برترین رمان های سال شما میتوانید برترین رمان های جهان را در سال جاری مشاهده کنید

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ ا

دانلود رمان آپارتمان شماره 25مونا زارع

رمان ریما از الهه اختصاصی دی ال رمان + در حال تایپ

دانلود رمان ریماالهه

دانلود رمان دو نیمه ی سیب جلد دوم (موبایل و PDF) دانلود رمان ذهن خالی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) دانلود رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت دانلود رمان فریاد اثر رقیه نصرالله پور دانلود رمان وسوسه از زهره کلهر دانلود 137380_280x382 دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود عشق کشکی, رمان هایی رویا, , رمان عشق کشکی از رویا, رویا, عشق کشکی, بیوگرافی نویسنده رویا, رمان فارسی رویااولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, عشق کشکی, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های رویا, ، رمان, دانلود رمان عشق کشکی, ، دانلود رمان برای اندروید عشق کشکی, ، دانلود رمان برای جاوار عشق کشکی, ، دانلود رمان عشق کشکی برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان عشق کشکی , خواندن انلاین عشق کشکی , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آرامشی از جنس حوا : PDF|APK|EPUB

1.gif نام کتاب رمان : آرامشی از جنس حوا
1.gif نام نویسنده : Mozhgan.g
1.gifحجم رمان آرامشی از جنس حوا : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان آرامشی از جنس حوا :
داستان یه دختر چادری.خیلی از ماها عقیدمون اینه که خشک و مذهبیه ولی شاید اینطور نباشه.چادری ها هم میتونن شیطنت کنن.داستان یه پسر که شاید با خدا بودنشو کتمان میکنه.عایا دختر داستان ما میتونه نظرشو عوض کنه؟؟؟…پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Mozhgan.g آرامشی از جنس حوا

نام رمان : آرامشی از جنس هوا نام کاربری نویسنده: g.Mozhgan ژانر رمان : اجتماعی ، عاطفی

مقدمه آرامش نه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست نه حرفای عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای…. آرامش حضور خداست…. وقتی در اوج نبودن ها نابودت نمیکند… وقتی نا گفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد … وقتی نیازی نیست برای بودنش التماس کنی… غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری وقتی مطمئن باشی با او … هرگز… تنها… نخواهی بود.. آرامش یعنی همین تو بی هیچ قید و شرطی خدا را داری فصل اول -نازنین نازنین وایستا!!! باصدای عربده ی سپیده با مژده به عقب برگشتیم وقتی بهمون رسید بهش گفتم :چخبرته دانشگاهو گذاشتی رو سرت ؟ -جزوه استاد باقری رو داری؟ -آره چطور ؟ -بده ارسالن دم در منتظرمه باید برم؟ -باشه بابا صبر کن ! بعد همون طوری که از کیفم درش می اوردم گفتم : مگه االن نمیای کالس؟ -ن بابا کی نامزد بازی رو ول میکنه میاد سره کالس اون هاف هافو؟؟

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

-بیا تو آدم بشو نیستی !! دستمم به عالمت خاک بر سرت تکون دادم اونم که عین خیالش نبود جزوه رو گرفتو بدو بدو رفت تا به نامزد بازیش برسه… به عقب برگشتم که دیدم مژده سرگرم حرف زدن با شقایق یکی از بچه های سال باالیی بود رفتم کنارشون تا بفهمم موضوع از چ قراره -نه بابا جدیده اتفاقا خیلیم خوشگله!! -پس دیدن داره؟؟ -آره ولی زیادی مغروره با یه من عسلم نمیشه خوردش.اسمش امیرحسین مرادی تازه از خارج برگشته. دیگه بقیشو گوش نکردم بازم بحثای چرت همیشگی حالم بهم میخوره. عه عه دختره نچسب همیشه دنبال اینکه ببینه کی از دوس پسر فعلیش قشنگتر یا پولدار تره تا بره سمت اون از این مدل دخترا متنفرم… واسه اینکه حواس خودمو پرت کنم شروع کردم به دید زدن حیاط دانشگاه کال به اینکار عالقه نداشتم اما االن از گوش دادن به بحث چرت اینا بهتره همون طور که داشتم محوطه رو نگا میکردم چشمم به اکیپ مرتضی حق جو افتاد مرتضی حق جو پسر شریک پدرم و شوهر خالمه … سارا نامزد مرتضی از دور دیدتم و واسم دست تکون داد منم چون از دست اون دوتا نجات پیدا کنم رو کردم به مژده و گفتم: مژده جان من میرم پیش سارا اینا. -باشه عزیزم!! مژده هم انگار منتظره همین حرف از جانب من بود که سریع قبول کرد. به طرف سارا حرکت کردم و خوشحال از اینکه از دست اون دوتا نجات پیدا کردم با یه لبخند گنده قدم برداشتم اکیپ مرتضی حق جو یه اکیپ شش نفره بود

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

حامد پسر خالم ،مرتضی و سارا ،مینا داداشش میثم و الیاس پسر عمه مرتضی…. همیشه همین تعداد بودن ولی این دفعه یه نفر دیگم بینشون بود که من نمیشناختم بهشون که نزدیک شدم سارا با صدای شاد گفت : سالم نازی!!! بهمشون سالم دادم که اونا هم با خوشرویی جوابمو دادن اما همون پسره که نمیشناختم به جای جواب سالم یه پوزخند نثارم کرد … حتما به خاطر چادری بودنم بود خیلی از بچه های دانشگاه همین دیدگاه و نصبت به چادری ها دارن و یک کلمه به ذهنشون میاد》امل《 بدرک … من قرار نیس کسیو نسبت به اتقاداتم متقاعد کنم با کشیده شدن دستم از جانب مینا منم یه پوزخند نثارش کردم و رو کردم سمت مینا :چته بابا؟؟!! کندی دستمو. -خواستم بگم قورت دادی بچه مردمو.. -نترس گوشت تلخ تر از این حرفا به نظر میرسه راستی این کی هست اصال ؟؟؟ سارا جواب داد: پسر آقای مرادی. -آقای مرادی اون که خارجه؟ مینا: بود عزیزم دیگه نیس . نه!!!! اوووف ……آقای مرادی سهام دار اصلی شرکت بابام بود که بعد ها سهمشو فروخت به آقای حق جو تا بره پیش دوتا پسراش که اونجا درس میخوندن -کی برگشته اصال پسرش اینجا چی میخواد؟؟ سارا-یه ماهی میشه امیرحسینم اومده فوق لیسانشو تو این دانشگاه ادامه بده -امیرحسین؟؟؟ مینا یکی زد تو سرمو گفت: تو چقد خنگی بابا امیرحسین دیگه..

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

بعد با دست به اون پسره که کنار مرتضی اینا داشت میخندید اشاره زد .اوپس ،پس امیرحسین اینه بگو چرا اون شقایق داشت خودشو اونجا میکشت -اها!! مینا :کوفت و اها،راستی آقای مرادی قراره یه مهمونی به مناسب بازگشتش به ایران بگیره. لبامو کج کردم و گفتم :جاااانم!!!؟به مناسب چی؟؟ سارا:به مناسب بازگشتشون دیگه خره. -عه ….بدم میاد از این لوس بازایا به مناسبت بازگشتشون خب برگشتن که برگشتن جشنشون واسه چیه ؟ انگار با جام طالی مسابقات جام جهانی برگشتن! مینا: اونشو ول کن به این فک کن که یه شام مفتی افتادیم! -کارد بخوره به اون بی صاحاب که یه سره دنبال شکمتی .. خوب دیگه بروبچ من دیگه باید برم سره کالس … سارا : واسه مهمونی میای دیگه؟؟ -نع دیگه فرصت حرف زدن بهشو ندادم و ازشون دور شدم ******* اووووف پختم از گرما .کلید و انداختم و درو باز کردم کفشامو هر کدوم یه طرف انداختم و رفتم تو خونه از همون دم در شروع کردم به صدا زدن : مامان ،مامی ،مام !!! عجبا چرا جواب نمیده ! همونطور که میرفتم سمت کولر چادر و کیفمو انداختم رو مبل مقنعه رو هم با یک حرکت در اوردم و انداختم رو عسلی و رفتم جلو کولر به به عجب بادی داره

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

همون طور که جلوی کولر بودم یهو یه صدایی از پشت سرم اومد :چخبرته خونه رو گذاشتی رو سرت ! دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم :مادر من این چه طرز اومدن یهو از پشت سره آدم ظاهر میشی نمیگی سکته میکنم؟ مادرم همون طور که تلفن بی سیمی رو میزاشت سره جاش گفت:اوال سالم . -ببخشید سالم -دوما خودتو بگواون چه طرز تو خونه اومدنه از دم در شروع کردی به عربده کشی… یه لبخند دندون نما زدم که یه چشم غره توپ رفت و گفت: سوما بعد بیست و چند سال هنوز یاد نگرفتی وقتی وارد خونه میشی هر کدوم از وسایالتو یه جا نندازی که من بعد مجبور نشم مثل کوزت دنبالت راه بیفتم و جمعشون کنم .. -بزار چهارمیشو خودم بگم ، در ضمن وقتی از بیرون میای نرو جلو کولر بدنت میگیره سرما میخوری درست گفتم نه مگه؟ خندش گرفت و گفت :آخه دختر خوب تو که خودت اینا رو میدونی چرا میخوای من هی تکرار کنم . -حاال این بحثا رو ول کن بگو ناهار چی داریم که دارم ضعف میکنم. -استانبولی ، تا تو دست و صورتتو بشوری من ناهارو میکشم بعدا از شستن دست و صورتم رفتم تو آشپز خونه و پشت میز نشستم دستامو بهم مالیدم و گفتم : به به ببین چه کرده مامان خوشگلم . لبخندی زدو همونطور که ماستا رو میزاشت جلوم گفت : نوش جان. همون طور که قاشق پر از برنجو میزاشتم تو دهنم گفتم: پس بقیه کوشن؟ -بابات که شرکته ،نریمان هم که دانشگاست ،نسترن بچم هم که سر خونه زندگیشه ،دکتر گفته باید استراحت مطلق باشه و زیاد تکون نخوره . با به یاد آوردن اینکه قراره چند وقته دیگه خاله بشم نیشم خود به خود گشاد شد: آخ که من قربون اون فنچ کوچولو ی تو شکمش بشم.

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

 مامانم هم یه لبخند زد و گفت : بچم خیلی سختشه بهش میگم بیا اینجا میگه تو خونه خودم راحت ترم . – خوب چرا شما نمیرید اونجا؟ -من برم کی سر خونه زندگی خودم باشه، حاال شاید یک ماه دیگه که هفت ماهه بشه برم پیشش. -اوهوم کار خوبی میکنی. یه قلپ آب خوردم که با حرف مامان پرید تو گلوم : راستی امشب قراره بریم خونه آقای مرادی ! افتادم به سرفه کردن مامان از اون طرف میز اومد پشتم و همونطور که میزد میگفت: چت شد یهو ، صد دفعه گفتم یواش بخور بیا اینم نتیجش! عالوه بر اینکه داشت با زدنش به پشتم منو تا مرز قطع نخاع میبرد ! حرفاش داغونم کرد ،یعنی فرقی نداره من تو چه حالی باشم در همه حال نصیحتم میکنه. دستمو به حالت کافیه گرفتم باال تا بلکه بیخیالم بشه. خوشبختانه دست از زدنم کشید و روی صندلی کناریم نشست و گفت : بهتری ؟ – قطع به یقین اگه یه نفر از خفگی نمیره از زدنای شما مطمئنن جون سالم به در نمیبره ! آخر مادر من این چه طرز کمک کردنه با هر ضربه چشمام از کاسه در می اومد!! – بیا اینم جای تشکرشه ، به جای این حرفا یواشتر غذا بخور تا به این حال نیفتی. یهو دوباره یاد حرف مامان افتادم واسه همین راست نشستم و گفتم :مامان شما االن چی گفتی؟ -اینکه یواشتر بخور؟! -نه ، نه قبلش.. – جای تشکرته؟! – نه بابا قبل تر… -آها حواس که نمیذاری واسه آدم گفتم امشب قراره بریم خونه ی آقای مرادی.

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

 خودمو زدم به اون راهو گفتم : مگه آقای مرادی برگشته؟ -اره یه چند وقتی میشه االنم یه مهمونی کوچک بخاطره بازگشتش گرفته. چینی به بینیم دادم و گفتم : نگو که قراره ما هم بریم؟ مامانم از پشت میز بلند شد و همون طور که بشقاب برنجمو برمیداشت گفت: پس چی بنده خدا شیال جون کلی سفارش کرده همون موقعی که تو داشتی عربده کشی میکردی داشتم باهاش حرف میزدم اووووف اصال حوصله ی این یکی رو نداشتم هرچند که میناو سارا هم بودن اما دلم نمیخواست دوباره تحقیر بشم خانواده ی آقای مرادی یه خانواده کامال آزاد بودن چند باری وقتی ایران بودن تو مهمونی هاشون شرکت کرده بودم و وضع خانوماشون رو دیده بودم . اینش مهم نبود من به تفکرات و عقاید دیگران کاری ندارم اما دلم نمیخواد کسی به خاطر کاری که خودم میدونم درسته تحقیرم کنن . و بیشتر این تحقیراشون به خاطر نوع حجابم بود ، چرا فک میکنن آدم هرچی باز تر باشه باکالس تره؟ و خوب چون از نظر اونا کالس من صفره به شکل خودشون باهام برخورد میکنن و تیکه میپرونن . حتی مینا و سارا هم با اینکه رفتاراشون معقول تره اما بازم بدون روسری تو یه جمع ظاهر میشن و خوب مسلما من این تک بودن و تو چشم بودن رو نمیخوام. ******* -نازنین ، دختر خوبه تو از این سانتال مانتاالی زنانه نداری و این قد لفتش میدی! – اومدم، اومدم! آخرین نگاهمو حواله ی آینه کردم .خوبه یه کت و دامن شیک سبز آبی رنگ مورد عالقم! به قول نریمان بدون سانتال مانتاالی زنانه یا همون آرایش . آ

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

با داد دوباره ی نریمان که دوباره داشت اسممو صدا میزد دل از آیینه کندم .چادرمو رو سرم تنظیم کردم نیازی به مانتو پوشیدن نبود بعد از برداشتن کیفم از روی تخت به سمت در اتاق رفتم .وقتی داشتم از پله ها پایین میرفتم همزمان گفتم :من آمادم بریم! – چه عجب ،میخواستی هنوز یکم دیگه لفتش بدی. – نریمان ،دخترمو اذیت نکن. زبونمو واسه نریمان در اوردم و رفتم سمت بابا به همراه مامانو بابا از خونه خارج شدیم نریمان هم زود تر رفته بود تا ماشین و از پارکینگ بیاره . روکردم به مامان و گفتم : مگه نسترن نمیخواد بیاد ؟ -نه بچم با اون حالش کجا میخواد بیاد. همزمان با این حرف مامان نریمان ماشین و از پارکینگ در اورد . از خونه ما تا خونه آقای مرادی راه نسبتا زیادی نبود. نریمان آیینه جلو رو تنظیم کرد و رو به مامان گفت : پسراشم اومدن؟ مامان- آره ،طفل معصوما از ۵۱ سالگیشون تو مملکت غریب بودن. نریمان: تا جایی که من یادمه دوتا پسر داشتن مگه نه.؟ مامان- آره امیرحسین و حمید رضا. من: فک کنم یکیشون قراره تو دانشگاه ما درس بخونه. نریمانو از توی آیینه دیدم که یه ابروشو داد باال و گفت: کدوم؟ شونه ای باال انداختمو گفتم : فک کنم امیرحسین. نریمان: اون که این همه وقت اونجا بوده حاال اومده اینجا ادامه تحصیل بده مردم چه کارا میکنن. بابام تشر زد: نریمان ، درمورد مردم درس صحبت کن . درضمن به تو چه ربطی داره که میخواد چیکار کنه شاید دلش خواسته ادامشو تو مملکت خودش بخونه

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

 نریمان دیگه چیزی نگفت .البته درستم میگفت مردم واسه ادامه تحصیل میرن خارج حاال این آقازاده از خارج اومد اینجا ادامه بده. بعد یه ربع رسیدیم به خونه آقای مرادی. یه خونه دوبلکس خیلی بزرگ شاید دوبرابر خونه ما بود . به همراه مامان و بابا و نریمان وارد خونه شدیم . نریمان آروم کنار گوشم گفت :از کنار من تکون نخوری،اوکی. جونم غیرت!یه لبخند بهش زدم و گفتم :اوکی. یه خدمت کار دم در بود که منو مامانو راهنمایی کرد سمت یه اتاقی تا لباسامونو عوض کنیم .وقتی وارد اتاق شدیم .مامانم آروم زیر لب گفت: استغفرا… خب حقم داشت دخترایی که اونجا بودن یکی وضعش از اون یکی بدتر بود. بعضی هاشونم داشتن آرایششون رو تجدید میکردن . از همین میترسیدم منو مامان اصال با اونا هیچ سنخیتی نداشتیم. با اکراه چادرمو در آوردم مامانم هم مجبور به این کار شد.زنایی که اونجا بودن بعضی هاشون با تحقیر و بعضی هاشونم به چشم یه موجود اضافی بهمون نگاه میکردن. آخر سرم یکی شون طاقت نیاورد و گفت: این گدا گشنه هارو کی دعوت کرده؟؟؟ بعدم یه پوزخند زدو با تمسخر سر تاپای منو نگاه کرد. چشمامو تو کاسه چرخوندم و خواستم یه چیزی که الیقشه بارش کنم که مامان باچشماش بهم فهموند که ساکت باشم به ناچار برگشتم تا برم .گداگشنه؟؟؟!! هه ! یعنی واقعا این فرهنگ کشوره منه! خواستم برم که یکی دیگشون گفت: مثل اینکه اینجارو با مسجد اشتباه گرفتن! بقیشونم به حرف مسخرش خندیدن. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و رو بهش با یه لبخند مسخره گفتم :نه عزیزم مثل اینکه شما این مهمونی ساده رو با شوی مد اشتباه گرفتی.

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

بعدم دست مامانو گرفتم و از اونجا زدم بیرون.تا رفتیم بیرون مامان بهم تشر زد:نازنین این چه کاری بود دختر؟نباید اون حرفارو میزدی! -اما مامان خودت ندیدی چی….. با اومدن شیال خانوم نتونستم حرفمو ادامه بدم .شیال خانوم همونطور که مامانمو بغل میکرد گفت:وای اکرم خانوم، خوبی ، چقد دل تنگت بودم. مامانم وقتی از بغل شیال خانوم اومد بیرون یه لبخند محجوبانه زد و گفت:ممنون شیال جون ،خوبم شما چطورید منم دلتنگت بودم. شیال خانوم:ممنون عزیزم منم خوبم ،بیا بریم اونطرف. بعد انگار تازه متوجه من شده باشه گفت:ماشاءا… نازنین دخترم خودتی ،چقد بزرگ شدی. -ممنون شیال خانوم ،احوال شما؟ شیال خانوم:مرسی از احوال پرسیت گلم بفرمایید برید اونجا ، آقا یوسف)بابام( هم اونجان. شیال خانوم مارو هدایت کرد سمت باباو آقای مرادی و نریمان. بعد از حال و احوال شیال خانوم رفت تا مامانو به دوستاش معرفی کنه باباهم مشغول حرف زدن با مردها شد. نریمان رو کرد سمتم و گفت:چرا اینقد دیر اومدید؟ باز یاد اون دختره اعصاب خورد کن افتادم. -عه عه نریمان نمیدونی که رفتیم با مامان لباسا مونو عوض کنیم یه دختر عملی برگشته به ما میگه این گدا گشنه ها رو کی دعوت کرده؟یکی دیگه شونم برگشته میگه اینجا رو با مسجد اشتباه گرفتید. نریمان اخماش رفت تو همو گفت :تو هیچی نگفتی؟ -اولی رو مامان نزاشت جوابشو بدم اما دومی رو اگه جوابشو نمیدادم میترکیدم واسه همین گفتم نخیر این شمایید که یه مهمونی ساده رو با شوی مد اشتباه گرفتید.

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

نریمان یکم از اخماش باز شد و یه لبخند خیلی محو نشست رو لبش .اروم گفت :زبون دراز.بعد بلند گفت :اشکال نداره تو بهشون توجه نشون نده . -باشه. از دور سارا و مرتضی رو دیدم که داشتن میومدن سمتمون اول مرتضی به من یه سالم داد و رفت سمت نریمان سارا هم اومد سمت من: سالم ، میبینم که تو هم اومدی!! -ساری سربه سرم نذار حوصله ندارم. -تو هیچ وقت حوصله نداشتی ! یه چیز تازه بگو. -نه بابا ایندفعه فرق میکنه ،میدونستم اگه بیام مهمونی بازم مشکالت همیشگی رو دارم. -ول کن بابا توهم زده حال ! بعد یه چند وقت اومدیم مهمونی خوش باش باو. پاشو بریم پیش مینا. -مگه اومده؟ -اره همزمان با خالت اینا رسیدن. به همراه سارا رفتیم پیش مینا اون دوتاهم اونقد سربه سرم گذاشتن و حرصم دادن که به کل اون ماجرا فراموشم شد. همون طور که داشتم به کل کل های میناو سارا سره اینکه کدوم لباس از دوتادختری که روبرو مون نشسته بودن به تن سارا بیشتر میاد گوش میدادم . چشمم خورد به همون پسره یا همون امیرحسین که داشت مثل دفعه اول با پوزخند نگاه میکرد. عه چرا تاحاال بهش دقت نکرده بودم.یجوری میگم انگار چند بار دیدمش یه بار بیشتر نبود اونم چون اونطوری برخورد کرد زیاد بهش توجه نکردم. اما االن میتونم بگم هی ….ترشی نخوره یه چیزی میشه. شلوار کتون مشکی پوشیده بود با کت اسپرت مشکی و یه تیشرت قرمز رنگ هم زیرکتش پوشیده بود

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

که حورف انگلیسی به رنگ مشکی داشت.سعی کردم زیاد تابلو بهش نگاه نکنم و خودمو یجوری نشون بدم که یعنی دارم به حرفای اون دوتا گوش میدم. نریمان و حامدو مرتضی و میثم هم اونجا بودن که یهو دیدم دارن میان این سمت آروم به اون دوتا گفتم :اونجارو بچه ها. جفتشون یهو ساکت شدنو روشونو برگردوندن.یهو مینا گفت:جونم استایل! یکی زدم پس کلشو گفتم:هیز بدبخت چشماتو درویش کن . مینا :جون مینا ببین بچم چه بی بی فیسه. خواستم یه نیشگون ازش بگیرم که دیدم اونا بهمون رسین منم مثل یه خانوم متشخص!نشستم سرجام. وقتی بهمون رسیدن اروم سالم دادمو سرمو انداختم پایین. اون دوتا هم شروع کردن به حال و احوال کردن واسه یه لحظه سرمو اوردم باال که با دوتا چشم عسلی روبه رو شدم . بعله باز ما با این آقا چشم تو چشم شدیم ولی خودمونیما قیافه ی جذابی داشت چشمای درشت عسلی ابرو های پرپشت بینی متناسب با صورتش و ته ریشی که به زیبایی روی صورتش جا خوش کرده بود موهاشو یه وری داده بود باال با سلقمه ی سارا به خودم اومدم و دیدم یه ساعته همین طوری زل زدم به امیرحسین اونم مثل همیشه با یه پوزخند مسخره همراهیم میکرد. -تموم شد؟ – بله؟ -دید زدنتون، میگم تموم شد؟ به قیافتون نمیخوره اهل هیزی باشی باشید. احمق به من میگه هیز! حقشه که همینجا منفجرش کنم.خداروشکر بجز سارا کسی حواسش به ما نبود بخاطر همین گفتم: درست حدس زدید من اهل هیز بازی نیستم .ولی خواستم بدونم شما چی داری که اینقد اعتماد بنفستون باالست؟

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

جا خورد،انتظار یه همچین جوابی رو از جانب من نداشت.خودشو جم و جور کردو گفت:این اعتماد بنفس و شما دخترا بهم دادید. بعدم با دست به دسته از دخترایی که کمی اونطرف تر داشتن قورتش میدادن اشاره زد. چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم:بهتر بگید بعضی از دخترا چون همینطور که میبینید من عالقه ای به توجه کردن شما به خودم ندارم. -ولی شماهم تا چند لحظه پیش مشغول دید زدن من بودید. -گفتم که میخواستم ببینم چی باعث اعتماد بنفستون شده. چشمکی زد و گفت:منم باور کردم. بیشعوور فک کرده منم مثل اون دخترام:من مسئول باور های شما نیستم آقای مرادی. بعدم رومو کردم اونطرف پسره پرو راست راست برگشته به من میگه تو از من خوشت اومده.البته شفاف نگفت اما همین منظورو داشت خالصه به هر بدبختی بود شاممون رو کوفت کردیم!و عزم رفتن کردیم البته نا گفته نماند پسر دخترای مجلس تا مرز خودکشی پیش رفتن با رقصیدنشون. ***** یک هفته از اون مهمونی گذشته تو کالس داشتم با سپیده در مورد لباس عروسش بحث میکردیم. گوشیه سپیده زنگ خورد ارسالن بود رفت بیرون تا بتونه بهتر حرف بزنه. منم از سر بیکاری داشتم با ناخونام ور میرفتم یکم بلندشده باید کوتاهشون کنم همون طور که با ناخونام درگیر بودم،متوجه مژده شدم که داشت با بغل دستیش حرف میزد. -اره بابا باالخره شمارشو گرفتم . -بابا تو دیگه کی هستی !چطوری تونستی اینکارو بکنی اون اونقد مغروره که تاحاال هیچ کدوم از بچه ها سمتش نرفتن. -دیگه دیگه ما اینم …در ضمن من هر کسی نیستم.

دانلود رمان آرامشی از جنس حوا

 خیلی دلم میخواست بدونم در مورد کی حرف میزنن اما بیخیالش شدم. واقعا برای مژده متاسفم که حاضره خودشو اونقد کوچیک کنه و بره به یه پسر شماره بده .ناخودآگاه یه پوزخند نشست رو لبم ،یعنی اینقد واسه خودش ارزش قاعل نشده که صبر کنه پسره بیاد طرفش . باالخره سپیده اومد و کنارم نشست.از پهلوش یه نیشگون گرفتم و گفتم:منفجر شده چی میگفتی که یه ساعته رفتی تازه با قیافه گلگون اومدی؟؟ها؟ها؟ها؟ – چته وحشی ! حاال بزن منو واسه عروسی سیاه کن.درضمن …با بدجنسی ابرویی باال انداخت و ادامه داد :حرفای من واسه مجردا ضرر داره.. -که ضرر داره؟؟!! -اوهوم -خیله خب نوبت منم میشه سپیده خانوم. زد زیر خنده ،بچم کال شاده .. حس فضولیم عجیب داشت قلقلکم میداد واسه همین گفتم:میگم سپید ؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آرامشی از جنس حوا : PDF|APK|EPUB  

لینک های دانلود :

نسخه PDF به صورت کامل در فایل فشرده Zip [ دانلود ]

نسخه جاوا با فرمت Jar – پرنیان [ دانلود ]

نسخه آندروید با فرمت Apk [ دانلود ]

منبع تایپ رمان : roman4u.i

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر