برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان پروانه ی من

رمان پروانه ی من خورشیدک

دانلود رمان تاکسی

رمان تاکسی h.esmaeili

دانلود رمان من شیطون نیستم

رمان شیطون نیستم کیمیا سوار

دانلود رمان شاه ماه من باش

رمان شاه ماه من باشآیلار.م (ayli.m)

دانلود رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات هاوین امیریان

دانلود رمان خاطرات گمشده طرلان

رمان خاطرات گمشده طرلانلهه مشتاق

دانلود رمان زندگی همچنان در جریانه

رمان همچنان در جریانه سمیرا نظری

دانلود رمان حوای من

رمان حوای منف_سدنی

دانلود رمان طلوع زندگی من

رمان طلوع زندگی منپریسا بانو

رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت  دوم

دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت دوم  )
رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
1.gif نام کتاب رمان : پدر جوان
1.gif نام نویسنده : زهرا زارع
1.gifحجم رمان پدر جوان : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پدر جوان :
همچنان که سرش برروی سیـ ـنه پدرش بود گفت:فردا هم منو میبری مدرسه؟
شروین از فکرهای زیادی که درسرش بود,بیرون آمد:نکنه قراره امشبم تا صبح بیدار باشی؟
:نه.دلم میخواد تو منو ببری.
متعجب به پسرش نگاه کرد.تا آن روز به او التماس میکرد که بگذارد تا خودش با مترو به مدرسه بود والان..
:باید ببریم.
سرش را بلند کرده و به نگاه کرد:چرا تعجب کردی؟
:ازاین همه تغییر یه هوییت در عجبم! تا چندساعت پیش بهم التماس کردی که بزارم تنها تواین سرماو بارون بری خونه دوستت و الان داری بهم دستور میدی که باید فردا ببرمت مدرسه!
:میترسم بابا! هیچوقت فکر نمیکردم این پیشنهادو بدی.
:منکه بهت قول دادم!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان

دانلود رمان جدید

1.gif

همچنان که سرش برروی سیـ ـنه پدرش بود گفت:فردا هم منو میبری مدرسه؟
شروین از فکرهای زیادی که درسرش بود,بیرون آمد:نکنه قراره امشبم تا صبح بیدار باشی؟
:نه.دلم میخواد تو منو ببری.
متعجب به پسرش نگاه کرد.تا آن روز به او التماس میکرد که بگذارد تا خودش با مترو به مدرسه بود والان..
:باید ببریم.
سرش را بلند کرده و به نگاه کرد:چرا تعجب کردی؟
:ازاین همه تغییر یه هوییت در عجبم! تا چندساعت پیش بهم التماس کردی که بزارم تنها تواین سرماو بارون بری خونه دوستت و الان داری بهم دستور میدی که باید فردا ببرمت مدرسه!
:میترسم بابا! هیچوقت فکر نمیکردم این پیشنهادو بدی.
:منکه بهت قول دادم!
:اگه مامانی یه درصد بفهمه,میره و یه خوشگلشو برات پیدا میکنه!بعدم هم تو جوونی و همم او..بعد..
دست برروی دهان پسرش گذاشت:هیسسس..این مزخرفات چیه که داری بهم میبافیشون؟!
سپند سرش را تکان داد تا دست پدرش کنار رود.
ادامه داد:منو چی فرض کردی سپند؟ کی تاحالا دیدی با یه دختر جوون دمخور شم؟.فکر کردی من هـ ـوس بازم؟
به چشمان سرخ پدرش نگاه کرد.سرش را انداخت پایین:جوونی و اشتباه میکنی! شوهر عمه دفعه پیش,یادت نمیاد چی بهت گفت؟چه پیشنهادی رو بهت داد؟ یادت نمیاد مامانی تا چند ماه مدام پاپیت شده بود که بری زن بگیری؟یه لیست بلند بالایی از دختران دورو ورشو بهت نداد؟ من اون روز هیچی نگفتم ولی از دورن داشتم میسوختم.توهم بدت نیومده بودو بایکیشون قرار ملاقات گذاشتی!
:آروم باش سپند.اون قراری که تو میگی کاری بود.منشی میخواستم!
:آگهی میدادی! بابا من خر نیستم!..بچه ام نیستم! وقتی فکر میکنم که میخوای زن بگیری,احساس میکنم از من خسته شدی و منتفری ازم!
با ناراحتی به چهره دردمند پسرش نگاه کرد.تاب نگاه کردن به این نگاه خسته و پراز التماس پسرش را نداشت.
اینبار خودش پیش دستی کردو سر پسرش را روی سیـ ـنه اش گذاشت!
آرام ومهربان گفت:اشتباه کردم باباجان!دیگه حتی اسم یه دخترم تو خونه نمیارم!خب؟
باانکه ته دلش راضی به این حرف نبود ولی ناچارا مجبور به گفتنش شد!
ادامه داد:فرداهم خودم میبرمت مدرسه!حتی با پاهات استخرم میام.خوبه؟
:نمیخوام کارات به زور باشه!
:نیست!تنها دلخوشی من تواین دنیا تویی!به هیچ قیمتی حاضر نیستم باحرفام ناراحتت کنم!

روی مبل کنار پدرش نشسته بود.
:خب چه خبر بابا جان؟
شروین لبخندی زد:هیچ خبر..کاررو زندگی!
:راضی هستی از زندگیت؟
:این سوالو همیشه ازم میپرسینو منم همیشه گفتم بله..به خدا راضیم بابا.خونه,کار,بچه,..دیگه چی میخوام از خدا؟ ..بحثای تکراری رو نمیخوام بشنوم.
دستی بروی پای پسرش زد:آروم باش.
:ببخشید.
دختر جوانی سینی به دست وارد سالن شد و دور سالن چرخید و به همه شربت تعارف کرد.
:خدمتکار جدید آوردین؟
:آره.مریم خانم دیگه خسته شده!دست تنهاست!مادرت پیشنهاد داد این دخترخانمو استخدام کنیم!.اسمش سمیراست.دختر خوبیه..
شروین سرش را گرفت پایینو گوشش را به سمت دیگری فرستاد!دلش نمیخواست به تعریف هایی که پدرش از این دختر میکرد را بشنود.به پسرش قول داده بود!زیر قولش نمیزد!
:گوشت بامنه؟
به پدرش نگاه کرد.لبخندی زدو چیزی نگفت.
دختر خدمتکار,سمیرا,سینی را جلویش گرفت.باصدای ظریفی گفت:بفرمایید.
شروین بدون اینکه به دختر نگاه کند گفت:مرسی.نمیخوام!
سمیرا باشه ای گفتو به سینی را به سمت حمید,پدر شروین,گرفت.حمید هم تشکر کرد ولی لیوانی برنداشت.
شروین به سالن نگاه کرد تا پسرش را پیدا کند.گوشه از سالن کنار شهاب,ایستاده بود.شهاب حرف میزد ولی سپند با اخم به پدرش خیره شده بود!شروین مفهوم این نگاه را میدانست.
سپند بااجازه ای گفتو به سمت پدرش رفت!لیوان دست نخورده اش را برروی اپن گذاشتو کنار پدرش نشست.
آروم گفت:اون دختره..اینجا چیکار میکنه؟
شروین نگاهی به پدرش کرد و بعد به پسرش:خدمتکاره..من کاری بهش ندارم.
:چرا انقدر جوونه؟ قبلیه کجاست؟
حمید که حرف نوه اش را شنید به جای شروین جواب داد:نگرانی چی هستی سپند جان؟
سپند دلخور به پدربزرگش نگاه کرد:هیچی..میخوام برم خونه بابا!
:سپند؟ماباهم حرف زدیم..من بهت قول دادم.
آرامتر از قبل گفت:مامانی و بابایی قول حالیشون نیست!من از نیتشون باخبرم!
وبعد بلند شد و روبه روی پدرش ایستاد:بریم!
شروین کلافه دستی برروی صورتش کشید:من نمیدونم تو چرا انقدر حساس شدی؟
وبعد خودش بلند شد.حمید که فهمیده بود نوه اش زیادی باهوش است,همراه با آن دو بلند شد.
دستی برروی شانه شروین زدوگفت:من اصرار ندارم تورو وادار به کاری کنم..ولی مادرت..مادره دیگه.
:میدونم.نگران منه! ولی یکم مراعات سپند رو بکنید! میدونین که حساسه!
باصدای مادرش چرخید سمتش:کجا مادر؟برای چی بلند شدی؟
لبخندی به صورت مادرش زد:سپند حالش خوب نیست.میخوام ببرمش دکتر!
مادرش نگاهی به سرتا پای پسرش کرد:مریضی مادر؟ الهی قربونت برم.بیا تو آشپزخونه یه چیز بدم بخوری خوب شی!
بعد دستش را گرفتو به سمت آشپزخانه رفت.سپند میانه راه بود که گفت:خوبم مامانی!
بعد به پدرش نگاه کرد!دلیلی بهتر پیدا نکرده بود؟!
شروین سرش را چندبار چپوراست تکان داد.نفسش را با حرص بیرون فرستاد!
سپند کنار کابینت ایستاد و به مادربزرگش خیره شد.قرصی به سمتش گرفت:بخور..خوبت میکنه!
:من حالم خوبه! بابا داشت شوخی میکرد.
:یعنی چی؟
:یعنی هیچی..میخوام برم خونه!
:برای چی؟بعد یک ماه شمادوتا رو دیدم مگه میزارم به این زودی برین؟
احساس سرگیجه کرد!استرسو هیجان برایش سم بود!.همانجا کنار اپن نشست و سرش را گرفت.
صدای نگران مامانی اش به همراه آن دختر خدمتکار را مبهم میشنید!توان هیچ کاری را نداشت.
:چیشدی سپند جان؟ سمیرا یه آب بیار بزنم به صورتش!
یعنی نمیدانست که به انسولینش نیاز دارد؟ لحظه به لحظه احساس میکرد دارد به خواب میرود!هیچ حسی نداشت.کاش پدرش را به صدا میزدن.اصلا چرا صدایش نمیزدن؟
بدنش داشت به لرزه میافتاد.قندخونش به شدت نامیزان شده بود!
شروین باز کنار پدرش نشست.حمید خیره نیمرخ شروین شد:چرا راستشو به مادرت نگفتی؟
:نمیدونم! دوست ندارم مامانو ناراحت کنم.
:ولی بهتر از این بود که پسرتو ناراحت کنی!
میدونمی زیر لب گفتو خیره به مهمانان حاضر در جمع شد.کاش زندگی اش مثل اینان عادی بود!
سمیرا باشتاب به سمتش آمد.جوری که شروین یک لحظه احساس کرد الانست که سُربخورد توی بغـ ـلش!
سریع خودش را جمع کرد.
سمیرا نفس زنان گفت:آقای..پسرتون..
وبعد به آشپزخانه نگاه کرد.شروین متوجه منظورش نشد.ولی از این شتابو این همه نگرانی,اونیز نگران شد!
بلند شدو به سمت آشپزخانه رفت.سمیرا و حمیدهم پشت سرش آمدن.
شروین بعد از وارد شدن گفت:چیشده؟
نگاهش به چهره سفید پسرش که کنار کابینت نشسته بود میخکوب شد!
حمید:چیشده زن؟
منیر با نگرانی گفت:نمیدونم..یکدفعه ای نشستو الانم..
شروین سعی کرد آرام باشد.نفس عمقی کشید.باپاهای لزرون اما سریع,به سمت یخچال رفت و شیشه انسولین را بیرون آورد.
بادستای لرزون آستین سپند را بالا زد.همان حین مدام سپندرا صدا میزد!
نفس عمقی کشیدو آمپول را تزریق کرد.از استرس زیاد به نفس زدن افتاده بود.اگر کسی پیشش نبود به طور حتم به گریه می افتاد!
دستانش را قاب صورت پسرش کرد:سپند؟ بیدارشو بابا جان..سپندم؟
سرش را روش پیشانی عرق کرده پسرش گذاشت:سپند؟
صدای نگران برادر را شنید:نرفته باشه تو کما؟
مات صورت برادرش شد! چه موقع این همه جمعیت وارد آشپزخانه شده بودن؟ چرا صدایی از هیچکدوم خارج نمیشد؟
به پسرش نگاه کرد:سپند؟
میدانست که الانست که بیدار شود.ولی استرس داشت.شاید این دفعه واقعا دیر آمد باشد سراغ پسرش!
عصبی به مادرش نگاه کرد.چرا نگذاشت که به خانه اشان بروند؟ چرا باکارهایش موجب ناراحتی خود وپسرش میشد؟ باصرفه که پسرش کرد,نگاهش کرد.
:خوبی بابا؟
سپند گیج به پدرش نگاه کرد.نمیتوانست موقعیتش را درک کند.نفس زنان به جمعیت نگاه کرد.چه اتفاقی افتاده بود.فقط میدانست که به خواب رفته بود.خواب های گنگی از بچگی هایش را دید!بازی های کودکانه اش! چهره زنی که خیلی برایش آشنا بود اما او تاحالا ندیده بودش!
به پدرش نگاه کرد:چیشده بابا؟
چشمان پدرش اشکی بود!
:خوبی؟
بعد از تاخیر چندقیقه ای جواب داد:آره.
همه انگار نفس آسوده ای کشیدن.شروین موندن را دیگر جایز ندانست.دست برد به زیر بغـ ـل پسرش و اورا بلند کرد.
روبه مادرش کرد:زحمت دادیدم مامان!باید بریم.
:کجا آخه؟هنوز که سرشبه؟
:حال بچه ام خوب نیست.نمیتونم بمونم.بااجازه.
روبه پدرش کرد:شرمنده بابا!میبینید که وضعیتمو.
پدرش کامل اورا درک میکرد:برو باباجان.یه روز دیگه دعوتت میکنم که بیای دوکلوم باهم حرف بزنیم.
:چشم.
روبه جمعیت کرده و خدافظی کرد.به سرعت از خانه بیرون آمدن.
به پسرش که هنوز به او تکیه داده و راه میرفت گفت:میتونی خودت بیای؟!
:آره.
وبعد خودش را جدا کرد.
:مامانی چیزی گفت که از حال رفتی؟
:نه!یکدفعه ای شد بابا..هیجانم زده بود بالا.
:هنوزم سرت گیج میره؟
اوهومی گفت وکنار ماشین ایستاد.
هردو سوار برماشین شدن.
هنوز استارت نزده بود که گفت:فردا با مامان حرف میزنم.میگم این دختره رو اخراج کنن.
:نمیخواد.حتما دختره یه مشکلی داره که اومده نوکری!دلم نمیخواد از کار اخراج بشه.اونم به خاطر من!..درضمن ماکه زیاد نمیریم خونه اشون..هروقت هم بریم من از کنارت جم نمیخورم.
شروین آرام خندید و ماشین را روشن کرد.

منیر درحالی که پیش دستی هارا برروی اپن میگذاشت گفت:سمیرا جان,مادر,میتونی بری استراحت کنی!باقی کارارو منو حمید انجام میدیم!
سمیرا لبخندی زدو گفت:این چه حرفیه منیر خانم! وظیفه امه!
وبعد پیشدستی هارا از روی اپن برداشتو به ست سینگ رفت.
منیر با لبخند به سمتش رفت.دستی برروی کمـ ـرش گذاشت و شیر آب را بست:برو مادر!از صبح تاحالا روپایی.رنگتم که پریده! برو!
سمیرا باز خواست مخالفت کند که اینبار حمید گفت:وقتی منیر خانم میگن بری,یعنی باید بری!اخلاقشو که دیگه باید شناخته باشی!
سمیرا چشمی گفت:پس بااجازه اتون!
حمید بعد از بیرون رفتن سمیرا از آشپزخانه,وارد شدو روی صندلی کنار اپن نشست.به چهره درهم زنش نگاه کرد.
:چیزی شده منیر؟
منیر همان طور که ظرف هارا خشک میکرد گفت:نه!
:از وقتی شروین رفته,اخمات توهمه!
نفس عمیقی کشید تا بغضش را مهار کند.مادر بود و دلنگران بچه اش!
به سمت حمید برگشت:نمیتونم یک دل سیر با چه ام حرف بزنم! ازم فراریه! نمیدونم چیکار کردم که اینجوری شده!
:نفهمیدی تاالان که چرا اینجوری میکنه؟
:نه!
:دلش نمیخواد وقتی میاد اینجا شما مدام از دخترای فامیلو همسایه حرف بزنی!الانم که رفت به خاطر همین بود.
:به خاطر بچه اش بود!
بعد از روی حرص دندان هایش را بهم سابید.
:17 سال پیش چه قدر بهش التماس کردم!ده بار بهش گفتم بچه رو ولش کنه..انقدر برای زنده موندش تلاش بیهوده نکنه.گوش نکرد که نکرد! الانم بیا! بچه اش مریضه و بازم..لاله الله!
:چی میگی زن؟ پدره..بیاد بچه اشو,پاره تنشو ول کنه تا شما به خواسته ات برسی؟ نوه اته! فکر میکردم بعد این همه سال دوستش داری و نمیتونی دوریشو تحمل کنی.
:دوستش دارم.ولی نه به اندازه شروین.نه به اندازه اینکه آینده بچه ام داره به خاطر این بچه نابود میشه.
:او راضیه از زنگیش!چرا میخوای زهرکنی براش!
:بده میخوام زنش بدم؟! بده میخوام با حسرت به زن ها و دخترای فامیل نگاه نکنه؟! بده میخوام آینده اشو بسازم؟
قطره اشکی که از چشمش بیرون آمده بود را سریع پاک کرد.به سمت سینگ چرخید.
حمید به سمتش رفتو اورااز پشت بغـ ـل کرد.آرام گفت:کی دیدی پسرت به زنو دختر مردم نگاه کنه؟! پسرت بزرگ شده!پسرشو دوست داره.هرچند ناخواسته سپند اومد تو زندگیش,ولی اینو بدون,پسرت بدون پسرش میمیره! تاالان به عمق عشقو محبتش نسبت به بچه اش توجه نکردی؟
:هر پدری بچه اشو دوست داره!عادیه!..زنم که بگیره عادی تر میشه!
:بزار خودش تصمیم بگیره!
:ندیدی امروز سپند چه جوری پسرمو از خونه ام کشوند بیرون! هرچی سپند میگه,شروین میگه چشم!انگار که شروین نوکر سپنده!
حمید درک نمیکرد حرفای زنش را.چرا انقدر از نوه اش متنفر بود؟ چون نوه اش دوست نداشت نامادری بالای سرش باشد,گناه کبیره کرده بود؟!
برگشت سمت شوهرش:نمیزاره از گلوی بچم یه آب خوش پایین بره.یا مریضه و بچه امو تا مرز سکته میبره!یا انقدرلوسه که بچه امو باکاراش عصبی میکنه.انگار که بچه امو گرفته تو مشتشو نمیزاره آزاد باشه..عجب روزگاری شده!تقصیر شروینه.تقصیر اونه که نمیزنه تو گوش بچه اشو افسارشو نمیگیره تو مشتش!
:آروم باش منیر جان.تو نمیتونی پدروپسررو ازهم جدا کنی! نمیتونی نظر شروین بااین کاراش تغییر بدی!
این دفعه منیر به گریه کردن افتاد:بچه ام خیلی خیلی زود ازدواج کردو این شد نتیجه اش!
:تقصیر خودش که نبود!خودش که نمیخواست!
منیر میون گریه هایش میدونمی گفتو سرش را برروی شانه های مردش گذاشت

هردو مایو پوشیده,وارد سالن بزرگ استخر شدن!
سپند چشم گرداند تا دوستانش را ببیند.کنار وان آب سرد احسان را دید.
:بابا من برم پیش احسان.
شروین که از ابتدا احسان و آرش,یکی از دوستان سپند,را دیده بود با سر جواب مثبت را داد!
سپند قدم از قدم برنداشته بود که صدای اخطار گونه پدرش را شنید.مخاطب خودش بود که برگشت سمتش.
:از سرسره استفاده نمیکنیا!
:بابا؟..دفعه قبلم همینو گفتی ولی من رفتم! دیدی که طوریم نشد!
شروین چندبار سرش را به چپوراست تکان داد:دفعه قبل انسولینتو تازه تزریق کرده بودی.
:میخوای برگردیم اصلا؟
کلافه چشم چرخاند.حسام را دید که لبه استخر ایستاده است و دارد با لبخند نگاهشان میکند.
:باشه..برو.
بعد خودش به سمت حسام رفت.
بدون آنکه دست بدهد یا سلام کند گفت:حالا میفهمم چرا قیمت خمیر دندون رفته بالا!
حسام که هنوز لبخند به لب داشت پرسید:واقعا کشف کردی؟ به منم بگو دلیلشو.
:میخوای بدونی؟
:معلومه!
:وقتی مدام دندونای زشتتو به نمایش میزاری,معلومه که قیمت خمیر دندون هم میزنه بالا!
وبعد بدون توجه به چهره درهم حسام,آرام وارد آب شد.لرزی تمام تنش را فرا گرفت.آب سرد بود و برای سپند خوب نبود!
حسام همان طور که خودش را برای شیرجه زدن به استخر, آماده کرده بود گفت:داشتم به بحثو جدل تووپسرت میخندیدم!من فکر میکردم اخماتو فقط برای من میزاری و باپسرت گلو بلبلی! بیچاره بچت چه جور میتونه تورو تحمل کنه؟
:همون طور که نامزدت داره تورو تحمل میکنه!
:اخلاق خودتو بامن مقایسه نکن!.حالا چی بهش میگفتی که اوهم اخم کرد؟
:به تو چه مربوط؟مگه من میگم که تو چی به نامزدت میگی؟!
:امروز سگ شدی!نمشه باهات دوکلوم حرف زد.
وبعد دوید و شیر زد تو آب.شروین از این حرکت میترسید.دست خودش نبود.اورا به یاد حادثه بدی می انداخت!5-6 سال پیش بود که به همراه دوستان دانشجویش,به همین استخر آمدنو دوستش با شیرجه ای که زد,سرش به سرامیک استخر برخورد کرده و منجر به فوتش شد.از آن موقع دیگر این حرکت را انجام نداد!
باآبی که به صورتش ریخته شد از فکر بیرون آمد.حسام را کنار خود دید.
:به چی داشتی فکر میکردی؟
شروین بدون توجه به سوال حسام,به طبقه دوم که در آن سرسره قرار داشت نگاه کرد!
حسام متوجه این نگاه شد که گفت:سپند؟
:استرس براش سمه! کاش نمیرفت!
:احسان پیششه و هواشو داره. بابا بیخیال.الان باید به فکر خودت باشی و خوشی کنی! جوونی دوروزه,نزار به سوزه!
شروین شروع کرد به شنا کردن:نگفته بودی شعرم میگی!
حسام پشت سرش بود:حالا بدون.
:ازنامزدت چه خبر؟
:سلامتی!خبری نیست!
:کی قراره شیرینی دامادیتو بخوریم؟
:هرموقع درسش تموم شد عقد میکنیم.
:ترم آخره دیگه.نه؟
:آره.فوقشو بگیره میزارم تو شرکت خودمون کار کنه.
:پارتی بازی؟
:کمک کار خودمه دیگه!جای تورو تنگ یا اشغال نمیکنه.نگران نباش.
به بعد از شروین جلوزده به سمت قسمت عمیق استخر رفت.شروین اما خودش را به سمت لبه برده و به زور خود را بالا کشید وهمانجا نشست.حالو حوصله شنا کردن را نداشت.فقط به خاطر پسرش به استخر آمده بود.
به پیشنهاد احسان,همگی در گرمابه نشسته بودن!احسان برخلاف سپند عاشق این حوض بود!
آرش نگاه معناداری به سپند کرد وگفت:میگم سپند؟
سپند که هنوز تو فکر حرفای پدرش بود هوم آرومی گفتو به آرش نگاه کرد.
:بابات امروز نیومده؟!
وبعد به همراه سینا پوزخند زدن!
:اومده!الانم داره شنا میکنه.
پویا:پس چرا ماندیدیمش؟
:حتما باید ببینیدش؟ بابای من چیش عجیبه که دوست دارین مدام ملاقاتش کنید؟
آرش شانه اش بالا انداخت:هیچیش!همین جوری پرسیدیم.آخه دفعه قبل خیلی آبروریزی شد! کاش زودتر سند پسر و پدر بودنتونو رو میکردین!
وبعد به همراه سینا خندید!
سپند روکرد سمت احسان:میشه بریم سرسره؟
احسان که میدانست سپند عصبانی شده است پیشنهادش را قبول کرد.چون از همه بزرگتر بود,همه حرف اورا قبول داشتن و اطاعت میکردن!
درحینی که از پله ها بالا میرفتن,احسان آرام زیر گوش سپند گفت:میتونی از سرسره بیای پایین؟ برات بد نشه؟
:نمیشه.
:انسولینتو زدی؟
ایستاد.باایستادنش احسان هم ایستاد.
سپند عصبانی شده بود.از این همه توجه حالش بهم میخورد.
:نزدم.میخوای جلومو بگیری؟
احسان اما آرام گفت:به خاطر خودت میگم! پس بی افتی بابات یقه منو میگیره!
:نگران نباش.اونقدر عقل و شعور که نخواد به تو گیر بده! خودم میخوام برم پس میرم!
:چرا انقد غدو یکدنده شدی تو؟ من فقط نگرانتم.
:نمیخوام باشی!مگه من گفتم نگرانم باشی یا مواظبم؟
:چرا حرف منطقی تو گوشت فرو نمیره؟
:کجاش حرفت منطقیه؟اینکه میخوام خوش باشم دارم..
:چیشده بچه ها؟چرا نمیاین؟
صدای پویا بود که مانع ادامه بحثشان شده بود!
سپند بدون توجه به حرصی که احسان از بابتش میخورد,از پله ها بالا رفت:هیچی نیست.داریم میایم!
احسان که رفتنش را میدید زیر لب گفت:چی بگم بهت که حرف تو گوشت نمیره؟
وبعد به شروین که داشت نگاهش میکرد,نگاه کرد.
آهی کشید:بلایی به سرش بیاد جفتشون کشتنم!
وبعد از پله ها بالا رفت!
دست سپند را گرفته و به سمت خود برگرداند.
:بابات میکشتم!
:دو روز پیش هم اومدیم استخر,بدون بابام!طوریم شد؟
:دوروز پیش این دوتا نبودن.
وبعد با چشم به آرشو سینا اشاره کرد.سپندهم زیر چشمی به آن دو که داشتن میخندیدن و چشم چرانی میکردن,نگاه کرد!
احسان آرام تر از دفعات قبل گفت:این دوتا حیوونن! از انسولین نزدت که ممکنه بلایی به سرت بیاد, انقدر نمیرترسم که از این دوتا!
به چشمان نگران احسان نگاه کرد.میدانست که چه بلایی به سرش آوردن!
ادامه داد:به خدا نمیدونستم که اینا امروز و تواین سانس اینجان!وگرنه هرگز نه خودم پامو میزاشتمو نه میزاشتم تو بیای!تو حوضم که بودیم نزاشتم کنارت بشینن! باور کن راست میگم.
از این همه نگرانی احسان,نگران شد.آب دهنش را قورت داد وگفت:خب بابام و داداشت که پایینن.میرم بگم که بیان بالا!اگه فقط مشکلت اینه که حل شد.
وبعد از پله ها پایین رفتو نگذاشت احسان چیز دیگری بگوید.اما احسان نگرانی اش تا حدودی رفع شد.ولی باز هم میترسید.
سپند چشم چرخاندو پدرش را نشسته بر لبه استخر دید.در آن لحظه از وجود پدرش در آن محیط خوشحال بود.
به سمتش رفت.میدانست که پدرش اورا درطی مسیر,نگاه کرده ست!
:چیزی شده؟
:احسان میگه خطرناکه تنهایی برم تو سرسره..میشه توو حسامم بیان بالا!
حسام خودش را به لبه رساند وسرش را بالا آورد.
سپند بادیدنش لبخندزدو سلام کرد. وبعد از شنیدن جواب,منتظر به چشمان پدرش,که خیره صورتش بود, نگاه کرد.
وقتی جوابی نشنید ادامه داد:خب منو احسان,میخوایم که شما هم بیاین!دوتایی حال نمیده!
حسام حرف قبل سپندرا نیز شنیده بود گفت:شما که دوتا نیستین.آرشو پویا و سینا هم هستن!
:من با اون سه تا کاری ندارم.من الان دلم میخواد با بابام برم سرسره!
حسام به شروین نگاه کرد:اوه!لحنش کاملا دستوریه.بلندشو برو تا نکشتت!
وبعد خودش به خاطر این حرفش خندید!
:شماهم بیاین!
حسام بلند شدو دست شروین را گرفت و سعی کرد اورا نیر بلند کند.
زیر لب غر زد:چه قدر سنگینی تو!بلند شو دیگه خودت!
:من نمیام!
سپند که انتظار چنین حرفی را از پدرش داشت,تعجبی نکرد.ولی حسام تعجب کرد و گفت:بیخود میکنی نیای!نمیخوای که کل این سه ساعتو اینجا بشینی؟..بلند شو.
:ول کن منو.نمیتونی منو بلند کنی پس تلاش نکن!
حسام پوفی کشید. خسته به سپند گفت:برو. من اینو رامش میکنمو میارمش.
سپندسرش را تکان دادو رفت.میدانست که پدرش ازش دستش دلخور ست.ولی او اهل عذر خواهی و منت کشی نبود.
حسام دلخور کنارش نشست:ناراحتش کردی.
:به درک!
تعجب کرده و عصبی گفت:یعنی چی؟ بچه ات این همه پله رو اومده پایین که بگه باهم برین و تو میگی نه و الانم میگی به درک؟
:میخوام تنبیه اش کنم! وقتی او حرف منو گوش نمیده و هرکاری که میخوادو میکنه,منم هرکاری که میخوامو میکنم!
جفت ابرهایش پرید بالا:او بچه اته!
عصبی به حسام نگاه کرد:منم پدرشم!
حسام دیگر نتوانست حرفی بزند.حرف حق جوابی نداشت! به افراد حاضر در استخر نگاه کرد.
شروین از جایش بلند شد.
نگاهش کرد:کجا؟
ودردل خوشحال بود که میخواهد به طبقه دوم برود!
شروین به حسام نگاهی انداخت و راهش را در پیش گرفت:خونه!
پوفی کشید.هنوز نتوانسته بود خوب دوستش را بشناسدو اورا پیشبینی کند!
اونیز بلند شدو پشت سرش به راه افتاد:پس سپند چی؟
:میاریش! اگه هم نمیتونی بهش بگو تاکسی بگیره و بیاد خونه!
:اگه بلایی به سرش بیاد چی؟
:نمیاد!
:باهاش لج نکن!
:به تو ربطی نداره!
سرعتش را بیشتر کرده و جلویش ایستاد.:شروین؟ خودتو داری با بچه ات مقایسه میکنی؟
:چرا نکنم؟مگه تو خودتو با احسان مقایسه نمیکنی!
:احسان داداشمه نه پسرم!
:فرض کن اینم داداشمه.
:چیشدی یکدفعه؟چرا اخلاقت اینجوری شده؟
:خسته ام حسام!از همه چیز! از خودم ,ازاین زندگی,از این بچه که با لجبازیاش مدام کفریم میکنه وککشم نمیگزه! ..تو دیگه نصیحتم نکن!
وبعد کلافه از کنار حسام گذشتو به سمت حمـ ـام استخر رفت!
وحسام با ترحم به دوستو همکارش,نگاه کرد و دردل به حالش گریست!این مرد جوان به اندازه یک پیر مرد 70 ساله,سختی کشیده بود وپسرش این گونه بود بااو!
وارد خانه شد و نفس عمیقی کشید.سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند.
فقط میخواست خودش باشد.خود خودش! نه پدری که با وجود وظیفه سنگینش نمی توانست آرام باشد.
میخواست خودش باشد!همان پسر بچه شادو شیطونی که اعصاب کل اهالی این خانه را بهم میریخت.میخواست خودش باشد با شیطنت های بچگانه اش! با رفتار و کارهای بچه گانه اش!
نمیخواست مردی باشد با وجود یک پسر که تمام فکرو ذهنش شده بود و آن مسئولیت سنگین!
با صدای مادرش چشمانش را باز کرد.
:سلام شروین جان.کی اومدی مادر؟چرا دم در ایستادی؟
شروین کلافه جواب سلام مادرش را داد و روی اولین مبل که در نزدیکش قرار داشت نشست.از نرمی و گرم بودنش لذت برد.
سرش را به پشتی مبل تکیه دادو چشمانش را بست.خودش هنوز نفهمیده بود که چرا به اینجا آمده بود.
حضوز مادرش را درکنارش حس کرد.
:چیزی شده مادر؟
وبعد باصدای بلند سمیرا را صدا زد تا برایش چایی یا آب قند بیاورد.
وشروین در ذهنش سعی کرد چهره آن دختر سبزه رو را به یاد آورد!دخترک سبزه رو با چشمانی عادی به رنگ قهوه ای و دماغی نوک تیز و فکی جلو آمده! فقط این چیزها به یادش مانده بود از این دختر.دخترک معمولی بودو چیز خیره کننده یا خاصی نداشت.که اگر هم داشت شروین خیره اش نمیشد!
صدای نگران مادرش را شنید و چشم باز کرد.
:چیشده مادر؟سپند طوزیش شده؟
به چهره درهم مادرش نگاه کرد:نه!
:پس چرا انقدر داغونی مادر؟
باصدایی که به تحلیل میرفت جواب داد:خسته ام مامان! دیگه طاقت ندارم!
نفس عمقی کشیدو ادامه داد:بعضی اوقات فکر میکنم که چرا من؟ اونا چرا منو خواستن؟..خسته ام به خدا!
باز نفس عمقی کشید.به چشمای اشکی مادرش نگاه کرد:متاسفم.نمیخواستم ناراحتتون کنم!
وبعد بلند شدو به سمت اتاقش رفت.
:کجا مادر؟
صدای مادرش پراز بغض بود!چرخید سمتش و گفت:میرم تو اتاقم.به یاد اون روزا.خوابمم میاد.نزار کسی مزاحمم بشه.
با باشه مادرش,وارد اتاقش شد.در اتاق را بسته و به در تکیه داد.سعی کرد با تمام وجودش اتاق را بو کند! بوی زندگی می آمد! این بو را دوست داشت!
آرام به سمت تخـ ـتش رفت ورویش دراز کشید.کوچکش شده بود ولی دلش میخواست تو همین تخـ ـت بخوابد!
پاهایش را به درون شکمش جمع کرده و چشمانش را بست.اتاقش مثل همیشه گرم بود!
درحالی که آرام آرام دل به خواب می سپرد,در دل دعا میکرد که یا دیگر بلند نشود از این خواب,ویا اینکه برگردد به 18 سال پیش!
***
با صدای رعدو برق از خواب بیدار شد!نفس نفس میزد.هم خوابش وحشتناک بودو هم بیدار شدنش!
سعی کرد باآن سردرد شدید که دلیلش بیدار شدن یکدفعه ای اش بود,موقعیتش را تشخیص دهد.در خانه اش نبود!.هوا تاریک شده بود.سپندش تنها بود! رعدو برق و بارون بود!
سریع از روی تخـ ـت بلند شده و ایستاد.یک لحظه احساس سرگیجه کرد.دستش را برروی میز گذاشت تا حالش کمی جا بیاید!باید به خانه اش میرفت.پسرش تنها بود!
حالش کمی جا آمد و به سرعت از اتاقش خارج شد.پدرو مادرش را دید که روی راحتی نشسته و حرف میزدن.بدون توجه به آنها که با تعجب نگاهش میکردن,به سمت در حیاط رفت.
پدرش مدام صدایش میزد.ولی او بی توجه بود.اول پسرش مهم بود!
دستش به در نرسیده بود که مچ دستش توسط یکنفر کشیده شد!تشخیص آنکه پدرش است کار سختی نبود!
برگشت سمت پدرش و نگران گفت:ولم کن بابا! چرا زودتر بیدارم نکردین؟ بچه ام تو خونه اس! داره رعدو برق میشه!
:آروم باش باباجان!
:از استرس نمیتونه دووم بیاره..بزار برم بابا!
به سمت هال کشاندش و گفت:بگیر بشین.
:نکن بابا.بزار برم! قسمت میدم بابا.همین جوری دیر هم شده! تورو خدا!
به چشمان اشکی پسرش نگاه کرد.انقدر نگران پسرش بود؟
پدرش قرار نبود دستش را آزاد کند! آخرین تلاشش را کرد:بزار برم بابا!بچه ام میترسه!
هنوز حرفش را کامل نزده بود که صدای پسرش را شنید.
:من اینجام بابا!
بابهت به سمت صدا چرخید.قامت پسرش که کنار در آشپزخانه ایستاده بود را دید.ضربان بالا گرفته اش رفته رفته کم شد.آرامشی عجیب سراسر وجودش فرا گرفت.نفس راحتی کشید.
با تمام قدرت دستش را از دست پدرش رها کرده و به سمت پسرش رفت.آنقدر در این پنج دقیقه استرسو عذاب وجدان داشت که نمیدانست دارد چه کاری انجام میدهد.
بدون درنگ سر پسرش را گرفتو به سیـ ـنه اش چسباند!هنوز قلبش به شدت میزد.تا مرز سکته پیش رفته بود!
:بابا من خوبم!
حرفی نزدو سعی کرد به وجودش ایمان بیاورد!
:عمو اومد دنبالمو آوردم اینجا!..گفت که اومدی اینجا..اولش خیلی ناراحت شدم.ولی خب وقتی دیدم اون دختره نیست,ناراحتیم رفع شد.چرا یکدفعه ای رفتی؟ نگفتی..
پسرش یک ریز تو بغـ ـلش حرف میزدو او در دل خدارا شکر میکرد!بدون وجود پسرش رسما نابود میشد.
:بابا نمیخوای ولم کنی؟پنچ دقیقه اس که منو بغـ ـل گرفتی؟
ولی شروین باز چیزی نگفت و عکس العملی نشان نداد.
:دوباره خواب بد دیدی که ایجوری پریشونی؟ نکنه تو خوابات..
شروین اورا از خود جدا کرد.دست بر دهانش گذاشت و هیس کشیده ای کشید.سپند فهمید منظورش را!
دلش نمیخواست پدر ومادرش از خواب هایش چیزی بفهمند!
بالاخره به حرف آمد:چه خوب که به حرف عموت گوش کردی و اومدی!
:انقدر لجباز نیستیم دیگه!
لبخندی زد.سپند دست برگوشه چشم پدرش کشید و قطره اشک را پاک کرد
:باور کنم به خاطر من اینجوری جلزو ولز میکردی و اشک میریختی؟
:باور کن به خاطرت همه کاری میکنم!
با دست زدن فرشاد,هردو نگاهش کردن.
با لبخند به سمتشان رفت:تراژدی قشنگو احساساتی ایی بود!
بعد دست بر کمـ ـر شروین گذاشت:اشک مامانو بابارو درآوردی!
به پدرومادرش نگاه کرد.پدرش سرش پایین بودو مادرش صورتش را دست پوشانده بود.شرمنده نگاهشان کرد.نمیخواست آن دو را ناراحت کند!
حمید از جایش بلند شد.نمیخواست که بچه هایش اورا این گونه ببینن.به سمت سرویس رفت.
شروین به سمت مادرش رفته و کنارش زانو زد و مادرش را صدا!
:مامان؟ ..ببخشید. نمیخواستم ناراحتتون کنم.من..من عاشق بچه امم! ترسیدم تو خونه تنها باشه و یه بلایی به سرش اومده باشه!به خدا دست خودم نبود.انگار که خواب زده شده بودم!.شرمنده.
منیر دستانش را از صورتش برداشت و اشکایش را پاک کرد.چند دقیقه پیش فهمید که پسرش بدون پسرش میمیرد!به این حرفی که شوهرش آن روز در آشپزخانه زد,ایمان آورد!
با صدای تق تقی که معلم برروی میز زد,ترسیده چشمانش را باز و سرش را از روی میز بلند کرد!
به معلم نگاه کرد ونفس آسوده ای کشید.حواس معلم به او نبود.پس تق تق کردنش برای چه بود؟
ساعت زیست بودو معلم نیز مدام از کروموزوم های جهشی و ژنتیک توضیح میداد.
سپند با چشمان نیمه باز خیره تابلو بود.حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمید و فقط سرش را بالا و پایین میکرد! دیشب تا نزدیکای سحر با پسر عمویش,پرهام,که سه سال از خودش کوچکتر بود,پلی استیشن بازی میکردنو به زور حرف شروین از پای بازی بلند شده بودن!
احسان که در صندلی کناری اش نشسته بود آرام گفت:سپند چرا مدام سرتو بالا و پایین میکنی؟!
زیر چشمی نگاهش کرد:میخوام عسکری بدونه که دارم به حرفاش گوش میدم!
احسان آرام خندید:عسکری داره بایکی از بچه ها حرف میزنه!حواست هست اصلا؟
سپند به آقای عسکری نگاهی انداخت.احسان درست میگفت.خودش نیز به خاطر کارش خنده اش گرفت!
:میگم چه قدر کلاس پرسرو صدا شده! خوابم میاد فجیع!
وبعد سرش را روی میزش گذاشت.انتظار داشت احسان باز حرفی بزند یا نصیحتش کند,که متوجه شد هیچ صدایی ازش بلند نمیشود!چشم باز کردو نگاهش کرد.احسان داشت به فردی که کنارش گویا ایستاده بود,نگاه میکرد.
آرام گفت:نگو که عسکری اینجاست!
وبعد به زور سرش را از روی میزش برداشته و به عسکری که کنارش,شاکی ایستاده بود نگاه کرد.
:سلام استاد!
عسکری عصبی گفت:اولا یک ساعت از کلاس من گذشته و الان جای سلام کردن نیست.دوما من معلممم استادت نیستم! سوما این بار چندمه که تو کلاس من میخوابی؟
:من خواب نبودم!
:معلومه.از اول ساعت تاحالا چشمات بسته بودو سرتم پایین! بعد هم که من از خواب بیدارت کردم,مدام سرتو مثل عروسک کوکی بالا وپایین میکردی!روی پیـ ـشونی من چیزی نوشته شده؟
به چهره عصبی معلمش نگاه کرد.اینبار سوخی ای درکار نبود!.آب دهانش را قورت داد:من..خب..خوابم میاد استاد!
بعضب از بچه ها بااین حرف خنده شان گرفت.چهره سپند خیلی مظلوم شده بود.
سپند دوست داشت معلمش را استاد صدا کند!میدانست عسکری خوشش نمی آید.قصد اذیت هم نداشت.عادتش این بود!
عسکری دستش را محکم برروی میز سپند زدو خودش را خم کرد سمتش.صورت هایشان نزدیک بهم بود.سپند کمی خودش را عقب کشید.عسکری میدانست که استرس و برای این پسر بدست؟!
از این جو سنگینی که به وجود آمده بود تمام بچه ها ساکت شده بودن.بعضی ها منتظر کتک خوردن سپند و سوژه شدنش بودن!بعضی ها منتظر اخراجش از کلاس و بعضی ها منتظر بخشش از هر دو سمت و آتش بسو ادامه بحث درس!
عسکری شمرده و آرام گفت:مشکلت با من چیه؟!
:من مشکلی با شما ندارم!
:پس چرا وقتی سر کلاس منی خوابی؟
:من گفتم که خواب..
پرید وسط حرفش:بودی!
به چشمان گیرای معلمش نگاه کرد.
:باید با تو یه جلسه خصوصی بزارم و از مشکلت حرف بزنیم!
با تمام شدن حرفش,زنگ تفریح به صدا درآمد.عسکری فشاری بر میز آورده و صاف ایستاد.بدون توجه به چهره درهم رفته سپند, سریع به سمت میزش رفته و کیفش را برداشت.خدافظی سرسری ای کردو از کلاس خارج شد.
سپند بدون توجه به بچه ها که مدام پشت سرش حرف میزدن و نگاهش میکردن از جایش بلند شد.خودش را به معلمش رساند.
:آقای عسکری؟
عسکری با شنیدن فاملیش سرعتش را کم کرده.سپند جلویش ایستادو گفت:من با شما مشکلی ندارم!
:میدونم!
خواست برود که باز سپند به حرف آمد:پس اون حرف تو کلاس چی بود؟..پس شما با من مشکل دارین!
:منم مشکلی با تو ندارم.اگه سعی کنی تو کلاس من نخوابی و به درست گوش بدی میتونیم هر دو باهم خوب باشیم. وحتی میتونیم باهم رفیق هم بشیم!
خواست برود که با ایستاد و گفت:درضمن.به پدرت بگو یکمی تو تربیتت بیشتر تلاش کنه!
وبعد به سرعت از کنارش رد شد.سپند آروم گفت:مگه تربیتم چشه؟!
حرف بدی زده بود؟ کار بدی انجام داده بود؟ چرا او این حرف را زد؟ مگه دوستانش از او بدتر نبودن.لااقل او احترام بزرگترهارا نگه میداشت!دوستانش این کاررا هم نمیکردن.ولی معلمش فقط به او گیر میدادو الان هم گفت تربیتش مشکل دارد!
سرش را انداخت پایینو آهی کشید.به سمت کلاسش رفت.

تا ساعت آخر هیچ کدام از درس هارا نفهمید.مدام به میزش خیره میشد و به حرف آخر عسکری فکر میکرد.تربیت سپند به پدرش بستگی داشت.پدرش نیز کوتاهی نمیکرد دراین امر.پس چرا معلم بد اخلاقش این چنین حرفی زد؟
باصدای زنگ,کلافه صفحه کتاب دینی اش را بست ودر کیفش گذاشت.کیفش را بر دوشش گذاشت.هنوز از روی صندلی اش بلند نشده بود که آرش را کنار خود دید.حوصله این یکی را دیگر نداشت.
از جایش بلند شد و بدون توجه به او به سمت در کلاس رفت.آرش نیز پشت سرش!
سرعتش را زیاد کرد تا همپای سپند راه برود.گفت:یه فکری زده به سرم.
سپند در حالی نگاهش سمت در دفتر بود گفت:خب به من چه؟
:درمورد عسکریه!
باشنیدن نام عسکری ایستاد!آرش هم خوشحال روبه رویش ایستاد وگفت:میدونستم وقتی اسم عسکری بیاد سریع عکس العمل نشون میدی!
کلافه شد و گفت:سریع حرفتو بزنو بزار به کارم برسم.
آرش نگاهی به دورو اطراف کرد.کمی خودش را به سپند نزدیک کرد.سپند باآنکه احساس خطر میکرد ولی از جایش تکان نخورد.
آرش آرام گفت:ببین هم من از عسکری بدم میادو هم تو! بهتر نیست یه جوری شرشون از این مدرسه کم کنیم؟
:چی میخوای بگی؟ حرف اصلیت چیه؟
:جوش نیار..تو قبول کن که همراهمی,من ایده اخراج عسکری رو میدم تا باهم اجراش کنیم!
:راضی به اخراجش نیستم!
آرش کلافه دستی به موهایش کشید.سپند زیادی دلرحم بود!
:خب پس یه کاری میکنیم که به مدت دو-سه ماه نتونه پاشو تو مدرسه بزاره!اینجوری بهتر نیست؟
سپند کمی فکر کرد و چیزی نگفت!نمیتوانست کینه فردی را به دل بگیرد!دلش راضی نبود به حرفای آرش.
آرش:هستی یانه؟
:عسکری با من مشکل داره و راه به راه بهم گیر میده.تو دیگه چرا؟او که با تو خیلی رفیقه!
:بره گمشه دیوونه عقده ای! ندیدی چه قدر نمراتمو کم میده!
سپند فهمید دل آرش از کجا گیرست!ابروهایش را بالا داد:آهان! از اون لحاظ میگی.این دیگه مشکل نخوندن خودته.به عسکریه بیچاره چه مربوطه؟!
:میتونه که بیشتر بده! مهم نیست در کل.فقط میخوام شرش از مدرسه کم شه!
سپند خیره به چشمان آرش بود.نمیدانست چه بگوید.دلش نمیخواست وضع را از این خرابتر کند!.ولی خیلی حال میکرد اگر تلافی صبح را سرش درمیاورد!
به چشمان منتظر آرش نگاه کرد:بزار فکر کنم!
:اه..چرا مثل دخترا حرف میزنی؟!بابا یه کله بگو آره و کمکم کن!
:ببین من تاحالا کاری به ضرر کسی نکردم.
:الان بکن!.ما که نمیخوای کسی رو بکشیم.فقط میخوایم تلافی کنیم!همین.
بعد دستش را جلو آورد:بزن و بگو که تاآخر هستی!
دوبه شک بود.نمیدانست کارش درست است یا نه.نمیدانست چه فکری در سر آرش میگذرد.
پوفی کشیدو دستش را در دست آرش گذاشت:فقط من نمیخوام بلایی به سرش بیاد.
آرش لبخند زنان خیره صورتش بود:باشه!
دستش را رها کرده و به سمت حیاط رفت.هنوز کامل از مدرسه خارج نشده بود که یک نفر دستش را گرفت و محکم به سمت خودش برگرداند.احسان بود که برزخی داشت نگاهش میکرد!
سپند سعی کرد دستش را از دست احسان بیرون بیاورد و درهمان حال گفت:طوری شده؟
:تو بگو!
:ول کن دستمو!شکوندیش.
احسان اما محکمتر دستش را گرفته و غرید:چیکارت داشت؟
سپند فهمید این همه عصبانیت از کجا آب میخورد.
:آرشو میگی؟ هیچی بابا.داشت درمورد یه کاری باهام مشورت میکرد!
:چه کاری؟
:اول دستمو ول کن بعد بهت میگم.
:بگو!
:میخواست بهش پا بدمو منم قبـ..
:خفه شو!
به چهره عصبانی احسان خیره شد.درحال انفجار بود!.ناخودآگاه دهنش بسته شد!
غرید:ببین سپند,ده بار تاحالا بهت گفتم الانم میگم,بااین پسر دهن به دهن نشو!منم اولش همین بود.آروم آروم..بعد تحت فشار قرارم دادو به هدف کثیفش رسید!.میفهمی چی میگم؟
:انقدر عصبی نشو سکته میکنی!فقط گفت یه کاری کنیم که عسکری از مدرسه اخراج بشه.همین!
:توهم که ساده قبول کردی!
:خب..مجبورم کرد.
دست سپند را بیشتر فشرد.جوری که آخش درآمد:حتما بهت نگفته چه کاری؟
با حرف نزدن سپند فهمید که همین طورست!عصبی به اطراف نگاه کرد تا آرش را ببیند.نبود.چهره سپند درهم رفته و جرأت حرف زدن و اعتراض کردن را نداشت!
:میگم ساده ای میگی نه!باید آرش پیدا کنم! میدونم چیکارش کنم.
آهسته گفت:احسان؟
:چیه؟
نالید:دستم!
یک آن به خودش آمد و دست سپند را رها کرد.دست سپند روبه سفیدی بود!
:ببخشید.حواسم نبود!
درحالی که دست دردناکش را میمالید گفت:مهم نیست..میگم احسان؟
احسان که تمام حواسش به اطراف بود گفت:باز چیه؟
:آرش به نظرم..آرش اونی نیست که تو فکر میکنی!
نگاهش کرد:توهم گول ظاهرو حرفاشو خوردی!.ببند دهنتو وبزار فکر کنم!
سپند به ساعتش نگاه کرد.دیر شده بود:بیا بریم.بعداباهم حرف میزنیم.الان مترو میره!
احسان که نتوانسته بود آرش یا دوستش را پیدا کند,آهی کشیدو همراه سپند به راه افتاد.از دست دوست ساده اش عصبانی بود.میدانست آرش چه حیله ای به سر دارد!میدانست که آرش گرگی ست در لباس میش!و ای کاش دوستش اینرا میفهمید!

کلافه دور هال راه میرفت و دستی برروی موهایش می کشید و زیر لب به خودشو آرش فحش میداد!
حدود نیم ساعت پیش,احسان بااو تماس گرفت وگفت دارد سروقت آرش بی همه چیز میرود تا آدمش کند!وسپند خواست که او نیز بیاید که احسان تهدیدش کرد که اگر پایش را در کوچه خانه آرش ببگذارد,میشکند!تهدیدش جدی بود و سپند را نیز ترساند!
شروین در حالی که روی مبل نشسته بود و لپتاب برروی پایش,ایمیل هایش را چک میکرد,به سپند نگاه کرد.
:اینجوری موهاتو نکش!کنده میشه کچل میشی!
سپند حرصی لب پایینش را جوید.جای شوخی بود این لحظه؟.البته پدرش حق داشت! او درجریان هیچ چیزی نبود.که اگر بود به حسام میگفت! ولی احسان قسمش داده بود که به پدرش نگوید.
شروین که طرح های ارسال شده از طرف حسام را مشاهده میکرد گفت:داری دور من طواف به جا میاری؟!
سپند سوالی نگاهش کرد.شروین تک خنده ای کرد و سرش را از لپتاب بیرون آورد.
:چیه؟
:بابا الان جای شوخی نیست.
یک تای ابرویش را بالا داد.در لپتابو بسته و آنرا روی عسلی گذاشت.کمی خودش را جلو کشید و دست هایش را بهم قفل کرد.
:خب!بگو ببینم دردت چیه که مدام داری هال رو دور میزنی!
:چیزیم نیست.یکمی پهلوم در میکنه دارم راه میرم که خوب شه!
:بچه گیر آوردی بچه؟!
عصبی شد و روبه روی پدرش نشست:من بچه نیستم بابا!نیســـتم!
متعجب به چهره عصبی پسرش خیره شد!همیشه به او این تیکه کلامو میگفت وتاالان هیچ موقع او اینگونه عصبی نشده بود!
سعی کرد با مهربانی با پسرش حرف بزند:چیشده باباجان؟
سپند دلش گریه میخواست ولی سعی کرد بغضش را مهار کند!نمیخواست بلایی به سر دوستانش خصوصا احسان,بیاید.میدانست آرش,سرش برای دعوا کردن درد میکند و احسان هم زود عصبی میشود.اگر بلایی به سر هردوشان بیاید او خودش را مقصر میداند وهرگز خودش را نمی بخشد!
شروین متوجه حال پسرش شد.نمیدانست برای چه انقدر عصبانی و پریشان ست ولی اینرا خوب میدانست که باید آرامش کند!
باارامش به حرف آمد:نمیخوای بگی چیشده؟
سپند به چشمان نگران پدرش نگاه کرد.بهتر بود به او میگفت!لااقل میرفت سرصحنه و مانع آسیب رساندن به آن دو میشد!
:سپند؟
:حالم خوب نیست بابا!
دست برد سمت یقه لباسش:دارم خفه میشم!
شروین فهمید اوضاع جدی تر و خرابتر از آن است که فکرش را میکرد.بلندشده و کنار پسرش نشست.دستش را برروی دستان سرد سپند گذاشت:انسولینتو زدی؟
:آره..بلند شو بریم یه جایی و بیایم!
:کجا؟
:خونه آرش!
:واسه چی؟آرش کاری کرده؟ تو مدرسه اتفاقی برات افتاده؟
سپند مدام سرش را بالا و پایین میکرد,یعنی نه,!
شروین کلافه بلند شدو گفت:خیلی خب! بلندشو برو آماده شو بریم خونه این آرش خان ببینم جریان چیه!
سپند یک ان پشیمان شد! اگر میرفتنو هیچ اتفاقی نیافتاده باشد جواب پدرش را چه بدهد؟اگر آرش از دهانش حرفهای مثبت 18 بیرون بیاید,پدرش چه فکری درباره او میکند؟اگر احسان واقعا تهدیدش را عملی کند چه؟!
با صدای پدرش به خود آمد:سپند؟ کجا سیر میکنی؟
:ه هیجا! بریم!
خواست بلند شود که موبایل پدرش به صدا درآمد.شروین موبایل را از روی عسلی برداشته و جواب داد:سلام.خوبی؟..دیدم..خوب بود..
سپند بلند شده و به سمت اتاقش رفت.میدانست حسام ست و دلش نمیخواست به حرف هایشان گوش دهد!
سریع سوییشرت به تن و شلوار گرم به پا کردو به سمت هال رفت.پدرش نیز آماده بود!
***
وارد کوچه شدن.
:خونشون دقیق کجاست؟
:نمیدونم! فقط اسم کوچشونو میدونستم!
:خسته نباشی!
از طعنه های پدرش خوشش میآمد و لبخندی میزد!.ولی درآن لحظه حرصی به پدرش نگاه کرد!
ماشین را آرام آرام به حرکت درآورد و به اطراف نگاهی انداخت.
:میخوای از افراد یکی از این خونه ها سوال کنی؟
:نه!این وقت ظهر همه خوابن!
:پس ما اینجا چه غلطی میکنیم؟!
:بابا برو دیگه..میفهمی!
شروین پوفی کشیده و به حرکتش ادامه داد.به انتهای کوچه رسیده بودن که دو پسر را دیدن که دست به یقه شده بودن وهمدیگر را میزدند!
سپند توانست چهره هردو را تشخیص دهد.
شروین:فکر کنم فهمیدم جریان چیه!
ماشین را کنار خانه پارک کرده و هردو پیاده شدن!

احسان یقه آرش را گرفته بود و آرش نیز صورت احسان را.هردو با ضربات پا به یکدیگر صدمه میزدن و ازاین کار خسته نمیشدن.
آرش با فحش ناموسی ای که نثار احسان کرد,احسان عصبی تر از قبل شده و محکم به زیر دل آرش زد.جوری که اگر یقه آرش اسر دستانش نبود,از درد نقش زمین میشد
آرش بریده گفت:خی..لی..نامر..دی!.آه!
احسان با خوشحالی به چهره درهم و سرخ آرش نگاه کرد.دستان آرش شل شده و از صورتش کنار رفت.بااین کار آرش,احسان باضربه سر,محکم به دماغ آرش کوبیده و آرش را بیش از پیش خلع سلاح کرد!
غرید:حقته!بهت گفته بودم اگه به غیر مسائل درسی,دوروبر سپند ببینمت کشتمت!
تن صدایش بالا رفت:نگفتم؟
باز خواست با سر به صورت آرش بزند که صدایی مانعش شد.
شروین بود که اسمش را ناباور صدا کرده بود!رفت سمتشان.دستش را روی دستان احسان گذاشته:داری چه غلطی میکنی؟
احسان نمیتوانست باور کند که شروین کنارش ایستاده و همه چیز را دیده است!
:شما..اینجا چیکار میکنین؟!
شروین که از دست احسان عصبی بود غرید:ولش کن!
وبه زور دستان احسان را از روی یقه آرش رها کرد!
آرش زخمی و دردآلود,همراه با شروین که زیر بغـ ـلش را گرفته بود,کنار درخانه اشان نشست.
شروین نگران گفت:خوبی؟!
آرش که هنوز دردزیر دلش شدید بود آرام جواب آره را داد!
به سمت احسان که هنوز سرجایش خشک ایستاده بود برگشت:معلومه داری چه غلطی میکنی؟ واسه چی گرفتیش به باد کتک؟
احسان به خود آمد:حقشه!باید بیشتر از اینا کتک بخوره!
آرش در حالی خون دماغش را با آستینش پاک میکرد گفت:مگه من..چیکارت کردم لعنتی؟
وبعد از درد چهره اش جمع شد!.احسان بااین حرف دوباره عصبانی شد و به سمتش هجوم برد.که شروین سد راهش قرار گرفته ونگذاشت دوباره به آرش آسیب بزند!
سپند ساکت و مضطرب کنار کاپوت ماشین ایستاده بود وبانگرانی به آنها نگاه میکرد!
آرش سعی داشت خودش را بیگناه و مظلوم جلوه دهد:ببینین آقا شروین.اومده در خونه مون و شروع کرده به فحش دادنو زدنم!اگه از خودم دفاع نمیکردم الان یا سرم شکسته بود یا مرده بودم!
احسان همانطور که تو بغـ ـل شروین دستو پا میزد تا رها شود,پوزخندی زدو گفت:آهان.الان تو شدی الهه پاکی و بیگناهترین فرد این ماجرا!.منم فقط زدمتو توهم فقط دفاع کردی!آره؟
عصبی تر از قبل غرید:آشغال کی بود که تا چنددقیقه پیش فحش ناموسی به منو جدوآبادم میداد؟ کی بود که اول دعوا رو شروع کرد؟
:دعوا رو شروع کردم چون تو فحش دادی و منم غیرتی شدم!
باز پوزخند زد:هه.غیرت؟ تو اصلا میدونی غیرتو با چه ت ای مینویسن؟! کثافت مگه..
شروین پرید وسط حرفش:احسان اگه همین الان تمومش نکنی به پلیس زنگ میزنم!
جفتشان به یکباره ساکت شدن.ترس در چشمانشون هویدا بود!
شروین که ترس را درچشمان احسان دید اورا رها کرد.به طرف آرش رفت وگفت:دستتو از روی دماغت بردار!
آرش همینکاررا کرد.شروینی نگاهی به آن انداخت و گفت:درد میکنه؟
:نه زیاد!
:میخوای بریم بیمارستان؟ شاید شکسته باشه!
آرش لبخندی زد:پوستم کلفت تر از این حرفاس!چیزیم نی!
احسان بدون توجه به آرشو شروین به سمت سپند چرخید.سپند که نگاه عصبی و خشمگین احسانو دید ترسید و یک قدم به عقب برداشت.اگر یک درصد به قسمش عمل میکرد,باآن وضع دیابتش,خوب شدنش با خدا بود!
احسان رفت سمتش.درست در یک قدمی اش ایستاد.نفس هایش از روی حرص پرصدا شده بود.
:مگه نگفتم بهت که نیای؟!
آب دهانش را قورت داد:خب..نمیخواستم بلایی به سرت بیاد!
:واسه چی با بابات اومدی؟
به پدرش نگاه کرد و بعد به احسان:چاره دیگه ای نداشتم! داشتم ار نگرانی دیوونه میشدم!
احسان از روی عصبانیت دندان هایش را بهم سایید.آرام گفت:چه اشتباهی کردم بهت زنگ زدمو گفتم!
باصدای بسته شدن در خانه هردو به آن سمت نگاه کردن.آرش بود که به خانه اش رفته بود!شروین عصبی به سمتشان رفت.
بدون آنکه به آن دو نگاهی بیاندازد به سمت ماشینش رفت وگفت:سوارشید!
لحنش آنقدر محکم وعصبی بود که احسان جرأت اعتراض نداشت!جفتشان سوار شدن!
احسان نمیدانست چه بگوید.میدانست که شروین تا از قضیه سردرنیاورد,ول کن ماجرا نمیشود! میخواست گردن سپند دهن لق را بکشند و از دستش راحت شود.چرا که تمام اتفاقات به خاطر سادگیِ او بود!

برای خواند تمام  قسمت های پدر جوان  اینجا کلیک کنید !!!

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. لاوین فاطیما گفت:

    سلام چجوری میتونم رمآن رو دانلود کنم؟ آخه روی لینک ها ک میزنم کار خاصی پیش نمیره و درضمن ی سوال دیگه این ک. این رمآن کامل شده؟

    • رمان نویس گفت:

      سلام خسته نباشید متسفانه این رمان قابل دانلود نبوده و به صورت انلاین باید بخونید !!!. و در مورد تمام شدن . 130 قسمت داره که ماه در 13 قسمت این رمان رو تقدیم میکنیم یعنی هر 10 قسمت این روما در یک قسمت جای میدیم

  2. زهرازارع گفت:

    سلام.
    لازم به ذکره که بگم این مان هنوز نیمه کاره اس و شما از کجا میدونین که ۱۳۰ قسمت داره؟

  3. آرزو گفت:

    سلام خب چرا بقیشو نمی نویسید؟؟؟؟؟؟
    اگه نمخواید کاملش کنید بگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال دیدگاه کاربر