برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان هیپنوتیزم دانلود رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) فرمت کتاب هیپنوتیزم : PDF|APK|EPUB نام کتاب رمان : هیپنوتیزم نام نویسنده : SaRa.ShS حجم رمان هیپنوتیزم : ۵ مگابابت خلاصه داستان رمان هیپنوتیزم : داستان در مورد یه دختری به انیسا شیطون.مغرور و گاهی هم لجباز. انیسا رشتش مهندسی عمران و ترم اخری هستش که تو دانشگاه داره درس میخونه . استادشون برای پایان نامشون میگه باید روی یه طرح ساختمونی کار کنند و طرح هر ۱۰ نفری که بهتر شد به سفر پاریس میرن و نمره ی کامل پایان نامشون رو میگیرن . و برای اولین کارشون هم میتونن تو پاریس با شرکت Nko کار کنند . توی سفرشون اتفاق های زیادی میفته اما اتفاقی که زندگی انیسارو تغییر میده جانبش رییس شرکت Nko هستش که به چه قصدی وارد زندگی انیسا میشه و مسیر زندگی انیسا به کل عوض میشه. دانلود رمان جدید رمان جدید از SaRa.ShS هیپنوتیزم نام رمان:هیپنوتیزم نام نویسنده:SaRa.ShS ژانر:طنز.کلکلی مقدمه: من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است بیا ره توش برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است؟ نام رمان:هیپنوتیزم نام نویسنده:SaRa.ShS ژانر:طنز.کلکلی مقدمه: من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است بیا ره توش برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است؟ مامانم خنده ای کردو سری تکون داد و اتاقم رفت بیرون. منم چمدونم رو از کمد دیواری دراوردم و لباسام رو گذاشتم توش. دلم برای مامان و بابا و آزین خیلی تنگ میشد. ما از طرف دانشگاه روی یه طرح ساختمونی کار کردیم البته به چند گروه تقسیم شدیم و قرار شد طرح هر دونفری که تو گروه بهتر باشه از اون گروه انتخاب میشن و به پاریس میفرستنش.تو گروه ما منو روشنا انتخاب شدیم. روشنا دوست صمیمیمه و از دبستان باهاش دوستم. رفت و اومد خانوادگی هم با هم داریم. ترکیب بندی صورتش خیلی خوشگله. با چشمهای طوسی و پوست سفید و موهای بلند تا زانوهاش،که رنگشونم نسکافه ای بود. وضع مالیشونم توپ بود. باباش کارخونه داره و مامانش هم مزون داره.یه داداش بزرگتر از خودش داره به اسم رادین که ۲۷ سالشه و من باهاش خیلی صمیمی ام.مثل داداشه نداشتم میمونه و رابطمون هم خواهر و برادری. داشتم با خودم فکر میکردم که زنگ اس ام اس گوشیم منو از فکر بیرون اورد.گوشی و از رو میزم برداشتم که دیدم روشناست ، قبل از اینکه اس ام اسشو بخونم براش زدم: _چته بچه ، مگه کارو زندگی نداری این وقت شب اس میدی؟ حالا خوبه تازه ساعت ۸ شبه. به یه دقیقه نکشید که جواب داد: _خفه شو بچه پرو _خوبه یه ماه ازم بزرگتریا _تو بگو یه دقیقه ، بازم احترام واجب است _زر نزن بااااو ، فردا چه کاره ایم؟؟ _دوست عزیز منم دقیقا همین سوالو داشتم. کلا ما اگه یه روز کرم نریزیم روزمون شب نمیشه هاهاها.براش زدم: _نظرت چیه سر به سر اون ارزو بزاریم ؟؟ _پایتم ، چارپایتم ، افرین به اون مغز نخودیت که یه جا بدرد خورد. بعد از پیامش کرمام شروع به فعالیت کردن: _حالا خوبه مغز من به جا بدرد میخوره،مغز تو که هیچ جا بدرد نمیخوره. _خفه شو ، نکبت، حالا چی تو اون مخ پوکت میگذره؟ _میتونی فردا واسم از باغچتون سوسک بیاری ؟ _چیییییی؟سوسک؟من سوسکو از دور میبینم خارش میگیرم اونوقت از باغچمون واست بیارم _دختره ی لوس _خفه _چپه _اوکی ،چه کنیم دیگه ما که ته مرام و معرفتیم. میارم برات. _دمت جیییز بابا!!!! _حالا چه نقشه ای داری ؟ _اونو دیگه فردا میفهمی! _کوفت منو میذاری تو خماریییی _تو خودت خماری ....هاهاها _انیســـا!!! اخی من چقدر سر به سر این میزارم هی خباثتم گل میکنه. _جوونم فردا میبینمت خدایوشیج _زهرمار بای . دانلود رمان هیپنوتیزم . علامتی که رو گوشیم داشت هشدار میداد نشون دهنده ی این بود که شارژ گوشیم الاناس که تموم شه .سریع گوشیرو زدم شارژ دیدم مامان داره صدام میزنه سریع جواب دادم: _جااانم مامان؟ _بیا شام _اومدم مثل جت رفتم پایین دیدم بابا نشسته سرمیز و داره غذا میخوره گفتم: _سلام بر بابای خوشتیپم بابا که تا اونموقع مشغول غذا خوردن بود سرشو اورد بالا و گفت: _به به خوشگل بابایی بیا بشین ببینم رفتم پیشش نشستم و مامانم اومد و مشغول غذا خوردن شدیم.بعد از اینکه خوب سیر شدم به مامان گفتم: _خیلی خوشمزه بود واای خدا یعنی اخرین شبیه که دارم غذای شما رو میخورم. به مامان نگاه کردم که الانا بود که اشکش در بیاد . رفتم بغلش کردم و گفتم: _اااا مامانی من که قرار نیست بمیرم زود میرم و میام. بابا گفت: _اصلا قبول نمیشدیم نمیشدیا لحنش بیشتر بوی شوخی میداد منم گفتم: _ااا بـــابـــا _شوخی کردم عزیز بابا موفقیت تو ارزوی من و مامانته رفتم پیشش و با عشق ابراز احساست زیاد.من عاشقه این خانواده بودم یهو ازین ار پله ها اومد پایین و گفت: _اا بابایی منم ب*و*س موخااام اینارو با لحن لوسی گفت که منم بهش گفتم: _اه اه دختره ی لوس مگه بچه ای تو؟ _بتوچه _تو که هنوز یاد نگرفتی با بزرگترت درست صحبت کنی _برو بابـ... بابا که میدونست کل کل من و ازین به این زودیا تموم نمیشه گفت: _بیا ازین بابا و دستاشو از هم باز کرد که ازین اومد بغلش و باباهم گونه ی اونو بوسید.ازینم زبونشو واسم در اورد سریع خیز برداشتم سمتش که دوید اون میدویید من میدوییدم اصن یه وضعی بود. مامان و بابا هم که هی داشتن میخندیدن اخر سر من موفق شدم و گرفتمش هی دست و پا میزد که از بغلم بیاد بیرون منم نمیزاشتم. اخر سر بعد کلی تقلا موفق شد و از بغلم اومد بیرون فیگوری گرفت و گفت: _چی فکر کردی داداش؟فکر کردی ما از اوناشیم ؟مونده تا به ما برسی هه هه ای ام شااخ از خنده مرده بودم خیلی باحال اینارو میگفت . بعد خنده هام گفتم: _برو بچه پرو برو درستو بخون ایشی گفت و رفت تو اتاقش منم بعد از تشکر از مامان جونم رفتم تو اتاقم. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . اه چرا هی من عطسم میگیره ؟ سعی کردم مگس مزاحمو از خودم دور کنم اما مگه میشد . باز رفت تو دماغم این سری دیگه شاکی شدم و زدم روش اومد تو دستم گرفتمش اما چرا انقد سفت بود ؟لای یکی از چشامو باز کردم که یه پر سفید دیدم به اخرش رسیدم دیدم که... داد زدم : _ازیییییییییییییییین میکشمت ازین بیشعور داشت با یه پر دماغمو قلقلک میداد الانم دستشو گذاشته بود رو دلشو هر هر میخندید.با حرص پاشدمو دمپاییمو پرت کردم سمتش که جاخالی داد گفتم: _ای تور روحت ازین چته اول صبحی؟ _تو روح خودت بی ادب ساعت ۸ مگه دو ساعت دیگه پرواز نداری؟ با یاداوری پروازم جلدی پاشدم و رفتم حموم.تقریبا ۲۰ دقیقه تو حموم بودم بعدش اومدم بیرون موهامو با سشوار خشک کردم و رفتم که اماده بشم. یه شلوار طوسی کمرنگ پوشیدم که عموم از ایتالیا اورده بود.زیر مانتوم یه تاپ دوبنده سفید و مشکی پوشیدم و مانتوم رو هم بنفش سیر پوشیدم. یه شال طوسیم سرم کردم و موهامو از پشت ریختم بیرون.دستبند سفید و مشکیم رو انداختم و یه نگاهی به خودم تو ایینه کردم.چشمای ابی پوست سفید دماغ باریک لبای نسبتا قلوه ای و موهای قهوه ای روشن. همینجوری محو خودم بودم که با داد مامانم از جا پریدم: _انیساا دیر شد زود باش _باشه اومدم در اخر کیف بنفشمو ورداشتم و دویدم از اتاق بیرون با حسرت به پله هامون نگاه کردم و زیر لب گفتم: _خدا جون همین یه بار بعدشم سریع سر خوردم از پله ها پایین به امید اینکه مامان این صحنه رونبینه اما از شانس خوشگل من مامان دید و گفت: _انیسا تا کی میخوای انقدر شیطنت کنی؟کی میخوای خانوم شی ؟پس فردا که بری سره خونه زندگیتـ... _مامان جان سر این مسله بارها بحث شده و منم گفتم که ازدواج ن.م.ی.ک.ن.م اگه خانوم شدنم به ازداج کردنمه که هیچ وقت نمیخوام نمیخوام خانوم شم. بعدشم سریع رفتم پایین مامان برام یه قران گذاشته بود که از زیرش رد شدم .مامانو بوسیدم بعدش نوبت بابا شد که گفت: _انیسای بابا مثل همیشه سر بلندم کن میخوام وقتی ببینمت که یه خانوم مهندس شده باشیو بشی افتخار من و مادرت. _قول میدم بابا بعدش ازین اومد پیشم و گفت : _اونجا رفتی برو یه شووری تور کن که از ترشیدگی در بیای. _دختره ی بی حیا خجالت نمیکشی _ای بابا واسه من تور کن خب؟ بعد یه چشمکی زد و گفت: _بد میگم؟ یدونه زدم پس کلش و بعد از اینکه از اونم خداحافظی کردم قرانو بوسیدم و از زیرش رد شدم. مامان اینا قرار بود نیم ساعت دیگه بیان فرودگاه سریع ازشون خداحافظی کردم .اژانس جلوی در بود.چمدونارو گذاشتم پشت و نشستم تو ماشینو هنذفریمو دراوردمو زدم به گوشیم رفتم تو لیست اهنگا و رو اهنگ بالا و پلی کردم وقتی بی تابی تنهایی میاد شبام حس اشنایی میخواد با یه شعر تازه دوباره جون میگیرم دنیا بام نسازه میخونم اروم میگیرم با تموم مشکلاتم اینجوری کنار میام همه دنیا زیر پامه گم میمونم چی میخوام بالای بالا انگار رو ابرا حسی که دارم بهترین حس دنیا بالای بالا انگار رو ابرا حسی که دارم بهترین حس دنیا قلبم تو مشتم حالا همینجا حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا قلبم تو مشتم حالا همینجا حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا اینجا کنار ماه و ستاره دور از زمینیم و دل دیگه غم نداره با یه شعر تازه دل ها بیقراره دیگه فرقی نداره فردا چی بیاره حالا بیا بالا با ما بالای بالا بهترین حس دنیا بالای بالا جای منوتو اینجاس این بالا رو ابرا غما دیگه دورن ا خورشید کنارمه بهترین حسـ دنیا (بالا_تهی و سامی) با صدای داد راننده سریع هنذفریمو از گوشم دراوردم و با گوشیم گذاشتم تو کیفم و رو به راننده گفتم: _بله اقا؟ _خانوم رسیدیم پیاده نمیشید؟ سریع بعد از دادن پول اژانس از ماشین اومدم بیرون.چمدونمو از صندوق عقب برداشتم و رفتم تو فرودگاه.تا پامو گذاشتم تو فرودگاه صدای جیغ روشنا اومد: _بیشعور چرا انقد دیر اومدی _ب تو چ بچه پرو برو انور ببینم کیا اومدن _همه بجز دوست عزیزت ابرویی بالا انداختم و گفتم: _ارزو...نگو من که از دوریش خوابم نمیبره اینو گفتم و غش غش خندیدم.اونم خندید و رفت چمدونمو بزاره.شروع کردم به انالیز کردن بچه ها خوب میبینم ک همه هستن. پریا.فرید.نریمان.شکیبا.شهیاد.علیرضا و .... بـه بـه سیر ابی جونم که اینجاست .ببین چ کرده یه شلوار لی پوشیده بود با یه تیشرت سفید و ی کفش ورنی سفید شیک عینک برندشم بالای سرش گذاشته بود.از حق نگذریم عجب جیگریه. وجدان:دختره ی بی حیا گمشو سرتو بنداز زیر _تو خفه شو وجدان عزیز همون موقع ارزو جونم اومد و لبخندی از نشانه ی خباثت روی لب من و روشنا نقش بست. رفتم پیش روشنا و تو گوشش گفتم: _سوسکارو اوردی؟ یه جعبه ای بهم داد و گفت سوسکارو تو اون گذاشته خب شروع کردم به انالیز ارزو.یه کلاه بافتنی سرش بود اخه من میگم اسکوله میگید نه!تو تابستون کلاه بافتنی گذاشته سرش همون لحظه از جاش بلند شد و کلاشو دراورد و به سمت دستشویی حرکت کرد. با یه لبخندی که از خودم بعید بود به سمت کلاش و کیفش رفتم.به بقیه ی بچه ها نگاه کردم که دیدم هیچکی حواسش نیست. به به چ نقشه ای کشیدم مو لا درزش نمیره هاهاها در جعبه رو باز کردم و کلارو هم تو یکی دگ از دستام گرفتم. شروع کردم به دونه دونه ریختن سوسکا تو کلاه.ن با ترسی ن با چیزی زیپ کیفشو باز کردم و کیف پولشو دراوردم بیرون یه ذره هم تو اون ریختم خب دگ حله اول اینکه سلام میکنم به همه ی دوستای عزیزم و شرمنده ام از اینکه تو یه مدتی نبودم. وقتی نگاه دانلود …… شد من دستم به جایی بند نبود و خلاصه که نتونستم تو این چند هفته واستون پست بزارم ولی امشب با پستای تپل از خجالتتون در میام. ایشالا که دوست داشته باشید. *** ۵ دقیقه ای گذشت تا از دستشویی بیرون اومد.خواست کلاشو بزاره سرش که به چیز قهوه ای رنگ از تو کلاش اومد بیرون و افتاد رو صورتش. تا دو دقیقه تو شک بود بعدش چنان جیغی کشید که کلع فرودگاه رفت هوا بعدشم غش کرد. من ک مرده بودم از خنده شکیبا دویید سمت بوفه ی فرودگاه تا یه چیزی برای این ارزو بخره بده بخوره. دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از توکیفم اوردمش بیرون ، صورت مهربون مامانم رو گوشیم خودنمایی میکرد. جواب دادم و گفت که تا ۵ دقیقه دیگه میرسن. ساعتای ۹ و ربع بود که رسیدن البته نه تنها مامان و بابا بلکه کل فامیل. عموهام،عمم،داییام،خاله هام.اصن یه وضعی بود نصفه فرودگاهو ما پر کرده بودیم :-D مامانم گریه میکردو من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بهش بگم زودی میرم و میام. _خدا پشت وپناهت مادر با صدای شهاب(پسرداییم)برگشتم و از حرفش زدم زیر خنده اینارو با لحن دخترونه ای گفت که هر کسی که اونجا بود از خنده روده بر شده بود. خواهرش(شیدا)گفت: _آنی زود بیا دلم برات تنگ میشه. _زود زود میام بعد ابراز احساست زیاد و رفتم سراغ عمه فروغم تک عمه ی من و بهترین عمه ی دنیا. اونم بغلم کردم که گفت: _امید زندگیه من،زود برگرد مواظب خودتم باش. _چشم عمه ی خوشگله من تو این حالو هوا بودیم که با صدای جیغ مامان از جا پریدم: _وااااای پریوش برگشتم اا مامانو نگاه کنم که خودش زودتر گفت: _انیسااا... انیسا بیا اینجا رفتم جلوتر و به اون خانومه که اسمش پریوش بود سلام کردم.با مهربونی جوابمو داد: _سلام عزیز دلم ، ماشالا چه خانومی تو لبخندی زدم و گفتم: _لطف دارید و بعد رو به مامان گفتم: _همدیگرو میشناسید؟ به جای مامان همون خانومه پرویش گفت: _اره عزیزم منو مامانت دوستای قدیمی ایم بعد به مامان گفت: _وای نگار نمیدونی بعد از کنکور چقدر گشتم تا پیدات کنم ولی خونتونو که عوض کردید شماره ی گوشیتم گم کرده بودم.تا اینکه امروز برای بدرقه ی پسرم برسام اومدم وتورو اینجا دیدم. _ای جاانم...برسام بزرگ شده پس حالا کجاس؟ _اینجاس دیگه دارن از طرف دانشگاه میرن پاریس فکر کردم گوشام درست نمیشنوه ....رو به پریوش کردم و گفتم: _ینی برسام... _اره عزیزم پسر منه ینی خوش شانسی بیشتر از این؟خداجون مرسی که انقدر منو دوست داری همیشه لطف و محبتات شاملم میشه. ای خدااااا من اینو تو دانشگاه به زور تحمل میکنم اونوقت از این به بعد باید دایما خونه هم باشیم .من میدونم اخلاق مامانمو دیگه!!!اگه الان نگفت باید بیای خونمونـ... ن رو کامل نگفته بودم که صدای مامان بلند شد: _پریوش باید یه روز بیای خونمون تا یه دل سیر باهات حرف بزنم. ایناها دیدید!!!من کلا حس شیشم دارم پریوش لبخندی زد و همون موقع از بلندگوی فرودگاه اعلام کردن که وقت پروازه برای اخرین بار از همه ی فامیلا خداحافظی کردم و رسیدم به ازین و گفتم: . دانلود رمان هیپنوتیزم . _خواهر کوچولو ی من گریه نکن فدات شم باهم حرف میزنم دیگه! خودشو پرت کرد تو بغلم و گفت: _انیسا مراقب خودت باش دلم برات تنگ میشه لبخندی به چشمای بارونی سبزش زدم و در کمال تعجبم دیدم برسام داره با مامان حرف میزنه و سرشو تکون میده.مامانم بغلش کرد و بابا چیزی در گوشش گفت که اونم در جواب به بابا گفت: _چشم مراقبشم! مراقب کییییییی؟؟؟؟نکنه مراقبه من؟؟؟؟؟؟وایییییییی نه بیخیال!!!!!!!!یکی باید از خودش مراقبت کنه بوزینهه دوباره صدای بلندگوی فرودگاه بلند شدهول شدم و سریع از مامان بابای روشنا هم خداحافظی کردم و دست روشنا رو گرفتم و کشیدم دنبال خودم. تو لحظه ی اخر برگشتم و صورت اشکی مامانو دیدم طاقت نیاوردمو سرمو برگردوندم. وقتی نشستیم تو هواپیما روشنا گفت: _الهی بمیرم من طاقت دوریشونو ندارم _منم بعد سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم: _روشنا رسیدیم منو بیدار کن _باشه *** _اخیشـ چه هتل خوبیه _اوهوم خیلی خوبه _خدا خیرشون بده باز یه هتل درست و حسابی مارو اوردن _نه توروخدا همینکارم نمیکردن بازم کمه در مقابل اون همه طرح های خوشگل ما _اعتماد به شومینه شونه ای بالا انداختم و گفتم: _بتوچه _تربچه _خونت کجاس؟ _تو باغچه _چی میخوری؟ _کلوچه بعدش هر هر خندیدم و روشنا با حرص بالشت رو تختو پرت کرد سمتم که البته جاخالی دادم. شروع کردم به انالیز کردن هتل . تو هر واحد باید دونفر میرفتن که من و روشنا طبق معمول با هم بودیم. ست هر واحد یه رنگ بود که منو روشنا هم زرنگی کردیمو قشنگ ترین واحدو انتخاب کردیم. اتاق ما دو تا اتاق داشت که تو هر کدوم یه تخت و کمد و میز بود.تو هال یه ال سی دیه کوچولو داشت.یه اشپزخونه کوچولو موچولو هم داشت که کابینتاش سبز پسته ای بودن یه ست مبل راحتی هم داشت که رنگش سبز پسته ای و بنفش بود .یه ساعت دیواری شکلاتی رنگم بالای ستون اشپزخونه بود. دست از دید زدن خونه برداشتم و چمدونو گذاشتم تو اتاقم.چمدونو که باز کردم کفم برید مامان تا اونجایی که تونسته بود تو کیفم مواد غذایی گذاشته بود و زیرشم لباسام بود. انواع مواد غذایی:ماکارونی . گوشت .برنج.سبزی.مرغ.گوشت چرخ کرده.گوشت خورشتی .پودرشیرکاکایو... اصن همه چی انگاه اینجا نمیتونم بخرم که تا خرخره پر کرده وللش کاره من راحت تر میشه و دگ نیازی به خرید نیست. اول اونارو برداشتم و گذاشتم تو اشپزخونه بعد لباسامو گذاشتم تو کمد صورتی سفیدم. حسابی خسته بودم رفتم حموم تا ابی به این بدن بزنم _سلاااام خوبید؟چطوری خوشحالـ میشم با نقداتون بهم انرژی بدید خب بریم که داشته باشیم این قسمتو *** _اخیش خستگیم در رفت روشنا نیشخندی زد و گف: _خوب عزیزم با کی بودی؟ با گیجی نگاش کردم که گفت: _اسکول حمومو میگم دیگه جیغی کشیدم و گفتم: _روشنـــــا _تاریکـا _هر هر رو اب بخندی منحرف _حالا توبگو من قول میدم به کسی نگم _روشی میکشمت الهی سیاه بخت شی _الهی کور شی _الهی لال شی _فلج شی نتونی راه بری _دست و پاتو بهم گره بزنن بخوری زمین گوشیم زنگ زد و این اجازه رو به روشنا نداد که جوابمو بده . دیدم مامانه با عشق جواب دادم: _جونم مامانم _سلام عشق مامان _سلام مامانی چطوری؟خوبی؟بدون من خوش میگذره؟ صدای ازین از اونور اومد که میگفت: _اره خدایی خیلی حال میده زودتر میرفتی _زهرمار چه خوش گذشته بهش مامان از بحث منو ازین خندش گرفته بود: _شوخی میکنه عزیزم بگو ببینم اونجا همه چی خوبه؟ _اره مامانم همه چی خوبه یکم دیگه با مامان حرف زدم و بعد اینکه قطع کردم روشی گفت: _انیسا پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفته _کفگیر بده همش بزنم _کوفت پاشو اماده شو _خب حالا یه شلوار سفید با یه بولیز استین کوتاه سورخابی پوشیدم.موهامو بافتم وساعتمو دستم کردم و در اخر صندل سورخابیمو پوشیدم. بابام سفارش داده بود که یه ماشین برام تو پارکینگ بزارن تا پامونو گذاشتم تو پارکینگ روشنا سوتی زد وگفت: _جووونم بوگاتی ایول به عمو خنده ای کردم و سوار ماشین شدیم. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . جلوی در پاساژ که رسیدیم روشی گفت: _فعلا نرو تو وایسا! _واسه چی منتظره کسی هستی مگه _اره متظرهـ... بعد بقیه حرفشو خورد و گفت: _اوناهاش بچه ها اومدن _بچه ها؟ _اره دیگه قرار شدد نریمان و برسام و شهیاد و شکیبا هم بیان صورتم و جمع کردم وگفتم: _این این تحفه هم که میاد _کی؟؟؟ _برسام _اه خفه شو حالا یه نیم ساعت میخوایم خرید کنیم دیگه نترس بد نمیگذره چشم غره ای بهش رفتم و با نزدیک شدن اونا به ما ساکت شدم. منو روشنا تا چشممون به شکیبا خورد شر بازیو شروع کردیم.از دبیرستان با شکیبا دوستیم خیلی دختره خوبیه ولی فقط بدیش اینه که زیادی احساسیه. الانم چند ماهی میشه که عاشق شهیاده ولی شهیاد اصن بهش محل نمیده.بیچاره شکیبا!!!! من که عمرا یه روزی عاشق بشم...فک کنم میشه کرکره خنده. یه صدایی توی گوشم گفت: _بهتره بری تو پاساژ بجای اینکه بری تو فکر و مارو علافه خودت کنی بچه!!!!! برگشتم و سیر ابیو پشت سرم دیدم.یه چشم غره ی توپی بهش رفتم و وارد پاساژ شدم. متنفر بودم از اینکه کسی بهم بگه بچه اخه من کجام بچس!نه به قدو قوارم میخوره نه به سنم. واسه اولین بار وجدانم حرف راست زد: _خودش نره غوله تو حسرت بچه بودن مونده عزیزم.تو حرص نخور. _قربون دهنت که برای اولین بار یه زر درست و حسابی زدی. بعد از یه کم گشتن تو پاساژ با روشنا و شکیبا تصمیم گرفتیم یه ذره کرم بریزیم.میرفتیم توی مغازه ها و از اونجا که شکیبا ترکیش عالیه به زبون ترکی حرف میزد و اون بیچاره ها هم متوجه نمیشدن شکیبا چی میگه اخرسرم به انگلیسی تشکر میکردو از مغازه میرفتیم بیرون.نریمان و شهیادم از زور خنده سرخ شده بودن اما برسام یا اخم میکرد یا کلا هیچ عکس العملی نشون نمیداد. یه جا که رفتیم تو مغازه به فارسی سلام کردیم و اون بدبختاهم هاج و واج به ما نگاه میکردن. شکیبا گفت: _نتجه سن ؟(حال شما چطوره؟) از اونجا که منم از صدقه سری شکیبا یه چیزایی بلد بودم رفتم جلوی رگال لباسا وایسادمو هر لباسیو که میدیدم میگفتم: _وا گویچک(چه خوشگله) حالا یه فروشندش هی میگفت: _what? _our lady not speak persian. بیچاره ها فکر کردن داریم فارسی حرف میزنیم. یکی دیگه از فروشنده ها گفت: _mrs wrong? به روشی نگاه کردم که الانا بود از خنده نصف بشه .رو به فروشنده سومیه کردم و گفتم: _No,sorry.good bye و دست شکیبا و روشنا رو کشیدم و اومدیم بیرون.تا پامونو از مغازه گذاشتیم بیرون منفجر شدیم.علاوه بر ما شهیاد و نریمان هم خندیدند که دیدم برسامم هم یه کوچولو خندید بعد دوباره اخم رو جایگزین خندش کرد.گفتم: _اه اه ،پسره ب گوشت تلخ،انگار میمیره بخنده من اروم گفتم ولی مثل اینکه اون شنید : _شنیدما! _گفتم که بشنوی.و بعد پشت چشمی نازک کردم و از پاساژ رفتیم بیرون. بعد به پیشنهاد نریمان رفتیم یه بستنی ایتالیایی توپ خوردیم و برگشتیم هتل. *** الان تقریبا ۴ روزه که تو هتلیم و امروز قراره بریم معروف ترین شرکت معماری پاریس nko (دوستان عزیز همچین شرکتی تو پاریس وجود نداره این ساخته ی ذهن نویسندست.) یه تیپ خوشگل زدم بلاخره قراره از امروز بشم خانوم مهندس.وجدان: _اوهوع،بابا خانوم مهندس _کی میشه من کلا تورو تو زندگیم نبینم ؟ _هیچ وقت عزیزم سگ محلش کردم.جلوی در شرکت که رسیدیم روشی گفت: _ایول بابا عجب شرکتیه من باید از همین الان رئیسشو تور کنم. _زهر مار ،تو تورشم بکنی از دست توعه خل و چل فرار میکنه. ایشی کرد و گفت: _دلشم بخواد،دختر به این نازی ادای عق زدن دراوردم و گفتم: _خودشیفته جان دیر شد بدو بریم تو. وقتی رفتیم تو دیدیم همه اومدن به ترتیب:علیرضا،برسام،شهیاد،شکیبا،ارزو،پریا،فرید،نریمان...فقط ما دیر اومده بودیم.با همه دست دادمو احوال پرسی کردم بجز برسام کلا من با این بچه لجم.وجدان: _این کجاش بچس با اون هیکلش! به حرف خودم خندیدم و برسام که خنده ی نخودی منو دید اخم کرد.چیییش فکر کرده دارم به این میخندم. هه،خوشه هااا!رو صندلیای انتظار نشسته بودیم که منشی گفت: _بفرمایید،داخل اتاق ،اقای رشیدی منتظرتون هستند. هممون رفتیم تو اتاق که به احترام ما پاشد و سلام کرد.ینی وقتی دیدمش کپ کردم .این بود رئیس؟اصن میشد بهش گفت رئیس؟بخدا زوری ۲۶،۲۷ سالش بود.با هممون دست داد و اظهار خوشبختی کرد به من که رسید گفت: _سلام خانوم زیبا،خوشبختم از دیدنتون منو میگی دهنم عین غارعلی صدر باز شده بود به هیچ کدوم از دخترا اینو نگفته بود. بزور دهنمو بستم و سعی کردم تعجبو تو صدای نشون ندم: _ممنون اقای رشیدی لبخندی زد و همرو دعوت به نشستن کرد.جالبیش این بود که این اق رئیس ایرانی بود و اسمشم فرهاد رشیدی بود.بعد اینکه فرم های استخدام رو پر کردیم گفت: _امیدوارم طرح هایی که بهتون میدم رو به نحوه احسنت برام تحویل بیارین. شهیاد گفت: _مطمئن باشید از همکاری با ما پشیمون نمیشید. رشیدی سری تکون داد و گفت: _امیدوارم ،روی همتون حساب میکنم ایییششش بایدم امیدوار باشی.بعدش ظرف شکلاتی که روی میزش بود رو تعارف کرد ما هم برداشتیم و تشکر کردیم. یه ذره دیگه با هم حرف زدیم که گفت فردا سره ساختمون باشید و وقتی ساعتشو مشخص کرد همه پاشدیم که بریم بعد خداحافظی و اینا من اخرین نفری بودم که از اتاق خارج شدم.قبل بیرون رفتنم گفت: _آنیسا...انیسا خانوم... برگشتم و گفتم: _بله؟ _یه لحظه صبر کنید _بفرمایید . دانلود رمان هیپنوتیزم . تعجب کردم که چیکارم داشت!ولی خودمو از تک و تا ننداختم و منتظر موندم تا ببینم چی میگه. _من...میتونم شمارتونو داشته باشم ؟ وا شمارمو که تو فرم داده بودم. _شمارم تو فرم هست ،ولی برای چی؟ _اومممم،خب شاید لازم شد! _در چه مورد؟ _واسه ی کار اگه مشکلی پیش اومد _میتونید به بچه های دیگه هم زنگ بزنید _نه خب من میخوام شماره ی شمارو داشته باشم. _اقای رشیدی میتونید از شمارمو از فرم بردارید. معلوم بود که از حاظر جوابی من حسابی جا خورده.با عصبانیت گفت: _ینی من انقدر بیکارم که بشینم دونه دونه فرما رو بگردم تا شمارتونو پیدا کنم؟ با خونسردی گفتم: _اینطور به نظر میاد و در ادامه گفتم: _روز خوش و از اتاق خارج شدم.والا پسره ی اسکول چی فکر کرده در مورد من که میخواد مخ زنی کنه. همه بچه ها جلوی در شرکت وایستاده بودن همون موقع که رسیدم برسام گفت: _صلواات بفرستید،زیر لفظی میخواستی تا بیای؟ کثاااافتتتت!!!به تو چه اخه سیر ابی!!!بوزینه!!!!شفتالوو _اونش به تو ربطی نداره !هر وقت گفتن جسد خودتو بنداز وسط! و بعد یه پوزخند زدم ،خون خونشو میخورد. با عصبانیت رفت سوار ماشین خودش شد و به بچه ها هم گفت که سوار شن.که البته فقط ارزو و علیرضا و نریمان و فرید و شهیاد تو ماشین اون نشستن. و شکیبا و پریا و روشنا هم اومدن تو ماشین من.میخواستم جمعمون دخترونه باشه که البته خاک بر سر ارزو رفت تو ماشینی که ۵ تا پسر توش بودن. چجوریی جا میشن. هاهاها برای عوض شدن روحیمون پریا پیشنهاد داد بریم شهر بازی. عجب شهر بازی ای بود به ارم گفته بود زکی! اول رفتیم سوار ترنش شدیم.چهار تامون از ترس رو به موت بودیم و از اول تا اخرشم فقط جیغ میکشیدیم. بعد از اینکه اون وسیله ی لعنتی وایستاد روشنا گفت: _بچه ها بیاید یبار دیگه بریم ترسمون بریزه با اینکه اونموقع سکته کرده بودم ولی بازم موافقت کردم پریا هم موافق بود ولی شکیبا نیومد.خلاصه دوباره سه تایی رفتیم و دوباره همون جیغای کر کننده و فحش به اموات کسی که این وسیله رو ساخته. انقد جیغ کشیدیم که دیگه نفهمیدیم کی وایستاد.بلاخره پیاده شدیم و رفتیم پیش شکیبا.شکیبا نگاهی به صورتامون که رنگ گچ شده بود انداخت و گفت: _نگاه کن توروخدا ،مگه خر مغزتونو گاز زد که دوباره سوار شدید؟ دستامو زدم به هم و گفتم: _همینش میچسبه! شکیبا سری از روی تاسف تکون داد و این سری تصمیم گرفتیم بریم ماشین سواری.این سری خیلی بهمون خوش گذشت.رو دوسه نفر زوم کرده بودیم هی میزدیم بهشون.ای میخندیدیم ای میخندیدیم. با خوشحالی خواستم بزنم به اون دوسه نفر که یکی از عقب زد بهم برگشتم ببینم کار کدوم خری بوده که دیدم سیرابی جونه.تازه دوزاری دستم اومد دنده عقب گرفتم و با یه قدرت کوبنده زدم بهش.خواست دوباره تلافی کنه که همون موقع وقت تموم شد!با خوشحالی از ماشین پیاده شدم که برسام گفت: _تلافی امروزو سرت در میارم جوجه _ارزو بر برسام عیب نیست _مطمئنی؟ _بعله،پس چی؟ _هیچی فقط مواظب باش باد نبرتت ،جوجه ای زهر مار و جوجه درد و کوفت ،سر تخته بشورنت الهی،کثاافت،الاغ،گاو الحق که اسم سیر ابی برازندشه. _اونش به تو ربطی نداره،اقای فوضول _من فوضولم اره؟ _اره دیگه به کار همه کار داری _به کار همه که نه ،ولی به کار رقیبم کار دارم. با تعجب گفتم: _رقیب؟ _بعله،مطمئن باش از همین الان طرح بهتر مال منه. تازه فهمیدم منظورش از رقیب چیه. _زیادی امیدواری! _امیدوار بودن بد نیست ناامید بودن بده _ولی مطمئن باش که برای تو ناامیدی بهتره چون از همین الان خودتو بازنده بدون. _من برنده ام،جوجه خانوم _جوجه عمته خنده ای کرد و گفت : _متاسفانه ، عمه ندارم. _اره جون عمت _حرص نخور،جوجه خانوم پسته بخور با شیطنت گفتم: _نه دیگه پسته گرونه _میخوای برات بخرم ؟ _نچ تو واسه خودت بخر _ا چرا مگه دوست نداری؟ _دوست که دارم ولی اسمش از دهن تو خارج میشه همه ی سلولای بدنم دچار خارش میشن. توقع داشتم با حرص موبایل تو دستشو بکوبه تو سرم ولی با بیخیالی گفت: _لطف داری! قری به چشام دادم و گفتم: _خب دیگه زیادی وقتبا ارزشمو با صحبت کردن با تو هدر دادم،خدایوشیج و منتظر جوابی از اون نشدم او به سرعت از شهربازی خارج و به سمت ماشین رفتم و سوارش شدم. ۵ دقیقه بعد روشی و پری و شکیب اومدن از شهر بازی بیرون.پریا تا تو ماشین نشست گفت: _واای چقدر حال داد دم خودم گرم با این پیشنهاد دادنم. همه زدیم زیر خنده بعد خنده هامون و کردم گفتم: _بچه ها پسرا کی اومدن؟ شکیبا گفت: _وقتی از شرکت اومدیم بیرون اوناهم پشت سرمون اومدن ما نفهمیدیم تا رسیدن اینجا. سه تایی اهانی کردیم و روشی گفت: _انی،چرا تو زود اومدی بیرون؟ _هیچی بابا یه ضره این سیر ابی رو اعصابم یورتمه سواری کرد. بعد سعی کردم بحثو عوض کنم و گفتم: _بچه ها من خیلی خوابم میاد بریم هتل؟ همه با سر موافقت کردن و من گفتم: _پیش به سوی هتل وقتی به هتل رسیدیم عین جنازه رو تخت ولو شدم و روشی که منو دید خندید و گفت: _حالا خوبه فقط رفتیم شرکت از فردا که بخوایم بریم سر ساختمون چیکار میخوای بکنی ؟ با بیحالی گفتم: _تورو جون ننت ،بزار بکپم _خب بابا سگ نشو،تو که به خرس گفتی تو برو من جات شیفت وایمیسم زیر لب گفتم خرس خودتی و به خواب عمیقی فرو رفتم غافل از اینکه فردا قراره چه بلایی سرم بیاد. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . _لیدی در کجا سیر میکنید؟ از فکر اومدم بیرون و برگشتم و این رشیدی سیریش رو پشت سرم دیدم.رو بهش گفتم: _بله؟ _هیچی عزیزم خواستم ببینم به چی فکر میکنی ؟ نه دیگه این واقعا داره از حد خودش فراتر میره دیگه باید جلوشو گرفت. _اقای رشیدی لطفا حد خودتونو بدونید!لزومی نمیبینم که از فکرهایی که میکنم واسه شما توضیح بدم. با دستپاچگی گفت: _اوه،من شرمنده ام که تورو ناراحت کردم عزیزم برو به کارت برس _باشه،اقای رشیدی و روی اقای رشیدی تاکید کردم. خدااجون رئیس شرکت جوون تر از این سراغ نداشتی مگه؟به احتمال زیاد با پول باباجونش اومده. داشتم تو ساختمون قدم میزدم جلوم یه سکو بود که جلوی اون کاملا باز بود و اگه کسی ازش میفتاد پایین مرگش حتمی بود همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که به لحظه نفهمیدم چی شد پام گیر کرد به سکوعه جلو و سکندری خوردم و پرت شدم پایین ولی دستمو به لبه ی سکو بند کردم و جیغ ماوراء بنفشی کشیدم که همه ی بچه ها جمع شدن تو اون طبقه... اشک از چشمام گوله گوله میومد پایین ، دوست نداشتم بمیرم... دستم اروم اروم شل شدو... برسام: نیم ساعته به فرشته کوچولویی زل زدم که همه ی دلمو برده بود.کی فکرشو میکرد برسام پسر غد و مغروره خانواده ی بزرگ مهر عاشق یه دختر شده باشه. یه مشت تو دیوار کوبیدم نمیدونی با من چیکار کردی لعنتی! وقتی انیسا پرت شد پایین داشتم جون میداد... صدای فریاد پرستار اومد: _دکتر،دکتررر نفهمیدم توی اتاق چی میگذره فقط اخر یه صدا شنیدم که برام مثل ناقوس مرگ بود.روی مانیتورش یه خط صاف بود و این ینی نه...انیساا ،سرمو میکوبیدم به دیوار و میگفتم نه. روشنا برای بار هفتم غش کرد.شکیبا گفت: _نهههه انیسا،نمیتونی تنهامون بزاری ،انیسسساا تو باید همیشههه باشیییی انیساااا غریدم: _باید برگردی این بار با صدای بلندتری گفتم که حنجره ی خودمم پاره شد: _برگررررددد!!!!! پریا یه یه نقطه ی نامعلومی خیره شده بودو اشک میریخت. علیرضا سرشو تو دستاش گرفته بود. هممون مرگ و به چشمامون دیده بودیم تا اینکه صدای دکتر به ما زندگی دوباره بخشید. _برگشت،تبریک میگم با ناباوری به دهن دکتر خیره شده بودیم که گفت: _خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه شکیبا جیغ کشید: _خدااا نوکرتم. دستی روی گونم کشیدم تا جای رد اشک و پاک کنم،ببین چی به سر این برسام مغرور اوردی که همه اشکشو برای اولین بار دیدن. *** انیسا: با احساس سروصداهایی که از اطرافم میومد چشم باز کردم. بغل تختم یه دختریو دیدم که اشک میریخت. همه چی تار بود متوجه وضعیت خودم شدم. یه پام و یه دستم شکسته بود و دوتاش تو گچ بود. اون دسته سالمم تو دسته اون دختره بود که داشت گریه میکرد.به دستش فشاری وارد کردم که از ترس سریع صورتشو از سرش جدا کرد و اورد بالا و تا چشمای باز منو دید گفت: _آنی! و گریش شدت گرفت. با صدای خش داری گفتم: _روشنا _جون روشنا،عشق روشنا،الهی قربونت برم من ،چیشدی تو یه دفعه نگفتی من اینجا سکته میکنم ،هااا!!!نگفتی؟ _م..ن..چند روزه اینجام؟ اشکاشو پاک کرد و سعی کرد شیطنت رو تو صداش نشون بده: _والا ۵ هفتس گرفتی اینج کپیدی!دیگه دستی دستی میخوا پرتمون کنن از اینجا بیرون.ماهم که اون بیرون سکته ناقص زده بودیم.همه نگران بودیم.اما یکی بیشتر از همه نگران بود. _کی؟ _نمیگم!!!! داد زدم : _روشنا!!! روشنا دستاشو گذاشت رو گوششو گفت: _کوفت،دختره ی جیغ جیغو بزار دو دقیقه از بهوش اومدنت بگذره بعد جیغ جیغ کردنتو شروع کن. بعد ادامه داد: _من برم ببینم کی مرخص میشی،یه بهونه ای هم برای دیدن یار. گیج گفتم: _کی؟ چشمکی زدو هیچی نگفت دو دقیقه بعد از رفتن روشنا برسام اومد تو اما با کلی تغییر... دیگه او تیپ دخترکش و نداشت دیگه صورتش شیش تیغ نبود. تغییر کرده بود اونم نه کم،خیلی... او زودتر از من به حرف اومد و گفت: _انیسا تو که همه ی مارو نصف عمر کردی بعد زمزمه وار گفت: _مخصوصا منو! . دانلود رمان هیپنوتیزم . فکر کردم اشتباه شنیدم بخاطر همین اهمیتی ندادم و گفتم: _تو اینجا چیکار میکنی؟فکر میکردم به غرورت بر میخوره بیای ملاقات من! اخمی کردو گفت: _تو چرا انقدر با من لجی؟ _به همون دلیل که تو با من لجی با شیطنت گفت: _نه کی گفته من باتو لجم؟فقط یه ذره بچه پرویی منم میخوام روتو کم کنم. خواستم پاشم لیوانیو که بالا سرم بودو بکوبونم تو کلش که یهو دستم تیر کشید و گفتم: _اخخخخ!!! برسام به سرعت اومد طرفم: _تو بیمارستانم دست از این سرتق بازیات بر نمیداری! با غر غر گفتم: _همش تقصیر توعه دیگه،هی میخوای منو حرص بدی _اخییی،پس اعتراف کردی از دستم حرص میخوری _نه کی گفته اصلا هم اینطوری نیست! ابرویی بالا انداخت و گفت: _کاملا مشخصه،ازم خواهش کن تا دیگه حرصت ندم. _عمراا!!بعدشم تو واسه من هیچ ارزشی نداری که بخوام از دستت حرص بخورم. با ناراحتی ازم جدا شد و گفت: _فکر کنم وقته ترخصیته ،الان روشنا رو صدا میکنم کمک کنه لباسات بپوشی. بعد از در رفت بیرون.ینی ناراحت شد ؟اهه...خاک تو سرم که بلدم فقط پاچه بگیرم.بعد چند دقیقه روشنا اومد. کمکم کرد لباسامو بپوشم.به ارومی پاهامو بلند کردم و روزی زمین گذاشتم.وقتی که میخواستم راه برم یه دستم رو شونه ی روشنا بود و یه دسته دیگم رو شونه ی شکیبا.برسام هم پشت سرمون میومد.بقیه ی بچه ها نبودن که از روشنا پرسیدم گفت دوست داشتن بمونن ولی به اجبار ما رفتن سر ساختمون.به ماشین که رسیدیم برسام پشت رول نشست و منم جلو.دوست نداشتم بغل برسام بشینم معذب بودم.ولی بچه ها انقدر اصرار کردن که مجبور شدم. وقتی به هتل رسیدیم ،منو روشنا رفتیم تو اتاق خودمون .بعده لباس عوض کردن و اینا رو به روشنا گفتم: _روشی ،دقیقا بگو تو این ۵ هفته که نبودم چ اتفاقایی افتاد...از اول همون پرت شدنم بگو! _تو باید الان استراحت کنی!!! فهمیدم میخواد از زیر از این حرفا در بره.ولی جلوشو گرفتم: _من خوبم،میخوام بشنوم! حال نزاری به خودش گرفت و گفت: _نمیتونم بگم انیسا،خدا نمیتونم! _چرا؟ _از فکرش دست و پام میلرزه ، چه برسه به گفتنش. _توروخدا بگو روشنا،میخوام بشنوم لبشو با زبونش تو کرد و گفت: _خب به نام خداوند جان و خرد،کزین برت... فهمیدم میخواد مسخره بازی در بیاره سریع گفتم: _روشنااا،مسخره بازی در نیار! _اه باش و بعد شروع کرد اروم اروم تعریف کردن: _همون روزی که تو ساختمون بودیم منو پری داشتیم سر طرحی که پری کشیده بود بحث میکردیم که صدای جیغی اومد.هراسون دوییدیم طبقه ی بالا که دیدیم تو از سکو اون طبقه افتادی پایین... انقدر شک بهمون وارد شده بود که نمیتونستیم تکون بخوریم.تا اینکه بعده چند ثانیه از شک اومدم بیرونو شروع کردم جیغ کشیدن.همه ی بچه ها اومدن تو اون طبقه... وقتی تورو تو اون حال دیدم داشتم جون میدادم.بخاطر همین از حال رفتم بقیشو پریا برام تعریف کرد که سریع زنگ زدن ب اورژانس اونم مثل جت خودشو رسونده...وقتی دکتر معاینت کرد گفت یه دستت و یه پات شکسته...رفتی تو بخش مراقبتای ویژه.اسیب زیادی به مغزت وارد شده بود اما خداروشکر اونقدر زیاد نبوده که حافظتو از دست بدی.۵ هفته ی کامل تو بیمارستان بودی بچه ها میرفتن هتل اما تنها کسایی که میموندن منو برسام بودیم.تعجب کرده بودم که چرا برسام میمونه بهش گفتم بره هتل ولی گفت خودش دوست داره بمونه.فرهاد هر روز بهت سر میزد و با این کارش برسام و شاکی میکرد.تا اینکه اخرین روز.. به اینجا که رسید بغضش ترکید و گفت: _خیلی اون صحنه ها بد بود آنی،خیلی!!!من پا به پات میمردم و زنده میشدم.هفت بار غش کردم.تو اون چند روز همه امیدوار بودیم که بهوش میای اما روز اخر داشتی می...میمردی.تو اون لحظه ها برسام سرشو میکوبید به دیوار و میگفت برگرد لعنتی!!!.ارزو پر از حسادت ب برسام میگفت ارزششو نداره و برسام پر از خشم بهش میگفت دهنتو ببند.پریا تو سکوت اشک میریخت. شکیبا صبور بود مثل همیشه ولی اونم جیغ جیغ میکرد.خلاصه که اشک همرو دراورده بودی حتی پسرا!تا اینکه با شک دوباره برگشتی و زندگی بهمون دوباره هدیه دادی. بعد پیشونیمو بوسید و گفت: _الهی قربونت برم،بخواب تو باید استراحت کنی! بعد ملافه رو کشید روم.یکی از بهترین نعمت های خدا دوسته خوبه و خداروشکرکه منم از این نعمت برخوردارم. *** سه ماهه که از اون اتفاق کذایی گذشته.اخر سر با اون همه تلاشی که کردیم مامان نفهمه فهمید و کلی گریه و زاری راه انداخت که زده بود به سرم پاشم برم ایران که بچه ها جلومو گرفتن.تو این سه ماه سر ساختمون نرفتم ولی تو خونه رو طرحام کار میکردم.برسام هر روز بهم سر میزد و عین این باباها دستور میداد که چی بخورم؟چی نخورم؟چیکار بکنم؟دیگه داشت روانیم میکرد.ولی از محبتو توجه هاش دلم گرم میشد. فرهادم دو هفته یه بار سر میزد و هر سری هم برام کلی کمپوت و ابمیوه میاورد.اما حس میکردم برسام از کاراش عصبی میشه.فرید و نریمان و شهیاد و علیرضا و شکیبا و پریا هم مدام بهم سر میزنن. و اما ارزو وای که چقدر این بشر حسود و بدبخته. اتفاقی که تونست تو این چند روز خوشحالمون کنه این بود که شهیاد به شکیبا درخواست ازدواج داد.و شکیبا هم بعد کلی ناز(که البته جوابش معلوم بود)قبول کرد و با اجازه ی پدر و مادراشون قرار شد یه مدت نامزد باشن تا بعد بیان تهران و اونموقع عقد کنن. امروز میخوام برم دکتر و از ش این گچ پا و دستام خلاص شم. لباسامو پوشیدم و داد زدم: _روشنا حاظر شدی؟ _من نمیام! _واا!!!چراا؟؟ _میخواستم من باهات بیام ولی به اصرار برسام قرار شد با اون بری. _یعنی چی؟بیخود کردی قبول کردی _خب چیکار کنم انقد برسام الا و بلا کرد که من خودم میبرمش که منم قبول کردم. _اههه،نمیخوام _تو چرا انقد لجبازی دختر؟اون بیچاره که تو این مدت این همه بهت خوبی کرده چرا هنوز باهاش لجی؟ _لج نیستم،ولی... _ولی و اما نداره سریع برو تو لابی منتظرته نخیر مثل اینکه چاره ای جزاین ندارم به ناچار از اتاق رفتم بیرون و سوار اسانسور شدم.یکی دو ثانیه بعد رسیدم لابی.برسام رو مبل نشست بود و داشت با گوشیش ور میرفت.لامصب چه تیپی هم زده بود.کفش مشکب ورنی،شلوار شکلاتی رنگ با یه تیشرت کرم.اون هیکلش بدجوری به ادم چشمک میزد.با صدای قدمام سرشو گرفت بالا و گفت: _ا اومدی!بریم؟ _بریم یاده یه اهنگ منصور افتادم و خندم گرفت : بزن بریم به سرعت برق و باد،بزن بریم از اینجا برسام با تعجب بهم نگاه کرد الان پیش خودش میگه دختره روانیه!!ایشش غلط کرده اصن! وقتی سوار ماشین شدیم یکم که گذشت حوصلم سر رفت زدم پخشو روشن کردم و صدای بابک جهانبخش تو ماشین پیچید : . دانلود رمان هیپنوتیزم . از حرف مردم رد شدم تا این شروع ما بشه تا مشرق از حسم به تو رنگ طلوع ما بشه اینجا برای دیدنت دل بی قراری میکنه تهران برای خنده هات لحظه شماری میکنه یادت بمونه خوب من مفهوم دنیای منی شاید نمیدونی ولی تعبیر رویایی منی عشقت گلستان منه با فکرتم گل میکنم دنیا بد اهنگی کنه با تو تحمل میکنم با فرض عاشقت بودنت من از خودم دل میبرم هر بار که میبینم تورو ،از خودمم عاشق ترم تو جاده ی احساس من نبض قدم هات رو ببین قلبم هیاهو میکنه،عاشق شدم با تو ببین اینجا رو با تصویر تو غرق شقایق میکنم شهرم به عشقت روشنه تهران و عاشق میکنم یادت بمونه خوب من،مفهموم دنیای منی شاید نمیدونی ولی تعبیر رویای منی عشقت گلستان منه با فکرتم گل میکنم دنیا بد اهنگی کنه،با تو تحمل میکنم با فرض عاشق بودنت من از خودم دل میبرم هر بار که میبینم تورو از خودمم عاشق ترم "تهران_بابک جهانبخش" نیم ساعتی گذشت تا به مطب رسیدیم. دکتر گچ پام و دستمو باز کرد.منم یه نفس راحت کشیدم از اینکه از شرشون خلاص شدم. دکتر گفت یه مدت خیلی از دست و پام کار نکشم. بعد از اینکه از مطب اومدیم بیرون برسام گفت: _دیگه درد نداری؟ _نه الان خیلی خوبم _خداروشکر،پایه ای بریم یه بستنی بزنیم؟ _هوم؟ _هوم نه و بله _خب حالا چی گفتی؟ _کجا سیر میکنی تو؟ کجا سیر میکنی؟کجا سیر میکنی؟(لیدی در کجا سیر میکنید؟برگشتم و باز این رشیدی کنه رو پشت سرم دیدم.گفتم:بله؟هیچی عزیزم خواستم ببینم به چی فکر میکنی.) با خشم رو به برسام گفتم: _میشه دیگه این جملرو نگی؟ _چت شده آنیسا؟ _هیچی ولی خواهشا دیگه این حرفو نزن یاد یه چیزی میفتم که اصلا برام خوشایند نیست. _چی؟ _هیچی بیخیال! _گفتم بگو اه عجب گیریه این! _گفتم که بیخیال! _انیسا یا حرفیو نزن یا میزنی نصفه نزن. _خیله خب ،میگم.همون روز که پرت شدم پایین قبلش رشیدی بهم این حرفو زد که باعث شد برم تو فکر و از خودم غافل بشم و پرت شم پایین. با عصبانیت گفت: _پس ،همه ی اون اتفاقا باعث و بانیش اون عوضی بود! _نه تقصیر خود... با ابروهای تو هم رفته گفت: _هیچی نگو فعلا،بریم هتل _مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟ سرجاش وایستادو گفت: _یه لحظه یادم رفت،بیا بریم بستنی بخوریم. _نمیخواد،بریم هتل سلام دوستیا! خوبید؟خوش میگذره؟ میخواستم یه چیزیو بگم چند تا از دوستان گفتن هیجان رمانو بالا ببر فعلا اولای رمانه ولی یکم دیگه که پیش بریم بهتر میشه و هیجانشم زیاد تر میشه مرسی که با نقدای خوبتون بهم انرژی میدید❤ *** _چرا؟ _من باید استراحت کنم،الانم نیازی نیست بعدا از خجالتت در میام. دستشو لای موهاش کشید و گفت: _باشه بیا بریم سوار ماشین شیم. تو ماشین که نشستیم هیچ کدوممون حرفی نمیزدیم فقط گاهی اوقات برسام نفسای عصبی میکشید . منم جرئت نمیکردم پخشو روشن کنم.به هتل که رسیدیم از ماشین پیاده شدم و خواستم ازش بابت امروز یه جوری تشکر کنم.بخاطر همین گفتم: _اممم،خب راستش،مرسی از اینکه امروز باهام اومدی مطب.و بعد با شیطنت اضافه کردم: _بابت بستنی خوشمزه ی خیالی هم ممنون! خنده ای کردو گفت: _برو جوجه خانوم _مگه تو نمیای هتل؟ _نه میرم یه ذره بچرخم بعد میام! _باشه پس فعلا خدا شهریار بعد از ماشن فاصله گرفتم و رفتم توهتل تا پامو گذاشتم تو هتل تک بوقی زد و به سرعت حرکت کرد. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . خسته از ناپدید شدنه لاکم داد زدم: _روشی؟؟؟!!! _هان؟ _هان و کوفت!لاک یاسی منو ندیدی ؟ _مگه رو میز ارایشت نیست؟ با ناله گفتم: _نه! _وا _والا _من که نمیدونم توکجا گذاشتی. _مطمئنی؟من امشب میخوام اینو بزنما نیشخندی زد و گفت: _نه والا من از کجا بدونم اگه میدونستم که بهت میگفتم. ای عوضی!چجوریم واسه من مظلوم نمایی میکنه. من که میدونم دسته خودشه با حرص گفتم: _روشنا میدونی که من اعصاب مصاب ندارم پس سریع رد کن بیاد _وا توهم میزنیا دست من نیست نخیر مثل اینکه با صحبت ادم نمیشه شاید با کتک ادم شه! یورش بردم سمتش که جیغی کشید و گفت: _اه چرا وحشی میشی یهو ؟ _وحشی تویی و...استغفرالله! بیشعور میگم لاک منو بده. موهاش تو دستم بود موهای منم تو دسته اون بود. گفتم: _آیییی،روشنا موهامو ول کن _تو ول کن _میگم خودت ولش کن _د ولش کن دیگه الاغ کنده شد موهامو ول کرد منم موهاشو ول کردم تا موهامون از دستای همدیگه ازاد شد افتادم دنبالش. من بدو!اون بدو.دیگه اخراش داشتیم غش غش میخندیدیم.که درحالی که دلشو گرفته بود گفت: _وای آنی بسه!بخدا دلم درد گرفت خودم که دسته کمی از اون نداشتم گفتم: _حقته!تا تو باشی منو حرص ندی... بگو لاک من کجاست. بدون مقدمه گفت: _دست ارزو! _چیییییییییییی؟ همیچین گفتم چی که روشنای بدبخت پرده ی گوشش بندری زد و گفت: _کوفت عجوزه چی نداره که! _کی داده بهش؟؟؟؟؟؟ _من _تو غلط کردی _ا بده کار خیر کردم مگه؟ _کار خیر بخوره تو ملاجت!واسه چی دادی بهش؟ _خودش اومد بهم گفت لاک یاسی داری منم لاک تورو تو اون لحظه دیدم و بهش دادم. _تو غلط کردی!!اه چرا لاک منو دادی دسته اون دختره ایکبیری... _حالا که چیزی نشده برو ازش بگیر! با حرص نگاش کردم که خندید و منم گفتم: _زهرمار بعدش به سرعت از اتاق رفتم بیرون.بیخیال اسانسور شدم و با پله رفتم طبقه بالا.خب اتاق چند بود؟اهه یادم نمیاد...۳۲۱,۳۲۲ایولل یافتم.۳۲۲!!با خوشحالی زنگ اتاقشو زدم و منتظر موندم تا تشریفشونو بیارن.خب تا نیومده بزار اینجا رو انالیز کنم.گلای مصنوعی با تابلوی پروانه چ جالب!!!برای هر طبقه گل و تابلو فرق داشت برا ما گل مریم بود با تابلوی سیب سرخ!همینجوری که داشتم اطرافو دید میزدم صدای باز شدن در اومد و سره منم چرخید!ولی از چیزی که دیدم چشام عین گاو دراومد بیرون! برسام تو اتاق ارزو چیکار میکنه؟؟؟؟امیدوارم اون چیزی که تو ذهنمه اشتباه باشه!! سعی کردم عصبانیت رو تو صدام نشون ندم ولی مثل اینکه خیلی هم موفق نبودم: _ت...و،اینجا چیکار میکنی؟ با ابروی بالا رفته گفت: _من؟!!تو اتاقمم دیگه _میگم تو اتاق ارزو چیکار میکنی؟ با یه تک خنده گفت: _خانوم حواس پرت،اینجا اتاق منو علیرضاست.اتاق ارزو صدوبیست و چهاره! تو دلم نفسی از سر اسودگی کشیدم و خداروشکر کردم که حدسم اشتباه بوده. _اهان مرسی _چیکارش داری _به تو چ _جوجه!!!بلد نیستی با بزرگترت درست صحبت کنی!! دستمو به حالت برو بابا براش تکون دادم و رفتم دم اتاق ارزو.در زدم به یه دقیقه نکشید که در باز شد تا منو دید اون چشمای ارایش شدش زد بیرون! همیشه ی خدا هم که ارایش داره انگار هر دقیقه عروسیه.با پوزخند گفت: _کاری داشتی؟ _نه بابا فقط میخواستم روی زیبای تو رو رویت کنم! درجا سرخ شد!اخه یکی نیست بهش بگه چرا زر بیخود میزنه.دستاش مشت شدن با عصبانیت دندوناشو روی هم می سایید.ینی ایول به ولم چه چیزی گفتم.با خشم کنترل شده ای گفت: _چیکار داری؟ به حالت طلبکارانه ای دستمو زدم به کمرم و گفتم: _اومدم لاکمو بگیرم _فکر نمیکنم لاک روشنا به تو مربوط شه نکنه اینم مشترکی استفاده میکنید؟ اخی حسادت توصداش عربی میرقصه اصن! نه که منو روشنا همه چیمونو باهم دیگه استفاده میکردیم.فکر کرده اینم برا روشناست. _نه گلم،این برای منه!لطفا زود بیارش که وقتم تلف شد. _الان میارم _منتظرم با حرص پاشو کوبید زمین و رفت.یه چند دقیقه بعد اومد لاکو گذاشت کف دستم نگاهی به لاکه نصفم انداختم و گفتم: _میبینم که لاکم خورده شده!اخی عزیزم لاک دوست داری؟ بدبخت دیگه داشت اشکش در میومد! اخی من چقدر اینو اذییت میکنم . حقشه!نه؟نیست؟چرا هست.چشاشو روی هم فشار داد و گفت: _اگه میدونستم لاکه توعه هیچ وقت ورش نمیداشتم. رو پاشنه ی پا چرخیدم و به سمت اسانسور حرکت کردم و از اونجا داد زدم: _منم خیلی خوشحال میشدم! بعد از حرفه من درو محکم بست.پس فردا اگه در کج نشد! به من چه اصن اتاق اونه.سوار اسانسور شدم. داشتم هنوز تو دلم خداروشکر میکردم که اون چیزی که حدس میزدم اشتباه بوده. نمیدونم چرا اون لحظه انقدر عصبانی شده بودم.واسه چی؟؟به برسام کششی نداشتم مطمئن بودم اما... پس چرا عصبانی شدم؟؟حس هام ضد و نقیض بودن. از اون طرف میگفتم که به برسام حسی ندارم و از اون طرفم بهشون حسودی میکردم.گیج شده بودم!نمیدونستم چیکار کنم!به خودم اومدم دیدم اسانسور رو طبقه ی ما ایستاده درو باز کردم و زنگ درو زدم. روشنا با خنده گفت: _خب گرفتی یا نه؟ ولی من همچنان سرم پایین بود و افکارم دنبال فکرهای متناقص بود. ای خیر نبینی پسره ی بیشعور.وجدان: _چه ربطی به اون داره ؟ _همه چیز به اون ربط داره این بار با صدای داد روشنا کاملا پریدم: _آنیییی!!!! _هاان _چته ؟؟سیصد بار صدات کردم _ببخشید حواسم نبود مشکوک نگام کردو گفت: _وایسا ببینم چی شده؟ _هیچی _خر خودتی! با بی حوصلگی گفتم: _اه،روشی ولم کن میخوام بخوابم! حال ندارم و همون موقع لحاف و کنار زدم و رو تخت دراز کشیدم.روشی بالا سرم دست به کمر ایستاد و گفت: _چشم بابام روشن!حالا دیگه حوصله منو نداری؟ لحنش خیلی باحال بود خنده ای کردم و گفتم: _خب چی میگی؟ _چرا تو خودتی انقدر؟ _هیچی! . دانلود رمان هیپنوتیزم . چپ چپ نگام کرد لبخند ملیح زدم.بهم چشم غره رفت لبخندم گشاد شد . دیگه واقعا عصبانیت تو چشماش موج میزد! پقی زدم زیر خنده که لحافو از روم برداشت و دستامو کشید تا از رو تخت بلند شم.دیگه واقعا نتونستم بهش نگم.راست میگن که دوستای واقعی نمیتونن چیزی رو از هم پنهون کنن.کله قضیه رو واسش تعریف کردم. متفکرانه نگام کرد و گفت: _دوای تو این دمنوش است،های ای عاشق! پقی زدم دیر خنده و زدم پس کلش: _برو گمشو!منو بگو که تورو ادم فرض کردم و قضیه رو بهت گفتم. چرا مسخره بازی در میاری؟ _اولا که خفه شو دارم برات راه حل میسازم.دوما پس چی میتونه باشه؟هان...اهان...نکنه؟ چشاشو ریز کرد و گفت: _بادابادا مبارک بادا... غش غش خندید که یه لگد زدم تو پهلوش!خندش قطع شد و با دستش شروع کرد پهلوشو مالوندن،در همون حین گفت: _چته وحشی؟پهلوم له شد _تا تو باشی انقدر چرت و پرت نگی _وا خب مشاوره دادم دیگه! از رو تخت بلند شدم و به طرف حموم رفتم و گفتم: _مشاوره بخوره تو سرت _کجا؟ _با اجازت،میرم حموم _اجازه صادر نیست _زهرمار _تو دلت _تو دل و جیگرت _اویی!!! _فعلا خفه شو من برم حموم ۳ ساعت دیگه باید بریم رستورانا _اوکی بروو رفتم حموم و یه دوش اب یخ گرفتم!عاشق دوش گرفتنای اب یخ بودم. خیلی خوبههه!!! بعد یه ساعت دوش گرفتن اومدم بیرون موهامو فر کردم و ریختم دورم.خیلی بامزه شده بودم. پیرهن یاسی بدون بندمو پوشیدم که از رو سینه تنگ میشد تا شیکمم و پایینش پف پفی. یه ساق رنگ بدن پوشیدم و کفش پاشنه دار یاسیمو پام کردم که روش پاپیونای کرم ریز داشت. کفشم ۵ سانت بود چون خودم قدم ۱۷۰ دوست ندارم پاشنه بلند بپوشم.قد بلندیم دیگه چ کنیم!هاهاها!وجدان بی فرهنگم گفت: _خود شیفته حرفشو بی جواب گذاشتم. عطر معروفمو ورداشتم و زدم ب خودم.کیف کوچیکمو که فقط توش یه موبایل جا میشد و برداشتم. یه رژ سورخابی زدم با ریمل و خط چشم. دستبند ظریفمو که روش A بود انداختم رو دستم بابام برا تولد دوسال پیشم خریده بود.واااایییی بابام!چقدر دلم واسش تنگ شده بود!!!هیییی یه هفته بود بهش زنگ نزدم. یورش بردم سمت گوشیم و رفتم تو کانتکتام و اسمشو لمس کردم: یه بوق دو بوق سه بو... و صدای خسته ی بابا تو گوشی پیچید: _بله؟ _سلامم بابایییی _سلام عشق بابا،به به پارسال دوست امسال اشنا... یا علی از همین الان احظار شدم سریع گفتم: _اووو باباجون دلتون پره ها _بله پس چی!یه هفتس از ما سراغی نگرفتی _شرمنده بابا جون سرم گرم ساختمون و طرحم بود _طرحت چطور شده؟خوب روش کار کردی؟ _اره بابایی خیلی خوب شده ولی هنوز نصفش مونده. _ایشالا که خوب میشه و اقای رشیدی هم خوشش میاد. یاد رشیدی افتادم و دندونامو رو هم ساییدم این چند روزه خیلی رو اعصابه! _هومم...ایشالا مثل اینکه بابارو از اونور صدا کردن که گفت: _بابا جون من برم،مشتری اومده! _باشه باباجون مزاحمت نمیشم برو به کارت برس. _مراحمی دخترم ،زود زود زنگ بزن نری حاجی حاجی مکه ها! خنده ای کردم و گفتم: _چشم خداعطار _شیطون من خداحافظ و بعد قطع کرد.گوشی رو ،رو سینم فشار دادم وقتی باهاش حرف زدم دلتنگیم واقعا رفع شد.خدایا مرسی بابت این خانواده ی خوب که از اولم برام هیچی کم نزاشتن.توی تفکراتم غرق بودم که یه صدایی از پشت سرم گفت: _با کی حرف میزدی جیگر جون؟ برگشتم و باز این روشی گور به گوریو پشت سرم دیدم با عصبانیت ساختگی بالشت رو تخت و پرت کردم سمتش که خورد به دماغش و جیغش رفت هوا: _ایییی دستت بشکنه دختره ی ریغو! _عمت ریغو بیشعور خر _خفه شو _چپه شو _روانپریش _عمته _خودتی _عوضی تو چقدر خوشگل کردی امشب _چشم تو کور شه الهی بعدش با ناز یه پلک زدم و گفتم: _چطوره ؟ چشاش گرد شد و با یه لحن هیز گفت: _جوون بابا دلمو بردی خوشگله _زهرمار،عین این پسرای هیز حرف میزنه _خب اینجوری تیپ میزنی نگا پشتتم بکن و بعد با سر به پشتم اشاره کرد.برگشتم و از چیزی که دیدم دهنم عین غار علی صدر که چ عرض کنم بیشتر از اون باز شد!برسام تو اتاق ما چیکار میکرد؟؟به روشی نگاه کردم ک یه نیشخندی رو لباش بود پس کار این عوضیه! حسابشو میرسم.سکوت و شکستم و گفتم: _پسندیدی ؟ برسام که تا اونموقع با دهن باز و با چشماش داشت منو درسته قورت میداد گفت: _چیو؟ _پاشنه ی کفشمو!خب اسکول منو دگ پوزخندی زد و گفت: _من داشتم به گلدون پشت سرت نگا میکردم.کی به تو نگا میکنه اخه!!! کثاافتت!!!الاغ!!!شاسگول!!میمون درختی!!! شامپانزه!!!بز کوهی!!!با اون هیکل لاستیکیش! _اخه گلدون دیدن داره _هر چیزی به جز تو دیدن داره _چشم بصیرت میخواد دیدن من با حرص گفت: _اومدم بگم بچه ها پایین منتظرن زود بیاید رفتم دستامو زدم به در و گفتم: _حالا گفتی؟میتونی بری با عصبانیت از در رفت بیرون! روشنا هم که دید وضعیت قرمزه از زیر دستم فرار کرد چون میدونست زندش نمیزارم. *** علیرضا گفت: _خوشیا شهیاد! شهیاد دستشو دور شونه ی شکیبا حلقه کرد و گفت: _بله چرا خوش نباشم امشب شب نامزدیمه ها مثلا! امروز روز نامزدیه شکیبا و شهیاده!الان هممون تو رستوران نشستیم.به ترتیب اول شکیبا و شهیاد بعده شهیاد پریا بعد نوید بعد روشنا بعد علیرضا بعد من برسام ،نریمان،ارزو،فرهاد!من نمیدونم چرا این پاشده اومده.از همون اولم که رسیدیم عین بز زل زده به من!هیز بدبخت!و نمیدونم چرا این سیرابی جانمان انقدر غیرتی میشد!کثاافت چه تیپی هم زده بود امشب!کت سورمه ای و پیرن سفید با شلوار سورمه ای و کفش مشکی!موهاشم که ژل زده بود و داده بود بالا مثل سریای قبل رو پیشونیش نمیریخت.شروع کردم به انالیز صورتش.چشمای عسلی،موهای مشکی،دماغ قلمی و لبای معمولی!خداییش خیلی جذاب و خوشگله ولی به قول پریا(خوشگل مال مردمه)همون اول که رسیدیم دی جی رستوران یه موزیم لایت گذاشتن و شکیبا و شهیادم پریدن وسط ولی همون یه اهنگ بود دیگه بعدش چیزی نزاشتن!بعده اینکه کیک نامزدیشونو که روش عکسه خودشون بودو بریدیم و خوردیم دیگه هیچ کاری بعدش نکردیم.رومو برگردوندم سمت روشنا که بلا گرفته داشت با علیرضا حرف میزد! نکنه این دوتاهم...بعلههه!!بی حوصله به روشنا گفتم: _اهه قر تو کمرم خشک شد! ماشالا ماشالا همه هم که یبس نشستیم عین این اسکولا بهم دیگه زل زدیم.هیچ کسم یه فعالیتی نشون نمیده. روشنا که از غرغرای من خندش گرفته بود گفت: _منم مثل تو! ولی چه میشه کرد! . دانلود رمان هیپنوتیزم . اومدم جوابشو بدم که یهو فرهاد گفت: _چیزی شده انیسا؟امروز بی حوصله به نظر میرسی عزیزم بیا باز ما به این رو دادیم. همون سگ محلش کنیم خیلی بهتره! چشم غره ای با شتاب زیاد پرت کردم سمتش و با لحن سردی گفتم: _نه چیزی نشده حوصلم سر رفته لبخند دخترکشی زد و از جاش بلند شد.وا چش شد یهو؟نکنه میخواد ازم خواستگاری کنه ؟الان پا میشه میاد میگه انیسا جان عزیزم فدای حوصله سر رفتنت یا مثلا میگه درد و بلات به جونم بیا پیش خودم غریبی نکن. به دیوونه بازی های خودم خندیدم.ولی بر خلاف فکرم رفت سمت دی جی و چیزی تو گوشش گفت که اونم سرشو تکون داد چند لحظه بعد صدای اریانا گراند تو رستوران پیچید. Tell me something,l need to me چیزی به من بگو که باید بدونم Then take my breat and never let it go بعد نفسم رو حبس کن و نزار رها شه If you just let me invade your space اگه به من اجازه بدی به حریمت تجاوز کنم I"II, take away the pain من این شانس رو دارم،درد رو ازم دور کن And if in the moment i bite my lip و اگه تو یه لحظه من لبم رو گاز گرفتم Baby,in the moment, you II know this عزیزم،توی اون لحظه خودت میفهمی Is something big than us and beyond bliss این چیزی که از ما هم بزرگتره اون سمت خوشی ها به سمتم اومد و دستشو به سمتم دراز کرد.یه نگاه به خودشو دستش کردم ینی باهاش برقصم؟ناخوداگاه نگام رفت سمت برسام.فک منفبض شدش و اخمای درهمش نشون دهنده ی عصبانیتش بود.فرهاد گفت: _افتخار میدید بانوی زیبا؟ تو شک بودم منتظره جوابی از من نشد و دستمو کشید و مجبورم کرد همراهیش کنم. Give me a reason to bebieve to یه دلیل بهم بگو تا باورش کنم Cause If you want to keep me, you gotta gotta gotta love me hared اگه میخوای منم نگه داری باید منو بیشتر دوست داشته باشی،منو بیشتر دوست داشته باش gotta love me hared بیشتر دوست داشته باش I know your motives and you know mine من انگیزه هات رو میدونم تو هم میدونی The ones that love me, i tend to leave behind کسایی که منو دوست داشتن میخواستن که اونا رو پشت سرم بزنم If you konw about me and choose to stay اگه تو منو میشناسی میخوای هنوزم پیشم بمونی Then take this pleasure and take away the pain و این فرصت رو به خوبی استفاده کن دردو رهاکن So what if i can't figure it out پس اگه نمیتونی متوجه بشی I'm gonna, leave,leave,leave باید بیخیالش بشیم Just a little bit,just a little bit,harder, babe فقط یکم بیشتر عزیزم یکم بیشتر Harder, harder,harder بیشتر،بیشتر،بیشتر با صدای دست زدن و هو کشیدن به خودم اومدم.از شک بیرون اومدم و فهمیدم چیکار کرده. با خشونت دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم نشستم.صدای شکستن چیزی اومد سرمو بالا اوردم و با دستای خونی برسام مواجه شدم.زده بود لیوانو شکسته بود و داشت نفس نفس میزد.رگ گردنش برجسته شده بود و نزدیک بود منفجر بشه.پاشدو از دررستوران رفت بیرون.یه نیرویی هم منو جام بلند کرد و به دنبال برسام کشوند.بدو بدو از رستوران خارج شدم به نگاه نگران بچه ها و نگاه عصبی ارزو و فرهاد توجه نکردم.تو این وضعیت فقط برسام مهم بود. پشت رستوران پیداش کردم با پاش به سنگ ریزه ها ضربه میزد.یه دفعه برگشت با صدای ناله مانندی گفت: _چرا؟ چی چرا؟یعنی بخاطر اینکه با فرهاد رقصیدم ابنجوری عصبی شد؟ناخوداگاه اشکی از گوشه ی چشمم چکید.منم مثل خودش گفتم: _چی چرا؟ اما نزاشت حرفم تموم شه و با یه حرکت ناگهانی دستشو فرو اورد رو صورتم.صورتم به سمت راست پرت شد.دستمو گذاشتم رو گونم!اون چیکار کرد؟چطوری جرئت همچین کاریو پیدا کرد؟پس اون زبون ۲۰ متریت کو انیسا!نشون بده ضعیف نیسینقطه ضعف دستش نده!با خشونت گفت: _گریه نکن! گریم شدید تر شد.چرا انقد ضعیف شدم؟با کلافگی گفت: _گفتم گریه نکن اما نمیتونستم جلوی راه سد اشکیو که تازه باز شده بود بگیرم و بیشتر گریه کردم!خیلی بیشتر! با داد بعدیش دیگه رسما خفه شدم: _گفتم گریهه نکن لامصب! پشتشو به من کرد بعد چند دقیقه شروع کرد ه حرف زدن: _واسه چی با اون مرتیکه رقصیدی هاان؟ سکسکم گرفت.همیشه بعده گریه ی شدید اینجوری میشدم.از دادش ترسیدم. فکر کنم اون انیسای شجاع خودشو قایم کرده بود.به زور دهنمو وا کردم: _من خودم نمیخواستم باهاش برقصم! یه خنده ی عصبی کرد: _ارهه کاملا مشخص بود فکر نمیکردم انقدر دختر شل و بازی باشی. حرفش از صد تا فحشم بدتر بود.با خشم رفتم جلوش زدم تو گوشش و گفتم: _خفه شو کثاافت!خیلی اشغالی!چطور میتونی به من انگ هرزگی بچسبونی!من که حالم از همه ی پسرا بهم میخوره و حتی با یکیشون.. بقیه ی حرفمو خوردم و گفتم: _ازت متنفرم جناب بزرگمهر!از همه اونایی که به جنس مخالفشون انگ هرزگی میزنن متنفرم!حالم ازت بهم میخوره. اروم تر ادامه دادم: _دیگه نبینمت! آخرین ویرایش: ‏۲۷/۵/۱۶ دوماه از اون اتفاق کذایی میگذره!دوماهی هست که به خودم اومدم و تازه خود اصلیمو شناختم!انیسا راد یه دختر پرجنب و جوش کسی که اگه یه روز شیطنت نکنه روزش شب نمیشه! کسی که سردترین رفتارو ممکن رو با پسرا داره!انیسایی که فهمیده نباید دوباره اون رفتارو گرم قبلنشو داشته باشه چون باعث سواستفاده ی خیلیامیشه!باعث تهمت زدنایی میشه که هیچ حقیقیتی نداره !باعث انگای میشه که به ادم میچسبونن!یه مشت شک و شبهه! انیسا ،انیسایی شده که تو این دوماه خیلی چیزارو یادگرفته! با هر کسی گرم نشدن!ساده از یه چیز نگذشتن!به خوده اصلیم برگشتم!میخوام حسمو بشکنم!من!آنیساراد! *** _پریا یه لحظه بیا اینجا! _اومدم با پرخاش رو بهش گفتم: _این چیه اخه؟این چه نقشه ایه تو کشیدی؟ما داریم رو طرح ساختمون ضد زلزله کار میکنیم! اگه بخوایم با نقشه ی تو پیش بریم که با یه باد سقف خونه کنده میشه که؟این بود پیشنهاد فوق العادت؟ پریا که از لحن من جا خورده بود گفت: _خیله خب،چه خبرته حالا!عوضش میکنم. _لازم نکرده تو عوض کنی دوباره گند میزنی توش میدمش به فرید. _این چند وقته خیلی عصبی شدی انیسا! سرمو انداختم پایین خودم یه جورایی پشیمون بودم.داشتم زیاده روی میکردم.سرد بودن من فقط با برسام بود نه بقیه. . دانلود رمان هیپنوتیزم . لبخند خجولی زدم و گفتم: _ببخشید پریا،دسته خودم نبود! _عب نداره دوستی! میبرمش پیش فرید _تو برو به کارگرا سر بزن!خودم میبرمش. فقط فرید کجاست؟ _طبقه پایینه اهانی گفتم و با اسانسور به طبقه ی پایین رفتم .فریدو کنار برسام دیدم.دندون قروچه ای کردم.تو این دوماه اصلا ندیدمش!همش ازش دوری میکردم.وجدان: _اون بدبخت که هی بهت نزدیک میشد تو هی به طرفش اجر پرت میکردی! _ساکت شو وجدان کاره بسیار خوبی میکردم. به طرف شکیبا رفتم و گفتم: _شکیب این نقشه رو میدی به فرید؟ _زهرمارو شکیب!چرا خودت نمیدی! گوشیم زنگ خورد و نتونستم چیزی بگم.روشی بود گفت سریع بیام خونه !چون مریض بود نتونسته بود بیاد!رو به شکیبا گفتم: _دیدی که روشنا زنگ زد باید برم خونه!بای! _اِکجاا؟؟وایساا... سریع از دستش فرار کردم شکیبا تا اصل ماجرارو نمیفهمید ول کن نبود.به سمت ماشین رفتم و برسام و نزدیک ماشینم دیدم.رفتم عقب تا منو نبینه!چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه گوشیش زنگ خورد که منم بیخیال شدم و خواستم بدون توجه به اون برم سمت ماشین که با حرفی که پای تلفن زد زانوهام سست شد... _جونم عشقم؟ دلم هری ریخت! _چی میخوای برات بیارم عزیزم؟ صدای خورد شدن قلبمو شنیدم! _آخه تو تمام زندگی منی!من بجز توکیو دارم؟ خنده ای کرد و گفت: _مامان باباهم هستن اما تو چیزه دیگه ای! چشمام سوخت!سرم سنگین شد!نه انیسا!تو قول دادی حستو بشکنی! اره قول دادی! باید پای قولت بمونی! بدون توجه بهش تند تند به سمت ماشین میرفتم. _اخه تو عشق دا... منو که دید گوشیو قطع کردو گفت: _انیسا میخواستم گریه کنم!نه تو باید جلوی اون قوی باشی انیسا!اون میخواد تورو بشکنه!نهه من نمیزارم!زودتر از چشم بهم زدن خودمو به ماشین رسوندم.و قبل از اینکه به ماشین برسه پامو رو گاز فشار دادم. از تو ایینه نگاه کردم که از من خیلی دور بود زهرخندی زدم و تو دلم زمزمه کردم: _تو باید همیشه اخر جاده باشی!برنده منم نه تو! *** روشنا با چشمای گریون نگام کرد وگفت: _الهی بمیرم برات!لیاقت تورو نداره انیسا ولش کن! هق زدم: _چجوری حسمو بکشنم روشنا؟چجوری این قلب لعنتیو که تازه عاشق شده و داره شیرین ترین حسو تجربه میکنه سرکوب کنم هااا؟نمیتونم... روشنا...نمیتونم! منو گرفت تو بغلش عین یه بچه که تو بغل مامانش گریه میکنه زار زدم: _روشنا دارم دیوونه میشم!!!دارمم دیوونهههه میشم! _روشنا برات بمیره خواهری مگه من مردم که تو اینجوری داری زار میزنی !پاشو!پاشو! با تعجب گفتم: _برا چی _میخوام برم بزنم تو دهنش که تورو اینجوری کرده پاششو انیساا!!! _اون هیچ تقصیری نداره! دست از تکون دادن من برداشت و گفت: _یعنی چی؟ _اون از کجا بدونه من عاشقش شدم؟این دل بی جنبه ی منه که واسه اون به تاپ تاپ میفته!اون هیچ تقصیری نداره مقصر منم! با بهت گفت: _اما.. از رو زمین پا شدم: _اما نداره!مقصر خودمم!خوده لعنتیم روشنا میفهمی؟خوده لعنتیم! و بعد بدو بدو سمت اتاق رفتم. روشنا داد زد: _انیسااا با خشم داد زدم: _هیچی نگووو!!!برو روشنا تنهام بزار با هق هق گفت: _من چطوری میتونم تورو تنها بزارم سرمو انداختم پایین و گفتم: _فقط برو! . دانلود رمان هیپنوتیزم . آخرین ویرایش: ‏۱۴/۶/۱۶ *** از روزی که مکالمه برسام با عشقشو شنیدم یه اب خوش از گلوم پایین نرفته!زندگیم شده بود اتاقم!هنوز باورم نمیشه که دوسش داشتم!پس همه ی اینا از یه حس قشنگ یه طرفه سرچشمه میگیره.ولی چه فایده که یه طرفس!یه قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد.با عصبانیت پاکش کردم!واسه کی؟واسه چی؟باید این اشکارو بریزم کسی که بهم انگ هرزگی میزنه؟کسی که خیلی راحت میزنه تو گوشم!اون حرفاش...سرمو تکون دادم.دیگه نباید انکار میکردم که حرفاش و کاراش مهم نیست.اگه مهم نبود انقدر بخاطرش غصه نمیخوردم!اهنگ تو گوشیمو که تو این سه ماه شبو روزم شده بودو پلی کردم: عمرمو پای تو باختم حیف رویایی که ساختم هر چی که بود و نیست رو تو اثر نداشت اون که تو گریه ها جا موند قبل رفتن بی صدا موند خیلی کم بود ولی واسه تو کم نذاشت سرمو به دیوار تکیه دادم و چشامو رو هم گذاشتم. دیگه تمومه بسمه هر چی شکستم از خودم از همه خستم باید از یادم بری دیگه تمومه تورو سپردم به دریا من میرم تنهای تنها اینوری اروم تری من چمدونم بسته شده از خیلی وقته اما بازم برام سخته به تو بگم خداحافظ دیوونگیمون خنده هامون زیر بارون اون همه ارزوهامون از یادم نمیره هرگز دیگه تمومه بسمه هر چی شکستم از خودم از همه خستم باید از یادم بری دیگه تمومه تورو سپردم به دریا من میرم تنهای تنها اینجوری اروم تری "دیگه تمومه_دیانا" (اهنگی که به شخصه خودم عاشقشم!دانلود کنید دوستان امیدوارم خوشتون بیاد.) با صدای در زدن و داد شکیبا اشکامو پاک کردم و با صدای خش داری گفتم: _چی میگی؟؟ درو باز کردو اومد تو اتاقم. با داد گفت: _آنیسااا!!!!؟؟؟ _بنال _خودت بنال بی ادب،تو که هنوز اماده نشدی؟ لای یکی از چشمامو باز کردم و گفتم: _اونوقت برای چی باید اماده شم. جیغ کشید: _ای خاک تو اون مخ الزایمریت کنم من!مگه قرار نشد امروز بریم باغ وحش به سمت تختم رفتم: _من نمیام! _تو غلط کردی!پاشو خودتو جمع کن! زیر چشاشو نیگا گود افتاده.اون انیسای همیشگی کو؟؟؟سر ساختمون که دو هفته یه بار میای! غذا که نمیخوری!خوابم که نداری!فقط میتمرگی تو این اتاق بی صاحاب مونده این اهنگ رو گوش میدی.انیسایی ک واسه بیرون رفتن جون میداد پس کووو؟؟؟!! بهش تشر زدم: _بس کن دیگه!حوصله ندارم _اما من حوصلتو سر جاش میارم و بعد به زور دستمو کشید و پرتم کرد تو دستشویی !جوری که با سرامیکای کف دستشویی یکی شدم. *** صداش از پشت در بلند شد: _لباساتو اماده میکنم میپوشیشون! یه صفایی ا به اون صورت پشمیت بده. زودم میای پایین تو لابی منتظرتیم! _بمیرم برای شهیاد چی میکشه از دستت؟ با جیغ گفت: _زهرمار!زوود بیااا بعد اینکه از دستشویی اومدم بیرون جلوی ایینه وایستادم.هنوز نمیخواستم ریخت نحس برسامو ببینم.ولی به خودم تشر زدم: _خاک تو سرت!اون خوش و خندان با عشقش تو ام بشین تو اتاقت افسرده و ناراحت!اخه بدبخت خودت همیشه میگفتی پسر ارزش گریه کردن یا ناراحت شدن داره براش؟پااشو خودتو جمع کن!!! ارههههه همییینههه.چرا من خوشحال نباشمم!همینهههه!!!میخوام امروز خوش ترین ادم رو زمین باشم تا چش دراد. به لباسایی که شکیبا برام اماده کرده بود نگاه کردم. یه لباس فسفوری که روش لبای سورخابی داشت با یه شلوار جذب کوتاه خاکستری.صندل سورخابیمم پوشیدم.تا جایی که تونستم با کرم پودر پای چشامو ک گود افتاده بود درست کردم!بمیری برسام!من قبلا اینجوری بودم!هعی خدا.و به یه ریمل اکتفا کردم لبام خدادادی صورتی بود! اره داداش ما همینجوری خوشگلیم ولیی چهه عجب این وجدان ساکت موند.گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون و سوار اسانسور شدم و تند دکمه ی لابیو زدم تا شکیبا منو زنده زنده نبلعیده.رسیدم به لابی و با اعتماد به نفس و غرور همیشگیم که شیطنتم چاشنیش بود راه رفتم. تو چشمای شکیبا تحسین موج میزد.منم که خیرکیف شدم و نیشم تا پشت سرم باز شد!هاهاها!دو تا ماشین بیشتر نبود یکیش مال سیرابی و اون یکی برای شهیاد!منو روشنا و ارزو علیرضا و سیرابی تو یه ماشین! شهیاد و شکیبا و پریا و فرید و نریمانم تو یه ماشین!برسام پشت رول نشست و علیرضا هم بغلش منو ارزو و روشنا هم پشت نشستیم.از همون اول که نشستیم این ارزو غر زد.انقد غر میزد که ماها خندمون گرفته بود .اولین غرش: _چقد هوا گرمه! که برسام بلافاصله شیشرو زد پایین. دومین غرش: _جا خیلی تنگه! که من گفتم: _میخوای ما پیاده شیم تو بشینی که جا واست باز شه.یه ضره کمتر بخور تا جا شی! حالا چاقم نیست ولی نمیدونم چرا کرمم گرفته بود اینو بهش بگم. اینو نگفتم!ماشین ترکید علیرضا و برسام که بلند بلند میخندیدن!روشنا انقد خندیده بود اشکاش میومد .منم که دیگه هیچیییی!!!ارزو هم فقط یه چشم غره رفت و روشو برگردوند.دوباره بعد چند دقیقه گفت: _اه اخه تابستونم شد فصل!پاییز خوبه!هواش خوبه!بخصوص که دو نفرست بعد نگاهی به برسام کرد و بهش چشمک زد.منم که میخواستم پاشم ماشینو رو سرش خراب کنم که با حرف برسام نشستم سرجام: _کسی میگه دونفرس که یه همراهی داشته باشه!حالا سر کوچه ماهم چند نفر هستن تو بقالیمون واست جور میکنم نگران نباش. از خنده غش کرده بودیم.ارزو هم دیگه خفه خون گرفت وحرفی نزد.راه زیاد بود منم بعد چند دقیقه حوصلم سر رفت.هی سرجام وول میخوردم.دلم اهنگ میخواست.هنذفریمم یادم رفته بود بیارم.اههه...داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای اهنگی تو ماشین پیچید: اگه از هم جدا شیم حال من خیلی بد میشه نمیدونم میتونی تو بمونی تا همیشه عادت کردم به همین خنده ی زیبات عادت کردم هی جان عادت کردم به اروم بودن چشمات عادت کردم هی جان . دانلود رمان هیپنوتیزم . بهت عادت کردم من راحت تر از تو با هیشکی نیستم من لامصب وابستم وقتی دوری طاقت کرد دل من تورو باور کرد حتی استراحت دیگه بی تو حالش نیست چجوری بخوابم وقتی سرت رو بالش نیست وقتی هسی خوب وقتی نیسی اخما تو همو لباسا مشکی وقتی صبح پامیشی کنار من راه میری و همه چشمارو ماعه راه میریم این شهر خوشحاله به خودش میباله که تو دلش مارو داره وقتی به تو دارم یه حسی که نمیدونم داره چه اسمی wow ولی تو باید ماله من باشی اره شده به هر طسمی پرم از حس خوشبختی باتواسون میشه سختی باتو اروم میشه قلبم چه خوبه همدمم هستی دیوونم دیونتم بخدا نمیشم از تو جدا همرامی عادت کردم به همین خنده ی زیبات عادت کردم به اروم بودن چشمات عادت کردم هی جان! "عادت کردم_علیشمس و مهدی جهانی" اوف چه اهنگ توپی! خواستم از برسام تشکر کنم که همه ی اون اتفاقات به ذهنم هجوم اوردن!نه نه!ولش کن!وظیفش بوده اصن!بعده ۱۰ دقیقه رسیدیم باغ وحش.اخه باغ وحشم شد جا؟ادم میخواد بره بیرون میره باغ وحش؟جایی بهتر از اینجا نبود؟البته فکر نکنید از حیوونا بدم میادا برعکس عاشقشونم بخصوص... اگه گفتید؟وجدان: _مگه ما علم غیب داریم؟خودت بگو! _خیلی خوب بابا!اون حیوون خوشبخت کسی نیست جز... _اوهوع خوشبخت!یه ذره بیشتر خودتو تحویل بگیر. _خفه میشی؟ _باشه جیگر _مرگ،اون حیوون کسی نیست جز پلنگ!هاهاها!هه هه هه!هوهوهو!هرهرهر!پاک خل شدم رفت.بخاطرهمین همون اول که رسیدیم دسته روشنا رو کشیدم و بردم سمت پلنگا.شکیبا غر زد: _کجا میرید؟ روشی که میدونست واسع چی اونو دنبال خودم کشوندم گفت: _میخواد بره پیش پلنگ جوناش! _پس ماهم میایم وا خب بیاید!اینم شیش میزنه.اعلامیه میده میخواد جایی بره.بعد دست شهیادو کشید و کم کم همشون به ما ملحق شدن.چند لحظه بعد برگشتم و خواستم چیزی به روشنا بگم که از خنده پهن زمین شدم.هممون عین این بچه ابتدایی ها تو یه صف و دقیقا با نظم و تریتب پشت سرهم راه میرفتیم.روشنا متعجب از حرکت من گفت: _چته موجی؟چرا اینجوری شدی یهو؟ خندم شدت گرفت و با دست به صفمون اشاره کردم.لابه لای خنده هام گفتم: _ای...اینجارو..ببی...ن!انگار ت..و صف وای..ستادیم. اول از همه فرید از خنده ترکید و گفت: _خیلی باحالی! سرمو تکون دادم و گفتم: _میدونم نریمان گفت: _خب بچه های عزیز یه ازجلو نظام بدید عمو ببینه. دیگه رسما مرده بودیم.شکیبا: _اییییی!!!خدانکشدت انی!مردم از خنده. شهیاد: _خدانکنه خانومم هممون یه اوقق زدیم و علیرضا گفت: _جمع کنید بابا!اینجا نامزد بازی نداریم.خانواده رد میشه برادر.بعد اداشونو دراورد.صداشو نازک کردو ادای شکیبارو دراورد: _اییی ،خدا نکشدت انی!نصف شدم از خنده. و بعد صداشو کلفت کردو مثل شهیاد گفت: _خدانکنه خانومم اشکم در اومد از بس خندیده بودم.شهیاد زد تو سر علیرضا وگفت: _نوبت ماهم میرسه دگ علیرضا سرشو با دستاش مالوند و گفت: _خدانکنه داداش برسام گفت: _حرص نخور داداش بیا پسته بخور شهیادم که خودش خندش گرفته بود گفت: _کوفت!حناق بگیرید الهی! سلام عشقا.خوبید؟ فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم! روزه ایاش دسته بالا!!! *** شکیبا دسته شهیاد و گرفت و گفت: _ولشون کن عزیزم،اینا با خودشونم خوددرگیری دارن. من گفتم: _اوهوع عزیزم؟؟!!!خبریه شکیب؟؟ شکیبا با جیغ گفت: _سیصدبار بهت گفتم به من نگو شکی... ب رو نگفته بود که پریا با خنده ادامه ی حرفمو گرفت و گفت: _فکر نمیکنید یه ذره زوده؟ شکیبا با تعجب گفت: _برای چی؟ روشی: _برای اینکه ما خاله بشیم دیگه! هممون ترکیدیم.شکیبا و شهیادم که نمیدونستن از دستمون گریه کنن یا بخندن.شکیبا با حالت گریه گفت: _ای بمیرید الهیی!!!سکته کردم. خلاصه انقدر خندیده بودیم که دلامون درد گرفته بود.بعد از اینکه خوب خندیدیم راه افتادیم بریم سمت پلنگای من.در حین راه رفتن گوشیم زنگ خورد.جواب دادم: _بله؟ بعد بله ای که گفتم گوشم کر شد.اذین با جیغ: _ای کوفت و بله!چی میشه یه بار بگی جانم؟ خنده ای کردم و گفتم: _چرا جانم هامو خرج تو کنم؟خرج... _اها میخوای خرج شوورت بکنی؟بابا تو که ترشیدی رفت شوورت کجا بود! _مرض بچه پرو!زنگ زدی اعصاب منو قهوه ای کنی؟چیکار داشتی؟ _ابجی فدات حالا سگ نشو!زنگ زدم بگم کی برمیگردی؟ _دلت برام تنگ شده ؟عخییی!!میدونم کی بهتر از من؟ _درد!خودشیفته مامان گفت زنگ بزنم ازت بپرسم _ایش!خب حالا کمتر از دوماه دیگه تهرانم!میگی نه؟نگاه کن!حالا برای چی تاریخ دقیق میخواد مامان؟ _میخواد با خاله پریوش به افتخار اومدنتون مهمونی بگیره! اه!حالا من نخوام برسام تو جشن باشه باید کیو ببینم؟شانس همیشه با من یاره اصن! اذین: _چقدر زود میای!تازه داشتم با نبودت حال میکردم. _من واقعا نمیدونم چه گناهی به درگاه خدا کردم که تو خواهرم شدی؟ادم انقدر سرتق؟ _از خداتم باشه باید بابت داشتن خواهری مثل من سجده ی شکر به جا بیاری.بعدشم بچه ی حلال زاده به ابجیش میره. . دانلود رمان هیپنوتیزم . _اوه اعتماد به فضات تو کلیم! _ما اینیم! پوفی کردم و گفتم: _اذین فعلا کاری نداری؟تو باغ وحشیم برم پیش بچه ها! _نه خواهری برو!فقط سوغاتی یادت نره جیگر.بای ای پروو!!! با صدایی که از بغل گوشم اومد باعث شد از ترس بچسبم به اسمون! _تنهایی کجا راتو کشیدی داری میری؟ برگشتم و با دیدن برسام اخمامو کشیدم تو هم.کثافت بعده اون همه اتفاق بازم زور میگه!بیشعور خر!قدمامو تند کردم که ازش دور شم. _انیساا!!!با توام کجا میری؟ به تو چه اخه ؟ _انیساا بهم رسید و گفت: _یه لحظه وایسا با خشونت نگاش کردم.دو تا دستامو گرفت جوری که نمیتونستم تکون بخورم. *** _با تواما میگم دو دقیقه تکون نخور! ولی من به حرفش گوش نمیکردم و تقلا میکردم بلکه فشار دستاشو کمتر کنه!کمتر که نکرد هیچ!بدترم کرد!اشکم در اومده بود.با صدایی که میخواست خشمو توش نشون نده گفت: _بیخودی زور نزن تا من نخوام نمیتونی از دستم در بری.پس به من نگاه کن! دیگه مثل بچه ی ادم دست از تقلا کردن برداشتم و صاف زل زدم تو چشمای عسلی خوشرنگش.با لحن سردی گفتم: _لطفا دستمو ول ک.ن.ی.د متعجب از لحن سردم گفت: _انیسا!چرا اینجوری حرف میزنی؟ باز با همون لحن سردم: _چجوری جناب بزرگمهر؟ با بهت و ناباوری گفت: _انیسا!!!!میشه انقدر رسمی حرف نزنی؟جناب بزرگمهر دیگه چیه؟میخوام مثل همیشه با سرتق بودنت جوابای دندون شکن بهم بدی نه با این لحن سرد!تو چت شده؟ با تندی گفتم: _من چم شده؟تو... نذاشت بقیه ی حرفمو بگم!دستاشو اورد بالا و گفت: _خیله خب! خیله خب!من اشتباه کردم انیسا خودمم خیلی پشیمونم!اون لحظه عصبانی بودم!اصلا حالم خوش نبود.کنترلی روی رفتارم نداشتم.و میخوام که تو... سرشو انداخت پایین و دوباه گفت: _میخوام...میخوام که... منتظر عذرخواهیش بودم!داشتیم به جاهای خوبش نزدیک میشدیم.اظهار شرمندگی برسام و کلاس گذشتنای من که مثلا شرمندگیشو قبول نمیکنم.ولی برخلاف تصورم چیز زیادی از برسام مغرور تو ذهنم بود چون با حرف بعدی برسام پرده ی سیاهی روی تفکراتی که راجبش داشتم کشیده شد. _انیسا ازت میخوام که...اونروزو فراموش کنی! ای لعنت به اون غرورت!عذرخواهی کنی میمیری؟یه ببخشید به اون زبونت بیاری زبونت تاول میزنه؟منو بگو که چه چیزایی پیش خودم فکر میکردم.اصن نمیبخشمش تابمیره. با لحن مخلوطی از خشونت و سردی گفتم: _انتظار داری فراموش کنم؟ سرشوکه تا اون موقع پایین بود اورد بالا و گفت: _اره _ولی من عذرخواهیتو نشنیدم که بخوام فراموش کنم! کلافه گفت: _حتما باید عذرخواهی کنم؟ پ ن پ! _پس چی؟فکر کردی با اون کاری که کردی فکرمیکنی به این راحتی میبخشمت یا فراموش میکنم اونروزو! _باشه!باشه!منو ببخش انیسا!متاسفم! اخیششش!!بلاخره عذرخواهی کرد!!!میمردی از اول میگفتی؟دیگه منو هم زجرکش نمیکردی.حالا منم زجرکشت میکنم!به همین راحتیا نمیبخشمت که.گفتم: _حالا از من میخوای ببخشمت؟ انگار اونم عصبی شده بود چون گفت: _اره دیگه!وگرنه عذرخواهی نمیکردم رومو برگردوندم و گفتم: _متاسفم!ولی من نمیتونم ببخشمت! صداشو از پشت سرم شنیدم: _چی؟؟؟؟!!!!چی گفتی؟ _همونی که شنفتی _یعنی چی؟من واسه اولین بار غرورمو شکستم و عذرخواهی کردم اونم واسه یه دختر!! حالا میگی نمیبخشی؟؟؟ منم که نیشم هی داشت گشادتر میشد!اخ اذیت کردن این چه حالی میده.دوباره گفت: _نمیبخشی دیگه؟ _نه بین خنده هام به زور گفتم: _ب..ر...سا..،بس..ه موذیانه گفت: _نه دیگه!تقصیر خودته!از اول میبخشیدی تا اینجوری نمیشد! _بر..س..ام،جو..جون هر ک..ی دو..دوس داری! دست از قلقلک دادنم برداشت و نگاهی به چشمام کرد با زمزمه گفت: _برو رو این نیمکت بشین! مثل جنازه ها افتادم رو نیمکت!بد جور نفس نفس میزدم.بعده چند دقیقه برسام گفت: _حالت جا اومد؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: _به لطف شما!بله! خنده ی شیرینی که دله ادمو میلرزونه کرد و گفت: _پاشو! _چی؟ _میگم پاشو،قراره بریم جایی _چی؟برو بابا من خستم _میدونم ولی فعلا پاشو،جایی که میریم بهتر از اینجاست! با بی میلی بلند شدم و گفتم: _کجا میخوای منو ببری؟ _میفهمی _ای بابا من هنوز پلنگامو ندیدم _باشه واسه یه وقت دیگه و دستمو کشید و به سمت ماشین برد.تا خود مقصد هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.حوصلم سر رفته بود.وقتیم که رسیدیم با بی حوصلگی سرمو به سمت بیرون چرخوندم که از چیزی که روبه روم دیدم چشمام گرد شد.بستنی فروشیی!!!حرف نسنجیدمو به زبون اوردم: _وااااای برسام عاشقتم!! ولی بعد تازه فهمیدم چی گفتم!ای خاک تو سرت انیسا!حتماا باید سوتیرو میدادی دیگه!خاک!خب چیکار کنم بستنی رو میبینم از خود بیخود میشم.برسام خشک شده گفت: _چی گفتی؟ لبخند خجولی زدم و گفتم: _هیچی _هیچی نگفتم!!بریم تو دیگه اون بستنیا دارن بهم چشمک میزنن. کلافه از پیچوندن من گفت: _باشه باشه،بریم ولی تو پیاده شو تا من برم ماشینو یه جا پارک کنم!بدجاس اینجا. از ماشین پیاده شدمو گفتم: _زود بیا چشمکی زد و گفت: _زود زود میام رفتم تو فکر!این کاره برسام چقدر به نظرم قشنگ اومد.هم واسه مطب و هم واسه اشتی کنون منو اورد اینجا!بعضی وقتا زیر اون چهره ی مغرور برسام یه چهره ی مهربونم پدیدار میشه ولی به سرعت چشم بهم زدن میره.برسام بعضی روزا خیلی مهربون میشه و امروز از همون بعضی روزا بود. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . با ذوق و شوق به بستنی های توی یخچال نگاه میکردم.هر وقت بستنی رو میبینم از خود بیخود میشم و برمیگردم به دوران کودکیم و دوباره بچه میشم.برسام اومد تو مغازه و به من گفت: _چی میخوری؟ من که دلم از دیدن اون همه بستنی اب شده بود گفتم: _کاکائویی یه بستنی کاکائویی سفارش داد و به من گفت برم بشینم روصندلیای بیرون تا اماده شه بعد چند دقیقه خودش اومد و بستنی و داد دستم.متعجب گفتم: _چرا واسه خودت نخریدی؟ با لبخند خاصی بهم زل زد و گفت: _وقتی که تو داری میخوری انگار گوشت میشه میره تو تن من! تو دلم عروسی بود از حرفش.یه شوق خاصی داشتم!بی شک میتونستم بگم که امروز یکی از بهترین روزام بود.حرفش واسم معناهای زیادی داشت ولی من نمیتونستم هضمش کنم!خوب بودن برسام اونم امروز یه ذره زیادی بود.با صدای برسام به خودم اومدم: _چرا نمیخوری ؟داره اب میشه؟ یه نگاه به بستنیم که داشت شره میکرد کردم و لیسش زدم.بستنی خوردنم ۵ دقیقه ای طول کشید وسطای بستنی خوردنم برسام و دیدم که با لذت بهم خیره شده .کلافه پوفی کردم و گفتم: _اینجوری نمیشه! _چجوری؟ _نمیشه که من بخورم و تو نگام کنی !برو واسه خودتم سفارش بده. با شیطنت گفت: _نچ! _چی نچ؟ _اصلا شاید خواستم از بستنی تو بخورم! زبونمو براش دراوردم و گفتم: _بهت نمیدم که! _ولی من از دستت کش میرم. _نمیتونی! _امتحانش ضرری نداره. بعد نگاهی بهم کرد که تا عمق وجودم و سوزوند.چشماشو خمار کرد و گفت: _انیسا... نمیدونم چرا ولی گفتم: _جانم دستم شل شد و برسام با یه حرکت فوق حرفه ای بستنی و از چنگم بیرون کشید و کلشو کرد تو دهنش.مبهوت گفتم: _برسام یه ابروش و انداخت بالا و گفت: _حالا حالا ها مونده تا با من در بیفتی!جوجه خانوم! بغض کردم!بچه شده بودم: _بستنیم... برسام که از لحن بغض الود من متعجب شده بود گفت: _واسه یه بستنی بغض کردی؟ _اره تمومش کردی... اخم کرد و گفت: _فدای سرت!یکی دیگه میگیرم برات! ناراحتیم و فراموش کردم و با شادی گفتم: _آخجون! _هیس!اینجوری نکن!ابرومونو بردی. _دوس دارمم!!! بعد از اینکه با قلدری دو تا بستنی دیگه از برسام کش رفتم،به پیشنهاد برسام رفتیم خرید!منم که دیوونه ی خرید با نیش بازم سریع قبول کردم.توی راه برسام بی مقدمه گفت: _میدونستی مامان من و تو دوستای صمیمی ان؟ _پ ن پ فقط تو میدونستی! _حتما اینم میدونی که قراره برای اومدنمون باهم دیگه جشن بگیرن؟ سری تکون دادم و گفتم: _این سوالا چیه برسام؟معلومه که میدونم. _حالا که اینارو میدونی یه چیزی رو هم من باید بهت بگم. با تعجب گفتم: _چیو! اخم کرد و گفت: _میخوام به چیزی رو برات روشن کنم انیسا!که روز جشن به مشکل بر نخوریم. _داری نگرانم میکنیا!!! زیر لبی گفت: _باید نگرانم باشی! بعد ادامه داد: _جشن تو ویلای ما گرفته میشه!میدونی که؟ _اره _همه ی فامیلای ما تو اون جشن هستن!و خب راستش من خانواده ی عموم هفته ی بعد از لندن برمیگردن و توی جشن حتما حضور دارن. _خب مشکل این کجاست؟ _میشه نپری وسط حرفم؟ _ببخشید! دندرو عوض کرد و گفت: _من یه دختر عمو دارم که ۲۴ سالشه!ینی یه سال از خودت بزرگتره!مامان من و زن عموم برای خودشون ارزوهایی دارن که میخوان اونو حتما عملیش کنن و مخالفت من و دخترعموم هم هیچ تاثیری نداره.هر چند که دخترعموم خودش هم خیلی بدش نمیاد از این قضیه... _از چه قضیه ای ؟راجع به چی حرف میزنی! کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: _مامانم و زن عموم میخوان که...که من و دخترعموم... با صدای زنگ گوشیش حرفش نصفه مونده.با عصبانیت گوشیش و برداشت و گفت: _بله؟ _.... . دانلود رمان هیپنوتیزم . نگاهی به من انداخت و گفت: _بله ،بفرمایید. _.... یهو دادی کشید که من از ترس خودم و تو صندلیم قایم کردم. _آخه مادر من!مگه من هنوز رضایت دادم به این کار که خودتون میبرید و میدوزید! _.... _ارزوت اینه؟ارزوت اینه که من خوشبخت بشم؟تو که داری منو دستی دستی پرت میکنی تو جهنم! _.... _اره زندگی با لعیا جهنمه!چرا نمیفهمی؟ _.... _باشه مامان گریه نکن!غلط کردم اصن!من نمیفهمم!من نفهمم!مامان جون من گریه نکن... _.... _چشم!چشم!بعدا باهاتون صحبت میکنم!خداحافظ! گوشیو قطع کرد و پرتش کرد تو داشبورد.مشتشو کوبید رو فرمون ماشین و گفت: _لعنتی!!!! با نگرانی گفتم: _برسام چیشده؟! نگام کرد!بی حرف!چیزی نگفت!نگرانش شده بودم!نمیدونم مامانش پشت تلفن چی گفت که انقد قاطی کرد.به نیم رخ خوشگلش نگاه کردم و گفتم: _برسام! _بله؟! _نمیخوای بقیشو بگی؟ _دیگه مهم نیست... _اما... با حرف بعدیش خفه شدم: _لطفا دیگه هیچی نپرس! بعد از تلفنی که به برسام زده شد و مامانش بود،خیلی اشفته شد!خرید و به جفتمون زهر کرد.اخلاقش شد عین برج زهرمار!نمیتونستی باهاش حرف بزنی!یه دوساعتی تو پاساژ چرخیدیم که البته من به سیخونکای برسام که هی میگفت بریم توجه نکردم و با پرویی تمام به خریدکردنم ادامه دادم...واسه ی مامان ایناهم سوغاتی خریدم که برسام میخواست حساب کنه و با اخم غلیظ من رو به رو شد و دست از کارش کشید.البته بقول خودش یه پیرن مجلسی خوشگل مهمونم کرد.به اصرار من اونم واسه ی خانوادش سوغاتی خرید.اخرای خریدمون بود که یه دامن توجه برسام وبه خودش جلب کرد و برسام دست من و گرفت و کشید تو مغازه.از حق نگذریم دامنش خیلی خوشگل بود!داشتم از فوضولی و حسادت میمردم که این دامن و میخواد واسه کی بگیره.رو به فروشنده گفت: _اقا لطفا سایز...این دامن رو بیارید. پسره هم دقیقا همون سایز رو واسه برسام اورد.برسام دامن و رو به من گرفت و گفت: _قشنگه؟ با لحنی اکنده از حسادت گفتم: _اره خیلی،حتما خوشش میاد نگران نباش! برسام متوجه ی لحن نیش دارم شد ولی چیزی نگفت.پولشو حساب کرد و باهم از مغازه خارج شدیم. _تو چته؟ سرمو چرخوندم به سمتش: _من؟من چیزیم نیست با پوزخند گفت: _اره قشنگ معلومه!عمه ی من بود تو مغازه داشت با حسادتش خرخره ی منو میجویید...البته درکت میکنم!حسادتم دارم.... با پرخاش بهش گفتم: _تو درمورد من چی فکر کردی؟فکر کردی عاشق سینه چاکتم؟نه جناب!خودتو چی دیدی؟دیویدبکام؟انقدر خوشگل تر از تو دور و ورم ریخته که من به یکدومشون محل سگ نمیدم!تو که جای خود داری.الانم اگه اومدم باهات خرید کنم نمیخواستم روت و زمین بندازم!!پس انقدر واسه خودت رویا نباف!هر چند که قشنگه ولی یه روزی میخوره تو ذوقت! _حالا چرا عصبانی میشی؟من که منظوری نداشتم! _داشتی یا نداشتی مهم نیست فقط میخواستم از توهمات بکشمت بیرون. _نمیشه یه کلام باهات حرف زدا! _مگه من گفتم باهام حرف بزنی؟ _باشه بابا غلط کردم!با خودم بودم! خندم گرفت دیگه حسابی چشم ترس شد.تا اون باشه رویاهای بیخودی تو ذهنش نبافه هر چند که بیراه هم نمیگفت من زیادی پیاز داغشو زیاد کرده بودم. *** دو ساعت به عید مونده .همه ی کارامو کرده بودم از خرید بگیر تا عیدی واسه بقیه!بعد از اون روزی که با برسام رفتیم خرید دیگه ندیدمش!دلم واسش تنگ شده.وجدان: _دلت غلط میکنه! _تو حرف نزن! به سفره ی هفت سین نگاه کردم که چقدر باحوصله چیده بودمش!قرار شد امروز سال تحویل همه بیان اتاق ما!خودمو خیلی ساده اما شیک درست کرده بودم.موهامو که رفتم ارایشگاه و تا شونم کوتاه کردم.لباسامم که یه شلوار لی بود با یه تاپ لی.ارایشم در حد یه ریمل لبام صورتی بود و نیاز به رژ لب نداشتم.شربت هارو درست کردم.به لازانیام یه سر زدم که زنگ در زده شد.نوید و نریمان و شکیبا و پریا و ارزو و برسام و شهیاد و علیرضا هجوم اوردن تو!هول شده بودم نمیدونستم از کدومشون پذیرایی کنم که روشنا به دادم رسید.من شربتارو دادم و روشنا شیرینی هارو.پنج دقیقه مونده بود به سال تحویل که صدای جیغ روشنا دراومد: _انیسااا!!!!بیااا بشین دیگه زیر لازانیا رو کم کردم و گفتم: _اومدم اومدم همگی دستامونو گرفتیم بالا و من بلند بلند میخوندم و بقیه تکرار میکردن: _لا مقلب القلوب والابصار ای دگر گون کننده ی قلب ها و چشم ها یا مدبر الیل و النهار ای گرداننده و تنظیم کننده ی روز ها و شب ها یا محول الحول و الاحوال ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت حول حالنا الی احسن الحال حال مارا به بهترین حال دگرگون فرما بعد همگی باهم دیگه داد زدیم: _۵٫٫۴٫٫٫۳٫٫٫۲٫٫٫۱بوووومم اهنگ لحظه ی تحویل سال زده شد و ما با خوشحالی همدیگرو بغل کردیم و عید و به هم دیگه تبریک گفتیم. با پسرا فقط دست دادم.به برسام که رسیدم زل زدم تو چشمای خوشرنگش و زمزمه کردم: _عیدت مبارک! اون هم مثل خودم با زمزمه گفت: _عید توهم مبارک! تو گرمای نگاهش ذوب شدم.سرمو انداختم پایین و به روشنا گفتم: _پاشو بریم غذارو بکشیم پریا سوتی زد و گفت: _لازانیای آنی حرف نداره. نریمان لبخندی زد و گفت: _پس واجب شد بخوریم. با کمک روشنا و شکیبا سفره رو پهن کردیم و غذاهارو کشیدیم.رو به بچه ها گفتم: _بچه ها پاشید بیاید سر سفره. همشون شروع کردن به به و چه چه کردن!رو به ارزو که هنوز نیومده بود سر سفره گفتم: _ارزو جون نمیای غذا بخوری؟ چشم غره ای رفت و اومد سر سفره.با پوزخند گفت: _نیازی به نوشتن وصیت نامه هست؟ ای عوضی!با عصبانیت گفتم: _میتو... _ما بهت گفتیم بیای اینجا؟ با صدای شکیبا حرفم نصفه موند.ارزو با تته پته گفت: _برسام گفت بیا! برسام با نیشخند گفت: _من بهت اصرار نکردم!گفتم اگه دوس داری بیا!اگه ناراحتی میتونی بری!اصراری واسه موندنت نیست! عین یه پارچ اب یخ که ریخته باشن رو اتیش خنک شدم!ایول!عاشق جواب دندون شکنتم! ارزو قاشق و پرت کرد تو سفره و با پاکوبیدن به سمت در رفت قبل اینکه از در بره بیرون علیرضا گفت: _کجا؟ ارزو با صورت سرخ شده گفت: _مگه نگفتید برم؟منم میرم روشنا گفت: _گفتن و که گفتیم!قبل رفتنت درو ببند فقط! بعد از این حرفش به علیرضا چشمک زد!بله؟؟چی دیدمم!!!بعده ناهار باید ته و توشو در بیارم.ارزو با خشم درو بست و ماهم زدیم زیر خنده.نوید گفت: _انیسا از دستش ناراحت نشو یه ذره حسوده! با شک گفتم: _فقط یه ذره؟ خندید و گفت: _یه ذره بیشتر! . دانلود رمان هیپنوتیزم . بلاخره بعد نیم ساعت غذا خوردن بچه ها تموم شد و ماهم ظرفارو شستیم.درحال خشک کردن دستام بودم که شهیاد گفت: _بچه ها بیاید بازی. شکیبا با ذوق گفت: _چی بازی؟ همه خندیدن و شکیبا گفت: _چیه خب الان دلم بازی خواست! شهیاد گفت: _فدای دلت بشم من! با بچه ها اوقی زدیم و نوید گفت: _جمع کنید این کارارو!خانواده نشسته!اول پیشنهاد بدید چی بازی کنیم؟ من: _قایم موشک؟ برسام: _مگه دوسالته؟ زبونمو براش دراوردم و گفتم: _دوس دارم! نوید: _رو پولی؟ شکیبا: _نه چرته! نریمان: _جرعت حقیقت؟ روشنا: _الان حال نمیده! پریا: _دانکی کبیر؟ علیرضا و برسام: _خودشه! با موافقت همه قرار شد دانکی کبیر بازی کنیم!چون ۹ نفر بودیم ۸ تا شکلات گذاشتیم وسط و قرار شد برنده همه شکلاتارو بخوره!شکیبا اسم همه ی بچه هارو نوشت و خط کشی کرد.بازی از نریمان شروع شد.انقد دست به دست کردن تا رسید به من.خب سه تا برسام داشتم و یه پریا!برگه ای که روشنا به من داده بود نوید بود و بدردم نمیخورد پس نویدو دادم به شهیاد!چشامو از شوکولاتا بر نمیداشتم.چون هر آن ممکن بود یکی از بچه ها داد بزنه و شوکولات به من نرسه.برگه افتاد دسته پریا و چند ثانیه بعد با جیغ گفت: _دانکی کبیر! ۹ تایی حمله ور شدیم رو شوکولاتا!تا خواستم یه شوکولات و بردارم برسام از دستم بیرون کشید!با داد گفتم: _قبول نیست اون ماله من بود. یه ابروش و داد بالا و گفت: _میخواستی زودتر برداری! بازی ۱۰ مرحله بود!ماهم ۸ مرحلشو رفته بودیم برسام بیشعور از هممون جلوتر بود.انقدر بازی کردیم که رسیدیم به مرحله ی دهم برسام و نریمان فقط یدونه اختلافشون بود.اخرین مرحله بود و حساس ترین مرحله قراره شده بود برنده به بازنده هر چی که گفت قبول کنه!امتیاز منم از همشون کمتر بود!فقط دعا میکردم نریمان برنده شه چون میدونستم برسام نقشه هایی تو ذهنش داره. تو فکر بودم که با صدای داد برسام از جام پریدم: _دانکی کبیر! میگم خدایا تو انقدر منو دوست داری اصلا شرمندم میکنی!برسام با یه لبخند خبیث نگام کرد و گفت: _خب!هر چی بگم باید انجام بدی!نزنی زیرش! منم مظلومانه فقط سر تکون دادم.برسام چند دقیقه فکر کرد و بعد با هیجان گفت: _میریم پارک ابی! _باید سوار سرسره ی ابی سقوط ۷ متری شی! _چیییییییی؟؟؟؟؟ _همین که گفتم! ای خداااا!!!! خب من چجوری بگم میترسم!واااییییی ۷ مترههه کم ک نیس!!!اصن جهنم الضرر نهایتا میمیرم دیگه تهش اینه!با شجاعت گفتم: _باشه قبوله!من میرم لباس بپوشم. بچه ها با چشمای گرد شده نگام کردن حتی خوده برسام!میخواستم برسام و حرص بدم!چون پارک ابی مختلط بود و من حسابی میتونستم در کنار ترسم برسام و زجر کش کنم!لباسامو که پوشیدم و مایومو که برداشتم از اتاق اومدم بیرون و گفتم: _من امادم بریم! روشنا در گوشم گفت: _خاک تو سرت!خر نشو انی!میمیری میفتی رو دستمونا!!من میدونم تو چقدر ازش وحشت داری! با سرتقی گفتم: _من باید این کارو انجام بدم! سری از روی تاسف تکون داد و من و برسام سوار ماشین شدیم.بعد چند دقیقه برسام گفت: _جرعت این کارو داری؟ _اگه جرعتشو نداشتم که اینجا نبودم! اخیششش!!!خیط شد رفت!! به سردر پارک ابی نگاه کردم و اب دهنمو قورت دادم!چه غلطی کردم اومدم!با برسام رفتیم تو و مایوهامونو پوشیدم!شنا رو دوست داشتم ولی اون سرسره رو نه!برسام با لبخند گفت: _اماد... ولی وقتی نگاش به صورت رنگ پریدم افتاد حرفشو قطع کرد و گفت: _انیسا چت شده تو دختر؟میترسی؟اگه میترسی سوار نشو! سرمو با اطمینان تکون دادم و گفتم: _نه نه نمیترسم! _قشنگ از قیافت معلومه!لجبازی نکن انیسا! _اه چقدر حرف میزنی من باید سوار شم. وارد اون سرسره ی کذایی شدم!قلبم به شدت میکوبید!عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود!صدای زنی داخل سرسره پیچید: _اظطراب نداشته باش!اماده ای؟یک دو سه! زیر پام خالی شد و من سر خوردم!سرسره رو به باد جیغ گرفته بودم!انقدر جیغ زده بودم که حنجرم پاره شده بود.لعنت به خودم و لجبازیام!لعنت به برسام!لامصب سرسره تموم نمیشد!انقدر پیچ و تاپ داشت که میترسیدم از ترس خودمو خیس کنم.نمیدونم چند دقیقه ای گذشت که بلاخره از اون سرسره ی کذایی پرت شدم تو اب..برسام و دیدم که با نگرانی به سمتم اومد و گفت: _انیسا حالت خوبه! با خشم گفتم: _اره بهتر از این نمیشم!روانی داشتم سکته میکردم اون تو!اگه میمردم دیه مو تو میدادی؟ برسام با خنده گفت: _معلومه حالت خیلیم بد نیس!چون هنوز اون زبون بیست متریت کار میکنه!!من که گفتم نرو!خب حالا بریم؟ با لحن کرمی گفتم: _نه من میخوام شنا کنم! _نخیر بدو لباستو بپوش بریم! _اصلا به تو چه دلم شنا میخواد!! با اخم غلیظی گفت: _انیساا اون روی سگ منو بالا نیار!گفتم بپوش بریم!! _منم گفتم ن.م.ی.خ.و.ا.م رگش برجسته شده بود.نفس نفس میزد.با خشونتی که خودم انتظارشو نداشتم گفت: _میخوای بمونی اینجا که چی بشه لعنتی؟؟؟خوشت میاد این مردای عوضی بهت نگاه کنن!!!اره خوشت میاد؟؟ از ترس یه ذره رفتم عقب و گفتم: _به تو چه ربطی داره اصن!!چقدر بهم انگ میچسبونی عوضی؟؟؟من ه*ر*ز*ه ام؟اره اصن من ه*ر*ز*ه ام!!!منی که الان تو شرایطی که توش قرار داریم احساس گ*ن*ا*ه میکنم!منی ک... حرفم نصفه موند!داغ شدم!از زمین و زمان کنده شدم!حقا که با این کارش مهر خاموشی و به لبام زدم.ولی من نمیخواستم اون لعنتی ازم سو استفاده کنه!هولش دادم عقب... رفت عقب!نزدم تو گوشش!چون میدونستم این کارو کرده برای ذره ای ارامش!اما نمیخواستم ازم سواستفاده کنه...شرمنده گفت: _ببخشید انیسا!من... حرفشو قطع کردم: _من میرم لباسمو عوض کنم... و زودتر از چشم بهم زدن غیب شدم. *** . دانلود رمان هیپنوتیزم . _روشنا!!!!خبر مرگت بگیر بخواب دیگه!!!چقدر سر و صدا میکنی!!! روشنای با چشمای نیمه باز سرشو از لای چمدون بیرون اورد و گفت: _تو میگی چیکار کنم؟فردا پرواز داریم دیگه!باید این وسیله هارو جمع کنم یا نه!!! پتو رو کشیدم روم و گفتم: _انگار ظهرو ازش گرفته بودن!خروس بی هنگام!!! _حرف نزن انیسا اعصاب ندارما!!اه این شلوار لعنتی کوو؟؟!!! من که میدونستم منظورش از شلوار شلوار مشکیشه گفتم: _تو چمدون منه روشنا با چشمای گرد شده گفت: _اونجا چیکار میکنه؟ _دیروز پوشیده بودمش! _راحت باش تو!اجازه مجازه هیچی دیگه!! غلتی رو تخت زدم و گفتم: _من تا تورو دارم غم ندارم! _پاشو برو بیارش! _برو بابا من خوابم میاد!! _گفتم همین الان بیارش!! _خودت بیارش خب نمیمیری که!! _گفتم خودت... حرف زدن روشنا همانا و برق رفتن همانا!!!روشنا با صدای ناله مانندی گفت: _شانس ماس دیگه!!ای لعنت به این شانی دوغکی!!حالا من چه خاکی تو سرم بریزممم!!!انیسااااا!!!!! _هااااااننن؟؟؟؟ _پاشو برو ببین چی شده! _روشنا داری رو اعصبام اسکی میریا!!بگیر بخواب! _من میترسم آنی! نشستم رو تخت و گفتم: _الان دقیقا از چی میترسی؟؟ _یه صداهایی میاد! _توهم زدی!!پاشو برو ببین شمع داریم؟ بعد از رفتن روشنا از رو تخت بلند شدم.راست میگفت روشنا یه صداهایی میومد...منی که خودم به روشنا میگفتم توهم زدی خودم دچار توهم شده بودم.قلبم به شدت به قفسه سینم میکوبید.اب دهنمو تند تند قورت میدادم.دوتا دست اومدن جلوی دهنم و قبل اینکه جیغ بکشم جلوی دهنمو گرفت و در گوشم گفت: _هیسس!!منم انیسا برساامم!!! تکون میخوردم که ولم کنه! _ولت میکنم اما به شرطی که جیغ نزنی بچه ها بیدار میشن. سری تکون دادم و برداشتن دست برسام همانا و جیغ کشیدن من همانا: _اخه روااننییی!!!مسخره بازیت گرفته نصف شبی؟؟داشتی قبض روحمون میکردی بابا!!!بمیری با این دیوونه بازیات!داشتم دار فانی رو وداع میگفتم!!! برسام هیس هیس میکرد و من به جیغ جیغ کردنم ادامه میدادم.دوباره دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: _مگه نگفتم جیغ نزن؟؟چرا هی جیغ میزنی؟؟ به زور دستشو از جلو دهنم ورداشتم و گفتم: _مریضی نصف شبی مردم ازاری میکنی؟ _مردم ازاری چیه؟اومدم برقتونو درست کنم!!! _خب زودتر میگفتی دیگه!! _مگه تو محلت حرف زدن به ادم میدی؟؟ _خب حالا داد زدم: _روشنا پس کو شمعععع!!!؟؟ _اوردم اوردم!!! بعد این حرفش یهو جیغ کشید هراسون دویدیم سمتش.. _چیشدهه روشناااا؟؟؟؟ علیرضا هم مثل برسام دستشو گذاشته بود رو دهن روشنا.دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم: _مثل اینکه شما دو تا قصد دارید مارو به کشتن بدید. برسام خنده ای کرد و گفت: _بهت گفتم که!اومدیم برقتونو درست کنیم. دستامو زدم به کمرم و گفت: _خب برید درست کنید زیرلب زمزمه کرد: _رو رو برم! _چیزی گفتی؟ دستشو کرد تو موهاش و گفت: _نه،علیرضا پاشو بریم بعد از رفتنشون روشنا با حرص گفت: _اینا بازیشون گرفته؟بخدا امشب ۳ تا سکته رو رد کردم! پوفی کردم: _دیوونه ان دوتاشون! روشنا زد به بازوم و گفت: _میتونی برسام و دیوونه خطاب کنی اما علیرضا رو نه!باید از رو جنازه من رد شی! چشامو گرد کردم و گفتم: _بله بله؟چشم خاله مینو روشن!روشنا دو دقیقه ولت کردمااا!!! _ما الان یه ساله که با هم دوستیم! _چیییییییییییییییی؟ روشنا دستشو گذاشت رو دهنم: _ساکتتتت!!!چ خبرته!!! _ت..و،علی...رضا...ی..ه..سا..ل؟ سرشو تکون داد.با ناباوری گفتم: _نههههههه!!! _ارههههه! _اگه اینجوریه پس خیلی بیشعوری! _چرا؟؟!!! _تو یه سال با این دوستیو و من نمیدونم؟!!خیلی عوضی ای روشنا!!! دستامو گرفت و گفت: _خواهری بخدا خودمم نمیدونم چیشد!!عین برق و باد گذشت!! با عصبانیت گفتم: _غلط کردی ک... دستشو گذاشتم رو دماغشو گفت هیس!!صدامو اوردم پایین و اروم گفتم: _غلط کردی که به من نگفتی! تو اون تاریکی نمیتونستم حالتشو ببینم ولی از لحن حرف زندش متوجه شرمندگیش شدم: _انیسا ببخشی... . دانلود رمان هیپنوتیزم . برقا اومد و حرف روشنا نصفه زده شد.علیرضا گفت: _مشکل از پایین بود!درستش کردیم! از دست دوتاشون ناراحت بودم...ولی سعی کردم خوشرو جوابشو بدم: _دستتون درد نکنه! برسام با نیش باز گفت: _حالا نمیخوای برای جبران زحمتمون بهمون چایی بدی! لبخند ملیحی زدم و گفتم: _چرا که نه!بشینید تا بیارم براتون. زیر چاییو روشن کردم و رفتم تو فکر... نگران روشنا بودم!نگران قلب دل نازکش بودم!مثل اذین یا شاید بیشتر از اون دوستش داشتم..هر چند که میدونستم علیرضا پسر خوبیه اما... با صدای روشنا از فکر در اومدم بیرون: _آنیسا چایی حاضر نشد. صورتمو برگردوندم!از دستش خیلی ناراحت بودم حداقل باید به من میگفت... زیر چاییو خاموش کردم!استکانارو چیدم تو سینی و چایی و ریختم تو استکانا.از اشپزخونه بیرون اومدم و سینی رو گذاشتم رو میز!ظرف شکلاتو گذاشتم جلوی بچه ها بهشون گفتم بخورید. علیرضا و برسام تشکر ارومی کردن و مشغول به خوردن چایی شدن.دستی روی پام نشست!به صاحب دست نگاه کردم!روشنا بود!از دستش دلخور بودم.خواستم رومو ازش برگردونم که اروم زیر لب گفت: _ببخشید! _باید به من میگفتی! _اخ... حرفشو قطع کردم و رو به علیرضا گفتم: _روشنا رو دوست داری؟ با این حرفم چایی پرید گلوش و چشماش گرد شد.برسام با چشمای گشاد شده گفت: _چی گفتی؟ _پس توام نمیدونستی! _چیو؟! با حرص گفتم: _که این دوتا یه ساله باهم دوستن! روشنا گفت: _نه انیسا وایس... با صدای بلند گفتم: _چیو وایسم؟یه ساله شما دوتا باهم دوستید!من و برسام که دوست صمیمیتونیم باید تازه الان بفهمیم؟!!! روشنا و علیرضا بی حرف سرشونو انداختن پایین!برسام از جاش پاشد و گفت: _فکر میکردم مثل داداشتم! علیرضا سرشو بالا اورد: _تقصیر من بود!من به روشنا گفتم که به شماها نگه! حیرت زده گفتم: _آخه برای چی؟ بجای علیرضا، روشنا گفت: _میخواستیم از رابطمون مطمئن بشیم بعد بهتون بگیم!از دست ما دوتا ناراحت نباشید کی از شما دوتا به ما نزدیکتر! علیرضا با خوشحالی گفت: _حالا بخاطر اینکه از دلتون در بیاد بریم بانجی جامپینگ!!قبوله؟؟ همه ی قهر و دلخوری هام از بین رفتن و گفتم: _ایوللل!!!! زود رفتم لباسامو پوشیدم.با بچه ها سوار ماشین شدیم!از هتل خیلی دور نبود!بخاطر همین زود رسیدیم!علیرضا بلیط هارو گرفت و چهارتایی رفتیم به سوی بانجی جامپینگ!چهارتایی میپریدیم بالا پایین مردم بهمون نگاه میکردن و میخندیدن الان میگن چهارتا خرس گنده یاد بچگیشون کردن!حالا باز من و روشنا جثمون ریزتره اما علیرضا و برسام!!انقدر مسخره بازی دراوردن که دلدرد گرفته بودیم از خنده... وسط بالا پایین پریدنا جوک میگفتن و من و روشناهم غش غش میخندیدیم!فارغ از همه ی پستی و بلندی های دنیا!فارغ از غم!فارغ از چند ساعت پیش که ناراحت بودیم!!سرخوش و شاد! هیچ وقت یه شب هزار شب نمیشد... به هتل پر از خاطرمون نگاه کردم!خاطره های خوب و بد!هتلی که یک سال از زندگی من توش رقم خورد!لبخندی زدم!دلم برای اینجا خیلی تنگ میشد... با صدای بوق ماشین دست از نگاه کردن هتل برداشتم و سوار ماشین برسام شدم.روشنا: _همه چیتو برداشتی انیسا؟ _اره برداشتم! پوفی کشیدم و گفتم: _دلم برای اینجا تنگ میشه! بچه ها به تبعید از حرف من سرشونو تکون دادن.دیشب خیلی خوش گذشت!چون اخرین شبی بود که تو پاریس میگذروندیم.به مامانم خبر دادم که پروازمون فردا صبحه!از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه!گفت باید بیای اینجا خریدای جشنو انجام بدیم!هی بهش گفتم من از اینجا خرید کردم، اما حرف تو گوشش نمیرفت که نمیرفت! بعد دو ساعت به فرودگاه رسیدیم! همه ی بچه ها اینجا بودن! یاد روزی افتادم که تازه میخواستیم بریم پاریس. چه زود گذشت! عین برق و باد! متوجه حضور کسی شدم که بغلم نشست! روم رو برگردوندم و با دیدنش چشام زد بیرون! فرهاد اینجا چیکار میکرد؟! انگار اومده واسه بدرقه!پوزخندی زدم و گفتم: _نیازی به اومدن شما نبود جناب رشیدی! لبخند کجی زد و گفت: _اومدم واسه بدرقه!مگه بده؟! _نه خیلیم خوبه! گوشیمو از کیفم دراوردم و مشغول بازی کردن باهاش شدم!سکوتی بینمون حکم فرما شده بود، که با حرفش شکسته شد: _اومم..انیسا...میخواستم یه چیزیو بهت بگم! . دانلود رمان هیپنوتیزم . _بفرمایید! سرشو انداخت پایین و گفت: _اهل مقدمه چینی نیستم!پس بدون مقدمه میگم! بعد چند ثانیه گفت: _من عاشقت شدم... چشمام گرد شد!چند ثانیه تو شک بودم!وقتی از شک بیرون اومدم گفتم: _چ...چی...گفتی؟؟؟ _من تورو دوست دارم انیسا! تعجبم جاش رو داد به عصبانیت!با عصبانیت گفتم: _تو میخوای منو... پرید وسط حرفم و با هول و ولا گفت: _نه نه!اونجوری که تو فکر میکنی نیست!!انیسا من از اول که دیدمت شیفتت شدم!!شیفته ی اخلاقت، ظاهرت،من دوست داشتم با هم رابطه ای داشته... با حرف اخرش زدم تو گوشش، جوری که دست خودم بیشتر درد گرفت!با خشم گفتم: _خفه شو!!!برو با دوست دخترای رنگ و وارنگت رابطه داشته باش عوضی!!چطوری میتونی به من این پیشنهادو بدی؟؟؟!!! _یعنی جوابت منفیه؟ _معلومه که منفیه!!ازم انتظار نداشته باش به یه ادمی که تموم تخت خوابای دنیارو تجربه کرده جواب مثبت بدم!! _انیسا اما من بخاطر تو تموم این کارارو کنار گذشتم باور کن!! _از ذهن ادما فقط خودشونو خداشون خبر دارن!همینو بس... _اما من به دستت میارم!! پوزخندی زدم و گفتم: _شتر در خواب بیند... با عصبانیت گفتم: _تو اول و اخرش مال خودمی!نمیذارم کسی به دستت بیاره!در ضمن منم باهاتون میام تهران!تا یه ماه دیگه باید جوابمو بدی فهمیدی؟! بعد این حرفش با عصبانیت ازم دور شد... خشک شدم سر جام!این چی گفت؟قراره بیاد تهران...؟ _کیه؟ صدامو مثل لهجه ی افغانیا کردم و گفتم: _اشغالتونو بیارید دم در! _ما تازه اشغالمونو بردیم اقا! _حالا شما بیارید.. مامان کلافه گفت: _میگم اشغالی نداریم چیو بیارم؟ _بیاید دم در! مامان گوشی رو گذاشت و مطمئن بودم الان میاد دم در!امروز ساعت ۱۱ رسیدم و به مامان اینا نگفتم کی میرسم و گفتم که اصلا نباید بیان فرودگاه!الانم بنده جای کارگر افغانی اینجا وایستادم که مامانم بهم اشغال بده!خخخخ.. صدای باز شدن دراومد.خودمو پشت یه درختی قایم کردم تا مامان منو نبینه... وقتی مامان از در اومد بیرون من سریع از پشت درخت پریدم تو حیاط خونه!ولی صداشو میشنیدم که میگفت: _مردم ازار دارن! ریز ریز خندیدم!فدای اون غرغراش!چقدر دلم براش تنگ شده بود... حالا چجوری برم تو خونه؟کلید ندارم که!!نگاهی به در کردم که باز بود!!قربون حواس جمع مامانم... رفتم تو خونه، مثل اینکه کسی تو خونه نبود! از پله ها بالا رفتم و در اتاقمو باز کردم... چقدر دلم براش تنگ شده بود! صدای بسته شدن در اومد! از اتاق پریدم بیرون مامانو دیدم که هی زیر لب چیزایی میگفت، گوشیم زنگ خورد!ای وای من!صداشم تا ته زیاد بود، خداروشکر که تو جیب شلوارم بود.سریع قطعش کردم.. از پله ها اومدم پایین، مامان تو اشپزخونه بود و داشت ظرفارو میشست یادش بخیر!همیشه سر شستن ظرفا تو خونه دعوا داشتیم که کی بشوره!جلوتر رفتم و از پشت بغلش کردم..یهو پرید بالا و جیغی کشید که من گوشامو گرفتم! _مامان منم،مامان... برگشت سمتم، دستش تو هوا خشک شد.. _انیسااا..انیساا!! قطره ای که تو چشمم سنگینی میکرد زد بیرون و با گریه پریدم بغلش و گفتم: _ماااماااان!! سرمو بوسید و گفت: _جون مامان؟عزیز دلم! _اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.. _منم دلم برات تنگ شده بود، هممون دلمون برات تنگ شده بود.. از بغلش دراومدم بیرون و گفتم: _مامان برام دلمه درست میکنی؟ه*و*س کردم! مامان خنده ای کرد و گفت: _دیگه بهت رو دادم پروو نشوو قیافمو مظلوم کردم و گفتم: _مامانیی _باشه!اول برو حموم! با خوشحالی بوسش کردم و گفتم: _چشم مامان جونم!  \ از ماشین پیاده شدم و نگاهی به باغ انداختم!خدای من!!اینجا قصر بود یا باغ؟! سر درش زده بود به قصر بنیتا خوش آمدید! بنیتا؟بنیتا کیه؟شاید یکی از فامیلاشون باشه!! واقعا که عین همون قصر بود !! اولش که وارد میشدی یه آبشار خیلی بزرگ داشت که انگار بغلاشو دو تا دختر نگه داشته بودن!دسته گل های بزرگ روی ستونا چسبونده شده بود.میز های گرد کی پشت صندلیاش علامت ستاره های ریز بود!!نگامو چرخوندم اونور... به به!!چی میبینم؟؟ارکس هم که اینجاست! یه چند وقتی بود قر تو کمرم خشک شده بود امروز وقت تخلیش بود:-D با صدای روشنا به خودم اومدم: _انییی!!صد رحمت به باغ شماا اینجا کجاست دیگه؟؟!!! _دیدی چقدر خوشگله؟من خودم خیلی خوشم اومد!! _دخترا نمیخواید لباساتونو عوض کنید؟ سر من و روشنا همزمان چرخید و دیدیم که صاحب صدا کسی نیست جز پرویش یا همون دوست مامان! لبخندی زدیم و سلام کردیم.با خوشرویی جوابمونو داد و داد و با دست اتاق پرو رو بهمون نشون داد.. به روشنا که همینجوری زل زده بود به من گفتم: _روشنا، روشنا... از هپروت اومد بیرون و گفت: _هان چته؟ _چرا زل زدی به من؟ _کثاافت بازار مارو که کساد میکنی تو امشب! قه قه ای زدم و گفتم: _گمشو!!بیا این گردنبند منو ببند.. خب بزارید تیپ امشبمو براتون بگم! یه پیرهن ماکسی مشکی همونی که برسام برام از پاریس برام گرفته بود، کفشای نقره ای که به پیرهنم میومد، موهامو باز گذاشته بودم و فقط از پشت با کلیپس ریز دو طرف چتری های بلندمو جمع کرده بودم، ارایشمم با شبهای دیگه فرق داشت!رژ قرمز، سایه ی نقره ای ، خط چشم پهن که به چشمام میومد و خوش فرم ترش میکرد و یه ریمل!تاحالا هیچ وقت همچین ارایش غلیظی نداشتم و این اولین بار بود.. به همراه روشنا از اتاق پرو اومدیم بیرون، خوب میتونستم حس کنم که همه ی نگاها به سمت منه!رفتم سمت میز بچه ها اما..ای...این.. فرهاد اینجا چیکار میکرد؟اصلا مگه دعوت بود؟؟ای خدا امشبمو خودت بخیر بگذرون! به تک تک بچه ها دست دادم..تا اینکه برسام و دیدم که به همراه یه دختر داره میاد به سمت میزمون!این دختره کیه؟؟از حرص پوست لبمو میجوییدم! دختره به ما رسید و شروع کرد تند تند خودشو معرفی کردن: _سلام بچه ها خوش اومدید، مرسی از اینکه دعوت مارو پذیرفتید، خیلی خوشحالم از اینکه... برسام حرفشو قطع کرد و گفت: _بنی! لبخندی به روی ما زد و گفت: _خوش امدید بچه ها!این خواهر وراج منه بنیتا! چی؟؟خواهرشهه؟؟!!تازه متوجه شباهتشون به همدیگه شدم... بنیتا اخم کرد و گفت: _خیلی ممنون حالا من شدم وراج؟! برسام لپشو کشید و گفت: _شما عشق داداشی! برسام مارو معرفی میکرد و ماهم از جامون بلند میشدیم و بهش دست میدادیم.دختر خوشگل و بامزه ای بود مهرش به دلم نشسته بود . دانلود رمان هیپنوتیزم . این رمان ادامه دارد به دلیل بالا رفتن حجم رمان ها از شما خواهش میکنم یاداوری کنید جهت اپدیت رمان ها از طریق نظرات پایین سایت دانلود رمان جدید  منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید ! کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید ! چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

جعبه دانلود سایت

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. deliarr گفت:

    سلام …ممنونم بابت رمان قشگتوووون .اما ادامش کو ..ممنون میشم بزاریننن من منتظر میمونم لطفا زوووود اخه واقعا عالیییییییه …براوووووو

  2. مریم گفت:

    بیشتر رمانارو که نمیشه دانلود کرد …. 🙁
    اگه میشد دانلود کرد خیلی راحت تر بودیم ….
    بازم ممنون از سایت خوبتون …

ارسال دیدگاه کاربر