختر تیمسار رضایی کجا و او کجا؟؟میدانست که اصال بهم نمیخورند اما مگر دلِ زبان نفهمش میفهمید ؟

دانلود رمان تندیسگر عشق

به دیروز فکر میکند..که چگونه با کلی عرق شرم وخجالت از او خواست که همراه او به پارک سر خیابان بیاید تا بتواند بعد ۲ماه بی قراری حرفش را به او بزند و او خیلی آسوده وبی خجالت درخواستش را قبول کرد. به مادرش هنوز هیچی نگفته بود واین هم او را ناراحت میکرد. به ساعت مینگرد …ساعت ۴۳۵۴دقیقه را نشان میدهد سریع بلند میشود وجلوی آینه می ایستد برای بار آخر خود را درون آینه مینگرد و با عجله به سمت در میرود وخارج میشود. منصور را میبیند که جلوی رادیو بزرگی نشسته واعالمیه های امام را میخواند..سرش را به نشانه خداحافظی تکان می دهد و میرود. نزدیک پارک که میرسد دلشوره ای عجیب به سراغش می آید..از آنهایی که موقع پخش اعالمیه به سراغش می آمد. قدم به درون پارک میگذارد و دختری را با کت ودامنی کوتاه وموهایی که آزادانه دورش ریخته است میبیند …سرش را پایین میاندازد استغفرهللا ی میگوید وبه سمت او قدم برمیدارد. الهه تا اورا میبیند بلند میشود وسالم میکند. او هم همانطور سر به زیر سالم میکند که خنده دختر را بلند میکند با تعجب سرش را باال میاورد ومیگوید : -چیز خنده داری گفتم ؟ الهه در حالی که سعی دارد خنده اش را مهار کند میگوید -نه .ببخشید .خوبی ؟ سعید از احساس صمیمیتی که الهه با او دارد مبهوت می ماند و میگوید -ممنون..شما خوبین ؟ببخشید مزاحمتون شدم الهه به او مینگرد ومیگوید

دانلود رمان تندیسگر عشق

-خواهش میکنم ..فقط سریعتر حرفتو بگو که با بچه ها تو کاباره قرار دارم با آنی سرش را باال می اورد..کاباره؟؟؟مگر جای زنان فاحشه نیست ؟؟الهه اش آنجا چه میخواهد؟ اخمی بین ابروانش مینشیند اما چیزی نمیگوید وحرفش را شروع میکند -راستش الهه خانوم من ..من چند وقته که سرش را پایین میاندازد ومیگوید -عاشقتون شدم و میخواستم اگه ..اگه اجازه بدین با خانواده خدمت برسیم الهه اما گویی جوکی مضحک شنیده باشد میخندد که اینبار سعید عصبانی نگاهش میکند که او میگوید -ببخشید ..راستش فکر نمیکردم که بخوای همچین حرفی بزنی. -نظرتون در مورد من چیه ؟ الهه با بی خیالی میگوید :-نظر خواصی ندارم ولی رو پیشنهادت فکر میکنم وخبرشو بهت میدم سعید سرش را بلند میکند وبه الهه ای که بی پروا به او مینگرد نگاه میکند و میگوید -ممنون…مزاحمتون نمیشم -خواهش…پس فعال وسپس از روی نیمکت بلند میشود و به سمت درب خروجی پارک میرود وسعید مبهوت از رفتار دختر را آنجا رها میکند. از جایش بلند میشود وبا قدم هایی سست به سمت خانه میرود. وارد خانه که میشود ،بوی چای فضای خانه را پر کرده..وارد آشپزخانه میشود .مادرش را میبیند درحال چای ریختن، استکانهای پاشنه طالیی کمر باریک ،درون سینی میناکاری شده به نقش طاووس نشسته است. سنگینی نگاهی را برخود احساس میکند .سرش را باال می آورد مادر را میبیند که به ذل زده است

دانلود رمان تندیسگر عشق

مادر وقتی نگاه سعید را میبیند میگوید : -چیشده گل پسر؟آشفته ای؟ لبخندی به دل نگرانی های مادر میزند و میگوید -چیزی نیست مامان..اوضاع رو که میبینید مادر لبخندی میزند و میگوید : -نگران نباش پسرکم …جاالحق وضحق الباطل …حق می آید وباطل نابود میشود…پیام قرانه مادر نگاهش را به لیوان های کمر باریک میدوزد …روی دیدن مادر را ندارد چطور توانسته به مادرش نگوید. *سال۳۵* بانشستن هواپیما در فرودگاه اصفهان احساس خوبی به او دست میدهد …به سمت تحویل بار میرود وساکش را تحویل میگیرد وبعد از گرفتن تاکسی به سمت خانه ی زیبایش راه می افتد. کلید را در قفل در میچرخاند و وارد خانه میشود. نشاط با دیدنش جیغ میکشد وبه سمتش می آید ومیگوید -سالم چه زود اومدی؟ صدای ماهان از داخل اتاق می آید که میگوید -کیه نشاط؟ نشاط هم با صدای بلند میگوید : مهرساست عزیزم به اخم مهرسا نگاهی میکند و میگوید -به خدا تازه اومده از وقتی فهمید تو رفتی ومن تنهام گفت که بریم خونه پیش مامانش اینا ولی من دلم نمیخواست واسه همین گفتم نمیام اونم گفت که حاال که تو نمیای من میام

دانلود رمان تندیسگر عشق

-فکر آبروی منو نکردی؟من میدونم شما زن وشوهرین همسایه ها هم میدونن؟نمیگن تو خونه ۶تا دختر یه پسر چیکار میکنه؟ ترکش هایی که مهرسا به سمت نشاط نشانه رفته بود زیاد بود و اینها هیچکدام به ماهان بد بخت ربطی نداشت چرا که آن قبل تر هم نیز آمده بود…درواقع مهرسا دلش از کسان دیگری پر بود از کسانی مثل پدر و مادر پر مهرش !!! بدون توجه به نشاط که عذر خواهی میکرد وارد اتاقش شد ودر را محکم کوبید…چراغ اتاق را روشن نکرد وهمانطور با لباس خود را بر روی تخت انداخت وبه اتفاقات گذشته فکر کرد اینکه برای پدر ومادرش مزاحمی بیش نیست …به یاد جر وبحثش با نشاط می افتد،زیاده روی کرده بود…این را خوب میدانست. پنجشنبه است .هوا از همان خروس خوان سحر مه آلود و سرد است. نشاط به دانشگاه رفته وطی نامه ای که بر یخچال چسبانده اعالم کرده که شب به خانه نمی آید وبه خانه مادرشوهرش میرود واین یعنی قهر. حاضر میشود وبا سرعت به سمت دانشگاه میراند.جلو درب دانشگاه مثل همیشه به حجابش گیر میدهند ولی او بی اعتنا به نگهبانی وارد پارکینگ وسپس حیاط دانشکده میشود.از دور ساسان ورضا را میبند به سمت آن دو میرود ،آنها هم وقتی مهرسا را میبینند به سمت او می آیند و سالم میکنند. رضا که قیافه پریشان مهرسا را میبیند برادرانه میپرسد -مهرسای من چشه ؟ مهرسا سرش را باال می آورد و میگوید -رضا االن حوصله جواب دادن ندارم بعد دانشگاه با ماهان ونشاط بیاین کافی شاپ همیشگی واز پیش آن دو دور میشود.

دانلود رمان تندیسگر عشق

 وارد سالن دانشکده که میشود با مردی که دفعه اول او را در پایگاه بسیج دانشکده دیده است رو به رو میشود اوایل آن را امل خطاب میکرد اما اکنون بعد از گذشت ۵ماه دیگر حتی نمیتواند نگاهش کند نمیداند چه چیزیست که وقتی به او مینگرد کوبش قلبش صد برابر میشود و گونه هایش رنگ میگیرند امروز هم مثل همه روز ها بی اعتنا به او از کنارش میگذرد…به تازگی فهمیده است که بخاطر کسالت استاد آناتومی این درس را به او سپرده اند به عنوان استاد یار!!! او بی صبرانه منتظر ترم جدید است تا با او کالس بردارد. با صدای ذهره یکی از بچه های پزشکی به سمت او برمیگردد وسالم میکند وذهره خطاب به او میگوید -چرا اومدی دانشکده ؟مگه فرجه هاتون نیست ؟ با خود می اندیشد واقعا برای چه آمده است ؟؟؟او هیچ کالسی ندارد وهمه کالس هایش به اتمام رسیده اما رضا وساسان وبقیه که یک درس را افتاده اند امروز کالس داشتند که البته آنها هم آخرین جلسه شان بود. -همینطوری از سالن خارج میشود وبه سمت مسیر نا معلومی راه میرود سرش را که بلند میکند خود را جلوی نماز خانه میبند..باز هم کوبش قلبش شروع میشود چرا که اوراهم درحالی که آب از دست وصورتش میچکد میبیند . رویش را به طرف دیگری برمیگرداند تا اومتوجه خیرگی نگاهش نشود. وقتی برمیگردد اثری از او نیست آهی از ته دل میکشد و راه آمده را برمیگردد. با خود می اندیشد که چند دفعه نماز خوانده است ؟؟یادش نمی آید شاید به تعداد انگشتان دست هم نشود اما اورا هر روز میبیند که بعد صدای اذان به نماز خانه میرود ونماز میخواند.

دانلود رمان جدید

1.gif

 

  • دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk
  • دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub
  • دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar
  • دانلود رمان برای کامپیوتر PDF
  • دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  http://www.negahdl.com/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. لاوینفا گفت:

    سلام لطفا رمآن پاورقی زندگی جلو دوم ک مربوط ب ی پسر نابینا بود ب اسم مهیار رو بزارین

ارسال دیدگاه کاربر