جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان انتقامِ یک عشق دور

دانلود رمان انتقامِ یک عشق دور باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب انتقامِ یک عشق دور : PDF|APK|EPUB

[IMG]

نام کتاب رمان : انتقامِ یک عشق دور
نام نویسنده : شقایق دهقانپور
حجم رمان انتقامِ یک عشق دور : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان انتقامِ یک عشق دور :
داستان در باره پسر و دختر جوانی است که بهم علاقه دارن و قصد دارن تا به زودی با هم ازدواج کنند
آنها پس یک دوره نامزدی و شناخت و هم موضوع علاقه خودشان را با خانواده هایشان در میان میگذارند،اما ….پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از شقایق دهقانپور انتقامِ یک عشق دور

شادی داشتنت
شادی بغل کردن سازی ست
که درست نمی شناسمش
درست می نوازمش
نت به نت
نفس در نفس

تو از همه جا شروع می شوی
و من هربار بداهه می نوازمت
از هر جای تنت
سبز آبی کبود من
لم بده ، رها کن خودت را
آب شو در آغوشم
مثل عطر یاس فراگیرم شو
بگذار یادت بگیرم

عباس معروفی

بنام آفریدگار عشق و هستی
دنیا با همه ی بزرگی اش آنقدر کوچک است که فکرش را هم نمیکنی!
بد تا نکن،دل نشکن تا در زنگی دلشکسته نشوی…خیانت نکن تا خیانت نبینی …
تو که دلت سوخته است،درد عاشقی کشیده ای درد جدایی چشیده ای،نگذار تاریخ تکرار شود…
شرمنده کن،تمام کسانی را که دلت را شکسته اند .
با انتقام آرام نمیشوی،دیر یا زود انتقامت از یاد آنها میرود…
شرمنده کن تا همیشه خجالت زده ات باشند،هیچ انتقامی شیرین تر از این نیست…!
قانون طبیعت چرخش است!

“شادی”

با صدای زنگ گوشیم بالش رو از زیر سرم کشیدم و گذاشتم رو سرم ولی مگه ول میکرد؟!حتما باز نیلاست،چند وقته فاز دانشجویی داره بیچارش میکنه خودشم منو…
ناچاراً خم شدم و گوشی رو از زیر تخت برداشتم!بــــعله خودشه…
-:بنــــــــال…
یه جیغ بنفش کشید که خواب از سرم پرید
نیلا:خاک تو سرت تو که هنوز خوابی…
-:چیکار کنم؟از دیشب باید مثل تو منتظر امروز صبح مینشستم؟
نیلا:گمشو کی گفته؟اتفاقاً دیشب خیلی هم راحت خوابیدم
-:آره دیگه بلاخره بایدم راحت میخوابیدی،دیگه انتظارت سر رسیده آخه…
نیلا:خیلی خب دیگه زیاد حرف نزن ،پاشو یه تکونی به اون هیکل لاغر مردنیت بده زود آماده شو با نیما داریم میایم خونتون
-:اووو کله سحر چرا داری رو سر ما خراب میشی؟برو به درست برس احمق…
نیلا:اولاًاحمق خودتی،دوماً حالا بیا و خوبی کن داریم میایم دنبالت
-:لازم نکرده،حالا تو روز اولی باید با اولیات میرفتی دانشگاه؟!
نیلا:برو بابا،حال داری تو این سوز سرما میخوای با خط یازده بری؟ماشین مفت که هست…
-:نمیخواد شما برین من اگه تونستم مخ مامانو میزنم ماشینو میگیرم ازش
نیلا:آره جون خودت،الان زن دایی بهت ماشین میده!
-:حالا هرچی من هنوز آماده نیستم …
نیلا:شادی حرف بیخود نزن آماده شو… بدو تا نیم مین دیگه اونجایم…فعلا
گوشی رو قطع کرد و منم عین هپلی ها رو تخت نشستم.هیچ حسی به دانشگاه رفتن نداشتم،یعنی نه خوشحال بودم و نه ناراحت.هرچی که بود میدونستم از تو خونه موندن بهتره!
از رو تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون،اتاق من طبقه ی دوم خونه بود که غیر از اون دوتا اتاق دیگه هم تو این طبقه بود،همینطور یه سرویس بهداشتی جدا هم تو این طبقه قرار داشت،بقول بابا کلا تو این خونه مستقل بودم طبقه بالا در اختیار من بود و اصولاً هم کسی کاری به کارم نداره ولی خودم همیشه از تک فرزند بودن رنج میبرم!گاهی وقتا تنهایی خیلی بده. گاهی هم خیلی خوب! مامان بخاطر مرض قند بعد از من دیگه نتونست بچه دار بشه،هر چند منم خدا با نذر و نیاز بهشون داد.پیش خودمون بمونه واسه همین سوگولی همه هستم!

از دستشویی که اومدم بیرون صدای مامان رو از پایین شنیدم
مامان:شادی جان؟بیدار شدی مامان؟
-:بله مامان!
مامان:زود آماده شو بیا صبحانه بخور دخترم،دیرت میشه ها!
-:چشم،الان میام.
ساعت ۷:۱۵ دقیقه صبح بود،منم ساعت ۸ کلاس داشتم،الانه که سرو کله ی نیلا و نیما پیدا بشه. بنده خدا نیما هم از کار و زندگیش افتاد امروز،نیلا و نیما بچه های عمه نسیم من هستن که واسه من کم از خواهر و برادر نیستن ،مخصوصا نیلا که همیشه با همیم و هیچوقت یادم نمیاد که از هم جدا مونده باشیم، یه روحیم تو دوتا بدن!
موهای خرمایم رو جلو آیینه شونه زدم و همه رو پشت سرم بستم،چشمای سبزِ تیله ایم با پوست سفیدم جلوه ی خاصی به صورتم میبخشید عادت به آرایش کردن نداشتم چون بقول نیلا سگ چشمام بدون آرایشم پاچه میگرفت ولی خب اگه چیزی هم نمیزدم یکم بی روح به نظر میرسید،نمیخوام روز اولی نگاهم خیلی بی روح به نظر برسه یه ریمل برداشتم و زدم،این شد! حالا انبوه مژه هام به این چشمای وحشی بیشتر جلوه میده،ابروهامم قهوه ای تیره بود،یکم زیرشو تمیز کرده بودم ولی هنوز حالت دخترونشو داشت!بینیم هم خیلی کوچیک بود ولی خب بازم فانتزیم این بود که عملش کنم،ولی افسوس که بابا نمیزاره حتی حرفشم بزنم!لبای همیشه صورتیمم نیاز به رژ لب نداشت پس یه برق لب کافیه!
سری شلوار جین مشکی لوله تفنگیمو پام کردم با یه مانتو آبی کاربنی تا روی زانو مقنعه مشکی رو هم که مامان دیشب اتو کرده بود رو سرم کردم کتونی هامم که پایین بود سری کیف کوچیکم رو برداشتم و چندتا خودکار انداختم توش و کلاسورمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. از پله ها که داشتم میرفتم پایین دیدم بابا هنوز نرفته کارخونه و پشت میز نشسته…
-:سلام بر بابا تورج خوشتیپ خودم
بابا:سلام بر روی ماه شادی خودم.خوبی بابا؟
-:بعله چرا بد باشم؟خوب خوب…مامانی کو؟
صدای مامان و از پشت سرم شنیدم:صبحت بخیر مادر
-:سلام صبح بخیر مامانی خوبی؟
مامان:شُکر
-:بابایی شما چرا هنوز نرفتی کارخونه؟
بابا:گفتم بمونم تو بیدار شی برسونمت
-:اِ بابا مگه من کلاس اولیم که بخوام با اولیا برم؟
بابا:نه ولی من دوست دارم با افتخار روز اول دانشگاه دخترمو برسونم،عیبی داره؟
-:نه!ولی متاسفم چون نیما ونیلا دارن میان دنبالم
مامان:واقعا؟
-:بله…الانم تو راهن
مامان:خدا خیرش بده نیما رو
همین موقع صدای آیفون بلند شد
-:من برم اومدن
مامان:کجا؟هنوز چیزی نخوردی که!
-:همین کافی بود مرسی. چطور اینا به گوشی من زنگ نزدن که رسیدن؟
کیفمو باز کردم و یه دید زدم بله گوشیمو جا گذاشتم
-:مامانی قربون دستت در و باز کن بگو الان میام،من برم گوشیمو بردارم
مامان:امان از دست تو شادی،بدو منتظرشون نزار
سری رفتم بالا و گوشیمو از تو اتاق برداشتم و برگشتم،تند از مامان و بابا خدا حافظی کردم و رفتم بیرون ریوی سفید نیما جلو در بود.سری در ماشین و باز کردم و به هردو یه سلام بلند عرض نمودم!
نیلا:عجب کردی خانم!
-:گوشیمو جا گذاشته بودم تو اتاقم رفتم برداشتمش
نیما:اوه اوه گوشی با خودت میبری دانشگاه؟مراقب باش نگیرن ازت!رسیدی دم در دانشگاه تو جورابت قایمش کن
جفتشون زدن زیر خنده که منم خندیدم و از پشت یه نیشگون از بازوی نیما گرفتم!
با دیوونه بازی های منو و نیلا و شوخی های نیما بلاخره رسیدیم به دانشگاه
نیلا:وااای خداجونم،استرس گرفتم
-:گمشو پیاده شو نفله،آخه هفته اول کدوم اسکولی پا میشه میره دانشگاه؟
نیما یه اشاره به نیلا کرد و گفت:ذوق مرگای ترم اولی
منو نیما زدیم زیر خنده که نیلا دوتا درشت بارمون کرد و رو به من گفت:این شادی همچین زر میزنه انگار سه تا مدرک دکتری داره الانم واسه چهارمین مدرکش استارت زده،بیا بریم حرف مفت نزن بزار به چشم استادا دانشجوهای خوب و درس خونی بیایم
-:البته اگه استادی اومده باشه!
نیما:همینو بگو والا!
نیلا:پیاده شو حرف بی خود نزن وقت داداشمم نگیر باید بره
نیما:دخترا شیطونی نکنیدا،اینجا سر و صدا کنید خبرا میرسه ها!
-:نیما اینجا آنتن داری؟
نیما:اوه،چه آنتنی هم!
نیلا:از اون دم کلفتاش
-:واقعا؟کیه؟
نیلا:حالا پیاده شو بهت میگم!
با نیلا و از نیما خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت ساختمون دانشگاه…
-:نیلا؟
نیلا:هان؟
-:چی میگفت نیما؟قضیه آنتن چیه؟شوخی میکرد؟
نیلا:نه بابا شوخی نداره که…آراد و میگفت؟
-:آراد دیگه کدوم…
نیلا:اووووووی
-:خب حالا آراد دیگه کدوم آقایه؟
نیلا:عمه زا جان؟
-:ها؟
نیلا:پسر عممه
-:اِ پسر کدوم عمت؟من دیدمش؟دانشجوی اینجاست؟
نیلا:یکی یکی بپرس. حالا کدوم کلاسیم؟
-:کلاس ۳۲
با نیلا رفتیم تو کلاس و ته کلاس رو دوتا صندلی نشستیم.تک و توک دانشجوها اومده بودن…
-:بیا! خاک تو سرت هیچکس نیومده! همین چند نفر عین تو ذوق داشتن اومدن که اونا هم از قیافشون معلومه خر خونن
نیلا:آره، قیافه ها رو تو ذهنت بسپر واسه آخر ترم
-:چرا؟!
نیلا:واسه جزوه دیگه!
-:گمشو بابا، جریان پسر عمتو نگفتی
نیلا:آهان آراد؟هیچی دیگه پسر عمه خورشیدمه،فکر نکنم دیده باشیش چون عمه زیاد اهل مهمونی و شلوغی نیست،البته به ما اینطوری میگه ها،واسه اینکه تو مراسمای ما حاضر نشه بهونه ی خوبیه براش وگرنه تو بقیه مراسم فامیل هست
-:چرا مشکل دارین با هم؟
نیلا:نه بابا،تو همه ی دور همی های خودمونی میاد یا ما رو همیشه خونش دعوت میکنه، ولی نمیدونم چرا تو جشنای بزرگ که تعداد مهمونا هم بیشتر میشه نمیاد.
-:خب شاید واقعاً اذیت میشه
نیلا:چطور تو بقیه مهمونیا اذیت نمیشه؟!
-:چه میدونم؟عمه ی توی دیگه، این پسرشم تارک دنیاست؟
نیلا:نه بابا باز صد رحمت به عمه این آراد واقعاً تارک دنیاست،یجا باید عشقش بکشه تا بیاد…ولی تو فامیل خونه ی ما بیشتر از همه میاد چون با نیما خیلی رفیقه
با اومدن استاد دیگه هر دو ساکت شدیم.
****

-:الو نیلا؟
نیلا:جواب بده دیگه حیف نون!
-:آخه تو نمیدونی من سر کلاسم هی زنگ میزنی؟
نیلا:خیل خب حالا تموم شد؟سرمدی جزوه گفت؟
-:آره ولی نه خیلی زیاد
نیلا:خب کلاس زبان و چیکار میکنی؟خدا کنه امروزم استادش نیاد
-:نه بابا من که فکر نمیکنم بیاد دو هفتست هی میگن استاد نیست امروزم فکر نکنم بیاد منم دارم میرم خونه
نیلا:حالا برو سوال کن شاید امروز بیاد
-:میخوام نیاد،خب نمیاد دیگه
همینطوری که با نیلا تلفنی حرف میزدم از ساختمون دانشگاه اومدم بیرون که دوتا از همکلاسی های پسرم جلومو گرفتن و گفتن :خانم جاهد ببخشید؟!
-:نیلا یه دقیقه گوشی دستت باشه
بله آقای حکمت؟
حکمت:دارین تشریف میبرین؟
-:بله، چطور مگه؟
حکمت:راستش منو امیر هم داشتیم میرفتیم که یکی از بچه ها زنگ زد و گفت که رفتن آموزش پرسیدن و گفتن امروز استاد زبان میاد خواستم به شما بگم
-:خیلی ممنون آقای حکمت،باشه الان میام
حکمت:خواهش میکنم.
حکمت و دوستش از من دور شدن که دوباره گوشی رو گذاشتم روی گوشم و گفتم:نیلا این استاد گور به گوری داره میاد
نیلا:بخشکه این شانس من؛ حالا یه امروز حالم خوب نبودا!
-:پــــــوف منم اصلا حوصله ندارم. سرم داره میترکه میرم یه دقیقه از تو ماشین ببینم یه قرصی چیزی پیدا میشه یا نه،بعدم برم سر کلاس، فعلا کاری نداری؟
تا اومدم بچرخم برم سمت ماشین که بیرون محوطه ی دانشگاه بود محکم با یه چیزی برخورد کردم و گوشیم پرت شد یه طرف،یه لحظه هنگ کردم!
–:چیکار میکنی خانم؟حواست کجاست؟
تازه به خودم اومد و به سمت صدا چرخیدم!یه پسر اخمو با چشمای خاکستری با یه دست کت و شلوار مشکی در حالی که یه کیف چرم قهوه ای دستش بود زل زده بود به من! فکر کنم از بچه های کارشناسی بود،ولی آخه تو دانشگاه هم کت و شلوار؟!!!
-:چی شد؟!من …من با شما برخورد کردم؟
یه پوزخند زد و گفت:نه با دیوار برخورد کردین،حواستون کجاست؟
نمیدونم چرا از لحن حرف زدنش و از همه بدتر از اون پوزخند مسخره اش بدم اومد واسه همین منم مثل خودش شدم و گفتم:کم از دیوارم نیستی ،مگه کوری؟گوشیم خرد شد
یه لحظه قشنگ تعجب رو تو اون چشمای خوش رنگ دیدم ولی اهمیتی ندادم و رفتم سمت گوشیم که متلاشی شده بود گوشی و باتریشو برداشتم و بلند شدم یه چشم غره بهش رفتم!دوباره اخماش رفت و تو هم و بازم با یه پوزخند گفت:ترم اولی هستی نه؟معلومه!هنوز تو حال و هوای مدرسه ای.
تو این دو هفته دیگه واقعاً نسبت به این کلمه آلرژی پیدا کرده بودم
-:تو از ترم چند شروع کردی آقا خوشگله؟تو توی چه حال و هوایی هستی؟حتماً تو حال و هوای دامادی که با کت و شلوار اومدی دانشگاه!
یهو یاد شخصیت پویا تو سریال ترانه مادری افتادم که کت و شلوار میپوشید و با مادرش میرفت دانشگاه!نا خداگاه خندم گرفت!
-:ببرم تحویل کمیته انظباتی بدمت فردا با اولیات بیای که یاد بگیری با خانما چطوری حرف بزنی؟
بعدشم با تصور پویا !لبخند کمرنگی رو لبم نشست که سعی کردم از دیدش پنهان بمونه.
-:حالا خسارت گوشیمو باید از کی بگیرم؟!
پسره که از خشم قرمز شده بود با حرص دسته کیف چرمشو که تو دستش بود فشار داد و از بین دندونای قفل شدش گفت:دعا کن به پست من نخوری
-:بــــرو عمو
پسره با حرص از من دور شد و منم که از تصور اینکه اونم مثل پویا با مامانش اومده دانشگاه هنوز داشتم از خنده میترکیدم ولی بیخیال سردردم و قرص شدم و سری رفتم سمت کلاسم و دعا کردم که استاد نیومده باشه
وارد کلاس شدم،خدا رو شکر استاد هنوز نیومده بود منم رفتم ته کلاس کنار طناز یکی از همکلاسی هام نشستم.
طناز:سلام
-:سلام خوبی؟
طناز:ممنون، تنهایی!نیلا کو؟
-:سرما خورده حالش خوب نبود، نیومد.تو چرا سر کلاس سرمدی نیومدی؟
طناز:خواب موندم
-:خسته نباشید!
خندید و گفت:مرسی
منم گوشیمو از تو جیب مانتوم در آوردم و مشغول روشن خاموشش شدم روشن میشد ولی شیشه اش شکسته بود ،بمیری الهی،مرتیکه اتوکشیده.
طناز:اِ گوشیت چی شد؟
-:خوردم به دیوار از دستم افتاد
طناز:چــــی؟!!!
همین موقع یکی از پسرا وارد کلاس شد و گفت:استاد داره میاد
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تو کیفم و با حرص غریدم:میخوام نیاد،این دوهفته کدوم….
استاد…استاد…استاد…نه نه نه! شتباه شده،من مطمئنم اشتباه شده،دانشجوئه…وای رفت پشت میز استاد! لعنتی…لعنتی….یادم رفت دعا کنم که به پستش نخورم. ای خــــــدا
با بدبختی خودمو پشت یکی از بچه ها قائم کردم که منو نبینه،ولی آخه تا کی؟!
-:سلام،من کیانفر هستم و تدریس زبان عمومیتون با بنده است. اول از همه باید بخاطر این دو هفته که استاد نداشتید ازتون معذرت میخوام البته تقصیر من نبود کوتاهی از دانشگاه بود،از اولم قرار نبود من تدریس شما رو به عهده بگیرم؛ راستش من برنامه کلاسام پر بود…
لعنتی،دید دید بلاخره منو دید. واسه چند ثانیه نگاهمون قفل شد تو هم،سرشو انداخت پایین حاضرم قسم بخورم که بهم پوزخند زد!
استاد:بله داشتم خدمتتون عرض میکردم ،من اصولا با دانشجوهای کارشناسی کلاس برمیدارم…
یکی از پسرا از ته کلاس گفت:چرا استاد؟مگه کاردانی ها خدا ندارن؟
استاد:من قصد جسارت ندارم ،ولی اصلاً خاطرات خوبی بچه های کاردانی ندارم،چون واقعاً بعضیاشون،البته معذرت میخوام روی صحبتم با یه عده خیلی کم هستش،هنوز تو حال و هوای مهدکودک هستن و دانشگاه اومدن براشون خیلی زوده!
یه عده از بچه های خودشیرین کلاس خندیدن و یه عده دیگه خیلی جدی نگاهش کردن.
استاد:خب، از اونجایی که دو هفته از شروع ترم گذشته و ما هم خیلی دیر کلاس رو شروع کردیم و عقب هستیم باید خیلی زود درس رو شروع کنیم البته از جلسه بعد چون الان کتاب ندارین من نمیتونم تدریس رو شروع کنم.
ماژیک رو برداشت و رو تابلو اسم یه کتاب رو نوشت و گفت:از جلسه بعد همه این کتاب رو داشته باشن ،به اونایی هم که نیستن لطفاً بگید چون نمیخوام جلسه بعد کسی بدون کتاب بیاد سر کلاسِ من،به اندازه کافی از درس عقب هستیم.
وای خدایا چیکار کنم؟آخه هیشکی هم نه من امروز باید با استادم برخورد میکردم؟اونم اونطوری؟اونم چی؟استاد زبان؟که تا الانشم همیشه ناپلئونی قبول شدم ،هیچی ازش نمیفهمم هیچی. باید برم این درس رو حذف کنم،آره این بهترین راهه حداقل بیشتر از این پیش ایشون ضایع نمیشم.
با صداش از هپروت در اومدم!
استاد:سر کلاس من اصلا خوشم نمیاد وقتی دارم درس میدم کسی نمک بریزه چون بدون رو دربایستی ازش میخوام از کلاس بره بیرون و هیچ راه بخششی هم وجود نداره چون من حرفامو از الان زدم،هر چقدر که درس بخونین همونقدر هم نمره میگیرین اصلاً عادت ندارم نمره بیخود به کسی بدم ولی به ازای هر برخورد بدی که ببینم نمره کم میکنم.
عقده ای بدبخت،خب شادی خانم بری حذف کنی سنگین تری این جمله ی آخرش و کلاً با تو بود.
استاد:دیر برگزار شدن کلاسمون تنها حُسنی که داشت این بود که اسامیتون دستمه. بسیار خب، امروز اسامی رو میخونم جهت آشنایی با دوستان ولی غایبین رو از جلسه ی بعد در نظر میگیرم.محمد اکبری…
وااااای خدا!الان لابد مثل عقده ایا میخواد جلو اسم منو علامت بزنه،هر چند اصلاًنیاز به علامت نیست یارو همین که اومد به صورت غیر مستقیم گفت خانما آقایون با من در بیوفتین ور افتادین من از اون عقده ایای روزگارم.
داشتم تو دلم به استاد ِ عزیزم فحش میدادم که آرنج طناز تا کلیه هامو لمس کرد
-:هـــــــوی چته؟!
طناز:استاد با توئه!
عین میخ بلند ایستادم و گفتم:بله استاد؟!
کل پسرا زدن زیر خنده و چندتا دخترا هم همینطور خود استاد هم سرشو انداخت پایین و بعدشم گفت:خانم شادی جاهد…مطمئن شدم که حاضر هستید بفرمایید بشینید
عین گیجا نشستم و به طناز که داشت میخندید نگاه کردم!
-:چی شد؟
طناز:هیچی،تو چرا همچین کردی؟عین فنر پریدی
-:خب توئه شاسکول گفتی داره منو صدا میزنه!
طناز:خب داشت صدات میزد دیگه، توام که تو هپروت بودی!
-:ایــــــش!اینم دومی
طناز:چی؟!
-:هیچی بابا!
استاد:خانمِ دانایی
طناز دستشو بلند کرد که استاد حین نگاه کردن به اون، چشماش دوباره رو من چرخید.قزمیت نمیدونم چه برنامه ای داره واسه من ردیف میکنه!
طناز:میگم خیلی جیگره ها نه؟!
-:کی؟
طناز:همین استاد کیانفر دیگه
یه شونه ای بالا انداختم و گفتم: ولی اخلاق نداره
طناز:بابا همشون اول که میان سر کلاس همین حرفا رو میزنن که دانشجو بترسه درس بخونه
استاد:علیپور…نیلا علیپور
-:حضور ندارن
بازم نگاه نافذش افتاد به من که من چشمامو دزدیدم.
استاد:چرا حضور ندارن؟
آخه یکی نیست بگه تو رو سننه؟این همه غایبی حالا گیر داده به نیلا!
بچه ها هم که همه لال شده بودن،انگار همه میخواستن که من جواب بدم. بخاطر سنگینی نگاه ها مجبوری گفتم:ناخوش هستن
استاد:که اینطور!
بعد از این که حضور غیاب تموم شد گفت:خب،به اونایی که این جلسه نبودن بگید که حتماً از جلسه بعد حضور داشته باشن که ما درس رو شروع کنیم. چون این جلسه کتاب نداریم که درس رو شروع کنیم بهتره که بریم، هوم؟
یه هم همه ای تو کلاس افتاد که کیانفر هم خندش گرفت ولی خب سخت در مقابل خندیدن مقاومت میکنه و فقط گره ی ابروهاشو افتخار داد و باز کرد و آخرشم گفت که میتونین برین.چون ته کلاس نشسته بودم وسایلمو جمع کردم و موندم تا یکم جلو خلوت شه تا بتونم برم که صداش میخکوبم کرد:خانم جاهد،اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارین اتاق من باهاتون کار دارم!
طناز:چیکارت داره؟
با بهت سرمو تکون دادم و آروم گفتم:نمیدونم!
همزمان بهم نگاه کرد که یعنی دنبالم بیا.

سرسری با طناز خداحافظی کردم و گفتم که بره منم عین دخترای خوب دنبال کیانفر راه افتادم!و رفتیم تو یه اتاق که دوتا میز اونجا قرار داشت و رو به روی هر میزم چندتا صندلی، میزها با فاصله از هم قرار داشتن .کسی تو اتاق نبود که کیانفر رفت و پشت یکی از میز ها نشست و به منم اشاره کرد که رو به روش بشینم.
-:من راحتم ،شما امرتونو بفرمایید
بازم یه لبخند کج نشست رو لبش که من فشارم زد بالا! خودشو خم کرد سمت میز و دوتا دستاشو گره کرد گذاشت رو میز و چونشو به پشت دستش تکیه داد و با همون لبخند کج گفت:خب خانم جاهد،شما چیزی نمیخواین به من بگید؟
-:من؟! نه! شما به من گفتین بیام منو کار دارین.
با نوک زبونش لباشو تر کرد و گفت:من گفتم کار و واسه شما راحت کنم چون احتمال دادم شاید خجالت بکشین و نتونین بیاین سمتم واسه معذرت خواهی
آدم خودشیفته ی مزخرف! واقعا از شدت خشم و اعصبانیت دوست داشتم مشت گره شدمو بکوبم تو اون صورت سه تیغش. ولی واسه اینکه پی به اعصبانیتم نبره مثل خودش یه لبخند کج و محو زدم و گفتم:بینید استاد من کاری نکردم که بابتش بخوام معذرت خواهی کنم، من که کف دست بو نکرده بودم که شما استاد منی،تازه شما باید از من معذرت خواهی کنید بابت گوشیم،خسارت و این چیزا هم که تو کارتون نیست ماشالله!
اعصبانیت تو چشماش موج میزد و من داشتم کیف میکردم که تونستم عصبیش کنم. از پشت میز بلند شد و میز و دور زد و اومد جلوم وایستاد راستش یکم ترسیدم ولی سعی کردم آروم باشم سرمو انداختم پایین که جلوم ایستاد و گفت:خیلی دختر گستاخی هستی ،ولی باز خوبه که منو استاد خودت میدونی!
-:بله،ولی من الان میرم و درسمو با شما حذف میکنم!
یه پوزخند صدا دار زد و گفت:آهـــــان!پس اینطور، این موضوع باعث شده که اینطوری شیر بشی! ولی باید بهتون این موضوع رو بگم که زمان حذف و اضافه تموم شده خانم جاهد عزیز!
ته دلم خالی شد ولی کم نیاوردم و اینبار گستاخانه تر تو چشماش نگاه کردم و گفتم:پس من سر کلاس نمیام که شما حذفم کنید!
با اون چشمای وحشی زل زد تو چشمام!وای خدا!عجب چشمایی داره!انگار جادو میکنه! ابروهاشو انداخت بالا و گفت:آهـــــان…
بعد یهو جدی شد و گفت:از این خبرا نیست خانم محترم!مطمئن باش من حذفت نمیکنم و تو مجبوری سر امتحان پایان ترم حاضر شی
تا اومدم دهن باز کنم دستشو به نشانه ی سکوت آورد بالا و گفت:و اگه نقشه ی جایگزینتون اینه که تو امتحانم حاضر نشی و حتی حاضر شی چشمتو رو این درس ببندی بازم مجبــــــوری این درس رو پاس کنی اونم با مــــــن!فهمیدی؟
از زور خشم حس میکردم از سرم دود بلند میشه!
-:اوکی، من الان باید برم!
باز با یه پوزخند نگاهم کرد!این الان یعنی چی؟یعنی نشانه ی پیروزی؟! منم یه لبخند شکوند تحویلش دادم و گفتم:من به خودم مطمئنم، استــــاد!
ابروهای خوش حالتشو داد بالا و دستاشو کرد تو جیب شلوارشو گفت:امیدوارم.
با حرص کولمو انداختم پشتمو بدون هیچ حرفی از اون اتاق زدم بیرون.
*******
تمام حرصمو رو در ماشین خالی کردم و کمربندمو بستم!حالا نوبت پدال گاز بود! ماشین با صدای بدی از جا کنده شد! مرتیکه عقده ای!خاک برسر مگه من میدونستم تو استادی؟واااای خدا بخیر کنه چه پدری این میخواد از من در بیاره خدا میدونه! آخه خدا جون حالا چرا زبان؟من تا الان تو مدرسه زبان رو ناپلئونی قبول میشدم اونم به زور تقلب و هزار جور کوفت و زهر مار، یه کلمه رو درست نمیتونم تلفظ کنم.آخ بیچاره مامان و بابا چقدر اصرار میکردن من برم کلاس ولی تو گوشم نرفت که نرفت.خب چیکار کنم؟خوشم نمیاد دیگه…
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت ساختمون اصلی!
-:شیرین بانو؟
مامان:جانم دخترم؟بیا عزیزم،بیا که خوب موقع رسیدی
رفتم سمت آشپزخونه که دیدم مامان و بابا دارن ناهار میخورن!
-:سلام به روح ماه جفتتون،عشقولیای خودم
مامان:سلام به روی ماهت مامان جان،خسته نباشید
-:فداتم
بابا:خسته نباشید خانم خانما
-:چاکرخاتیم بابا جونی
بابا:کشتی مارو با این حرف زدنت آخه این چه طرز حرف زدنه دختر؟
یه زیتون از سر سفره برداشتم و انداختم دهنم:گیر نده دیگه تورجی!
بابا یه سری تکون داد و قاشق برنج رو گذاشت دهنش.
مامان:شادی برو دستاتو بشور لباستم عوض کن بیا، یالا
-:رو چِشَم
سری رفتم تو اتاقم و لباسمو با یه دست لباس راحتی عوض کردم،موهامم که پشت سرم بسته بودم و اذیتم میکرد باز کردم و آزادانه ریختم رو شونم بعدشم از اتاق رفتم بیرون و رفتم تو دستشویی یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم پایین مامان و بابا هم منتظر موندن تا من بیام.
مامان:امروز چه دیر کردی به گوشیتم زنگ زدم خاموش بود،نگرانت شدم
خندیدم و گفتم:نگران من یا ماشینت؟
یه چپ چپ نگاهم کرد و زیر لب یه لعنت به شیطون گفت
-:شوخی کردم شیرین بانو. امروز استاد زبان چلغوزمون بعد از دوهفته خبر مـ…
بابا:شـــــادی؟! بزار بنده خدا برسه درس بده دوتا امتحان بگیره بعدا اینطوری کن
-:میخوام سر به تنش نباشه مرتیکه غول تشن
بابا:دخترم زشته این چه طرز صحبت کردنه؟!
یه پوفی کردم و قاشق برنج رو چپوندم تو دهنم،باز یاد اون یارو افتادم و آمپرچسبوندم!ه. مخصوصا هم که امروز قبل از خارج شدن از دانشگاه مسئول آموزش آب پاکی رو ریخت تو دستم و گفت که نمیتونم این درس رو حذف کنم!ولی تا جایی که من اطلاع دارم آخر ترم موقع امتحان به یه بهونه ای میرم و این درس و حذف میکنم!ولی آخه چه فایده؟یارو امروز میگفت حتماً باید این درس رو با من پاس کنی!خدا میدونه چه خوابی برام دیده!حالا خوبه همین که اومد تو کلاس باد انداخت تو غب غبش گفت من با ترم اولا کلاس برنمیدارم!حیف نــــــون. به درک!
مامان:شادی با توام دختر؟
-:با من؟بله؟ببخشید حواسم نبود!
شیرین:میگم نیلا امروز اومد؟
-:نه. هنوز خوب نشده، بعد از ظهر اگه حس تو تنم بود میرم پیشش
بابا:مگه کوه کندی دختر؟برو، مادرجونم هم اونجاست!
-:اِاِاِ…؟چه عجب مادرجون از تخت پادشاهی بلند شد!خب چرا نیومد اینجا؟الان خونه عمه اینا همه ویروسه
بابا خندید و گفت:حالا تو یه سر برو که توپش پره
-:یا خودِ خدا، خدا بهم رحم کنه!
******

پالتوی زرشکیمو که تا بالای زانو بود رو تنم کردم با جین لوله تفنگی مشکی،یه شال مشکی هم که حاشیه ها طرح زرشکی داشت رو سرم کردم،موهامو همه رو پشت سرم دم اسبی بستم،هر وقت اینطوری موهامو میبستم چشمام کشیده میشد و بیشتر تو صورتم خود نمایی میکرد،مادرجون بهم میگه همیشه موهاتو اینطوری بببند تا من چشمای خوشگلتو ببینم. رنگ سفید پوستم و موهای قهوه ایم وچشمای سبزم همه باعث میشد چهره ی جذابی داشته باشم ولی هیچوقت مغرور نمیشدم. همه ی آرایشمم یه رژ صورتی و یه مداد چشم بود.
رفتم پایین و مامان رو رو کاناپه در حال بافتنی بافتن یافتم!
-:شیرین بانو من دارم میرم شما نمیای؟
مامان:نه قربونت برم تو برو، سلام برسون.
-:اوکی، کاری با من نداری؟
مامان:نه مادر،خدا به همراهت.
-:مطمئنی کاری با من نداری؟!
مامان:آره عزیزم برو.
-:مامان؟یکم فکر کن شاید کارم داشتی یا چیزی خواستی بهم بدی!
مامان سرشو بلند کرد و گفت:شادی جان آخه….
یهو حرفشو نصفه ول کرد و گفت:ماشین میخوای؟
با مظلومیت هرچه تمام تر سرمو کج کردم و بهش نگاه کردم!
مامان:مگه جنابعالی از دانشگاه تشریف آوردی سوئیچ به من دادی که حالا میخوای؟
تازه یادم افتاد که وقتی اومدم و داشتم کفشمو در میاوردم سوئیچ رو گذاشتم رو جا کفشی!
-:اوه اوه حله. بای تا های.
بعدشم دوییدم سمت در!
مامان:شـــــادی؟مراقب باش. آروم برونا
-:چشم
سری کفشامو پام کردم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمتِ پرشیای سفید مامان.
******
جلو ساختمون عمه اینا نگه داشتم،اصلاً حوصله نداشتم ماشینو ببرم تو پارکینگ همونجا جلو ساختمون پارک کردم و پیاده شدم،زنگ آیفون رو زدم و چند ثانیه بعد درباز شد. سوار آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی چهارم رو زدم! چند دقیقه بعد از آسانسور پیاده شدم دیدم نیلا جلو در منتظره!
-:ناموساً نزدیک من نیا، ویروس خانم
نیلا:برو بابا! انگاری تحفست
کفشمو که در آوردم نیلا دستمو کشید و منو انداخت تو درم بست!
-:نمیری تو، دستم درد گرفت
صدای عمه از آشپزخونه بلند شد:نیلـــــا! باز شرع کردی؟اذیتش نکن!
نیلا:من که کاریش ندارم،این مردنی رو
-:ســــلام عمه
نسیم:ســـــلام به روی ماهت عمه ،بیا بشین عزیزم من دستم بنده الان میام
نیلا:اوووو چتونه؟مگه تو جنگلین؟خب توام بیا برو بشین دیگه عین درخت اینجا وایستادی
هلش دادم و رفتم سمت آشپزخونه.خونه ی عمه جوری بود که از در که وارد میشدی سمت چپت یه پذیرایی بزرگ قرار داشت با دو دست مبل،یه قسمت مبلای قهوای سوخته با دکور همون رنگ که مبلا جلو تلوزیون چیده شده بود و با سه تا پله از سطح زمین جدا میشد و یه قسمت هم مبل های کرم قهوه ای قرار داشت .سمت راست همون پذیرایی آشپزخونه بود که با فاصله ی کمی از آشپزخونه یه راهرو بود با دوتا اتاق خواب رو به روی هم که یکیش واسه نیما بود و یکیش هم واسه نیلا. اتاق عمه و آقا خسرو هم اولین اتاقی بود که وقتی از در میومدی تو درست سمت راست قرار داشت.
رفتم تو آشپزخونه که دیدم عمه داره شیرینی میپزه متوجه من شد و با لبخند سرشو بلند کرد
نسیم: چطوری خوشگلم؟
-:فداتم،شما چطوری؟چه خبره شیرینی پزون راه انداختی؟
نسیم:خبری خاصی نیست،نیما گفت قراره امروز آراد بیاد اینجا،نمیدونم از کی شنیده حال نیلا خوب نیست منم گفتم براش از این شیرینیا بپزم ،خیلی دوست داره
یه نگاه به نیلا انداختم که به اپن تکیه داده بود و به منو عمه نگاه میکرد و گفتم:این کجا حالش بده؟از منم سالم تره که
نیلا:به کوری چشم تو، این چند روز نبودی منو ببینی که!مردم و زنده شدم.
-:خب حالا! مادرجون کو؟نیما؟
نیلا:مادر جون تو اتاق من مشغول استراحت و آقا نیما مشغول استحمام
نسیم:برو لباستو در بیار عمه،مامانت چرا نیومد؟
همونطور که دکمه پالتومو باز میکردم گفتم:سلام رسوند گفت ایشالله یه وقت دیگه!

نیلا:بیا بریم تو اتاق من
-:مگه نمیگی مادر جون خوابه؟
نیلا:بعید میدونم،میشناسیش که بابام واسه ناهار اومد خونه مادرجونم بهونه کرد که میخواد استراحت کنه رفت تو اتاق
-: نیلا چرا اینطوری فکر میکنی؟
نیلا:چطوری؟
-:همین که مادرجون از بابای تو خوشش نمیاد
نیلا:فکر چیه دختر؟همینطوریه!اینو همه میدونن ولی همه هم در عین حال میخوان این موضوع رو مخفی کنن
تو راهرو بین دوتا اتاق خواب ایستاده بودیم و حرف میزدیم!صدای آواز خوندن نیما هم از تو حموم میومد که واسه خودش کنسرت گذاشته بود!
-:منظورت چیه؟
نیلا:شادی ظاهراً از گذشته بین بابای منو مادرجون یه اختلافاتی هست که هیچکدوم از اعضای خانواده نمیخوان راجبش حرف بزنن!حتی دایی تورج و زندایی هم میدونن ولی چیزی نمیگن. حتی…
-:حتی چی؟
نیلا:حتی دایی تورجم از بابای من خوشش نمیاد
-:وااای نیلا میشه چرت و پرت نگی؟! اینو دیگه از کجات درآوردی؟یعنی تو میخوای منکرعلاقه ی بابای من به خودت و نیما بشی؟اینکه چقدر خواهرشو دوست داره یا…
نیلا:واااای شادی تو چقدر نفهمی؟
یهو در اتاق نیما رو باز کرد و منم با خودش کشید تو،پرتم کرد رو تخت و خودشم اومد کنارم نشست و گفت:کاش منم مثل تو بودم،همینقدر بیخیال
-:چی میگی تو واسه خودت؟من که چیز مشکوکی نمیبینم،توام الکی به همه چیز مشکوکی دیگه. حالا من نمیدونم این چرت و پرتا از کجا اومد تو کله ی تو
نیلا:حرف حالیت نیست نه؟دختر یکم بشین فکرکن!متوجه همه چی میشی. من مطمئنم،مطمئنم یه اتفاقی تو گذشته افتاده که ما ازش خبر نداریم،و نمیخوانم که ما بفهمیم!
-:خب پس تو چرا خودتو بیخودی درگیر میکنی؟وقتی میخوان نفهمیم لابد لازم نیست بفهمیم دیگه!
یه چشم غره بهم رفت و گفت:باور نمیکنی نه؟
-:اصلاً واسم مهم نیست. فکرکنم هنوز تب داریا!
تا اومدم دستمو ببرم سمت سرش دستمو پس زد که خندیدم و اونم بیشتر حرصی شد!
نیلا:بخند،بخند ای رو آب بخندی!باشه حالا که باور نمیکنی از این به بعد همه چیز بیشتر دقت کن .
بعدشم از جاش بلند شد و رفت سمت در
-:کجا؟
نیلا:میرم یه چیز بیارم کوفت کنیم
همیشه دقت و توجهش نسبت به همه چیز بالا بود،کوچکترین حرکت و رفتاری از چشمش دور نمیموند ،همیشه هم واسه بیخیالی من حرص میخورد! نیما بهش میخندید و میگفت باید بری دانشگاه افسری،به نظر منم با نیلا با این دقت و هوشش میتونست پلیس موفقی باشه!
حالا دیوونه برداشته منو آورده تو اتاق نیماچیکار؟! یه نگاه به اطرافم انداختم،همه چیز مرتب و منظم سر جاش بود مثل همیشه که نیما خیلی به نظم و انظبات اهمیت میده!دکور اتاق از رنگهای سفید و آبی کاربنی تشکیل شده بود!اتاق خیلی بزرگی نبود ولی خیلی شیک و مرتب بود!تمام وسایل داخل اتاق هم یه تخت و یه میز تحریر و یه کمد دیواری با یه آیینه قدی بود که روی کمد نصب شده بود .روی دیوارم چندتا تابلو بود و همینطور یه عکس از خود نیما بود که تو آتلیه گرفته شده بود،یه تیشرت سفید تنش بود یا یه شالگردن سبز که شال رو تو مشتش گرفته بود و با چشمای خوش رنگش همراه با اخم جذابی به لنز دوربین نگاه میکرد،توی عکس هم مثل بیشتر وقتا ته ریش داشت و موهاش رو پیشونیش ریخته شده بود که از همیشه جذاب تر به نظر میرسید.
با صدای در چشم از عکس گرفتم و برگشتم،نیما در حالی که با حوله داشت موهاشو خشک میکرد و جلوشم نمیدید، اومد تو اتاق.
-:سلام حوله رو کشید پایین و با تعجب به من من نگاه کرد!
نیما:اِ سلام. تو اینجا چیکار میکنی؟
-:باید ببخشی که بی اجازه اومدم تو اتاقت ولی تقصیر نیلا شد که بی هوا منو هل داد این تو و خودشم غیبش زد.
نیما با یه لبخند از داخل کمدش یه پیراهن برداشت و تنش کرد،منم سرمو انداخته بودم پایین که چشمم به اون هیکل و عضله ها نیوفته.
نیما:این حرفا چیه؟! حتماً راجب چیز مهمی میخواست حرف بزنه! که انقدر هول بوده،من به این کاراش عادت کردم هر وقت به قول خودش اتاقش توسط مهمونا اشغال میشه اونم خراب میشه رو سر من!
داشتیم میخندیدم که نیلا در رو باز کرد و با یه ظرف میوه اومد تو!
نیلا:چتونه هِر و کِرتون هواست؟
بعد رو کرد به نیما و گفت:چه عجب تو دل کندی از اون حموم!
نیما با یه لبخند مهربون یه سیب از داخل ظرف برداشت و یه گاز محکم ازش خورد، در حالی که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:ممنون.
نیلا:آره واسه تو آورده بودمش!
اومد رو تخت نشست و ظرف میوه رو هم گذاشت رو میز کنار تخت
نیلا:بخور.
-:مادرجون بیدار نشد؟
نیلا:کشتی تو مارو! بابا جان بت میگم بیداره
-:خب اگه بیدار بود که میومد بیرون!
نیلا:من چه میدونم؟!حتماً منتظره سوگولیش بره دست ب*و*س. وگرنه با اون وضعی که نیما صداشو انداخته بود پس کلش مگه میشه آدم بخوابه؟!
-:داداش توئه دیگه!
*******

نیلا:آروم در رو وا کن!
-:تو که میگی بیداره
نیلا:جهت محکم کاری میگم
-:نمیری تو.
آروم در رو باز کردم و سرمو بردم تو!مادر جون رو تخت دراز کشیده بود و پشتش به در بود یعنی ما نمیتونستیم صورتشو ببینیم!در رو بیشتر وا کردم که نیلا هم ببینه.آروم بهم گفت:برو تو
-:نمیبینی خوابه؟
با سر اشاره کرد که یعنی برو!
رفتم تو دقیقاً پشت مادر جون ایستادم سرمو یکم به طرف جلو خم کردم که بتونم صورتش رو ببینم!چشماش باز بود و داشت تسبیح میزد
-:اِ سلام مادرجون بیدارین؟
برگشت سمت من و یه لبخند مهربون بهم زد :سلام به روی ماهت
-:سلام،ببخشید بیدارتون کردم
بلند شد و سرجاش نشست و گفت:نه بابا بیدار بودم،خوبی دخترم؟مامان و بابات خوبن؟
-:آره مادرجون،خیلی سلام رسوندن
مادرجون:سلامت باشن
یه نگاه سمت نیلا که جلو در بود انداخت و گفت:تو چرا اونجایی دختر؟بیا پیش خودم دیگه
نیلا:آخه من مریضم، شاید خدای نکرده شما هم سرما بخورین!
مادرجون:نه مادر، بیا اینجا…
بعد آغوششو باز کرد و نیلا هم طرف دیگه ی مادر جون نشست!
با مادرجون از هردری حرف میزدیم که عمه هم به جمع ما پیوست مشغول حرف زدن بودیم که صدای آیفون بلند شد.
نسیم:نیلا بدو درو باز کن آرادهِ
نیلا:بابا ناسلامتی من مریضم اونم اومده عیادت، خوب به نیما بگید
نیـــــما؟نیما کجایی؟
نسیم:چته دختر؟آروم تر،چقدرم که تو مریضی!
صدای نیما اومد که گفت:مامان من باز میکنم.
مادرجون:آراد پسر خورشیده؟
عمه با یه غم خاصی تو صداش گفت:آره
مادرجونم سرشو تکون داد و انداخت پایین. نیلا هم یه چشم و ابرو واسه من اومد که یعنی ببین رفتارشون رو!
نسیم:مامان شما بیرون نمیای؟
مادرجون:چرا، بریم
نسیم:بچه ها شما هم بیاین
-:چشم الان میایم
اونا که از در رفتن بیرون نیلا سری گفت:دیدی؟
-:چی رو؟
نیلا عصبی شد و گفت:اصلاً عین گاو میمونی تو
-:اِاِاِ…بیشعورِ بیتربیت.
نیلا:دروغ میگم مگه؟اصلاً هیچی نمیفهمی.
یهو در اتاق باز شد!هر دو برگشتیم سمت در!گندم دختر عمه ی نیلا اومد داخل
منو نیلا هر دو همزمان سلام کردیم
گندم:سلام ببخشید،فکرکردم نیلا تنهاست خواستم بترسونمش
-:خواهش میکنم!
گندم:چطوری نیلا؟
-:خوبم تو چطوری؟با آراد اومدی؟
گندم:آره،ناهار با مامان خونه ی خاله خورشید بودیم که آراد گفت تو حالت خوب نیست و امروز نرفتی دانشگاه،میخواست بیاد اینجا منم باهاش اومدم،الان چطوری؟
نیلا:خدارو شکر خوبم الان. فقط آراد از…
گندم اومد تو حرفش و گفت:خب خدا رو شکر
نیلا هم انگار یادش رفته بود که چی میخواد بگه و با گندم مشغول حرف زدن شدن منم مشغول آنالیزش شدم. دختر لوندی بود با اینکه خیلی آرایش میکرد و بینیشم عملی بود ولی چهره اش به دل مینشت،مخصوصاً هم که همه ی حرکاتش با لوندی بود!غیر ممکن بود یکبار با رنگ موی تکراری ببینمش،تو هر مهمونی و جشنی که خونه ی عمه اینا دعوت میشد و منم اونجا حضور پیدا میکردم رنگ موهاش هروقت یجور بود،خب شاید واسه این بود که من دیر به دیر میبینمش،چشمای خوش حالتی داشت که آرایش بهش میومد،ابروهاش تاتوی شیطانی بود بینیش عملی و سر بالا و لبهای خوش فرم و برجسته،روی هم رفته دختر نه زیبا،ولی جذابی بود.
چقدر حرف میزنن،این نیلا هم که مغز گنجشک خورده انگار نه انگار که پسر عمشم اومده.به قیافش بیشتر دقیق شدم نه بابا انگار این مدت حسابی مریض بود!رنگش خیلی پریده بود و زیر چشماشم گود رفته بود!ولی در کل دختر خوشگلی بود.مثل من پوستش تقریبا روشن بود،با چشمای قهوه ای و درشت،لباش معمولی و همیشه قرمز بود که الان بخاطر مریضی یکم رنگشو از دست داره بود،موهاش قهوه ای تیره بود و تا رو شونش میرسید. زوم کرده بودم به نیلا صدای گندم منو از هپروت در آورد.
گندم:شادی بودی؟درسته؟
تا اومدم جواب بدم نیلا گفت:الان یکم زده تو فاز غم.
یه چشم غره بهش زدم که خندید،گندمم خندید و گفت:آخی چرا؟
-:نیلا شوخی میکنه.
با تقی که به در خورد هر سه ساکت شدیم
نیلا:بفرمایید.
یکم بعد سر نیما در اومد داخل و رو به نیلا گفت:مهمون داری مثلا!
نیلا:خب من مریضم…
-:بترکی تو! کجا مریضی؟!
نیلا یه چشم غره به من زد و روشو برگردوند
نیلا:سلـــام
برگشتم و نگاه نیلا رو دنبال کردم………
نــــــــــه!باورم نمیشه!
از گرما احساس خفگی میکردم،ولی اگه بلند میشدم و از اتاق میرفتم بیرون خیلی ضایع میشد. سرم پایین بود و با انگشتای دستم بازی میکردم،سلام کردم بهش؟!وای یادم نیست. چیزی که یادمه خیلی تابلو زل زدم بهش،اونم انگار از دیدن من جا خورد،ولی خیلی سریع خودش و جمع و جور کرد و رفت سمت نیلا تا بهش دست بده. اَه!لعنت به تو شادی
با جیغ بنفش نیلا از هپروت در اومد و برگشتم سمتش که بازم چشمام تو چشمای خاکستریش گره خورد ولی سریع نگاهم رو دزدیدم و به نیلا نگاه کردم،هنوز نفهمیدم چرا جیغ کشید! خیلی آروم بهش گفتم:چیزی شده؟
نیلا:هه!اینو ببین تازه میگه چیزی شده؟چرا به من نگفتی آراد استاد زبان ماست؟
تو بهش گفتی من مریضم؟اونوقت هیچی به من نگفتی؟ولی سوپرایز خوبی بود.
یکسره داشت حرف میزد که منم یکی در میون متوجه میشدم چی میگه،خیلی تو اون جمع معذب بودم، نیلا سکوت کرده بود و به من زل زده بود انگار که منتظر جواب منه،حالا چی باید بهش میگفتم؟نمیدونم چی شد که دهن وا کردم و گفتم:خب…خب نه
نیلا:نه چی؟
نه چی؟من واسه چی گفتم نه؟!وای خدا میشه عمه یا مادرجون منو صدابزنن من برم بیرون؟نیلا و بقیه همچنان منتظر جواب من بودن!
-:من…من به ایشون نگفتم شما مریضی
یهو همه زدن زیر خنده!نیما و نیلا که غش کرده بودن،ناخداگاه نگاهم چرخید سمت اون که رو تنها راحتی کنار تخت نیلا همراه با گندم نشسته بودن و با یه لبخند خیلی کمرنگ به من نگاه میکرد.
نیلا:خدا نکشتت،چه با ادب شدی؟حالا دیگه به من میگی شما؟!
دوباره زد زیر خنده.
آراد:پس من از کجا میدونستم نیلا مریضه؟اگه خاطرتون باشه شما سر حضور غیاب گفتین خانم علیپور ناخوش هستن.
بعد یه تای ابروشو داد بالا و با لحن خاصی گفت:یادتون نرفته که؟!
خیلی نامحسوس آب دهنمو قورت دادم و گفتم:ها…بله یادم اومد.
بعدم رو به نیلا گفتم:ولی من نمیدونستم ایشون پسرعمه ی توئه.
نیلا:تو نه و شما!
یه چشم غره بهش رفتم تا حساب کار دستش بیاد،مثلا مریضه جون خودش!
گندم:واقعا؟یعنی تا حالا آراد و ندیده بودی؟
-:نه.
گندم:چه جالب!
یه لبخند بیخود بهش زدم،آخه یکی نیست بگه کدوم قسمت این موضوع جالبه؟!
گندم:ولی خوش به حالتون شدا! پارتی از این کلفت تر؟
آراد:جایی از این خبرا نیست.
توسرت بخوره،مرتیکه. چه خودشم میگیره!
نیلا:بیخــــود!
آراد:حالا بشین نگاه کن.
دیگه واقعا نیاز داشتم از اون فضا برم بیرون پس با یه ببخشید زیر لبی از جام بلند شدم.
نیما:کجا؟
-:الان بر میگردم میرم ببینم شیرینی عمه حاضر شد؟
و سری از اتاق زدم بیرون،پشت در یه نفس عمیق کشیدم و یه راست رفتم سمت دستشویی
چندتا مشت آب سرد پاشیدم به صورتم و از تو آیینه به تصویر خودم نگاه کردم!
دلیل این حالمو نمیفهمیدم،چرا انقدر از دیدنش هل کردم؟!
چون که استاد زبانم پسر عمه ی نیلا بود؟!
یا چون امروز باهاش برخورد داشتم؟!
چی باعث این حال من شده بود؟چی؟!
از دستشویی که اومدم بیرون یک راست رفتم سمت آشپزخونه.مکالمه ی عمه و مادرجون توجهم رو جلب کرد!کنار دیوار ایستادم…
مادرجون:خدا حفظش کنه ایشالله. داره درس میخونه؟
نسیم:یه چند سالی هست که درسشو تموم کرده،الان استاد دانشگاهست.
فهمیدم که دارن راجب شازده پسر حرف میزنن،اصلا نمیدونم امروز من هرجا میرم چرا موضوع ایشونه؟!
نسیم:خورشید اصرار داره که زنش بده ولی آراد زیر بار نمیره.
دیگه به کار زشت فال گوش ایستادن ادامه ندادم و داخل آشپزخونه شدم
عمه با دیدنم لبخند زد که مادرجونم نگاهش رو دنبال کرد چرخید سمت من.
-:سلام علیکم، چی شد این شیرینی؟
نسیم:یکم دیگه حاضر میشه.
یه صندلی از پشت میز کشیدم و کنار مادرجون نشستم و رو بهش گفتم:امشب میاین خونه ی ما دیگه؟
مادرجون:آره عزیزم
نسیم:مامــــان؟!
مادرجون:مادراز اولم قرار بود من شب برم خونه ی تورج دیگه!الکی اعتراض نکن.
عمه با دلخوری بلند شد رفت سمت فر تا شیرینی ها رو دربیاره
-:خب پس کم کم آماده بشین چون من بعد از خوردن شیرینی ها راه میوفتم
نسیم:کجا حالا توام؟!ماشین آوردی؟
-:آره.
مادرجون:مادر دست فرمونت خوبه؟کی تصدیق گرفتی؟
-:اِ…مادرجـــون!!!
عمه درحالی که داشت میخندید گفت:حالا شام رو بخورین بعد برین
-:فدات. راستی عمه،میدونستی پسر عمه ی نیلا استاد زبان ماست؟
عمه درحالی که داشت شیرینی ها رو داخل دیس میچید گفت:جدی؟!
سرمو به علامت مثبت تکون داد.
نسیم:من چارت درسای نیلا رو دیدم اسم آراد تو …
پریدم وسط حرفش و گفتم:متاسفانه استاد قبلی نتونست سر کلاسا حاضر شه برنامه تغییر کرد.
عمه:چه خوب،نیلا میدونه؟
-:آره،تازه فهمید
همین موقع صدای “یاالله”ی یکی بلند شد
نسیم:بفرمایید
برگشتم دیدم آراد درحالی که سرش پایینه کنار اپن ایستاده.انگار که از قبل با مادرجون سلام و احوالپرسی کرده بود.
آراد:چی شد این شیرینی زندایی جان؟
نسیم:آماده شد عزیزم،بچه ها رو صدا کن برین تو پذیرایی الان میارم
آراد وارد آشپزخونه شد و با فاصله ی یه صندلی با من نشست و گفت:دیگه زحمت نکشین همینجا میشینیم.بچه ها هم دارن میان.
خوشحال بودم که حضورش برام یکمی عادی شده ولی همچنان یکمی معذب بودم و نمیتونستم بهش نگاه کنم!
عمه از همونجا شروع کرد بچه ها رو صدا زدن!
مادرجونم از فرصت استفاده کرد و آروم درگوشم گفت:مادرتو چرا سرلختی؟زشته جلو معلمت!
خندم گرفت:معلم چیه مادرجون؟استادمه؛ بعدشم، دیگه منو دیده چه فایده داره الان روسری سر کنم؟
تا مادر جون اومد یه چیز بگه که گندمم با یه سلام بلند بالا وارد شد و رو صندلی بین منو آراد نشست.
نیلا و نیما هم اومدن که مادر جون بلند شد
آراد:کجا حاج خانم؟
مادرجون:من میرم کار دارم پسرم،شما جوونا راحت باشین
آراد:این حرفا چیه ما راحتیم. خواهش میکنم بفرمایید
-:بشین دیگه مادرجون کجا میری؟
مادرجون:میرم حاضر شم دیگه مادر،مگه تو نگفتی؟
-:باشه،منم که چایمو بخورم میام
مادرجون:باشه مادر عجله نکن.
مادرجون که از آشپزخونه رفت یکم بعد عمه هم که با چایی و شیرینی ازمون پزیرایی کرد از آشپزخونه خارج شد.
نیلا:گندم میری خونه عمه خورشید؟
گندم:آره،با آراد میرم مامان اونجا منتظرمه
نیما:خب عمه اینا چرا نیومدن؟
آراد:سلام رسوندن،دیگه خاله مهتاب مهمون خونه ی ما بود مامان گفت ایشالله یه وقت دیگه میان.
چایمو خوردم و خیلی آروم از جام بلند شدم
آراد:تشریف میبرین؟
به تو چه؟فضول. حواسش به همه جا هست
-:با اجازه ی شما.
متوجه لحنم شد که چشم از فنجونش برداشت و رو صورت من نگاهش ثابت موند و با لحن نه چندان دوستانه ای گفت:اجازه ما هم دست شماست. سلام برسونید خدمت خانواده.
-:فعلا میرم تا آماده شم.
نیلا اجازه ی حرف زدن و ازش گرفت و گفت:نرو دیگه، امشب اینجا بمون فردا با هم میریم دانشگاه
-:فردا میای؟
نیلا:اوهوم
-:خب تو بیا بریم خونه ی ما
نیلا:مگه نمیبینی مهمون دارم؟!
آراد:نیلا جان منو گندم دیگه داریم میریم
بعد از اینکه لباسامو پوشیدم از اتاق اومدم بیرون که دیدم مادرجونم آماده است،گندم و آراد هم بلند شده بودن و مشغول خداحافظی بودن.
نیلا:ای بابا حالا همه با هم دارین میرین؟
-:بیا بریم خونه ی ما.
نیلا:نه قربونت،کلی کار دارم باید انجام بدم،فردا هم میخوام بیام دانشگاه.
-:باشه هرطور راحتی.
بعد از خداحافظی منو مادرجون همراه آراد و گندم سوار آسانسور شدیم.سرمو انداخته بودم پایین که چشمم به آراد نیوفته،که به طور نامحسوس چشمم از تو آیینه افتاد بهشون گندم جوری نزدیک به آراد ایستاده بود که انگار فضا چقدر تنگه،آسانسور ظرفیت شش نفر رو داشت و فضا هم به اندازه کافی بزرگ بود،آراد هم به بی تفاوتی هرچه تمام تر ایستاده بود و یه دستش تو جیبش بود و دست دیگه اش هم به میله ی روی دیواره گرفته بود،پس چی نبایدم بدت بیاد یه دختر تا این حد بهت نزدیک بشه. به پارکینگ که رسیدیم آسانسور یه تکون کوچیک خورد و گندم از خدا خواسته خودشو انداخت تو بغل آراد که آراد بازوش رو گرفت که زیاد پیشروی نکنه،از این حرکت گندم به قدری خندم گرفت که نتونستم جلو خودمو بگیرم و لبم به تبسم کوچیکی باز شد که از نگاه تیز بین آراد دور نموند همونطور که به من نگاه میکرد در آسونسور رو باز کرد و رو به مادرجون گفت:بفرمایید حاج خانم،نگاهمو ازش دزدیدم و بعد از مادرجون بدون اینکه به هیچکدومشون تعارف کنم خارج شدم.با یک قدم بلند خودش و به ما رسوند و رو به مادرجون گفت:ماشین جلوی ساختمونه اجازه بدین برسونمتون.
مادرجون:خداخیرت بده پسرم،با شادی میرم.
آراد:من تعارف نمیکنم،من میرسونمتون.
-:خیلی ممنون آقای کیانفر ماشین هست.
به عادت همیشش یه ابروش رو داد بالا و لباش و رو هم فشار داد که نخنده بعد هم با یه لبخند کنترل شده همونطور که هر چهار نفر از در پارکینگ میرفتیم بیرون گفت:بسیارخب. مراقب باشید
-:مراقب هستیم.
دیگه رسیده بودم به ماشین جالب اینجا بود که این دونفرم داشتن دنبال ما میومدن،مادرجون از ما جلوتر بود دزدگیر و زدم و بهش گفتم که بره بشینه اونم از آراد و گندم خداحافظی کرد و رفت تو ماشین نشست. آرادهم دزدگیر ماشین و زد که دقیقا یه ال نوذ سفید بود که پشت ماشین من پارک شد بود.
-:خب…گندم جان،خوشحال شدم از دیدنت،به مامانت اینا سلام برسون
گندم:منم همینطور عزیزم،توام سلام برسون خدمت خانواده
-:بزرگواریتو میرسونم. خدانگهدار
گندمم بعد از خداحافظی از من ،در حالی که کنار ماشین ایستاده بود در و باز کرد و نشست.یه خداحافظ زیر لبی به آراد گفتم و بدون اینکه منتظر جواب باشم راه افتادم سمت ماشین که اونم به بهانه ی اینکه از جلوی ماشین رد بشه تا بره سمت راننده سوار شه خودشو به من رسوند و گفت:مراقب باشین با دیوار برخورد نکنین.
بدون مکث برگشتم سمتش که دیدم همون پوزخند حرص درار رو لبشه.نگاهم کشیده شد به گندم که داشت بهمون نگاه میکرد و با حرص خاصی رو به آراد گفتم:من مراقبم. شما هم مراقب باشید که راه بندون نکنید، “استاد”
استاد رو از قصد کش دار گفتم همون پوزخند هم از رو لبش محو شد!حالا نوبت من بود که بهش پوزخند بزنم.
رفتم و سوار ماشین شدم که تا من نشستم مادرجون یه چیزی شبیه ورد خوند و فوت کرد رو من.
-:ورد میخوندی مادرجون؟
از قصد میخواستم طولش بدم که اول اونا حرکت کنن
کمر بندمو بستم.
مادرجون:استغفرالله! آیت الکرسی میخوندم دختر
-:مادرجون نگران چی هستی؟قول میدم صحیح و سالم برسونمت.
و همین موقع ماشین آراد از جا کنده شد و با سرعت از بغل ماشین من گذشت.
مادرجون:وااای یا خـــــدا. چه خبرته جوون؟
-:ولش کن مادرجون این گاهی فاز و نولش قاطی میکنه
مادرجون:چی؟!
-:هیچی، میگم میخوام موزیک بزارم،شما چه سبکی میپسندی؟ رپ؟ پاپ؟ راک؟ سنتی؟
مادرجون:دخترم نمیخواد،همینطوری برو دیگه.
-:نه دیگه من بدون موزیک راه نمیرم
مادرجون:لعنت برشیطون. شجریان بزار.
-:قربونت برم حالا من گفتم سنتی ،ولی دیگه تو این سبک خواننده ها آهنگ ندارم. البته چندتا از کارای استاد رو گوش دادم عالیه،حالا ایشالله اگه پیدا کردم دانلود میکنم میزارم مخصوص شما.
مادرجون:شما جوونا چه میفهمین صدا یعنی چی؟
همینطوری که داشتم آهنگا رو بالا پایین میکردم گفتم حالابیا اینو گوش کن این آهنگم قدیمیه با صدای جدید.
صدای خواننده از تو پخش بلند شد. خودم این آهنگ رو خیلی دوست داشتم،بهم آرامش میداد. (به سوی تو-علی زندوکیلی)
به ســــوی تو…

به شوق روی تو…

به طرفِ کوی تـــو…

سپیده دم آیم،مگر تو را جویم…

بگو کجایـــــی….

ماشین و روشن کردم و راه افتادم.

نشانه تو،

گه از زمین،گاهــــــی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو میپویم،بگو کجایی…

خوشحال بودم که جواب آراد و با پوزخند دادم و یه جورایی زدم تو پوزش.مرتیکه فکر کرده چون استادمه میتونه تحقیرم کنه.

کِــــــــی رود رخ ماهــــت از نظرم،نظرم

به غیرنام ات کـــی نامِ دگر ببرم…

اگر تو را جــــــویم،حدیث دل گــــویم،بگو کجایی….

خدا میدونه این ترم رو چطوری باید با این بگذرونم؟! اه…حالا چرا زبان آخه؟!

به دست تو دادم،دل پریشانم دگر چه خواهــــی…

فتاده ام از پا،بگو که از جــــانم دگر چه خواهی…

به مادرجون نگاه کردم،سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشم بسته بود.منم هر وقت به این آهنگ گوش میکردم حال خوبی بهم دست میداد و آروم میشدم.
پیچیدم و با ریموت در رو باز کردم.
-:پری بانو رسیدیم.
چشماش و باز کرد یه نگاه گذرا به بیرون انداخت و با لبخند رو به من گفت:پدربزرگتم به من میگفت پری بانو. این آهنگ رو هم خیلی دوست داشت.خاکش بقای عمر تو باشه مادر امروز خیلی منو یادش انداختی.
-:پس بگـــــو چرا چشماتو بسته بودی! رفته بودی به گذشته، هان؟البته آقاجون ورژن قدیم آهنگ رو گوش میکردن پریوش بانــــو…
و یه چشمک بهش زدم که کمربندشو باز کرد و گفت:من که از حرف زدن شماجوونا سر در نمیارم! وَرزَن دیگه چیه؟
داشتم بهش میخندیدم که پیاده شد
مامان اومد بود بیرون استقبالش منم از ماشین پیاده شدم،بهشون نگاه کردم که همدیگرو در آغوش گرفته بودن!رفتم پیششون و رو به مامان گفتم:خدایی میخوام بدونم اگه عمت نبود بازم اینطوری مادرشوورتو در آغوش میکشیدی؟
مامان:به تو چه فضول. سلامِت کو؟
-:سلام به روی ماه پف کردت،باز خواب بودی؟
مامان:آره،وقتی رفتی پشیمون شدم که چرا نیومدم باهات.
-:هی هی هی
مادرجون:خب میومدی دیگه،نسیمم سراغتو گرفت.
مامان:حالا ایشالله یه وقت دیگه. بیا بریم بالا عمه،هوا سرده
همینطوری که میرفتیم سمت ورودی مامان رو به مادرجون گفت:عمه شادی خوب رانندگی کرد یا نه،از فردا ماشین بی ماشین
-:اووووو….مادرجون خدایی اصن چیزی متوجه شدی؟یا نه داشتی مدیتیشن انجام میدادی؟موزیک و تمرکز و دوران عاشقی و نامزد بازی و…
مامان:اِاِاِ…خوبه دیگه حالا
مادرجون:نه مادر انصافاً ازش انتظار نداشتم ولی خیلی خوب روند
یه ابرو واسه مامان انداختم که یعنی بفرما
مامان:شانس آوردی
-:مادرجون به پسرت بگو یه ماشین واسه من بگیره دیگه،این گدابازیا چیه آخه؟این شیرینتونم که هی منت سر من میزاره یه ماشین بهم میده.
مامان:اِاِاِ…دختر من کجا منت سرت گذاشتم؟
تا اومدم یه چیز بگم که مادرجون رو مبل نشست و گفت:شیرین جان سربه سر این نزار. این که از زبون کم نمیاره.
مامان:خیل خب بابا،من تسلیمم
*******

بعد از یه دوش آب گرم حسابی از حموم اومدم بیرون که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از رو میز بغل تخت برداشتم دیدم نیلاست…

-:ها؟

نیلا:افسوس…افسوس که هیچوقت ادب یاد نگرفتی

-:کمالِ همنشینهِ دیگه…

نیلا:همون دیگه…دو روز نبودم ول شدی رفتی با آدمای بد ….

-:ببر صداتو منظورم خودت بودی.

نیلا:دِ ای کاش به من میرفتی…

-:خوب شد نرفتم

نیلا:چیه توپت پره!

-:معلومه که پره،امروز که آراد و تو خونتون دیدم کم مونده بود پس بیوفتم…

اومد تو حرفم و گفت:چـــــــرا؟!نکنه گلوت پیش…

-:خـــــــــفه شو!ایــــــش

نیلا:واه!چیه؟پسر عمه به اون خوبی،خوشگل نیست که عین ماه میمونه،آقا و تحصیل کرده نیست که چه عرض کنم خودتون دیدین،شعور و آقایی که…..

-:اووووووف اونم دیدم،این یکی کمالش بر بقیه پیشی داره…

نیلا:دیوونه ای؟چشه مگه؟

-:هیچی…یه آگهی واسه پسر عمت بزن رو دست نمونه با این کمالاتش

نیلا:نیاز به آگهی نداره که!یکم چشم کورتو باز کنی میبینی دور و برش چه خبره خانم!از آشنا گرفته تا هفت پشت غریبه…

-:اِ…نکنه جنابـ….

نیلا:اِاِاِ…حرف زدی نزدیااااااا….عین نیماست برام،عین نیما عزیزه،کور شه چشمم اگه نظری غیر برادری بهش داشته باشم…

-:خیلی خب حالا فهمیدم…ولی دختر عمه جانت فکر نمیکنم دیدش مثل تو باشه…

نیلا:کی؟گندم؟…خب اون یکم بعـــــله…

-:یکم بعــــله؟!هه….

نیلا:حالا ول کن دیگه غیبت نکنیم!حالا سر چی توپت پُر بود؟نگفتی؟

-:آهان…ای خدا ازت نگذره نیلا!

نیلا:واسه چی؟!!!

-:اونروز که تو دانشگاه داشتی هی از پسر عمه جانت میگفتی خب میمردی یه کلمه بگی استاد دانشگاهست؟

نیلا:مگه من نگفتم؟

-:نه دیگه خبرِ….

نیلا:اِ خب چی شده حالا مگه؟از اول که قرار نبود آراد استاد ما باشه،دیدی که یهویی شد…

یه تقی به در اتاق خورد و مامان اومد تو…

مامان:با کی حرف میزنی؟

-:نیلاست

نیلا:کیه؟

-:مامانه،یه دقیقه گوشی دستت باشه…

کاری داری مامان؟!

مامان:نه،اومدم بگم بیا شام بخوریم،موهاتم خشک کن سرما نخوری.

-:باشه شما برین منم الان میام.

مامان رفت و منم با نیلا خداحافظی کردم و بعد از خشک کردن موهام رفتم پایین…

***

«آراد»

بعد از رفتن خاله مهتاب و خانوادش از خستگی خودمو پرت کردم رو کاناپه ی جلوی تلوزیون سرمو به پشتی تکیه دادم و چشمامو بستم،امروز روز شلوغی داشتم و سرم حسابی درد میکرد ،ولی چاره ای نبود و باید یکم به مامان بیچاره کمک میکردم،حتماً اون از من خسته تره…

با یه حرکت از جام بلند شدم و ظرفهای تلنبار شده ی روی میز رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه،مامان مشغول شستن ظرفهای شام بود. با دیدن من یه لبخند زد و گفت:نمیخواد عزیزم،خسته ای برو استراحت کن…

ظرفهای توی دستمو گذاشتم رو میز ناهار خوری و رفتم و از پشت بغلش کردم و ابراز احساست زیاد…خندید و گفت نکن بچه…

-:اونوقت شما خسته نیستی؟!

مامان:نه مادر،چندتا ظرفه الان تموم میشه

-:چرا هیچوقت خسته نیستی مامان؟چرا همیشه انقدر آرومی؟

مامان:آدم ایزاد بدون خستگی مگه میشه؟منم گاهی خسته میشم…ولی کار خونه واسه خانماست دیگه،یچیزیه که باید انجامش داد با شونه خالی کردن چیزی درست نمیشه که…

ازش فاصله گرفتم و گفتم:و آقایونم نباید بی معرفت باشن دیگه!باید یکمی کمک کنن

همینطوری که از آشپزخونه میرفتم بیرون تا بقیه ظرفا رو جمع کنم صداشو شنیدم که گفت:من کمک تو رو نخواستم،تو اگه فکر منی برو سر خونه زندگی خودت…

ظرفها رو برداشتم و دوباره رفتم تو آشپزخونه،اینبار یه صندلی از پشت میز کشیدم و روش نشستم!

-:من سر خونه زندگیمم دیگه؟!

مامان:آراد،خودت منظور منو میدونی…میخوای مامانتو آرزو به در دل بزاری؟میخوای بمیرم و نوه امو…

-:مامــــــان!…خواهش میکنم،خب این چه حرفیه؟

مامان:مگه دروغ میگم؟من که هرکی رو بهت پیشنهاد میکنم هزار جور میپیچونی،خب حداقل خودت یکی رو پیدا کن…

-:ای بابا،با شما هم که نمیشه دو کلمه حرف زد،سری بحث و میکشونی ازدواج و زن و زندگی…

مامان:خب حق دارم دیگه،تو که به فکرش نیستی …پسرجون نزدیک سی سالته دیگه…

از جام بلند شدم و گفتم:چشم مادر من،چشم…فعلا با من کاری نداری؟من خیلی خسته ام میرم بخوابم

یه آهی کشید و گفت:نه شبت بخیر

-:شما هم دیگه خودتونو خسته نکنین برین بخوابین

مامان:باشه…فردا که دانشگاه کار نداری؟

-:نه میرم آموزشگاه

مامان:باشه مادر برو ،صبح صدات میکنم

-:دستتون درد نکنه،شب بخیر

مامان:شب بخیر

«شادی»

-:خب من دیگه میرم کاری ندارین؟

مادرجون:کجا مادرجون؟

-:یونی دیگه!

مادرجون:کجا؟!!!

-:دانشگاه مادرجون

مادرجون:آهان!الان مادر؟

-:آره عزیزم،بعد از ظهر کلاس دارم

مامان:شادی سوئیچ رو بردار،مراقب باشیا،آروم برون…دنبال نیلا هم برو

-:ای به چشـــــم،دست شما درد نکنه،آفتاب از کدوم ترم در اومده امروز بی چک و چونه سوئیچ میدین؟

مامان:چون تا دیر وقت کلاس داری نمیخوام برگشتنی معطل ماشین باشی

-:آخ من فداتم شیرین بانو

مامان:خیل خب دیگه برو خودتو لوس نکن!

-:اونم به چشـــــم….کاری،باری؟دستوری؟فرمایشی؟چیزی؟در خدمتما

مامان کلافه یه پوفی کرد و در حالی که سعی داشت نخنده گفت:بـــــــرو

دستمو گذاشتم رو چشمم که یعنی چشم،با خنده رو کردم به مادر جون و گفتم:شما کاری نداری پری جون؟!

مادرجون در حالی که میخندید گفت:نه قربونت برم، به سلامت بری و برگردی

-:خب پس من دیگه رفتم…

از هر دوشون خداحافظی کردم و راه افتادم سمت در. خونه یجوری بود وقتی از پزیرایی خارج میشدی خروجی تو یه راهرو بود که اونم با یه در شیشه ای از قسمت اصلی جدا میشد . از در شیشه ای هم گذشتم و از تو جا کفشی نیم بوت قهوه ایم رو برداشتم که با پالتوی چرم قهوه ایم ست بود ،همینطور شلوار کتان کرمی که پام بود و خیلی هم جذب…بوت و پام کردم و جلو آیینه ای که بالای جا کفشی نصب بود ایستادم و یه دستی به مقنعه ام کشیدم و از در رفتم بیرون،هوا روز به روز داشت بیشتر سرد میشد،پله ها رو طی کردم و رسیدم به حیاط نقلی اما با صفای خونه،که داشت میرفت که عریان زمستون شه،ولی بهار و تابستونای اینجا حرف نداشت…

رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین شدم،کمر بندمو بستم و قبل از اینکه راه بیوفتم گوشیمو از کیفم در آوردم یه اس به نیلا دادم که بیاد و سر خیابون وایسته من دارم راه میوفتم….

***

نیلا:شادی؟

-:هوم؟

نیلا:حواست به اون پسره هست؟

-:کدوم؟

سرمو بلند کردم که ببینم کی رو میگه که یه نیشگون از دستم گرفت و گفت:آرومتر ضایع…خب فهمید داریم راجبش حرف میزنیم که…

-:خب من اصلا نمیدونم تو داری کدومو میگی…

نیلا:اگه یکم ضایع بازی در نیاری بهت میگم…نگاه نکنا،اون یارو هست دقیقا رو به روی تو نشسته ،تک کت قهوای پوشیده!…اِاِاِ…خدا مرگتون بده چه با هم ست هم کردین،اونم شلوارش کرمِ…

نگاهمو چرخوندم همون سمتی که نیلا گفته بود…

نیلا:اِاِاِ…بهت میگم نگاه نکن

-:چته وحشی؟خب تو داری سه ساعته چششو در میاری اونوقت من نگاهش نکنم؟

خب حالا که چی؟چشه؟

نیلا:چشه؟هیچی عزیزم از سرتم زیادیه

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و گفتم:چــــی؟!چه ربطی داره؟

نیلا:ربطش به اینه که اونم داره تو رو با نگاهش میخوره

بی تفاوت یکم از نسکافمو خوردم و گفتم:خب که چی؟

نیلا:اصلاً دیدیش؟

-:توی وحشی گذاشتی؟

نیلا:خب نامحسوس نگاهش کن…

-:وای نیلا تو چقدر ضایع ای!

بازم نگاهمو چرخوندم به طرفی که نیلا گفته بود و داشتم دنبال یه پسر با کت قهوه ای و شلوار کرم میگشتم…پیداش کردم!نگاهمون تو هم گره خورد…نگاهمو ازش گرفتم و به نیلا که کنارم نشسته بود دوختم…

-:برنگرد…

خندید و گفت:چرا؟!

-:داره اینور و نگاه میکنه،برگردی ضایع میشه

نیلا:خب منم که داشتم همینو میگفتم…فکر کنم چشمشو گرفتی…

-:توهمی،بنده خدا شاید نگاهش افتاده اینور،شاید بخاطر ضایع بازیای منو تو داره اینور و نگاه میکنه،چه میدونم اصلا شاید چشاش چپه….

نیلا همینطور که داشت میخندید گفت:نه…من حسم بهم دروغ نمیگه!

-:مرده شــــــور…

نیلا:فکر کنم کارشناسی باشه،به قیافش که نمیخوره جلف و سر سبک باشه،هــــوم؟تو اینطوری فکر نمیکنی؟به چشم برادری خوب تیکه ای هم هست…

-:تا تهشو رفتی نه؟از ترس بی جنبه بازیای تو کسی اتفاقی هم نمیتونه نگاهش سمت ما بیوفته!

نیلا:حالا نظرت چیه؟

از جام بلند شدم و کیفمو برداشتم و گفتم:گمشـــــو نیلا…راه بیوفت کلاس الان شروع میشه…

***

صدای آلارم گوشی رو خفه کردم و کلافه تو جام یه چرخی زدم…اَه،بازم یه دوشنبه نحس دیگه،بازم کلاس زبان…بازم آراد…کلاس نحسشم کله ی سحره…

با صدای زنگ گوشی اینبار چشمام و کامل باز کردم و سر جام نشستم،عکس خندون نیلا رو صفحه ی گوشی خودنمایی میکرد انگار داشت به ریخت من میخندید،از این فکرم یه لبخند گوشه ی لبهای منم جا خشک کرد…

-:چه روزی بشه روزی که صبحشو با تو و پسر عمت شروع کنم…

نیلا:قطعاً تو زمره ی بهترین روزای عمر بی کفایتت قرار میگیره این روزا…

-:حتماً…صبح بخیر

نیلا:صبح توام بخیر تنبل خانم،سحرخیز شدی…میدونم به عشق خودشه…

و بعد بلند زد زیر خنده،منم خندیدم!خب حق داشت اونطوری بخنده،هنوز جریان آشنایی پرشکوه منو پسر عمه ی عزیزش رو براش تعریف نکرده بودم…

-:فکر کن یه درصد…

نیلا:خدا رو چه دیدی؟!اتفاقاً…

اومدم تو حرفش :وای نیلا تورو خدا جمع کن خودتو با اون پسر عمه ی عتیقه ات…وقت منم نگیر باید برم آماده شم.میام دنبالت…

نیلا:میبینم دیگه الان زندایی بی چک و چونه ماشین میده دستت

-:خودشم فهمیده مقاومت فایده ای نداره…من دیگه برم آماده شم،میبینمت…

نیلا:اوکی…فعلا

رفتم و یه آبی به دست و صورتم زدم، و رفتم سر وقت کمدم،و خیلی سریع لباسامو پوشیم،اه کی میشه این زمستون تموم شه راحت بشیم؟!

جلو آیینه ایستاده بودم و دودل بودم که آرایش کنم یا نه؟دوست نداشتم واسه دانشگاه آرایش کنم ولی خب یه حسی هم داشت قلقلکم میداد،بی توجه به این حس مقنعه ام رو سرم کردم و جلو آیینه مرتبش کردم ولی بازم هی یه حسی بهم میگفت خب یکمم آرایش کن!

خب واسه چی؟امروزم مثل بقیه روزا…

خب دیگه همینطوری…

خب یکم مشکلی نداره که! بیخیال یه برق لب صورتی زدم و یکم ریملم زدم و قبل از اینکه حس های دیگه به سمتم هجوم بیاره وسایلمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون…

طبق معمول هر صبح بابا پشت میز نشسته بود و مامانم داشت ازش پذیرایی میکرد…

-:سلــــــــام بر خانواده ی عزیزم،صبح بخیر

بابا:سلاااااام بر دختر خوشگلـــــم…صبح توام بخیر شادی من

مامان:صبح بخیر مامان جون،بیا بشین برات چایی بریزم

-:دست گلت درد نکنه شیرین بانو

یه صندلی کشیدم و کنار بابا نشستم

-:چه خبر تورجی؟کارای کارخونه ی من خوب پیش میره؟

چایی پرید تو گلوش و به سرفه افتاد منم داشتم ریز ریز میخندیدم

بابا:میبینی شیرین؟پدرسوخته چشم دوخته به مال و اموال من!

-:مال و اموال تو؟اِاِاِ…مال و اموال تو کدومِ پدر من؟شما هرچی داری مال منه دیگه!

مامان در حالی که میخندید استکان چایی رو گذاشت جلوم و گفت:خب راست میگه دیگه،آخرشم همه چیز واسه شادیه!

لقمه ی نون پنیر گردومو گذاشتم دهنم و گفتم:شوخی کردم،همش مال خودتون من بدون شما خونه و کارخونه میخوام چیکار؟اصلاً من بدون شما اینجا کاری ندارم که…

مامان یه دستی به صورتم کشید و لبخند زد،بابا هم با غرور داشت بهم نگاه میکرد،منم که دولوپی مشغول بودم که بابا گفت:تو کار خونتون که همه چی امن و امانه قربان،ولی تو خونتون قراره یه اتفاقایی بیوفته…

کنجکاو زل زدم تو چشمای سبزش که خندید و گفت:قرار شد مامان پریوش خونهِ باغ رو بفروشه…

با چشمای گرد شده گفتم:الــــــــــکــــــی!

بابا سرشو تکون داد که یعنی نه واقعاً…به مامان نگاه کردم اونم با لبخند حرف بابا رو تایید کرد!

-:چطوری راضی شد؟

مامان:بلاخره بابات و عمت راضیش کردن…اینطوری بهتر شد،چیه آخه پیرزن تنها تو اون خونه به اون بزرگی؟

-:حالا مادرجون کجاست؟

مامان:خوابه،واسه نماز صبح بیدار شد،دیگه دلم نیومد صداش کنم گفتم یکم بیشتر بخوابه!

-:چه عروســــی،خدا قسمت اهل دلاش کنه!

بابا خندید و مامانم یه چشم غره مسلحتی به من رفت…

خب حالا که مادرجون داره خونش رو میفروشه پس قراره خونه ی ما بمونه ،به یاد نیلا و کاراگاه بازیش افتادم یه حسی داشت من رو هم قلقلک میداد،مادرجون هیچوقت تا حالا شب خونه ی عمه نسیم نمونده بود،بیشتر که توجه میکنم میبینم رفتارشم با شوهر عمه خسرو که من عمو خسرو صداش میزنم خیلی هم دوستانه نبود!شاید واقعا حق با نیلا باشه و این وسط یه چیزایی باشه که ما نمیدونیم…

-:حالا دیگه از این به بعد مادر جون خونه ی ما و خونه ی عمه نسیم میمونه؟!

بابا:خونه ی ما….

زیر چشمی یه نگاه به جفتشون انداختم که بی تفاوت مشغول صبحانه خوردنشون بودن!

-:راستی،گفته بودم خواهر زاده ی عمو خسرو استاد زبانمونه؟

اینبار نوبت مامان بود که چایی بپره تو گلوش!چند بار اروم زدم به پشتش زدم که اشاره کرد لازم نیست! بابا هم با بهت داشت به من نگاه میکرد! واه،اینا چشون شده؟!

-:چیزی شده؟حرف بدی زدم؟

بابا یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت:نه نه…

زیر چشمی به مامان نگاه کردم که با اخم به ظرف پنیر خیره شده بود!

بابا:کدوم خواهر زاده اش؟

مامان با تشر به بابا گفت:پسر خورشید دیگه!اون استاد دانشگاهست…

با سر حرفشو تایید کردم…به وضوح میتونستم ببینم حال هر دوشون گرفته شده ولی بابا خوددار تر بود!

-:فکر میکردم مادرجون گفته…

اینم از شوک دوم!اینبار هر دو با بهت برگشتن سمت من…

بابا:مگه…مگه مامانم میدونه؟

-:آره…چندروز پیش که من رفته بودم خونه ی عمه نسیم همین استادمون با گندم دختر اون یکی عمه ی نیلا اومده بودن اونجا،مادرجونم…

مامان پرید تو حرفم و گفت:سوئیچ بالای جا کفشیه،برو دیگه مادر دیرت شده

خیلی شیک و مجلسی داشت بهم میگفت برو دیگه حرف نزن…

از جام بلند شدم و گفتم:باشه…خداحافظ

از آشپزخونه خارج شدم که مامان صدام زد

-:بله؟

کلافه به نظر میرسید!پوفی کرد و گفت:هیچی برو…

سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت خروجی،کفشامو پوشیدم و سوئیچ و برداشتم و راه افتادم…

تو مسیر همش به این فکر میکردم که چرا مامان و بابا اونطوری کردن؟یعنی واقعاً حق با نیلا بود؟ولی آخه اون میگفت مادرجون و بابا با پدرش رفتار سردی دارن،در صورتی که من اصلا تا حالا متوجه رفتار سرد بابا با عموخسرو نشده بودم ولی خب اینا چه ربطی به آراد داشت که با شنیدن اسمش اینطوری بهم ریختن؟اصلا شاید دارم اشتباه میکنم،شاید موضوع یچیز دیگه باشه!

***

نیلا:کجا؟!

-:بیا دیگه،ته کلاس بهتره

خودش و به من رسوند و آروم در گوشم گفت:بابا این آراد پیش آدم میشینه حرف میزنه من چیزی نمیفهمم حالا تو این فاصله…

-:چرا؟

نیلا:چی چرا؟

-:چرا نمیفهمی؟

نیلا:آروم حرف میزنه.

-:نــــه عزیزم،اینجا از این خبرا نیست

نیلا:جدی؟

-:آره،حالا بزار بیاد، ببین اصن میشناسیش؟

نیلا:خب معلومه که جدی رفتار میکنه؟آشنایی هم نمیده.بچه ها رو میشناسی که،حالا اگه خودمم یه نمره ی خوب بگیرم میگن فامیلش بوده اون قبولش کرده!

-:آره خب

نیلا:پس حواست باشه جلو بچه ها یه وقت سوتی ندی.

-:سعی میکنم!

یه چپ چپ نگاهم کرد که خندیدم.

-:همسن نیماست؟

نیلا:کی؟

-:اَه، همین عتیقه دیگه

نیلا:آراد و میگی؟نه،حدود یه سال و نیم کوچیکتره

-:جدی؟! پس کی درسش و تموم کرد؟کی وقت کرد استاد شه؟ نیما که تا همین دوسال پیش داشت درس میخوند!

نیلا:نیما که بعـــــله!ولی آراد مخه، از جایی که من اطلاع دارم حدود سه چهارسال جهشی خوند.

-:اولالا

نیلا:آره،عمه خورشید آرزو داشت آراد دکتر بشه،ولی آراد دوست نداشت،عمه هم زیاد اصرار نکرد!

-:اومدن جناب استاد.

آراد وارد کلاس شد و چند ردیف اول به احترامش بلند شدن،نیلا هم بلند شد،من از شلوغی جلو سوء استفاده کردم و بلند نشدم،البته از ردیف آخر فقط چند نفر بلند شدن.

نیلا که نشست آروم در گوشش گفتم:آخه واسه پسر عمه هم چابلوسی؟

نیلا:مرض،باز پسر عمه پسر عمه رو شروع کردیا!همه که مثل تو بیشعور نیستن!

آراد:خب، بعضی از دوستان اگه صحبتاشون تموم شده من صحبت کنم!

یعنی نیومده تیکه انداختن و شروع کرد!هرچند حتی یه نگاه کوچیک هم از بدو ورود به ما ننداخت!

دوتا فحش آبدار تو دلم بهش دادم و صاف نشستم.

آراد:صبح همگی بخیر

چندتا از خودشیرینای ردیف جلو که بیشترشونم دختر بودن جوابشو با آب و تاب دادن.

آراد:کتابی که گفته بودم رو تهیه کردین؟

و باز هم عده ی محدودی از بچه ها جواب داد و بقیه هم اونا رو به نمایندگی قبول داشتن!

آراد:خوبه. بهتره درس رو شروع کنیم که خیلی عقبیم!ولی قبلش یه حضور و غیاب میکنم.

اسما رو به ترتیب حروف الفبا صدا میزد و سر بلند میکرد تا فرد مورد نظر رو ببینه.

آراد:شادی جاهد

دستمو گرفتم بالا ولی سرشو بلند نکرد،یکبار دیگه صدا زد و من بازم نگفتم حاضر و فقط دستمو گرفتم بالا!

آراد:غایب هستن؟

نیلا:نه استاد هستن.

بعد خیلی آروم به من گفت:لالی؟

آراد سرشو بلند کرد و نگاهش مستقیم رو من ثابت موند،با اینکه از وقتی اومد حتی یکبارم نگاهم نکرد ولی بدون اینکه دنبالم بگرده نگاهش روم ثابت موند

آراد:خانم جاهد صدای منو نشنیدین؟

-:چرا شنیدم!

انگار از صراحتم جا خورد!شاید انتظار داشت واسه توجیح کارم نشنیدن رو بهونه کنم!

آراد:شنیدین و نخواستین جواب بدین؟!

-:نه،فکرکردم دیدین دستمو بلند کردم،چون کسی نگفت حاضر تا من بگم،اینا واسه بچه ابتدایاست.

آراد:بعــــله،و شما هم که «دانشجــــو» هستید!

کلمه ی دانشجو رو کش دار گفت و مشغول خوندن بقیه اسامی شد و بعدشم گفت همه کتابا رو باز کنن تا بتونه درس بده.

کلاسش دو ساعته بود و دیگه انرژیم داشت تحلیل میرفت،اونم که یه ریز داشت درس میداد،از حق نگذریم نحوه ی تدریسش خیلی خوب بود و آدم درس رو متوجه میشد. داشت درس میداد که یهو گفتم:استاد آنتراک نمیدین؟!

تیر نگاهش رو نشونه گرفت سمت من!

آراد:خانم جاهد تو مقررات دانشجویی شما این نیست که وسط درس نپرین؟

-:خب خسته شدیم

چندتا از پسرا هم صداشون در اومد!

آراد:خانم محترم،شما که اونجا نشستین و حواستونم ظاهرا به درس نیست،من اینجا ایستادم و دارم حرف میزنم،اونوقت شما خسته شدی؟منم خسته ام ولی فکر نمیکنید درستون یکم زیادی عقبه؟

-:مسئول بی نظمی دانشگاه که ما نیستیم،میخواستن زودتر یه استاد پیدا کنن که نه به ما فشار بیاد نه به شما!

نفسشو عصبی داد بیرون و با اعصبانیت گفت:خانم جاهد مشکل دارید بفرمایید بیرون.

اینو گفت و پشتشو رو به کلاس کرد و رفت تا رو تابلو به بقیه درسش ادامه بده،منم اعصبانی تر از اون تا اومدم بلند بشم نیلا مچ دستمو گرفت و با التماس گفت:شادی تو رو خدا شر درست نکن،بشین الان تموم میشه. تو رو خدا!

بازم با اعصبانیت نشستم سر جام و دیگه از درس دادنش هیچی نمیفهمیدم.

«آراد»

-:خسته نباشید
مثل همیشه از هر گوشه ی کلاس سر و صدا و همهمه بلند شد و بچه ها خدا حافظی کردن و بلند شدن که برن.دسته دسته از من خداحافظی کردن و خارج شدن منم در حالی که مشغول جمع کردن وسایلم بودم براشون سر تکون میدادم. فقط همین یه کلاس رو امروز تو این دانشگاه داشتم،کلاس بعدیم پنجشنبه بود که تا ساعت هشت طول میکشید.
-:خسته نباشی استاد. خداحافظ
صدای شیطون نیلا رو شناختم با لبخند نگاهش کردم که اونم لبخند پت و پهنی به لب داشت! شادی از کنارش رفت و از در خارج شد،حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.
نیلا هم بعد از خداحافظی رفت.
دلیل اینهمه بد رفتاری این دختر رو نمیدونم چیه؟!شاید منم از برخورد اول خیلی خوب تا نکردم ولی هر بار که من اعصبانی شدم مقصر اون بوده. ولی از حق نگذریم هر بار که حرص میخوره خیلی جذاب تر میشه!
چی داری میگی آراد؟جذاب میشه یعنی چی؟!
نمیدونم این دختر تو وجودش چی داره که مجبورم هر بار ازش فرار میکنم تا گیرش نیوفتم! انگار یه حسی هی داره منو سمت اون میکشونه و من هربار مسّرترم که ازش فرار کنم.
امکان نداره،یعنی این منم؟منی که چندین ساله هیچ دختری وارد زندگیم نشده؟! حالا با چند بار دیدن این دختر سرکش دارم اینطوری راجبش حرف میزنم!
با سرو صدای بچه های کلاس بعدی به خودم اومدم دیدم کلاس پر شده !کیفمو برداشتم و رفتم بیرون.

********

-:مامان؟مامان؟
مامان:جانِ مامان؟
-:کجایی پس؟
مامان:تو اتاقم پسرم الان میام!
کیفمو پرت کردم رو مبل و خودمم رو مبل کناری نشستم،سرم و به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام و بستم،بوی قرمه سبزی مامان خونه رو برداشته بود!
دستای گرمی روی صورتم قرار گرفت و گرمی ب*و*س*ه اش رو روی چشمام حس کردم،لبخند زدم و گفتم:سلام.
مامان:سلام به روی ماهت،خسته نباشید!
-:شما هم خسته نباشید
دستشو گرفتم و اومد کنارم رو مبل نشست
-:چه عطر و بویی راه انداختین!
مامان:گفتم امروز ناهار میای خونه برات قرمه سبزی درست کنم،که دوست داری.
-:دست گل شما درد نکنه!
لبخند مهربونی بهم زد که گفتم:چیکار میکردین تو اتاق؟
-:هفته ی دیگه جشن فرنازِ،دختر مهناز. داشتم تو کمد دنبال پارچه ام میگشتم تا امروز ببرم خیاط برام بدوزه،منو مهناز از بچگی باهم دوستیم،مثل خواهرمه،فرناز هم مثل خواهر زادمه،خیلی دختر خوب و ماهیه،چقدر دلم میخواست عروسم بشه،چقدر بهت گفتم…
-:مامــــــان؟!لطفاً….
مامان:بیا تا حرفِ زن و زن گرفتن میشه اینطوری میکنی!بلاخره که چی آخه مادر؟باید سرو سامون بگیری یا نه؟میخوای مادرتو حسرت به دل بزاری؟میخوای تو حسرت بغل کردن نوه ام بمونم؟
اشک تو چشماش جمع شده،دنیا رو میدادم تا یه قطره اشک مادرمو نبینم.
-:مامان جان خواهش میکنم،خواهش میکنم اینطوری نکن،بخدا همه ی اینا رو میبینی.
مامان:آخه دیگه کی؟!
-:ای بابا!یعنی انقدر از دستم خسته شدی که میخوای دَکم کنی؟
مامان:این حرفا چیه؟خودت بهتر میدونی من جونم به جونت بسته است…
-:پس چرا میخوای منو با یکی دیگه قسمت کنی؟!
مامان:فکر نکن با این حرفا میتونی سرمو شیره بمالیا!من که دختر ندارم،عروس بیار برام،اونم میشه دخترم،میشه عزیز دلم.
-:دیگه داره حسودیم میشه ها!
مامان:اِاِاِ…یالا پاشو برو لباساتو عوض کن بیا ناهار بخوریم،پسره گنده خجالتم نمیکشه.
همینطوری که غرغر میکرد رفت سمت آشپزخونه،منم با خنده از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم….

**********

مامان همینطور که داشت ظرفها رو از رو میز جمع میکرد گفت:امروز زنگ زدم خونه ی خسرو اینا حال نیلا رو بپرسم،نسیم گفت چند روزه خوب شده و میره دانشگاه.
-:آره اومده بود!
مامان:خب خدا رو شکر، خوب بود؟
-:آره. زلزله،امروزم خیلی آروم و ساکت سر جاش نشسته بود،همش نگران این بودم حالا که سر کلاس من هست نکنه دلقک بازی در بیاره من نتونم جلوی خودمو بگیرم.
مامان:الهی قربونش برم،بچم تو خانواده شیطونه،جلو غریبها که شیطونی نمیکنه!
-:کی؟نیـــلا؟! عجبــــا!
کتری رو آب کرد و گذاشت رو گاز…
-:مامان؟
مامان:جان؟
-:دختر دایی نیلا رو تا حالا دیدی؟
پشتش به من بود که بی حرکت ایستاد!
-:مامان؟!
دست لرزونش رفت سمت فنجونای روی آبچکان،دوتا فنجون برداشت و گذاشت تو سینی…
-:دختر داییش خیلی سر کشه،امروز سومین باری بود که دیدمش ، دوبار تو دانشگاه یبارم خونه ی دایی خسرو،ولی هربار….
سینی از دستش افتاد و فنجونای خالی هزار تیکه شدن!سری از جام بلند شدم که دستای لرزونشو آورد بالا و چشماش و بست! که یعنی جلو نیا…
-:مامان چی شدی یهو ؟!
مامان:خوبم!
به اُپن اشاره کرد و گفت:اون جارو رو بده من.
جارو شارژی رو از رو اُپن برداشتم و خودم شیشه خرده ها رو از رو زمین جمع کردم!همه ی حواسم به مامان بود،پشت میز نشسته بودو و سرشو بین دستاش گرفته بود!چرا حالش یهو بد شد؟چایی هم حاضر شده بود،دوتا فنجون ریختم و یکی رو گذاشتم جلوش،روی صندلی کناریش نشستم و گفتم:مامان میخوای بریم دکتر؟
سرشو بلند کرد و با یه لبخند مسلحتی گفت:نه مامان جان خوبم!
-:چی شدی یهو آخه؟
مامان:چیزی نیست،یکم سرم گیج رفت
-:آب قند درست کنم براتون؟
مامان:نه عزیزم،همین چایی خوبه دستت درد نکنه!
خب، میگفتی؟
-:چی میگفتم؟یادم رفت…
بازم یه لبخند محزون زد و گفت:راجبِ…راجب دختر…داییِ…نیلا…
-:هان،اون…هیچی دیگه، حالا شما برین استراحت کنین بعداً حرف میزنم راجبش.
دستمو گرفت تو دستش و گفت:بگو،میخوام بشنوم. نکنه،نکنه ازش….
-:نه مامان،نه…ای بابا،با شما هم که نمیشه راجب یکی حرف زد!
ایندفعه لبخندش پهن تر شد و گفت:خب بگو.
-:شما تا حالا دیدینش؟
مامان:کی رو؟
-:همین شادی رو دیگه!دختر داییِ نیلا رو
سرشو انداخت پایین و چندبار با یه لبخند کمرنگ اسم شادی رو زمزمه کرد،سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد!غمِ توی چشماشو درک نمیکردم!اینهمه ناراحتی؟دلیلش چی میتونه باشه؟!!میدونستم خیلی به اسم شادی علاقه داره،همیشه میگفت اگه دختر داشتم اسمشو میذاشتم شادی،چه میدونم والا لابد دلش دختر خواست!
آروم،زمزمه وار گفت:یبار وقتی خیلی بچه بود!
حالش اصلاً خوب به نظر نمیرسید!نمیدونم دلیلش چی بود واین غم تو چشماش داشت اذیتم میکرد، اینا نمیتونست فقط بخاطر علاقه به یه اسم باشه یا اینکه اونم دلش میخواسته دختر داشته باشه!نه. میترسیدم چیزی بگم بیشتر ناراحت شه.فنجونم و برداشتم و یکم از چاییم رو خوردم.
مامان:آراد؟
-:جانم؟!
مامان:خوشگله نه؟ بچگیاش خیلی ناز بود. من فقط یبار دیدمش
سرمو انداختم پایین،از حرارت صورتم حس کردم که سرخ شدم!مامان دستشو گذاشت رو صورتم و با همون لبخند گفت:آخه پسر خوب اینم خجالت داره؟
-:چی بگم آخه؟بد نیست…
مامان خندید و گفت:پس نگاهش کردی!
-:مامان شاگردمه ها!
مامان:آخه قبلا هر کی رو ازت میپرسیدم قیافش چطوره میگفتی نمیدونم،توجه نکردم….
عجب آدمی بودا! ببین چطور از زیر زبونم حرف کشید
یهو لبخندش محو شد و صورتش قرمز شد و گفت :نکنه ازش…
-:مامان جان؟گفتم که نه!
مامان:مطمئن باشم؟
-:بله مطمئن باشید.

کلافه از دست این دخترا که بیخودی هی سوالای عجیب و غریب میپرسیدن سوار ماشین شدم و سری راه افتادم به ساعتم نگاه کردم هشت و ده دقیه بود تو این ساعت فقط دو ، سه تا کلاس تو دانشگاه تشکیل میشد،اونم واسه ترم اولیا بود که انتخاب واحد دست خودشون نبود،وگرنه بچه های ترمای دیگه از چهارشنبه به خودشون استراحت میدادن،مثل اینکه نیلا هم گفته بود پنجشنبه ها کلاس داره! ولی من امروز تو دانشگاه ندیدمش،حتماً اگه منو میدید محض شیطنتم شده یه سلامی عرض میکرد….

نم نم بارونم داشت شدتش بیشتر میشد! خودمم از صبح کلاس داشتم و حسابی خسته شده بودم!

اَه! لعنتی…حواسم به چاله نبود…از تو آیینه به عقب نگاه کردم،بعــــله آب و پاشیدم رو دوتا خانم محترم…چه بد شد!بیچاره ها منتظر ماشین بودن…دنده عقب گرفتم و جلوشون ایستادم،شیشه ها بارون خورده و بخار گرفته بود یکی محکم زد به شیشه بغل،اوه حتماً حسابی شکاره…قبل از اینکه فرصت بده شیشه رو بکشم پایین در جلو رو باز کرد و سرشو انداخت تو…

–:هی یارو،مگه کو…

با دیدن من خشکش زد و متقابلا منم همینطور!

-:ظاهراً،اصلاً قرار نیست منو شما برخوردامون دوستانه باشه…

اونی که کنارش بود دائم دستشو میکشید که بیخیال شه، بدون شک نیلا بود…

دستشو از دست اون کشید بیرون و رو به من غرید:بهتــــر…

و در و محکم کوبید به هم…

از ماشین پیاده شدم،یکم از ماشین فاصله گرفته بودن ،بارون با شدت هرچه تمام تر داشت میبارید

-:نیـــــلا؟!

نیلا با تعجب برگشت…

-:بیاین سوار شین!

با همون تعجب برگشت سمت شادی که حتی نیم نگاهی هم بهم نمینداخت،یچیزی بهش گفت و اون سرشو به نشونه ی نه تکون داد…کلافه در ماشین و کوبیدم بهم و رفتم سمتشون…

نیلا:وای سلام آراد،ببین چیکارمون کردی؟ ولی چه خوب شد تو اومدی،اصلاً ماشین گیر نمیاد،تاکسی هم که نیست

-:سلام،معذرت میخوام برین بشینین…

نیلا:شادی بیا دیگه!

شادی که تا اون لحظه جوری رفتار میکرد که انگار اصلا منو ندیده گفت:تو با پسر عمت برو من با تاکسی میرم…

نیلا:دیوونه مگه قرار نبود من بیام خونه شما؟برم بگم من با پسر عمم…

-:نیلا جان تو برو بشین ایشونم الان میان

نیلا:ایشون سرتق تر…

-:نیلا گفتم برو تو ماشین!

نیلا با تردید نگاهش بین ما دوتا در نوسان بود که گفت:آخه…

با تحکم گفتم:بهت گفتم برو بشین…

بدون هیچ حرف دیگه ای یه نگاه به شادی انداخت و رفت سمت ماشین…

-:خانم جاهد بفرمایید بریم من میرسونمتون…

شادی:ممنون،از شما به ما زیاد رسیده…من مزاحم نمیشم،شما بفرمایید

-:از قصد نبود،لطفاً بریم سوار شید…

همچنان چشمش به جاده بود و برای ماشینا دست بلند میکرد

شادی:بعله شما هیچ کارتون از قصد نیست،بهتره اینجا واینستید و برید

کلافه دستی به موهای خیسم کشیدم و گفتم:الان وقت لجبازی نیست،خیس آبید،برید سوار شید تا سرما نخوردید…

یه تاکسی جلو پامون نگهداشت که رفت سمت تاکسی،چنگ انداختم به کیف توی دستش و به تاکسی اشاره کردم که بره،تاکسی راه افتاد

زل زد تو چشمام:نمیبینی با چه بد بختی ماشین گیر میاد؟ چرا ردش کردی؟سبزی چشماش از همیشه تیره تر بود،از سرما صورتش از همیشه مهتابی تر شده بود،مقنعش از خیسی به سرش چسبیه بود و چندتار از موهاش به صورتش چسبیده بود،عین دختر بچه هایی شده بود که حرف بزرگترشونو گوش نمیدن و لجبازی میکنن!نگاهمو از چشماش گرفتم،دستم هنوز رو دسته ی کیفش بود،همونطور دنبال خودم کشیدمش سمت ماشین…

با لجبازی کیفو میکشید و سعی داشت از دست من خارجش کنه:چیکار میکنی؟ول کن…

در عقب و باز کردم و گفتم:بهتره لجبازی نکنید و بشینید…

باز با اون نگاه وحشیش زل زد به من،با سر اشاره کردم که بشین…

بازم هیچ عکس العملی نشون نداد،داشت دیوونم میکرد،دوست داشتم همونجا ولش کنم و نیلا رو بردارم برم،حیف که وجدانم این اجازه رو نمیداد،چون هم هوا تاریک شده بود، هم بارون میومد و هم اون اطراف خیلی خلوت بود و برای دختری مثل اون خطرناک….دیگه منم لباسم کاملا خیس شده بود…

بلاخره اون نگاه وحشیش رو دزدید و سوار شد…در و بستم و منم نشستم پشت فرمون…

نیلا برگشت و رو صندلی عقب نگاهش کرد،خدا رو شکر جوری نشسته بود که از تو آیینه میتونستم ببینمش،از پنجره زل زده بود به بیرون،حتی به نیلا هم توجهی نکرد،چقدر لجباز بود،نیلا هم وقتی دید اون چیزی نمیگه هیچی نگفت…نیلا از سرما به خودش جمع شده بود که بخاری رو زیادتر کردم!ناخداگاه بازم نگاهم کشیده شد سمت آیینه،دستاشو قلاب کرده بود و لرزش خفیفی داشت،نیلا چون جلو نشسته بود حال و روزش نسبت به اون بهتر بود…دوست داشتم بهش بگم کتمو که رو صندلی عقب بود برداره و بندازه رو خودش،ولی غرورم اجازه نمیداد.هنوز زل زده بود به اون شیشه ی بخار گرفته که به بیرون دید نداشت…یهو برگشت و نگاهمو غافلگیر کرد،ولی قافیه رو نباختمو نگاهمو دزدیدم…

-:نیلا جان میری خونه؟

نیلا:نه،میرم خونه ی داییم…

-:باشه،آدرس و میدی؟

آدرس و گفت و مسیر و عوض کردم…

-:برا چی اونجا منتظر ماشین بودین؟

نیلا:امروز شادی ماشین نیاورد،ما هم مجبور شدیم بمونیم منتظر تاکسی،اونجا هم ایستگاه تاکسی بود ولی دریغ از یه ماشین…

-:حالا با این وضع سرما نخورین خیلیه…

نیلا:وااای من که قصد ندارم دوباره خونه نشین بشم…توام حسابی خیس شدی…

-:اگه دختر دایی شما ناز نمیکردن و سوار میشدن…

پرید وسط حرفمو گفت:چه دلیلی داره من واسه شما ناز کنم؟من که گفتم برید،نیازی نیست،شما خوتون خواستید که حالا منت سر من میزارید…

-:خانم جاهد من منت سر شما نذاشتم،داشتم شوخی میکردم

شادی:شوخی هم بلدین بکنین؟!!!

از تو آیینه زل زدم به اون چشما که با خشم داشت از آیینه به من نگاه میکرد…

نیلای بیچاره هم بین ما دوتا مونده بود و چیزی نمیگفت…

نمیدونم چرا انقدر مقابل این دختر کوتاه میومدم،قطعاً هرکس دیگه ای بود همونجا ولش میکردم،یا یجور دیگه ای باهاش برخورد میکردم…ولی اون…اون چشما…اون معصومیتی که تو عصبانیتم از دستش نمیداد…همه ی اینا باعث میشد برام با بقیه فرق کنه…

نیلا:آراد بپیچ تو این خیابون…

یکم بعد جلو دری که نیلا گفت نگه داشتم و شادی بلافاصله بدون کلمه ی از ماشین پیاده شد و در و محکم کوبید بهم!ناخداگاه از این حرکت بچگانش خندم گرفت و لبخند نشست رو لبم …نیلا که هنگ کرده بود،چرخید سمت منو لبخندم و که دید اونم لبخند زد و گفت:دستت درد نکنه آراد،به عمه سلام برسون…

-:خواهش میکنم،توام سلام برسون

نیلا:از دست شادی هم ناراحت نشو،خیلی دختر خوب و مهربونیه،نمیدونم چرا انقدر با تو لجبازی میکنه!

خندیدم و گفتم:ناراحت نمیشم…

نیلا:جدی؟!!!

با شناختی که از من داشت حق داشت انقدر تعجب کنه.

-:آره…ولی بهش بگو بابت هر رفتار بدش سه نمره از پایان ترمش کم میکنم…

خنید و گفت:با این حساب این ترم زبان و افتاده…

شونه ای بالا انداختم و خندیدم…نیلا هم خداحافظی کرد و پیاده شد…

از حرفای نیلا مطمئن شدم شادی چیزی از اولین برخوردمون بهش نگفته…

شادی اولین دختری بود که این رفتار و با من میکرد و یجورایی همش داشت پسم میزد و سعی داشت حالمو بگیره…

********

«شادی»

همین که جلوی در نگه داشت بدون هیچ حرفی سری از ماشین پیاده شدم و در و محکم به هم کوبیدم،کلید و از کیفم در آوردم و در و باز کردم و رفتم تو،زیر سایبون جلو ورودی رو پله ها نشستم منتظر نیلا،اینم که اصلاً قصد اومدن نداشت،انگار چندساله پسر عمه ی تحفشو ندیده!هه،آقا امروز که ما رو آب پاشی کرد چه مهربون شده بود،مرتیکه فکر کرده من خرم،حالا اگه من روش آب میپاشیدم اخم و تخمشو باید تحمل میکردیم…

نیلا اومد تو و در و بست،با اخم داشت میومد سمتم،قرار بود امشب خونه ی ما بمونه،ولی حالا با این اخمی که این داره حتماً میخواد مغز منو بخوره که این چه رفتاری بود که با پسر عمه ی من داشتی….

چند قدم مونده بود به من برسه در و باز کردم و رفتم تو،صدام زد توجهی نکردم،مامان و مادرجون جلوتلوزیون نشسته بودن چایی میخوردن…

-:سلام…حال کنید واسه خودتون…مادر من حالا نمیشد شما امروز نری بازار؟این ابوقراضه رو میدادی به من؟

نیلا هم داغون تر از من اومد تو و به جفتشون سلام کرد

مادرجون:خدا مرگم بده،این چه ریختیه واسه خودتون درست کردین

-:ما که درست نکردیم،نصفش کار بارونه نصفشم کار یه …لا اله الا الله

مامان:بمیرم الهی،برین لباستونو عوض کنید تا سرما نخوردین،بیاین منم براتون چایی میارم یکم گرم شین

همونطور که با غرغر میرفتم سمت پله ها گفتم:ما سرما نخوریم سرما ما رو میخوره با این وضع…

از پله ها رفتم بالا و نیلا هم دنبالم میومد دوتایی رفتیم تو اتاق نگاش نمیکردم که شروع نکنه غرغر زدن،ولی غافل از اینکه اصلا نیاز به نگاه کردن نداشت همین که اومد بالا شروع کرد …

نیلا:خاک تو سرت،جلو پسر عمم آبرو برام نذاشتی،از کی اینقدر وحشی شدی؟

-:وحشی اون پسر عمته نه من،ندیدی چطوری ما رو شست؟

نیلا:از قصد نبود که!تازه معذرت خواهی هم کرد…اصلاً میتونست بره پشت سرشم نگاه نکنه

رفت لباسامو در آوردم که نیلا رفت سمت تخت که روش بشینه

-:نشین با اون لباسای خیس،تخت و الان به گند میکشی…

ادامو در آورد و اونم مشغول در آوردن مانتوش شد…

نیلا:راستی،آراد گفت یه چیزی بهت بگم!

کج کج نگاهش کردم که خندید و گفت:گفت بهت بگم بابت هر برخورد بدت سه نمره از پایان ترمت کم میکنه…

-:اون پسر عمه ی عقده ایت که دنبال هر فرصتیه که منو بندازه…

نیلا:اوووی راجب پسر عمه ی من درست حرف بزنا…

-:برو گمشو با اون پسر عمت…

نیلا:شادی تو چرا با آراد انقدر مشکل داری؟

-:من با اون مشکلی ندارم اونه که با من مشکل داره…

از تو کشوی میز توالت سشوار و برداشت و مشغول سشوار کشیدن موهاش شد همونطوری هوار میکشید:حالا خوبه من امروز دیدما!تو داشتی پاچه میدریدی که…

-:حوصلشو ندارم…

نیلا:آخه واسه چی؟

-:خاموش کن اون بی صاحاب رو بعداً حرف بزن،چیه آخه هوار میکشی؟

سشوار و خاموش کرد و گفت:میگم واسه چی حوصلشو نداری؟اون بیچاره که کاری به کار تو نداره،تازه امروز من داشت شاخم در میومد با تو انقدر خوب بود…

-:هه!

نیلا:مرگ…نمیشناسیش که،حق داری بخندی…

-:میشناسمش چه اژدهایه…

یه تای ابروشو داد بالا و مشکوک نگام گرد و گفت:از کجا میدونی؟!

-:الان تو حرفت همینو میرسونه دیگه!

نیلا:آره داشتم میگفتم،منم یه جورایی ازش حساب میبرم،خیلی ابهت داره

-:چرا؟درگیری داشتین؟

نیلا:با من نه!ولی خب یه وقتایی هم پیش اومده با غضب نگاهم کرده که سری خودمو جمع کردم ولی با گندم هرازگاهی تندی میکنی ولی پوست اون کلفته…

-:اوهوم…

نیلا:ولی خدایی امروز وقتی از تو آیینه داشتم نگاهتون میکردم قلبم تند تند میزد که نکنه یه چیزی بهت بگه،جفتتونم که کله خراب…

-:مــــالی نیست بخواد به من حرفی بزنه،فکرکردی منم وامیستم نگاش میکنم؟

نیلا:نه والا…امروز که اون وایستاد تو رو نگاه کرد…

ولی شادی،خدایی رفتارت بد بود…حالا هم پاشو بیا موهاتو خشک کن سرما نخوری…

-:نمیخواد میخوام برم یه دوش بگیرم…برو پایین مامان برات چایی ریخته منم زود میام…

خودمم لباسامو برداشتم و رفتم سمت حموم…

آخــــــی…چه آرامشی داره وانِ آبِ گرم…چشمامو بستم و تا آرامش و بیشتر حس کنم…همین که چشمام و بستم تصویر آراد اومد جلو چشمم…قدبلند و چهارشونه،چشمای خاکستری و ابروهای پرپشت و خوش فرم،لبای خوش رنگ و معمولی با بینی متناسب با صورتش،امشب زیر بارون وقتی موهاش با لجبازی رو پیشونیش پخش میشد چقدر جذاب تر به نظر میرسید.با تجسم تصویرش یه لبخند رو لبام نقش بست…واه چم شده من؟اصلاً چرا دارم به اون فکر میکنم؟! حتماً دارم سرما میخورم الانم تب دارم…ولی خب حالا هرچی که باشه منکر جذابیتش نمیشه شد!چشم دخترای دانشگاه هم دنباشه ولی از غرورش خوشم میاد همیشه اخماش تو هم گره خورده و با همه سنگین رفتار میکنه،یهو یاد حرف نیلا افتادم و خندم گرفت،فکر کن نیلا از آراد حساب ببره،دیدم امروز وقتی اونطور با تحکم بهش گفت برو تو ماشین بشین چطور عین این بچه های حرف گوش کن رفت و تو ماشین نشست…دیوونه ی دوست داشتنی من!

****

-:خدا نگذره از این پسر عمت ببین به چه روزی انداخت منو(عطسه)
نیلا:توام که هیچی حالا! قطعی اینترنتم بنداز گردن پسر عمه ی من. خب قبلش که کلی زیر بارون موندیم! رفتی حموم بدتر کردی خودتو،دیشبم که لباست کم بود همونطوری خوابیدی. بگو تقصیر پسر عمت بود من لباس کم پوشیدم.
-:اون بود آب پاشیمون کرد دیگه.
از جاش بلند شد و موهاشو بست.
نیلا:ساکت بابا! نیما دیشب میگفت میام دنبالتون بریم ددر،مرض بگیری که کوفتمون کردی.
واسه اینکه لجشو در بیارم گفتم :به من چه؟به اون…
نیلا:ای دردش تو سرت،پسر عمه ی بدبختم.
غش غش زدم زیر خنده که بالشت و برداشت پرت کرد طرفم.
نیلا:یالا پاشو بیا پایین گشنمه.
با بی حالی یکم سر جام نشستم و بعدم پتو رو دور خودم پیچیدم بلند شدم،از دیشب لرز داشتم.
رفتم یه آبی به صورتم زدم و اومدم بیرون،پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم که برم پایین دیدم بابا داره میاد طرفم
-:سلام، صبح بخیر
بابا:سلام بابا جان،چی شدی؟نیلا میگه حالت بده!
خودم انداختم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش بابا هم دستشو دورم حلقه کرد
-:سرما خوردم بابا،لرز دارم دارم میمیرم.
بابا:خدا نکنه یکی یه دونه ی من،بیا بریم یه چیزی بخور بریم دکتر
ازش جدا شدم و گفتم:واااای دکتر نه،تا عصر خوب میشم…بریم پایین
دوتایی رفتیم پایین،میلم اصلاٌ به غذا نمیرفت به زور مامان و مادرجون یکم چایی خوردم فقط.
دوست داشتم فقط بخوابم،واسه همین از جام بلند شدم و گفتم:خوابم میاد میخوام بخوابم.
مامان:آخه تو که چیزی نخوردی!
-:اشتها ندارم
بابا:باباجون بیا بریم دکتر یه سرُم میزنه خوب میشی
-:فعلاً نه،اگه خوب نشدم باشه.
مادرجون رو به بابا گفت:خب امروز من نمیام تو با شیرین برو،من میمونم پیش بچه ها،این بچه حالش بده
-:کجا؟
بابا:امروز هفتمه شوهر مریمه،دختر داییم
-:خب شما برین دیگه،من الان بخوابم خوب میشم
به ساعت نگاه کردم ،۱۱ بود رو به بقیه گفتم:فقط اگه خوابیدم واسه ناهار بیدارم نکنید،بعد که بیدار شدم یه چیزی میخورم. نیلا؟تو باهام میای بالا؟
نیلا از جاش بلند شدو گفت:آره حتماً. مادرجون شمام هرجا میخوایین برین،برین من پیشش هستم.
مادرجون:حالا توکل بر خدا،ببینیم چی میشه.
همینطور که آروم از پله ها میرفتم بالا با بی حالی گفتم:برین من حالم خوبه.
نیلا سری خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت و کمک کرد دوتایی رفتیم تو اتاقم.
********

با احساس کرختی و سنگینی سرم،به زور چشمام و باز کردم،اونم با ناله،حس میکردم تو کوره ای از آتیشم،تشنم بود چشمامو باز کردم که به نیلا بگم یه لیوان آب بهم بده ولی نبود،با چشمم اطراف اتاق رو از نظر گذروندم ولی بازم پیداش نکردم،در اتاق باز بود،همینطور که از در ناله میزدم حس کردم صداش از بیرون میاد
نیلا:خب من دارم سکته میکنم،کجا موندی؟!… وای نه،هی صداش میزنم بیدار نمیشه تو تب داره میسوزه یا ناله میزنه یا هزیون میگه! … اَهـــــه نیمــــا الان وقت مسخره بازیه؟… اوه خب دیر میشه که،دوتایی بیاین… آره..نیماجون تو رو خدا زود باش.دایی اینا نیستن…. آره رفتن اونجا،من میترسم این تشنج کنه!اَهــــه نیمـــــاباشه…بدو…
چندبار صداش زدم ولی انگار نشنید!خودش اومد تو اتاق و تا دید چشمای من بازه هیجان زده اومد طرفم
نیلا:وای الهی قربونت برم،بیدار شدی؟خوبی؟
دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: هنوز داری میسوزی!
-:ساعت،ساعت چنده؟!
نیلا:۵
وای یعنی اینهمه خوابیدم؟عجیب بود که بازم دلم میخواست بخوابم!
-:آب
نیلا:آب میخوای؟الان برات میارم
سری از جاش بلند شد و رفت که آب بیاره،خیلی زود هم با یه لیوان و پارچ آب برگشت.لیوان آب و داد دستمو رفت سمت کمد لباسام
نیلا:نیما داره میاد ببریمت دکتر
نای مخالفتم نداشتم،نیلا با صدای آیفون از اتاق پرید بیرون و از همون طبقه ی دوم در و باز کرد و اومد کمک کرد تا من بلند بشم!سرسری یه مانتو پوشیدم و یه شالم سرم کردم که نیما اومد بالا یه تقی به در اتاق زد و اومد تو
نیما:چته بچه؟پشه لگدت کرده؟
-:دارم میمیرم
نیما:بادمجون بم که آفت نداره.نترس نمیمیری، یه سرُم بزنی خوب میشی
نیلا هم آماده شد و با کمک جفتشون رفتم پایین،به نیلا گفتم درا رو قفل کنه که همینکارم کرد،بیرون هنوز بارون میبارید و همین که از در پامو گذاشتم بیرون سوز سردی به صورتم خورد که باعث شد به خودم بلرزم و دندونام از شدت سرما به هم بخوره،نیما که این وضع و دید با یه دست بازو مو گرفت که تعادلم بهم نخوره دست دیگش رو دور سر شونم حلقه کرد که سرما رو کمتر حس کنم،نیلا کمک کرد تا کفشامو بپوشم،همونطور که بین دست های نیما میلرزیدم حس کردم یه مرد با چتر تو حیاط ایستاده،صورتش و نمیتونستم ببینم پشتش به ما بود،انگار که اصلا حواسش به ما نیست! گفتم تب دارم حتما توهم زدم،آخه دزدم اگه باشه که دست تو جیبش نمیندازه وایسته حیاط و نظاره کنه! ولی صدای نیما بهم فهموند که نه دزده و نه من توهم زدم!
نیما:آراد بیا این چتر و بگیر رو سرش،الان بارون بخوره بهش بدتر میشه
این اینجا چیکار میکرد؟!
سری اومد طرفمون،نگاهمو ازش دزدیدم و به زمین دوختم،چتر و گرفت بالا سرم و خودش با فاصله کنارم راه اومد،نیلا هم جلوتر دویید و در ماشین و باز کرد
با کمک نیما و نیلا سوار ماشین شدم و از سرما خودم تو بغل نیلا جمع کردم.
آرادم جلو نشست و نیما راه افتاد.نیما جلو یه کلینیک شبانه روزی نگهداشت و دوباره کمک کردن که پیاده شم،ولی اینبار چتر هم دست نیما بود.دکتر منو دید و سری گفت که بهم سرُم تزریق کنن و چندتا آمپولم نوشت که وقتی اونا رو ریختن تو سرُم چشمام سنگین شد و خوابم برد.
*********

آخرین ویرایش: ‏۵/۸/۱۶

بازم با همون حس کرختی چشمامو باز کردم دیدم نیلا کنارمه،لبخند بی جونی بهش زدم که اونم جوابمو با لبخند داد

نیلا:خوبی؟

-:بهترم

نیلا:خب خدا رو شکر

-:نیما کو؟

تا اومد جواب بده گوشیش زنگ خورد،یه نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:داییه…

از جاش بلند شد که بره بیرون ،که بهش گفتم:نگرانشون نکنه و بگه داریم بر میگیردیم…

نیلا رفت و منم چشمامو دوباره بستم،یکم بعد یه تقی به در خورد چشمامو وا کردم که سر آراد اومد تو!

آراد:میتونم بیام تو؟

یکم خودمو کشیدم بالا که اومد تو و گفت:راحت باشین،تکون نخورین…

زورم میومد بهش سلام بگم ولی خب این ترم کارم پیشش گیر بود و اینم که عقده ای…زیر لب یه چیزی شبیه سلام بلغور کردم که جوابمو داد و رو صندلی کناری نشست…

آراد:بهترین؟

نمیدونم چرا انقدر با من رسمی حرف میزد!منم که حالم بهم میخوره،یکی هی اینطوری حرف بزنه،اونوقت منم هی معذب میشم،البته پیش این اینطوری نبودم!

در جوابش فقط سرمو تکون دادم…

آراد:خب خدا رو شکر،البته یه چند روزی باید استراحت بکنین…

-:میشه خارج از دانشگاه انقدر با من رسمی حرف نزنین؟

یه چیزی شبیه لبخند رو لباش نقش بست و گفت:راستش خودمم زیاد راحت نیستم ولی گفتم شاید خوشتون…ام ببخشید،گفتم شاید خوشت نیاد…

-:خب قطعاً خوشم نمیاد هرکسی با من خودمونی باشه،ولی خب ما با هم فامیلیم دیگه…

یه تای ابروشو داد بالا و خیلی نرم خندید و گفت:اوه،بله…ولی توام با من…

ای جـــــون،وقتی میخنده چقدر ناز میشه،تا حالا خندیدنشو ندیده بودم!از خنده اش منم خندم گرفت ولی به یه لبخند کج و کوله اکتفا کردم، نمیدونم چرا اون هی به من شما شما میگفت من معذب میشدم و هر چند تو مواقع عصبانیت از خود بیخود شدم و بهش توپیدم یا بی احترامی کردم ولی وقتایی که مثل الان آروم بودیم ازش خیلی خجالت میکشیدم!نمیدونم چرا ولی هر چی که بود منم باید این یخ و آب میکردم وگرنه این خود شیفته یجور دیگه پیش خودش حساب میکنه…زیر چشمی یه نگاه بهش انداختم یه شلوار جین آبی یخی پوشیده بود با کتونی های مشکی و یه سوئشرت کلاه دار مشکی توسی،تا حالا همیشه با لباسای رسمی دیده بودمش حتی اون روزم که خونه ی نیلا اینا دیدمش لباس اسپرت نپوشیده بود،به نظر من که تو هر دو تیپ محشر….

یا خدا،من چمه؟چرا دارم از این کوه غرور و اسطوره ی خود شیفتگی تعریف میکنم؟ ولش کن بابا…اَه

آراد:واسه خودت کار دیدی،حالا با لجبازی بازم میخواستی بمونی منتظر تاکسی…

نیلا اومد تو ولی توجهی نکردم و خیلی خودمونی به آراد گفتم:تقصیر تو شد دیگه!

نیلا در حالی که داشت میومد سمتمون سرجاش خشک شد و با حالت تعجب به جفتموم نگاه کرد که از نگاه نیلا آرادم خندش گرفت که سرشو انداخت پایین،یه سرفه ی مصلحتی کرد و رو به نیلا گفت:نیما نیومد؟

نیلا خودشو جمع و جور کرد و گفت:چرا الان زنگ زدم گفت داره میاد

پتومو کشیدم بالا و بیشتر دور خودم پیچیدم و رو به نیلا گفتم:کجا رفته؟

نیلا:رفت دارو هاتو بگیره …

-:همتونو انداختم تو دردسر،شرمنده

نیلا:تو اصلاً سراسر دردسری،ولی عیبی نداره،استادت دید تو چه وضعی هستی اگه دوشنبه نری دانشگاه غیبتت موجهه

مارموز الکی رو کلمه ی استاد تاکید کرد…

آراد:حالا ایشالله تا دوشنبه خوب میشه میاد…

نیلا اینبار با تعجب زل زد به آراد که نیما در و باز کرد و اومد تو،ازش کلی تشکر کردم که با مسخره بازی جوابمو داد…سرمم که تموم شد نیما رفت تا به پرستار بگه بیاد سرمو در بیاره که به نیلا گفتم :بابا زنگ زد چی گفت؟

نیلا:هیچی بابا کلی نگران شدن بنده خداها،میخواست با زندایی بیاد که گفتم ما یکم دیگه میایم…

نیلا:خوب کردی…تو و آراد از کی اینقدر خودمونی شدین؟

سری بحث و کشیدم یجا دیگه که بیشتر ادامه نده…

تنم هنوز درد میکرد ولی تبم پایین اومده بود و فقط یکم لرز داشتم،دیشب نذاشتم نیلا بره خونه و شب پیشم موند قرار شد عصر از همینجا بره دانشگاه ،یه نگاهی بهش انداختم که با خیال راحت خوابیده بود،چقدر معصوم ترمیشد تو خواب،عین خواهرم میمونه و منم خیلی دوسش دارم…توجهم به گوشیش جلب شد که صفحش هی خاموش روشن میشد ،رو سایلت بود،دستمو بلند کردم و از کنار بالشتش برداشتم،آراد بود!دیگه اون حس گذشته رو بهش نداشتم از دیشب انگار یجورایی ازش خوشم اومده بود،یخ اونم آب شده بود و قابل تحمل تر شده بود.واسه اینکه نیلا بیدار نشه تماس و وصل کردم و آروم جواب دادم:الو؟
آراد:سلام خوبی؟چطوری؟
فهمیدم که منو با نیلا اشتباه گرفته:سلام، ممنون…
آراد:نیلا؟!
نه مثل اینکه تیزتر از این حرفا بود،واسه اینکه بعداً گندش در نیاد گفتم:شادی هستم،نیلا خوابه…بیدارش کنم؟
آراد:نه نه،کار مهمی نداشتم،زنگ زدم…هیچی همینطوری بهش زنگ زدم.حالت بهتره؟
-:ممنون الان یکم بهترم…
آراد:اوهوم،خوبه…باشه کاری نداری؟
-:نه…
آراد:خداحافظ و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه قطع کرد!
باز من دوباره از این تعریف کردم این رم کرد،زورش اومد بگه زنگ زدم از نیلا حالتو بپرسم…اوه منم چه زود به خودم گرفتما!کمال همنشینه دیگه،اثر کرد…
********
روزا انقدر زود سپری شدن که اصلاً نفهمیدم این امتحانا رو چطور پشت هم دادیم؟شانس آوردم امتحان زبانم آخرین امتحان بود،قصد داشتم حسابی زیر و بم کتاب و بخونم که جلو آراد کم نیارم،در طول ترم هم تمام فعالیتهای کلاسیم رو بدون نقص انجام میدادم که جایی واسه گیر دادن نزارم بعد از اون روز که من حالم بد شد و آراد اومد کلینیک دیگه فقط تو دانشگاه میدیدمش، اونم که اصلاً سعی میکرد به من نگاه نکنه،مگه اینکه من سوالی میخواستم ازش بپرسم و اونم جوابمو میداد،اونم کاملاً رسمی و جدی،بیشتر وقتا هم اخماش تو هم بود منم به این فیگوراش عادت کرده بودم،مهم تر از همه این که دیگه اون حس قبلی رو بهش نداشتم و خیلی از کارا و حرکاتش برام شیرین و جذاب هم بود!
رو تختم جا به جا شدم و به پهلو دراز کشیدم،تا اینجا همه ی امتحانام رو خوب داده بودم،نمره ی چندتاشونم اومده بود که راضی بودم،الانم تصمیم داشتم یه چرتی بزنم و بعداً پاشم و شروع به خوندن کنم،البته نیلا خیلی تلاش کرد که امروز بره خونه ی عمه اش تا آراد باهاش درس کار کنه ولی آراد زیر بار نرفت و قبول نکرد و به نیلا گفت میدونم چه فکر خبیثانه ای تو سرته ولی کور خوندی،بعدشم گفت چند روزی خونه نیست تا نیلا دست از سرش برداره…
با این افکار خنده ام گرفت و لبخندی به لبم نشست که با فریاد مامان که نگران منو صدا میزد بند دلم پاره شد!رو تختم نشستم و اولش فکر کردم شاید خیالاتی شدم ولی وقتی دوباره با فریاد منو صدا زد دیگه نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم پایین….
-:مامـــان؟!
چشمم افتاد به مادر جون که عین یه تیکه گوشت بی جون افتاده بود رو مبل و به یه نقطه ی نا معلوم خیره شده بود…
-:یکی به من بگه چی شده؟
مامان با شوک و با لکنت گفت:با…بابات…
قلبم هُری ریخت…
-:بابام؟بابام چی؟!
مادرجونو تکونش دادم و گفتم:بابا چی شده؟چرا نمیگین؟
لرزش تن مامان انقدر زیاد بود که قشنگ دیده میشد…
با همون لرزش و نفسی که انگار به زور بالا میاد گفت:از بیمارستان زنگ زدن…
وای خدا!خودت رحم کن…منتظر موندم تا ادامه بده ولی چیزی نمیگفت…دست خودم نبود،فریاد زدم:چی شده مامــــــان؟چرا نمیگی چی گفتن؟هـــــــا؟
مامان:تورج تصادف کرده
انگار مادرجون از بهت در اومده بود که صدای هق هقش بلند شد
از جام بلند شدم،اشکم صورتمو خیس کرده بود،انگار پاهام جون نداشت…ولی نه،اتفاقی نیوفتاده،اتفاقی نمیتونه افتاده باشه…بابای من چیزیش نشده…هیچی…من باید محکم باشم…باید برم پیش بابام…آره باید برم پیشش…
پاهام انگار جون گرفت،دوییدم سمت پله ها،رفتم تو اتاقم و اولین مانتو و شالی که دم دستم بود و برداشتم همینطور گوشیمو ودوییدم پایین…
-:من دارم میرم…میرم پیش بابا…مامان کدوم بیمارستانه؟
مادرجون هنوز هق هق میکرد و دعا میخوند. مامان با زحمت از جاش بلند شد وگفت منم میام،مادرجونم که سری پاشد و فقط چادرشو سر کرد،دوییدم پایین مادرجونم اومد و نشست تو ماشین،ماشین و که روشن کردم مامانم سوار شد….
به سرعت میروندم،سرسام آور…مادرجون و مامان هم هرچقدر تذکر میدادن انگار کر بودم و نمیشنیدم…وقتی به چهارراه نزدیک خونمون رسیدم،با دیدن خودروی واژگونی که با کمی فاصله از ما متلاشی شده بود از سرعتم کم کردم،از ماشین چیزی نمونده بود که بخوایم مدلشو تشخیص بدیم ولی رنگ ماشین سفید بود،گریه های مادرجون دیگه داشت تبدیل به زجه میشد و رو مخ من بیشتر خط میکشید،یا ابولفضل گفتنهای مامان با صدای گریش …
فقط آروم گفتم: ماشین بابا نیست
و صدای ناله ی مامان که میگفت:خدا کنه…
نزدیک تر شدیم و چشمم به پلاک مچاله افتاد و یه لحظه روح ازتنم رفت،ماشین بابا بود،حلقه اشک جلو دیدمو گرفت! فقط داشتم دنبال یجای سالم تو ماشین میگشتم که بابامو از اونجا آورده باشن بیرون،چشمام به مردمی افتاد که داشتم از ماشینی که دیگه به درد اوراقی ها هم نمیخورد عکس میگرفتن،دوست داشتم تا جایی که میتونم با ماشین از روشون رد شم،آخه از چی این ماشین داشتن عکس میگرفتن؟!
انگار یه صدایی تو گوشم فریاد میزد که آروم باش… محکم، هنوز که چیزی نشده!
آره…آره…هنوز که چیزی نشده…بابای من سالمه…
فقط از مامان پرسیدم کدوم بیمارستان…با شنیدن جواب دنده رو عوض کردم و ماشین از جا کنده شد…
همین که جلو بیمارستان نگه داشتم مامان و مادرجون پرواز کرد و رفتن ولی من انگار همه ی انرژیم رو بخاطر فشار روی پدال گاز از دست دادم…به هر جون کندنی بود پیاده شدم و رفتم داخل بیمارستان،مامان و مادرجون خبری نبود…رفتم و اسم بابا رو گفتم که پرستار مشغول چک کردن از تو کامپیوتر شد…نالیدم:تصادفی،باید تازه آورده باشنش…
پرستار:آهان همون آقایی که…بله بله،بردنشون اتاق عمل…
با چشمای پر اشک زل زدم به پرستار که با مهربونی گفت:دخترشی؟
فقط سرمو تکون دادم که اشکم راهشو پیدا کرد
پرستار:نگران نباش عزیزم،ایشالله که عملشون زود تموم میشه میارنشون بیرون،صحیح و سالم…اتاق عمل طبقه ی دومه،انتهای راهرو…
بدون اینکه چیزی بگم راه افتادم،منتظر آسانسور هم نشدم و از پله ها رفتم…
مادرجون و مامان رو صندلی های داخل راهرو نشسته بودن و اشک میرختن و خدا رو صدا میزدن،اشکامو پاک کردم و رفتم پیششون…
-:کسی نیومد بیرون؟
مامان سرشو به علامت منفی تکون داد…

سه ساعتی میشد که پشت در اتاق عمل چمپاتمه زده بودم،در که باز شد نفهمیدم چطور پریدم و جلو دکتر ایستادم…
-:آقای دکتر…
دکتر:چه نسبتی با بیمار دارین؟
مامان و مادرجونم خودشونو رسوند به دکتر و زل زدن به دهنش…
مامان:همسرش هستم…چی شده آقای دکتر؟حال شوهرم چطوره؟
دکتر:عمل سختی بود،ولی خدا رو شکر رضایت بخش بود،ولی هنوز نمیتونم نظر قطعیم رو بگم،ضربه ی بدی به سرشون وارد شده،باید منتظر باشیم تا بهوش بیان،الان هیچی نمیتونم بهتون بگم…
اینو گفت و رفت…عین بید میلرزیدم ،سردم نبود،نمیدونم چرا نمیتونستم لرزشمو کنترل کنم….
چند دقیق بعد بابا رو آوردن بیرون،صورتش داغون شده بود،ولی نذاشتن ما نزدیکش بشیم و یک راست بردنش سی سی یو…
اونشب تا سپیده ی صبح نه من نه مامان و مادرجون پلک رو هم نذاشتیم دائم پشت در سی سی یو اشک میریختیم و دعا میکردیم،به هیچکسم خبر نداده بودیم که چی شده…

صبح حدود ساعت ۱۰ بود که به هر زور و زحمتی بود،مامان و مادرجون و بردم خونه،هیچکدوم راضی نمیشدن ولی با کلی خواهش و تمنا راضیشون کردم که فقط تا عصر استراحت کنن و دوباره برگردن.
مامان اینا رو که رسوندم خونه خودم دوباره جیم زدم و رفتم بیمارستان اصلا دلم طاقت نمیاورد بابا رو تنها بزارم،هنوز بهوش نیومده بود و من چشمام پشت شیشه خشک شده بود،طرفای ظهر بود که با صدای پا به عقب برگشتم که دیدم عمه نسیم و نیلا دارن میدوئن سمت سی سی یو ،عمه گریه میکرد و نیلا هم هواش بدجور بارونی بود!
نسیم:دورت بگردم شادی؟ بابات چی شده؟ها؟
منم طاقت نیاوردم با گریه رفتم بغل عمه،انگار نیلا منتظر بود اشک منو ببینه تا اشکش سر باز کنه…اونم اشک میریخت
نسیم:آخه من الان باید بفهمم داداشم چه بلایی سرش اومده؟
-:کی به شما خبر داد؟
نسیم:زنگ زدم به شیرین حالتونو بپرسم که گفت چی شده…الان حالش چطوره؟
-:هیچی دیگه،عملش کردن الان منتظریم تا بهوش بیاد.
عمه رفت پشت شیشه تا خوب داداششو نگاه کنه…نیلا اومد و بغلم کرد
نیلا:نگران نباش قربونت برم،زود خوب میشه،من مطمئنم.
-:دعا کن نیلا،دعا کن.
نیلا:فردا رو چیکار میکنی؟
اه از نهادم بلند شد:هیچی.
نیلا:یعنی چی؟!
-:هیچی دیگه،نمیتونم امتحان بدم،یه کلمه هم نخوندم.
نیلا:مگه دیوونه ای؟فردا بیا دانشگاه حالا با آراد حرف میزنیم،اون درکت میکنه.
-:واااای نیلا نه،اصلاً حرفشم نزن،نمیخوام اون چیزی بدونه،توام اگه چیزی بهش بگی نه من نه تو.
نیلا:خیل خب من چیزی بهش نمیگم،توام لج نکن دیگه،بیا سر جلسه بشین یکم از این یکم از اون یکم از مخ خودت بابا تو میتونی،انقدر راحت نگذر فردا که دایی هم بهوش بیاد و بفهمه ازت ناراحت میشه.
-:نیلا هیچی برام مهم نیست جز این که بابام صحیح و سالم از این بیمارستان بیاد بیرون.
هرچقدر نیلا اصرار کرد کمتر نتیجه گرفت و آخرشم اونا رو هم بزور راهی کردم که برن،عمه قبول نمیکرد ولی ازش خواهش کردم که بره تا نیلا هم بتونه به درسش برسه،بماند که چقدر دیوونه بازی در آورد و گفت اگه تو فردا نیای منم نمیرم،ولی هر طوری بود با توپ و تشر راضیش کردم…تا غروب نیما و عمو خسرو هم وقتی فهمیدن اومدن بیمارستان،مامانم بلند شد و اومد ،از زور خستگی و بی حالی دیگه رو دوتا پاهام بند نبودم،مامان کلی اصرار کرد که برم خونه و هر خبری شد به من میگه،ولی زیر بار نمیرفتم…نیما که حالمو دید اول با ملایمت و مهربونی و بعدشم که دید من راضی نمیشم با زور بهم گفت که برم خونه یکم بخوابم،ولی زیر بار نمیرفتم،آخرشم با زور و عصبانیت منو سوار ماشین کرد.
نیما:بریم خونه ی ما؟
-:نه نه. مادرجون تنهاست
نیما:میریم مادرجونم میبریم
-:نه نیما اونجا خوابم نمیبره
نیما هم دیگه مخالفتی نکرد و سمت خونه ی ما روند.
-:راستی نیما؟یاد بابات نبودم اون با کی میاد پس؟
نیما:بابا وقتی به من زنگ زد من شرکت بودم،هر کدوم جدا اومدیم
-:اوهوم
سرمو به صندلی تکیه دادم و اصلاً نفهمیدم چطوری خوابم برد!
با گرمی دستی روی دستام چشمامو باز کردم!نیما بود.
به دور و برم نگاه کردم،جلو در خونه بودیم.
-:رسیدیم؟دستت درد نکنه نیمایی
نیما:خواهش میکنم،بدخواب نشی؟!
-:نه بابا،خسته ام زود خوابم میبره
ازش تشکر کردم و خواستم پیاده شم.
نیما:شادی؟
-:بله؟
نیما:خواستی بری بیمارستان به خودم زنگ بزن میام میبرمت،هر وقت و ساعتی بود مهم نیست.
-:ممنونم نیما
با لبخند جوابمو داد و منم پیاده شدم رفتم تو خونه.
مادرجون که منو دید نگران اومد و حال بابا رو پرسید،چی داشتم که بهش بگم؟صورتش رو بوسیدم و گفتم:هیچی، هنوز بهوش نیومده
بیچاره بغض کرد و رفت سرجانمازش. منم رفتم یه دوش گرفتم و چپیدم تو رخت خوابم و سرم به بالشتم نرسید خوابم برد!
********
با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم به امید اینکه از بیمارستان یه خبری بهم بدن،به شماره نگاه کردم،نا شناس بود تماس رو وصل کردم:الو؟
–:سلام
-:سلام بفرمایید.
–:آرادم.
آراد؟!!!آراد به من زنگ زده؟
آراد:الو؟ الو؟
-:بـ…بله؟
آراد:خوبی؟
-:خوبم.
آراد:خواب بودی؟
-:آره
انگار از جواب های کوتاه من خسته شده بود!یه پوفی کرد و گفت:میشه بیای دم در؟
-:دم در؟!!!
آراد:آره من دم در خونتونم اگه میشه بیا دم در کارت دارم.
و منتظر من نموند و تماس و قطع کرد،همونطور با بهت سر جام نشستم!آراد…اومده اینجا؟یعنی چیکار داره؟ به ساعت روی پاتختی نگاه کردم ساعت هفت بود.هفت؟! من که ساعت ۹ با نیما اومدم! از پنجره بیرون و نگاه کردم هوا روشن شده بود! یعنی صبح شد؟وااای من اینهمه خوابیدم؟
سری رفتم تو دستشویی و یه آبی به صورتم زدم تو آیینه به خودم نگاه کردم،چشمام چقدر بی روح بود،سبزی چشمام از همیشه روشن تر بود و به سفیدی میزد پوستم از همیشه سفید تر و لبامم سفید شده بود.
پالتومو پوشیدم و شالمو سرم کردم رفتم پایین دیدم از مادرجون خبری نیست رفتم تو اتاقش دیدم سر سجاده خوابش برده ،با دیدنش تو اون وضع بغض به گلوم چنگ انداخت ولی پسش زدم و سری زدم بیرون.
در و که باز کردم یه ال نود سفید نزدیک خونه پارک شده بود که آراد تا منو دید پیاده شد.
-:سلام.
آراد:سلام خوبی؟
-:بد نیستم
آراد:بخاطر پدرت خیلی متاسفم،امیدوارم هرچه زودتر حالشون خوب بشه.
سرمو زیر انداختم و ازش تشکر کردم
آراد:مگه امتحان نداری؟پس چرا هنوز حاضر نیستی؟
یه پوزخند زدم و گفتم:بخاطر همین اومدی؟ولی من…
آراد:برو آماده شو،من اینجا منتظرتم
-:شوخی میکنی؟من حتی کتابو دستمم نگرفتم!
آراد:درکت میکنم،میدونم تو چه وضعی هستی،نگران نباش فقط سر جلسه حاضر شو و هرچی به ذهنت میرسه بنویس.
-:نه ممنونم.
آراد:من نیومدم اینجا باهات تعارف تیکه پاره کنم،اومدم که ببرمت
-:ولی من نمیتونم،نمیخوام اینطوری این درس و پاس کنم که حق بقیه ضایع شه!
دیدم صداش در نمیاد نگاهش کردم،داشت نگاهم میکرد،سرمو تکون دادم که یعنی چیه؟
آراد:چرا انقدر لجبازی میکنی؟
-:لجبازی نیست فقط…
آراد:حق کسی ضایع نمیشه،من به تو قول میدم،تو نمره ورقه اتو میگیری به اضافه ی نمره فعالیتهای کلاسیت رو
-:ولی این کار اصلاً…
آراد:برو آماده شو،حق کسی ضایع نمیشه ،به حرفم گوش کن،برو،تلافیشو سرت در میارم یادت که نرفته،زبان تخصصی هم باید پاس کنی. حالا هم سری برو آماده شو من تو ماشین منتظرتم،بدو
و بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده رفت و تو ماشین نشست،یکم همونجوری نگاهش کردم و بعد رفتم داخل.
ده دقیقه بعد آماده شدم و رفتم پایین دلم نیومد مادرجون و بیدار کنم،بعد از امتحان بهش زنگ میزنم. چقدر از آراد خجالت میکشیدم! و چقدر بخاطر این لطفش ازش ممنون بودم. وای حالا چطوری سوار ماشین بشم؟رو صندلی عقب بشینم یا جلو؟وای خدا کاش از اول باهاش اونطوری رفتار نمیکردم تا الان انقدر شرمندش نباشم.
در رو بستم و سلانه سلانه رفتم سمت ماشین روم نمیشد سرمو بلند کنم میخواستم برم رو صندلی عقب که چند قدم مونده بود برسم از داخل در جلو رو باز کرد و گفت:عجله کن که اگه نه دیر میرسیا.
ناچاراً رفتم و رو صندلی جلو نشستم،از اون همه نزدیکی باهاش حس کردم نمیتونم نفس بکشم،بوی عطر تلخش فضای ماشین و پُر کرده بود.
ماشین و روشن کرد و راه افتاد
آراد:حال پدر چطوره؟
-:از دیشب که اومدم خونه،خبری ندارم متاسفانه خوابم برد و الان بیدار شدم.
نیلا گفت که نمیخوام بیام؟مگه دستم بهش نرسه.
آراد:نه،دیشب با نیما حرف میزدم که گفت تازه از بیمارستان میاد،این بود که فهمیدم پدرت بیمارستانه
-:پس از کجا…
اومد تو حرفم و گفت:از اونجایی که میدونستم تو اون شرایط نمیتونی درس بخونی.صبح نیلا بهم زنگ زد که زرنگی کنه منم سراغ تو رو گرفتم و اونم گفت که قصد نداری بری امتحان بدی.
-:واقعا ممنونم.
آراد:نیازی به تشکر نیست. تو دختر باهوشی هستی.
چیزی نگفتم که بعد از یه مکث کوتاه گفت صدای موسیقی اذیتت نمیکنه؟
-:نه برعکس آرومم میکنه.
آراد:پس مثل منی.
اونم با صدای موسیقی آروم میشد چقدر خوب،منم هروقت دلم میگرفت میرفتم سمت موسیقی،خودمم پیانو میزدم ،و هر وقت که خیلی داغون بودم پیانو زدن آرومم میکرد.
دستشو برد سمت پخش و روشنش کرد.
(میشه نگام کنی-محمد علیزاده)
میشه نگام کنی؟
راحت شه زندگیم…
چشم برندار ازم
میپاشه زندگیم…
هر کس به جز تو رو انکار میکنم
من عاشق توام اقرار میکنمناخداگاه برگشتم سمتش،دست راستش رو فرمون بود و دست چپش و به صورت قائم به شیشه تکیه داده بود.
حس میکردم فرمونو داره فشار میده چون بند انگشتاش سفید شده بود و انگشت دست دیگش رو روی لباش فشار میداد.
اقرار میکنم،بی یاد تو هنـــــوز…
هم سخته خواب شب،هم خنده های روز…
از تو حواسمو هی پرت میکنم
با قلب بی کسم،هی شرط میکنم…

-:من…من اینجا پیاده میشم
با تعجب برگشت سمتم،نگاه متعجبش رو که دیدم گفتم:آخه دیگه نزدیک دانشگاه شدیم، خوب نیست…
بقیه حرفمو فهمید و ماشین و کنار زد و گفت:حق با توئه، ببخشید که …
-:نه نه مهم نیست.
در و باز کردم که پیاده شم ولی دوباره برگشتم تو ماشین و هر چی قدرشناسی بود ریختم تو چشمام و گفتم:ممنونم.
یه لبخند خوشگل زد و گفت:بهت گفتم نیازی به تشکر نیست،تو میتونی. فقط کافیه یکم دقت کنی و تا حد امکان برگتو خالی نذاری…برو
یکم راه باقی مونده رو پیاده رفتم سمت دانشگاه و گوشیم و در آوردم که به نیلا زنگ بزنم که دیدم یه پیامک به گوشیم اومده باز کردم از طرف آراد بود چشمام گرد شد بازش کردم نوشته بود :”اگه میشه به کسی نگو من اومدم دنبالت.مرسی”
منظورشو خوب فهمیدم!لبخندی رو لبم نقش بست که یهو یکی از پشت محکم زد به پشتم برگشتم دیدم نیلاست
نیلا:واااای شــــادی،میدونستم میای.
-:سلام،آره گفتم بیام حداقل شانسمو که میتونم امتحان کنم
نیلا:خوب کردی عزیزم
دوتایی راه افتادیم و رفتیم سر جامون نشستیم،من تو راهرو و نیلا هم تو کلاس
از اول راهنمایی تا دانشگاه هرچی از زبان یادم بود و نوشتم تو برگه،آراد گفته بود برگ خالی نباشه ،منم که اصلاً نذاشتم همچین اتفاقی بیوفته سوال یچیز بود منم برا جوابش اسم حیوان و میوه مینوشتم که فقط یچیزی نوشته باشم خندم گرفته بود چه امتحانی شد! در جواب آخرین سوالم نوشتم :
thanks master,im fine (ممنون استادِ خوبم)
البته اونم از جایی خونده بودم!یعنی در حدی رو زبان ضعیف بودم که فکر کنم آراد موقع تصحیح کردن از جوابها نه بلکه بخاطر غلط املایی ها غش میکرد از خنده.
از همه زودتر برگه امو دادم،پسره بغل دستیم دهنمو سرویس کرد که بهش تقلب برسونم ،بیچاره فکر میکرد من فولِ فولم دیگه خبر نداشت من از همه پرت ترم
برگه امو که دادم رفتم تو محوطه ی دانشگاه ،هوا سرد بود ولی اذیتم نمیکرد

محوطه دانشگاه هم بخاطر رفت و آمد دانشجوها شلوغ بود،بچه های کاردانی امتحانشونو میدادن و میومدن پایین ،بچه های کارشناسی هم وارد دانشگاه میشدن که برن امتحان بدن،تو اون شلوغی یه نیمکت خالی پیدا کردم و نشستم تا نیلا امتحانشو بده،تو اون فاصله یه زنگ به مادر جون زدم و گفتم که اومدم دانشگاه تا نگرانم نشه و همینطور به مامان هم زنگ زدم که یه خبری از بابا بگیرم که گفت همونجوریه و هنوز بهوش نیومده،آه از نهادم بلند شد و با ناراحتی به مامان گفتم تا یک ساعت دیگه میرم بیمارستان،تو فکر بابا بودم که یه پسری اومد جلوم ایستاد و خیلی مودب گفت:سلام…عذر میخوام میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

سر بلند کردم دیدم اِ…همون پسرست که از اوایل ترم پدر منو با نگاهای گاه و بی گاهش تو سلف و محوطه ی دانشگاه در آورده…اصلاً حوصله نداشتم ولی خب یکمم کنجکاو شدم…بدون اینکه از جام بلند بشم خیلی جدی گفتم:بفرمایید…

–:میتونم…میتونم بشینم؟

یکم خودمو جمع و جور کردم و گفتم :خواهش میکنم…

اومد و با فاصله کنارم نشست

–:من پارسا هستم،پارسا شمس…دانشجوی کارشناسی همین دانشگاه،معماری میخونم

خب اینا به من چه؟همونطوری جدی سرمو تکون دادم و گفتم:خب،اینا رو چرا به من میگید؟

پارسا:راستش خیلی وقت بود میخواستم باهاتون حرف بزنم…

-:در چه رابطه ای؟

پارسا:راستش…راستش من از شما خوشم میاد

چقدر سریع و رک!همینو این وسط کم داشتم،اونم تو این شرایط…هیچی نگفتم که ادامه داد

پارسا:البته عذر میخوام که انقدر با …

اومدم تو حرفش و گفتم:مهم نیست…

پارسا:ببخشید شادی خانم…

نمیدونستم اسممو از کجا میدونه،خیلی هم برام مهم نبود ولی اومدم تو حرفش و گفتم :جاهد هستم.

پارسا:اوه،بله معذرت میخوام…خانم جاهد میتونم نظر شما رو بدونم؟

-:درباره ی؟

پارسا:درباره خودم…

-:من هیچ نظری درباره شما ندارم…

انگار یکم جا خورد ولی خودشو نباخت و گفت:راستش…همونطوری که گفتم من به شما علاقه دارم،میخواستم اگه میشه اجازه بدید تا با خانواده…

-:ببینید آقای شمس من اصلاً تو شرایطی نیستم که بخوام به یه رابطه احساسی یا به ازدواج فکر کنم،متاسفم ولی بهتره دیگه به من فکر نکنید…

اینا گفتم و از جام بلند شدم،اونم بلند شد و دنبالم اومد

پارسا:انقدر سری جواب ندین،فکراتونو بکنید من منتظر میمونم…

-:بهتره که اینکار و نکنید،چون من اصلاً وقت فکر کردن به این موضوع رو ندارم…

تا اومد یچیزی بگه که یکی صدام زد…

–:خانم جاهد؟!

برگشتم همانا و برخوردم با اخمهای در هم آراد همانا!

-:سـ…سلام استاد

پارسا هم زیر لب یه سلامی کرد که آراد یه قدم اومد جلو و یه نگاه به پارسا انداخت و بعد رو به من گفت:مشکلی پیش اومده؟

-:نـ…

نذاشت حرف از دهنم بیرون بیاد که با اخم بدتری گفت:پس این آقا…

نمیدونم چرا انقدر دست و پامو گم کرده بودم،تو اون هوا کف دستم عرق کرده و دهنم خشک شده بود.

بجای من پارسا جواب داد:باهاشون کار داشتم…

سر بلند کردم که به آراد نگاه کنم که با دیدن فک منقبضش دلم ریخت،این چرا همچین میکنه؟مهربونی صبحش و باور کنم یا اخم و تخم الانش رو؟خدا لعنتت کنه پارسا…اصلاٌ این موضوع به آراد چه؟یعنی…نه بابا باز من خودمو تحویل گرفتم؟ ولی خودمم یجورایی دوست نداشتم منو با اون ببینه…

چندتا از همکلاسی های دخترم تا آراد و دیدن دوییدن سمتش و شروع کردن به سوال پرسیدن،آراد هم نگاهش رو دزدید و مشغول جواب دادن به سوالات اونا شد ولی هنوز اخماش تو هم بود…

پارسا:خانم جاهد؟

توپیدم بهش و گفتم:میشه دست از سرم بردارید؟فکر کنم جوابتونو گرفتین.

این نیلا هم که قصد اومدن نداشت اه…دوییدم سمت خروجی دانشگاه و رفتم سمت ایستاه تاکسی که حدود ۵ دقیقه تا دانشگاه فاصله داشت،لعنت به این شانس!مرده شور این ایستگاه رو ببرن که سال تا سال یه ماشین اینجا پیدا نمیشه…رفتم سر خیابون تا یه ماشین بگیرم،هر ماشینی هم که میومد پر بود،همه از همون جلو دانشگاه سوار میشدن کاش منم همونجا میموندم.حدود یک ربع اونجا وایستادم که گوشیم زنگ خورد

-:الو

نیلا:کجایی پس؟

-:گمشو بابا،کلی منتظرت موندم نیومدی،منم راه افتادم،باید برم بیمارستان

نیلا:ای بابا،باشه…مراقب خودت باش

-:باشه خداحافظ

همین که تماس و قطع کردم یه ال ۹۰ یکم جلوتر نگه داشت،حدس زدم که آراد باشه که حدسمم درست بود،دنده عقب گرفت و جلو پام ایستاد و در جلو باز شد،به داخل نگاه کردم،نگاهش به رو به رو بود…وقتی دید سوار نمیشم بدون اینکه تغییری به چهره یا حالتش بده خیلی جدی و محکم گفت:بشین

-:خیلی ممنـ…

آراد:گفتم بشین

از تحکمش به قدر جا خوردم که ناخواسته سوار شدم و هنوز در و کامل نبستم ماشین و از جا کند…

-:چه خبره؟

آراد:خبرا پیش شماست

-:منظورت چیه؟

کلافه چنگی به موهاش انداخت و برگشت و نگاهم کرد نمیدونم چی تو نگاهم دید که کلافه تر گفت:اونطوری نگاهم نکن!

هیچی از رفتاراش نمیفهمیدم،گیج گیج بودم،اصلاٌ چه دلیلی داره اون با من اینطوری رفتار کنه…و بدتر از اون چه دلیلی داره که من کوتاه بیام؟پس برگشتم به جلد خودم…

-:چیزی شده؟

آراد:نه…امتحان چطور بود؟

-:من هیچی بلد نبودم…

آراد:مگه نگفتم برگه رو فقط پرش کن؟

-:همین کار و کردم ولی…

آراد:دیگه ولی نداره نگران نباش.

هنوزم عصبی و کلافه به نظر میرسید…

-:ولی آخه…

آراد:تمومش کن این موضوع رو!

چرا اینطوری میکرد با من؟

-:چرا موقع امتحان نبودی؟

آراد:سوالا واضح بود نیازی به حضور من نبود.

-:پس چرا الان…

کلافه تر شد و گفت:اومدم برگه ها رو بگیرم…

-:گرفتی؟

یهو صداش رفت بالا و گفت:نه نه نگرفتم،میشه دیگه راجب این چیزا حرف نزنیم؟

از صداش نفس تو سینه ام حبس شد…این چشه؟

-:نگه دار…

یه نیم نگاهی بهم انداخت و به راهش ادامه داد

اینبار نوبت من بود که صدام بره بالا

-:گفتم نگه دار میخوام پیاده شم.

سعی میکرد آروم باشه تا صداش نره بالا معلوم نبود چشه مردکِ روانی

آراد:میرسونمت،میری بیمارستان یا خونه؟

-:خودم راه و بلدم

آراد:گفتم خودم میرسونمت…

حتی زورش میومد بخاطر برخورد بدش معذرت خواهی کنی…

دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم و اونم به سمت بیمارستان حرکت کرد…

جلو بیمارستان که نگه داشت بدون هیچ حرفی پیاده شدم،ازش دلخور بودم اون حق نداشت بدون هیچ دلیلی منو توبیخ کنه،تازه اگر هم دلیلی بوده باشه به اون ربطی نداره چون من و اون هیچ نسبتی با هم نداریم…صداش و از پشت سرم شنیدم که گفت:صبرکن…

توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم اونم دنبالم میومد

آراد:بهت میگم صبر کن…

بازم توجهی نکردم …یه لحظه درست پشت سرم صداش به قدری مهربون شد که داشتم نرم میشدم ولی بازم خودمو نباختم و توجهی نکردم،باید میفهمید رفتارش اشتباه بود…

آراد:شادی؟!

یه لحظه قلبم لرزید،تا حالا هیچکس اسمم رو انقدر قشنگ صدا نکرده بود!

اینبار دیگه فرصت هیچ عکس العملی رو به من نداد و آستین پالتومو گرفت و منو برگردوند سمت خودش

نگاهم تو اون نگاه خاکستری قفل شد،به معنای واقعی کلمه انگار نگاهش جادو میکرد…

آراد:مگه نگفتم اونطوری نگاهم نکن؟

چشمامو بستم!چشمامو بستم که از نگاهم متوجه چیزی نشه،چشمامو بستم تا شیرینی لحنش به دلم سرازیر شه…

آستینم هنوز تو دستش بود،سرمو انداختم پایین

آراد:به من نگاه کن…

چشم دوختم به سنگ فرشهای بیمارستان

آراد:با توام…

تمام کلاماتش رو آروم به زبون میاورد انقدر آروم که ذره ذره اش داشت به دلم مینشست،اینو از ضربات محکمی که قلبم به قفسه سینم میزد میتونستم بفهمم…

-:خودت گفتی…

آراد:گفتم اونطوری مثل گربه ها نگاهم نکن…

خندم گرفت،ولی نمیخواستم بخندم

نگاهش کردم،در کمال تعجب دیدم اخم داره!همونطوری زل زد تو چشمام و گفت:اون پسره چی میگفت؟!!

از تعجب شاخکام داشت تکون میخورد،پس…پس واسه همین اونطوری کرد؟

نه نه…آراد؟

یعنی؟

خر درونم اون لحظه شروع کرد جفتک انداختن…انگار یه جورایی میخواستم خودم و مطمئن کنم که حدسم اشتباهه…یه حالت بی تفاوت به خودم گرفتم و گفتم:داشت…

آراد:داشت چی؟

-:ازم خواستگاری کرد…از نظر شما ایرادی داره؟

آستین پالتومو ول کرد و اخماش از هم باز شد ،ولی فشار دندوناش رو همو حس میکردم.. تا خواست دهن باز کنه گوشیم زنگ خورد و این اجازه رو بهش نداد….

تماس از طرف مامان بود،سری وصلش کردم

-:الو مامان؟

صدای گریش و که شنیدم پاهام سست شد،آراد هم فهمید که با نگرانی زل زد بهم

-:مامان؟چی شده؟

مامان:شـ…شادی؟بابات…

یا ابولفضل…دوییدم سمت بیمارستان

اصلاً نفهمیدم که چطوری رسیدم طبقه دوم!مامان و جلو در سی سی یو پیدا کردم

پرواز کردم به طرفش…

-:مامان؟

پاشد و منو کشید تو بغلش،چشمم از شیشه افتاد به بابا که پرستارا داشتن دستگاه ها رو ازش جدا میکردن

مامان:بهوش اومد…

وووووای خدا…شکرت

-:مامان تو که کشتی منو…پس دیگه چرا گریه میکنی؟

مامان:از خوشحالیه مامان جان از خوشحالی…

–:سلام…

دوتامون برگشتیم سمت صدا

آراد بود!

مامان جوابشو داد ولی تعجب از نگاهش مشخص بود…

آراد:خدارو شکر که آقای جاهد بهوش اومدن،ایشالله هرچه زودتر مرخص هم میشن

مامان:ممنون پسرم…

و بعد نگاه پرسشگری به من انداخت

-:ایشون استاد من هستن

مامان:خب مادر چرا زودتر نگفتی؟ببخشید تو زحمت افتادین شما شادی رو آوردین؟

آراد:خواهش میکنم چه زحمتی؟خودمم میخواستم یه سر خدمت برسم. خدا رو شکر که بهوش اومدن من تو این مدت از دایی و زندایی جویای احوالشون بودم…

مامان:دایی و زندایی؟!!

همین موقع بابا را با برانکارد آوردن بیرون که دوییدم به طرفش

-:بابایی؟باباجونم؟خوبی؟

اشکام بی اختیار رو صورتم میریخت

بابا با ناله اسممو صدا میزد پرستارا دائم میخواستم دورم کنن تا جلو در آسانسور همراهشون رفتم و وقتی در بسته شد همونجا سُر خوردم رو زمین…آراد اومد طرفم و خم شد و خیلی آروم گفت:بابات که بهوش اومد دیگه چرا گریه میکنی؟پاشو…

مامان و دیدم که میاد سمتمون دیگه گریه نمیکرد،برعکس اخم کرده بود

مامان:شادی؟

بلند شو…

بعد خیلی جدی رو به آراد گفت:از شما هم ممنونم،دیگه میتونید برید…

به قدری از لحن تند مامان جا خوردم که قدرت حرف زدنمو از دست دادم،آراد هم همینطور یه نگاهی به من انداخت و زیر لب یه چیزی شبیه:خواهش میکنم خداحافظ گفت و رفت…

تو بهت داشتم به رفتنش نگاه میکرد که مامان بازوم و گرفت و بلندم کرد

-:چیه مامان؟

مامان:این پسره با تو چیکار داره؟

-:کاری با من نداره که؟

مامان:استاده آره؟شبیه تنها چیزی که نمیمونین استاد و شاگرده…

-:چی میگی مامان این حرفا چیه؟

مامان:بابات افتاده رو تخت بیمارستان به خیال اینکه دخترم بخاطر باباش از درس و زندگی افتاده اونوقت ….

بازومو ول کرد وتقریباً پرتم کرد که خوردم به دیوار…اشکم داشت در میومد

-:من اجازه نمیدم راجب من…

مامان:ساکت شو تا نزدم تو دهنت.

شانس آوردم تو راهرو کسی نبود اصلاٌ از رفتاراش چیزی نمیفهمیدم…بی توجه از کنارم رد شد و رفت پایین…

یک هفته بعد از اون روز بابا از بیمارستان مرخص شد و الان چهار روزه که برگشته خونه و خدا رو شکر هر روز بهتر هم میشه،آخرین گروه از دوستای بابا هم رفتن و من خسته برگشتم تو اتاقم،نیلا دیروز رفته بود خونه ی خودشون و ازش قول گرفتم که زود برگرده…

خسته خودم و انداختم رو تخت و چشمامو بستم،تو این چند وقت یه لحظه هم از فکر آراد در نیومدم ،همش به اونروز تو بیمارستان فکر میکردم،به نگاهش…به لحن مهربونش…به عصبانی شدنش…چرا یهو اونطوری کرد؟وقتی گفتم پارسا ازم خواستگاری کرد رنگ نگاهش یطوری شد،میخواست یچیزی بگه…ولی نتونست…نشد…

هنوز نتونستم با مامان راجب رفتار بدش حرف بزنم…چرا اونطوری کرد؟

خب اون بنده خدا هم فشار عصبی روش بوده،دست خودش نبود…با یادآوری چهره متعجب آراد تو اون لحظه خندم گرفت…

چشمم افتاد به پیانوی گوشه ی اتاق چقدر دلم میخواست ساز بزنم،خیلی وقت بود دست به ساز نشده بودم…

نشستم و انگشتم رو روی کلاویه به حرکت در آوردم،همیشه این کار آرومم میکرد…بعد از چند دقیقه زدن دلم خواست بخونم،کم پیش میومد این کار و کنم ولی شروع کردم به خوندن…

یه پاییز زرد و زمستون سرد و
یه زندون تنگ و یه زخم قشنگ و
غم جمعه عصر و غریبی حصر و
یه دنیا سوالو تو سینم گذاشتی
جهانی دروغ و یه دنیا غروب و
یه درد عمیق و یه تیزی تیغ و
یه قلب مریض و یه آه غلیظ و
یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

چرا از جلو چشمم کنار نمیری آراد؟من داره چم میشه؟چرا هروقت بهت فکر میکنم قلبم میلرزه؟چرا نگاهت آتیشم میزنه؟چرا حس میکنم توام به من بی میل نیستی؟

یه دنیا غریبم
کجایی عزیزم
بیا تا چشامو تو چشمات بریزم
نگو دل بریدی
خدای نکرده
ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده
همه جا رو گشتم
کجایی عزیزم
بیا تا رگامو تو خونت بریزم

«آراد»
بعد از گذشت این همه روز هنوز نمره ها رو وارد سایت نکردم،حتماً دانشجوها حسابی با فحشاشون از خجالتم در اومدن!ولی اونا چه خبر دارن از حال من؟! این مدت کوتاه شاید زمان خوبی بود برای فکر کردن،برای اینکه تکلیفمو با خودم معلوم کنم تا ببینم چند مرده حلاجم…سه روز مشغول تصیح ورقه ها هستم و دیگه آخراشه،این برگه های کلاس شادی ایناست،برگه اش رو جدا کردم و گذاشتم آخر از همه صحیح کنم…
تک به تک جواباشو خوندم و خندیدم،بعضی سوالا باغ وحش و بعضی هم بقالی بودن…روده بر شده بودم از خنده ،اسم انواع و اقسام حیوان و میوه و خوراکی ها رو تو سوالا نوشته بود،بعدشم شیر و ماست و نون و … مطمئنم حتی به خودش زحمت نداد و اصلاً سوال و نخوند که ببینه بلده یا نه؟چشمم به آخر برگه اش خشک شد! به انگلیسی نوشته بود:ممنونم استاد مهربانم… اونم با غلط املایی
با انگشتام روی نوشته رو لمس کردم،لبخند کمرنگی روی لبام جون گرفت. داری با من چیکار میکنی تو دختر؟ چرا مقابل تو انقدر ضعیفم؟من نمیخوام اینطوری باشم، نمیخوام با یه نگاه از طرف تو دست و پامو گم کنم. اون پسر،اون ازش خاستگاری کرد. اگه شادی قبول کنه!اگه باهاش وارد یه رابطه ی …نمیذارم!آره من نمیتونم باید باهاش حرف بزنم؛ باید نظرشو راجب خودم بدونم.
چشمم افتاد به برگه اش،دوباره لبخند رو لبهام جون گرفت آخه من الان با این برگه چیکار کنم؟اگه تو دانشگاه یکی چشمش به این بیوفته نمیکوبه تو سر من؟!نمیدونم، دیگه هیچی نمیدونم. حس میکنم دیگه خوب و از بد نمیتونم تشخیص بدم! نمیدونستم باید درباره این موضوع با مامان حرف بزنم یا نه؟!
نه،بهتر بود اول با خود شادی حرف بزنم. اگه بخوام به مامان چیزی بگم از ذوقش یک راست میره سر عقد و عروسی!
فعلاً بهترین راه از نظر من همینه…برگه ها رو همه رو جمع کردم و گذاشتم تو پوشه،فقط باید اینا رو هم تو سایت وارد کنم،چقدرم خوش بحال همکلاسی های شادی خانم شد که بخاطر ایشون هیچکس تو کلاسشون نیوفتاد. بخاطرش حاضر شدم پا روی قانون های خودمم بزارم.
در اتاقم به شدت باز شد و گندم با ذوق اومد تو! اخمام ناخواسته رفت تو هم.
-:گندم چندبار بهت بگم وقتی میای تو اتاق من در بزن؟
دستاشو زد به هم و گفت:وااای بد اخلاقی نکن دیگه،داره برف میاد دیدی؟
-:نگو که از اون سر دنیا بلند شدی اومدی که همینو بگی!
گندم:اومدم بگم فردا میای بریم برف بازی؟
-:گنـــــدم!
من با این سن و سال پاشم برم برف بازی؟
گندم:همچین میگه انگار پنجاه سالشه! زنگ میزنیم نیما و نیلا هم بیان.
-:دست بردار بابا.
گندم:ایــــش
با ناز گفت:آراااااد!تو رو خدا.
-:تو دوستی، رفیقی ،فامیلی چیزی نداری؟برو رد کارت بابا مسخره کرده منو.
اومد و از پشت دستاشو گذاشت رو شونه هام و خودشم خم شد به طرف من،سرشو آورد نزدیک گوشم و با لوندی مخصوص خودش گفت:خب تو فامیلمی دیگه!دوست دارم با تو برم،با کسی که…
گرمای نفاسهلش رو روی پوستم حس میکردم، چشمامو بستم و تو یه حرکت از پشت میزم بلند شدم و نذاشتم ادامه بده.تقریباً با دادگفتم:منظورم دختر بود!الانم برو بیرون تا من به کارم برسم.
گندم:باشه عزیزم،هرچی تو بگی.
و از اتاق رفت بیرون. نفسمو کلافه فوت کردم بیرون. نمیدونم این دختر خاله ی من کی میخواد دست از سر من برداره؟
با صدای زنگ گوشیم رفتم سمت میزم و گوشی رو برداشتم،با دیدن شماره شادی خشکم زد! من خوابم یا بیدار؟ یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم و تماس رو وصل کردم…
-:الو؟
شادی:سلام استاد
چی میشه یکبار اسممو صدا کنی؟!
-:سلام،خوبی؟
شادی:ممنون تو چطوری؟
دوست داشتم بگم وقتی صدای تو رو میشنوم عالیه ام! ولی جلوی خودمو گرفتم تا از دهنم نپره!
-:خوبم، پدر چطورن خوبن؟
شادی:خدا رو شکر اونم روز به روز بهتر میشه. راستش زنگ زدم بپرسم پس چی شد این نمره ها؟!
-:تازه برگه هاتونو تصحیح کردم،اینا چی بود نوشتی دختر؟!
شادی:خب خودت گفتی!
-:من گفتم هر چی به ذهنت میرسه بنویس نگفتم اسم جک و جونورا رو برام بنویس که!نمیگی یکی برگه امتحانی تو رو ببینه چه فکری راجب من میکنه؟!
صداش گرفته شدو گفت:پس یعنی افتادم؟
از لحن غم آلودش دلم گرفت و آروم گفتم:نه، من زیر قولم نمیزنم.
انگار یه نفس راحت کشید که باز صداش شاد شد و گفت:ممنونم ازت
-:قابل تو رو نداره
چند لحظه مکث کرد و انگار که ندونه چی بگه یکم مِن مِن کرد و گفت:خب دیگه،فعلاً کاری نداری؟
نمیدونم چی شد که یهو گفتم:چرا…
شادی:چی؟چیزی میخوای بگی؟
-:آره، خب راستش من باید باهات حرف بزنم.
شادی:حرف بزنی؟!راجب چی؟
-:حالا هر وقت دیدمت بهت میگم. فقط کی میتونیم همو ببینیم؟
شادی که حسابی گیج شده بود گفت:خب، واسه من که فرقی نداره،هروقت…
-:خوبه، فردا عصر چطوره؟
شادی:خوبه، کجـا؟
-:من فردا عصر میام دنبالت ،فقط ازت خواهش میکنم راجب این موضوع به هیچکس چیزی نگو. فردا میبینمت
و قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه تماس رو قطع کردم،همون موقع مامان اومد تو اتاق
با دیدن من که بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم با تعجب گفت:چته پسرم؟
-:هیچی مامان؟چطور؟
مامان:آخه…
-:خوبم مامان جون کاری داشتی؟
مامان:هیچی عزیزم،اومدم بهت بگم گندم بیرون نشسته،زشته یکم بیا بیرون
-:خب مادرِ من،من کار دارم داشتم برگه صحیح میکردم
مامان:میدونم عزیزم،یکم بیا بیرون بشین الان میره،زشته
پوفی کردم و گفتم:باشه بریم.
و همراه مامان دوتایی از اتاق زدیم بیرون.
*******

«شادی»

هنوزم از استرس گوشیم و گرفته بودم تو دستم و به سینم فشار میدادم،کف دستم از هیجان عرق کرده بود..یعنی چیکارم داشت؟!چی میخواست بهم بگه؟اصلاً چرا انقدر آراد برام مهم شده؟از کی؟تو این چندماه انقدر برام اهمیت پیدا کرده؟

پرده رو زدم کنار و از پنجره به بیرون خیره شدم،پنجره من رو به کوچه پشتی باز میشد که همیشه خلوتِ خلوت بود.برفهای داخل کوچه دست نخورده بود و وقتی بهشون خیره میشدم از سفیدیش سرم گیج میرفت…عاشق برف بودم…

غرق افکار خودم بودم که گوشیم که تو دستم بود لرزید،نگاهی بهش انداختم،نیلا بود.

-:الو،سلام

نیلا:سلام شادی،برفو میبینی؟میخوام بیام دنبالت بریم بیرون

-:من نمیتونم بیام…

نیلا:چرا؟!

-:حالم خوب نیست میخوام یکم استراحت کنم

از لحن حرف زدن من تمام هیجان اولیه اش فرو کش کرد و گفت:چیزی شده؟چته؟دایی خوبه؟

-:آره عزیزم همه چی اینجا خوبه من فقط یکم خسته ام…

نیلا:میخوای من بیام پیشت؟

سری گفتم:نه نه…یکم بخوابم خوب میشم…

نیلا:باشه هر طور راحتی…

-:فعلا کاری نداری؟

نیلا:نه خداحافظ

تماس و قطع کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم،حقیقت این بود که دوست داشتم نیلا الان بیاد پیشم و منم همه چیز و براش تعریف کنم،ولی آراد خواست که کسی چیزی ندونه و من عذاب وجدان داشتم که چیزی در این باره به نیلا نگفتم…

********

یه پالتو چرم قهوه ای پوشیده بودم با شلوار لوله ای مشکی بت های قهوه ای تا زیر زانو و شال و کلاه مشکی که مامان برام بافته بود و بدون شال یا روسری سرم کردم،یه خط چشم کشیدم با یه برق لب صورتی،کیف کج مشکیم رو هم انداختم گردنم،و دستکشای چرمم برداشتم،یه نگاه به خودم انداختم و رفتم پایین،بابا تو اتاق خودشون بود و میدونستم مادرجون و مامان هم اونجان پس رفتم سمت اتاق خواب اولین نفری که منو دید بابا بود یه لبخند مهربون زد که جوابش و با لبخند دادم،مامان و مادر جون نگاه بابا رو دنبال کردن و به من رسیدن…

مامان:کجا به سلامتی؟

-:چیزه،یکم حوصلم سررفته میخوام با دوستام برم برف بازی

بابا آروم گفت:برو بابا جون برو تو خونه حوصلت سر رفته …

-:مرسی…

مامان:زودبرگرد مراقب باش سرما نخوری

-:چشم….

بابا:با ماشین مادرت برو

-:نه بابا جون نمیخواد بچه ها ماشین میارن

مامان:نیلا هم هست؟

-:نیلا؟!نه…گفت…گفت میخواد با دختر عمش بره بیرون کار داره…دیگه کاری ندارین؟

مادرجون:نه قربونت برم،خدا به همراهت…

ازشون خداحافظی کردم و رفتم،همین که از در اتاق اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد!آراد بود،از شدت استرس و هیجان حس میکردم دلپیچه گرفتم،سری از در خونه اومدم بیرون و جواب دادم

-:الو؟

آراد:سلام.

-:سلام

آراد:آماده ای؟

-:آره،دارم از خونه میام بیرون

آراد:خوبه منم نزدیک خونتونم

-:اممم…چیزه…میشه سر خیابون بمونی؟من میام اونجا

آراد:باشه منتظرم

تماس و که قطع کردم راه افتادم سمت خیابون،قلبم تند تند میزد،درسته اولین باری نبود که سوار ماشینش میشدم و باهاش تنها میموندم ولی اولین باری بود که آراد ازم خواست باهاش برم بیرون و همینش بود که باعث استرسم میشد،خدایا کمکم کن،خداجونم نزار حالا که من دوسش دارم جلوش کوتاه بیام و دست و پامو گم کنم…

دیگه رسیده بودم سر خیابون اصلی،ماشینش رو گوشه ی خیابون دیدم و رفتم سمتش،انگار هر چقدر نزدیک تر میشدم استرسم بیشتر میشد…

به ماشین که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم و سوار شدم

-:سلام

نگاهش کردم با یه لبخند مهربون نگاهم کرد و به عادت همیشش یه تای ابروش و داد بالا و گفت:سلـــــام خانم…

نمیدونم چرا از نگاهش خجالت کشیدم و روم و برگردوندم که آراد هم ماشین و روشن کرد و راه افتاد

آراد:حالت چطوره؟

-:خوبم ممنون

آراد:منم خوبم ممنون…

خندیدم که اونم خندید یکم بینمون سکوت بود شد و فقط صدای تیلور بود که از پخش ماشین سکوت و میشکست…یکم که همینطوری تو سکوت رانندگی میکرد گفتم:مثل اینکه میخواستی یه چیزی به من بگی!

آراد:آره…

-:خب؟!

آراد:خب چی؟

-:حرفت و بزن دیگه!

آراد:انقدر واسه شنیدنش عجله داری؟

خیلی از این حرفش جا خوردم ولی خودم و نباختم و گفتم:نه…فقط یکم کنجکاو شدم

آراد:یکم دیگه که برسیم میفهمی…

-:کجا برسیم؟!

آراد:یه جا که بتونیم بشینیم و یه چیزی بخوریم و حرف بزنیم…

دیگه چیزی نگفتم و ساکن نشستم آرادم همینطور، تا اینکه جلو یه کافی شاپ شیک نگهداشت و پیاده شدیم…

وارد کافی شاپ که شدیم گرمای مطبوعی صورتم رو نوازش کرد، و بوی قهوه هم بینیم رو! فضای کافه یه فضای لایت خیلی دلنشین بود و با موزیک ملایمی هم که پخش میشد به آدم احساس سبکی و آرامش میداد. دوشادوش آراد حرکت میکردم که با هم رفتیم و رو یه میز دونفره رو به روی هم نشستیم…واسه اینکه نگاهش نکنم خودمو با دستمال روی میز سرگرم کردم که گارسون منو رو آورد و داد به آراد،آراد هم گرفتش سمت من منو رو ازش گرفتم و گفتم من قهوه میخورم.آراد رو کرد به گارسون و دوتا قهوه و کیک شکلاتی سفارش داد…گارسون که رفت من باز مشغول بازی با جعبه ی دستمال کاغذی شدم که تو یه حرکت جعبه رو از دست من گرفت که باعث شد نگاهش کنم!

آراد:آوردمت که باهات حرف بزنم نیاوردمت که با این جعبه بازی کنی…

-:خب حرف نمیزنی که…

آراد:میخوام حرف بزنم

رو صندلیم جا به جا شدم و دستامو قلاب کردم و گذاشتم روی میز و گفتم:خب بفرمایید

قیافش جدی شد و یکم سکوت کرد ،یه پلیور چرم قهوه ای پوشیده بود با شلوار مشکی ،ای جونم چه ستی ام کرده بودیم…صدای آراد منو از افکارم کشید بیرون…

آراد:هیچوقت اهل حاشیه رفتن نیستم …بهتره بگم اصلا بلد نیستم با کلمات بازی کنم و یهو میرم سر اصل مطلب…

-:خب این خیلی خوبه چون من حوصله ی حاشیه شنیدن ندارم.

آراد:خوبه…

همین موقع سفارشمونو آوردن و گذاشتن رو میز.وقتی گارسون رفت آراد یکم مکث کرد و گفت:تو چقدر منو میشناسی؟

این دیگه چه سوالی بود؟

-:خب…همونقدری که باید بشناسم،یک ترم استاد من بودی و پسر عمه ی نیلا هم هستی و ….

آراد:خب من منظورم اینا نبود پس بهتره من یکم بیشتر خودم و واسه تو معرفی کنم…

نگاهش کردم که ادامه داد:من آراد کیانفر،چند وقت دیگه ۲۹ سالم تموم میشه،فوق لیسانس زبان خارجه دارم،با مادرم زندگی میکنم…مادری که از هرچیزی تو این دنیا برای من مهم تر و عزیزتره،جونمم براش در میره اینا رو نمیگم که فکر کنی من بچه ننه ام نه اصلاً اینطوری نیست ،من خودم واسه زندگی و آینده خودم تصمیم میگیرم ولی نظر مادرم همیشه برای من عزیز و محترمه اون تنها کسیه کم من تو این دنیا دارم،۱۰ سالم بود که پدرم مرد و مادرم واسه من هم پدر شد هم مادر،منو با چنگ و دندون بزرگ کرد و هرطوری که بود مجبورم کرد درسمو تا آخر بخونم و حالا من وظیفمه که هرکاری میتونم براش بکنم و رو سرم جاش بدم ولی… حالا چرا اینا رو به تو گفتم؟!

خندید و گفت:اینم میفهمی

منم در جوابش لبخند زدم

آراد:تا حالا به ازدواج فکر نکره بودم،یعنی به هیچ دختری هم فکر نکرده بودم،شاید این تنها کاری بود که مادرمو اذیت میکرد،همیشه میگه آرزومه تو ازدواج کنی و زن و بچه و از این حرفا و آرزوهایی که همه ی مادرا واسه بچه هاشون دارن…

یکم ساکت شد و بعد دوباره ادامه داد:ولی الان…

صدای قلبم انقدر بلند بود که حس میکردم ممکنه الان آرادم میشنوه،پاهام میلرزید و این لرزش داشت کم کم به تنمم میوفتاد .با پام رو زمین ضرب گرفتم تا بلکه بتونم یکم لرزشمو کنترل کنم…

آراد:احساس میکنم به تو حس دارم…

آب دهنمو به سختی قورت دادم و به قهوه ی روی میز خیره شدم

آراد:اوایل قصد سرکوب این احساس و داشتم ولی هرچقدر بیشتر تلاش میکردم کمتر نتیجه میگرفتم تا اینکه…تا اینکه مطمئن شدم این یه حس معمولی و زود گذر نیست…

دستام یخ کرده بود و نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم فنجونو گرفتم تو دستم تا یکم از گرمای اون دستم گرم شه…

آراد:اول خواستم با خودت راجب این موضوع صحبت کنم بعداً به مامان بگم که با دایی و زندایی حرف بزنه و بعدشم …

-:من…

آراد:تو چی؟

جرأت کردم و نگاهمو از قهوه گرفتم و بهش نگاه کردم …چی باید بهش میگفتم؟میگفتم منم دوست دارم ولی هنوز به حسم مثل تو مطمئن نیستم؟چی باید بهش میگفتم؟!تو لحظه واقعاً نمیدونستم کار و تصمیم درست چیه؟!

آراد:چرا چیزی نمیگی؟

-:من نمیدونم چی باید بگم…خب…آخه…

آراد:ببین شادی،تو مجبور نیستی الان جوابمو بدی …ولی ازت خواهش میکنم به قلبت رجوع کن و یه فرصت کوچیک به من بده…

بعدش سرش رو انداخت پایین و گفت:میدونم آشنایمون خیلی دوستانه و…

اومدم تو حرفش و گفتم:مهم نیست فراموشش کن!

سری تکون داد وگفت:قهوه اتو بخور سرد میشه…

و خودش قهوه اش رو برداشت و یه جرعه خورد منم با دست لرزون فنجونم و برداشتم…هردو درسکوت قهوامون رو خوردیم که بعدش من واسه اینکه اون جو سنگین بینمون رو از بین ببرم گفتم:همینطوری داره برف میاد

آراد:اوهوم…

-:من عاشق برفم…

آراد:باید اعتراف کنم هیچ دختری رو تا حالا ندیدم که از برف و برف بازی بدش بیاد …

-:آره خب، نیلا زنگ زد و ازم خواست تا امروز بریم برف بازی ولی خب قبلش تو رنگ زده بودی و منم مجبور شدم بهش دروغ بگم که اصلاً از این کار راضی نیستم….

آراد:اوه…پس معذرت میخوام که مجبور شدی بخاطر من هم از برف بازی بگذری و هم به نیلا دروغ بگی … ولی خب برای جفتش راه چاره هست…

با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:درباره نیلا که همه چیز به خودت و جوابت به من بستگی داره که اگه مثبت بود میتونی همه چی رو به نیلا بگی..

بازم نگاهم رو ازش دزدیدم که گفت : و اما در رابطه با برف بازی…اگه بنده رو قابل بدونی میتونیم بریم تو پارکی که همین نزدیکی هست…

حرفش تموم نشده بود که با لبخند پت و پهنی نگاهش کردم:چرا که نه؟

آرادم خندید و گفت:پس زن بریم…

********

بیست دقیقه بعد دوتایی وارد پارک شدیم،چه خبر بـــــود،شلوغ شلوغ پر بود از پسردخترا که چه دوتایی و چه اکیپی داشتن برف بازی میکردن و صدای فریاد و خنده هاشون فضا رو پر کرده بود
آراد:اوه اوه چه خبره اینجا؟!
از اون همه شادی و هیجان، من هم به هیجان اومده بودم و به شوخی رو به آراد گفتم:بدو که اینا الان برفا رو تموم میکنن
به دنبال این حرفم خودم دوییدم و از آراد فاصله گرفتم و پشت سرش صدای قهقه ی آراد هم شنیدم،بی توجه بهش مشغول درست کردن گلوله های برفی شدم و بعد از اینکه چندتا درست کردم به طرف آراد که داشت نگاهم میکرد نشونه گرفتم و گفتم:از خودت دفاع کن.
و اولی رو پرت کردم طرفش که خورد به شونه اش
آراد:اِ…صبر کن ببینم
دومی رو پرت کردم که بهش نخورد همینطور پرت میکردم سمتش که آرادم مشغول گلوله درست کردن شد منتها دستکش دستش نبود و بخاطر همین حرکاتش آهسته بود و منم از این موقعیت سواستفاده میکردم ولی آرادم نامردی نکرد و بعد از اینکه دیگه دید داره شلیکای من زیاد میشه با گلوله های پیایی منو نشونه گرفت و من با خنده دستمو گرفته بودم جلو صورتم و عقب عقب میرفتم و آراد هم گلوله بود که پشت هم پرت میکرد سمت من تا اینکه پام به جدول کنار پارک گیر کرد و با پشت رفتم تو باغچه و لا به لای کاج ها،تا اومدم نیم خیز شم آراد و دیدم که داره با نگرانی میدوئه طرفم! دوباره دراز کشیدم و یه گلوله درست کردم تا آراد اومد با نگرانی گفت:چی شدی شادی؟حالت خوبه؟ بده من دستتو بلند شو.
دستمو گرفتم سمتش که تا خواست دستمو بگیره گلوله رو پرت کردم و محکم خورد به صورتش،با بهت داشت نگاهم میکرد که غش غش خندیدم یکم که نگاهم کرد از بهت در اومد و گفت:خوبی تو؟
قلبم لرزید و قهقه ام تبدیل به لبخند شد و در جوابش فقط چشمام و یبار باز و بسته کردم که اومد و با فاصله کنارم رو برفا دراز کشید
آراد:ترسوندیم
-:حقت بود
آراد:اِاِاِ…داشتیم؟
-:اوهوم،تلافی اون روز که بخاطرت گوشیم شکست
لبخندی زد و گفت:بخدا میدونی بعدش چندبار خواستم برات بگیرم؟ولی خب دیر شده بود و بعدشم که شما رو با یه من عسل نمیشد خورد و اینکه من پشیمون شدم. چون بعدش ضایع بود آخه!
خندیدم که اونم خندید و بعدش گفت:ولی حالام دیر نشده تو رضایت بده که مال من باشی،گوشی که سهلِ دنیا رو به پات میریزم.
نکن لامصب نکن این دل من جنبه نداره. سکوتم و که دید گفت:کی جوابمو میدی؟
-:خب…
همین موقع پای یکی به پام گیر کرد و محکم خورد زمین آراد زودتر از من پاشد و سرجاش نشست منم که خندم گرفته بود خودمو کنترل کردم و نشستم ولی با دیدن کسی که دیدم دهنم باز موند!
گندم درست رو به روی آراد نشسته بود و زل زده بود به اون،به آرادم نگاه کردم که دیدم اونم شوکه شده! نگاه گندم افتاد به من و دهنش بیشتر باز موند.
یه دختری هم باهاش بود که معلوم بود از زمین خوردن گندم خندش گرفته ولی هی بهش میگفت گندمی خوبی؟ بعدشم به من و آراد یه نگاه چپ چپ انداخت و گفت:مثل اینکه اینجا رو با خونتون اشتباه گرفتین
آراد یه نگاه غضبناک بهش انداخت که گندم بلند شد و رو به دختر گفت:نازی تو برو پیش بقیه منم الان میام.
نازی:خب عزیزم…
صدای گندم بلند تر شد و رو به دختر گفت:نازی گفتم تو برو من میام.
دختره که حسابی پیش ما ضایع شده بود بدون هیچ حرف دیگه ای رفت.من و آرادم بلند شدیم که گندم رو به آراد گفت:شما دوتا…اینجا چیکار میکنین؟
آراد هیچ خودش و نباخت و گفت:همونکاری که تو میکنی.
ولی من قلبم تند تند میزد
گندم که انگار اصلاً انتظار همچین حرفی رو نداشت با یه پوزخند گفت:یعنی داشتی برف بازی میکردی؟! اونم با این؟
انگشتشو سمت من گرفت که خیلی بهم برخورد.
-:گندم جان اینو به درخت میگن
گندم یه نگاه تند همراه با چشم غره به من انداخت و دوباره رو به آراد گفت:دیروز فکر میکردم نظرت راجب برف بازی یچیز دیگست ،بچه بازی و مسخره بازی و اینا…
اینبار انگار آراد چیزی نداشت که بگه که گندم از سکوتش سو استفاده کرد و گفت:شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟ظاهراً از نیما و نیلا هم خبری نیست و تنها بودن شما دوتا چه معنی میده؟
دیگه داشتم از رفتاراش کلافه میشدم نمیدونم پیش خودش چی فکر کرده بود دختره پرو ،انگار بزرگتره آراده که اینطوری داره بازخواستش میکنه. آراد هم کلافه به نظر میرسید ولی احساس میکردم که بخاطر من چیزی نمیتونه بگه واسه همین به آراد نزدیک شدم و دستمو دور بازوش حلقه کردم و با گستاخی زل زدم به گندم و گفتم:خودت چی فکر میکنی؟دلیلی نداره آراد با تو بیاد برف بازی یا هرجای دیگه وقتی من هستم.
و این تیر خلاص بود واسه گندم،چون گلوله ی برفی داخل دستش افتاد پایین و زل زده من و آراد. آراد هم که انگار حسابی از حرکت من کیف کرده بود گفت:شرمنده ام ولی دیروز قولش و به شادی داده بودم.
گندم:چی میگین شما؟
-:واقعاً انقدر درکش برات سخته که منو آراد با هم دوستیم و همدیگر و دوست داریم؟
گندم یکم به ما دوتا نگاه کرد و بعدش شروع کرد بلند بلند خندیدن،خنده هاش به نظر عصبی میرسید یکم که خندید و با نفرت زل زد به من و گفت:تو….با آراد؟! هه…
پرو تر از اون با یه لبخند جواب دادم :اوهوم…به هم میایم نه؟!
صورتش از اعصبانیت سرخ شده بود.یکم دیگه به من نگاه کرد و بعد تو صورتم پوزخند زد و رفت.
قشنگ که از ما دور شد صدای خندیدن آراد بلند شد برگشتم سمتش که متوجه شدم دستم هنوز دور بازوشه! با خجالت ازش فاصله گرفتم که گفت:چند وقت بود دیگه داشتم نگران اون زبون درازت میشدم که چه بلایی سرش اومده ولی حالا نگرانیم برطرف شد.
شونمو بالا انداختم و گفتم:خوب شد زودتر بهم پیشنهاد دادی وگرنه الان هر دو باید نگاهش میکردیم فقط.
دوباره خندید که دندونای ردیف و صدفیش رو به نمایش کشید،وقتی میخندید مثل من رو لپش چال میوفتاد و من با این خنده ها حس میکردم از قبل هم بیشتر داره خودش رو توی دلم جا میکنه.
-:دیگه بهتره بریم.
آراد:آره، بریم
دوتایی سوار ماشین شدیم و اینبار آراد صدای موزیک و تا آخر زیاد کرد آهنگ
(خیلی عزیزی-احسان پایه)
همه چی داره،همونی میشه
که تو میخواستی،ازم همیشه
عشق و صداقت،قرارمونه
اینو همیشه،یادت بمونه
خیـــــــلی عزیزی،اونقدر که میخوام
مال تو باشه تموم دنیام
مال تو باشه،عمرمو جونم
تا دنیا دنیاست پیشت میمونم
مال تو باشه،تموم قلبم
همه چی با تو خوب میشه کم کماز قرار معلوم خیلی الان شاد تشریف دارن،خب پاشو دوتا قرم با هم بدیم دیگه،من که با این آهنگ قر تو کمرم وُل میخوره
-:لطفاً منو سر همون خیابون که سوار شدم پیاده کن.
آراد:اِ !چرا؟
-:خب خوب نیست کسی منو تو رو با هم ببینه
ابروش و انداخت بالا و گفت:نوچ، خودم میرسونمت.
-:واه یعنی چی؟!میگـ…
اومد تو حرفم و گفت:اذیت نکن دیگه،تو این سرما حالا کی حواسش به من و توئه؟
-:خب اگه مامانم یا…
آراد:اوه اوه مامانت و نگو که حسابی ازش میترسم،اونروز تو بیمارستان نزدیک بود بزنه تو گوشم!
از حرف زدنش خندم گرفت و گفتم:آهان خوبه پس تجربه اش رو داری.
دیدم بی توجه به من پیچشد تو خیابونمون. نخیر،مرغش یه پا داشت!
-:حالا که توجه به حرفام نمیکنی حداقل از کوچه پشتی برو.
یه حالت با مزه به خودش گرفت و گفت:به به،کوچه پشتی هم دارین؟چه شود! و اونجا خطر دیده شدن وجود نداره؟
-:چرا داره،نیما همیشه ماشینشو میزاره اونجا،الان خوبه از شانسمون اومده باشه خونه ی ما!
آراد:نیما موردی نداره،میشه باهاش کنار اومد
خندیدم و آدرس کوچه پشتی رو که پنجره اتاقم رو بهش باز میشد رو بهش دادم. وقتی پیچید تو کوچه گفت:اینجا چه خلوته.
-:اوهوم،خم شدم و گفتم:اینم پنجره اتاق منه!
اونم خم شد و از شیشه جلو یه نگاه انداخت و گفت:نــــه خوشم اومد از این کوچه، ارتفاع پنجره هم که زیاد نیست!
با چشم های گرد شده نگاش کردم که زد زیر خنده و بعد گفت:شوخی کردم بابا! حالا تو باید دور بزنی بری اونور تا بتونی وارد خونه بشی؟
-:آره همون یه در و داریم
سری تکون داد که ازش تشکر کردم و در و باز کردم تا پیاده بشم که صدام کرد
آراد:شادی؟
-:بله؟
آراد:میتونم امیدوار باشم که امروز جلو گندم جوابمو گرفتم؟
با خجالت نگاهمو از نگاهش دزدیدم و یه لبخند کمرنگ زدم که آراد خندید و گفت:این سکوت همون علامت رضاست دیگه؟
اینبار لبخندم پررنگ تر شد که خندید و گفت:ممنونم ازت،امروز و هیچوقت فراموش نمیکنم.
-:منم…
نگاهش شیطون شد و گفت:اصلاً نیمه ی گمشده که میگن تویی،ببین تلِ پاتی چه با هم ست هم کردیم و به پالتوی منو خودش اشاره کرد که هر دو قهوه ای پوشیده بودیم با شلوار مشکی.
اینبار دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم و منم باهاش خندیدم.
********

منو زیر و رو کن
بیا زخمامو یه جوری رفو کن
عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی
عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

(کجایی- محسن چاوشی)

دستم از رو کلاویه ها سر خورد رو پام…یعنی من واقعاً به آراد علاقه دارم؟دوست داشتن همینه؟ من تا حالا به هیچ جنس مخالفی فکر نکردم،همیشه از همه پسرا فراری بودم،هر کی خواست بهم نزدیک بشه پسش زدم ولی حالا انگار خودم دارم …. خدایا کمکم کن…خودت راهو نشونم بده.

****

 اگه  از رمان  خوشتون اومد  بگین  ادامه رمانو  بذارم از طریق کامنت 🙂

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب انتقامِ یک عشق دور : PDF|APK|EPUB

منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/threads/84927/page-2

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. زهرا می‌گه:

    این رمان تو انجمن در حال تایپه
    شاید نویسنده رازی نباشه که شما برداشتید :/

ارسال دیدگاه کاربر