جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان اون روی زندگی

دانلود رمان اون روی زندگی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب اون روی زندگی : PDF|APK|EPUB

khateresaz.irعکس عاشقانه (۷۳۴)

1.gif نام کتاب رمان : اون روی زندگی
1.gif نام نویسنده : ملیحه Malihe2074
1.gifحجم رمان اون روی زندگی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان اون روی زندگی :
ایهان و ناتاشا دو فرزند یه خانواده نسبتا مرفه هستن اما طی یه ماجراهایی خانواده شونو از دست میدن و زندگی روی ترسناکشو نشون میده
ایهان به مرگ پدر مادرش مشکوک میشه و تحقیقاتشو شروع میکنه و هیجان و مشکلات زیادی پیش میاد….
در همین حین دو نفر وارد زندگی ایهان و ناتاشا میشن که باعث بوجود اومدن یک جریان عاشقانه و احساسی میشه و….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ملیحه Malihe2074 اون روی زندگی

فصل اول )ایهان( از رو نرده ها سر خوردم و اومدم پایین! _یوهووووووو مامانم جیغ زد! چ _ایهــــــــــــــان!صد بار بهت گفتم اینطوری سر نخور نیا پایین پسر! یهو کله پا میشی مخت پخش میشه زمین منو ضابراه میکنی!حاال اون هیچی خشتکتو جرواجر میکنی! خندیدمو گفتم: -تو که از خداته از دستم راحت شی! دوباره جیغش بلند شد!کال خیلی مامان من جیغ جیغوعه!شاید باورتون نشه ولی شونزده سال بیشتر تفاوت سنی نداریم! و خیلی هم خوشکله…البته هر مامانی از نظر پسرش خوشگل ترین زن دنیاس! -باز تو ازین حرفا زدی؟!خوشت میاد منو حرص بدی پسره ی ولد چموش؟! و بدنبالش جاروی پالستیکی اشپزخونه رو برداشت و گذاشت دنبالم! خیلی مادرمو دوست دارم نه تنها خوشگلیشو بلکه شخصیتشو منششو که قابل تحسین برای همه ست. با اینکه زود ازدواج کرد اما شوهر داری و بچه داری رو خیلی خوب بلده ولی خب من گاهی زیادی کفریش میکنم! طبیعت پسرا اذیت کردنه! دوییدم تو حیاطو در حین دوییدن شروع کردم بی اختیار خندیدن! مامانم یه ریز میخندیدو دنبالم میکرد!کودک درونش خیلی فعال بود. -وایستا وایستا اگه دستم بهت نرسه! تو خونمون ما همیشه یه سگ داشتیم که خواهرم ناتاشا عاشقش بود بغلش میکرد بوسش میکرد و براش میرقصید!!!!که منم طبق معمول چندشم میشد! یه دوره کاملو که توی حیاط قدیمی خونه که پراز درخت الوچه و انبه بود زدیم مایا )سگ ناتاشا( پرید جلو پام! سرعت دوییدنم زیاد بود و مدام داشتم به پشتم نگاه میکردم و برای همین ندیدمش!!!! که ناگهان پام گیر کرد بهشو تعادلم رو از دست دادم و با کله افتادم تو حوض!!! هوا حسابی سرد بود و وقتی افتادم توش از سردیش نفسم بند اومد! سریع خودمو از زیر اب رسوندم به سطح اب و نفس کشیدم!

دانلود رمان اون روی زندگی

 مامان که این صحنه رو دید جارو رو یه راست کوبوند تو فرق سر سگ بیچاره! -ایهان عزیزم خوبی؟! به سمت لبه ی حوض حرکت کردم و دو دستمو گذاشتم رو شو خودم کشیدم باال سرمو تکون دادو و گفتم: -اره ولی خدا کنه نچام! فردا امتحان زیست شناسی دارم! اون موقع من پونزده سالم بود و سوم تجربی بودم! هوشم خیلی خوب بود و با کمک مامان بابام چندتا کالسو جهشی خوندم! امتحانات ترم اول شروع شده بود و من با اینکه بازیگوشیام زیاد بودن ولی همه شونو خوب پاس کرده بودم! از اب که بیرون اومدم تازه سرما بجونم رخنه کرد! لرز به زانوهام منتقل شد و با لرز قدم هامو بر میداشتم. مایا اومد و خودشو مالید بهم قیضم گرفتو محکم با لگد کوبوندم پهلوش که جیغ خفیفی زد و پرت شد تو دیوار!!! _بدو برو تو خودتو خشک کن پسرم! قدمهامو تند کردم و به حالت دو برگشتم به داخل خونه خونه ی ما یه خونه خیلی بزرگ دوبلکس بود که نمای بیرونیش سفید و داخل خونه مدرن و شیک بود دیوارهای سفید تابلوهای گل و طبیعت و حیاط وحش، مبل های چوب نراد کرم و قهوه ای و فرش های ماشینی جیگری و قرمز و سفید…. از تو کمدم حوله ابی اسمونیمو برداشتم و مشغول خشک کردن خودم شدم. همینطور که اب موهامو میگرفتم عطسه هام شروع شد! ای وای مریض شدم! از تو دراورم لباس های تازه برداشتمو مشغول پوشیدنشون شدم. نمیدونم چرا به رنگهای تیره بیشتر از رنگهای روشن عالقه داشتم و دارم! تیشرت ابی تیرمو پوشیدم با یه گرمکن همرنگش روش و یه شلوار گرمکن ابی تیره. عطسه هام دیگه از مرز دو سه تا در لحظه داشت میگذشت… از اتاقم اومدم بیرون رسیدم دم پله ها. خواستم دوباره سر بخورم بیام پایین که دیدم مامان عین پلنگی که در کمین شکارشه پایین پله ها وایساده و نگاهم میکنه! پس سریع پای مبارکمو از رو نرده برداشتمو شروع کردم عین بچه ادم پایین اومدن از پله ها…

دانلود رمان اون روی زندگی

 مامان که تا اون لحظه با یه تای ابروی باال داده نگاهم میکرد خیالش راحت شد و گفت؛ _افرین گل پسر ادم باید مواظب سالمتیش باشه لبخند گرمی بروش پاشیدمو راهم رو به سمت اشپزخونه کج کردم بوی قیمه اعالی مامان پز خونه رو برداشته بود. به عادت همیشگی چهار چنگولی رفتم سراغ قابلمه! اومدم یه حرکت بیشرمانه بزنم و انگولکش کنم که یهو یه کف گیر محکم خورد رو دستم _آخــــــــــــخـــخ آی آی مامانننننن از درد رفتم عقب وعقب و چسبیدم به دیوار کاشی کاری شده اشپزخونه! _مامان دستم سوراخ شد! فقط یه چپ چپ نگاهم کرد یعنی اینکه صد بار بهت گفتم!! چشامو و مظلوم کردم و عین گربه ای که در انتظاره براش گوشت بندازی نگاهش کردم! هیچوقت توان مقاومت دربرابر نگاه اونطوری منو نداشت! منم زبلی بودم برای خود ما! یه کاسه کوچیک چینی سفید و گل دار و یه قاشق برداشت و اول چند قاشق برنج و بعد چند قاشق قیمه ریخت روشو داد دستم!نیشم باز شد! اونم بهم لبخند زد! کاسه رو قاپ زدم و رفتم سمت اتاقم! اومدم اولین قاشقو بخورم که مغزم تیر کشید دست راستمو بلند کردم و گذاشتم یه جایی پشت سرم چند سانت باالی گردنم! چهره ام مچاله شد! خدا لعنت کنه سگتو ناتاشا یه مرض حسابی شب امتحانی انداختی جونم! چیزی نگذشت که اب دماغمم راه افتاد!!! همون چند قاشق غذای خوشمزه مامانمو با درد گلوم خوردم! با بیحالی خودمو پرت کردم رو تخت یه نفره چوبی مو یکم به سقف چوبی خونمون. نگاه کردم. خونه های شمال اکثرن روی بام شیروانیه و سقفی رو که از درون خونه میبینیش چوب های قهوه ای رنگه… همونطور که زل زده بودم به سقف عین این نابیناها دستمو کشیدم رو تخت و شروع کردم به پیدا کردن کتاب زیست شناسی!

دانلود رمان اون روی زندگی

کتابو باز کردم و مشغول نگاه کردن صفحاتش شدم! اصال حال نداشتم مرور کنم! با اینکه حسابی خونده بودمش ولی چون حالم خوب نبود با دیدن هر صفحه ای می گفتم: _اینکه نمیاد! _اینکه حذفه! _اینم که خوندم! کتابمو با صدا بستمو و بعد با شیطنت پرتش کردم تو کمد ام دی اف قهوه ای رنگ روبروم که درش باز بود! توش هم لباسامو میزاشتم هم یه جعبه داشتم که کتابامو توش مرتب چیده بودم! کتاب رو که پرت کردم یک راست افتاد تو جعبه کتابام! نگاه پیروزمندانه ای کردم و لبخند بد جنسانه ای زدم و با هیجان گفتم: _جــــــــــــون هدف گیری! من یه دی ماهیم که خودشو خیلی دوست داره! با اینکه یه پسرم اما زیبایی و شخصیتم رو خیلی دوست دارم! اما اعتماد به سقف نیستم! تا حدی عین دی ماهیا مغرور و لجبازو رهبری طلبم! همیشه باید حرف حرف من باشه! نباشه کفری میشم! سرم انگار نبض پیدا کرده بود. دست گذاشتم رو شقیقه هامو چشامو فشار دادم به هم! سرمای وحشتناکی ظاهرا خوردم! تازه ساعت یک بعد از ظهر بود و منم حسابی خوابم میومد چشامو بستم و سعی کردم بخوابم اما حسابی بینیم گرفته بود و نمیتونستم نفس بکشم! نق نق کنان از جام پا شدم و رفتم پایینو نشستم رو مبل کرم و قهوه ای و سرمو تکیه دادم به پشتی مبل… مامان نشسته بود میوه میخورد. با چشماش حرکاتمو تعقیب میکرد .چشامو بسته بودم که یهو شتلق یه پرتقال زرتی اومد خورد تو پیشونیم عین برق گرفته ها دومتر پریدم هوا! نگاه کردم دورو برم دیدم مامان داره غش غش میخنده! با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که خنده اش بیشتر شد! _ها ها ها ها ها واااااااای خیلی باحال بود! دو متر رفتی هوا! اونقدر خندید که سرخ شد! ولی اصال بنظرم خنده دار نبود! شایدم بود ولی من حال خندیدن نداشتم!!! وقتی دید عین برجه زهر مار نشستم و با لب و لوچه آویزون فقط گنگ نگاهش میکنم خنده شو جمع کرد و گفت:

دانلود رمان اون روی زندگی

_نه مثل اینکه جدا حالت خراب شده! اونقدر گنگ و منگ بودم که حرفاش حالیم نمیشد! چشام خود بخود بسته میشد بعد با درد سرم باز میشد. مامان با قیافه ای که حس موشکافی و کنجکاوی توش بود اومد نشست کنارمو دستشو دورم حلقه کرد. یه ب*و*س رو گونم گذاشت و گفت: _االن قرص و ناهارتو میارم بخور استراحت کن عزیزم. فقط یه لبخند کمرنگ زدم. وقتی مریضم یا حالم خوش نیست دور از جون عین یه مرده ساکت و بیحال میشم! مشغول چرت زدن بودم که بابا کلید انداختو درو وا کرد. بابا هم خیلی مثل مامان برام عزیز بود. _سالم به همه! از جام بزور بلند شدمو رفتم سمتش.لبخندی بروش زدم. _سالم خسته نباشی بابا… دستی رو شونم گذاشت و با مهربونی گفت: _سالمت باشی پسرم کت جیر قهوه ای شو از دستش گرفتم و اویزونش کردم به جا لباسی دیواریه قهوه ای رنگ کنار در. نگاهی بهش کردم همه میگن من بهش خیلی شباهت دارم. بابای من اونموقع سی و نه سالش بود. دماغ کوچیک و لبای پهن و قلوه ای و موهای جو گندمیش و چشمهای زیتونیش که ظاهرا چشمهای منم بهش رفته و ابروهای نه پر و نه باریک تقریبا عین هشتش باعث شده بود مرد خیلی خوشتیپی باشه… عالوه بر خوشتیپی خیلی مهربون و دلسوز بود و بمن هم عالقه وافری داشت حتی بیشتر از عالقه ای که به ناتاشا داشت! مامان از اشپزخونه بیرون اومد و بابا رو بهش با لبخند گفت: _سالم خانم! مامان هم قشنگترین لبخندشو بهش زدو با عشق نگاهش کرد: _ سالم عماد، خوش اومدی

دانلود رمان اون روی زندگی

 _ بابا همیشه مامانو با خانوم صدا میکرد! براش احترام قائل بود. و من خیلی این رفتارشو دوست داشتم! _ممنون ریحانه خانمم. خب ناهار چی داریم؟! _قیمه عزیزم برو لباس عوض کن دستاتو بشور ناهار بخوریم. بابا سری تکون داد و بسمت در کنده کاری شده و سفید دستشویی رفت. _ایهان مامان بیا سر میز پسرم. با سکوت رفتم سر میز نشستم. طبق عادت شروع کردم به غارت کردن تربچه های سبزی خوردن!!! کال سه تا بود که همه شو کش رفتم مامان با چشهم های عسلی درشتش فقط نگاهم میکرد! _شکمو! لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: _خب دوست دارم چی کنم! بابا اومد و نشست رو صندلی… جایگاهش همیشه مشخص بود به عنوان آقای خونه…باالی جمع مینشست. زیر لب بسم اللهی گفت و تو بشقاب ش یه کفگیر برنج و چند قاشق قیمه ریخت پیاز و سبزی خوردنم گذاشت کنار دستش تو یه پیش دستی. منم غذامو کشیدم و گذاشتم جلومو شروع کردم عین جنتلمنها به خوردن! نمیدونم چرا مامان و بابا هی همو نگاه میکردن بعد منو! داشتم معذب میشدم زیر نگاهشون! دستمو گذاشتم رو میز و بعد زیر چونمو زل زدم به بابا همینطور که غذاشو میجویید با تعجب نگاهم کرد! _چیه پسرم؟! _اتفاقا من باید ازت بپرسم!هی منو نگاه میکنین یچیزی میخواین بگین ظاهرا! مامان با سر اشاره زد بگو.

دانلود رمان اون روی زندگی

 _راستش ما باید هفته دیگه دوباره برگردیم فرانسه و تو هم باید مواظب ناتاشا باشی! با دلخوری قاشقوپرت کردم تو بشقابم و تکیه دادم به صندلی! مامان و بابا بخاطر کار بابام که یه معمار بود و برای شرکت خارجی کار میکرد هر سه ماه میرفتن فرانسه و سه ماه میموندن و میومدن! بابا دوغشو سر کشید و از جاش بلند شد. با اینکه نگامو به میز با اخم دوخته بودم ولی با گوشه چشم حرکاتشو میدیدم. دلخوریم ازینکه بخاطر کارش میره نبود بخاطر این بود که من عاشق هر دوشون بودم و هر بار که میرفتن فقط دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی بود که سهمم میشد و گهگداری هم ترس و اضطراب. بابا اروم اومدو پشتم قرار گرفت. دستهای پر محبت مردونه شو دورم حلقه کردو گفت: _پسرم میدونی که مجبورم… خواهش میکنم بابا رو.درک کن…. اما اون لحظه دلخورتر از همیشه بودم. نمیخواستم بشنوم و ببینم و درک کنم. حلقه دستاشو از دورم باز کردم و گفتم: _اگه میخوای درکت کنم پس ازون شرکت بیمصرف خارجی در بیا و مثل یه مرد خانواده دوست که ادعاته که هستی برو یه کار تو یه شرکت داخلی بگیر. صندلیو زدم عقب که با صدای بدی رو سرامیک کشیده شده و بلند شدم… بابا خواست چیزی بگه که رو به مامان کردم وگفتم: _مرسی خوشمزه بود. نگاه دلخور بابا رو نادیده گرفتم و راهمو به سمت اتاقم کج کردم! در اتاقمو باز کردمو محکم کوبیدمش به هم. نگه داری از خواهر کوچولوی نه سالم ناتاشا کار پر مسئولیتی بود. هر چند که یکی از خانمهایی که سالهاست خونه ی ما کار میکنه و اسمش مریم خانمه هم میومد. گلوم درد گرفته بود و هیچ کاری هم برای انجام نداشتم. ناتاشا امروز خونه ی دایی کوچیکم بود من کال دوتا دایی بیشتر ندارم… یکیشون مهربون و دیگری خسیس و بد ذاته. دایی پرهام دایی مهربونه اس که امروز ناتاشا بخاطر دلتنگی براش رفت اونجا… گوشیمو برداشتم و کلش اف کلنزمو باز کردم و شروع کردم به اتک زدن وقتی عصبی باشم حمله به قبایل ارومم میکنه. خب اون زمان من تو دوران بلوغ بودم و عقاید و باورهای خودمو داشتم. در حد سن خودم زندگی رو.معنا میکردم!.

دانلود رمان اون روی زندگی

زندگی در نظر من اون موقع فقط معنیش بودن با مامان. و بابا و ناتاشا و خندیدن و شیطنت کردن بود. با اینکه میدونستم بابا صرفا فقط بخاطر ما اینهمه بار مسافرت و خستگی رو تحمل میکنه اما خب جای اون نبودم اون لحظات. من فقط یه جوون بودم… نمیتوتستم درک کنم چون نه مرد خانواده بودم و نه پدره دو بچه! زندگی در فقط یک آرامش داشتن و یه رفاه نسبی مثل بچه های دیگه خالصه میشد! مشغول نگاه کردن مپ کلش اف کلنز بودم که تقه ارومی به در خورد و بابا با یه لیوان اب و قرص سرما خوردگی اومد تو. بی توجه بهش به کارم ادامه دادم. لیوان رو گذاشت رو میزه مطالعه شیشه ای و فلزی گوشه اتاقم. نشست لب تختو پای راستشو رو پای چپش انداخت و مشغول تماشای من شد. بد از مدتی دستهاشو فرو کرد تو موهای خرمایی مو نرم نوازشم کرد. _آیهان پسرم…. اما جواب من فقط و فقط سکوت بود. تو چشمهای بابا همیشه یه غمی بود. ادمی نبود که جایگاهش رو به اسونی به دست آورده باشه. تحصیل کرده فرانسه بود و روی پاهای خودش ایستاده بود و هم درس خونده بود و هم کار کرده بود. وقتی دید هیچی نمیگم، دراز کشید لب تخت. دستشو گذاشت زیر سرش و بهش تکیه داد. _میدونم سخته عزیزم میدونم سنت برای نگه داری از کسی دیگه خیلی کمه ولی باباجون بچه هایی هستن که چهار پنج تا خواهر برادر دارن و والدین شون فوت شدن یا مریضن. آیهان تو نسبت به اونها داری سلطنتی زندگی میکنی! خوده من وقتی یازده سالم که بود مادرم مرد و من شونه به شونه بابابزرگت با همون سن وایسادم و عموهای کوچیکتو بزرگ کردم عزیزم حاال تو یه مامان عین فرشته داری یه پدر که تو و ناتاشا نفساشید! قهر و ناشکری نکن نفس بابا… عاشق این بودم که وقت با ارزششو میزاشتو میومد باهام حرف میزد. گوشی رو کنار گذاشتم و چرخیدم سمتش لبخند قشنگی زدو پیشونیمو بوسید منم گونش رو بوسیدم. با صدایی که تقریبا عین خروس شده بود گفتم: _ببخشید بابا… معذرت میخوام.

دانلود رمان اون روی زندگی

 _خواهش میکنم اقا خروسه چشم رنگی! بیا قرصتو بخور و بخواب که صدات ناجورشده! بدنبالش از جاش پاشدو قرص و اب رو داد دستم. از اتاق که بیرون رفت بی اختیار لبخند رو لبام نقش بست. چشمهام رو بستم و خوابیدم. کمی از خوابیدنم گذشته بود که یه خواب عجیب دیدم! من ناتاشا رو که چهار پنج ساله بود تو بغل گرفته بودم و تو یه منطقه سرسبز راه میرفتم. هیچ خونه ای ادمی هیچی نبود! دوره خودم چرخیدم تا خانواده مو شاید پیدا کنم اما تا چشم کار میکرد سبزه بود و درخت! ناگهان همه چی شروع کرد به لرزیدن ناتاشا جیغ میزد و گریه میکرد. رو زمین نشستم و محکم بغلش کردم. لرزش که تموم شد چشمهام رو باز کردم اینبار تو یه بیابون بودم فقط ماسه بود و خاک ! با اضطراب به پایین و دورو برم نگاه کردم! وقتی به پایین نگاه کردم خودمو پیر و درمونده دیدم! به دستهایی که باهاش ناتاشا رو بغل کرده بودم نگاه کردم و با حیرت براندازشون کردم پیر و چروک و کارکرده شده بود! من چه بالیی سرم اومده؟ صدای زنونه ای گفت: _آیهان؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب اون روی زندگی : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : نگاه دانلود negahdl. com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر