دانلود رمان جدید رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB

رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
1.gif نام کتاب رمان : پدر جوان
1.gif نام نویسنده : زهرا زارع
1.gifحجم رمان پدر جوان : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پدر جوان :
همانظور که از اسمش پیداست این رمان درمورد زندگی یه پدره.پدر جوانی که سعی داره تمام عشق و محبتشو خرج تنها فزرندش کنه.فزرندی که ناخواسته وارد زندگی اش شده.پدر داستان من سعی داره تو همه کارها نمونه باشه.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB

 به در خانه اش نگاه کرد.همه جا سیاه پوش بود.همه سیاه پوشیده بودن.حتی خودش.
پاهایش فرمان حرکت را نمیداد.میخکوب درخانه اش بود.به لباس مشکی اش نگاه کرد.چه موقع به تن کرده بود؟اصلا برای چه بود؟
پارچه های مشکی..گلهای بزرگ با رمان های مشکی…رفتو آمد افراد با لباس های مشکی…خودش هم ست مشکی!
چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا کسی به او حرفی نمیزد؟
نگاهش به برادر و پدرش افتاد که کنار در خانه اش ایستاده بودن و جواب تسلیت های مردم را میدادند.شانه های بعضی ها میلرزید..چشمان بعضی ها اشکی و قرمز بود.
برای بار هزارم به خود گفت:چه اتفاقی افتاده؟
دهانش خشک شده بود.بااین حال آب دهان خشکیده اش را قورت داد.
در ماشین را بست.باصدایش برادر و پدرش نگاهش کردن.نگاهش مدام بینشان دروبدل میشد.
برادرش طاقت نیاورد و هق هق کنان وارد خانه اش شد.چرا ضربان قلبش نامیزان شده بود؟ چرا قلبش درد گرفته بود؟
کاش کسی به او توضیح میداد که چه اتفاقی افتاده ست؟
به زور به پاهایش فرمان حرکت را داد.احساس میکرد هر قدم که برمیدارد زمین بیشتر و بیشتر به دورش می چرخد.
توانش سخت بود که مثل همیشه محکم باشد.مثل همیشه تکیه گاه باشد.
بدون توجه به پدر و افرادی که مدام تسلیت میگفتن,به در خانه اش رفت.
روبه روی برگه ای که روی در خانه اش زده بودن,ایستاد.
رویش متن شعری نوشته شده بود با موضوع تسلیت!
برای چه این برگه را به در خانه او زده بودن؟چه اتفاقی افتاده بود؟!
خواندو خواند تا رسید به اسم شخص فوت شده.
احساس کرد آب جوش به سرش ریختن.احساس میکرد موهای سرش دارن تیکه تیکه میشوند.
درست نبود.هیچ چیز سرجایش نبود.فرزندش سالم بود!همان شب قبل!کنارش بودو داشت درمورد دوستش حرف میزد.قرار گذاشته بودن!پسرش تازه میخواست جوان شود!تازه میخواست ریش های کوچک و تازه درآماده اش را به پدرش نشان دهد و پز بدهد!
چه شد؟این اسم روی این برگه چه بود؟ این همه پارچ مشکی برای چه بود؟ این تسلیت گفتن ها؟
اینبار حس کرد زمین زیر پایش,میلرزد..از درون میسوخت و دم نمیزد.دلش نمیخواست بشکند.میخواست مثل همیشه محکم باشد.پسر نوجوانش کجا بود؟
دستش را روی در خانه اش گذاشت.آرام آرام پایینش آورد و برگه را با خشم پاره کرد.همه چیز دروغ بود.خواب بود.باید بیدار میشد.کابـ ـوسی بیش نبود.میدانست..ولی چه گونه بیدار شود؟
زانوانش لرزید ولی نیافتاد.پاهایش تحمل ایستادن را نداشتن,ولی نیافتاد.این همه سال نیافتاده بود.الان هم نباید میافتاد.باید ثابت میکرد که خواب ست..که فرزندش زنده ست..
خودش با چنگو دندان بزرگش کرده بود..زنده ست..اینان همه دروغیند! دروغ گویان خوبی نبودن!

باتکان هایی که به بدنش وارد میشد,احساس میکرد دارد پرت میشود.احساس میکرد که یک چیز دارد اورا از کنار درخانه اش به سمت آنظرف خیابان میکشد.خودش نیز میخواست برود.میخواست از این همه سیاهی فرار کند.بااطمینان میتوانست بگوید که خوابست.
و گویی یک نفر مصرانه داشت اورا بیدار میکرد!
صدایش آشنا بود.صدای دلنشینی داشت که سعی در بیدار کردنش داشت..بهتر بود که میفگت سعی در نجات دادنش را داشت!
:چرا بیدار نمیشی بابا؟ داری کابـ ـوس میبینی؟
چه لحظه شیرینی برایش بود.احساس آرامش میکرد.همه چیز کابـ ـوس بود.کابـ ـوس چندسال پیش.وای کاش تکرار نمیشد!
چشمانش را آرام باز کرد.تصویر تار مقابلش را دید.خواست دوباره چشمانش را ببند که باز صدایش را شنید
:بیدار شدی بابا؟ خوبی؟
ناخودآگاه لبخند زد.هرچند کمـ ـرنگ..چه قدر خوشحال بود که خواب دیده است! ای کاش دیگر این کابـ ـوس ها به خوابش نیایند!
چشمانش را کامل باز کرد و اطرافو نگاه.از پنجره معلوم بود که هنوز شب است.پلکهایش سنگین بودن.از خستگی زیاد بود یا ازآن کابـ ـوس؟
صدایش را صاف کرد تا یکم قابل فهم باشد
:اینجا چیکار میکنی؟
سپند بدون حرف و نگران, همچنان به پدرش نگاه میکرد.
پوفی کشید:نکنه تا الان بیدار بودی؟
سرش را انداخت پایین:فردا امتحان دارم.نشد بخوابی.
همچنان که سعی داشت پتوی مچاله شده بر رویش را کنار بزند و از روی تخـ ـتش بلند شود گفت:اگه یه ذره تفریحاتتو کم میکردی به درساتم میرسیدی.
پسند هم از گوشه تخـ ـت بلند شد.باخود گفت:حتی تو این موقع هم دست از نصیحت ور نمیداره!
:گیرنده بابا.من خودم میدونم که کی و چه موقع تفریح کنم یا درس بخونم.
درسرویس را باز کرد:معلومه.
وبعد وارد سرویس اتاقش شد.
:ساعت چنده؟
تقریبی گفت:یک شب.
:مطمئنی؟
:شک داری بیا بیرونو ببین.
کنار در سرویس,به دیوار تکیه داد:داشتی کابـ ـوس میدیدی؟
شروین همچنان که به صورتش آب میزد به یاد خوابش افتاد.لرزی تمام وجودش را دربر گرفت.نمیخواست حتی برای یک لحظه به آن خواب فکر کند.میدانست که یکروز این خواب به حقیقت میپیوندد!
سرش را چندبار تکان داد تا این فکرهای دیوانه کننده ازسرش بیرون رود.شیر آب را بست و حوله به دست بیرون آمد.
به چهره پسرش که پشت در ایستاده و منتظر جواب بود,نگاه کرد.اوهومی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به سمت تخـ ـتش رفت.
میدانست که الان پسرش شروع به سوالات متعدد می کند.
مهلت حرف زدن به پسرش را نداد و گفت:بهتره بگیری بخوابی..شب بخیر.
سپند پوفی کشید.نمیتوانست از پدرش حرف بکشد.اینرا بعد از 17سال زندگی کردن در کنارش,خوب میدانست!
تکیه اش را از دیوار کند و به سمت در رفت.قبل از خارج شدنش شروین گفت:چراغم خاموش کن.خودتم بگیر بخواب!
:باشه.فقط اینبار کابـ ـوس دیدی آهو ناله نکن تا من مجبور شم بیام تو اتاقتو بیدارت کنم!
پوفی کشید:باشه.سعیمو میکنم!
کلافه و عصبی شد که گفت:بابا؟
نگاش کرد:چیه؟
:خب بگو چه خوابی دیدی؟!
:یادم نمیاد..فکر میکنم صبح بهت میگم.شب بخیر.
از روی حرص دندان هایش را بهم سایید و از اتاق بیرون رفت.هیچ موقع پدرش بااو دردودل نمیکرد .حتی کابـ ـوس هایش را به او نمیگفت.و این آزارش میداد.
یقه لباس مردانه اش را برروی کتش درست کرد.
برای بار هزارم دستی به موهایش ژل زده اش کشید.به خودش درآینه نگاه کرد.مثل همیشه تیپش عالی شده بود!
کیف سامسونتش را از روی پاتخـ ـتی برداشته و از اتاقش خارج شد.
میدانست پسرش هنوز خوابست.چندضربه به دراتاقش زد:سپند؟ خوابی یا بیام تو بیدارت کنم؟
صدای گرفته و آرامش را شنید:بیدارم.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.باز به در ضربه زد:زود آماده شو.دیره!
صدایش را نشنید که باز به در ضربه زد و اسمش را صدا!
سپند کلافه شده بود که با حرص گفت:چیه باز؟
از بیدار شدنش مطمئن شد!لبخندی زدو به سمت پله ها رفت.
درحین پایین آمدن به نرده های سنگی نگاهی انداخت.کثیف شده بود! نگاهی به پله ها کرد.آنها هم کثیف و خاکی شده بودن.
باید کارگر میگرفت تا کل خانه اش را تمیز کنن!نه او وقت داشتو نه پسرش حوصله!
سپند چشم بسته آماده شد.بدون آنکه نگاه کند وضعش چه گونه است کیفش را برداشته به سمت آشپزخانه رفت.
باچشمان نیمه باز وارد آشپزخانه شده و روبه روی پدرش نشست.
شروین مثل همیشه چای برایش ریخته بود و خود نیز باآرامش صبحانه اش را میخورد.
به چشمان بسته پسرش نگاه کرد:سپند؟خوابی هنوز؟
کلافه گفت:چیکار به کار من داری؟بزار بخوابم!
:اینجا جای خواب نیست! درضمن امتحان داری و باید بری مدرسه.
زیر لب چند فحش نثار مدرسه و مدیر وخدمه اش کرد!
شروین نچی کرد و مشغول ادامه صبحانه اش شد.نمیدانست چه موقع این فحش هارا به او یاد داده است.اصلا خودش درخانه فحش نمیداد یا غر نمیزد.پس چرا پسرش این گونه بود؟
:دیشب تا چندبیدار بودی؟
دستش را به نشانه سه بالا آورد.
:چاییتو بخور تا خواب از سرت بپره..میخوای من خوابتو بپرونمش؟!
باترس چشمانش را باز کرد.همین یک حرف کافی بود تا خواب از سرش بپرد!
:بیدارم بابا.شما خودتو به زحمت ننداز!
آرام خندیدو حرفی نزد.هنوزم میترسید!سپندم مشغول شد.
درهمان حین به حرف آمد:فردا بعدازظهر قراره با بچه ها بریم استخر.میای؟
یاد دوروز پیش افتاد که باپسرش به استخر رفت.همه فکر میکردن برادرن یا فامیل! میتوانست ناراحتی را درچشمان سپند را ببیند.میدانست که خوشش نمی آمد پدرش را دوستش خطاب کنن و حرفای مثبت هجده بزنن!
:نه.
:چرا؟خوش میگذره تا؟
:قرار دارم.
دلش نمیخواست بگوید که توهم نرو.دلش نمیخواست اورا محدود به کاری کند.دلش میخواست اورا آزاد بگزارد تا کمبودی را حس نکند.
بلند شد و ظرفش را در درون سینک گذاشت.
:فکر نکنم به مترو برسی.
سپند ناراضی اوهومی زیر لب زمزمه کرد.
:میرسونمت.
:نمیخواد.زحمت میشه برات!
دلخور برگشت سمتش:خوشت نمیاد دوستات منو ببین؟
متعجب به پدرش نگاه کرد:نه..منظورم این نبود.
:پس میرسونمت.نه هم نمیاری!
سپند به دور از چشم پدرش لبخند گشادی زد.در دلش قربان صدقه پدرش میرفت! از شخصیتش خیلی خوشش می آمد.محکمو با اراده و تا حدودی خشن!
بلند شدو به سمت سینک رفت.کنار پدرش که داشت ظرف های کثیف را درون ماشین ظرف شویی میکرد,ایستاد.
همانطور که دستش را میشست گفت:میگم بابا؟
شروین که تمام حواسش پی تمیز کردن ظرف ها و گذاشتن آنها به درون ماشین ظرف شویی بود گفت:هوم؟
:تا چندماه دیگه هم قد میشیما!
به سپند نگاه کرد.قدش به زور تا سر شانه هایش می آمد.پوزخند زدو به کارش مشغول شد.
در ماشین ظرف شویی را بستو به سمتش چرخید:هنوز دهنت بو شیر میده بچه..بکش کنار!
بعد نگاهش به پیرهنو شلوارش افتاد.
:این چیه پوشیدی؟
به سرتا پایش نگاه کرد:چشه تیپم؟
:از میدون جنگ این لباسو خریدی؟! چیه این پاره پوره ها؟!
:بابا؟تو که امروزی هستی..
:شلوار لی پاره دیده بودم لباس پاره رو..لا اله الله!.برو عوضش کن.
:گیر دادیا.
توپید:برو بهت میگم.
ترسیده یک قدم به عقب برداشت:باشه.دعواکه نداریم باهم!
ناراضی به سمت اتاقش رفت.میون پله ها بود که برگشت سمت پدرش و گفت:کسی بهت گفته چه قدر خشنی بابا؟
:آره.
خداروشکری زیر لب زمزمه کرد!
:انسولینمو بزار تو کیفم.ممکنه لازمم بشه.
شروین باشه ای گفتو به سمت جعبه کمک های اولیه رفت.همیشه ناراحت بود از این قضیه.دلش نمیخواست بلایی به سر پسرش بیاید.کاش پسرش سالم بود تا او باخیال راحت تنهایش میگذاشت.
یقه لباس مردانه اش را برروی کتش درست کرد.
برای بار هزارم دستی به موهایش ژل زده اش کشید.به خودش درآینه نگاه کرد.مثل همیشه تیپش عالی شده بود!
کیف سامسونتش را از روی پاتخـ ـتی برداشته و از اتاقش خارج شد.
میدانست پسرش هنوز خوابست.چندضربه به دراتاقش زد:سپند؟ خوابی یا بیام تو بیدارت کنم؟
صدای گرفته و آرامش را شنید:بیدارم.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.باز به در ضربه زد:زود آماده شو.دیره!
صدایش را نشنید که باز به در ضربه زد و اسمش را صدا!
سپند کلافه شده بود که با حرص گفت:چیه باز؟
از بیدار شدنش مطمئن شد!لبخندی زدو به سمت پله ها رفت.
درحین پایین آمدن به نرده های سنگی نگاهی انداخت.کثیف شده بود! نگاهی به پله ها کرد.آنها هم کثیف و خاکی شده بودن.
باید کارگر میگرفت تا کل خانه اش را تمیز کنن!نه او وقت داشتو نه پسرش حوصله!
سپند چشم بسته آماده شد.بدون آنکه نگاه کند وضعش چه گونه است کیفش را برداشته به سمت آشپزخانه رفت.
باچشمان نیمه باز وارد آشپزخانه شده و روبه روی پدرش نشست.
شروین مثل همیشه چای برایش ریخته بود و خود نیز باآرامش صبحانه اش را میخورد.
به چشمان بسته پسرش نگاه کرد:سپند؟خوابی هنوز؟
کلافه گفت:چیکار به کار من داری؟بزار بخوابم!
:اینجا جای خواب نیست! درضمن امتحان داری و باید بری مدرسه.
زیر لب چند فحش نثار مدرسه و مدیر وخدمه اش کرد!
شروین نچی کرد و مشغول ادامه صبحانه اش شد.نمیدانست چه موقع این فحش هارا به او یاد داده است.اصلا خودش درخانه فحش نمیداد یا غر نمیزد.پس چرا پسرش این گونه بود؟
:دیشب تا چندبیدار بودی؟
دستش را به نشانه سه بالا آورد.
:چاییتو بخور تا خواب از سرت بپره..میخوای من خوابتو بپرونمش؟!
باترس چشمانش را باز کرد.همین یک حرف کافی بود تا خواب از سرش بپرد!
:بیدارم بابا.شما خودتو به زحمت ننداز!
آرام خندیدو حرفی نزد.هنوزم میترسید!سپندم مشغول شد.
درهمان حین به حرف آمد:فردا بعدازظهر قراره با بچه ها بریم استخر.میای؟
یاد دوروز پیش افتاد که باپسرش به استخر رفت.همه فکر میکردن برادرن یا فامیل! میتوانست ناراحتی را درچشمان سپند را ببیند.میدانست که خوشش نمی آمد پدرش را دوستش خطاب کنن و حرفای مثبت هجده بزنن!
:نه.
:چرا؟خوش میگذره تا؟
:قرار دارم.
دلش نمیخواست بگوید که توهم نرو.دلش نمیخواست اورا محدود به کاری کند.دلش میخواست اورا آزاد بگزارد تا کمبودی را حس نکند.
بلند شد و ظرفش را در درون سینک گذاشت.
:فکر نکنم به مترو برسی.
سپند ناراضی اوهومی زیر لب زمزمه کرد.
:میرسونمت.
:نمیخواد.زحمت میشه برات!
دلخور برگشت سمتش:خوشت نمیاد دوستات منو ببین؟
متعجب به پدرش نگاه کرد:نه..منظورم این نبود.
:پس میرسونمت.نه هم نمیاری!
سپند به دور از چشم پدرش لبخند گشادی زد.در دلش قربان صدقه پدرش میرفت! از شخصیتش خیلی خوشش می آمد.محکمو با اراده و تا حدودی خشن!
بلند شدو به سمت سینک رفت.کنار پدرش که داشت ظروف های کثیف را درون ماشین ظرف شویی میکرد,ایستاد.
همانطور که دستش را میشست گفت:میگم بابا؟
شروین که تمام حواسش پی تمیز کردن ظرف ها و گذاشتن آنها به درون ماشین ظرف شویی بود گفت:هوم؟
:تا چندماه دیگه هم قد میشیما!
به سپند نگاه کرد.قدش به زور تا سر شانه هایش می آمد.پوزخند زدو به کارش مشغول شد.
در ماشین ظرف شویی را بستو به سمتش چرخید:هنوز دهنت بو شیر میده بچه..بکش کنار!
بعد نگاهش به پیرهنو شلوارش افتاد.
:این چیه پوشیدی؟
به سرتا پایش نگاه کرد:چشه تیپم؟
:از میدون جنگ این لباسو خریدی؟! چیه این پاره پوره ها؟!
:بابا؟تو که امروزی هستی..
:شلوار لی پاره دیده بودم لباس پاره رو..لا اله الله!.برو عوضش کن.
:گیر دادیا.
توپید:برو بهت میگم.
ترسیده یک قدم به عقب برداشت:باشه.دعواکه نداریم باهم!
ناراضی به سمت اتاقش رفت.میون پله ها بود که برگشت سمت پدرش و گفت:کسی بهت گفته چه قدر خشنی بابا؟
:آره.
خداروشکری زیر لب زمزمه کرد!
:انسولینمو بزار تو کیفم.ممکنه لازمم بشه.
شروین باشه ای گفتو به سمت جعبه کمک های اولیه رفت.همیشه ناراحت بود از این قضیه.دلش نمیخواست بلایی به سر پسرش بیاید.کاش پسرش سالم بود تا او باخیال راحت تنهایش بگذارد.
:به به..مهندس جوان!بالاخره تشریف آوردی.
کلافه از این استقبال گرم,کیفش را روی میز گذاشت:سلام.
بعد به ساعتش نگاه کرد:فقط سه دقیقه تاخیر داشتم!.درضمن..
حسام دستهایش را به نشانه تسلیم بالا آورد:فهمیدم! هم من جوونم و هم تو!
حسم اولین نفری بود که به لقب خشن را به او داد.ونفر دوم پسرش بود!
مثل همیشه نقشه های طراحی شده را روی میز کار مشترکشان گذاشت و بازشان کرد.به طراح های حسام نگاه کرد
:تمومشون کردی؟
:آره.همه اندازه ها دقیق.فقط مونده که یه سر بریم سر ساختمون!
بعد از این حرف به سمت پنجره بزرگی که در دفترشان بود . نصف شهر زیر پایشان بود رفت.
:فکر کنم قراره بارون بیاد.هوا تنگ ابره!
نگاه از نقشه های حسام گرفته و خیره اش شد.قرار بود بارا ببارد! هوا سرد بود! پسرش پلیور به تنش نبود.سردش میشد.تو راه برگشت چه گونه طاقت میاورد؟
حسام به سمت شروین برگشت.متوجه حالش شد که گفت:چیزی شده؟ حرف بدی زدم؟
آرام و دل نگران جواب داد:سپند..
حسام نیز نگران شد:سپند چی؟ اتفاقی قراره براش بیوفته؟
دستی به موهایش کشید:چرا یادم نبود بهش گوش زد کنم که لباس گرم بپوشه؟ پلیور تنش نبود.
حسام نفس راحتی کشید:فکر کردم چیشده.دیوونه…هی..کجایی؟..اگ ه خیلی نگرانشی برو خونه و پلیورشو براش ببر!
یک قدم نزدیکش شد و این بار با لحن آرام تری گفت:بچه که نیست که انقدر نگرانشی! خودش میفهمه که چه موقع کاپشن لازمه و چه موقع نیست.
:سربه هواست.نمیفهمه!
:انقدر دل نگرانیشی چرا زن نمیگیری؟! زن بگیر تا الااقل او حواسش به این چیزا باشه!
آرام خفه شویی زیر لب زمزمه کرد.سعی کرد بیخیال قضیه شود.سعی کرد به این بیندیشد که پسرش ساعات تفریح نیز در کلاس میماند و ظهر به دنبالش میرود.
:به کارمون برسیم! یکی از اندازه گیریهات با من فرق داره!
حسام تا خواست به سمتش برود زنگ موبایلش به صدا درآمد.ببخشیدی زیر لب زمزمه کردو از دفتر خارج شد.صدایش را شنید که به جای سلام گفتن,واژه عزیزم را به زبان آورد..میدانست که دارد با نامزدش حرف میزند.
بعضی اوقات تمام وجود میخواست که جای حسام باشد.یک زندگی آرام..به دور از نق نق های بچه و سرکوفت های فامیل و نصیحت های پدرو مادرش!.وبعضی اوقات میخواست فقط جای خودش باشد.باوجود پسرش و تمام سختی های دیگر!
باصدای تق در به خودش آمد.لبخند روی لب های حسام,نشانه راضی بودن بحث با نامزدش بود!
روبه رویش نشست:چته شروین؟!چرا انقدر امروز پکری و آروم؟
:نگران این ساختمونه ام.هنوز مونده تموم بشه و تو هم طراحیشو کامل نکردی و ازمنم کمک میخوای!
:انقدر به من دروغ نگو! من پسرت نیستم که بخوای با دروغات سرمو گرم کنی! نگران پسرتی که خدایی نکرده سرما نخوره؟ میدونی این نگرانی هات بعضی اوقات دردسرساز میشه؟
:همه رو میدونم..دست خودم نیست حسام.بچه امه! تاحالا پدر نشدی که بفهمی من چی میگم.
:وتو چه قدر زودپدر شدی!تو یک سال از من کوچیکتری ولی..!
کلافه پرید وسط حرفش:بسه..امروز میخوام سریع برم!نمیخوام سپند تو این سرما پیاده بره خونه!
حسام خسته از به نتیجه نرسیدن این بحث,سمت میزش رفت.درهمان حین گفت:راستی روژین سلام رسوند!
سلامت باشد را زیر لب زمزمه کردو در دل آهی کشی
نزدیک مدرسه پسرش ایستاد.به پسرهایی که کیف به دست از مدرسه خارج میشدند نگاه کرد.همه آنها کاپشن یا سویی شرت تنشان بود.جز پسرش!
برایش اهمیت نداشت که کسی پشت سر خود یا پسرش حرفی بزند.مهم پسرش بود که الان سردش شده بود!
دست چپش بروی پایش ضرب گرفته بود و چشمش مدام دنبال فرد آشنا میان انبوهی از پسرها میچرخید.
پیدایش نمیکرد.رفته رفته از جمعیت پسرها کم میشد و شروین هنوز به دنبال پیدا کردن پسرش بود.کاش صبح به او گفته بود که به دنبالش میاید.چه قدر بی فکر بود!
طاقت نیاورد و پیاده شد.دستی به موهایش کشیدو به سمت مدرسه پیش رفت.
باچشم دنبال پسرش گشت ولی باز بی نتیجه بود.رفته رفته نگرانی اش بیشتر میشد.چرا نبود؟
متصدی مدرسه را دید که کنار آبخوری ایستاده بود.تا دفتر راهش زیاد بود و دفتر نیز شلوغ!حوصله نگاه معلم ها و درگوشی حرف زدن هایشان را نداشت!
به سمت همان متصدی رفت.گلویش را صاف کرد تا متصدی متوجه حضورش بشود.
متصدی سرش را بالا آورد.بادیدن جوان روبه رویش گفت:چیه جوون؟
:ببخشید شما سپند ایرانمنش رو ندیدین؟
:برادرشی؟
نفسش را حرصی فوت کرد:دیدین یا ندیدن؟
:ندیدمش!چه طور مگه؟
خواست ملایمتر حرف بزند تا متصدی جواب درستی به او بدهد که صدایی مانعش شد.
:بابا؟
صدای به تعجب نشسته پسرش بود.برگشت سمتش تا مطمئن شود که خودش است!..خودش بود.لبخندی زدو رفت سمتش.
:چیزی شده بابا؟
:نه بابا جان.
:پس چرا اومدی دنبالم؟
به لباس نازکی که تنش بود نگاه کرد:خوبی؟
:آره خب!
:این چیه پوشیدی؟
سپند به اطراف نگاهی کرد و برگشت سمت پدرش:بابا؟
فهمید که جایش نیست.
:بریم.
هردوخواستن به سمت خیابان بروند که صدایی از پشت مانعشان شد.
:سلام پدر جوان!
هردو برگشتن سمت صدا.سپند عصبی نفسش را بیرون فرستاد.از این معلم یار متنفر بود.
ولی شروین لبخند زدو به سمتش رفت.بعد از دست دادن,احمدی گفت:چه خبر؟کم پیدایی؟
سپند حرصش میگرفت که معلمش با پدرش اینگونه حرف میزند.
رفت سمت پدرش و بدون توجه به معلمش گفت:سوییچو بده بابا.سردمه!
شروین تازه یادش آمده بود که برای چه به دنبالش رفته بود.سوییچ را داد و گفت:بخاری رو هم روشن کن.
سرش را چندبار تکان دادو به سمت ماشین رفت.
:حالش خوب نیست.
نگاه از رفتن پسرش گرفتو به احمدی خیره شد:چی؟
:سپندو میگم!
درآن لحظه حس کرد سراسر وجودش پراز خلأ است!هیچ حسی جز پوچی نداشت.نمیدانست چه بگوید.برای چه این حرفو زد؟آن هم یکدفعه ای؟
:اتفاقی افتاده؟
:حال جسمیشو نمیگم!منظورم روحی بود! کم به پسرت محل میزاری پدر جوان؟
نفسش را راحت بیرون فرستاد.دیوونه ای نثارش کرد.
خندید:فکری کردی الان میگم سرطان گرفته یا یه بیماری ناعلاج داره؟..مگه دکترم؟
:روان پزشکم نیستی!
:ولی بابام که هست!
:بیخیال پویش!میدونی که سپند ازت خوشش نمیاد!
شروع به راه رفتن کردن.احمد درحالی که یک دستش در جیب شلوارش بود گفت:چرا؟
:میگه خیلی کنه ای! منم بچگی ها بهت میگفتم کنه!یادت میاد؟
باز خندید:الحق که پسر خودته.
ولی شروین همچنان جدی بود:دیگه وقتی کنارمه بهم نگو پدر جوان!از این واژه خوشش نمیاد!
:لقبته رفیق!نمیتونم که ازش استفاده نکنم!
رسید به ماشینش:برو انقدر جلو شاگردات حرف بیخود نزن!درضمن منم از این به بعد از لقبت استفاده میکنم!
فرصت اعتراض را به پویش نداد:برو چهارچشم!نزار بلند بگم که سوژه بشه دست شاگردات!
پویش عینکش را درآورد!اما قبل از اینکه حرفی بزند,شروین باز گفت:برو دیگه.
سوار ماشین شد.هنوز دررا نبسته بود که پویش گفت:خیلی خشنی آقای پدر پیر!
:برو هشت چشم!
بااین حرف قه قه سپند بلند شد.بریده گفت:هش..ت..چش..م؟
وباز خندید.شروین با عشق به خنده پسرش نگاه کردو بدون توجه به حرصی که پویش میخورد دررا بست!تلافی بارقبل را درآورده بود و خوش حال بود از این کار!
چنددقیقه از حرکت گذشته بود و سپند هنوز داشت میخندید.
:ایول بابا.خیلی باحالی به خدا! ای کاش دوستام بودن..هشت چشم؟..چه سوژه ای بشه!
:نگفتم که بشه سوژه تو.
باز به قالب خشک و جدی اش برگشته بود.سپند که این چهره را دید فهمید نباید شوخی کند.لبخندش محو شد!
بعضی اوقات از داشتن چنین پدری ناراحت میشد.بعضی اوقات واقعا روی اعصابش بود.
باز صدایش را شنید:نشنوم به کسی بگی.فهمیدی؟
ناراضی و عصبانی گفت:بابا؟ بزار بگم دیگه.
:میگم نه, بگو چشم…خشن هم هستم!
کفری به چهره پدرش که جدیِ جدی بود نگاه کرد.چرا اینجوری بود؟ مگر چندسال داشت که انقدر خودش را مثل پیرمردها میگرفت؟
قطرات باران به شدت روی شیشه برخورد میکردن.شروین راضی بود که به دنبال پسرش آمده بود!
سپند از بحث خرج شد وکمی خودش را ازروی صندلی پایین کشیدو گفت:بگو چرا اومدی دنبالم!ترسیدی سرما بخورم.
شروین بدون حرف به راهش ادامه داد.دردل دعا میکرد آسمان رعدو برق نزند!
سپند که میدانست جوابی نمیشنود رویش را به سمت شیشه گرداند.
یک آن ترسید.برگشت سمت پدرش وبا همان لحن گفت:میگم بابا؟
:چیه؟
:رعدو برق نشه؟!
حال دورنی پسرش را درک میکرد.لحنش اینبار آرامو مهربان شد:نگران نباش.الان میرسیم خونه!
باهم وارد خانه شدن.خانه مثل همیشه غرق سکوت بود.
سپند از زمانی که به یاد داشت,خانه را اینگونه دیده بود.به دور از بوی خوش غذا و مادر مهربان! بعضی اوقات دلش میخواست جای دوستانش باشد!.به دوستانش پز مادرش با آن دستپخت فوق العاده اش را بدهد!.دلش عجیب هـ ـوس غذای خانگی را کرده بود!
دردل نفس عمقی کشید وپشت سر پدرش به سمت پله ها رفت.همیشه همین جور بود.هیچکدام حرفی نمیزدن.محیط خانه اشان بعضی اوقات خیلی سرد میشد.هر دو حرفی برای گفتن نداشتن.
به هال خانه که بر اثر تاریکی هوا,تاریک شده بود نگاه کرد!به خاطر وسواسی که پدرش به تمیزی داشت,خانه اشان همیشه مرتب و تمیز بود.و به خاطر این یک مورد دردل خدارا بارها شکر کرده بود.
پایش هنوز به پله اول نرسیده بود که احساس سرگیجه کرد.همان سرگیجه ای که بیشتر اوقات سراغش می آمد.
دیابت نوع یک!..دیابتی که بعضی از بچه های زیر 18 سال به آن مبتلا میشدن!وسپندهم جزهمان دسته از بچه ها بود!
میدانست که موقع ترزیقش هست.هیجان واسترس زیاد برایش خوب نبود.ممکن بود همان لحظه که امتحان دارد انسولین لازم شود یا بعد از آن!
از موقعی که سوار ماشین شده بود تا آن لحظه مدام احساس سرگیجه میکرد.ولی نمیخواست به آن توجهی کند.حالش از انسولین بهم میخورد.دوسالی میشد که دیابت گرفته و سه بار درهفته باید تزریق میکرد.
نمیخواست پدرش متوجه شود.آرام نرده سنگی را گفت و روی سرامیک های سردش نشست! از سردیش لرزی بر تنش نشست!
دست بر زیب کیفش برد و بازش کرد.
شروین با صدای آرام زیب به عقب نگاهی انداخت!سپند روی اولین پله نشسته و سرش پایین بود.
:چیزی شده سپند؟
نگران,پله هارا دوتا یکی پایین رفت.
سپند آرام و بی حال جواب داد:نه.
روبه رویش ایستاد.فهمید چه اتفاقی افتاده است.کیفش را روی زمین گذاشت و روی زمین زانو زد!دست برد سمت کیفش و گفت:دوروز پیش چه ساعتی تزریق کردی؟!
:تو مدرسه بودم.نزدیکای ساعت یکو ربع بود.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.ساعت دو ظهر بود!
:الان باید به من بگی؟
دستش را به زیر بغـ ـل پسرش گذاشتو بلندش کرد.درحالی که کیف سپند را بر دوشش میگذاشت کیف خودرا نیز برداشت.
سپند که به زور دستهای پدرش و همچنین تکیه بر نرده سرپا بود,بیحال گفت:همینجا تزریق کن!
:نمیشه.بریم.
به کمک پدرش از پله ها بالا رفت.
شروین هرچه قدر خشن و خشک و جدی بود,درمقابل پسرش نمیتواست از خود مقاومت نشان دهد.باید با او به نرمی و آرامش وهمچنین شوخ طبعی رفتار کند!.پسرش نیاز به محبت بیشتری داشت!
روی تخـ ـت خواباندش و دست به داخل کیف سپند برد.انسولین را بیرون آورد.شیشه انسولین که به علت سردی هوا هنوز سرد بود,را بیرون آورد.موادش را به داخل آمپول ریخت.چندبار ضربه به بدنه آمپول زد و هوایش را خالی کرد.
آستین لباس سپند را بالا زد.پنبه را نیز از توی کیفش بیرون آورد و بعد آغشته کردن به الـ ـکل روی پوست پسند مالید. وسرآمپول را یک ذره وارد پوست بازوی سپند کردو مواد آمپول را تزریق!
به چشمان خمـ ـار پسرش نگاه کرد:بهتری؟
سپند چندبار سرش را بالا وپایین آورد.دستش را برروی پیشانی اش گذاشت.باآنکه میدانست هیچ موقع قرار نیست از انسولین راحت شود گفت:کی از دست این انسولین راحت میشم؟!
شروین درحالی آمپول را در درون کیف مخصوصش قرار میداد گفت:خودت که میدونی!
آهی کشید:دکتر رازقی میگفت تا سن هجده سالگی!کی هجده سالم میشه؟!
لبخندی به این سوال پسرش زد:چیزی زیادی نمونده!
:خسته ام بابا..میخوام بخوابم.
اخم هایش درهم رفت:ناهارتو بخور بعد بخواب.
پتورا تا شانه اش بالا کشید:تا شما سفارش غذا میدی و اونا میارن,من یه چرت میزنم.
وبعد سرش را به زیر پتویش برد.خود شروین هم از این وضعیت ناراحتو ناراضی بود.میدانست پسرش عاشق غذاهای خانگی ست ولی کسی نبود که برایش بپزد!باید یه فکری برای وضع میکرد.
نگاهی به نقشه هایی که حسام طراحیشان کرده بود کرد.به نسبت خوب بود.
باید فردا یه سری به ساختمان درحال بازسازی میزد.
موبایلش را برداشت و بعداز رمز گشایی وارد لیست شد.
به اسم حسام ضربه زدو پیام فرستاد”سلام.نقشه هاتو دیدم..میتونی تو لپتابت رسمشون کنی.فقط سریع.فردا لازمشون دارم.”
باصدای تق تق کفشی که از پله ها به سرعت پایین می آمد,نگاه از گوشی گرفت.
سپند را شالو کلاه کرده دید:کجا به سلامتی؟
:میرم خونه دوستم.احسانو که میشناسی؟
با سر جواب بله را داد!احسان برادر حسام بود!
:واسه چی داری میری؟
:فردا امتحان زبان داریم!میخوام برم پیشش یکمی باد بگیرم!
باید یه فکری بر زبان خارجه پسرش میکرد.از بچگی میلنگید در این زمینه!
بلند شد:میرسونمت!
کلافه گفت:نمیخواد بابا.خونه اشون سر خیابونه.
:سرده!بارونم که هنوز بند نیومده!
به چترسیاهی که در دستش بود اشاره کرد:چتر که دارم.بزارم برم دیگه!
دلیل این همه اصراری که میخواست خودش برود را نمیدانست!با سر به در اشاره کرد و خود سرجایش نشست.
سپند لبخند دندان نمایی زد:مرسی بابا.زودی میام.فعلا!
وسریع از خانه خارج شد.
شروین آهی کشید از بیچارگی خودش و تنهایی پسرش!بعضی اوقات در تربیت پسرش کم می آورد.نمیتوانست هم کارهای بیرون را انجام دهد و هم به خانه اش برسد.از این زندگی تکراری خسته شده بود.حتی فرصت مسافرت رفتن هم نمیکرد!بااین حال به پسرش اجازه رفتن مسافرت های دوستانه اش را میداد!
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست.فکر کردن به این چیزها هیچ فایده ای برایش نداشت.جز حسرت خوردنو آه کشیدن!
فکرش را به سمت ناهار ظهر برد.باید یه فکری به این غذاها میکرد!اشتهای پسرش کم شده بود.وخود میدانست به خاطر غذاهای بیرونی ست!
باصدای موبایلش از فکر بیرون اومد.بااین فکر که حتما حسام ست,بدون نگاه کردن به اسموشماره جواب داد.
:سریع حرفتو بزن که حوصله اتو ندارم!
:سلام شروین جان!
از صدای مادرش جاخورد و سیخ نشست.صدایش را کمی صاف کرد:سلام مامان.شرمنده.فکر کردم حسامه!خوبین؟
صدای خنده ریز مادرش را شنید:عیبی نداره.منکه مثل همیشه عالیم!خودت خوبی؟نوه ام خوبه؟
:هم من خوبم و همم نوه اتون!سلام داره خدمتتون!
:سلامت باشه..دیدم تو و سپند قرار نیست زنگ بزنید,خودم دست به کار شدم!
:ببخشید مامان جان.کلی کار تو سرم ریخته و سپندم که مدرسه و امتحان داره.
:می دونم مادر.این روزا همه جوونا کار دارن.
:بابا خوبن؟
:آره.کنارم نشسته و میگه سلام برسونم.
سلامت باشنی گفتو به فکر فرو رفت.ناهار ظهر! بهتر نبود یه خدمت کار میگرفت تا هم به کارهای خانه اش برسد وهمم غذای خانگی درست کند؟
:کجایی مادر؟
:ببخشید.همین جام..میشه ازتون یه خواهش بکنم؟
:تو جون بخواه.کیه که نده!
:شرمنده ام نکنین!..راستش میخواستم..
به فکر پسرش افتاد.بهتر نبود اول با او مشورت میکردو بعد به مادرش میگفت؟
:چیزی شده شروین جان؟
:نه!خواهشم رو بعدا بهتون میگم!.کاری داشتین که زنگ زدین؟
:هم میخواستم احوال پرسی کنمو صداتو بشنوم و همم اینکه واسه پنجشنبه دعوتتون کنم که جفتتون بیاین خونه امون!
:حتما زحمت میدیم.
:شما دوتا رحمتین برای ما!
لبخندی برروی لبـ ـهای شروین نشست.چه خوب بود که پدر و مادری مهربان داشت!دلش برایشان یک ذره شده بودو رویش را نداشت که همین جوری به خانه اشان برود.حتما باید اورا دعوت میکردن!
:کاری نداری مادر؟
:نه مامان جان.مواظب خودتون باشین.
:توهم همین طور!خدافظ.
تماس را قطع کرد و به صفحه خاموش تلویزیونش خیره شد.دلش از این همه تنهایی و سکوت به تنگ آمده بود.این همه سکوت را دوست نداشت.
باید در اولین فرصت با سپند صحبت میکرد.
باصدای زنگ خانه اش,چشمانش را باز کرد.خانه تاریک تاریک بود.نمیدانست کجاست.هنوز تو خوابش بود.روی مبل نشست و دستی به صورتو موهایش کشید.
چه موقع خوابش برده بود که به یاد نداشت؟
باصدای دوباره زنگ در خانه,به زور از جایش بلند شد.دستی بر گردن دردناکش کشید.باچشمان نیمه باز به سمت آیفون که نور تصویر پشتش تا حدودی اطرافش را روشن کرده بود,رفت.
چهره سپند را دید و بدون جواب دادن دررا باز کرد!
چراغ خانه روشن کرده و وارد سرویس شد.
صدای سپند راشنید:بابا؟ چرا دررو باز نمیکردی؟ کجایی اصلا؟
هوله به دست بیرون آمد:اینجام.
:خواب بودی؟
اوهومی گفتو به سمت آشپزخانه رفت.به سپند که از پله ها بالا میرفت,نگاه کرد وگفت:بعداز تعویض لباست بیا پایین.کارت دارم.
:چه کاری؟
:میگم..سریع بیا پایین.
باشه ای زیر لب زمزمه کرد و وارد اتاقش شد.خسته بودو دلش خواب میخواست.ولی کنجکاو بود بداند پدرش چه کارش دارد!
از پله ها پایین آمد.پدرش روبه روی تلویزیون,همراه با یه سینی که دوفنجان چای در ان بود,روی مبل دونفره نشسته بود.
عجیب هـ ـوس کرده بود پدرش بغـ ـلش کند!ولی افسوس که میدانست شدنی نیست.
درست کنار پدرش نشست.شروین زیر چشمی نگاهش کردو خودش را کمی آن طرفتر کشید.
:این همه جا هست که بشینی و تو احد باید کنار من بشینی؟
:خب دلم میخواد کنارت بشینم.عیبه مگه؟ یکمی هم برو اون ورتر لهم کردی!
پوفی کشید.درحالی خودش را کنار میکشید گفت:چیکارت کنم که بچه خودمی!
سپند لبخندی زدو کمی خودش را عقب کشید:خب بگو کارتو.
:مامان جون زنگ زده بود.
وبعد از این حرف فنجانش را برداشت وبه لبش نزدیک کرد.
:واقعا؟ چیکار داشتن؟
:واسه پنجشنبه دعوتمون کرده!
چهره اش درهم رفت:نگفتن کیاهم هستن؟
:نه.
:کاش عمه اینا نباشن..حالو حوصله اشونو ندارم.
دست آزادش را روی شانه پسرش گذاشتو به سمت خودش کشوندش:اگه باشه ما کاری به کارشون نداریم.اوکی؟
سپند از این بغـ ـل نصفه و نیمه خوشش آمد:اوکی.
وفنجانش را برداشت:چه قدر بیرون سرده!یخ کردم رفتمواومدم!
:تقصیر خودته!
بعداز خوردن قهوه گفت:کارت همین بود؟
نفس عمقی کشید:خب نه! امروز درستو حسابی ناهار نخوردی!
:از غذا های بیرون متنفرم.
:میخوام باهات تو یه کاری مشورت کنم.
سپند منتظر به چشمان پدرش نگاه کرد.
:موافقی یه خدمتکار استخدام کنم؟
اخم کرد:واسه چی؟
:واسه اینکه هم ناهار خونگی بپزه و همم به امور خونه رسیدگی کنه.
:مگه من مُردم؟
متعجب به پسرش خیره شد:این چه حرفیه که میزنی؟دوراز جونت!
:دلم نمیخوام پای یه زن تو خونه امون وا بشه!
:نگران نباش..فکر اونجاشم کردم.
:آهان که بری یه آشپز مرد بیاری؟نمیترسی مرده یه چیزی باشه و وقتی من تنهام یه بلایی به سرم بیاره؟
شروین شروع کرد به خندیدن:چی باشه مثلا؟
سپند اما جدی بود:نخند بابا.
به چهره خشنو جدی پسرش نگاه کرد.قصد شوخی نداشت.لبخندش محو شد:ببین سپند,من به خاطر تو میخوامـ..
:نمیخوام.اگه به خاطر منه نمیخوام!
:اولا تو حرف من نپر.دوما چرا؟
آب دهانش را قورت داد:دلم نمیخواد کسی جمع دونفرمونو بهم بزنه!
دستی به سرپسرش کشسد:قرار نیست کسی بیاد و جمع مارو…
:چرا.اگه بخوای خدمتکار بیاری دیگه محیط خونه امون تغییر میکنه.خصوصا که خدمتکاره جوون باشه! من نمیخوام بابا.من عاشق غذای بیرونم.معده ام بهش عادت کرده.غذا خونگی بخورم تعجب میکنه و بیمارستانی میشم!..بابااذیتم نکن!
به چهره پسرش که پراز خواهش و تمنا بود نگاه کرد!چه میتوانست به او بگوید!به پسرش که میترسید پدرش هوایی شود و بخواهد زن بگیرد! پسرش چه افکاری در سرش داشت.
:باشه.نمیگرم.توهم باید قول بدی که غذای بیرونی رو کامل بخوری.
:قول میدم.تا ته تهش میخورم..فقط دیگه از این جور حرفا نزن!
دست روی صورت پسرش گذاشتو گفت:باشه باباجان.منم دوست ندارم خلوت دونفرمون رو کسی بهم بزنه.
سپند بااین حرف پدرش دلگرم شد وسرش را روس سیـ ـنه ستبر پدرش گذاشت.میدانست حرفای پدرش حرف ست!وقتی حرفی میزد پایش میماند!


منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
5 از 1 رای
بازدید : 823 بار بار دسته بندی : پدر جوان ، زهرا زارع تاريخ : ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

18 − پانزده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،