دانلود رمان جدید مصاحبه با ژیلا نویسنده رمان های نبض تپنده،میوه منحوس،پانتی بنتی | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

مصاحبه با ژیلا نویسنده رمان های نبض تپنده،میوه منحوس،پانتی بنتی

zhila

سلام دوستان عزیز . امیدوارم حالتون خوب باشه . بعد از تکمیل آرشیو رمان های خانوم ژیلا miss.no1.2004 ، مصاحبه با ایشون رو هم براتون آماده کردیم . با تشکر فراوان از #ت_دآل عزیز بابت آماده سازی این مصاحبه .

مصاحبه با ژیلا نویسنده

خب ژیلای نازنین ضمن گفتن مختصر بیوگرافی ،نام آثار زیباتون رو هم بگید.

?من ژیلا.و خوزستانی و متولد آبادان و ساکن ماهشهر هستم. ۳۸ سال دارم. متاهلم و یه پسر به اسم امیرحسین دارم که پنجم دبستانه.
در مورد کتابهام: اولین کتابی که به خودم جرات دادم بنویسم میوه ی منحوس بود. تو یه برهه از زمان نوشتم و بعد از پایان همون موقع از روی اینترنت حذفش کردم. بعد دومین کتابم نبض تپنده بود. به محض تموم شدن نبض تپنده پانتی بنتی رو شروع کردم. بعد از پایان پانتی بنتی دوباره میوه ی منحوس رو شروع کردم و در کنارش خوان خرچنگ. میوه ی منحوس برای بار دوم تموم شد و به خاطر شرایط خاص سایت مجبور شدم دوباره از روی سایت برش دارم. به همون دلیل هم خوان خرچنگ رو برداشتم و همون موقع داستان دیگه ای به اسم از هیچ تا تمام من رو شروع کردم. و موازی با اون نبض جهنم رو.

اولین جرقه نویسندگی شما چجوری اتفاق افتاد و ایا مشوق برای نوشتن داشتید؟

?جرقه نبود. من تو یه خانواده ی پر جمعیت زندگی میکردم. همه با هم تو یه اتاق میخوابیدیم. یکی تلویزیون نگاه میکرد، یکی درس میخوند، یکی هم میخواست بخوابه.
چون سخت بود با این شرایط خوابیدن، من معمولا تو ذهنم داستان میساختم. همین الان هم داستانام رو بین عالم خواب و بیداری برای خودم میسازم یا شاخ و برگ میدم.
تا به روزی که اولین کتابم رو شروع کردم به نوشتن.
هیچ مشوقی نداشتم.
یه سوژه بود که از بچگی تو ذهنم ساخته بودم و بهش بال و پر داده بودم. دلم میخواست تحریر بشه
به یکی از بچه های سایت نودو هشتیا که قبلا یه کتاب نوشته بود پیام دادم که اینقدر قشنگ نوشتی میتونی این سوژه رو هم بنویسی؟ و مقداری از سوژه ام رو براش باز کردم. بهم گفت تو که کل داستان رو ساختی. خودت بنویس.
منم شهامت به خرج دادم و نوشتم. بعدها که نوشتم، خانوم معصومه بهارلویی کتابم رو خوند و باهام همراه بود. اون خیلی تشویقم کرد و هنوز هم تقریبا یکی از بهترین مشوقهامه.

اولین رمانی که مطالعه کردید و نام نویسنده هایی که چشم بسته تضمینشون میکنید؟

?اولین رمانی که مطالعه کردم بچه بودم. خیلی. اون وقتا جنگ بود. میرفتیم آبادان. کارت تردد داشتیم. بعد یه خونه ای بود که وسایلشون رو برده بودن از شهر و یه سری کتاب درسی و جزوه و کتاب غیردرسی رو بیرون ریخته بودن توی کوچه ی در پشتی خونه ی ما.
برای رفت و آمد گاهی از اون در پشتی میرفتیم چون تو تیررس عراقیا نبود زیاد. می افتاد رو به روی یه کوچه بنبست. بعد مامانم که عاشق کتاب بود از اول گفت بچه این کتابا حیفه جمع کنین بیارین تو خونه اگه به درد بخور توش بود برداریم.
ما هم یکی دو تا کارتن بود آوردیم و توش رو نگاه کردیم.
یه دفترچه خاطرات بود. یه کتاب داستانی. من برداشتم از بینشون.
دفترچه مال دختر همسایه بود که مرده بود. پسر دایی مامانم گفت درست نیست خاطرات کسی رو بخونی. اون رو بهم نداد.
ولی کتابه رو برداشتم.
کتاب ساکن محله ی غم از ر اعتمادی بود
کتاب ساکن محله ی غم، یه کتابی بود که همون زمان شاه هم ممنوع اعلام شده بود. سال ۴۰ منتشر و سال ۴۱ از گیشه جمع آوری شد و بابتش ر اعتمادی به زندان افتاد
داستانش از این جهت جالب بود که ر اعتمادی بابت نوشتن این کتاب مجبور شده بود بره دو ماه توی فاحشه خونه که اون وقتا بهش میگفتن شهر نو اتاق بگیره و ساکن شه
از اونجایی که صحنه های داستان رو مستقیم به چشم دیده بود، کتاب بازی بود، حتی برای اون زمان.
من این کتاب رو یواشکی میخوندم. میبردم توی انباری لای رختخوابا قایم میشدم مامانم نبینه و بخونم. جلدش رو هم کنده بودم و به جاش جلد کتاب درسی گذاشته بودم که سیکرت بمونه.
بعدم که میرفتم مدرسه قایمش میکردم وسط کتابای دیگه. یه بار مامانم فهمید و مچم رو گرفت و یه کتک سیری هم از مامانم از این بابت خوردم.
نویسنده ی خاصی نیست که چشم بسته بهش اعتماد کنم. یه کتاب از منه نویسنده ممکنه برای کسی خیلی قشنگ باشه و کتاب بعدیم مزخرف. حتی از نظر خودمم ممکنه یه کتابم رو کمتر از یه کتاب دیگه ام دوست داشته باشم.

تو این سالها چقدر اهمیت به مخالفینتون دادید؟و چقدر طول کشید تا تعریفها بیشتر بشه

?من مخالف منتقد خاصی ندارم. از اینکه کسی بیاد بدون توجه به داستان سرچ کنه و توجه کنه به چند تا غلط املایی یا تایپی و اون رو توی صفحه ی نقد بنویسه به شدت از این کار متنفرم.
از غلط املایی همون قدر. سعی میکنم هر پست رو چند بار بخونم و احیانا اگر غلطی داشت بگیرم.
ولی گاهی کلماتی از دست آدم در میره. از اینکه این اشتباهات مال من یا هر کسی دیگه توی صفحه ی نقد بیاد بدم میاد. برای دیگران میرم توی خصوصی میگم فلان جا رو اشتباه تایپی یا املایی داری. برای خودمم این مدل رو ترجیح میدم. اگر کسی بدون توجه به سوژه ی داستان بیاد توی صفحه ی نقد کلمه ای رو عنوان کنه، گاهی اوقات اذیت میشم و برخورد معقولی نمیکنم.
در غیر این صورت چون کتابهام رو مطابق با واقعیت جامعه مینویسم، چون رئال هستن و چون مسائلی رو عنوان میکنم که قبل از نوشتن کاملا در موردش تحقیق میکنم تا به کل موضوع احاطه داشته باشم، برای همین اگر سوالی دوستان داشته باشن به خوبی جواب میدم تا زمانی که یا خواننده متقاعد بشه، یا با دلیل و برهان من.
یه عده هم یا نمیدونن، یا دقت نمیکنن، یا فرافکنی. برای همین میان مسائلی رو به عنوان نقد ذکر میکنن که در واقع نمیشه گفت نقد. مثلا توی کتاب پانتی به من گفتن تو قصدت سیاه نمایی شیعه هست و تبلیغ برای یه دین ناشناخته. در صورتیکه توی پانتی من اصلا کاری به دین اسلام مخصوصا شیعه نداشتم. من توی استانی زندگی میکنم که عده ای هم وطن با دین مندایی که از ادیان آسمانیه و رسمیت داره و توی قرآن از صاحبان اونها به عنوان افرادی درست کار ذکر شده حرف زدم و مشکلاتی که با مردم این منطقه دارن. مردم خوزستان به مندایی های خوزستان میگن نجس و سعی میکنن با اونها هیچ برخورد نزدیکی نداشته باشن. من حب و بغض یه نوجوون مندایی رو نوشتم. تبلیغ نکردم. چرا که دین مندایی اصلا با تبلیغ تکثیر نمیشه. مثل اسلام یا مسیح نیست. یه دینه که فقط از طریق خونی منتقل میشه. از پدر به پسر و دختر. زن و شوهر هم باید و باید با هم همکیش باشن. پس چطوری میشه تبلیغ برای یه دین؟
یا توی نبض تپنده با اینکه من فتوا از مرجع تقلید گذاشتم و لینک صفحه ی مرجع تقلید، باز هم یه عده ای ایراد گرفتن که مرجع تقلید هم که گفته باشه تو حق نداری تو کتابت عنوان کنی. برای این جور مخالف ها، هیچ کاری نمیتونم بکنم به جز توجیه و تفسیر و قرار دادن مستندات و مدارک.

پانتی بنتی مسلما یکی از رمان های خوب سایت نودوهشتیاس،نظرتون راجبش چیه؟چیشد که پانتی بنتی متولد شد؟

?پانتی بنتی رو تو حمام بودم.
یه روز رفته بودم بیرون. یه دختر عربی بود تو بازار
یه مانتو سفید پوشیده بود که طبق هوای تابستون ماهشهر نازک بود. زیرش تاتو زده بود بالای خط نشیمن گاه باسنش. شورتش هم از زیر شلوار فاق کوتاهش پیدا بود.
بعد یه نگین دندونم گذاشته بود.
صورتشم برنزه کرده بود
بعد تا دهنش رو باز کرد، عربی حرف زد.
من چون از زمان شروع جنگ با عربا زندگی کردم و به خوبی با روحیاتشون آشنام و کلا اینجا عرب زیاد هست، متعجب شدم که چه اتفاق خاصی افتاده برای این گروه از مردم
اینا آدمایی بودن که خیلی به ریخت و شکل و شمایلشون اهمیت میدادن که تو چشم نباشن و ساده میگشتن
این چیزا عیب بود. بعد تا برگشتم و رفتم حمام، هنوز قیافه ی دختره تو ذهنم بود. فکر کردم که مثلا همین چند روز پیش زن فلانی رو تو ماشینش کشتن چون شوهره بهش مشکوک شده بود. بعدم تو ماشین با بچه ی دو ساله ولش کرد جنازه اش رو. پس چی شده که بعضیا این مدلی میگردن.
بعد یادم افتاد به رئیس شرکتمون که یه عروس عرب داره. خودشم عربه. از این شیخاست. بعد وقتی کسی ببینتش فکر میکنه تهرانیه. نه لهجه داره و نه تیپش اون ذهنیت رو به آدم میده که عربه. عروسش هم که دیگه هیچی. فکر کردم خب این چون توی شرکت نفت بود و تحصیل کرده و بعدم خانواده اش رو برده بود تهران، بیشتر تهران روش تاثیر گذاشته بود و از اون قالب خارج شده بود.
دیگه ذهنم خود به خود یه دختر ساخت با شکل و شمایل عروس حاجی. یه دختر ساخت با شکل و شمایل دوست دختر پسر بزرگه اش که انگلیسه. یه دختر ساخت با شکل و شمایل همون دختره که بازار دیده بودم. بعدم فکر کردم به قول ماها «عرب تهرانی» این عرب تهرانی شد کلید واژه ی پانتی و پانتی بنتی شد همون دختر عرب تهرانی. داستانش هم این ورا از این اتفاقا زیاد می افته. هم توش مندایی زیاد هست، هم توش عرب تهرانی زیاد هست. هم توش امثال پروانه ها.
نظرمم در مورد خود شخصیت پانتی یه دختره که نه هویت نجیب خودش رو داره، نه میتونه به شکل و شمایل مثلا یه دختر تهرانی در بیاد کامل. پس یه دختر داریم که یه مقداری با کلاس به نظر میرسه، ولی وقتی بهش دقت کنی، چیپه.
_نظرتون راجب سایت نودوهشتیا چیه؟چقدر موثر بوده در رمان خوانی؟و چه ضرر هایی داشته؟
نودو هشتیا برای من یه نقطه ی شروع بود. محمد فقید با کاری که کرد و جسارتی که به خرج داد، واقعا تاثیری که روی ادبیات ایران گذاشت حالا حالاها به چشم کسی نخواهد اومد.

رمان خوانی نمیدونم. اونجا یه محیطی بود که نوعی از کتاب خونی رو مد کرد. بعضیا دیگه حوصله ندارن بشینن یه کتاب رو پشت سر هم بخونن. دوست دارن دو صفحه از این بخونن، برن در موردش بحث کنن و ابراز احساسات و دو صفحه از کتابی دیگه و الی آخر. اصلا من با اینکه خودم نویسنده هستم، عادت کردم که مثلا دو سه روزی یه بار از فلانی پست بخونم. کتابش تموم بشه یه چیزی انگار گم کردم. همین باعث شده که شاخ و برگ دادن به یه رمان راحت تر بشه و رمانها بلندتر باشن.
و در ضمنی که خوندن یه پست یه طرف بحث در موردش یه طرف و بعد استفاده از اون محیط یه طرف دیگه ست. برای همینه که سایت تنها برای کتاب خونی نیست. تقریبا یه محیط امن دوست یابیه.
که در کنارش کتاب هم خونده و نقد میشه
ضرر داشته باشه؟ تا به الان ضرری از سایت نود و هشتیا متوجه نشدم. به نظرم مزایاش اینقدر زیاده که مضراتش توش گمه
ولی به عنوان یکی از ضررها، میشه به این مورد اشاره کرد که ممکنه توی سایت یه کتاب مورد اقبال قرار بگیره بدون اینکه سوژه ی خاصی داشته باشه، و فقط از روی یه سری آیتما مثل حمایت دوستان هم سن، معروف بودن نویسنده، حمایت مدیران از اون کتاب یا نویسنده بیاد بالا و معروف بشه و این جوری حق کتابهای بهتر ضایع بشه.
نظرتون راجب خط قرمز ها چیه؟تا چه حد مجاز میدونید؟
خط قرمز برای من معنی نداره. واژه ها معنی دارن. و اونچه که از جامعه ی حال حاضر برداشت میکنم. اگر قرار باشه از یه جمع معمولی بنویسم، معمولی و مطابق با جمع های معمول تو کوچه و خیابون و دانشگاه و غیره، اگه قرار باشه از روابط جنسی بنویسم، باز هم اونچه که واقعیت داره رو سعی میکنم بنویسم. اگه قرار باشه جایی کلمه ای مثل فحش رو بکار ببرم که نمایوندن شخصیت داستان در گرو همون فحش باشه، در صورت ضرورت ازش استفاده میکنم. ولی با این حال سعی میکنم تا میتونم عفت عمومی رو لکه دار نکنم. مسائل سیاسی رو هم سعی میکنم بی طرفانه بنویسم. ولی ممنوعیت ورود بهشون رو خط قرمز نمیدونم. آدم هر چقدر هم که سیاسی نباشه، باز هم سیاست به زندگیش ربط داره. همون کلمه ای که به کار میبره بنزین چقدر گرون شده، باز هم یه حرف سیاسیه. برمیگرده به سیاستِ یه مملکت. پس اون هم برام خط قرمز نیست. نوع نگاشتن و انتخاب واژه است که محدودیت ها رو میشکنه یا به وجود میاره.
شده شخصی قصد تقلب از رمانتون رو داشته بوده؟
آره. حالا یا از روی اینکه بشدت سوژه و قلم و خودم رو دوست داشته باشه، چه بدون اینکه به روی خودش رو بیاره. نویسنده سراغ دارم که اومده بهم گفته من از روی علاقه با اجازه فلان جای کتابت رو توی سوژه ام آوردم.

چقدر تلاش کردی حقوق زن رو در نوشته هات حفظ کنی؟تا جایی که در جامعه هم طبیعی بوده باشه؟

?همیشه. تو تمام داستانام سعی کردم از بدترین آدم و ضعیف ترین آدم قوی ترین آدم و مفید ترین آدم رو بسازم. سعی کردم بین زن و مرد و حقوقشون تفاوتی قائل نشم. از نگاه فمینیستی سعی کردم دوری کنم. هر جا حق با مرد بوده تمام و کمال بهش دادم و هر جا حق با زن بوده همچنین. از خشونت توی داستان و رواج خشونت علیه زنان بشدت متنفرم و سعی میکنم رفتار خشونت آمیز رو تا میتونم مکروه جلوه بدم که خواننده و مخاطب مشمئز بشه نه جذب. مردانی که به عنوان شخصیت نمادین و مورد توجه مخاطب بودن رو سعی کردم از بین شخصیتهایی انتخاب کنم که دست بزن ندارن، به حق اشتغال زن گیر نمیدن به مسائل شخصی یه زن گیر نمیدن و زن رو میذارن تا مستقل و آزاد حرکت کنه. هیچ وقت غیرت های بی جا و کاذب رو نشون ندادم و غیرت بی جا رو به شکل حسادت نشون دادم و غیرت واقعی رو به شکل مسئولیت پذیری. از زن نماد تو سری خوری نساختم و البته که همیشه حق با زن نیست و سعی کردم از این نگاه یکطرفه تبری کنم.

تاحالا به فکر چاپ پانتی بنتی یا دیگر اثارتون بودید؟

?پانتی بنتی یه داستان منفیه از یه سری فرهنگای اشتباه. یعنی زن قربانی فرهنگ نادرست قومیت خودش شده. معلومه که به این داستان به شکل قومیتی نگاه میشه و ممکنه آشوبی تو جامعه بسازه. و از طرف مخاطبین اون قوم به اسم یه قوم وحشی معرفی بشن که خب، خوبی و بدی تو ذات آدمهاست و خیلی ربطی به فرهنگ نداره. ولی من با اینکه اول کتاب هم توضیح دادم که این رسم اشتباه مال یه عده ای تو یه جاهای خاص و بین یه قبیله ی خاص هست و عمومیتی برای این قوم نداره، باز هم عده ای اومدن گفتن ما از عربا متنفر بودیم و الان بیشتر. یا عربی اومده گفته نگاه جامعه به ما توام با حس بیزاری ناشی از توحش بوده و تو بدترش کردی. در صورتی که کلمه به کلمه ی کتاب رو من با سند و مدراکی که از خود دادگستری خوزستان درمورد قتل های ناموسی و یا نهوه کردن توی خوزستان و شهرهای اون بوده رو برای همگی گذاشتم و منتشر کردم. تو یه جامعه ی ایران نمیشه درمورد اقوام نوشت. همونطور که با یه برنامه ای کل دستاوردهای یه برنامه ی موفق تلویزیونی مثل عموهای فیتیله ای از بین میره، ممکنه همین آشوب هم به خاطر چاپ یک کتاب پیش بیاد. برای همین ارشاد سعی میکنه به کتابهایی که در مورد اقوام منتشر میشه مجوز نده. منم سعی کردم تو تمام کتابام از اقوام بنویسم. خوبی های فرهنگیشون رو درشت کنم و بدیها رو بد بنویسم تا جامعه در پی اصلاحش بر بیاد.

فرق نویسنده چآپی و مجازی؟

?نویسنده ی چاپی برای ارشاد مینویسه و نویسنده ی مجازی برای دل خودش. به نظر من نوشتن برای ارشاد سخت تره. هنر میخواد. ولی نوشتن تو دنیای مجازی خیلی هنر نمیخواد. یه نویسنده که بتونه صحنه ای رو خلق کنه که از زیر دست ارشاد رد شده، و در ضمن احساسات به خوبی توش گنجونده شده در حدی که احساسات مخاطب رو هم برانگیخته کنه، این یعنی هنر. نه اینکه تو دنیای مجازی بنویسی در حالیکه دنیایی واژه و تعبیر دور و برت هست و میتونی از همه اش استفاده کنی.

الان شما کلی دارید میگید که نویسنده چاپی برای ارشاد مینویسه!خیلی از نویسنده های چاپی هم برای دلشون مینویسن و خب جای اینکه در فضای مجازی بزارن میفرستن انتشاراتی ومجوز میگیره؟

?نه دیگه. ببین نویسنده ای مثل من وقتی که مطلبی رو شروع میکنه به نوشتن، تموم فکر و ذکرش اون چیزیه که از دلش بر میاد. ولی نویسنده ای که داره برای چاپ اثرش مینویسه، حتی اگه ته دلش سوژه بکشونتش به جایی، ولی به خاطر گرفتن مجوز مجبور میشه افساری به گردن سوژه اش بزنه تا ارشاد نتونه ازش ایراد بگیره. این نوع نوشتن با نوعی که من مینویسم کاملا فرق میکنه. م برای دلم مینویسم، و از خود سانسوری دوری میکنم. ولی نویسنده ی چاپی مجبوره دلش رو بذاره تو آخرین قسمت نوشته هاش و اولین فکر و ذکرش گرفتن مجوز برای چاپ کتابش باشه.
من اگر بنویسم و بتونم ردش کنم از ارشاد، که خب بردم. ولی اگه نتونم ردش کنم هم نباختم چون از اول برای این نوشتم که آیا بشه چاپش کرد، آیا نه. یا حتی با خودم تکلیفم رو روشن کردم که به کل نمیشه این کتاب رو فرستاد برای چاپ و با همین ذهنیت مینویسم. ولی نویسنده ی چاپی، از همون اول به چاپ کتابش فکر کرده و بعد شروع کرده و چاپ نشدن کتابش یعنی باختن.
خب ،اینجا یه مسئله پیش میاد

یعنی چون در فضای مجازی ما ازادی بیشتری داریم ،هیچ مسئولیتی در قبال نوشته نداریم؟و هرچیز که از دل براید مینویسیم؟

?مسئول نوشته ی هر کسی وجدانشه. من نمیخوام هر چیزی رو بنویسم چون نسبت به نوشته هام وجدان دارم و مسئولم. ولی یکی ممکنه وجدان نداشته باشه و همراه با نوشته هاش آثار مخربی هم بر ذهن و روح خواننده بذاره. فکر کن منی که به کتابم نظارت نمیشه، بخوام درمورد یه دارو بنویسم که درموردش تحقیق هم نکردم. بعد اون خواص دارویی ای که گفتم رو نداشته باشه، یکی اشتباه استفاده کنه و بمیره. ممکنه کسی من رو مسئول کشته شدن اون آدم ندونه. ولی در پیشگاه وجدان و خدا هم من مسئول نیستم؟

راجب رنگ هایی که میگم لطفا اسم رمان بگید

آبی؟
مجنون تر از فرهاد
زرد؟
ادریس
قرمز؟
قصه ی تنهایی
سفید؟
همخونه
نارنجی؟
داغ ننگ
خاکستری؟
ساکن محله ی غم
و سیاه؟
غرش طوفان

شخصیت ژیلا در چند کلمه؟

?ژیلا یعنی خودم. بدون تظاهر به هرچیزی بیشتر یا کمتر که نیستم.

باز هم متولد بشه نویسنده میشه؟

?شاید بنویسم در کنارش، ولی من نویسنده به دنیا نیومدم. زندگی الان من مدیریت و در کنارش نوشتنه. اگر دوباره متولد بشم سعی میکنم پزشکی بخونم و در کنارش کتاب هم بنویسم.

جواب ژیلا در نقد های منتقدین؟

?بستگی به اون نقد داره. سعی میکنم خودم باشم. اونچه که به نظرم درسته بنویسم نه اونچه که مخاطبی خاص القا می کنه یا آرزو داره.

سخنی با هواداران؟

?برای من، هر جای دنیا که باشم، احترام به شعور طرفدارام مهم ترین چیزه. سعی میکنم تک تک مخاطبینم رو به اندازه ی صمیم ترین دوستم دوست داشته باشم. سعی میکنم با تمام احساس بنویسم و سعی میکنم جوری بنویسم که هیچ وقت به خاطر اینکه هوادار من بودن احساس شرمساری نکنن و سرشون بالا باشه.

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 98 بار بار دسته بندی : ژیلا تاريخ : ۲۰ آذر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

سه × 3 =