جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان تباهی به دست دوست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تباهی به دست دوست : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان تباهی به دست دوست
1.gif نام کتاب رمان : تباهی به دست دوست
1.gif نام نویسنده : نگار بی Negar.B
1.gifحجم رمان تباهی به دست دوست : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان تباهی به دست دوست :
دختری که نا غافل از دگرگونی هاش زندگیش، رو میگذرونه. دختری که درد روزای سخش رو از بهترین دوستش میچشه! دختری که طوفان واردو…،

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نگار بی Negar.B تباهی به دست دوست

روز دادگاه است…روز مرور خاطرات تلخ گذشته. ..و بد تر از آن بازگویشان برای مردمانی که در انتظار شنیدن گذشته من هستند …گذشته ی تلخ….که تلخی اش نگذاشته شیرینی کودکی ام را بچشم….میترسم…واهمه ی حادثه ای را دارم که ممکن است لکه ی سیاهی در بخت تازه ام باشد .واهمه دارم که رحمانم را از دست بدهم ….عشقم را ….وجود زندگی ام را ….! از دست دادنش برابر است با مرگ من….!آن زمان شوم را یاد دارم،تک به تک حادثه ها در ذهنم هک شده اند …مانند غاری که در دیوارش نوشته ای هک شده باشد …!.هک شده است و آثارش نمی رود مگر با نابودی اش!!ذهن من هم حکایت این غار را دارد ….من با مرگ شسته می شوم! آن زمان شوم برابر بود با تنی کبود و ضرب دیده …..برابر بود با یک افسردگی حاد …برابر بود با متنفر شدن از مرد ها …که حتی از نزدیک شدن به پدر و برادرانم واهمه داشتم ….و برابر بود با اعتیاد به مواد…روانی بودم …حال کمی بهترم …با رحمانم لحظات خوشی را دارم …ولی اندیشیدن به آن واهمه در دل …خوشحالی های لحظه ایم را نابود می کرد …رحمانم گذشته ام را نمیداند .هیچ یک از اتفاق ها را و این عذابی است که دامانم را گرفته! مامان-مانیا …

دانلود رمان تباهی به دست دوست

دخترم!زود بجنب دیگه مادر دیر شد ….بریم دادگاه تا آخر تکلیف این مردک نمک نشناس روشن بشه همانطور با خود غر می زد و نفرینش میکرد و مطمئناً آه دل پاک مادرم دامن او را می گیرد ….تقصیر خودش است…نشد که در این ۶ سال بیخیال من شود …باز هم با پرویی و شجاعت تمام مرا از پدرم خواستگاری می کند و هر دفعه خواستگاری برابر بود با نقاشی ای که به دست پدرم بر روی صورت جذابش نقش می بست ….ولی حال جذابیتی برایم ندارد ….مردی ک شکست مرا ….!دل شکست و هر تکه کناری افتاد …کی می آید تکه های دل شکسته ام را بچسباند! -دختر کجایی ؟!پدرت منتظره …..بجنب دیگه اه وای مادر را از یاد بردم…زودی گوشی ام را برداشتم و خود را در آینه نگاه کردم …از صورتم بی روحی میبارد! -جانم مامان جان اومدم … اومدم بریم …اینقدر حرص نخور … عزیز دلم !میریم دادگاه که چی !میریم تا تکلیف این کثافت مشخص شه …..دیگه اینقدر آه و نفرین نداره که!؟ …بدبخت عاشقه ولی بد تا کرد …. پشیمون مامان و… -بسه بسه دختر!!مثه انکه تو یادت رفته همه چیو …!تو یکی یادت بره که میدونم عمرا بره من یکی تا عمر دارم یادم نمیره !حتی وقتی پیر شدم و بگن الزایمر دارم !من آون اتفاق ها رو یادم نمیره !شده اسم تو رو فراموش کنم اسم آون عوضی رو ن!… خنده ام میگیرد …از حرف هایش ۳ -مــــامان ….یعنی چی ؟چی میگی شما خوشگلم؟ -آره دخترم بخند ک دنیا به روت بخنده ولی تو دادگاه که من میدونم اشکت دم مشکته …نمی تونی… بقیه حرفش را ادامه نداد…بغض کرد، دلم گرفت …کار مادرم همیشه بغض بود و هست با هر مرواریدی که از صورت زیبایش میغلتدو بر زمین سقوط می کند دل من دوباره میشکند از این تقدیرم !خدایا مگه من چگونه بنده ای بودم برایت در کودکی !اشک هایم یکی پس از دیگری فرو می ریزند …هر قطره میشوید دل خاک گرفته ی مرا…

دانلود رمان تباهی به دست دوست

بابا – کجایید شما…ستاره جان شما که میخواستی مانیا رو بیاری …خودت موندنی شدی زود بیا اهورا و صدرا هم اومدن منتظرن… مامان -بدو مادر جان ….که دوتا غر غر رو هم اومدن باید بریم اشکاتو هم پاک کن که دلم خون میشه! -الهی قربونت برم عزیز دلم …باش بریم تو هم مروارید های منو نریز! مادر تک خنده ای کرد -الهی قربون خنده هات ب*و*سه ای بر روی صورت خسته مادر زدم هردو به سمت ماشین حرکت کردیم…سوار شدیم .اهورا و صدرا کنارم نشستند بادیگارد های من …همیشه و همه جا مواظب من بودند ولی ای کاش تو عالم بچگی مثل حال برایم ارزش داشتند …و بر روی حرفشان نه نمیگفتم …تا حال وضعیتم این نبود… اهورا برادر بزرگترم است که ۲۴ سال سن دارد …همیشه حامی من هست و من صادقانه دوستش دارم.بچه ی سر به راهی است و در کودکی مشغول به درس خواندن بود نه شیطنت! صدرا برادر شوخ و شیطونم … همیشه خنده را مهمان لب هایم کرده ۲۲ سال سن دارد و در بچگی آتش پاره ای برای خودش بوده است ! همه در فکر هستند …ماشین در سکوتی تلخ غرق شده است و همه در فکر مردی هستند که میخواهند عاقبت تکلیفش را مشخص کند. بابا -رسیدیم. چشم هایم را باز کردم…تنم به لرزه افتاد هنگامی که اسم دادگاه را دیدم…دستانم خیس عرق می شود…استرس رهایم نمیکند ….خدایا کمک کن!

دانلود رمان تباهی به دست دوست

 وارد سالن شدیم خفگی و تنگی نفس دوباره مهمانم شد…… ولی تحمل میکنم … وارد اتاق می شویم …همه نشسته اند ولی قاضی نیامده است .وکیلم را از دور دیدم اهورا برایش دستی تکان داد …. متوجه می شود و به سمت ما حرکت می کند.همگی سالم میکنند.و از احوالش جویا می شوند. بابا -سالم آقای باقری خوب هستین؟ باقری -خیلی ممنون آقای فرهاد ی .همه چیز خوبه ؟خوبی دخترم؟حالت بهتره ؟میتونی همه چیو توضیح بدی؟ -ممنون بهترم ! آره آماده ام تا همه گذشته تلخ مو برای همه فریـــاد کنم! صدرا – آروم بابا !تو کجا آماده ای من که میدونم همونجا غش میکنی و چیزی نمیگی حاال میخوای فریاد کنی هم قیافتو ببین !یک چی میمالیدی به این صورت ماستت تا یک نفر پیدا بشه بیاد بگیرتت…البته رحمان در حال مردن هم باشی دست از سرت بر نمیداره! اهورا با تک خنده ای گفت – صدرا چی میگی تو االن مثال روحیه میدی؟! صدرا – آره دیگه دارم آماده اش میکنم یک وقت غش نکنه…و بتونه همه چیو کامل توضیح بده و اون ناکسو به سزای اعمالش بروسه… همه سکوت کردند ….سکوتی تلخ! …این سکوت به مزاجم خوش نمی آمد پس سکوت را شکستم. -نگران نباش داداشی یک جور میگم با شجاعت که خود عوضیش همه صحنه ها جلوی چشماش زنده بشه ….با شجاعت تمام ….غش هم نمیکنم! خنده ای ملیح میکنم …ولی همه حرفام دروغ است،دروغ محض ! ….خدا جون منو ببخش! قاضی از راه میرسد …هوای اتاق برایم خفه کننده میشود ….نمیتوانم نفس بکشم .دست هایم خیس غرق می شود .سریع اتاق را ترک میکنم . در راه روی طویل دادگاه می دوم …. همه با تعجب به کسی مینگرند که به سختی نفس میکشد و مشت است که بر سینه اش کوبیده می شود ….وارد حیاط میشوم هوای تمیز و تازه را با ولع خوراک شش هایم میکنم. -آخ خدایا کمکم کن !کمکم کن بتونم همه چیو بگم تا اون عوضی به سزای کاراش برسه ۵ -چرا نرسه آبجی !؟ با صدای اهورا از دلم میریزد -ترسیدم اهورا اهورا -شرمنده!…. یک جوری بگو که دل همه خون بشه !خودشون رو جای تو بزارن بفهمن چی کشیدی آجی !به گریه شون بنداز ولی تو اون وسط نشکن ،قوی باش به احتمال زیاد اونم میاد و به حرفات گوش میده مقاوم باش ممکنه ببینیش .پس خود ناکسش رو به غلط کردن بنداز تا بفهمه چی گهی خورده! با شنیدن اینکه ممکن است باشد نفسم گرفت… -اهورا من …من نمیتونم …اون اگر باشه -هست حتما هست خوب پس باید کنار بیای مقاوم باش آجی لطفا ؟ باید مقاوم باشم….ب

دانلود رمان تباهی به دست دوست

اید نشان بدهم که دیگر شکننده نیستم .باید به او ثابت کنم! -تمام سعیمو میکنم داداش اهورا لبخندی به رویم می زند. -ممنون حاال بریم آماده ای؟ -آره آماده ی آماده از راه رو میگذریم…. نزدیک در سالن که می شویم صدای همهمه بیشتر به گوش می رسد ، اهورا دستگیره در را میکشد با صدای دستگیره همهمه ها خاموش میشود و همه به ما دو مینگرن نگاه ها فرق میکند یکی از نگاهش ترحم میبارد .یکی نگاهش مهربان است .یکی نگاهش پر از نفرت تک و سرشار از خشم .دیگری بی تفاوت ….بین جمعیت کسی را میبینم که همانند خاله برایم عزیز است ….. نگاهش فرق دارد ،پر از خواهش است پر از ناراحتی است سرشار از پشیما نیست .لب میزنم برایش -خاله جون شرمنده نباش .من از شما کینه ای ندارم  لبخندی به رویم میزند و لب میزند -ممنون دخترم لبخندی تحویلش میدهم ،در جایگاه می ایستم و نفس عمیق میکشم با شنیدن) متهم رو بیارید از قاضی( تا مرز جنون می روم ولی خود را کنترل میکنم. نمیخواهم ببینمش درست مانند ۶ سالی که پشت در پدر را التماس می کرد و پدر هر بار با سیلی بر روی گونه اش او را راهی خانه اش می کرد. حال بعد ۶ سال دوباره او را خواهم دید . ولی دلم رضا نیست پس چشمانم را روی هم میگذارم و صدای گام های بلند را که از رو به رویم میگذرند ،می شنوم. و حس می کنم سنگینی نگاه اشنایی که هم اکنون از نگاه غریبه ای، غریبه تر و بدتر است. صدای همهمه بلند میشود و هر کس چیزی می گوید: -دختره معلوم نیس چیکار کرده که تقصیر این جوون خوشتیب انداختن -ناکس ها چقدر زدنش….دستشون بشکنه -دختره چقدر خودشو مظلوم نشون میده -طفلک دختره دلم میخواهد گوش هایم را بگیرم و از ته دل فریاد بکشم ….خفه شید …جون عزیزتون خفه شید و درباره چیزی که نمی دونید قضاوت نکنین. قاضی – دخترم شروع کن، من امادم تا گوش کنم. ******************** زمان کودکی* – ماماااااااااااان! مامان – سالم عزیزم مدرسه خوب بود؟ -اره مامان دوباره تو ازمون ریاضی اول شدم ۷ -آفرین دخترم ، چرا تک دخترم اول نشه؟ ؟

دانلود رمان تباهی به دست دوست

هووم… تو همیشه اولی برای من! -مامان راستی اصرار داشتی با دخترا دوست شم، اونا دوست ندارن دوستی مثل من داشته باشن. . .منم برام مهم نیس.چه میخوام بازی های مسخرشون رو؟ بدم میاد بیخیال دوست دخترشو ! با ایلیا و ارمین بازی می کنم، خیلی هم بهم خوش میگذره! ! کامیارم که هرچی بخوام بهم میده و منو سرگرم میکنه….دیگه عروسک بازیو خاله بازی چیه؟ ؟ -نگاه کن دخترم، درسته با پسرا بیشتر بهت خوش میگذره ! و بازی های دخترا رو دوس نداری ولی باید با دخترا دوست بشی …تا همیشه که نمی تونی با پسرا باشی! اگه ادامه بدی نگاه همه بهت بد میشه دخترم! ! من االن راضی نیستم که با کامیار بری جایی و هر دمم بغلشی! درسته ازادت گذاشتم ولی….. – ا مامان ایلیا و ارمین و کامیار رو مثل اهورا و صدرا دوست دارم. ..ولی کامیار بیشتر از اهورا و صدرا چیزی میخره و منو سرگرم میکنه. . خیلی مهربونه! من به عنوان برادر دوستش دارم! -دخترم هنوز کوچیکی خیلی چیزا رو نمی دونی… بزرگتر که بشی می فهمی اینا همه برای خودته! دخترم بعضی چیزا رو اگر از دست بدی دیگه نمیتونی بر گردونیش. االنم که داداشات دعوات می کنن که با بزرگترا بازی نکن مخصوصا کامیار که ۱۵ سالشه و تو ۹ به خاطر خودته ولی ایلیا و آرمین ۱۰ سالشونه و اشکالی نداره که کنارشون باشی.درسته کامیار دوست صمیمی داداش اهوراته و بهش اعتماد داره ولی باید احتیاط کرد دخترم. . . باشه ؟ ؟ -مامان چقدر اذیت می کنی…عصر بچه ها میان کوچه بازی کنیم. من رفتم! مامان اخم وحشتناکی کرد- انگار دارم یاسین تو گوش خر میکنم !!! دختر لجباز نفهم . ریز ریز خندیدم …..عصر ایلیا و ارمین اومدن تا فوتبال بازی کنیم ولی من منتظر کامیار بودم دمغ شده بودم ….اعصابم خورد شده بود …مثل سگ پاچه می گرفتم . اینقدر جیغ جیغ کردم که ایلیا و ارمین هم تنهام گذاشتن و نخواستن باهام بازی کنن….به درک .اه!موندشون نیستم ساعتای ۷ بود که داداش صدرا اومد خونه صدرا – سالم به اهل خونه مامان – سالم پسرم خوش اومدی

دانلود رمان تباهی به دست دوست

-سالم داداش صدرا – ممنون مامان !. وروجک تو چطوری؟ ازمونت چطور بود؟ اخم کردم -صدرااااامن کوچیک نیستم مامان -دخترم بازم اول شده صدرا – ا واقعا؟ افرین بهت!. مایه افتخاری کوچولو روبه مامان کرد -مامان این اخر سریه با هوش دراومد، چیکار کردی ناقال؟؟ صدرا هی ابرو میاورد باال…و شیطون نگاش می کرد.. مامان – صدرا! برو گمشو از جلو چشام…. پسره چشم سفید …اهورا هم باهوشه… فقط نمیدونم سر تو چیکار کردم که عقل کل به دنیا اومدی! صدرا – هیچی یکم شیطنت بیشتری کردی منم شیطون شدم. تقصیر خودتونه مگه نه ابجی؟ شونه هام رو باال انداختم -واال راس میگی!بال راس میگی صدرا با خنده- بیا اینم تایید کرد. مامان اخمی کرد و چیزی نگفت رو له صدرا کردم و چهره مظلومی گرفتم -صدرا یه چیزی بگم دعوام نمی کنی؟ صدرا مثل اینکه متوجه سوالم شد چون غرید – بازم می خوای از کامیار بپرسی؟ که کجاست؟ که کی میاد؟و چیکار میکنه؟ قرار نبود حرفی ازش نزنی !هاااااا؟ ترسیدم ….قیافه دمغ و مظلوم گرفتم و گفتم : تو رو خدا صدرا!کی میاد؟ قرار بود برام پاستیل بخره صدرا -مانیا برو تا نزدمت… تورو چه به دوس داشتن پسر؟و چشم به راهش بودن ؟ بیا خودم برات میخرم ۹ مامان اخم داشت و معلوم بود که از من راضی نیست با لجبازی گفتم. -نه! من نمی خوام… میخوام کامیار برام بگیره!اذیتم نکن دیگه بگو کی میاد؟ صدرا پوفی عمیق کشید-میان االنا -وااااای اخ جون صدرا غضبناک نگاهم کرد -غلط کردم دیگه اه ! تک خنده ای کرد و گونه ام رو کشید و گفت:بیا برو شیطون ۸********** ساعتای ۹ شب بود که اهورا و کامیار اومدن من بی معطلی جیغی کشیدم -کامیاررر جون !!داداش کجا بودی تو ؟ دیر اومدی؟ لحظه ای اخم کرد ولی وقتی تو آغوشش رفتم اخم هاش محو شد -رفتم برات پاستیل بخرم جوجه -وای مرسی اهورا اخم داشت و منم از اذیت کردنشون خرسند می شدم …بیشتر تو بغل کامیار فرو رفتم و ب*و*س آبداری روی گونه اش کاشتم….کامیار لبخند جذابی زد. اهورا – مانیا ااااا بیا بگو ببینم مدرسه چطور بود؟

دانلود رمان تباهی به دست دوست

-خوب بود -همین اتفاق خاصی نیفتاد ! با دخترا چی دوست شدی؟؟ -نچ نمیخوان دوستی مثل من داشته باشن ! بیخی من با پسرا راحت ترم همه اخمی غلیظ کردن کامیار- چی میگی تو باید سعی کنی پیدا کنی -کامی بخیال دیگه صدرا اخم کرد- پس بیا برو بکپ فردا مدرسه داری -خوابم نماید ….کامیارم تازه اومده . ..میخوام کنارش باشم اهورا اخم کرد و غرید -گفت برو بخوااااااب شیر فهمه ؟؟؟؟ سرمو پایین انداختم…دوست نداشتم اینطوری در حضور کامیار باهام رفتار کنن اهورا – گفتم شیرفهمه؟؟ صدای چرخش کلید دراومد وبعد صدای بشاش بابا – چه خبر تونه؟ سر اوردید؟؟ چرا جیغ جیغ میکنید ؟ زشته همسایه ها میشنون!؟؟ بیاید یک خبر خوب دارم همه کنجکاو به سمت بابا رفتیم ….بابا رو با صورتی خندان و شیرینی به دست دیدیم! منم ک شیرینی میبینم از خود بیخود میشم ، زود تر از همه رفتم بغل بابا گونه اش رو ب*و*سیدم -سالم بابا جونم؟ خوبی؟ -سالم عروسکم چطوری ؟؟ دلم برات یک ذره شده بود درسته بابا خیلی وقت ها نبود …و مامان همه کاره خونه بود …ولی من عاشق بابام بودم …بابام یک آدم منطقی و مهربونه لبخند زدم -خوبم بابا ….منم دلم تنگ شده بود ..راستی بابا ۱۱ مامان – اه بسه دیگه .نزاشتی مانیا ما حال بابات رو بپرسیم و خبر خوبش رو بشنویم …خوب بگو ببینم محمد ؟؟ چشیده ؟؟ خوبی ؟ مسافرت خوب بود؟ بابا -الحمدهلل خوب بود و برکتی داشت اهورا -خوب چیشده؟؟ بابا -سدی ک تو کارون ساختیم از بهترین سدهاش شناخته شده و برای رفع خستگی همه …پول زیادی رو متقبل میکنن مامان خوشحال شد- وااااای محمد راس میگی ؟؟ وای خدایا شکرت صدرا -خیلی خوب شد همه که توی فکر سده بودن ولی من تو فکر اون شیرینی ها… با یک جهش خیلی حرفه ای پریدم و جعبه شیرینی رو کش رفتم و زود پاکت رو باز کردم نشستم ….وقتی بازش کردم ،چشام شد پرژکتور !!اصال هوش از سرم با دیدن شیرینی خامه ای رفت !اونم از ۵ مدل ….شیرجه زدم تو جعبه …دو مدل رو برداشتم یک گاز از این میزدم یک گاز از اون -اووووووم !واااای…چ خوش مزه اس !…بابا دمت گرم مامان -ماااااااانیا لحظهای برگشتم چشم تو چشم ۵ نفر آدم شدم که هر کدومشون چشاشون به اندازه سکه شده بود !با بدبختی شیرینی رو قورت دادم ….و گفتم-هااااا !چیه ؟…بیاید شما هم بخورید خوو !اینطوری هم نگاه نکنید از گلوم پایین نمیره… بعد گفتن حرفام دوباره با ولع شروع به خوردن کردم صدرا پشت چشمی نازک کرد -اصال معلومه پایین نمیره یک دفعه خونه منفجر شد…این دفعه چشای من بود که گرد شد! -رو آب بخندید اهورا -بیاید …بیاید …که این به ما نمیزاره و همه رو سق میزنه ….کامیار بیا هیچی نمیمونه …صدرا بدو

دانلود رمان تباهی به دست دوست

صدرا -اومدم …اومدم کامیار -من نمیخوام بزار مانیا بخوره منم که ذوق مرگ از حرف کامیار ….دندونای خامه ایمو نشون دادم و لبخند زدم صدرا -اه اه ببند حالم بد شد اخم کردم -کوفت صدرا -به جونت اعتناش نکردم و شروع کردم به خوردن کامیار -من دیگه رفع زحمت کنم ! مانیا بیا پاستیل هات …..با اجازه خداحافظ خاله ….خداحافظ عمو بای بچه ها -وای …ممنون کامی مامان -پسرم میموندی برای شام کامیار- نه دیگه برم پیش مامان تنهاس اهورا -باش به خاله سالم برسون -لپای خالمووو ب*و*س کن کامیار -چشم با اجازه بابا -خدانگهدارت پسرم کامیار –خداحافظ کامیار که رفت مامان گفت ۱۳ مامان – مانیا ….دخترم برو بخواب دیگه نیشمو تا بناگوش باز کردم -چشم ….این دفعه میرم میخوابم صدرا -ال اله اال اهلل از دست این بچه ….تا کامیار رفت ….گفت میره می خوابه اهورا -باید سعی کنیم دور کنیمشون تا وابسته نشن صدرا – موافقم این داداشای منم مزخرف میگنا….خو منم دوسش دارم مثل برادرمه!….رفتم اتاقم…هر طرفی سر تو میچرخوندی …یک مدل از ماشین های مدل باال رو میدیدی ….به سقف نگاه میکردی …توپ بود که سقف رو پر کرده بود ….کال من میگم خدا اشتباهی منو دختر آفریده ….و گر نه کال اخالق پسرونه دارم ….اتاقمم دخترونه نیس ….-هی رفتم سمت تخت ماشینی شکلم ..مالفه رو برداشتم وکشیدم روم ….سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.. ۹ماه بعد ******* با کامیار تو حیاط نشسته بودیم -کامیاری شنبه تولدمه ….همه دوستاتو بگو بیان ….منم ایلیا و آرمین و بقیه رو میگم تا بیاین پارک جای فلکه ….نمیخوام کسی چیزی بفهمه ….خودم پول دارم بهت میدم برو وسایل و کیک اینارو تهیه کن همه چی آماده باشه ….خانواده ام هم نفهمناااااا! همینجور سرم پایین بود و داشتم فکر میکردم چی الزم دارم ….بعد از کمی فکر سرمو آوردم باال …دیدم کامی مات منه!! دستی جلوی صورتش تکون دادم -الووو کامیار …کجایی تو؟ کامیار با تعجب به سرم نگاه کرد -خوبی تو ….سرت به جایی نخورده؟…..چی میگی تو خوشگله ؟یعنی چی؟؟ چرا؟؟من رو تو غیرت دارماااااا….فقط فقط با منی نه با کس دیگه ای فهمیدی؟؟

دانلود رمان تباهی به دست دوست

-چشم داداشی ولی.. باز اخم کرد کامیار-ولی و اما نداره همین که گفتم قیافه قهر آلود و ناراحت گرفتم – باشه کامیار به سرم ب*و*سه زد و در آغوشم گرفت -برای خودت میگم کوچولوی من مامان -مانیااااا بیا اینجا ببینم اخمی کردم -وای خدا باز مامان کامیار – برو گلم …منم برم پیش اهورا …بعدم برم خونه …همینجا ازت خداحافظی میکنم -باش از طرف من خاله شهین رو بب*و*س ….خداحافظ -ای به روی چشم …خداحافظ کامیار -خداحافظ خاله مامان -خدانگهدارت پسرم …..به شهین سالم برسون -چشم فعال مامان -مانیاااااا ….بیا که من با تو کار دارم با قیافه ای بی حوصله رفتم پیش مامان -کوفت ….باز رفته بودی تو حلقش که -اااا مامان ….تو حلقش نبودم که فقط بغلم کرد ۱۵ مامان عصبی نگاهم کرد – برو ببینم ….برو تو خونه سرم رو پایین انداختم و اخم کردم و رفتم اتاقم -اه من دلم نمیخوآد تولدم خانوادگی باشه ….وای یاسمن و فرشته لوس رو بگووو…..خدایا چجوری اینارو تحمل کنم!! سعی کردم کمی با مرور درسا فکرمو ازاد کنم ساعتو نگاه کردم…ساعت ۷ بود نزدیک ۳ ساعت میشد مطالعه کرده بودم صدای کوبیده شدن در اومد….بعدم صدای مامان… با عصبانیت وارد شد -مانیااااا….تو میخواستی برای تولدت چیکار کنی ها؟ تعجب کردم که چقدر زود فهمید-هیچی هیچی! مامان اخمی کرد-پس این اهورا چی میگفت ناراحت شدم خیلی زود انتقال داده بود حرفمو زیر لب گفتم -کامیار دهن لق رفته به اهورا گفته!اه مامان -چی میگی زیر لب ؟ -هیچی مامان جان ….تولدمو بگیر و خاله اینارم بگو …ولی بگمااا باید کامیار باااشه -اوووف هست ….دیگه از این حرفا نزنیا -باش مامان …باشه،شرمنده! ******* -واااای مامان …آرومتر…دردم گرفت …وااای اینقدر نکش….کندی موهاااامو….ایییییییی خداااااا….نکن نکن نمیخوام درست کنی! -اه چقدر غر میزنی…ساکت شو دیگه االن تموم میشه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب تباهی به دست دوست : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر