جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان بغض دریا اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بغض دریا : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان گلبرگ های عشق اندروید, دانلود رمان گلبرگ های عشق ایپد, دانلود رمان گلبرگ های عشق ایفون, دانلود رمان گلبرگ های عشق پی دی اف, دانلود رمان گلبرگ های عشق تبلت, دانلود رمان گلبرگ های عشق جاوا, دانلود رمان گلبرگ های عشق ePUB, دانلود رمان گلبرگ های عشق PDF, دانلود رمان گلبرگ های عشق اندروید APK, دانلود رمان گلبرگ های عشق فرمت جاوا , دانلود کتاب گلبرگ های عشق اندروید, دانلود کتاب گلبرگ های عشق ایپد, دانلود کتاب گلبرگ های عشق ایفون, دانلود کتاب گلبرگ های عشق پی دی اف, دانلود کتاب گلبرگ های عشق تبلت, دانلود کتاب گلبرگ های عشق جاوا, , رمانی ایرانی گلبرگ های عشق, کتاب گلبرگ های عشق , دانلود رمان گلبرگ های عشق (موبایل و PDF) دانلود گلبرگ های عشق, رمان هایی pariya***75 پریا, , رمان گلبرگ های عشق از pariya***75 پریا, pariya***75 پریا, گلبرگ های عشق, بیوگرافی نویسنده pariya***75 پریا, رمان فارسی pariya***75 پریااولین سایت رمان ایرانی , خواندن رمان گلبرگ های عشق , خواندن انلاین گلبرگ های عشق , گلبرگ های عشق, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های pariya***75 پریا, ، رمان, دانلود رمان گلبرگ های عشق, ، دانلود رمان برای اندروید گلبرگ های عشق, ، دانلود رمان برای جاوار گلبرگ های عشق, ، دانلود رمان گلبرگ های عشق برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان گلبرگ های عشق برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان گلبرگ های عشق برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان گلبرگ های عشق برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , داستان, داستان ایرانی, داستان عاشقانه, دانلود, دانلود رایگان رمان, دانلود رمان, دانلود رمان pdf, دانلود رمان الکترونیکی, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان بدون سانسور, دانلود رمان برای اندروید, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه ایرانی, دانلود کتاب, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه , دانلود کتاب برای اندروید , دانلود کتاب داستان , دانلود کتاب رمان , دانلود کتاب رمان ایرانی , دانلود کتاب عاشقانه , دانلود کتاب موبایل , رمان , رمان pdf, رمان اندروید, رمان ایرانی , , رمان برای اندروید , رمان جدید , رمان دانلود , رمان عاشقانه , رمان عاشقانه جدید , کتاب مخصوص موبایل , نوشته کاربر نجمن , نوشته کاربر نودهشتیا دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, سایت رمان نگاه دانلود , رمان 98, رمان رمان رمان,

1.gif نام کتاب رمان : بغض دریا
1.gif نام نویسنده : hana.ershadi
1.gifحجم رمان بغض دریا : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بغض دریا :
بغض دریاداستان یه دختر بی پناه…یه دختر که حتی با وجود پدرش هیچوقت بودن اون رو حس نکرد…دختر تنهایی به اسم دریا…دریایی که درکی از یه خانواده نداره…درکی از محبت پدرانه نداره…دریا قصه ما شیطون..لجباز…مغرور..اما تنهاست…دختری که از کل این دنیا سهمش قفط یه مادر مهربون بوده…نه یه خانواده پشت هم…نه یه پدر دلسوز و مهربون…دریا قصه ما پدری داشته که فقط به فکر خودش بوده…دریا ما یه دختر مغرور و قوی….یه دختر شاد….اما کی می تونه حتی حدس بزنه چه بغضهایی…چه درد هایی تو دلش هست!!!بغض دریا ما…اندازه یه دریاست…دریا تنها و بی کس داستان ما…دختربه که زندگیش به سمتی کشیده میشه که هیچوقت حتی فکرش رو هم نمیکرده…و….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از hana.ershadi بغض دریا

یه دختر ۸ ساله..تنها توی یه جنگل…صدای زوزه هایی که به گوشش میرسه…پارس سگی که دنبالشه…جیغ میزنه…گریه میکنه…اما کسی صداشو نمیشنوه…برمیگرده و با وحشت به سگی که با ولع دنبالشه نگاه میکنه…دوباره جیغ میزنه…سرعتش رو بیشتر میکنه…اون بین سیاهی شب این جنگل گم شده..می خوره زمین…زانوهاش زخم میشه…با وحشت جیغ میزنه…سگ هر لحظه بهش نزدیک تر میشه…دستاشو میزاره روی صورتش…و با گریه…با تموم وجودش جیغ میزنه:مامان!!!!!!! نهههههههه…. از خواب پریدم…با وحشت به اطرافم نگاه کردم…از ترس به نفس نفس افتاده بودم…دستای سردم رو از زیر پتو بیرون کشیدم و روی صورتم گذاشتم…صورتم خیس از عرق بود…آروم باش دریا…آروم باش…تموم شد..تموم شد…اما یه صدایی از درونم سریعا حرفم رو تکذیب کرد…اگه تموم شده…چرا این کابوس هنوز همراهته!!؟؟چرا زخم بی کسی و تنهاییت…بین سیاهی های اون جنگل هنوز روی قلبت سنگینی میکنه!!!اه لعنتی…از جام بلند شدم..چندتا نفس عمیق کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم…یه راست به سمت آشپزخونه رفتم…در یخچال رو باز کردم… بطری شیشه ای ام رو برداشتم و یک نفس سرکشیدم…آخیییش…حالم یکمی جا اومد…بطری رو سر جاش گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم…وارد شدم… روتختی ام رو کنار زدم و دراز کشیدم…پتو رو هم روم انداختم…به سقف اتاقم خیره شدم…من…دریای ۲۴ساله ای که تنهاست… خیلی وقته که تنهاست…از وقتی تنهاست که فهمید با وجود پدرش فقط یه مادر داره…از وقتی که خیلی کوچیک بود…از وقتی که محبت پدرانه رو هیچوقت حس نمی کرد…از وقتی که قهرمانی برای بچگی هاش نداشت…از وقتی که با ذوق نقاشی هاش رو به باباش نشون میداد…اما اون…اما اون اعتنایی نمیکرد…تنهاست…از وقتی که از ترس فرار کرد تا کتک نخوره… از وقتی که توی سیاهی اون جنگل گم شد تنهاست…من… من از وقتی تنهام که اون رفت…رفت و مارو زیر آوار زیاده خواهی هاش تنها گذاشت…انقدر حرص و طمعش برای مال دنیا زیاد بود که..یه روز به خودش اومد و دید همچیش رو از دست

دانلود رمان بغض دریا

داده…همه اون چیزهایی که اونقدر براشون حرص زد…آخرش هم نتونست طاقت بیاره و رفت….هه…باز جای شکر داره… یه سقف باالی سر من و مامانم موند تا آواره نشیم…تا محتاج کسی نشیم… پلکهامو آروم روی هم فشردم…باز هم مثل همیشه با مرور خاطرات تلخ زندگیم اشکهام جاری شده بود…پوزخندی زدم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم… چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم…تا دیگه به چیزی فکر نکنم…نمی دونم چقدر گذشته بود که کم کم چشمام گرم شد… صبح با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم…از روی میز عسلی کوچک کنار تختم برش داشتم و بدون نگاه کردن به شماره اش جواب دادم:بله!!!؟ صدای شاد و شنگول نگاه تو توی گوشی پیچید…. _ساعت خواب خانوم خانوما… با صدای خوابالویی جواب دادم:اووهووم…چیه چی میگی!!؟؟ _پاشو بیا دیگه دختر…شب می خوای راه بیوفتی!!!؟ _ساعت چنده مگه!!!؟ صداشو یکم نازک تر کرد و با حالت بامزه ای مثل این گوینده ها گفت:ساعت ۱۲ظهر می باشد….ساعت ۱۲ظهر می باشد…. بعدش به حالت عادی برگشت و گفت:پاشوو ببینم لنگه ظهر…بچه ام غش کرد انقدر گفت عاله دلیا عاله دلیا…عین خرس قطبی می خوابی…. _واااای الهی من قربونش بشم…یاد بگیر االغ جون یاد بگیر…یک صدم توا ها…خرس گنده هنوز یاد نگرفتی چجوری با خانوم متشخصی مثل من ص…. پرید وسط حرفم و گفت:بیشین بینیم باو…متشخص….مادر فوالد زره هم از سرت زیادی…. _بیشعوووور…گمشو ببینم می خوام برم حاضر شم کاری نداری!!!؟ _از اولش هم نداشتم….بای….

دانلود رمان بغض دریا

این رو گفت و قطع کرد….بیشعوووور بی فرهنگ…آدم نمیشه این دختره…پسر مردم حیف شده بخدا…خخخخخخخ من نمی دونم این بهراد عاشق چیه این خل و چل شده آخه!!!دلم براش میسوزه….خخخخ…از روی تختم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم…گالب به روتون…. بعد از انجام کارهای مربوطه از دستشویی خارج شدم…مامانم خونه نبود… طبق معمول سرکار بود دیگه.. منم چون قرار بود چند روزی رو به شمال برم مرخصی گرفته بودم… وارد اتاقم شدم… ساکم رو جمع کرده بودم از دیشب.. .به سمت تختم رفتم و روتختی ام رو مرتب کردم…. گوشی ام رو دستم گرفتم و شماره مامان رو گرفتم…. بعد از چندتا بوق جواب داد: _جونم دخترم!!؟ _الو مامانی خوبی!!؟ _خوبم دخترم…صبحت بخیر… _مرسی مامانی…مامان من دیگه کم کم راه میوفتم… _باشه دخترم مواظب خودت باش خیلی تند نری ها…. _حواسم هست نگران نباشید کاری ندارید!!!؟ _نه دخترم خدا پشت و پناهت…فعال… _فعال مامان خوشگلم… تلفن رو قطع کردم و روی میز گذاشتمش… خودمم رفتم و جلوی آینه ایستادم…

دانلود رمان بغض دریا

عین منگال زل زدم به خودم توی آینه… یه دختر با موهای بلند مشکی…چشمای درشت…بینی کوچک و لبهای برجسته پیش روم بود… که عین زین العابدین بیمار زل زده بود به خودش….خب….حاال باید چیکار کنم!!!؟… آهان االن باید ترگل ورگل کنم تا از این حالتم که شبیه زین العابدین بیمار دربیام…. دستم رو به سمت کرم بردم و برش داشتم…و یکمی ازش مالیدم به صورتم…. بعدش هم ریمل زدم و بعد از اون یکمی رژگونه….و در آخر یه رژ کالباسی هم زدم…. واااایی….این منم االن!!؟؟؟چیمقدددده خوشمل شدم من ورپریده…. منم ترشی نخورده یه چیزی میشما….چشمکی واسه خودم توی آینه زدم و از جلوی آینه کنار رفتم…. بعد هم به سمت کمد لباس هام رفتم و لباس هامو با یه مانتو مشکی….شال یاسی و شلوار همرنگش عوض کردم…. چمدونم رو برداشتم و نگاهی به اتاق انداختم تا چیزی جا نزاشته باشم…. خب ظاهرا همچی رو برداشتم….مطمئن که شدم از اتاقم خارج شدم و به سمت در رفتم….و بعد از برداشتن سوئیچ از خونه خارج شدم….از پله ها پایین رفتم و به پارکینگ رسیدم…به سمت ماشینمون رفتم و سوار شدم… ****** تقریبا نزدیکای ویال نگاه اینا رسیده بودم که یهو….چشمتون روز بد نبینه…یهو ماشین تکونایی خورد و وایستاد…خاموش شد…بعدش هم هرچی استارت میزدم روشن نمیشد که نمیشد…با حرص در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم… رفتم جلوی ماشین و کاپوت رو باال زدم…اوووه اوووه…اینجا چه خبررره!!!! خب حاال چیکار کنم!!؟من که چیزی از اینجور چیزا حالیم نمیشه…ای بابا…اه…اینم شانسه اخه من دارم…چیکار کنم حاال!!؟برم از یکی از مغازه ها بخوام بیاد کمکم کنه!!؟

دانلود رمان بغض دریا

خنگه خدا…تو االن اینجا مغازه میبینی اخه!!؟خب پس چیکار کنم!!؟یکمی فکر کردم…بعد از چند لحظه جرقه ای توی ذهنم زد… باید برم و به نگاه اینا زنگ بزنم بگم که یکی بیاد کمکم…آره همینه… برگشتم و به سمت در ماشین رفتم درو باز کردم و خواستم گوشیم رو بردارم که یه ماشین شاسی بلند کنار ماشینم توقف کرد….دقت کردم…راننده اش یه پسر جوون بود…از ماشینش پیاده شد و به سمتم اومد…آخیش…باالخره یکی پیدا شد کمکم کنه!!!البته اگه قصدش کمک باشه! با ژست خاصی عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:مشکلی پیش اومده!!؟؟ نگاهی کوتاه بهش انداختم و گفتم:بعله…یکدفعه خاموش شد… _می تونم کمکتون کنم!!؟ آخ جوووووون…..توی دلم کلی ذوق کردم…. اما خطاب به پسره سرد و خشک اما محترمانه گفتم:ممنون میشم…. سری تکون داد و به سمت ماشین رفت….کاپوت رو دوباره باال زد و با دقت به همچی نگاه کرد…. یه چندتا چیزم دستکاری کرد…من که سردر نمی آوردم داره چیکار میکنه!!! بعد از چندلحظه دوباره به سمتم برگشت…..و با تاسف سری تکون داد… _ظاهرا مشکل از موتورشه….. شانه ای باال انداختم و گفتم:خب حاال چیکار کنم درست نمیشه یعنی!!؟ _درست که میشه اما کار من نیست…کار یه مکانیک یا تعمیر کار…. زرشک…..حاال چه غلطی بکنم!!!؟؟ با کالفگی پووفی کشیدم و با حسرت به ماشینم چشم دوختم….نه من می خوام بدونم این شانسه اخه من دارم!!!؟؟حاال چه غلطی بکنم اخه من وسط این جاده….اه….لعنتی….با صدای پسره به خودم اومدم…. _خانوم!؟حاال می خواید چیکار کنید!!؟؟با این ماشین که نمیشه جایی رفت!!!!

دانلود رمان بغض دریا

 با کالفگی گفتم:یه کاریش میکنم…. _بسیار خب….ولی اگه مسیرامون یکی باشه می تونم تا یه جایی برسونمتون…. یه تای ابرومو دادم باال و با اخم نگاهش کردم….تو دلم گفتم: اااا نه بابا!!!؟؟؟رودل نکنی یه وقت چیز دیگه ای میل ندارید!!!!!گوشام مخملی مگه من!!!!؟با تو پاشم بیام!!!! با همون اخم روی صورتم گفتم:نه ممنون…. این رو گفتم و به سمت در ماشینم رفتم و همونجور که داشتم سوار میشدم صدای زمزمه اش رو از پشت سرم شنیدم…. _صد رحمت به گاو…فکر کنم اون بود یه تشکری میکرد!!!!!!! برزخی برگشتم به سمتش و گفتم:بعله!!!؟؟؟ پوزخندی زد و گفت:با شما نبودم….این رو گفت و عین گاووو…البته بال نسبت گاوو سوار ماشینش شد و راه افتاد… بیشعووور به من گفت گاو!!!؟؟؟گاوو خودتی…گاو عمته پسره ی هرکول بدترکیب بیشعووور!!!!! با بی حوصلگی گوشیم رو دستم گرفتم و شماره نگاه رو گرفتم…. بعد از تقریبا ۷ یا ۸ تا بوق جواب داد:هان!!!؟؟؟ _الوو نگاه!!؟؟ _بنال چیه!!؟؟ _ماشینم خراب شده وسط جاده موندم…. تقریبا جیغ زد:چیییییییییی!!!؟؟؟ _ای درد بی درمون کر شدم چه خبرته!!؟؟خب خراب شده دیگه چیکار کنم!!؟؟ _آی خاااک بر اون سرت کنن…. _کوووفت…خب به من چه!!؟چیکار کنم حاال!!؟؟

دانلود رمان بغض دریا

مکثی کرد اما بعد از چندلحظه گفت:وایستا همونجا االن میگم یا بهراد یا آرتان بیان دنبالت…. _باشه مرسی بدو فقط…. _باشه االن میگم کاری نداری!!؟؟ _نه فعال… _فعال… گوشیم رو قطع کردم….و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم….اووووف االن کلی طول میکشه تا یکی بیاد!!!! چیکار کنم تک و تنها وسط این جاده!!!!؟؟؟ بزار یکمی بخوابم تا فرشته نجاتم از راه برسه دیگه چه کنم!!؟؟ صندلی رو یکمی خوابوندم و چشمامو بستم…کم کم چشمام گرم شد و تو همون وضعیت خوابیدم…. نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای بوم بومی به گوشم رسید….انگار یکی دستاشو مشت کرده بود و می کوبید به یه جایی…. اه حناق…بزار بخوابم ای بابا….بیخیال طرف شدم و به خواب نازم ادامه دادم…. تازه داشتم می رفتم تو حس که دوباره صدای بوم بوم بلند شد….وصدای گنگ و آرومی هی پشت سر هم گفت:دریا خانوم دریا خانوم!!!؟؟ واااای ولمون کن دیگه….برو کنار بزار باد بیاد باووو…وقت گیر آوردی…اصال وایستا ببینم این لندهور که از صداش معلومه مذکر اسم منو از کجا می دونه!!؟ خجالت نمیکشه اسم ناموس مردمو صدا میزنه!!!؟؟؟؟ اییییییییییی نفسس کشش…بزار االن به خدمتت میرسم….سرمو صاف کردم و یکی از چشمامو باز کردم…آرتان رو پشت شیشه دیدم که با مشتاش می کوبه به شیشه!!! اواااااا آرتان….توووییی!!؟؟انگار متوجه نشد که یکی از چشمامو باز کردم چون دوتا مشت داشت…دوتا دیگه هم قرض گرفت و با تمام قدرتش کوبید به شیشه و فریاد زد:دریا خانووووم…..

دانلود رمان بغض دریا

عین جن زده ها پریدم و سیخ توی جام نشستم و گفتم:هااان!!؟؟چیه!!؟؟چیشده!!؟؟؟ آرتان با صورتی که نگرانی ازش میبارید زل زد بهم….و بعد از چند لحظه به خودش اومد و گفت:بکش پایین…. با گیجی بهش نگاه می کردم…چشمام گرد بود که با این حرفش گرد تر هم شد!!!!!! آب دهنمو قورت دادم….چی میگه این!!؟؟چیو بکشم پایین!!!؟؟؟ تو همین فکرا بودم که دوباره صداش بلند شد:ای بابا دریا خانوم…بکش پایین دیگه…. اواا خاک بر سرم چی میگه این چیو بکشم پایین خوو!!؟؟؟سرش به جایی خورده یعنی!!؟؟؟ همونجور که با چشمای گرد شده نگاهش میکردم درو باز کردم تا ببینم چی میگه!!!! نگران نگاهم کرد و گفت:حالت خوبه؟!؟؟چرا شیشه رو نمیکشی پایین!!!!! آهااان….نفس راحتی کشیدم…شیشه رو میگفت بنده خدا….خخخخخخ….خاک بر سرت کنن دریای بیشعوور…. لبخندی زدم و گفتم:خوبم خوبم…ببخشید خوابالو بودم…. _آهان خواهش می کنم…خانوم حواس پرت در کاپوت ماشینت همینجوری باز بود…منم نگاه کردم مشکل از موتورشه خراب شده….. سری تکون دادم و گفتم:می دونم…. با تعجب گفت:از کجا!!؟؟ _یه پسره قبل شما اومد کمک اون گفت…. _آهان…نگران نباش میایم میبریم درستش میکنیم…. لبخندی زدم و گفتم:باشه ممنون… _خب دیگه بیا بریم…. _آهان آره االن میام….

دانلود رمان بغض دریا

سری تکون داد و به سمت ماشین خودش رفت….منم کیفم رو به همراه ساکم برداشتم و بعد از مرتب کردن سر و وضعم از ماشین خارج شدم…با کلید قفل کردم درهاشو و به سمت آرتان رفتم…. ساکم رو از دستم گرفت و پشت گذاشت…درو باز کردم و سوار شدم…اون هم سوار شد و راه افتادیم…. بعد از تقریبا یک ساعت رسیدیم…. وقتی به ویال رسیدیم نیاز و نگاه و پناه که بغل نگاه بود جلوی در ایستاده بودن…. به سمتشون رفتم و بلند گفتم:به به سالممم بر پت و مت خووودم…. نیاز لبخندی زد و گفت:سالم…چطوری خسته نباشی…. لبخندی زدم و جوابش رو دادم…. نگاه:سالم…چطوری خل و چل ماشینت چی شده بود!!؟؟؟ شانه ای باال انداختم و گفتم:نمی دونم ظاهرا مشکل از موتورش بوده!!!! _آهان بیا تو… چمدونم رو دادم دست نگاه و همونجور که می رفتم تو گفتم:وااای وااای عشق خاله…فسقل خاله…قربونت بشم من اخه عشقم…. رفتم تووو نفس سریع دوید و اومد جلو و گفت:عالم عاله دلیا…. خم شدم و لپش رو کشیدم:سالم قربونت برم من…عشقول عاله دلیا…. بچگانه خنده ای کرد وسفت بغلم کرد…همونجور که با یه دستم پناه رو بغل گرفته بودم و با دست دیگه ام نفس رو بغل کردم و گفتم:آخ…قربونش برم من…. این رو گفتم که چشمم به بهرادی افتاد که از توی راهرو داشت به سمتم میومد…. نفس رو آروم از خودم جدا کردم و صاف ایستادم…. به من که رسید لبخندی زد و گفت:به به سالممم دریا خانوم ما چطوره!!؟؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بغض دریا : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر