جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان به دنبال عشق محال باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب به دنبال عشق محال : PDF|APK|EPUB

به دنبال عشق محال

1.gif نام کتاب رمان : به دنبال عشق محال
1.gif نام نویسنده : الهام محمودی
1.gifحجم رمان به دنبال عشق محال : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان به دنبال عشق محال :
داستان ما درباره ی دختریه که چند سالیه یه عشقه محال تو قلبش جا گرفته اما یه اتفاق تمام زندگی دختر داستانه ما رو عوض میکنه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از الهام محمودی به دنبال عشق محال

سر کالس فلسفه بودم که متوجه پچ پچ هایی تو کالس شدم سرمو برگردوندم یه برگه کاغذ داشت تو کالس گردونده میشد سعی کردم توجهی نکنم و سرمو برگردوندم تازه داشت حواسم جمع درس میشد که نیلوفر زد پشتم سرمو برگردوندم همون تکه کاغذ بود بدون حرف گرفتم و بدون اینکه معلم بفهمه بازش کردم روش نوشته شده بود -شمیم قراره ساعت ۵ همین روز حامد ریحانپور بیاد این طرفا با خوندن نوشته نیشم تا بناگوش باز شد و کلی ذوق کردم من شمیم بود شمیم احمدی از زمانی که ۱۴سالم بود عاشق ی ورزشکار معروف شدم اولش خیلی توجهی نکردم میگفتم یه عشق بچگونس میره و میاد ولی اینطور نبود من حاال ۱۷سال داشتم و ذره ای از عالقم به حامد ریحانپور کم نشده بود حاال داشت میومد اینجا و من باید میرفتم ببینمش من یه دختر چادری ام عاشق چادرم هستم برای چادر پوشیدنم دالیل زیادی دارم اما یکی از علت هاش حامد بود چون من امید داشتم به اینکه اون مال منه و من مال اون و میخواستم کامال پاک پذیرای اون باشم راه های زیادی برای ارتباط باهاش داشتم حتی یکی از دوستام یک روز شمارش رو برام پیدا کرد اخ زنگ بزنم زنگ میزدم چی میگفتم میگفتم عاشقتم خب بعد چی هیچی معلومه که اون همچین دختری رو جدی نمیگیره باالخره زنگ خورد وسایلم رو جمع کردم و با دوستم پریا به سمت خونه رفتم حاال چجوری باید میرفتم بابای من خیلی حساس بود من یا باید با مامانم بیرون میرفتم یا با میشا خواهرم میشا انتخاب من بود رسیدم خونه در که باز شد داد زدم –

دانلود رمان به دنبال عشق محال

سالاااااام بر مامان خونه به مامان نگاه کردم کم کم داشت بعضی از موهاش سفید میشد و چین های ریزی زیر چشماش افتاده بود -سالم دختر خودم خوبی مامان -بلهههه عااالی مامان خداروشکری گفت مشغول داغ کردن غذام شد منم دست و صورتمو شستم و لباسامو پوشیدم -واااای مامان نمیدونی چقددد گرسنمه و غذا رو بوییدم به به دست پخت مامان من یدونس ۳ اولین قاشق رو دهنم گذاشتم یه لحظه حالت تهوع بهم دست داد مامان با نگرانی گفت -چی شد مادر؟ چیزی نگفتم به سمت دستشویی رفتم احساس میکردم تمام محتویات معدم بیرون ریخته شده با بی حالی اومدم بیرون مامان نگران بود و همش حالم رو میپرسید گفتم خوبم مامان چیزی نیست فک کنم به خاطر ضربه ای که تو ورزش به سرم خورد اینجوری شدم مامان شروع کرد به نصیحت کردن گفتم مامان خوبم راستی میشا کجاس؟ -کالس داره دیگه مگه یادت رفته دوشنبس ها تازه یادم اومد. میشا دانشگاه میرفت و امروز هم کالس داشت حاال چیکار کنم؟ رفتم به اتاق و به میشا پیامک دادم همه چیو بهش گفتم یک ربع بعد پیام اومد که ‘سالم من رنگ میزنم به مامان مثال من یه کار دانشگاهی داشتم یادم رفته فردا هم باید تحویل بدم مثال تو میخوای بری کافینت منم میخوام از اون سمت بیام ازت بگیرم برم خوابگاه ایولی گفتم و کلی قربون صدقش رفتم بعد از چند دقیقه میشا زنگ زد و همون چیزهایی رو که قرار بود بگه رو گفت اینو از حرفای مامان فهمیدم مامان گوشیو داد بهم که مثال میشا ادرسو چیزهای دیگرو بهم بگه گوشیرو که گرفتم گفت-خب شمیم این اخرین کاری بود که در این باره برات کردم برو ببینش ببین چقدر فرق دارین تو و اون اون ۲۸سالشه تو ۱۷٫٫٫اون مشهوره تو نه اون پولداره تو نه شمیم خواهش میکنم آجی اینو بفهم چشمی گفتم و قطع کرد راستیتش خودمم همه اینا رو میدونستم اما باز دلم رضا نمیداد مثل یه بچه بهونه میگرفت که این اخرین باره شاید دل من منتظر معجزه بود اما آیا معجزه پیش میومد؟؟؟با ناامیدی گفتم نه آهی کشیدم و رفتم لباسام رو پوشیدم چادرم هم که جز الینفک من بود راه افتادم به سمت ادرس نمیدونم امروز چه مرگم شده بود سرم گیج میرفت اما شوقم برای دیدن حامد انقدری بود که نادیدش بگیرم باالخره رسیدم اونجوری که فهمیدم یه آسایشگاهی بود برای بچه های بی سرپرست و امروز حامد از اونجا بازدید میکرد افراد زیادی از این موضوع خبر نداشتن با این حال جلوی در اسایشگاه غلغله ای بود نزدیک تر رفتم هنوز نیومده بود وای عجب جمعیتی اون بین داشتم نفس کم میاوردم اینم از معضالت قد کوتاهه دیگه جثم هم کوچیک بود و تو اون جمعیت عین یه گنجشک گیر افتاده بودم هرکاری کردم دیدم نمیتونم جلوتر برم از طرفی واقعا داشتم نفس تنگی میگرفتم با هر زوری که بود خودمو از جمعیت بیرون کشیدم سرگیجم شدید تر شده بود دنیا داشت دور سرم میچرخید هر آن ممکن بود از حال برم با سختی یه گوشه پیدا کردم که هم دید داشته باشم اگه اومد هم اینکه نفس بگیرم

دانلود رمان به دنبال عشق محال

حالم خیلی بد بود عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود و نفسم باال نمیومد تو همین حال خراب بودم که دیدم اومد اینو از حرکت جمعیت فهمیدم با همون حال خراب بلند شدم که برم سمتش اما همین که نیم خیز شدم دنیا پیش چشم سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم )حامد ریحانپور( رفته بودم به کودکان بی سرپرست مرکز خیریه حسنا سر بزنم از طرفی به خاطر دیدنشون شاد بودم و از طرفی وقتی وضعیتشون رو میدیدم بغض گلوم رو میگرفت بعد از خداحافظی از مدیران مجموعه به سمت بیرون رفتم یه لحظه چشمم که به جمعیت افتاد ایستادم ای خدا مثال نمیخواستم کسی بفهمه دلم نمیخواست تو بوق و کرنا کنن که اهای فالنی اومده اینجا ولی خب این ادم های مهربون هم برا خاطر من اینجان و زحمت کشیدن سعی کردم خستگی تمرین و کار روزانه رو از صورتم بگیرم و لبخندی رو جایگزینش کنم همین که به جمعیت رسیدم تعداد زیادی برگه و خودکار به سمتم گرفته شد نیم ساعتی میشد که داشتم یا عکس میگرفتم یا امضا میکردم کم کم جمعیت پراکنده شدن به سمت ماشینم رفتم اومدم سوار شم که دیدم پشت ماشینم یه دختر بیهوش افتاده یا امام غریب االن من چیکار کنم؟ نمیخواستم فردا با خیل شایعات مواجه بشم که توی ماشین حامد ریحانپور دختری بوده اونم بیهوش یا خدا چی بشه!!؟ با خودم گفتم ولش حامد دردسر درست نکن االن که بری یه نفر میبینتش میبرتش بیمارستان با این که دلم نمیومد اما برای هزارمین بار رو دلم پا گذاشتم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم داشتم از آیینه نگاهش میکردم که مطمن بشم یه نفر کمکش میکنه تا با خیال راحت برم. صورتش چقد پاک و معصوم بود. در همین حال سه تا پسر اراذل با تیپ های مسخره به دختره نزدیک شدن یکیشون چیزی گفت و بقیه خندیدن یکیشون به سمت دختره خم شد سعی داشتن بلندش میکنن نه حامد دیگه نه دیگه سکوت درست نیست میخوان اذیتش کنن و غیرت من همچین چیزی رو قبول نمیکرد سریع دنده عقب گرفتم و پایین اومدم -بهش دست نزنید متوجهم شدن-ا

دانلود رمان به دنبال عشق محال

اقای ریحانپور خوبین میخواستیم ببریمش بیمازم نکرده خودم میبرمش یکیشون که از همه بزرگ تر بود خندید و گفت -نه دیگه اقای ریحانپور عزیز تک خوری نداریم اخمی کردم و گفتم-دهنتو ببند ۵ خواست به سمتم حمله ببره که یکی از دوستاش مانع شد -نخواستیم چیزی که تو این دنیا ریخته دختر .سگ خور با گفتن این کلمه هر سه تاشون خنده کنان ازم دور شدن به خودم که اومدم دیدم چند نفری ایستادن و دارن فیلم میگیرم اعتراض کردم و خواستم که پاکش کنن اما مطمن بودم اینکارو نمیکنن هی خدا یه شایعه دیگه حامد ریحانپور در حال دزدیدن دختری بیهوش با عصبانیت پوفی کردم و از چند خانوم خواستم کمکم کنن تا بزارنش توی ماشینم بعدش حرکت کردم به سمت بیمارستان با سرعت به بیمارستان رسوندمش بردنش تو یه اتاق و من تو سالن نشستم -اقای ریحانپور شما همراه این دختر خانوم هستید؟ -بله -بفرمایید این وسایلشه دکتر گفتن حتما به پدر و مادرشون خبر بدین چشمی گفتم و وسایل رو گرفتم یه کیف بود و یه چادر چاره ای نبود من باید پدر و مادرشو خبر میکردم گوشیش رو از کیفش درآوردم خب خداروشکر رمز نداره رفتم تو مخاطبینش همه اسم ها دختر بودن به جز دو اسم پدرام و پرهام توجهی نکردم به من چه!!شماره پدرش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم جوری که هول نکنه ماجرا رو براش گفتم داشتم قطع میکردم که گوشیش زنگ خورد روی صفحه اسم پریا نوشته بود توجهی نکردم اومدم خاموشش کنم که دستم خورد و رفت رو پیغام گیر -سالم شمیم چرا جواب نمیدی کصافظ عشقتو دیدی دیگه به ما محل نمیدی!!دارم برات حاال چیشد ریحانپور رو دیدی باهاش حرف زدی زود زود بهم خبر بده شوک شدم این دختر عاشق منه؟؟پس برای دیدن من به اونجا اومده بود. داشتم به حرفهای دوستش فکر میکردم که پرستار گفت بهوش اومده رفتم دیدنش چشماش بسته بود باال سرش ایستاده بودم داشتم نگاهش میکردم که اروم اروم چشماشو باز کرد همین که چشمش به من افتاد چند بار پلک زد که ببینه داره درست میبینه یا نه از کارش خندم گرفت لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم میدونستم که خیلی تعجب کرده بعد از چند دقیقه اونم چشاشو ازم گرفت سرخ شده بود -سالم شمیم خانوم خوب هستین -خیلی ممنونم

دانلود رمان به دنبال عشق محال

 سکوت کردیم بعد از چند دقیقه اروم گفت -اقای ریحانپور میشه به خانوادم نگید منو کجا دیدید -باشه چیزی نمیگم ولی توقع دروغ ازم نداشته باشید ازم تشکر گفت و بعد دیگه چیزی نگفت از اتاقش بیرون اومدم که پرستار گفت دکتر میخواد همراهش رو ببینه رفتم اتاق دکتر بعد از سالم و احوالپرسی نشستم -اقای ریحانپور شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟ -واال هیچی من ایشون رو توی خیابون دیدم که حالشون بد شده رسوندمش بیمارستان من با پدرشون تماس گرفتم به زودی میرسن در همین لحظه پدرو مادرش سراسیمه به اتاق دکتر اومدن از مشخصاتی که دادن فهمیدن که خودشونن گفتم بله من باهاشون تماس گرفتم خیلی هول کرده بودن طفلیا مادرش که به زور رو پا بند بود دکتر ازشون خواست بنشینن من هم بلند شد و رفتم بعد از چند دقیقه پدر و مادرش با حال خراب بیرون اومدن یهو پدرش دستش رو به قل*ب*ش گرفت رفتم زیر دوشش رو گرفتم و رو نیمکتی نشومدمش رفتم آبی براش آوردم از اون طرف دختری که حدس میزدم خواهرش باشه داشت به مادرش میرسید متعجب شده بودم حتما خبر بدی شنیدن که اینجوری به هم ریختن صدای مادرشو شنیدم-میشا مادر دیدی چه بالیی سرمون اومد -مامان چی شده دارم سکته میکنم -شمیم من سرطان داره کپ کردم صدای دوستش تو سرم میپیچید اخه چرا مگه این دختر چند سالشه؟؟ حیفه به خدا حیفه …ساعتو نگاه کردم دیرم شده بود باید میرفتم رفتم با پدرش صحبت کردم میگفت نمیخوان بهش چیزی بگن بعد از ده دقیقه که باهاشون صحبت کردم اجازه خواستم برم و از شمیم خانوم هم خداحافظی کنم اجازه داد رفتم به سمت اتاقی که اون دختر توش بود شمیم: ۷ هنوزم تو شوک دیدن حامد بودم که میشا اومد تو اتاق -سالم ورپریده چیکار کردی ؟؟حامد ریحانپور اینجا چیکار میکنه –

دانلود رمان به دنبال عشق محال

با شادی خندیدم و گفتم -نمیدونم به خدا انگار اون منو دیده رسونده خودمم موندم راستی دکتر چی گفت؟؟ -گفت به خاطر کم خونیه چند بار بهت گفتم گوش نمیکنی همین میشه در حال صحبت بودیم که عمو بهرام و زن عمو و پدرام و پرهام وارد شدن .عمو دوست بچگی بابا بود از بچگی منو میشا همبازی پدرام و پرهام بودیم اون دو تا با این که سه سال تفاوت سنی داشتن اما خیلی شبیه هم بودن هر دو قد بلند و هیکلی که این ویژگی رو از عمو بهرام به ازث برده بودن و هر دوشون چشمای رنگی داشتن درست مثل زن عمو پدرام دندان پزشک بود و یک مطب باکالس تو تهران داشت .پرهام هم مخ ریاضی بود و تو شرکت عمو حسابدار بود. عمو خیلی پولدار بود اون روز رو یادمه که عمو به بابا پیشنهاد داد تو شرکتش کار کنه اما پدر من مغرور تر از این بود که به قول خودشون زیردست عمو بشه. با همه به گرمی سالم و احوالپرسی کردم به جز پرهام پدرام و پرهام برای من مثل برادر بودن اما از چند سال پیش که متوجه عالقه پرهام به خودم شدم سعی کردم بهش بی محلی کنم تا دست برداره خب من حامد رو میخواستم و نمیتونستم الکی پرهام رو به خودم امیدوار کنم اما پرهام دست بردار نبود خب از بچگی تو سرش کرده بودن که شمیم مال پرهامه اونم باورش شده بود. -سالم فسقلی وروجک خودم پدرام بود همیشه اینجوری صدام میکرد از بچگی -سالم باز تو اینجوری صدام کردی -میشا همچین گفت شمیم بیمارستانه گفتم باید برم دنبال جمله بگردم برا روی قبر این که اازi من سالم تره میشا:آقا پدرام خدا نکرده یه خداروشکر از زبونتون در نره یهو پدرام-چشمم خداروشکر میخوای بیای بزنی پرهام ساکت بود و چیزی نمیگفت چند دقیقه بعد حامد اومد تو اتاق قل*ب*م یه لحظه واستاد اما بعد به خودم اومدم ازش کلی تشکر کردم داشت میرفت که بابا به میشا گفت -میشا جان شماره اقای ریحانپور رو ازشون بگیر برای عرض تشکر بریم خدمتشون میشا هم چشمی گفت و کاری که بابا گفته بود رو انجام داد

دانلود رمان به دنبال عشق محال

اینا تفکرات بابای من بود هر چند قدیمی ولی خب بود و ما هم نمیتونستیم کاری کنیم این یکی به نفع منه و من برای اولین بار از این که بابام تفکرات قدیمی داشت خداروشکر کردم بعد از رفتن حامد داشتم با میشا حرف میزدم که چشمم به پرهام افتاد یا خدا این دوباره آتیشی شده حاال واسه چیش رو خدا میدونه نیم ساعتی همه پیشم نشستن کلی گفتیم و خندیدیم کلی هم چیز به خورد من بدبخت دادن. بعد از اون پرستار اومد و گفت وقت تمومه و باید برین بزرگترا زودتر رفته بودند و ما فقط تو اتاق بودیم. همون پرستار اومد جلو و تکه کاغذی رو به پرهام داد و رفت وا حداقل نذاشت ما دورشو خالی کنیم بعد بهش شماره بده پرهامم یه نگاه به من کرد خواست کاغذو پرت کنه سطل اشغال که پدرام ازش گرفت -گ*ن*ا*ه داره دختر مردم با هزار امید و آرزو شماره داده درست نیست بندازیش که میشا داشت با غضب نگاهش میکرد همین که پدرام متوجه نگاه میشا شد کاغذو پرت کرد و گفت-پدرسوخته به من شماره میده انگار خودش خواهر مادر نداره با این کار پدرام همه زدیم زیر خنده حاال نخند کی بخند پدرام و میشا خیلی وقته به هم عالقه دارن تا حاال هیچکدومشون این عشق رو ابراز نکرده ولی خب چشاشون بد لوشون میده میشا هم پدرامو میخواست و خیلی خواستگارش رو به خاطر اون رد کرد چند وقت پیش پدرام سر بسته به میشا گفت که به زودی به خواستگاریش میاد و من مشتاقانه منتظر اون روز بودم بعد از چند دقیقه بابا اینا هم اومدن گفتن شب باید بیمارستان بمونم شاید دوباره حالم بد بشه چاره ای نبود مامان میخواست همراهم بمونه اما نذاشتم و گفتم همراه نمیخوام چند دقیقه ای میشد که همه رفته بودن و من تنها بودن دلم بدجور گرفته بود یاد حامد افتادم خداااا ممنونم که به صدای قل*ب*م گوش کردی کجان کسایی که میگفتن عشقت محاله کجان اونا که میگفتن تو کجا اون کجا کجان که ببینن من باالخره اونو دیدم. یادم نمیره زمانی که صدام کرد شمیم خانوم صدای اون آشناترین صدایی بود که تو عمرم شنیدم برا همین بود که چشامو باز کردم وای چه لحظه قشنگی بود

دانلود رمان به دنبال عشق محال

برام این لحظه می ارزید به تمام دردایی که برای دیدنش کشیدم. صبح مامان اومد و کارای ترخیصم رو انجام داد میگفت بابا کار داشته نتونسته بیاد میشا هم دانشگاه بود با کمک مامان بیرون رفتم که دیدم پرهام بیرون وایساده به مامان گفتم-این اینجا چیکار میکنه؟ ۹ -این چه طرز حرف زدنه دختر این طفلی کارشو ول کرده بیاد دنبال ما بعد تو اینجوری میگی مامان راست میگفت من بی چشم و رو نبودم اما نمیخواستم پرهامو اذیت کنم. رفتیم جلو هنوز اخم کرده بود به گرمی با مامان سالم کرد اما به یک سالم خشک و خالی به من اکتفا کرد مامان جلو و من عقب نشستم راه افتاد سرمو پایین انداختم تا نگاهم باهاش برخورد نکنه. باالخره به خونه رسیدیمو پیاده شدیم مامان هر چی اصرار کرد پرهام نیومد تو و گفت-نه خاله مرسی به خدا کلی کار سرم ریخته اینم به خاطر شمیم اومدم اروم ازش تشکر و بعد خداحافظی کردم روز بعدش تو خونه موندمو مدرسه نرفتم اما فرداش به مامان گفتم خوبم و رفتم مدرسه همین که رسیدم پریا یه سمتم دوید شمیم;سالم پریا:سالمو درد سالمو زهرمار چرا جوابمو ندادی شمیم:جوابه چی؟ پریا:خودتو به اون راه نزن برا من ..مگه من براتو پیام نذاشته بودم -به خدا نبود پیامگیرم خالی بود به جان تو -حاال چی گفته بودی؟ -بابا گفتم عشقتو دیدی به ما محل نمیدی همین؟ از ترس زبونم بند اومد یک لحظه یادم اومد مامان گفت وسایل رو از حامد گرفته نکنه نگاه کرده باشه آبروم پیشش رفته باشه!! ولی بعد گفتم نه بابا فکر نکنم داشتم همه احتماالت رو میسنجیدم که یهو اخم پرهام یادم اومد یا خدا نکنه پرهام دیده باشه یه کم که فکر کردم تقریبا مطمن شدم که پرهام اون پیامو دیده هم فهمیده عشق من کسی غیر از اونه هم اینکه فهمیده من رفتم اون رو دیدم واای خدا ببین چه فکرایی حتما پیش خودش کرده من خر چرا نفهمیدم گفتم چرا جوری به ریحانپور نگاه کرد که انگار باهاش پدر کشتگی داره کل اون روز جسمم تو مدرسه بود اما فکرم نه. هزار تا فکر تو سرم رژه میرفت بعد از خوردن زنگ پریا گفت-چت بود امروز شمیم یه لحظه هم به درس گوش نکردی -ببین پریا گفتی پیام گذاشتم

دانلود رمان به دنبال عشق محال

-اووووه تو فکر اونی بابا اشکال نداره -نه منظورم این نیست یه نفر شنیده تو چی گفتی فهمیده فک میکنم پرهام باشه -وااای پس گند زدم خدا به دادت برسه از اون موقع ای که دم مدرسه با مزاحمت دعوا کرد عین سگ ازش میترسم -خب ترس منم همینه خره زندم نمیزاره. حاال بیخیال امروز هیچی گوش ندادم تو چیزی فهمیدی خندید و گفت-ن باو دو تایی زدیم زیر خنده و با همون حال از مدرسه خارج شدیم چند قدمی رفتیم که دیدم پرهام بیرون ماشینش منتظر منه نفسم تو سینم حبس شد دست پریا رو گرفتم و گفتم بدووووووو پریا سرعتشو بیشتر کرد و هی میپرسید چی شده به سر کوچه نرسیده بودیم که یهو پرهام جلوم سبز شد سرشو یه کم کج کرده بود و مثل گرگی که به طعمش نگاه میکنه بهم زل زده بود نفسم رو با صدا قورت دادم و خیلی مصنوعی گفتم-اااا سالم پرهام تویی؟ خشمش بیشتر شد بی حرف جلو اومد و آستینمو گرفت تا کشون کشون منو ببره قدرت دستش خیلی زیاد بود بعد از چند قدم دستم رو کشیدم و گفتم-چیکار میکنی؟کجا میبری منو؟ صورتش رو بهم نزدیک کرد و با خشم و حالتی ترسناکگفت-شمیم یا همین االن خودت مثه بچه آدم میری تو ماشین یا به وهلل همینجا خونتو میریزم کپ کردم تا حاال انقدر عصبانی ندیده بودمش پریا که بدجور ترسیده بود منو هل داد و گفت برو دیگه شمیم و چشم و ابرو برام اومد هی خدا دوست منو باش به جای کمک به من منو داد دست این غول میدونستم االن هوا پسه و وقت مخالفت نیست به همین خاطر بی حرف رفتم تو ماشین نشستم اونم نشست و حرکت کرد. همینجور میروند بی توجه به من هیچ حرفی هم نمیزد فقط خیلی عصبی نفس میکشید و این منو بدجور به وحشت مینداخت با صدای اروم گفتم-پرهام مادرم نگران میشه -میدونه با منی ۱۱ یا حضرت عباس پس از قبل برام نقشه ریخته بعد از حدود یک ساعت روندن ماشین به مکان مورد نظرش رسید. نمیدونستم کجام اما جایی که اومده بود یه رودخونه ی قشنگ بود که اطرافش سرسبز بود و البته خالی. پرنده هم پر نمیزد رفت و روی یکی از تخته های سنگ نشست بی حرف میدونستم اومده اینجا تا آروم بشه میدونستم از بچگی عاشق صدای حرکت آبه همینجور ایستاده بودم که پرهام برگشت چند ثانیه با خشم بهم نگاه کرد و بعد با سر به تخته سنگی که نزدیک خودش بود اشاره کرد رفتم

دانلود رمان به دنبال عشق محال

و رو تخته سنگ نشستم چند دقیقه ای بعد برگشت به طرفم و گفت -چطور تونستی شمیم؟چطور تونستی بهم خ*ی*ا*ن*ت کنی این چی میگفت برا خودش؟ -پرهام من نسبت به تو هیچ تعهدی ندارم -د داری المصب .همین که اسمت از بچگی به اسم من گره خورده یعنی به من تعهد داری همین که من تو رو دوست دارم صداشو باال برد و گفت یعنی به من تعهد داری یعنی اجازه نداری هر غلطی که دلت خواست بکنی -بی احترامی نکن پرهام اونموقع هم بهم گفتی من جوابمو بهت دادم پس تو گوشت فرو کن که من برا تو نیستم بعدشم اونجور که تو فکر میکنی نیست من رفته بودم بیرون اقای ریحانپور منو دیده بود و لطف کرده بود منو برد بیمارستان -عرررر تو منو چی فرض کردی گاگول؟ یعنی انقدر نمیفهمم که تو دوسش داری ساکت شد و بعد از چند ثانیه باز ادامه داد-نوچ تقصیر تو نیست تقصیر من خره که همیشه رعایت حالتو کردم تقصیر منه احمقه که همون موقع که عمو قبول کرد نیومدم دستتو بگیرم ببرم که حاال واسه من دم درآودی هوای عشق و عاشقی به سرت زده تقصیر منه گفتم بزار بتونه بی دغدغه درس بخونه جوونی کنه -پرهام برای هزارمین بار میگم من تو رو نمیخوام تو فقط برای من در حد یه برادری نه بیشتر حد خودتو نگه دار جمله ام از زبونم بیرون نیومده بود که دست پرهام رو صورتم نشست صورتم میسوخت اشکم دراومده بود بیشور با چه اجازه ای رو من دست بلند میکنه سرم پایین بود و دستم رو صورتم و اشک میریختم -وای خدا من چیکار کردم

دانلود رمان به دنبال عشق محال

 دستشو اورد جلو داد زدم -دست به من نزن منو ببر خونه توجهی نکرد با درماندگی گفتم-منو ببر خونه پرهام هر دو تو ماشین نشستیم -خیلی درد میکنه؟ جوابشو ندادم -خب اخه هزار بار بهت گفتم وقتی میبینی من عصبانیم تو چشام نگاه نکن جوابمو بده منو آتیشی کن وقتی دید جوابشو نمیدم دیگه چیزی نگفت به خونه که رسیدیم اومد پیاده شم که گفت-شمیم حرفامو یادت نره تو مال منی خودتم اینو خوب میدونی تا االن مالحظه کردم گفتم بزار درسش تموم شه ولی دیگه نمیتونم به زودی میام خواستگاری و با م ازدواج میکنیم پررو چه برا خودش میبره و میدوزه جواب دادم-به همین خیال باش و در رو بستم و به سمت خونه رفتم اون روز سعی کردم تو چشم نباشم تا کسی متوجه جای دست پرهام که رو صورتم به شکل یک قرمزی مونده بود نشه فقط میشا فهمید و براش توضیح دادم اونم طرفدار پرهام بود روز بعدش تو اتاق نشسته بودم طبق معمول همیشه تمام فکر و ذکرم اون بود به دفتر داشتم که برا حامد مینوشتم تمام حرفامو تمام دل تنگی هامو دفتری که میدونستم هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمیکنه اما چاره ای نبود وقتی مینوشتم فکر میکردم دارم با خودش حرف میزنم سه تا شاخ گلی که حامد برای عیادتم اورده بود رو برداشتم و بو کردم و بعد هم گذاشتمشون الی دفترم بغض تمام وجودم رو گرفته بود کم کم داره باورم میشه که هیچ جوره نمیشه رسیدن من به اون هه جدا خنده داره همینجور بغض کرده بودم که میشا با سر و صدا وارد خونه شد ای بابا اینم که همیشه خوشه همینجور داشت یه آهنگ شاد میخوند و خودشم میر*ق*صید به اتاق من که اومد گفتم -باز تو رقاصیت گل کرد میشا؟ -همینجور که داشت قر میداد شروع کرد به گفتن خوشحالم اونم ریتمیک یک سروصدایی راه انداخته بود که بیا و ببین -چته چی شده انقد خوشی؟ دست از ر*ق*ص برداشت و

دانلود رمان به دنبال عشق محال

گفت-نه دیگه باااااید حدس بزنی -واال تو برا یه چیز انقد خوشحال میشی پدرام -زدی تو خال ۱۳ -جدا چی گفت؟ -امشب قراره بیاد خواستگاریم واااای چقد خوشحالم خداااا -پس برا این انقد ذوق کردم شروع کردم به خندیدن و بین خنده های بلندم گفتم-خاک تو سرت بدبخت ترشیده -ترشیده خودتی و به دنبال این حرف بالشتکی رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد اومدم جاخالی بدم اما نشد و بالشت به سرم خورد. دنیا دور سرم میچرخید بعد از چند روز سردردم و سرگیجم دوباره برگشت خیلی براش خوشحال شدم خدایا شکرت که خواهرم باالخره به عشفش میرسه. با لبخند بلند بغلش کردم و بعد ب*و*سیدمش-مبارک باشه خواهری -ممنونم اجی خوبم ان شاهلل به زودی نوبت تو هم میشه پشت چشمی نازک کردم و به دستور مامان شروع کردیم به تمیز کردن خونه و غذا درست کردن و غیره داشتم با یک دستمال همه جا رو برق مینداختم که میشا گفت-شمیم اجی میخوای بدی من سختت نباشه؟ جلل الخالق نه به این که سر تقسیم کارها میزدیم تو سر و کله ی هم نه اینکه االن اینجور مهربون شده -اوهووو چی شده انقده مهربون شدی؟ -خوبی بهت نیومده ها خندیدم و ادامه کارم رو انجام دادم این صحنه:مادر شمیم و میشا توی اتاق به دور از شمیم -مامان من هنوزم میگم به پدرام بگیم نیاد هنوزم دیر نشده ها مادر شمیم بی صدا اشک میریخت -نه مادر من خوب میدونم این همه سال تو و پدرام به هم عالقه دارین درست نیست همچین چیزی به تعویق بیافته تو که نباید پاسوز ما بشی -اخه مامان شمیم گریه ی عاطفه خانوم)مادر شمیم(شدت گرفت -مامان گریه نکن دکتر که خدا نیست یه چیزی گفته بریم چند تا دکتر دیگه هم ازمایش هاشو ببینن شاید نظر اونا چیز دیگه ای باشه

دانلود رمان به دنبال عشق محال

 -نه مادر تو این چند روزه با بابا نزدیک هشت نه تا دکترو دیدم همه ی چیز میگن میگن شمیم من پنج ماه دیگه بیشتر زنده نمیمونه گریه عاطفه خانوم به ضجه تبدیل شده بود میشا هم حالی بهتر از اون نداشت اما داشت سعی میکرد مادرش رو اروم کنه تا یه وقت صداها به گوش شمیم نرسه :۲۲داشتم میوه ها رو توی ظرف میچیندم که صدای زنگ اومد بابا به سمت آیفون رفت گوشی رو که برداشت لبخند زد خودشون بودن بابا و عمو بهرام خیلی با هم صمیمی ان همیشه بابا بادیدن عمو بهرام گل از گلش میشکفه و عمو بهرام هم همینطور مهمونا وارد شدن اول عمو و زن عمو فریده و بعد هم پدرام و پرهام عمو بهرام:سالم وروجک عمو -سالم عمو من دیگه بزرگ شدم چرا اینجوری بهم میگین -تو هر چقدرم که بزرگ بشی بازم وروجک عمو بهرامتی تو بچگی ولوله بودی حاال االنتو نببن ساکت شدی و الیته آب زیرکاه -ااااا عموووو خندید نفر بعدی زن عمو بود -سالم عروس قشنگم ای خدا من موندم زن عمو کی میخواد این عادت رو ترک کنه سالم و احوالپرسی کردم بعد از اون پدرام بود .پدرام خیلی شوخ و شنگ بود و من مثل برادرم دوسش داشتم و اخرین نفر پرهام تا خواست بهم سالم کنه رفتم آشپزخونه بد خورد تو ذوقت اقا پرهام حقته تا تو باشی دست رو من بلند کردی حاال میفهمی یک من ماست چقدر کره داره :نشستن و حرفا رو زدن بعدم میشا و پدرام رفتن تو اتاق تا حرفاشون رو بزنن. منم سرمو انداخته بودم زمین تا چشم تو چشم پرهام نیوفته -عروس گلم چرا بی صداس؟ -چی بگم خب؟ -خب شما هم برید با پرهام بیرون حوصلتون سر نره وا؟

دانلود رمان به دنبال عشق محال

دیگه چی؟ ۱۵ -نه مرسی زن عمو منتظرم ببینم نتیجه چی میشه دیگه چیزی نگفت و شروع کردن به صحبت با هم بعد از حدود بیست دقیقه هر دو تاشون اومدن همه منتظر بودیم که میشا گفت اگه اشکالی نداشته باشه من چند روزی وقت میخوام تا فکر کنم پدرامو میگی خورده بود تو ذوقش فکر میکرد همین االن جواب مثبت میگیره میره تو دلم گفتم افرین خوشم اومد میشا خودم میدونستم میشا هم از خداشه اما نمیخواست کسی اینو بفهمه و داشت ناز میکرد بله دیگه نازش خریدار داره دیگه پدرام نشسته بود که تو گوشش گفتم-تو با چه اجازه ای اومدی خواستگاری خواهر من -با اجازه خودم زیاد حرص نخور من و میشا که بهم برسیم پشت بند ما نوبت تو و پرهامه بهش چشم غره رفتم و گفتم-میبینم که دماغتون سوخته میشا بد زد تو برجکت نه؟ -راستیتش انتظارشو نداشتم ولی نه مطمنم اونم منو میخواد دیر یا زود مال خودم میشه لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم یک هفته بعدش زمانی که زن عمو برای جواب زنگ زد میشا پاسخ مثبتشو داد و قرار شد صبحش برای ازمایش برن منم که درگیر درسام بودم خبری از رفتن به خونه حامد برای تشکر نبود و حدس زدم بابا خودش تنها رفته بله دیگه اگه من شانس داشتم که اینجا نبودم ناامید شده بودم تا حاال آرزوم دیدنش بود و حاال که دیده بودمش آرزوم داشتنش بود از مدرسه که اومدم دیدم کسی خونه نیست میشا که با پدرام برای ازمایش رفته بود مامان هم نمیدونستم کجاست غذام رو داغ کردم و خوردم خواستم برم بخوابم که صدای ایفون اومد برداشتم در کمال تعجب پرهام بود در را با اکراه باز کردم رفتم لباس مناسب پوشیدم و یه چادر رنگی هم سرم کردم بعد رفتم به استقبالش سالم کرد اروم جوابشو دادم خواستم برم چایی دم کنم نگذاشت گفت بشین کارت دارم با فاصله ی زیاد روبروش نشستم -خب خداروشکر میشا و پدرام به هم رسیدن حاال نوبت میرسه به من و تو -باز داری شروع میکنی من و توای وجود نداره پدرام و میشا به هم رسیدن چون هر دو هم رو میخواستن اما موضوع ما فرق میکنه

دانلود رمان به دنبال عشق محال

-اخه چرا؟تو با چی من مشکل داری شمیم؟کم منو دیوونه کن حداقل بگو عیبم چیه؟ از لحن صحبتش دلم گرفت اون کامل بود اما نه برا منی ک کس دیگه ای تو قل*ب*م بود -ببین پرهام تو هیچ مشکلی نداری منم که مشکل دارم بیخیال شو برادر من -اولش میدونی که حالم به هم میخوره بخوای منو برادر صدا کنی دومنش شمیم من میخوامت نمیتونم بیخیال شم …به خاطر اون پسرس که منو نمیخوای ها؟ جوابی ندادم و گفت بلههه متاسفانه توقع رقیب نداشتم که جلوم سبز شده اهی کشید بلند شد بره که دوباره زنگ خونه به صدا دراومد میشا و پدرام بودن اومدن تو با دیدن پرهام تعجب کرده بودن اما چیزی نگفتتن پرهامم که عصبانی شده بود یه خداحافظ گفت و رفت -سالم باز چیکارش کردی این داداش بیچاره ی منو -من کاری نکردم به من چه نمیخواد با واقعیت کنار بیاد -وروجکم یه سوال میپرسم رک و راست جوابمو بده علت خاصی هست که تو اینجوری وایسادی رو حرفت علت چیه؟یا شایدم کیه؟ خاک بر سرم همینو کم داشتم آبروم پیش پدرام هم بره سرمو پایین انداختم با ورود میشا تونستم از جواب سوالش طفره برم شیرینی اورده بودن خب پس خداروشکر همه چی حلهههههه رفتم چند تا چایی هم ریختم و نشستیم و با شیرینی خوردیم بعد اون پدرام رفت فرداش منو میشا و پدرام برای خرید انگشتر رفتیم میشا خیلی وسواس توی خریدش داشت آدمو جون به لب میکرد تا یه جوراب بخره حاال تصورش بکنید

دانلود رمان به دنبال عشق محال

حلقه ازدواج که آرزوی هر دختریه چند ساعت طول میکشه من و پدرام که دیگه نا نداشتیم چند ساعت بود که میشا از این فروشگاه به اون فروشگاه میرفت و من و پدرام مثل بچه اردک پشتش میرفتیم توی همین گردش ها یه حلقه رو دیدم که خیلی زیبا بود با تمام وجود از خدا خواستم که حامد یک روز این انگشتر رو دستم کنه ۱۷ باالخره بعد از سه ساعت چرخ زدن میشا یه حلقه ی خیلی خوشگل نقره ای رو پسندید قیمتش خیلی باال بود اما پدرام خم به ابرو نیاورد بعد از خرید رفتیم رستوران و غذا خوردیم و بعد از غذا پدرام رسوندمون خونه دو روز بعدش دیدم که عمو اینا دوباره اومدن خونمون پرهام بر خالف همیشه که لباس اسپرت میپوشید اینبار رسمی پوشیده بود و گل و شیرینی هم خریده بودن عزا گرفتم عمو شروع به حرف کرد-خب هوشنگ جان غرض از مزاحمت میدونی که این پرهام ما خیلی وقته که دلش پیش این وروجکه و به من که سرم پایین بود اشاره کرد گفتیم بیایم تکلیف این دو تا جوون رو هم مشخص کنیم -خواهش میکنم من خیلی وقته قول شمیم رو به پرهام دادم دلم ریخت اینا چی میگن حامد کجایی؟؟؟؟ داره همه چی تموم میشه من نمیزارم نمیزارم بلند شدم گفتم ببخشید عمو -جانم عمو جان -عمو شرمندم اما من قصد ازدواج ندارم زن عمو گفت-چرا دخترم اگه بخوای درس بخونی پرهام میزاره -نه بحث اون نیست زن عمو خواهش میکنم ابروهای پرهام بدجور به هم گره خورده بود میدونستم اگه االن مامان اینا نبودم دارم میزد اما برای من مهم نبود اونا میخواستن بدون در نظر گرفتن تصمیم من و برخالف میل من عمل کنم میدونستم که به خاطر این کارم قراره تنبیه شم اما تنبیه رو به این ترجیح میدادم بالخره من یک انسانم و باید خودم برای خودم تصمیم بگیرم ادامه دادم-عمو میدونید که چقدر دوستون دارم اما من االن واقعا قصد ازدواج ندادم و خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم اخه یعنی چی مگه من کاالم که قول منو به پرهام دادن چرا بابا اینجوری میکنه پس من چی احساسم چی؟؟!! یعنی هیچ اهمیتی نداره که من پرهامو نمیخوام یعنی اهمیتی نداره که انتخاب من حامده؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب به دنبال عشق محال : PDF|APK|EPUB  

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر