برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

دانلود رمان جدید

دانلود رمان این گروه خشن اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) - دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
دانلود رمان دانلود رمان شهید همت – کتاب معلم فراری اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان شهید همت
دانلود رمان شب پره ها
رمان شب پره ها
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
دانلود رمان هیپنوتیزم
رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان قسمت جدید اضافه شد
زندگی بعد از تو
دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه  شد
رمان نگاه سرد
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
لحظات تلخ سرنوشت
دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید  اضافه  شد !
رمان بی تو


کسب درامد ماهانه

tely copy

دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

توضیحات

فروش ویژه 300 رمان
رمان های نایاب و کم یاب
ایرانی گلچین شده فقط
پنج هزار تومان

فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان این گروه خشن اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب این گروه خشن : PDF|APK|EPUB
دانلود رمان این گروه خشن اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : این گروه خشن
1.gif نام نویسنده : نگار 1373
1.gifحجم رمان این گروه خشن : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان این گروه خشن :

نادر يزدان پناه، يه جواهر اصيله از جنس شواليه ها…
سرگرد سابق مبارزه با مواد مخدر…
خونسرد و كار بلد…
همه معتقدن از آهن ساخته شده… از فولاد! با چشمايي به رنگ فولاد كه همه از ازش واهمه دارن.
از كسي حساب نميبره… از هيچي نميترسه…
فقط به انتقام فكر ميكنه… انتقام گرفتن از دوستي كه از پشت بهش خنجر زد…
كسي كه دو تا از عزيزترين آشناهاشو كشت…
واسه همين خودشو وارد يه بازي خطرناك كرده…
يه بازي خطرناك بين بانداي قاچاقچي كل كشور…
با خودش قسم خورده اون نامردو گير بياره… حتي اگه به قيمت جونش تموم بشه!
ژانر: جنائي، پليسي، عاشقانه.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

*نادر* موهامو مرتب کردم و غریدم: خفه شو المیرا! تصویر المیرا رو داخل آیینه میدیدم که حتی یه ذره هم ناراحت نشد. با همون ریلکسی اعصاب خورد کنش آدامسشو جوید: این که دستور من نیست، خودت بهتر میدونی که دستورا از باال میاد. پس فحششو به من نده نادر خان!

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

برگشتم و با خونسردي ذاتیم صاف تو چشماي قهوه ایش زل زدم و ساکت منتظر موندم. با آدامسش بادکنک درست کرد و وقتی ترکید دوباره جویدش: از چشمات و نگات متنفرم نادر. -نظرت برام مهم نیست. -چشمات رنگ آهنه، سرد و یخ زده. -واسه اینه که حال آدماي پرروئی مثل تو رو بگیره. -من حالم هیچ وقت نمیگیره. به سمت صندلی رفتم و کت سیاهمو برداشتم: بس که اعصاب خورد کنی. پوزخند زد و به آدامس جویدن بی پایانش ادامه داد. سر راهم به سمتش خم شدم و تو چشماش خیره موندم تا عصبانیش کنم. -برو تا به عرفان نسپردم حالتو بگیره. -از مادر زائیده نشده کسی بخواد حال منو بگیره. چشماشو با کالفگی چرخوند و به یه سمت دیگه خیره شد. نیشخند کوتاهی زدم: رد کن بیاد. -منظورتو نمیفهمم…؟ دستمو با طلبکاري جلوش گرفتم: اسلحه م. ردش کن بیاد… زود باش. خرناس کشید: عوضی… از جیب تونیکش یه کلت سیاه بیرون کشید و کف دستم گذاشت. چشمک زدم: حاال شد المیرا خانوم! -فقط… برو… بمیر… -فعال وقتی واسه مردن ندارم. تو لیست انتظار میذارمش تا بعدا بهش رسیدگی کنم. از چشماش میخوندم که دلش میخواد خفه م کنه… میدونم که قدرتشو داشت، ولی هیچ وقت با من در نمیفتاد. مطمئنا از نظر قد و هیکل ازش خیلی سر بودم. تفنگمو پشت کمربندم گذاشتم، لبه ي کتمو روش انداختم و به سمت در خروجی راه افتادم: به اون حمزه ي دیوونه خبر بده من رفتم بیرون. باز نیام ببینم کل تهرانو براي پیدا کردن من گز کرده! -اینجور چیزا به من ربطی نداره. بذار انقدر دنبالت بگرده تا از تاول پا بمیره…

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

سرمو تکون دادم و از آپارتمان بیرون زدم. دختره ي یه دنده ي لجوج… به موقعش از خجالتش در میام، فعال وقت یه چیز دیگه س… پیدا کردن رد پاي اون کثافتا… به خون محمد قسم میخورم که سر دسته ي زبون نفهمشونو با دستام خفه کنم و جنازه ي کثیفشو بندازم جلوي سگاي منصور خان… به خون محمد قسم! *** از بی. ام. و ي ساخت سال 3991 و سیاهم پیاده شدم و سرمو باال گرفتم. یه برج سی و پنج طبقه مقابلم قد علم کرده بود… درشو بستم و دکمه ي ریموتو زدم. هوا معلوم بود کم کم داره گرمتر میشه و چند روز دیگه، وقتی تابستون از راه میرسید، زمین حرفی براي گفتن پیدا میکرد. از این که کت پوشیده بودم، به شدت پشیمون بودم ولی چاره اي جز تحمل نداشتم. براي اینکه کسی بهم شک نکنه باید معمولی عمل میکردم. با یه دستمال عرق پیشونیمو پاك کردم و دستمال داخل یه سطل همون نزدیکیا پرتاب شد. -ببخشید آقا؟ باغبون مقابلم که روي زمین نشسته بود و با گلدوناي بنفشه سر و کله میزد سرشو باال گرفت: در خدمتم… بله؟ -شما “پور متین” نامی میشناسین؟ با اطمینان سر تکون داد: البته… آقاي فرهاد پور متین منظورتونه؟ نتونستم لبخند خوشحالمو مخفی کنم: بله خودشه! -خونشون طبقه ي بیستم همین برجه، ولی نیستن. لبخند به سرعت خشکید: نیست؟؟ یعنی چی؟؟ -بعضیا میگن رفته مسافرت خارج از کشور، بعضیا هم میگن کال از اینجا رفته. واال اطالعات من در همین حد بود آقا. دوستانه به شونه زدم: همینا هم واسم کافی بود، دستت درد نکنه. خسته نباشی. وقتی سرگرم کارش شد، چرخیدم به سمت یه نیمکت و همونجا نشستم. لعنتی… تو دو قدمیم بود که از چنگم در رفت! دستمو با حرص مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم. برجه انگار داشت بهم دهن کجی میکرد… صبر داشته باش پور متین… به شرافتم قسم که باالخره گیرت میارم! *** ر

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

*پوراندخت* به چشمام داخل آیینه نگاه کردم. مثل اکثریت مردم ایرانی، قهوه اي… ولی ته دلم دوست داشتم چشمام رنگی بود. از چشماي سبز خوشم میومد… کاش چشام سبز بودن… -خانوم؟ آقا کارتون دارن… -االن میام. با افسوس عقب گرد کردم. خوشگل بودم، ولی اگه چشام سبز بودن، قیافه م کوالك میشد! *** *نادر* به بچه هایی نگاه کردم که از چراغ قرمز استفاده میکردن و هر چی که دستشون بود رو آب میکردن. یکیشون پیشم اومد و از پنجره ي باز ماشین سوء استفاده کرد: آقا تو رو خدا یه دونه بخرین! هی به عرفان میسپرم این ماشینو ببره تعمیرگاه کولرشو درست کنن، به گوشش نمیره که نمیره! با خستگی نگاش کردم: شرمنده دختر کوچولو، من از آدامس بدم میاد. قیافه ش وا رفت و چیزي به ذهنش نرسید که بگه. خواست بره که یاد المیرا افتادم. دستمو باال گرفتم: نه یه لحظه صبر کن، یادم اومد یه نفر هست که عاشق آدامس باشه. با خوشحالی منتظر ایستاد که یه اسکناس ده تومنی به سمتش گرفتم: هر چند تا میشه بده. وقتی فقط چهار تا دستم داد جا خوردم. -عجب… اینجا سر گردنه س یا من اشتباه فکر میکنم؟! ولی دیگه رفته بود. عجب نیم وجبی بدجنسی بود! آدامس هزار تومنی رو… بیخیال. وقتی تو جامعه انقدر پستی و دوروئی و نیرنگ و هزار تا درد و بالي دیگه موج بزنه، معلومه دامن این طفل معصوما رو هم میگیره. چراغ سبز شد که با کج خلقی آدامسا رو داخل داشبرد انداختم و دنده رو جا زدم. باید خودمو زودتر به خونه میرسوندم، قبل از اینکه صداي بقیه در بیاد… ***

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 *نادر* -نبود. از یه نفر پرسیدم، گفت احتماال رفته مسافرت خارج کشور. -ولی خونه ش اونجاس، درسته؟ غریدم: آره خبر مرگش… طاها روي لپ تاپش غوز کرد: بهتون که گفته بودم این نکبت به این راحتیا گیرمون نمیفته. عرفان به سمتش خیز برداشت که دستمو جلوش گرفتم: بذار واسه خودش همینجور حرف بزنه تا ببینم آخرش به کجا میرسه. عرفان از بین بازوهام واسه طاها شاخ و شونه کشید: من آخرش یه بالیی سر تو میارم، حاال ببین کی گفتم!! -خوبه حاال توئم! مرتب بلدي قمپز در کنی… به المیرا نگاه کردم: به جاي نگاه کردن اون سریاالي مسخره ي عاشقانه، پاشو یه چیزي واسه شام درست کن تا روده کوچیکه، بزرگه رو نخورده. از لیوان شربتش یه کم خورد و بدون اینکه نگام کنه گفت: نوکر بابات غالم سیاه… -پس بچه ها، امشبم آقاي پیتزا و خانوم نوشابه خونه ي ما دعوت دارن… یکی زنگ بزنه بهشون خبر بده تشریف بیارن. باربد ناله کرد: اَه… دیگه حالم از هر چی پیتزا و ساندویچ و فست فود و متعالقتشون بهم میخوره! المیرا، پس تو چجور دختري هستی؟ میمونی میترشیا! -بترشم بهتره تا گیر یه مرد دیگه مثل شما احمقا بیفتم. ریز خندیدم و سمت آشپزخونه رفتم: اگه یکی از شماها روي این دخترو داشت، شرط میبندم تا حاال پور متین و دار و دسته ش تو چنگمون بودن. طاها بی مقدمه گفت: سالم. -علیک سالم، مخت تاب برداشته؟ -خوب هستین؟ ببخشید مزاحم شدم آقاي صفوي… وقتی هدفون سیاهشو روي گوشاش دیدم، تازه فهمیدم وبکم داده و داره چت میکنه. عرفان لبخند زد: نادر مثل

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

اینکه حال توئم خوب نیست… -نه، حال من از اون وقت که محمد و راضیه رو از بین بردن خوب نیست. با اوقات تلخی از چاي ساز چایی ریختم و ادامه دادم: تا وقتی م که اونا رو پیدا نکنم آروم نمیگیرم. -بپا خودتو پیدا نکنن پلیس فراري! زیر چشمی نگاش کردم و بهش توپیدم: یه بار دیگه بحث شغل منو وسط کشیدي، نکشیدي، مفهوم شد؟! جدي شد: باشه… حاال چرا بهت بر میخوره؟ لیوانمو محکم به زمین زدم که شکست. با قدماي بلندي به سمت اپن رفتم و داد زدم: دیگه نمیخوام عذاب وجدان روز و شبمو یکی کنه! نمیخوام فکر اینکه تو این راه افتادم و از شغل اصلیم استعفاء دادم مثل اسید بیفته به روح و روانم! گرفتی چی میگم یا یه جور دیگه حالیت کنم؟! طاها دستاشو یواشکی تکون داد که سر و صدا نکنیم. ولوم صدامو پایین آوردم: این دفه رو هم از خیرت گذشتم، ولی دفه ي بعد تضمین نمیکنم زنده ت بذارم. عرفان خودشو روي یکی از مبال انداخت و خفقون گرفت. خوبه خودش خوب میدونه من چقدر از این بحث نفرت دارم، ولی بازم هفته اي یه بار مطرحش میکنه و اعصاب همه رو به هم میریزه، مخصوصا خودم که دیگه اعصابی برام باقی نمونده… مجبور شدم شاهکارمو با جارو خاك انداز از کف آشپزخونه جمع کنم تا یکیشون نزده کار دست خودش بده. گاهی اوقات این احساس بهم دست میداد یه مشت بچه رو زیر بال و پر خودم گرفتم و دارم بزرگشون میکنم! یکی از یکی دیوونه تر و زبون نفهم تر… هر کدوم در نوع خودشون یه شاهکار خلقت بودن که آدم وقتی میشناختشون، به قدرت خدا کامال پی میبرد. پدال سطل زباله رو با پا فشار دادم و شیشه خورده ها رو داخلش خالی کردم. دوباره برگشتم چایی بریزم که یکی زنگ زد. -یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟! – باربد وقت مسخره بازي نیست، برو درو باز کن، حتما حمزه س. خندید و جست و خیز کنان به سمت در رفت. لبمو کج کردم و سرمو با افسوس تکون دادم. انگاري واقعا بچه بودن، فقط هیکل گنده کرده بودن! درو که باز کرد، قیافه ي بیحال حمزه ظاهر شد. داخل اومد: جمیعا سالم. بقیه تک و توك جواب دادن، فقط من به سمتش رفتم و باهاش دست دادم: احوال پهلوون ما چطوره؟

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 -بد… خیلی بد… با دقت زیر نظرش گرفتم: شیري یا روباه؟ شونه باال انداخت: گربه هم جزو حیوونا محسوب میشه، مگه نه؟! پوفی کشیدم: پس بیا داخل، منم مثل تو یه گربه ي ساده بیشتر نیستم. بی تعارف لیوان چایی رو از دستم گرفت و به سمت اتاق خواب رفت: دستت درد نکنه… خیلی هوس چایی به سرم زده بود… غرولند کردم: نه خیر… مثل اینکه امشب به من چایی خوردن نیومده. -المیرا؟ پاشو همه رو به یه فنجون چاي دبش مهمون کن! المیرا با حرص یکی از کوسنا رو به سمت باربد پرتاب کرد که باربد با قهقهه ي بلندي جا خالی داد. -خودت بریز تا یاد بگیري! به من مربوط نیست… دستامو باال گرفتم: بسه! بسه بچه ها، با هردو تایی تونم. امروز اصال حوصله ي هیچی ندارم… باربد با بدجنسی گفت: امشب. -زهرمار! حاال هر چی… طاها حرف زدنش تموم شد و لپ تاپشو بست: دو تا خبر مهم! سر همه به سمتش چرخید. طاها ابرو باال انداخت: یکی از زیر دستاي پور متینو پیدا کردن. البته زیر دستشه… به سمت رفتم: کجاست؟ طاها آه کشید: اینجور که این میگه، زابل. ولی باز شک دارن… -چکاره س؟ -میره از اونور مرز، افغانی میاره این طرف. تا حاال یه چیزي حدود چهار هزارتا وارد ایران کرده. عرفان با بیحوصلگی خرناس کشید: خبر دومو بنال! طاها لبخند عریضی زد: محموله اي که سفارش داده بودیم رسیده. قیافه ي سه نخاله متعجب شد. بهش چشم غره ي بدي رفتم که سریع منظورمو گرفت: یعنی داشتم شوخی میکردم!!

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

-طاها؟ منظورت از محموله چیه؟؟ -گفتم که داشتم شوخی میکردم باربد! باربد انگشتاشو باال سرش گرفت: ما رو این فرض کردي داداش؟؟ کنارش روي مبل نشستم و زد پس کله ش: میفهمی داشته شوخی میکرده یعنی چی؟! -نه متاسفانه، چون من شوخی موخی حالیم نمیشه. نفسمو با سر و صدا بیرون فرستادم: پس مثل اینکه به یه کالس تقویتی آموزش “شوخی چیست؟” احتیاج داري آقا باربد! خودش خوب میدونست منظورم از کالس تقویتی چیه، سریع گفت: آها فهمیدم!! منظورتون همون شوخی خودمونه؟ آهان… پوزخند زدم و به تلویزیون نگاه کردم. واقعا اینا چطوري از این فیلما خوششون میاد؟؟ همه ش دروغ… همه ش دنیاي خوب و زیبا… بدون قتل و دزدي و جنایت و اعتیاد… من که هیچ وقت وقت خودمو با دیدن آشغاالي صدا و سیما تلف نمیکنم. دختره با چشمایی که با آرایش غلیظ دویست برابر درشت تر نشون میدادن، به پسره نگاه میکرد و با نیش در رفته ش با هزار ناز و ادا میخندید. دستمو زیر چونه م زدم: جالبه… -چی؟ -اینکه دخترا به این راحتی خر میشن. المیرا اخم کرد: خیلی عذر میخوام که یه دختر اینجا نشسته! از گوشه ي چشم نگاش کردم: تو که قضیه ت با اینا فرق میکنه، فقط کافیه یه پسر نعره زدنتو ببینه تا قالب تهی کنه! یه نقاب موذیانه، صورت المیرا رو پوشش داد. کاش راضیه هم خشن بود. کاش اخالقش به المیرا شباهت داشت تا به این راحتیا گول نخوره… کاش من هیچ وقت پلیس مبارزه با مواد مخدر نبودم… *** -طاها، تو خیلی خیلی دهن لقی! چرا ماجرا به اون مهمی رو جلوي اون سه تا لو دادي؟! با شرمندگی به گردنش دست کشید: ببخشید… حواسم نبود…

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 حمزه دعواش کرد: آخه “ببخشید حواسم نبود” هم شد جواب؟ چرا نمیخواي متوجه بشی؟ این سه تا خیلی خطرناکن! طاها سرشو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت. با دست به پاش زدم: ببین جوجه اطالعاتی، من که آب از سرم گذشته… این از من. کاري نکن که تو هم به دردسر من دچار بشی! فقط کافیه المیرا بو ببره که تو اطالعاتی هستی و حمزه پلیسه، اون وقت بیا و درستش کن!! حمزه با قیافه حق به جانب سر تکون داد. بهش چپ چپ نگاه کردم: این توضیحات شامل تو هم میشه جناب سروان! گوشه ي لباش آروم باال رفتن: پوزش مرا پذیرا باشید قربان! -خفه شو… من که دیگه پلیس نیستم. اینم که این سه تا عوضی شغل سابق منو میدونن، براي اینه که نمیخواستم با تحقیق کردن به این نتیجه برسن. بعدشم، من راهم از شماها جداس. شما دارین ماموریت خودتونو انجام میدین، منم میخوام انتقام خونی که ریخته شده رو بگیرم. حمزه به خودش کش و قوسی داد و روي تخت خوابش دراز کشید: من که فقط میخوام یه ملتو از دست اون شیاطین مجسم نجات بدم. به طاها نگاه کردم: تو چی؟ شونه باال انداخت: من که وظیفمه! خندیدم و به بازوش مشت زدم: اینو میگن یه آدم وظیفه شناس! آفرین پسر… همینطور ادامه بده. با معصومیت لبخند زد. نگرانش بودم… یه پسر بیست و سه ساله رو چرا وارد این ماموریت کرده بودن؟ حماقت محض!! بلند شدم و از اتاق بیرون زدم. خونه تو سکوت فرو رفته بود… در اتاق باربد و عرفانو زدم: بچه ها؟ برگشتین خونه؟ درو باز کردم، تخت خواباشون خالی بود. پس هنوز نیومده بودن… مطمئنا المیرا هم همراهشون بود. نمیدونم اینا نصف شبی از جون خیابوناي تهران چی میخوان؟؟ اگه بفهمم بازم دور و بر مواد رفتن به خدمتشون میرسم. درسته من دیگه سر شغلم نیستم و این چیزا علنا به من ربطی نداره، ولی وجدان منم اجازه نمیده این سه تا به بچه هاي مملکت مواد بفروشن. گردنمو خاروندم و به سمت یخچال رفتم. درشو باز کردم و از باال تا پایینشو

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 مراجعه کنید نگاه کردم، ولی چیزي نظرمو جلب نکرد. با اکراه یه قوطی کوکا برداشتم و درشو باز کردم و یه جرعه ازش سر کشیدم. -نادر؟ نگاش نکردم: هوممم؟ -میگم کی بریم سر قرار محموله ي طاها خان؟ پشت میز نشستم و نگاش کردم: من چه میدونم… این وظیفه ي توئه. -تو سرگردي نه من! -من فقط یه آدم معمولی م، همین و بس. اومد آشپزخونه و مثل من سمت یخچال رفت. غرغر کردم: هیچی داخلش پیدا نمیشه. گشتم، نبود، نگرد، نیست. خندید و در یخچالو باز کرد: شاید از غیب یه چیز خوب داخلش ظاهر بشه. -منظورت از خوب چیه؟ مثال یه حوري؟ سرشو داخل یخچال فرو برد: ا ممم… آره بد چیزي نیست… نیشخند زدم: خیلی پرروئی به خدا، خجالت بکش! سرشو بیرون کشید و نگام کرد: خب مگه چیه؟ اگه خجالت کشیدن داشت، خدا دسته دسته حوري داخل بهشت ول نمیکرد. -پس بذار از اشتباه درت بیارم. اینجا بهشت نیست، یه جهنم واقعیه. اگرم حوري دیدي، مطمئن باش با کمک نقاشی کشیدن روي صورتش شده حوري. -مثل المیرا…؟ انگشتمو با تهدید به سمتش تکون دادم: چشما درویش حمزه! با نا امیدي در یخچالو بست: خب این دل المصب دست خودش که نیست! -ببین حمزه، دارم بهت هشدار میدم! آتیشی شدم زدم لت و پارت کردم خونت گردن خودته ها! مقابلم نشست و دستشو روي میز گذاشت: من دوستش دارم.

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 -تو غلط کردي. واسه دفه ي دوازدهم میگم. اخم کمرنگی کرد و به دستاش خیره شد. تو این سه ماه حمزه دیوونه م کرده بود… البته تقصیري هم نداشت. خب بیچاره عاشق شده بود، جرم که نکرده بود! ولی تو این زمونه، عاشق شدن یه جرمه. جرمی که مجازاتش اینه که تا آخر عمر تو حسرت داشتن یه نفر بسوزي. دیگه کسی به عشق پاك و واقعی و این حرفا اهمیتی نمیداد! مخصوصا اگه اون یه نفر، همین المیراي خل و چل خودمون بود. -حاال نمیخواد تریپ عاشقاي دل خسته رو واسه من برداري! فردا زنگ میزنی به قربان لو، بهش میگی یزدان پناه گفت هر چه سریع تر کارا رو انجام بده. -عمرا به حرفم گوش بده! حتما برمیگرده میگه یزدان پناه دیگه مافوق من نیست… با خونسردي گفتم: اون سروان منگل غلط کرده با تو! بهش میگی، گوش نداد خودم با زبونی که خودم بلدم بهش میفهمونم. چونه باال انداخت و به کار مسخره ش که نگاه کردن به دستاش بود ادامه داد. دستمو با خشونت زیر چونه ش بردم و سرشو باال گرفتم: فهمیدي حمزه؟ -آره بابا فهمیدم! خنگ که نیستم نادر، چرا اینجوري میکنی؟؟ -آخه تو مرتب حواست پرته. فکر اون عفریته رو از سرت بیرون کن… از هر نظر به ماجرا نگاه کنی، نه المیرا حاضر میشه با بچه ي مثبتی مثل تو ازدواج کنه، نه امکانش وجود داره که یه پلیس با دختر یه قاچاقچی گردن کلفت ازدواج کنه! پس اینو تو کله ي پوکت فرو کن. دستمو کنار زد: ولمون کن توئم همه ش بلدي سخنرانی کنی! مگه تا حاال عاشق شدي که بفهمی من چی میگم؟ زبونم قفل کرد و دهنم بسته شد. خدائیش این یه موردو حق داشت… آدم سرد و بی تفاوتی مثل من که عاشق نمیشد… پس من حق نداشتم هیچ قضاوتی در این باره داشته باشم. دستمو پس کشیدم: باشه نفوذي… من تسلیم شدم. سرشو روي میز گذاشت: چی میشد چشامو باز میکردم و میدیدم این ماموریت همه ش یه خواب و خیال بوده؟ -که المیرا هم جزو همین خواب و خیاال بوده؟؟

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

مکث کرد: …خب، ترجیح میدادم المیرا به صورت یه دختر معمولی ظاهر بشه. پوفی کشیدم: خیلی دل خجسته اي حمزه… صداي چرخوندن کلید داخل قفل اومد و در باز شد که حمزه مثل برق گرفته ها سر جاش سیخ نشست. المیرا غرولند کنان داخل اومد: ایکبیري زشت… خوب حالشو گرفتم! -آهاي دختر جنگجو، باز چه گندي زدي؟؟ با خشم خالص تو چشماش نگام کرد: فکر نمیکنم احتیاجی به توضیح باشه! -اتفاقا هست، چون سوئیچ ماشین من بازم غیبش زده. باز رفته بودین کورس گذاشته بودین؟ تا دهنشو باز کرد بهش پریدم: اگه دروغ بگی میفهمم چون تازه رینگاي ماشینمو عوض کردم! سر و کله عرفان پیدا شد: آره با ماشین تو رفته بودیم. ماشینت خفنه، دوستش داریم، مشکلت چیه؟ بیچاره ي من داره قدیمی میشه، قطعاتش با E- مشکلم اینه شماها سه تا زبون نفهم به تمام معنائین. اون 13 بدبختی گیر میاد، خرجش باالس، ولی چرا شماها نمیخواین این موضوعو بفهمین، اینشو نمیدونم! باربد با کله پرید داخل خونه و درو پشت سرش بست: خب بفروشش یه ماشین دیگه بگیر. محلشون نذاشتم و با کوکام مشغول شدم. اینا چه میدونستن تموم خاطرات زندگی من با اون ماشین خالصه میشه؟ *** المیرا خمیازه کشید و گوشی تلفنو به سمتم گرفت: بیا، بابام کارت داره. نفس عمیقی کشیدم و گوشیو از دستش گرفتم و به گوشم نزدیک کردم: بله منصور خان؟ صداي غرش مانندي پرسید: در چه حالی نادر؟ تو دلم گفتم “دارم واسه مردنت آرزو میکنم نکبت!”، ولی جواب دادم: به مرحمت شما بد نیستم. -یه ماموریت برات داشتم. به المیرا نگاه کردم: چی؟ -باید یه سر بري تا بندر عباس. اونجا یه گروه هستن که هوس گوشمالی کردن… -ا … پس پور متین چی میشه؟

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 خندید: به اون دختر بی عقلم بسپر تا وقتی اینجا نیستی، اون دنبالش بگرده. -این خیلی خطرناکه قربان! -نه واسه ي دختري که همبازي بچگیاش، ماراي زهر دار بودن. خیلی تالش کردم که نبندمش به رگبار فحش و ناسزا. به این گرماي سوزان میخواست راهی جنوبم کنه! چه شود… خدافظی کردم و تماس قطع شد. المیرا بازم خمیازه کشید: ماموریت؟؟ -پس نه، دعوت به مهمونی. دهنشو کج کرد: ها ها ها، م ردم از خنده… -منم اینو واسه این نگفتم که تو بخندي بی مزه. صورتشو جمع کرد و با موبایلش کلنجار رفت. لیوان شیرو سر کشیدم و به سمت اتاقم رفتم. حمزه هنوز خواب بود و آروم خروپف میکرد. به سمتش خم شدم و شونه شو تکون دادم: پاشو خوش خواب، لنگ ظهره. آروم تکون خورد، لباش از هم باز شدن: خدایا خودت به فریاد رس. -پاشو نمیخواد واسه من ادبی بازي در بیاري! من باید برم جنوب. -پس منم یه سر میرم شمال تا به اندازه ي کافی ازت فاصله بگیرم هم اتاقی. با عصبانیت غریدم: شوخی نمیکنم حمزه! من باید برم بندر عباس. یه دفه بلند شد و نشست. با موهاي ژولیده و چشماي پف کرده ش نگام کرد: دروغ میگی…؟؟ به این گرما خُل شدي میخواي بري اونجا؟؟ -اونی که خل شده منصوره نه من. مرده شورشو ببرن… همه ماموریتاش احمقانه و بیخودن. -تجهیزاتت در چه حاله؟ -فشنگام تموم شده. به زحمت از جاش پا شد و به سمت کمد دیواري گوشه ي اتاق رفت. چند تا جعبه بیرون کشید و از داخل گاو صندوق مخفیش، چند تا خشاب برداشت و یه کلت هم دستم داد: بیا اینو بگیر. ممکنه احتیاجت بشه… -تفنگ نمیخوام. اخم کرد: کار از محکم کاري عیب نمیکنه لجباز. اینم ببر، به خدا نمیمیري!

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

-شاید م ردم. ببین… اگه م ردم فاتحه یادت نره ها؟ پوزخند زد: برو گمشو دیوونه… با جدیت گفتم: شانس آوردي دیگه مافوقت نیستم، وگرنه برات میگفتم یه من ماست چقدر کره میده. سالم نظامی داد: ببخشید قربان. خندیدم: نمیخواد لوس بشی. داشتم شوخی میکردم رفیق. دوستانه به شونه م زد: خیلی مراقب خودت باش نادر. -هستم. توئم مراقب این تیمارستانیا باش. چون سر دسته شون داره میره، ممکنه دیوونگیشون عود کنه… خنده کنان همراهم اومد. کیفمو برداشتم و تفنگو داخلش گذاشتم. داخل کیفم سرك کشید: چیز میز جالب داخلش نداري؟ خرناس کشیدم: تو میدونی حریم شخصی چیه؟ -نه… من دفاع شخصی شنیده بودم، ولی حریم شخصی نه! -چون عقب مونده اي. جز اینم ازت انتظار نداشتم. گر گرفت: د … نامرد. -نه جون من، نیستی؟ هستی که بین ما دیوونه ها گیر افتادي دیگه! اگه یه فندق عقل تو سرت بود، این ماموریتو قبول نمیکردي، جون طاها رو هم به خطر نمیداختی. -پس خودت اینجا چکاره اي؟ لبمو جویدم: واسه دفه ي هزارم میگم، من که دیگه پلیس نیستم. من جونمو گذاشتم کف دستام و دارم باهاش بازي میکنم. مرگ و زندگی دیگه واسم اهمیتی ندارن. در کیفمو بستم و رمزشو بهم ریختم. یه چمدون حاضر و آماده هم براي این وقتا داشتم که دنبالم راه انداختم. تا از اتاق بیرون زدم، المیرا جلوم ظاهر شد. -بازم فالگوش؟ -نچ، همین االن رسیدم. عماد اس ام اس داده فرودگاه منتظرته، ولی اول باید بري به بابام سر بزنی. -آها… پس بازم تو موبایل من فضولی کردي. رمزشو از کجا فهمیدي فضولچه؟

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 حمزه ساکت جر و بحث ما رو تماشا میکرد. المیرا بهش “صبح به خیر” گفت و دوباره به من زل زد: کاري …0… 3… 0 … نداره، تو همیشه رمزتو یه چیزي میذاري. 3 حمزه نظر داد: واسه همینه هی بهت میگم گوشی لمسی بگیر. -من دنبال قرتی بازي نیستم. کارم با همین گوشیاي ساده هم راه میفته. گوشیمو از دستش گرفتم و به سمت در خروجی رفتم: وقتی نیستم تهرانو به آتیش نکشین. بفهمم دوباره شیطنت کردین… از روي شونه م نگاشون کردم: …به حسابتون میرسم. المیرا موذیانه به سمت حمزه رفت: منظورت از شیطنت اینه؟ تا نزدیکش رسید داد زدم: سر جات وایسا! خشکش زد. میدونست سر این مسائل خون جلوي چشمامو میگیره و دوست و آشنا نمیشناسم. ولی براي اینکه حرصمو در بیاره گفت: اوه… آقا غیرتی شدن! -هیچ وقت با غیرت یه مرد بازي نکن، چون برات گرون تموم میشه. مخصوصا اگه اون مرد، من باشم… -نگران نباش. من به حمزه نگاهم نمیکنم، چه برسه به اینکه بهش نزدیک بشم! بعد با قدماي محکمی رفت اتاقش و درو پشت سرش بهم کوبید. به حمزه نگاه کردم که مثل بستنی آب شده بود. لبخونی کردم: بفرما، تحویل بگیر! دستشو به عالمت “برو بابا” تکون داد و روي یکی از مبال نشست. -خدافظ. -به سالمت. خدا پشت و پناهت رفیق. *پوراندخت* نادر مقابل بابام نشست و پاشو رو پاش انداخت: چکارم داشتین؟ چقدر از این پست فطرت بدم میومد… با اون نگاه سرد و از خود راضیش. فکر میکنه از دماغ فیل افتاده! بابا جواب داد: میخواستم اینا رو نشونت بدم. با سر به یکی از محافظاش عالمت داد. “ظریفی” که بیشتر به “آرنولد” شباهت داشت تا یه موجود ظریف، یه

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

سري عکسا رو جلوي نادر گذاشت. -اینا رو باید بکشم؟ -دقیقا. شروع کرد به نگاه کردن. یکی یکی عکسا رو دید میزد و سر تکون میداد. سر یکی از عکسا مکث کرد: این قیافه ش آشناس. بابا خندید: آفرین… آفرین… هوش و ذکاوتت منو شیفته ي خودش کرده نادر جان. این همون مشتري قدیمی ماس… یادت میاد؟ یه سال پیش… با تفکر سر تکون داد: البته، هنوزم یادمه. -اینو نمیکشی. ناقصش میکنی… نادر با خستگی لبخند زد: چرا؟ -میخوام تا آخرش عمرش زجر بکشه. ابرو باال انداخت: هر طور میل شماس منصور خان. آهسته “ایش” گفتم و سرمو پایین انداختم. -چیزي شده پوراندخت خانوم؟ تنها کسی که منو به اسم کاملم صدا میزد… با عصبانیت سرمو باال گرفتم: از شکنجه متنفرم! بابا و محافظش به خنده افتادن، ولی قیافه ي نادر هنوز خنثی بود. خیلی آروم گفت: از این یه نظر، اخالق شما دقیقا بر عکس خواهرتون، المیرا خانومه. -آره، من مثل اون دختره ي لوس بی نزاکت نیستم! بابام به صندلیش تکیه زد و نگام کرد: پوران مثل اسمشه. مثل دختر خسرو پرویز… یه شاهزاده خانوم. نیشخند زدم: من هیچ تاج و تختی این دور و بر نمیبینم. بازم همه خندیدن، جز آقاي مرد آهنی، شوالیه ي بابام. واقعا شک داشتم این آدم، روحی هم داشته باشه… صاف زل میزد تو چشات… چشماش به قدري عجیب و ترسناك بودن که به گناه نکرده هم اعتراف میکردي! به قول المیرا، چشماش رنگ آهن بود. مثل وجودش که از آهن ناب بود. سرد، بی احساس، محکم. فقط از یه چیزي

رمان جدید از نگار 1373 این گروه خشن

 مطمئن بودم. من… ازش… متنفر… بودم!! *** *عماد* لعنت به تو… لعنت! باز دیر کرده… خوبه بهش اس ام اس دادم که منتظرشم! -سالم… روي پاشنه چرخیدم و سرش داد زدم: علیک سالم! ابروهاش باال رفتن: چه بی اعصاب… -یاال زود باش، باید سوار شیم. به جون تو اگه انقدر… فقط انقدر وقت شناس باشی خیلی ازت ممنون میشم نادر! با بی تفاوتی کنارم راه افتاد: کارم با منصور خان طول کشید. -داشتی باهاش از خاطرات دوران طفولیت میگفتی که انقدر طول کشید؟ ساعت مچیشو با حرکت سریعی مقابل چشمام گرفت: من فقط ده دقیقه تاخیر داشتم، حاال تمومش کن! -بفرما بزن! تعارف نکنیا؟! -الزم باشه میزنم، شک نکن. این نادر با کسی نه شوخی داشت، نه تعارف. با قیافه ي طرف حال نمیکرد، با مشت جلو بندیشو پایین میاورد تا با قیافه ي جدیدش کنار بیاد. این بود که عاقالنه از جنگ و دعوا جلوگیري کردم و جوابی ندادم. غر زد: این اسباباي زحمتو با خشاباشون چطوري با خودمون ببریم؟ -منصور خان آشنا زیاد داره، کسی متوجه نمیشه تو کیف ما چه چیزاي خوشگلی وجود داره… *** *نادر* صداي خروپف عماد دقیقا رو فرکانس اعصابم بود. دلم میخواست یه سیب بچپونم تو گلوش تا خفه بشه… کتابمو ورق زدم و سعی کردم به سر و صداي عماد توجهی نکنم. همیشه از کتاب و فیلم “سکوت بره ها” خوشم میومد. انقدر خونده بودمش که دیگه یادم نمیومد دفه ي چندمه دار میخونمش… از مهماندار یه بطري  آب گرفتم و درشو باز کردم. داشتم همونجور که کتاب میخوندم ازش میخوردم که عماد دستشو تو خواب پرت کرد باال… دستش به دست راست من خورد، دستم لرزید و کلی آب ریخت رو کتاب و گند زد به همه چیز… -بمیري عماد! بمیري…

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب این گروه خشن : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دسته بندی

آرشیو خوانندگان

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

تبلیغات بنری
مطالب محبوب
پست بزودی
تبلیغات متنی
آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

http://shopanti.ir/