برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

رمان زندگی بعد از تو

دانلود رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب زندگی بعد از تو : PDF|APK|EPUB

رمان زندگی بعد از تو

1.gif نام کتاب رمان : زندگی بعد از تو
1.gif نام نویسنده : shoker
1.gifحجم رمان زندگی بعد از تو : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان زندگی بعد از تو :
رمان درباره ی دختریه که زندگیش پر از خلا و شکافه و از گذشته اش چیزای کاملی به یاد نداره و همیشه تنها بوده تا اینکه توی سن ۲۴ سالگی روال بازی زندگیش عوض میشه و قراره همه چیز رو بشه و با بخش دیگه ای از زندگیش اشنا میشه و سعی میکنه از گذشته اش باخبر بشه ..

یه بوستان کوچیک اطراف نشریه بود که بعضی وقتا می رفتم اونجا وسط بوستان یه استخر پر از اب بود
دورشم چند تا نیمکت .. داشتم به این موقعیتی که توش بودم فکر میکردم ..به اینکه بعضی وقتا حس میکردم زندگیم یه دوروغه ..این که هیچی از خودم نمیدونم .. شاید یکی از دلایلی که نسبتا اروم و منزوی ام اینه که حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم چطوری بقیه می خوان بشناسن؟! هرروز خودم یه شخصیت جدید برای خودم بودم ..انگار توی زندگی جای یکیو گرفته بودم ..زندگی یکی دیگه رو گرفته بودم ..توی سرم صدای خودم رو میشنوم ولی هیچی ازش سر در نمیارم ..به دفعات دیگه ای که بیدار شدمو حس کردم هیچی یادم نمیاد فکر کردم .. صفحه های خالی وسط دفتر زندگیم ..زندگی جذاب تر میشد اگه یه داستان پیوسته بدون ابهام بود ..
حس کردم خوابم میاد .. یه حس خستگی عمیق ناشناخته ای داشتم .. همه جا تاریک شد ..!!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از shoker زندگی بعد از تو

به ساعتم نگاه کردم ..حدود ۳۰ دقیقه ای میشد که تو مطب منتظر نشسته بودم تا نوبتم بشه ..خودمو با موزیک و مجله هایی که روی میز منشی بود مشغول کردم . حدود ۱۵ دقیقه ی بعد صدام کردن که وارد اتاق بشم . توی همین یکی دو دقیقه ای که تا رسیدن به اتاق وقت داشتم حرفایی که قرار بود بگم رو توی ذهنم مرور کردم ..۲ -۳ تا ضربه به در زدم و وارد شدم
– بفرمایید
+سلام
-سلام ..خوب هستید؟
+ممنون
-خب میشنوم
+حقیقتش نمیدونستم به خاطر مشکلی که دارم باید پیش شما مراجعه می کردم یا نه ولی حتی اگه جای درستی هم نیومده باشم امیدوارم بتونین کمکم کنید . چند وقتی .. یعنی چند سالی هست که توی زندگیم خلا بوجود اومده .. یعنی خیلی چیزا از دوره ی کودکیم یادم نمیاد و خیلی وقتا در هفته جاهایی پیدا میشم که تا به حال نرفتم یا خبردار میشم کار هایی کردم که اصلا به خاطر نمیارم البته قبلا شدید و واضح نبود و بهش به یه فراموشی سطحی نگاه میکردم ولی ۲-۳ هفته ای میشه که همه چیز جیب تر شده !
-بله…ببینید خانوم ..ببخشید فامیلیتون؟
+سارا نادری هستم
– بله خانوم نادری ببینید این مشکل شما بخشی به اعصاب و روان ممکنه مربوط باشه یا مشکلات ناشی از خستگی و عوامل مختلف و بخشی هم به کار من که میتونم کمک بیشتری کنم ..فراموشی های سطحی برمیگرده به شخصیت خوده شما که چقدر نسبت به اتفاقات روزمره زندگیتون دقیق هستید و توی حافظه ی بلند مدتتون نگه می دارید کمی از بچگیتون حرف بزنید .. یعنی خودتونو معرفی کنید .
+از ۸-۹ سالگی خانوادمو از دست دادم .. ظاهرا تصادف وحشتناکی بود تنها چیزی که از اون دوران به خاطر دارم لحظه خبر دادن بقیه بود که پدر و مادرم تصادف کردن و دیگه هیچی ..این باور توی من ایجاد شد که فوت کردن .. و البته کردن چون الان تنهام ! ثروت زیادی از پدرم به ارث بردم و الان از نظر مالی مشکلی ندارم یه مقداری از ارثمو صرف چیزایی کردم که به یاد ندارم ولی رسید ها و چیزای مختلفی ازشون هست .. از اونجایی که خانواده ی مادریم شهرستان زندگی میکنند و خانواده ی پدریم خارج از کشور چندین ساله ندیدمشون و تنها چیزی که ازشون وی ذهنمه چند تا خاطره از همون دوران بچگی ..به خاطر علاقه ای که به هنر داشتم دبیرستان وارد هنرستان شدم و بیشتر وقتمو صرف عکاسی کردم ..بعد ..همین دیگه ..کافیه؟
– توی خونه ای که زندگی میکنید عکسی .. فیلمی از سال های گذشته در دست رس نیست؟
+این سوال بر میگرده به همون زمانی که گفتم بخشی از اموالو خرج کردم و از دست دادم اما نمیدونم چجوری ..خاطراتی که از بچگیم به یاد دارم توی خونه ای هست که الان توش زندگی نمیکنم و احتمالا فروختمش .. به خاطر بدهی های پدرم مجبور شدم بفروشم .. دقیق یادم نیست
– خب حقیقتش مشکل شما میتونه چند عامل داشته باشه ولی به احتمال زیاد شما در اون دوران درد و رج زیادی داشتید و میخواستید از ذهنتون اون سختیو پاک کنید یا اینکه اینقدر محو اون اتفاق ناگوار بودید که کاملا از اتفاقاتی که می افتاد دور بودید و اصلا توجهی بهش نمی کردید ..که میشه با چند جلسه درمان حرفه ای مشکلتون رو حل کرد .. چیز دیگه ای میخوایید اضافه کنید ؟

چند لحظه سکوت کردم .. نمیدونستم گفتن همه چیز کمکی میکنه یا نه .. وقتی راه حلش از همین حالا پیدا شده پس نیازی نیست خودمو عجیب و غریب تر از این نشون بدم ..

+ نه همش همین بود
-بسیار خب .. وقتمون رو به پایانه .. برای هفته بعد همین روز با خانوم عسکری هماهنگ کنید اگه وقت خالی بود تشریف بیارید ..

خداحافظی کردیمو از اتاق خارج شدم .. برای چهارشنبه ی بعد ساعت ۵ نوبت گرفتم و از ساختمون اومدم بیرون ..

تا پارک کنار خونه پیاده رفتم و به حرفای دکتر فکر کردم .. یعنی چی که میخواستم بخشی از زندگیمو پاک ککنم؟؟ مگه به همین سادگیاست؟ اصلا با عقل جور در نمیومد ..حتی اگه اینجوری که میگفت هم باشه .. پس این روزا چی؟؟ مگه میخوام الانمو پاک کنم؟؟ حتی اگه بخوام هم نمیتونم .. هرروز از ترس اینکه بیدار بشم و ببینم ۲ روز گذشته و هیچی به یاد ندارم زندگی میکنم ..بعد میگه خودم خواستم پاک کنم؟
هندزفیری و توی گوشم گذاشتم و چشامو بستم تا یکم اروم شم .. صدای اهنگ به نظرم کمتر میشه .. یه صداهای نامفهومی توی سرم میشنوم .. چشامو باز میکنم و سعی میکنم هواس خودمو پرت کنم ..ولی هندزفیری از گوشم در میارم و سریع خودمو به خونه میرسونم .. احتمالا به خاطر خستگی زیاده .. یکم تلوزیون نگاه کردم و خوابیدم ..

***
شدت نورو توی چشام حس کردم و بیدار شدم .. سریع بلند شدم پرده رو کشیدم و دوباره رفتم توی تخت .. پتو داشت کم کم گرم میشد که یهو به خودم اومدم .. پنجره باز و پرده کنار زده شده ؟؟! من همیشه قبل از خواب پرده رو میکشم که صبح نور اذیتم نکنه .. یه نگاه به صفحه ی گوشیم کردم ..۲ بعد از ظهر ۲شنبه!! از ترس از تختم پریدم بیرون .. ۶ روز خوابیده بودم؟؟!! گیج بودم که یک دفعه خودمو توی ایینه دیدم .. لباس خواب نخی .. چهارشنبه رو خوب یادمه .. اینقدر خسته و بی حوصله بودم که فقط مانتومو در اوردم و با همون شلوار جین و تاپم خوابیدم ..فکرای مسخره ای به سرم زد .. مثل تو خواب کردن کردن و از این چیزا ..!!!
قبلا هم از این اتفاقا افتاده بود ولی نه اینقدر طولانی امکان نداشت ۶ روز خوابیده باشم !! رفتم دنبال همون شلوار جین و تاپم گشتم .. توی لباسام نبود .. هیچ جای خونه نبود .. چرا اینقدر خونه تغییر کرده بود؟ هیچکدوم از وسایل سر جای خودشون نبودن .. اگه یه ادم وسواسی نبودم شاید خونه اینقدر برام عجیب به نظر نمیرسید .. لیوان روی میز .. کلی از عکس های قدیمی کنارش .. دوربین عکاسی روی مبل .. روی کابینت اشپزخونه پر از بادام زمینی و اجیل ..!! من به بادام زمینی حساسیت دارم برای چی باید همچین کاری بکنم؟ خیلی وقت بود سراغ البوم عکسام نرفته بودم .. رفتم و چند تا از عکسا رو دیدم .. ورق زدم ..پس عکس دوره ی دانشگاهم کو؟؟ با سحر و نیوا کلی عکس داشتیم .. چند تا عکسامون نبود .. یعنی یکی وارد خونه شده ؟؟ یه قهوه برای خودم درست کردم و از پنجره به پارک نگاه کردم .. داشتم یه داستان برای خودم سر هم میکردم که این اتفاقاتو هضم کنم . یکی وارد خونه شده یه داروی خواب اور یا بیهوشی به من تزریق کرده ..توی وسایلم گشته .. چند تا عکس هم برداشته .. ظاهرا حسابی هم از خودش پذیرایی کرده!!
ولی کی؟ برای چی؟ ادم مهمی نبودم .. چیز مهمی هم نداشتم .. با اشخاص زیاد هم در ارتباط نبودم ..جز چند تا دوست که از دوران دانشگاه و محل کار هام باهم در ارتباط بودیم .. محل کار !! به کل یادم رفته بود .. یعنی ۳ روز بود که سر کار نمیرفتم؟؟ البته چیز عجیبی نیست .. قبلا هم چند بار سر این موضوع اخراج شدم ..موبایلمو برداشتمو به شبنم زنگ زدم .. از وقتی که توی نشریه شروع به کار کرده بودم شبنم نزدیک ترین دوستم شده بود ..و البته تنها دوستم ..
ولی چیزای درباره ی مشکلم بهش نگفتم .. عجیب غریب بودن خیلی هم راحت نیست !!

دانلود رمان زندگی بعد از تو

– دختر معلومه تو کجایی؟؟
+سلام . خوبی؟!
-تو خوبی؟؟ درسته شغلت وادارت نمیکنه هرروز پاشی بیای اینجا ولی به هرحال یه سری بزن که بدونن داری یه کاری میکنی .. مطمئنا نمیخوای دوباره اخراج بشی!!
+میدونم .. شبنم قضیه اش طولانیه .. فکر کنم یکی اومده تو خونم !
– یعنی چی؟ دزد اومده؟ چیزی دزدیده؟؟ خودت خوبی؟
+ خوبم خوبم .. نه فقط خونه بهم ریخته اس و .. نمیشه الان توضیح بدم .. کی وقت داری؟؟
-۲ ساعت دیگه کارم تموم میشه ..میخوای بریم بیرون یا بیام اونجا؟؟
+ نه حوصله ی بیرون رفتن ندارم .. هروقت کارت تموم شد بیا .. میتونی شب بمونی؟!
– اینقدر جدیه؟
+ میتونی؟؟..
– باشه ..باید با بهزاد حرف بزنم ..یه کاریش میکنم
+مرسی ..منتظرم خدافظ

بهزاد برادرشه یه برادر غیرتی بی عقل .. واقعا بعضی وقتا دلم برای شبنم میسوزه .. داشتم فکر میکردم که چجوری براش تعریف کنم .. احتمالا فکر میکنه دیوونه شدم .. ولی اصلا مهم نیست .. باید به یکی میگفتم وگرنه خودم از تو نابود میشدم ..

رفتم یه دوش گرفتم باید یکم اروم میشدم .. از این که اینقدر فکر مشغول باشه و به هیچ نتیجه ای هم نرسم متنفرم !! ۳۰ دقیقه ای زیر دوش بودم .. فقط اب از روم میرفت .. اصلا توانایی تکون دادن دستامو نداشتم .. بعد از حموم روی مبل نشستم و تلوزیونو روشن کردم .. ساعت ۳ بود .. چرا این دختره نمیاد؟! دارم میترسم .. به خودم نمیتونم دوروغ بگم .. همش حس میکردم یکی دیگه هم با من توی خونه هست .. فقط به این که شبنم بیاد و تنها نباشم فکر میکردم .. بالاخره صدای ایفون در اومد و منم پریدم سمتشو درو باز کردم ..
موهام هنوز یکم خیس بود .. حوصله ی سشوار کشیدن نداشتم .. یه پتو نازک هم دورم پیچیده بودم .. منتظر کنار در ایستادم تا شبننم بیاد بالا
+سلام
-سلام مریضی؟؟
+نه خوبم بیا تو
– خب چیشده؟ صداتو که پشت تلفن شنیدم بیشتر نگران شدم ..
+ خودمم نمیدونم چیشده هیچی یادم نمیاد ..
– یعنی چی هیچی یادت نمیاد؟؟!
+ چهارشنبه اومدم خونه خوابیدم .. امروز ظهر بیدار شدم ..
(شبنم یه جوری نگام میکرد انگار هیچی از حرفام نمیفهمه )
-خب .. خب برو دکتر .. شاید مریضی.. احتمالا چیزی شده .. پاشو پاشو بریم
+ نه .. چیزیم نشده .. میگم خوبم
بعد همه چیزو با همه ی جزئیات براش تعریف کردم ..
– ببین سارا .. نمیدونم چی باید بگم ولی اصلا چیزی ادی نیست .. بهتر نیست به پلیسی چیزی خبر بدی؟!
+ به پلیس زنگ بزنم چی بگم اخه؟؟! نه! کمکی نمیکنه ..
– من .. من میخوام کمکت کنم ولی نمیدونم باید چیکار کنم .. کاری از دست من بر میاد؟
+ امشب اینجا میمونی دیگه؟
– اره
+ چیزی گفت؟؟!
– نه .. یکم بحث کردیم ولی به اون ربطی نداره .. میمونم اینجا
+ خوبه مرسی ..
رفتم چند تا میوه و شربت برای شبنم اوردم .. اونم رفت لباساشو عوض کنه .. پتو رو از دورم بر نمیداشتم ..
– سردته؟؟ شوفاژو روشن کن خب
+ نه .. خوبم .. اینجوری راحت تر فکر میکنم .
– به چی فکر میکنی؟! به چیزی که اصلا یادت نمیاد؟ فکر کردن بهش بی فایدس ..یکم حواس پرتی نیاز داری ..
+خب؟؟ پیشنهادت چیه؟
– بیرون نمیای نه؟
+ نه اصلا حوصلشو ندارم ..
– فیلم ببینیم؟
+ آرههه .. گزینه ی خوبیه .
یه فیلم کاراگاهی گذاشت .. ممنم پیتزا و چیزبرگر سفارش دادم .. از اخرین باری که با یه نفر دیگه خوه بودم و قرار بود شب تها باشم چند ماهی میگذشت .. دلم میخواست ازش استفاده کم ..تا ساعت ۱۳ شب بیدار بودیم .. واقعا اون حواس پرتیه کار خودشو کرده بود .. بالاخره پتو رو از دور خودم برداشتم
قیافه ی خسته ی شبمو که دیدم خودمو به خستگی زدم و گفتم بریم بخوابیم .. به خاطر من تا الان بیدار بود .. صبحم سرکار بود .. مشخص بود که خسته اس ..
از اون جایی که تختم ۲ نفره بود و هردومون هم دختر بودیم پس نیازی نبود مثل این فیلمای خارجی یکی روی کاناپه بخوابه .. ولی من حس عجیبی داشتم .. حس خوبی بود .. اینکه تنها نبوودم حس خوبی بود .. شبنم تا چشاشو بست .. سریع خوابید .. ساعت هم زنگ گذاشت تا فردا باهم بریم نشریه .. شبنم داستان کوتاه مینوشت و کار ویراستاری نشریه رو به عهده داشت منمیه بخضی توی صفحه ی سوم داشتم که عکسامو توش میذاشتم .. سه تا عکس گرفته بودم که فردا باید میرفتم یکم روشون کار میکردم .. یکی از عکسا از ایستگاه تاکسی بود .. که مردم صف کشیده بودن و منتظر بودن .. عکس مورد علاقه ام بود .. چون همه نوع ادم با شخصیت های متفاوت باهم کنار هم بودنن .. یه خانوم چادری .. یه خانوم کاملا متفاوت با موهای مش کرده و مانتوی کوتاه .. یه دختر بچه ی مدرسه ای که کتاب دستش بود و کوله پشتش .. و یه اقایی بیرون از صف توی پیاده رو وایستاده بود و مدام به ساعتش نگاه میکرد و یه پسر بچه ای که تا کمر دولا شده بود توی سطل زباله کنار خیابون ..با لباس های کثیف و قدیمی …چقدر تفاوت ! یه عکس و چند شخصیت .. به کارایی که فردا باید میکردم فکر کردم و همینجوری خوابم برد ..
ساعت ۶ بیدار شدم .. هنوز نیم ساعت وقت داشتم .. جالب بود که هیچ خوابی ندیده بودم ..وقتی شبنم و کنار خودم دیدم خوشحال شدم ..یعنی اتفاق عجیبی نیوفتاده بود ..نمیتونستم دوباره بخوابم .. بعد از شستن دست و صورتم رفتم چایی دم کردم ..داشتم مقنعه ام رو اتو میکردم که شبنم بیدار شد .کلی اعتراض کرد که چرا زودتر بیدارش نکرده بودم .. منم برای اینکه ادامه نده گفتم صدات کردم بیدار نشدی!! سریع اماده شد ..نمیفهمیدم چرا اینقدر عجله داره؟ .. من که با تمام ارامش کارامو میکردم ولی فکرم خیلی مشغول بود ..اینقدر مشغول که اصلا به لباس پوشیدنم توجه نمیکردم ..فقط هرچی دم دستم بود و با مقنعه ای که اتو کرده بودمو پوشیدم ..شبنم هم که همون لباس دیروزی رو پوشید ..شلوار کتان مشکی با مانتوی خاکستری و و مقنعه ای که مثل من بود ..
با ماشین من رفتیم سمت نشریه .. واقعا ترافیک بود ..همیشه این ساعتا ترافیکه .. توی راه با شبنم درباره ی اینکه بیاد چند شب پیش من بمونه صحبت کردیم
ظاهرا خودشم از دست بهزاد خسته شده بود ..بعد هم بحث رفت سمت اینکه حتما برم یه عذرخواهی از اقای صداقت بابت غیبت های اخیرم بکنم ..
شبنم هم تیکه ی خودشو انداخت : ” اگه یه فنر هم باشه که هیچوقت نیاد بالای سر اقای صداقت جا داره تویی ”
دانلود رمان زندگی بعد از تو
الکی قیافه ی خودمو مظلوم کردم .. دیالوگایی که پر از بهونه های دوروغی بودن و با خودم مرور کردم و ضربه ای به در زدم و وارد شدم
+ سلام اقای صداقت ببخشید میشه مزاحمتون بشم؟
– به به !! سلام خانوم نادری .. بفرمایید
+ببخشید .. اومدم برای غیبتای اخیرم عذرخواهی کنم .. مطمئنا بی دلیل نبوده .. یکی از اقوامم توی شهرستان فوت کردن مجبور بودم برم شهرستان .. خیلی یهویی شد
– تسلیت میگم …نه ! این چه حرفیه .. اصلا مشکلی نیست .. فقط اگه یه خبری بدید ما هم از نگرانی در میارید ..
بعد یه کاغذ برداشتو شمارشو روش نوشت ..!!
– این شماره ی منه .. هروقت مشکلی داشتین یا .. در کل کمکی خواستید من در خدمتم
+ممنونشمارشو برداشتم .. یه خدافظی کردم اومدم بیرون ..
توی مسیر رسیدن به میز خودم شبنم و دیدم و یه ابرویی بالا داد .. کاغذ و یه نگاه کردم و گذاشتمش توی کیفم .. عکس ها رو اماده کردم و یه تکست مناسب هم که شبنم براش نوشته بود باید زیرش قرار میدادم ..اینقدر بی حوصله بودم که حتی به خودم زحمت ندادم متنو بخونم .. از طرفی هم به نوشته های شبنم اعتماد کامل داشتم .. تا ساعت ۱۰- ۹ کارم تموم شد .. به شبم گفتم که من میرم یکمی توی شهر میچرخم کارت تموم شد بگو بیام دنبالت …
یه هوای تازه نیاز داشتم ..یه بوستان نزدیکای نشریه بودن .. وسط بوستانم یه استخر پر از اب بود .. دورشم چند تا نیمکت ..
داشتم به ای موقعیتی که توش بودم فکر میکردم .. به اینکه بعضی وقتا حس میکردم زندگیم یه دوروغه ..این که هیچی از خودم میدونم .. شاید یکی از دلایلی که نسبتا اروم و منزوی ام اینه که حتی خودمم خودمو نمیشناسم چطوری بقیه میخوان بشناسن؟؟! هرروز خودم برای خودم یه شخصیت جدید بودم .. انگار توی زندگی جای یکیو گرفته بودم .. زندگی یکی دیگه رو گرفته بودم .. توی سرم صدای خودم رو میشنوم ولی هیچی ازشون سر در نمیارم .. به دفعات دیگه ای که بیدار شدم و حس کردم هیچی یادم نمیاد فکر کردم .. صفحه های خالی وسط دفتر زندگیم ..زندگی جذاب تر میشد اگه یه داستان پیوسته ی بدون ابهام بود حس کردم خوابم میاد .. یه حس عمیق ناشناخته ای داشتم .. همه جا تاریک شد …
فصل دوم :
صدای بارون میومد .. عاشق صدای بارونم مخصوصا وقتی زیاد بارون باشی و دونه های ریز و نرمش روی دست و صورتت حس بشه .. احساس زنده بودن به ادم دست میده .. درست مثل وقتی که بادو روی موهات و پوستت حس میکنی .. بارون .. باد

از ترس خیس شدن یهو از جام پریدم .. اخرین بار توی بوستان خوابم برده بود .. انتظار داشتم الان خیس شده باشم .. وقتی از خواب پریدم خودمو یه جای عجیب دیدم ..یه اتاق!!هیچ شباهتی به بوستان نداشت .. با ترس از روی تخت بلند شدم .. حتی به سختی میتونستم قدم بردارم .. کاملا احساس خطر میکردم .. دوباره یه لباس خواب نخی … دنبال لباسای خودم گشتم … اتاق کاملا مرتب بود .. روی میز کنار تلوزیون دوباره یه ظرف بادام زمینی بود ..توی کمدو گشتم .. پر از لباسای دخترونه .. یعنی کسی که منو دزدیده بود یه دختر بود؟؟ توی فیلما همچین چیزی ندیده بودم .. داشتم دنبال لباسای خودم میگشتم که تاپ و شلوار جین قدیمیم که قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته و کسی وارد خونم بشه تنم بود پیدا کردم که دقیقا بالاش مانتو و شلوارم اویزون شد بود .. با نهایت سرعت لباسامو عوض کردم .. نمیدونستم باید چیکار کنم !! .. تنها چیزی که بهش فکر میکردم فرار بود … پر از سوال و ابهام بودم .. باید زودتر میرفتم خونه .. دنبال گوشی خودم گشتم .. دقیقا کنار تخت ۲ تا گوشی بود .. یکی مال خودم .. یکی هم احتمالا مال دزد مخوف .. خیلی کنجکاو شدم و گوشیشو چگ کردم .. ولی رمز داشت و با یه حس ناامیدانه گوشیشو گذاشتم سر جاش .. پنجره … وای خدا جون چقدر احمقم .. اولین کاری که هرکسی توی این موقعیت انجام میداد دیدن بیرون بود .. پرده رو یکم کنار زدم و از گوشه به بیرون نگاه کردم .. یه باغ بزرگ بود .. پر از درخت و چمن سبز .. ماشینم کنار ۲ تا ماشین دیگه پارک شده بود .. احتمالا دزد پولداریه ..با کلی ترس در اتاق و باز کردم .. قلبمو توی شکمم حس میکردم .. ضربانش خیلی قوی بود ..تند تند نفس عمیق میکشیدم که اروم تر شم .. درو باز کردم و به راه رویی که رو به روم بود زل زدم … نمیدونستم اگه کسیو دیدم باید چیکار می کردم .. شاید بخواد بهم حمله کنه .. یه محسمه دکوری دراز روی میز بود که خیلی خوب توی دست جا میشد .. برداشتمش و خدا خدا میکردم کسی جلوم سبز نشه .. راهرو رو رد کردم و به یه هال رسیدم .. خوشبختانه اتاق طبقه ی پایین بود و با در خروجی فاصله ی چندانی نداشت .. حس کردم الان بهترین فرصته ..عزممو جزم کردم و دوییدم سمت در خروجی ..

– کژال ؟؟؟!!!!
نفهمیدم چیشد فقط برگشتم و مجسمه رو خیلی سریع کوبیدم تو سر هرکی بود … یه خانوم ۷۰-۶۰ ساله با یه لباس شیک و مرتب …هول شده بودم .. اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟؟ از طرفی نمیتونستم بمونم و از طرفی هم میترسیدم واقعا بلایی سرش اومده باشه ..
به هرحال به خودم اومدم و از در خروجی رد شدم .. پله رو ۲ تا یکی اومدم پایین .. خیلی جالیه تمام وسایل در دست رس بود .. این دیگه چه جور ادم ربایی بود؟! سوییچو از کیفم در اوردم یه لحظه فکر کردم از کدوم سمت باید برم؟! باغ خیلی بزرگ بود .. از اونجایی که ماشین پارک بود .. ۲ تا راه جدا از هم یکی میرفت چپ و یکی میرفت راست … سوار ماشین شدم و شانسی به چپ پیچیدم .. خوش شانس از اب در اومدم .. یه دروازه ی بزرگ داشت .. پیاده شدم و دروازه رو باز کردم.. وقتی خیابون و خونه های اطرافو دیدم حس خوشحالی عمیقی بهم دست داد ولی هنوز دست و پاهام میلرزید .. از خونه زدم بیرون .. زیر لب با ترس و خوشحالی به خودم میگفتم تموم شد .. دیگه تموم شد

۲ تا چهار راهو رد کردم و بالاخره به یه خیابون اشنا رسیدم .. توی ماشین یه بطری اب بود .. دستمو بردم سمت داشبورد که ابو برداردم یک دفعه یکی از توی کوچه پرید جلوی ماشین ..منم از ته هنجرم یه جیغ بلند کشیدم و هرچی توان داشتم روی ترمز خالی کردم .. یه ضربه ی خقیقی به ماشین وارد یکی ۲ ثانیه تو شوک موندم ..بعد که انگار مغزم تازه فهمیده بود چیشده از ماشین پیاده شدم و دیدم یه اقای جوون پخش زمین شده .. رفتم سمتشو با یه حالت نگرانی شدیدی گفتم :
+ اقا خوبین؟؟!
– خوبم خوبم .. اشتباه از من بود .. ببخشید
چشاشو بسته بود و بازوشو فشار میداد … بلند شد و شلوارشو تمیز کرد .. هنوز قیافشو خوب ندیده بودم .. مونده بودم چیکار کنم .. رفتم از توی ماشین همون بطری اب معدنی ماله ۱ هفته پیش و برداشتم و تو راه برگشت به سمت اقائه گفتم :
+ اگه حالتون خوب نیست ببرمتون بیمارستان ؟!!
توی دلم خدا خدل میکردم که بگه نه .. چون خودم اصلا تو موقعیتی نبودم که بخوام اینو هم روش اضافه کنم .. همینجوری که داشت برمیگشت سمت من گفت :
-نه ممنون گفتم که حالم..
یهو خشکش زد .. اصلا پلک نمیزد .. صاف تو چشام نگاه کرده بود .. معذب شده بودم ..فرصت خیلی خوبی برای من هم بود که ببینمش .. موهای مشکی خوش حالت و صورت سفید و چشمای درشت و مشکی داشت .. کلا ظاهرش خوب بود .. قدش ۱۰ سانی از من بلندتر به نظر میرسید .. یهویی یادم افتاد که هنوز داره نگاه میکنه ..اومدم یه چیز بگم که گفت :
– خودتی؟؟!
+کی؟؟ شما منو میشناسین؟؟!
– مثل اینکه اشتباه گرفتم .. ببخشید
بعد هم راهشو کشید و رفت با کلی سوال و تعجب رفت .. از پشت داشتم بهش نگاه میکردم .. اینقدر با عجله رفت که پاش گیر کرد به لبه ی جوب و نزدیک بود بخوره زمین .. یهو مغزم جرقه زد .. احساس سرگیجه بهم دست داد .. یه صحنه ی ناکاملی توی ذهنم تداعی شد ..پسر بچه ای که پاش گیر کرد به برامدگی و داشت میخورد زمین .. این دیگه چی بود؟؟ .. کنار ماشینو گرفتم و اروم اروم رفتم داخل .. همینجوری حرکت کردم نمیدونستم کجا دارم میرم ..! احساس گشنگی شدید بهم دست داد .. یکم جلوتر به رستوران دیدم .. ماشین و پارک کردم و با یه حالت گیج و عصبانی وارد رستوران شدم ..اولین میز خالی که چشمم دید انتخاب کردم و نشستم ..ماشالله چقدرم شلوغ بود !! گارسون اومد و غذامو سفارش دادم .. تازه داشتم خوشحال میشدم که یه تایم خالی پیدا کردم برای فکر کردن به اینکه چیشد؟؟ یه جای غریب بیدار شدم .. تمام امکانات فرار فراهم بود .. نه نگهبانی نه چیزی .. کسی هم جلومو نگرفت ..داشتم میرفتم توی فکر که یهو صدای غیراشنایی از پشت گفت :
– سلام خانوم اعتمادی … (بعد اومد و روی صندلی رو به رو نشست )
یه اقای ۳۰٫٫۳۵ ساله با عینک و ریش پرفسوری ..
+ببخشید؟ اشتباه گرفتین ..( به اخم هم کردم که بلند شه زودتر بره و مزاحم خلوتم نشه )
خیلی متعجب نگاه کرد .. یکم من من کرد و گفت :
– من مطمئنم که اشتباه نگرفتم .. مگه شما خانوم کژال اعتمادی نیستید؟؟!
با عصبانیت گفتم :
+نخیر نیستم حالا اگه میشه ..
یه توی ذهنم اسمی که گفت تکرار شد .. کژال؟؟همون اسمی که خانوم نسبتا مسن توی اون خونه گفت؟! کنجکاو شدم و پرسیدم
+ ببحشید .. میشه خودتونو معرفی کنید؟؟!
بیشتر از قبل تعجب کرد و با نگاهی پر از سوال و لحنی شمره گفت :
– من اقای ابراهیمی هستم .. ۲-۳ جلسه ای میشه که پیش من مراجعه میکنید .. یادتون نیست؟؟ مشاورتون؟؟!
اقای ابراهیمی؟؟ مشاوری که من پیشش رفته بودم اقای اسکندری بود که قیافه ی تپل و بیش از اندازه سفیدش کاملا یادمه .. همینطور که من با تعجب به همه جا نگاه میکردم اقای رو به روم هم با تعجب به من نگاه میکرد …

ازش پرسیدم :
– برای چی پیش شما مراجعه میکنم ؟؟
+ پیچیده اس .. خلا ها و جاهایی خالی توی زندگیتون بوجود اومده .. گفتین توی این ۱ ماه ۲-۳ بار جاهای عجیبی از خواب بیدار شدید .. یا کارایی کردین که همه به خصوص پدر و مادرتون بهتون هشدار دادن بابتشون و شما اصلا حتی یادتون نیست که همچین کاری کرده باشید
تک تک جمله هایی که میگفت مثل اب سردی بود که میرختتن روی سرم .. از هیچی سر در نمیاوردم .. یعنی رفتم پیش این اقا و یادم نیست؟؟ این حرفا رو زدم؟؟ از پدر و مادرم؟؟ واسه چی باید همچین کاری کرده باشم؟؟ چرا دوروغ بگم؟؟! .. اینقدر شوکه شده بودم که یادم رفت جوابشو بدم و خودش پرسید ..
– شما یادتون نیست؟؟!
+ نخیر .. یادم نیست.. شمارو هم یادم نیست..
– خب.. الان شما .. همچین مشکلاتی دارید؟؟
+ بله .. ولی .. ولی اصلا متوجه نمیشم .. من پیش شما نیومده بودم .. ۱ جلسه پیش یه روانشان رفتم که هنوز به جلسه ی دوم هم نرسیده و اون شخص اصلا شما نبودین ..
جلسه ی دوم !! یهو یادم اومد که چهارشنبه نوبت داشتم .. به کل یادم رفته بود ..
پرسیدم :
– ببخشید امروز چند شنبه اس؟!
+چهارشنبه ..
به ساعتم نگاه کردم ..۳ بود .. ۲ ساعت دیگه وقت داشتم ..
+ بله داشتم داشتم میگفتم .. ۲ ساعت دیگه هم با اون اقا جلسه ی دومو در پیش داریم ..
– میشه یه لطفی بکنید؟
+ چه لطفی؟
– این شماره ی من وقتی رفتید پیش روانشناستون شماره ی منو بدید بهش امروز رو هم تعریف کنید بهشون بگید خوشحال میشم یه تماس با من بگیرند ..
و شروع کرد به نوشتن شمارش روی کاغذ .. با یه حالت تردیدی که حتی خودم هم درکش نمیکردم کاغذو گرفتم
بعد گفتم :
+ بهشون میگم .. ببخشید میشه حالا یکم تنها باشم؟؟
با یه لبخند مهربون و منطقی گفت :
– درک میکنم .. خب مزاحم نمیشم .. خداحافظ
+ ممنون .. خداحافظ

احساس میکردم مغزم داره منفجر میشه .. همه اتفاقات توی یه روز .. ۳ تا ادم جدید و عجیب غریب که منو با یه دختر دیگه که ظاهرا از نظر بیماریمونم شبیه هم بودیم اشتباه گفته بودن .. کژال ؟؟ یاد اقایی که باهاش تصادف کردم افتادم .. یعنی اون هم فکر کرده بود من همون دختر کژال نامم؟؟

نمیتونستم تنهایی به این همه موضوع فکر کنم … خوشحال بودم که امروز نوبت داشتم میتونستم براش تعریف کنم هرچند هنوز خیلی راحت نبودم .. ولی خب از یه جایی باید شروع بشه … شاید اون درباره این موضوع هم ایده ای .. نظری .. چیزی داشته باشه
یاد شبنم افتادم ..وقتی گوشیمو چک کرده بودم چند تا تماس از دست رفته ازش دیده بودم..یه زنگ بهش زدم-وای سارا کجایی تو؟؟ خیلی نگرانت شدم !!! خوبی؟؟!!
+ سلام .. مرسی … اره الان خوبم .. ببخشید دیروز نیومدم دنبال یه اتفاقی افتاد که هنوز خودمم دقیق نفهمیدم ..
-باز از اون عجیب غریبا؟؟ کجایی بیام پیشت؟؟
+الان رستورانم بعدش هم میخوام برم پیش اقای اسکندری نوبت دارم..خودم بهت زنگ میزنم .. دیرو خیلی معطل شدی نه؟؟ ببخشید واقعا
– نه مهم نیست اصلا .. نگرانت شدم اومدم اپارتمانت هرچی در زدم کسی جواب نداد .از دیشب تا الان اصن به هیچ چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم .. واقعا داشتم میمردم اوف ..
خندیدم .. حس باحالی بود که یکی نگرانت باشه ..
+باشه حالا .. الان همه چی خوبه .. نگران نباش خب؟؟ نمیخوام بهت قول بدم که شب بیای پیشم .. دیگه نمیتونی رو حرفم حساب کنی .. یهو دیدی دوباره مشکلی پیش اومد .. اگر موقعیتش بود میتونی شب بیای ؟؟
– اره .. بهزاد رفته مسافرت .. امروز صبح
+کجا؟
– مشهد .. با دوستاش ..
+ خوبه … پس بهت زنگ میزنم .. اگه قرار شد بیای خودم میام دنبالت ..
– باشه ..
+کاری نداری؟
– نه مواظب خودت باش ..
+ باشه .. خدافظ
دانلود رمان زندگی بعد از تو
بعد از یکم حرف زدن و اروم کردن شبنم خداحافظی کردیم ..منم غذام تموم شده بود رفتم رسید و پرداخت کردم
توی ماشین اهنگ مورد علاقه ام پخش میشد .. صداشو بیشتر کردم .. احساس سرگیجه داشتم .. خیلی خوشحال بودم که ترافیکی در کار نبود .. بالاخره یه چیز خوب !!! نیم ساعت زودتر رسیدم مطب ..نفر ۴ ام بودم .. خوب بود .. هندزفیری و گذاشتم توی گوشم و چشامو بستم .. نیاز به استراحت داشتم .. نیم ساعت خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم گذشت .. بالاخره رفتم توی اتاق دکتر ..
-سلام خوش اومدید
+سلام مرسی ..
-خوبید؟؟ من درباره ی مشکلتون تحقیق کردمو راستش خیلی ذهن منو درگیر کرده بود .. چیزی مشابهش اصلا توی این چندسال کارم پیش نیومده بود .. خب چیز جدید هست که بخوایید بگید؟؟
+خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید
– خیلی مشتاقم که بشنوم !!
بعد تمام چیزایی که اتفاق افتاد و مو به مو تعریف کردم .. حتی چیزایی که جلسه ی قبل جلوی خودمو گرفته بودم که نگم رو هم گفتم ..حرفام که تموم شد خیلی توی فکر فرو رفت و دستاشو توی هر گره کرده بود ..اینقدر ساکت و توی فکر بود که از کنجکاوی پرسیدم :
+خب .. چی فکر میکنید؟!
– راستی چیزی که توی ذهنمه یه امر کاملا غیرطبیعی و غیرمعموله و اصلا از بابتش مطمئن نیستم .. میشه شماره ی اون اقا رو بدین لطفا؟!
دستمو کردم توی کیفمو ۲ تا کاغذ پیدا کردم ..نزدیک بود شماره ی اقای صدافت و بدم بهشون .. خودم هندم گرفت .. بالاخره شماره رو بهش دادم
+ بفرمایید … میشه الان تماس بگیرید که منم بشنوم؟؟
– نه .. نمیخوام از وقت جلسمون کم بشه .. در ضمن شماره ی منو هم نگه دارید .. فکر نکنم یک جلسه در هفته بتونه کمکی بکنه .. لازمه که همیشه در
دست رس باشم و هر اتفاقی .. هر اتفاق کوچیکی افتاد باید با من در میون بذارید ..بیمار ویژه ای هستید ..
فقط سرمو تکون دادمو دیگه چیزی نگفتم ..
صدای در اومد .. منشی با یه حالت تردیدی گفت :
– ببخشید جناب دکتر .. اومدن دنبال خانوم نادری .
+ کی اومده؟؟ وسط جلسه؟؟!!
– پلیس ..!!
یهو خشکم زد .. پلیس؟ برای چی؟؟!! نکنه اون خانوم مرده باشه؟؟؟ یهو تنم یخ شد … حتی از فکر به این موضوع تمام موهای بدنم سیخ شد ..خیلی هول شده بودم .. خودمو روی صندلی جمع کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که اسم منو گفتن .. داشتم از الان به این فکر میکردم که عمل من دفاع از خود بود .. منو دزدیده بودن .. من قاتل نیستم !! که یهو پلیس وارد شد و گفت :
+ سلام .. ایشون باید با ما تشریف بیارن
دکتر به دماع از من گفت :
– کجا؟ به چه علت؟
+ به مادر خودشون حمله کردن و الان هم باید با ما بیان
دکتر یه نگاه ارامش بخشی به من کرد و گفت :
مشکلی پیش نمیاد … منم باهاتون میام ..
بعد از اتاق خارج شدیم .. ادمایی که توی مطب منتظر بودن یه جور بدی نگاه میکردن .. همینجور که از اتاق خارج میشدیم صدای منشی رو میشنیدم که داشت از کسایی که نوبت داشتن عذرخواهی میکرد ..
دست و پاهام میلریز… من سوار ماشین پلیس شدم و اقای اسکندری هم با ماشین خودش دنبالمون میومد .. پرسیدم :
+ اون شخصی که .. خودشو مادر من خطاب کرده .. حالش خوبه؟!
– مادر شما حالشون خوبه .. فقط نگران شما شدن و از ما خواستن که پیداتون کنیم
+ پیدام کنین؟؟ شما چقدر ساده اید .. اونا منو دزدیده بودن!!
انگار داشتم با دیوار حرف میزدم .. اصلا توجه نمیکردن من چی میگم .. برگشتیم به همون خونه ای که ازش فرار کرده بودم .. اصلا بهش حس خوبی نداشتم .. وقتی رسیدیم به اجبار از ماشین پیاده شدم و خیلی بی روح و سرد به جماعتی که از پله ها می دوییدن پایین خیره شدم .. همون خانومی که با مجسمه زدم توی سرش جلوتر از همه اومد .. سرش باندپیچی شده بود .. ۳ تا خانوم با لباس فرم که فکر کنم خدمتکار بودن و یه اقای مسن تر که احتمالا شوهر خانومه بود .. پلیسا گفتن اینم دخترتون .. مواظ باشید دیگه فرار نکنه .. من با یه حالت تهاجمی داد زدم و گفتم :
+ باید فرار کنم .. اینا منو دزدیده بودن
بعد خانوم مسن با کلی تعجب دستشو گرفت جلوی دهنشو شرو کرد اشک ریختن
اقای اسکندری از ماشین پیاده شد و در حالی که تلفن و قطع میکرد به سمت ما اومد .. از اقایون پلیس تشکر کرد و گفت میتونن برن .. از کاری که کرد اصلا خوشم نیومد .. سرش داد زدم :
+یعنی چی که میتونن برن؟؟ اصلا شما کی هستید که تعیین تکلیف میکنید؟؟ نکنه با اینا هم دستید؟؟
بعد رمو کردم سمت پلیسا و با یه حالت التماسی گفتم :
– خواهش میکنم نرید .. هرچی میگن دوروغه .. من مادر و پدرمو چندین سال پیش از دست دادم .. اگه .. هر بلایی سرم بیاد شما مقصرید ..!
انگار اصلا حرفای منو نمیشنیدن .. یه سری برای بقیه تکون دادن و رفتن .. دیگه کنترل خودمو از دست دادمو گریم گرفت ..
واقعا میترسیدم ..بین یه مشت ادم جدید که منو دزدیده بودن و وارد خونم شده بودن بودم .. پلیسا که رفتن .. با نهایت بی عقلی شروع کردم دوییدن ولی نتیجه نداشت و به زور بردنم توی خونه ..
دانلود رمان زندگی بعد از تو
روی مبل طبقه ی دوم نشستیم .. کسی حرف نمیزد انگار منتظر کسی بودن .. منم جرات نمی کردم وقتی توی جمع ادم رباها هستم حرفی بزنم ..فقط اشکامو پاک میکردم ..اقای اسکندری بالاخره خودشو به عنوان مشاور شخصی من معرفی کرد .. مشاو شخصی!! هه!! .. مثلا اینا اصلا همو نمیشناسن … تازه ۲ جلسه هم بیشتر پیشش نرفته بودم ..
خانوم مسن با گریه اومد سمتمو خواست گونه هامو پاک کنه که دستشو زدم کنار و خیلی با عصبانیت نگاش کردم .. هرچند محبت تو نگاهش خیلی واقعی به نظر میرسید ولی سعی میکردم خام نشم .. اینا یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست ..!
بعد اقای مسن تر رو به من کرد و گفت :
– این مسخره بازیا چیه؟؟ هی سعی میکنیم به سازت برقصیم ..هی بی پرواتر میشی .. دیگه کم کم میخوای مارو هم از زندگیت پرت کنی بیرون؟؟ نمیشه دخترجان .. نمیشه!!
اصلا نمیفهمیدم چی میگه .. فقط نگاهش کردم.. چون خیلی کنجکاو شده بودم بعد از چند دقیقه پرسیدم :
-از کجا میدونستید من کجام؟؟ چجوری پلیسا پیدام کردن؟؟ اگه واقعا با این اقای به اصطلاح مشاور هم دست نیستیدو ادای ادمایی که همو نمیشناسنو در نمیارین پس از کجا فهمیدین من توی مطب این اقا هستم؟؟
شوهر خانومه برگشت و گفت:
+داری شوخی میکنی کژال؟؟ نمیفهمم این بازیا چیه راه نداختی !!؟ اون ماشینو خودم برات خریدم … بعد از این همه بی اهمیت بازی هایی که در اوردی برای اینکه مراقبت باشم پلاکتم حفظم … فکر کردی اینقدر تورو به حال خودت رها میکنم؟؟!
یه پوفی کردمو رومو برگردوندم .. اصلا نمیتونستم باور کنم .. هرچند هیچوقت هم یادم نبود که این ماشینو کی خریدم !!
اقای اسکندری خائن هم بدجور تو فکر بود ..
همه ساکت بودن که یهو اقای ابراهیمی همونی که توی رستوران باهاش ملاقات کرده بودم اومد و به جمع ما پیوست … جمعشون کامل شد .. حالا میخوان چه بلایی سرم بیارنو چی میخوان خدا میدونه !!!
دیگه کم کم حس کردم قلبم داره وایمیسته ..!!

تازه فهمیدم .. پس اقای اسکندری با ایشون تلفنی صحبت میکرد ..

به همه سلام کرد و نشست رو به روی من .. ظاهرا اونم با هیچکس اشنا نبود .. خودشو به بقیه معرفی کرد ..
اقای اسکندری و ابراهیمی خیلی گنگ نگاه میکردن .. انگار میخواستن یه چیز بگن ولی نمیدونستن چطوری .. بالاخره سکوت با حرف اقای ابراهیمی شکسته شد :
+ببین سارا خانوم .. بعد از مکالمه ی چند دقیقه قبلمون با اقای اسکندری تقریبا ابهام ها برای ما رفع شد و حس میکنیم این مسئله حل شد ولی گفتنش به شما در واقع توجیح کردن شما خیلی اسون نیست ..
– میشه فقط زودتر برید سر اصل مطلب؟؟( دیگه طاقت صبر کردن نداشتم)
+تاحالا چیزی به اسم چند شخصیتی بودن شنیدین؟؟!
اول کلمه اش برام قابل هضم نبود ولی در اخر از اینکه این کلمه به من نسبت داده بشه اصلا خوشم نمیومد .. گفتم :
-خب؟!
+یه مسئله ی بسیار نادری هست به اسم اختلال شخصیتی یا هویت تجزیه ای ..Dissociative identity disorder یعنی وجود ۲ یا چند شخصیت مجزا در یک فرد به صورتی که فرد دارای شخصیت اصلی و فرعی هست و یکی از این شخصیت ها به صورت مکرر بر فرد غالب میشه..
یکمی سکوت کرد که ببینه واکنش ما چیه .. خانوم و اقای مسن که از هیچی سر در نمیاوردن خیلی مشکوک و با تعجب بهم نگاه میکردن و خانوم مسن شروع کرد به گریه کردن .. اقای اسکندری از جفتشون خواهش کرد که اگه میشه مارو تنها بذارن و تو وقت مناسب برای اونا هم توضیح داده میشه .. و اونم با یکم بی میلی مارو ترک کردن ..
من همچنان خشک بودم ..چیزی حالیم نمیشد .. انگار صحبت درباره ی شخص دیگه ای بود نه من .. گفتم :
– خب؟ بیماری جالبیه … چرا اینارو به من میگید؟؟
+ ما فکر میکنیم که .. شما همچین مشکلی دارید
دوباره فقط زل زدم اشکایی که قبل از این ماجرا هم داشتن میومدن خشک شدن … شوک خیلی بزرگی بود ..وقتی دیدن که من نه واکنشی میدم نه حرفی میزنم اقای اسکندری ادامه داد :
– البته این مشکل قابل حله .. من بهتون اطمینان میدم اگه هممون باهم همراهی کنیم میتونیم مشکلو رفع کنیم ..
+چند تا شخصیت دیگه هم هست؟ من نمیفهمم .. یعنی خودم ..فقط خودم نیستم؟؟ چجوری میشه یعنی؟! الان مثلا میخوایید بگید این خانوم و اقا پدر مادر من هستن.. یعنی پدر مادر یه شخصت دیگه هستن .. ولی من میدونم که نیستن .. شاید یه جاهایی مشکوک و خالی باشه ولی نه اینقدر در سطح گسترده .. نمیشه توی ۱۶ سال زندگیم یه همچین چیزیو ندیده باشم … شما دارین منو دست مینندازین؟؟ هدفتون از این حرفا چیه؟؟ چی میخوایین؟ اونو بگید ..
اقای اسکندری گفت :
– ببینید توی این بیماری شخصیت های اصلی و فرعی نسبت به دوره های مفقود زمانی یعنی همون زمان هایی که شما یادتون نمیاد کجا بودید و چه کردید عمدتا نااگاه هستن .. بعضی وقتا صداهایی توی سرشنیده میشه که حتی نمیدونید متعلق به کیه و چی میگه درسته؟؟
فقط سر تکون دادم
– خب اینا شخصیت های درون شمائه …کاملا درک میکنم که چرا نمیتونید باور کنید .. شوک خیلی بزرگیه .. ولی ازتون میخوام که بهمون اعتماد کنید . باشه؟؟
یکم مکث کردمو بعد گفتم :
+ یعنی زندگیم دوروغ بوده؟؟
– امم… تقریبا!!
+ چرا باید حرف شمارو باور کنم؟؟
بعد اقای ابراهیمی یه ضبط صوت گذاشت روی میز و گفت :
– خوشبختانه من صدای بیمارامو با اجازه ی خودشون ضبط میکنم ..
صدا پخش شد .. باورم نمیشد صدای من باشه .. ولی صدای خودم بود ..
” دیروز وقتی بیدار شدم توی خونه ی غریبه ای بودم .. خسته شده بودم از این اتفاقات ..دومین باری بود که توی این خونه بیدار میشدم .. اولین بار که از ترس تا خونه رو خالی دیدم و فرصتو مناسب فقط فرار کردم .. ایندفعه هم ترسیده بودم .. ولی کمتر شده بود و بیشتر کنجکاو بودم ببینم چه اتفاقی داره میوفته ..واسه همین رفتم و یکم خونه رو گشتم .. هیچکسی نبود ..یه دوربین عکاسی روی یه میز کوچیک بود .. چکش کردم ولی همش عکسای هنری از اسمونو درخت و اینا بود هیچ عکس ادمی توش نبود … یه اتاق دیگه هم بود که درش قفل بود ولی کلید روی در بود … رفتم توش .. چند تا جعبه و وسایل خاک خورده افتاده بود و یه دراور ۳ کشوئه .. کشو رو باز کردم توش البوم عکس بود .. برداشتمشو اومدم روی مبل توی هال نشستم .. اولین عکسو که دیدم شاخ در اوردم .. برای چند لحظه تو شوک بودم توی عکس خودم بودم با ادمایی که اصلا نمیشناختمشون ..هیچ چیز اشنایی توی عکسا نبود ..جز خودم ..دلم میخواست صاحب خونه رو ببینم …شاید اینا عکسای اونه و خیلی بهم شباهت داریم .. نکنه خواهر گمشده یا همچین چیزی باشه؟فکرای شبیه این توی سرم میگذشت..۴۰ دقیقه منتظر بودم ولی عکسی نیومد .. رفتم پایینو خوشبختانه یه سوپر همون نزدیکیا بود بادام زمینی خریدمو اومدم بالا .. تصمیم گرفتم یکم خودمو سرگرم کنم .. بالاخره سرو کله ی یکی باید پیدا بشه .. کل شبو منتظر بودم .. ولی کسی نیومد…بیخیال شدمو رفتم هتل ..منتظر بودم بیام بهتون بگم .. شما چی فکر میکنید؟؟ به نظرتون دوباره برم اون خونه تا صاحب خونشو ببینم؟؟”
دانلود رمان زندگی بعد از تو
بعد اقای ابراهیمی ضبطو قطع کرد

فکر کردم به شما بگم خیلی بهتر باشه ..”
بعد اقای ابراهیمی ضبط و قطع کرد .. انگار توی مغزم بمب منفجر کردن .. یعنی اون روز که فکر میکردم یکی وارد خونه شده .. خودم بودم؟؟ پس امروز هم که اینجا بیدار شده بودم بازم خودم اومده بودم ..! سرمو بین دستام گرفتمو چشامو بستم .. کژال !!کژال !! دوستش ندارم .. سارا بهتره .. یعنی اون خانوم و اقایی که الان توی اتاق دیگه بودن .. پدر و مادرم بودن؟؟!!!نه امکان نداشت .. یادمه که مرده بودن .. من چندین ساله که بدون اونا زندگی کردم …!!
از یه طرفی نمیتونستم همچین چیزیو قبول کنم .. ولی از طرف دیگه چه چیزی میتونست منطقی تر از حرفای خودم باشه؟؟؟ … شاید همونقدر که شوکه کننده اس خوبیای خودشم داشته باشه … حداقلش فهمیدم زندگیم اونقدر که همیشه فکر میکردم پوچ و بی فایده نیست … یه زندگی دارم .. فقط گمش کردم …
با این حرفا ناراحتی که توم بوجود اومده بودو کم کردم .. سعی کردم عاقلانه تر رفتار کنمو با این وضعیتی که توش گیر کردم بیشتر اشنا شم … پس اشکامو پاک کردم و پرسیدم :
+ برای چی اینجوری شدم؟؟
اقای اسکندری جواب داد :
– عموما به خاطر ضربه ی روحی شدید یا یه شوک خیلی بزرگی که به یه فرد وارد میشه هست .. چون فرد قدرت تحملشو نداره سعی میکنه اتفاقاتو شرایطی که توش هستو پس بزنه و ناخوداگاهش شخصیت جدیدیو به وجود میاره ..
+ یه مسئله ای پیش میاد … من وقتی اولین بار بیدار شدم بعد از ۶ روز توی خونه ی خودم بودم .. ولی این صدای ضبط شده گفت که از خونه خارج شده و رفته ..
یه چند دقیقه بهم نگاه کردنو بعد اقای اسکندری با همون حالت متعجبش گفت :
– امم .. چیزی که میخوام بگم ممکنه همه چیزو برات عجیب تر کنه ..
+ فکر نکنم چیزی دیگه برام عجیب به نظر بیاد … بگید لطفا
– ظاهرا یه شخصیت دیگه هم وجود داره !!
+ یعنی چی؟؟؟ سه تا؟؟
– بله .. برای اینکه با منطق جور در بیاد باید شخصیت دیگه ای هم باشه .. واقعا هوشتونو تحسین میکنم در حین اون اتفاقات که شخصیت فرعی در حال شکل گیری بود یه شخصیت دیگه ای هم ظاهر میشه که از همه چیز خبر داره و نقش راست و ریس کن و بر عهده میگیره .. خب معلوم شد که چرا چند سال هیچکدوم از دو طرف از چیزی خبردار نشده بودن ..همه چیز خیلی تمیز و برنامه ریزی شده بود
+ یعنی چی برنامه ریزی شده؟؟ توسط کی؟؟
– خوده شما ..خیلی هضمش برام سخت بود ولی نهایت تلاشمو میکردم که درک کنم .. بعد یاد خانوم و اقایی که بیرون بودن افتادم ..اگه واقعا پدر و مادرم بودن چی؟؟ ..خیلی اروم گفتم :
+ میشه ببینمشون؟؟
هردوتاشون یه سری تکون دادن و رفتن سمت در خروجی .. دوباره گفتم :
+ فقط خانومه
به پتو احتیاج داشتم .. سردم نبود .. ولی طبق عادتم احتیاج داشتم ..
۵٫٫۶ دقیقه بعد از خروج اقای اسکندری و ابراهیمی خانوم مسن وارد شد .. لبخند به لب داشت و توی چشماش اشک جمع شده بود…
کنارم نشست … به طرز غیر قابل باوری گفتم :
+شما .. اسمتون چیه؟؟
مسخره ترین سوال ممکن بود ولی از اینکه اینقدر توی ذهنم بگم اقای سمن خانوم مسن خسته شدم ..
یهو خیلی ناراحت شد .. ولی سعی کرد خودشو جمع و جور کنه .. دستمو گرفت و گفت :
– من مهری هستم .. خیلی ناراحت کنندس که دخترت تورو یادش نیاد .. ولی اشکال نداره .. باهم از پس این مشکل هم بر میاییم ..
نمیخواستم ناراحتش کنم برای همین مودبانه تر گفتم :
+میشه چند تا چیز رو کنید که من مطمئن شم؟؟ قبول کنید که بعد از این همه سال قبول کردن اینکه مادر و پدر دارم خیلی سخته ..
لبخندش خشک شد ولی گفت :
– اره اره حتما ..
بعد رفت و با چند تا شناسنامه و البوم عکس برگشت .. توی شناسنامه عکس خودم بود .. منتها با اسم کژال .. نام پدر و مادرم ذکر شده بود…مهری مفیدی و اقای صادق اعتمادی ..
توی عکس ها هم سه تایی باهم یا با افراد دیگه بودیم …گفتم :
+ اینا فقط میتونه یه تشابه ظاهری باشه
– اخه ما برای چی باید همچین کاری کنیم؟؟ چه سودی بهمون میرسه که تورو به جای دخترمون جا بزنیم؟؟
فکر کردم .. ولی جوابی به ذهنم نرسید ..
یه عکس از جوونیای مهری خانوم دیدم ..واقعا که شبیه من بود .. یه لحظه فکر کردم خودمم .. موهای خرمایی موج دار با چشمای قهوه ای .. پوست صاف و سفیدش هم شبیه من بود .. ولی قد و هیکلم به اقای اعتمادی شباهت بیشتری داشت ..چون بلند و لاغرم تقریبا .. صورت گردمم شبیه مهری خانوم بود …
ازش پرسیدم :
+ یعنی شما از تصادف سالم بیرون اومدید؟؟
– کدوم تصادف؟؟ ما اصلا تصادفی نکردیم ..
+ مگه شما..
یهویی یاد حرفای اقای اسکندری افتادم که گفت شخصیت سوم همه چیو کنترل میکنه و باورای زندگیم هیچکدوم حقیقت نداره ..
+ پس توی اون دوران چیشد؟؟
فقط نگاهم کرد .. دوباره اشکش ریخت روی صورتش .. گفت :
– یهویی گفتنش چیزیو درمان نمیکنه … دکترا گفتن خودم کم کم باید به یاد بیاری .. اینجوری به نفعته
یکم سکوت کردم .. ناراحت شدم که ازم مخفی کردن .. گفتم :
+ اونا میدونن؟!
– نه ولی انتظار چیز بزرگیو دارن .. هرچند ما دقیقا نمیدونیم چه چیزش اینقدر برای تو سنگین بود .. فقط تو نبودی .. ولی فقط تو اینجوری شدی .. درهرصورت اتفاق وحشتناکی بود ..
خیلی کنجکاو شده بودم ..

رفتیم بیرون پیش بقیه …یکم برامون اب پرتغال اوردن .. برای مهری خانوم چایی
پرسیدم :
+ چیزایی که از بچگیم یادمه توی این خونه نبود !
بعد اقای اعتمادی به اصطلاح پدرم برگشت گفت :
– بعد از اینکه تورو فرستادیم خارج از کشور برای تحصیل اون خونه رو هم فروختیم
+این دیگه امکان نداره من از تهران پامو بیرون نذاشتم !!!
بعد اقای اسکندری گفت :
– اینا برمیگرده به همون قسمت های مفقود زمانی .. خیلی چیزای بیشتر از این هست که یادت نمیاد
بعد ازش پرسیدم اینا هم همون شخصیت سوم برنامه ریزی کرده؟؟
جواب داد :
– نه .. اینا همه از خودت شکل گرفته .. یه باوری که توی تو بوجود اومده مثل همون که فکر میکردی خانوادت توی تصادف مردن یا اینکه به بادام زمینی حساسیت داری ..
+ خب دارم !!
– نه نداری .. شخصیتا عموما باهم تضاد دارن .. فکر میکنی به بادام زمینی حساسیت داری و این باورت باعث میشه هروقت بخوری مثلا سرفه ی شدید بگیری …ولی اصلا حساسیتی وجود نداره ..حتی امکان داره یکی از شخصیت ها باور داشته باشه که یه زن هستش درحالی که مرده..البته میتونیم باهم حلش کنیم اگه خودت بخوای و کمک کنی ..خلا ها رو پر میکنیم و شخصیت های فرعی رو نابود میکنیم و خودت میمونی با تمام ابهام های رفع شده ..
یه نفس عمیق کشیدم .. واقعا میخواستم تموم شه .. واقعا میخواستم خودمو بشناسم .. بلند شدم و خیلی قاطع گفتم :
+خب از کی شروع کنیم؟؟
– از تو ..یعنی سارا..
+ یعنی چی؟؟!! پی شخصیت فرعی چی؟؟
– تو خودت شخصیت فرعی هستی ..!!

پایان فصل دوم

فصل سوم :

با شنیدن جمله ی اقای اسکندری خشکم زد .. چرا اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم؟؟ از اول صبح به طور غیر مستقیم چندین بار گفته شد و من اصلا توجهی بهش نکردم ..زانوهام شل شد و دوباره روی مبل نشستم ..احساس کردم بهم توهین شده .. انگار یه ادم اضافی ام که باید نابود بشه تا یکی دیگه خوب بشه ..بعد قسمت منطقی وجودم وارد مذاکره شد و باداوری کرد که این شخصیت باید نابود شه تا خودم خوب شم .. همه ی اینا من بودم .. یه بخشی از وجود من بود پس نمیتونستم فقط از دید سارا به این قضیه نگاه کنم و خودخواه باشم ..
ولی بازم میترسیدم .. این قضیه رو مثل مرگ برای خودم میدیدم .. اب دهنمو قورت دادم و گفتم :
+ یعنی من یا سارا باید کاملا از بین بره؟؟ چه بلایی سرش میاد؟؟
اقای ابراهیمی با شک و تردید گفت :
– ما خیلی دقیق نمیدونیم .. ولی احتمال میدیم که ۲ شخصیت خاطرات هم دیگه رو یادشون میاد و دوباره یه شخصیت واحد و تشکیل میدن .. متوجه هستین؟؟
+ بله .. ولی .. مگه نگفتین ۳ تا شخصیت هست؟؟
– چرا .. در واقع سه تا شخصیت بود .. میخواستیم در این باره باهاتون صحبت کنیم .. احیانا از زمانی که این اتفاقات شدید تر شده .. یعنی ۳-۴ هفته اخیر..اتفاق خاصی نیوفتاده ..چیزی که توی دهنتون براتون تداعی بشه .. یا چیزی به یادتون بیاد یا شخصی مکانی چیزی ندیدید که براتون اشنا باشه؟؟
یکم فکر کردم .. یاد صحنه ای که دیروز با زمین خوردن پسر جوون توی ذهنم تداعی شد افتادم .. ولی فکر نکنم ربطی داشته باشه ..یعنی من که از دیرروز اینجوری نشدم .. پس گفتم :
+ نه .. چیز عجیبی اتفاق نیوفتاده .. منظورتون اینه که یه اتفاقی باعث شده این نظمی که بین ۳ تا شخصیت بوده بهم بخوره؟؟
– یه اتفاقی افتاده که باعث شده شخصیت سوم از بین بره .. یه چیزی که درون هر سه تاتون مشترکه .. یه عامل تحریک کننده .. حدس میزنیم بیشتر به کژال مربوط باشه .. یعنی اون میدونه چیه و به طور غیر ارادی بهش واکنش نشون داده ..ولی روی شما هم تاثیر کمی نداره ..
+چیزی یادم نمیاد .. یعنی الان اینقدر خستم که مغزم به هیچ چیز نمیتونه فکر کنه !!
– درک میکنم .. خیلی همه چیز یهویی اتفاق افتاد .. برید استراحت کنید .. فردا باهم صحبت میکنیم ..

دانلود رمان زندگی بعد از تو

مهری خانوم یکی از خدمتکارا رو صدا کرد که منو به سمت اتاق خودم ببره ولی من شدیدا مخالفت کردم و خواهش کردم که بذارن برم خونه ی خودم .. اینجا راحت نیستم و از این حرفا ..زیاد از حرفم تعجب نکردن … فقط یکم ناراحت شدن ..اقای اعتمادی صورتش اخمو نگران بود .. نمیدونم همیشه اینقدر کم حرف بود یا الان اینطوری شده بود ..موهای سفید و پوست سفید مایل به سرخ داشت .. چین و چروک کمی هم روی صورتش دیده میشد و چشم و حالت ابروهاش ابهت خاصی بهش میداد ..
از روی مبل بلند شدیم و رفتیم توی حیاط .. از همشون خداحافظی کردمو سوار ماشین شدم ..ساعت ۱۱ شده بود .. احتمالا شبنم خوابیده بود واسه همین تصمیم گرفتم فردا بهش زنگ بزنم .. شب ارومی بود .. عجیب بود که اینقدر کم ماشین توی خیابون بود ..باد بهاری خوبی میزد .. نمیدونم چرا ولی دیگه حس خوابیدن نداشتم ..رفتم خونه دوربین عکاسیمو برداشتمو پیاده زدم توی خیابون .. چند کوچه پایین یه بازارچه کوچیک داشت و چند تا کافه و رستوران کنار هم … حس کردم خیلی از جماعت و مردم دور شدم .. خیلی وقته که درگیر این ماجراها شده بودم و رفته بودم توی یه دنیای دیگه … خیلی وقته بود که از زندگی مردم عکس نگرفته بودم ..
یه کافه بود که بیرون از مغازش میز و صندلی چیده بود … به تابلوش نگاه کردم ..دارکوب.. چقدر اسمش به نظرم اشنا اومد … رومو کردم سمت میزای چهار نفره ای که بیرون بود … ۴ تا میز چوبی با صندلی های چوبی .. یکیو انتخاب کردم که دیدش به سمت خیابون بهتر بود .. هوا اینقدر خوب بود که درک نمیکردم چرا بقیه داخل نشستنو بیرون خالیه … دنبال سوژه ی عکاسی گشتم .. ولی چیز خیلی خاصی پیدا نشد ..فقط چند تا ادم و دست فروشای کنار خیابون .. موضوع های تکراری .. صورتم به سمت خیابون بود که با صدای گارسون به خودم اومدم
– سلام… میخوایید سفارش بدید یا منتظر کسی هستید؟
+ نه سفارش میدم .. شیک شکلات لطفا
– همین؟
+ یه اب معدنی هم اگه میشه لطف کنین
– حتما ..
+ ممنون
– خواهش میکنم
بعد رفت داخل مغازه .. گارسون که رد شد دیدم یکی از میز ها هم پر شده .. ۲ تا پسر نشسته بودن .. یکم که بیشتر نگاه کردم فهمیدم همون پسری بود که باهاش تصادف کرده بودم .. نمیدونم چرا یهو استرس گرفتم .. رومو برگردوندم و سعی می کردم نگاهش نکنم … تا وقتی که گارسون سفارشمو بیاره سرم فقط توی گوشی بود … یه لحظه سرمو اوردم بالا از شانس گندم اونم یهو نگاهشو انداخت سمت من .. حس کردم لو رفتم.. انگار دزدی کرده بودم .. خیلی حس بدی بهم دست داد .. خودمو جمع و جور کردم .. هنوز داشت نگاه میکرد .. با همون تعجبی که کنار وقتی تصادف کرده بودیم کنار ماشین بهم نگاه میکرد .. بعد از چند ثانیه چند تا پلک زد و سعی کرد صورتشو طبیعی نشون بده و یه سری تکون داد و لبخند قشنگی زد .. منم متقابلا لبخند زدم بعد سرمو کردم توی گوشیم که این ماجرا بیشتر ادامه پیدا نکنه ..داشتم شیکمو میخوردم که دیدم از میزشون بلند شدن ..منم سرمو بردم پایین که مثلا اصلا متوجه نشدم ..بعد صدای قدم هاشو شنیدم .. داشت میومد سمت من؟؟ اید مسیرش از این طرف بود.. تا لحظیه اخر سرمو از توی گوشیم بیرون نیاوردم تا اینکه صداشو نیدم ..
– بیا بریم دیگه ..
سریع با تعجب سرمو اوردم بالا .. که دیدم داره با دوستش حرف میزنه .. کاملا کنار میز من بود .. از کجا باید میفهمیدم؟؟ یه نگاهی به من کرد و بعد دستشو کرد توی جیبشو رفت ..دوستشم پشت سرش رفت ..
خودم از سوتفاهمی که پیش اومد خندم گرفت .. اخه برای چی باید میومد سمت منو با من حرف میزد؟؟
شیکمو تموم کردم و بعد از تسویه حساب .. از میزم بلند شدم که برم

دیگه کم کم خوابم گرفته بود … سرعتمو بیشتر کردم که زودتر برسم خونه …توی مسیر دوباره دیدمشون ..کنار خیابون ایستاده بودن و باهم حرف میزدن ..دقیقا لحظه ای که داشت آستینشو میداد بالا دیدمش ..یه دسبند سفید مشکی ساده و قدیمی هم دستش بود که انگار براش کوچیک شده بود و چسبیده بود به دستش ..خیلی غیرارادی به دستبند خیره شدم .. اینو یه جا دیده بودم .. سرگیجه گرفتم .. حس کردم دارم تعادلمو از دست میدم .. خودمو کشوندم سمت دیوار و با یه دستم دیوارو گرفتم و یه دستمو گذاشتم روی سرم .. این چی بود؟؟ بعد از چند دقیقه ای که پلکام رو هم دیگه قرار گرفته بودن حالم بهتر شد .. برگشتم جایی که ایستاده بودم .. خبری ازش نبود .. رفته بود … یکم ناامیدانه به راهم ادامه دادم ..توی راه داشتم به کژال فکر میکردم .. یعنی چجوری ادمیه؟؟احتمالا مثل من دوستای زیادی نداره .. نکنه یه ادم از خودراضی باشه .. مثل اکثر پولدارا .. نه من نمیتونم اینجوری باشم .. از اینکه بهش گفتم ” من” خیلی تعجب کردم .. پیش خودم معذب شدم و اصلا احساس راحتی نکردم … سعی کردم ذهنمو از این موضوع هم منحرف کنم .. ولی همش این توی ذهنم بود که چطور ممکنه؟؟ اگه اون صدا و عکسا نبودن .. یا زمانی که خودم اونجا بیدار نمیشدم … قطعا نمیتونستم این چیزا رو باور کنم و حس میکردم دارن باهام بازی میکنن.. ولی اون صدا ضربه ی نهایی بود .. هیچکس نمیدونست که اونروز وقتی از خواب بیدار شدم چه چیزایی دیدم جز شبنم و اون صدای شبنم نبود .. صدای خود من بود .. وقتی داشتم تعریف میکردم که چه کارایی کردم واقعا با چیزایی که توی خونه دیده بودم مطابقت میکرد ..
نمیدونستم الان باید خوشحال باشم که دارم از زندگی فلاکت بار و بی ارزشم جدا میشم یا ناراحت که انگار شبیه انگل بودمو اصلا واقعی نیستم !!!
لباسامو عوض کردمو رفتم زیر پتو .. بدون اینکه فرصت دیگه ای برای فکر کردن پیدا کنم از خستگی زیاد خوابم برد ..

با صدای ساعت از خواب بیدار شدم .. ساعت ۶:۴۰ بود .. باید میرفتم نشریه .. عکس جدیدی نگرفته بودم هرچند سهمیه ی این هفته ام تموم شده بود .. ولی به خاطر هفته های شلوغ ایندم پیش بینی میکردم که وقت عکاسی چندانی نداشته باشم … پس باید بین عکسای قدیمیم میگشتم و چند تا عکس خوب پیدا میکردم ..
چاییمو که خوردم شلوار جین ابی روشن دمپا گشادمو با مانتوی سورمه ای پوشیدم و بعد از مدت ها رفتم سمت وسایل ارایشم .. یه خط چشم نازک برای خودم کشیدم و موهامو جمع کردم بالا .. یه رژ قهوه ای هم زدم و با دستمال یکم روش ضربه زدم که محو تر شه …کفش پاشنه بلند پوشیدمو سوار ماشینن شدم ..
ترافیک غیرمنتظره ای بود .. واقعا اعصاب خوردکن بود .. ساعت ۸ رسیدم نشریه .. همین که از پله ها رفتم پایین اقای صداقتو دیدم با لحن گله مند ولی ارومی گفت :
– سلام .. شما کجایین خانوم؟ یه سر به ما بزنید
خیلی با شرم و ابراز ناراحتی گفتم :
+ من واقعا متاسفم ولی موقعیتش نبود بیام .. از طرفیم کار عقب مونده ندارم عکسارو جلو جلو به شب..اِ .. خانوم ایزدی دادم ..
– از اون نظر مشکلی نیست .. نگران شما میشیم ..گفتم که مشکلی پیش اومد زنگ بزنید کمک کنم
+ شما لطف دارید ..آآآ ..من باید برم زودتر اینارو هم تموم کنم .. فعلا
بعد سریع از صحنه خودمو دور کردم تا بحث جدیدی باز نکنه .. رفتم پیش شبنم .. سوپرایزش کردم .. واقعا هیجان زده شد ولی چون زیاد وقت نداشتم و باید زودتر کارهارو تموم میکردم و میرفتم پیش اقای اسکندری فقط در حد چند تا جمله حرف زدیم و بهش قول دادم که تو بهترین موقعیت همه چیزو براش تعریف میکنم
چند تا عکس خوب پیدا کردم و ادیتشون کردم وفرستادم برای شبنم .. سرجمع ۲ ساعت هم طول نکشید .. یعنی ساعت ۱۰ از نشریه زدم بیرون .. یه زنگ به اقای اسکندری زدم که گفت برم خونه ی خودمون ..اول نفهمیدم منظورش چیه که گفت خونه ی کژال منظورش بوده ..
وقتی رسیدم اقای ابراهیمی نبود ظاهرا براش کار فوری خانوادگی پیش اومده بود .. اقای اعتمادی هم مادرشون عمل قلب داشتن و با مهری خانوم رفته بودن بیمارستان .. ویلا رو در اختیار ما گذاشتن ..
اقای اسکندری پیشنهاد دادن که توی اتاق خودم صحبت کنیم .. اتاف کژال البته..از اون دفعه ای که توش خوابیده بودم تغییری نکرده بود فقط تمیزتر شده .. ست ابی و بنفش .. پنجره ی بزرگ رو به باغ .. واقعا اتاق قشنگی ود .. ولی توش راحت نبودم ..از اقای اسکندری پرسیدم :
+ اینجوری که من به خاطر دارم اکثر روزا ها من جسم و در اختیار دارم پس کژال چی؟
– اتفاقا این سوال برای منم پیش اومد .وقتی ازشون پرسیدم گفتن قبل از اینکه برای تحصیل به خارج از کشور بری اصلا مشکلی نبوده و هم رابطتت با مادرت خیلی خوب بوده هم پدرت .. ولی وقتی خارج از کشور بودی همون اتفاقی که قراره بفهمیم چی بوده برات افتاده و به اینجا برگشتین و شرایط روحی مناسبی نداشتین و از همه حتی خانواده و دوستان فاصله گرفتید .. و خیلی کم پیش میومد برای خواب خونه باشید .. تمام این مدت توی هتل تنهایی اقامت میکردید
+ وقتی این حرفا رو میزنید حس میکنم دارم یه داستان درباره ی شخص دیگه ای میشنوم .. جالبه … خب؟ یه سوال دیگه .. شما گفتید تا دبیرستان خارج از کشور بودم .. امکان نداره .. من خاطرات دبیرستان توی ایران یادمه ..
– گفتم که ..! شما باور ها و اعتقادات و خاطره هاتون مصنوعی و ساختگیه…برای اینکه این شخصیت شکل میگرفت یه ضربه ی بزرگ و یه ذهن خلاق که همه چیزو خیلی واقعی و منطقی نشون بده نیاز بود ..

همه ی حرفاش در عین حال که منطقی بودن ناراحت کننده هم بودن .. ولی سعی میکردم با دید مثبت بهشون نگاه کنم …

+ هوم .. خب قراره چیکار کنیم؟؟
– چند تا کار در چند مرحله …
+چرا یکدفعه بهم نمیگید چیشده؟؟ خسته شدم از این همه ابهام ..از اون طرف حس کنجکاوی خودم هم نمیذاره صبر کنم ..
– قابل درکه .. ولی از اون جهت هم باید بهش نگاه کرد .. ما نمیخواییم ریسک کنیم .. اولا که شما از این سمت و کژال خانوم از اون سمت باید باهم کم کم اشنا شید .. خیلی یهویی گفتن همه چیز غیر واقعی نشون دادن حقیقته .. ما راه کارو میدیم بقیه بستگی به خودتون داره .. اگه اتفاقی که باعث شده شما الان این مشکل و داشته باشید همینطوری بیان بشه … ممکنه دوباره بخوایید ازش دوری کنید و به چند شخصیتی بودنتون پناه ببرید .. پس هیچ کمکی به درمان شما نمیکنه .. موافقید؟؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
+ خب مرحله ی اول چیه؟
-اینجا تاق شماست .. و خونه ی شما .. بگردید و سعی کنید اشنا بشید .. هرچیزی که به نظرتون اشنا یا عجیب اومد یا حسی در شما بوجود اورد و جمع کنید .. به عکس ها هم یه سری بزنید .. شب وقتی خانوم اعتممادی برگشتن توی شناسایی افراد بهتون کمک میکنند
+ سخت به نظر نمیاد ..
– در ضمن بهتون پیشنهاد میکنم که برای کمک به درمانتون اینجا بمونید .. حداقل چند روز اگه واقعا بهتون سخت گذشت بعدش میتونید برید ..
+ روش فکر میکنم ..
از هم خداحافظی کردیمو اقای اسکندری از اتاق خارج شد .. رفتم سمت پنجره .. بعد از چند ثانیه رفتن اقای اسکندریو از توی حیاط دیدم ..
برگشتمو یکم روی تخت نشستم و فکر کردم که از کجا شروع کنم ..
خیلی تشنم شده بود .. از اتاق رفتم بیرون و دنبال اشپزخونه گشتم که یکی از خدمتکار ها رو اتفاقی توی سالن دیدم ..
– ببخشید میشه یه لیوان اب بدید؟
+ بله کژال خانوم
خواستم بگم که به من نگید کژال من کژال نیستم .. از اون طرف فکر کردم که این لجبازیا کمکی نمیکنه پس فقط یه لبخند مصنوعی زدم
تا وقتی که اب بیاره به در و دیوار خونه نگاه کردم .. واقعا که خونه ی بزرگ و شیکی بود .. وسایل و دکور خونه خیلی حساب شده و قشنگ بود .. از پنجره ی سالن به باغ نگاه کردم .. خیلی بزرگ و سبز بود .. ۲ تا راه از جاده ی اصلی جلوی خونه جدا میشد و به سمت باغ میرفت که به خاطر درختا نمیتونستم تشخیص بدم دقیقا به کجا ختم میشه ..آب و که اوردم خوردمو لیوانو گذاشتم روی میز .. ولی ذهنم پیش راهی که به باغ میرفت بود ..
نزدیک یک ربع وسایل و لباسا و گوشی که روی میز کنار تخت بود و گشتم ..
گوشی دقیقا همون جایی بود که دفعه ی اخر دیده بودم .. با این تفاوت که این بار رمزش برداشته شده بود ..توش هم چیز خاصی نبود .. گالری خالی ..پیام ها خالی .. فقط یه اهنگ توی پلی لیست به اسم زندگی بعد از تو و چند تا میس کال از شخصی به اسم سپهر و خاطره ..احتمالا فراد نزدیکی بودن .. باید از مهری خانوم بپرسم.. دیگه نتونستم طاقت بیارم و از اتاق زدم بیرون تا ببینم توی باغ چی هست ..بعد از فضولی دوباره برمیگردم سر وقت اتاق خودم .. یکی از راه ها که به پشت خونه میرفت و انتخاب کردم و با هیجان زیادی روی سنگ فرش ها راه میرفتم .. درختا خیلی منظم و با قائده کاشته شده بودن به ته مسیر که رسیدم خشکم زد .. واقعا صحنه ی رویایی بود .. چند تا پله ی جلوی پامو اروم اروم رفتم بالا و به نرده ها رسیدم … قسمتی از شهرو تا جایی که چشم کار میکرد میشد دید .. توی شب باید صحنه ی فوق العاده ای باشه .. چنند دقیقه فقط به منظره نگاه کردم .. سیر نمیشدم .. فکر کنم به اندازه کافی انگیزه ی موندن توی این خونه رو پیدا کرده بودم و دلم میخواست شب دوباره بیام اینجا..

راهو برگشتم تا اون مسیر رو هم ببینم .. خیلی کوتاه تر از قبلی بود .. تهش هم به یه خونه ختم میشد که فکر کنم خونه ی باغبون و خدمتکارا بود .. دیگه نزدیک تر نرفتم و برگشتم ..

یکم روی تخت نشستم حوصله ام سر رفته بود .. چیز خاصی هم که اقای اسکندری منتظرش بود پیدا نکردم .. زنگ زدم به شبنم

+سلام .. کارت تموم شد؟

– سلام .. اره دارم میرم خونه

+نرو خونه یه ادرس بهت میدم بیا اینجا

– کجا هست؟!
دانلود رمان زندگی بعد از تو
+بیا تا بهت بگم

ادرسو بهش دادم و تلفن و قطع کردم.. رفتم لباسای کژال و دوبارچک کردم .. واقعا که لباسای خوبی بودن .. شبیه لباسای ایرانی نبود .. خواستم بردارم چند تا شو امتحان کنم .. ولی حس کردم مال من نیستن .. نباید بهشون دست بزنم .. واسه همین بیخیالشون شدم ..

نزدیک ۱ ساعت بعد شبنم اومد .. شبیه علامت سوال شده بود .. خیلی هم معذب شده بود ..روی تخت نشستو شبیه گیجا منو نگاه میکرد .. منم همه چیزو با تمام جزئیات براش تعریف کردم که ۱-۲ ساعتی طول کشید ..

خیلی هیجان زده شده بود.. از یه طرف باورش نمیشد از یه طرف بابت بعضی مثال مثل پدرمادر دار شدنم خوشحال شده بود .. وقتی فهمید درواقع اینجا خونه ب منه کم کم راحت شد و شالشو برداشت و گفت :

ببین سارا الان دیگه وقتی لجبازی نیست .. حالا که کاملا فهمیدی موضوع چیه بید باهاشون همکاری کنی .. من که میگم همینجا زندگی کن

+ اره .. خودمم فکر میکنم این بهترین کاره .. ولی قبول کن توی خونه ی به این بازرگی با ادمیی که نمیشناسی و هی باید تلاش کنی که اونارو به عنوان پدر و مادرت بپذیری و نقش کژالو بازی کنی واقعا سخته ..

– اره اولش سخته .. ولی قراره همه چیز یادت بیاد .. باورم نمیشه باید از این به بعد کژال صدات کنم ..

+ نه نه .. فعلا اینجوری صدام نکن .. همون سارا خیلی بهتره ..

یه شونه ای تکون داد و گفت :

– خب حالا خوب گشتی اینجارو؟

+ تا حدودی..

– بعد دیدم داره میره سمت کمد دیواری که خیلی با تعجب گفتم

+ البته اونجارو نگشتم !!!!

– اینجارو نگشتی؟؟ خنگ شدی؟؟

+ نمیدونم اصلا به چشمم نیومد ..

درشو باز کردم توش چند تا قفسه و چند تا کشوی دیگه بود .. درک نمیکردم چرا باید روی این دوباره در بذارن .. به هرحال شروع کردیم گشتن .. یه جعبه پیدا کردیم توی کشو .. نشستیم روی تخت و بازش کردیم .. چند تا چیز کوچیک بود .. جواهرو از این چیزا .. داشتم جعبه رو میبستم که یهو چشمم به چیزی افتاد که سرجام میخکوب شدم .. دستبند سفید و سیاه .. دقیقا مثل همونی که دست پسر تصادفی بود .. گرفتمش توی دستم .. یهو یه چیزایی از توی ذهنم گذشت .. چند تا تصویر کوتاه که واضح نبودن ولی این دستبنده توش بود .. سرم سنگین شده بود .. دستبندو گرفتم توی دستمو به حرفای شبنمم که سعی میکرد بفهمه چیشده توجه نمیکردم .. رفتم سمت در خواستم برم بیرون که حس کردم هیچ کنترلی روی دست و پام ندارم و افتادم روی زمین .. دوباره همه جا تاریک شد !!

– زندگی بعد از تو .. جز فراموشی نیست

– جز یه قاب عکسه .. رو به خاموشی نیست

– یه غمی هرجای زندگی میبینم

– عابرای شهرو شکل تو میبینم

چه اهنگ خوبی بود .. یهو چشامو باز کردم و هدفون و از گوشم برداشتم .. روی تخت بودم .. به ساعت روی دیوار نگاه کردم ..۵:۳۰ بعد از ظهر بود ..

صحنه ی افتادنم جلو در یادم اومد .. فهمیدم که دوباره چند روزی گذشته و یه مدتی خودم نبودم و کژال بودم … یا بهتره بگم خودم بودم .. چون کژال شخصیت اصلیه .. هه ..

سرم خیلی درد میکرد .. از اتاق بیرون اومدم و به حالتی که سرمو گرفته بودم اروم اروم رفتم سمت هال تا یکیو پیدا کنم بگم یه لیوان اب و نوآفن برام بیاره ..

توی هال کسی نبود .. از پله ها رفتم بالا و به سالن رسیدم .. دیدم مهری خانوم نشسته و کتاب میخونه .. تا منو دید سریع عینکشو در اورد و گذاشت روی میز .. اومد سمت من و گفت :

– خوبی کژال؟

+ سرم درد میکنه .. امروز چند شنبه اس؟

– وایسا بگم برات قرص بیارن .. بعد رفت دنبال خدمتکارا منم روی مبل نشستم

داشتم فکر میکردم اون روز که شبنم اینجا بود چند شنبه بود .. یعنی شبنم کژال و دیده بود؟؟ باید ازش بپرسم که چجوریه و چیشد .. پاشدم که برم سمت اتاقم موبایلمو بردارم .. توی راه مهری خانومو دیدم .. برام قرص اورده بود .. بعد از اینکه قرص و خوردم دوباره پرسیدم امروز چند شنبه اس؟

گفت :

– سه شنبه عزیزم

+خب خوبه .. اخرین روز پپنج شنبه بود .. ۲ روز بیشتر نگذشته

– منظورت چیه؟؟!

+ امم.. من الان .. راستش نمیدونم چجوری بگم .. گفتنش واقعا مسخرس .. الان

– سارایی؟؟

+ بله مهری خانوم .. ببخشید که ناراحت شدید

بعد سعی کرد یه لبخندی بزنه و گفت :

– نه عزیزم .. تو دخترمی .. حتی صد تا اسمم داشته باشی باز دخترمی .. فقط فکر کردم بعد از هفته حتما همه چیز حل شده ..

با تعجب گفتم : ۲ هفته؟؟!!

– امم .. اره !! اون روزی که دوستت اینجا بود ۲ هفته پیش بود .. البته بعد از اون روز چند بار اومد و بهت سرد .. باهم صحبت کردید .. درواقع با کژال صحبت کردن .. چقدر گفتن کژال و سارا سخته.. انگار نه انگار دوتاتون یکی هستین

خیلی با عجله گفتم :

+ ببخشید من باید برم

همینوری که با عجله راه میرفتم .. صدای مهری خانوم رو میشنیدم که میگفت :

– اقای اسکندری گفت هروقت که دوباره برگشتی بهش زنگ بزنی

دستمو به نشانه ی اینکه شنیدم بردم بالا .. دنبال گوشی خودم گشتم.. روی یه میز کوچیک تر کنار میز توالت بود .. گوشیو برداشتم .. چند تا تماس از شبنم که جواب داده بوده بود .. چند تا تماس از یه شماره ی ناشناس .. کلی فکر کردم ولی شماره اشنا نبود .. یه پیام هم داشتم از همون شماره ی ناشناس .. بازش کردم :

” سلام .. پدرام صداقت هستم .. قصد مزاحمت نداشتم .. فقط نگرانتون شدم و شمارتون رو از توی پروندتون برداشتم .. اگه میشه جواب تماس هامو بدید ”

دانلود رمان زندگی بعد از تو

فعلا وقت جواب دادن به اینو نداشتم .. زنگ زدم به شبنم :
– سلام کژال ..
+ سلام … تو یکی دیگه اینو نگو تورو خدا .. سارام
– عه !! سلام خوبی؟؟ چیشد؟؟
+ باید باهم حرف بزنیم .. و باید همه چیزو مو به مو تعریف کنی
– باشه الان خونه مادرم هستم .. میشه ۱ ساعت دیگه همو ببینیم؟
+اره .. کجا؟؟ نه .. ادرس خونتونو بده میام دنبالت
– باشه .. واسط میفرستم ..
گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به اقای اسکندری .. گوشیشو جواب نمیداد.. یکم صبر کردم .. تصمیم گرفتم لباسامو عوض کنم و بعد دوباره بهش زنگ بزنم .. موهام خیس بود . احتمالا تازه رفته بود حموم . بعد شلوار مشکی لوله تفنگی و یه مانتوی جلو باز کرم پوشیدم و موهامو خیلی ساده جمع کردم .. شال مشکی هم سرم کردم .. دوباره یه زنگ به اقای اسکندری زدم .. جواب نداد .. تصمیم گرفتم به مطبش زنگ بزنم احتمالا اونجا بود
– بله بفرمایید
+ سلام .. ببخشید اقای اسکندری مطب هستن؟
– بله الان بیمار دارن
+ میشه بهشون بگید که سارا نادری تماس گرفته و کار مهمی داره؟
– گفتم که الان بیمار دارن .. نمیتونم مزاحم جلسشون بشم
+ خانوم کار واجب دارم .. شما یه اطلاع کوچیک بشون بدید خودشون میدونن چیکار کنن
– پس منتظر باشید
منم گوشیو قطع کردم .. خیلی مطمئن بودم که اقای اسکندری هم به همون اندازه که میخواستم ببینمش میخواست منو ببینه .. پس سوار ماشین شدم و رفتم سمت مطب
نزدیک یه ربع پایین منتظ موندم تا زنگ زد
– سلام خوبی؟؟
+ ممنون شما خوبین؟
– مرسی بیا سمت کافه ی کننار مطب همو ببینیم منم کم کم حرف میکنم
+ من پایین منتظرم.. بیایید باهم بریم

۱۰ دقیقه بعد اقای اسکندری اومد توی ماشین
– سلام
+ سلام
همینطور به سمت کافه میرفتیم که گفت :
– خب امروز چیشد؟
+ چیزی نشده .. بیدار شدم دیدم ۲ هفته گذشته .. واقعا چیزی نشده
– به جاش پیشرفت خوبی کردیم
+ چطور؟
– رسیدیم داخل بهت میگم ..
ماشین و پارک کردم و با اعصاب داغون که خودمم درک نمیکردم وارد کافه شدم .. اقای اسکندری هم پشتم حرکت میکرد .. یه قهوه سفارش داد و منم فقط یه اب معدنی خواستم چون باید حدود نیم ساعت دیگه میرفتم پیش شبنم
+ خب .. توی این دو هفته چیشد؟؟
– به کژال هم گفتیم .. االان کاملا از همه چیز خبر داره و از این که همچین کاری کرده بود یعنی شمارو به وجود اورده بود خیلی تعجل کرد و ظاهرا در برخورد اول با دوستتون اصلا رفتار نکرد .. ولی اونجوری که به اقای ابراهیمی گفتن بعدا ازشون به خاطر شناخت بیشتر استفاده کرد .. یادت میاد چی باعث شد که بیهوش بشی؟
+ یه… یه دستبند
– دستبند؟
+آره .. مگه بهتون نگفت؟
– به هیچ دستبندی اشاره نکرد
+ برای چی باید همچین کاری بکنه؟
– نمیدونم .. حالا میخوایید بگید قضیه چی بود؟
یه لحظه فکر کردم که اگه کژال واقعا نمیخواست کسی بدونه حتما یه دلیلی داشته و یه داستان پشت این قضیه اس .. یه دلیلی که اگه من میدونستم شاید نمیخواستم به کسی بگم .. گفتم :
+ یه دستبند سفید مشکی دیدم .. یهو سرم گیج رفت و بقیشم که میدونید
– خب؟ همین؟ جایی ندیده بودیش؟ خاطره ای یادتون نیومد؟
+ نه! همش همین بود
یکم سکوت کردیم که با صدای اقای اسکندری سکوت شکسته شد ..
– یه هتلی هست که بعد از برگشتنت از لندن اونجا بیشتر اوقات بودی
+ لندن بودم؟ .. چقدر جالب .. خب؟
– میخواستم بگم فردا یه سر به اونجا هم بزن بد نیست
+ باشه .. کدوم هتل هست؟؟
– نمیدونیم
+ خب کلیدش کجاست؟؟
– نمیدونیم..
+ مرسی!! خب پس من دقیقا کجارو باید ببینم؟
– یکم توی وسایلش .. دفترچه خخاطراتی .. کیفی چیزی بگرد ..از خودتون هم استفاده کنید .. اگه بخوایید چیزیو قایم کنید کجا میذارید؟ .. از پسش بر میای .. ولی حتما محرک خیلی خوبی خواهد بود ..
یه نفس عمیقی کشیدم و با یه حالت کلافه ای گفتم :
+ تلاشمو میکنم ..
گوشیم زنگ خورد .. شبنم بود :
+ کارت تموم شد؟
– اره .. چقدر طول میکشه بیای؟؟
+ تو اماده شو .. اگه ترافیک نباشه ۳۰٫٫۴۰ دقیقه دیگه اونجام و گوشیو قطع کردم رو به اقای اسکندری گفتم :
+ باید برم پیش شبنم .. خیلی کنجکاوم که کژال چه چیزایی گفته
– خوبه .. کارت تموم شد بعدا برام تعریف کن .. درضمن
+ بله؟
– یه چیز دیگه ای هم هست که باید انجام بدیم
+ چی؟
– هیپنوتیزم
فقط بهش نگاه کردم که خودش فهمید هنگ کردم و ادامه داد
– خب راستش .. با یه متخصص در این زمینه از قبل هماهنگ کردم .. توی به خاطر اوردن اتفاقات کمک میکنه .. اقای ابراهیمی هم با من هم عقیده هستن و احتمالا با کژال هم در میون گذاشتن ..
خیلی شمرده شمرده و با یه حالت متعجبی گفتم :
– خب .. پس انجامش میدیم
بعد خداحافظی کردیم و از اقای اسکندری جدا شدم ..

توی ماشین یه اهنگ اینگلیسی پخش شد .. یاد اون زمانایی که توی ماشین مینشستم و وقتی اهنگایی که تاحالا نشنیده بودم پخش میشد و زهرم میترکید افتادم و ناخوداگاه به اون روزا خندیدم ..
همونطوری که فکرشو میکردم ترافیک اونقدر شدید نبود و نیم ساعته رسیدم .. به شبنم زنگ زدم ..
– من رسیدم
+ باشه الان میام
– ببین .. نیازه که بیام تو سلام علیک کنم؟
+ نه اینجا به اندازه کافی شلوغ هست .. من الان میام
– باشه
چند دقیقه بعد شببنم اومد و توی ماشین نشست
– سلام خوبی سارا؟
+ مرسی .. کجا بریم؟
– نمیدونم
+ بریم اپارتمان من
– بریم .
ماشین و روشن کردم و حرکت کردیم .. نمیدونستم چرا یهو ساکت شدم .. فکر میکردم وقتی شبنمو ببینم قراره کلی حرف رد و بدل بشه .. بعد از ۱۰-۱۵ دقیقا سکوت گفت:
– راستش چند روز پیش کژال و بردم اپارتمانت
یهو خشکم زد .. نمیدونم چرا اینقدر تعجب کردم .. ولی سریع ماشینو زدم کنارو گفتم :
+ چیکار کردی؟!
– خب میخواستی .. یعنی میخواست ببینه وقتایی که یادش نمیاد کجست و چیکار میکنه .. کار بدی کردم؟؟
+ نه .. فقط .. هنوز عادت نکردم به اینکه وقتی میگی کژال خودمم .. یه شخصه دیگه میاد توی ذهنم .. انگار رقیبمه
-قابل درکه ..
دوباره سکوت برقرار شد .. توی ترافیک گیر کردیم و اهنگ و زیاد کردم . به این فکر کردم که چرا اینقدر ساکتیم؟! بعد دوباره صدای اهنگو کم کردم و گفتم :
+ چیز دیگه ای نیست که بخوای بگی؟
– نه .. تو چی؟؟ چیزی نیست که بخوای به من بگی؟؟
+ مثلا چی؟
بعد با یه حالت طلبکارانه ای گفت :
– مثلا اینکه خارج از کشور رفتی و یه نامزد داری و خیلی چیزا شبیه به این ..
صداهاش توی سرم فقط مثل کلمات نامفهوم میچرخیدن .. گفتم :
+ چی؟؟ نامزد؟؟ اینو از کجات در اوردی؟؟!
– من.. خب .. فکر میکردم در جریان باشی
+ گفتم اینو از کجات در اوردی؟؟!
– کژال گفت ..
دانلود رمان زندگی بعد از تو
+ خدای من ..
صدای بوق ماشینای پشت سرم یادم انداخت که جلوم خالی شده و میتونم حرکت کنم ..
یعنی چی؟؟ از قبل هم عصبانی تر شده بودم .. چرا هیچکس چیزی نگفته بود؟؟ مگه میشه؟؟ یعنی اون شخص نابغه ای که مثلا نامزدمه کور بوده و به رفتارای من شک نکرده؟؟ هیچی نفهمیده؟؟
تا خونه به همین مسائل فکر کردم .. وار خونه شدیم و من شال و مانتومو در اوردم و نشستم روی مبل و به شبنم هم گفتم همین کارو بکنه و بشینه و همه چیز با تک تک جزئیات برام تعریف کنه
– خب راستش خیلی زیاده .. این چند روز خیلی با کژال صحبت کردیم و هم اون کلی سوال دربارت پرسید هم من چیزایی که فکر میکردم میخوای بدونی و ازش پرسیدم
+ مرسی .. خب اون روز که من بیهوش شدم بعدش چیشد؟
– وای خدا .. اون روز داشتم سکته میکردم .. اولش بیهوش شدی و من بلندت کردم گذاشتمت روی تخت و رفتم خدمتکارا رو صدا کردم .. وقتی برگشتم دیدم روی تخت نشستی و داری به دستبند و وسایلی که توی اون جعبه بود نگاه میکنی .. وقتی متجوه حضور من شدی اول قیافت شبیه علامت تعجب شد و بعد با لحن خیلی بد و خشنی گفتی تو دیگه کی هستی؟ با اجازه کی رفتی وسایل منو دست زدی؟! اونجا بود که فهمیدم الان دیگه خودت نیستی و باشخصت دیگه داستان رو به رو شدم .. واسه به تته پته افتادم و گفتم ” کژال خانوم جریانش طولانیه .. ترجیح میدم از دهن کسایی که میتونن بهتر براتون توضیح بدن بشنوین .. بعد گفتی چیو توضیح بدن؟ منم فقط گفتم هروق لازم دونستین شماره ی من توی اون گوشی هست .. اسمم شبنمه .. بعد دوییدم و رفتم
+ خب؟؟!!
شنیدن این حرفا از دهن شبنم عجیب بود .. حس میکردم داره برام فیلم تعریف میکنه .. همینطور که شبنم حرفاشو ادامه میداد رفتم سمت یخچال که ببینم چی برای خوردن هست ..
– بعد تا فردای اون روز خبری ازت نشد منم بهت زنگ نزدم تا اینکه بعد از ظهر خونه بودم و تو زنگ زدی .. قرار گذاشتیم یه جا همو ببینیم .. ادرش یه هتلیو بهم داد و رفتم اونجا
فهمیدم که همون هتلی که اقای اسکندری بهش اشاره کرده بودو میگه ..
– اول به خاطر رفتار بد اون روزت ازم عذرخواهی کردی و بعد ازم خواستی بگم چیکاره ای و این حرفا منم هرچی میدونستم ازت گفتم و دکر هم کردم که تو الان از وجود اون خبرداری
+ خب؟
– بعد داشت درمورد زندگی توی لندن که چقدر اوایلش براش سخت بود و بعد افرادی که اونجا توی مدرسه باهاشون اشنا شده بودی صحبت میکردی که تلفنت زنگ خورد .. بعد جواب ندادی و وقتی پرسیدم چرا جواب نمیدی گفتی نامزدته و الان وقتش نیست بعدا بهش زنگ میزنی
با یه حالت عصبانی گفتم :
– نامزدته !! نامزدته!! .. نامزدم کجا بود؟؟ اگر بود تا الان بهم میگفتن .. احتمالا بهت دوروغ گفته ..
بعد شونه بالا انداخت و گفت : نمیدونم .. امیدورم
چند تا پرتغال و موزی که سالم مونده بود و شستم و گذاشتم توی بشقاب و بردم برای شبنم ..
+ خب؟
-درباره ی زندگیش توی لندن که میگفت خیلی ذوق میکرد .. چون از خانواده دور بود دوستای مدرسش و کسایی که باهاشون وقت میگذروند و به چشم خانواده خودش میدید
+ چند سال اونجا بود؟
– از دوم راهنمایی تا سوم دبیرستان
+ خب؟؟ با دوستاش در ارتباطه هنوز؟
– وقتی این سوالو ازش پرسیدم یهو ناراحت شد و جوابمو نداد و بحثو عوض کرد .. منم کنه نشدم ..
+ پس اون اتفاق وقتی اونجا بوده اوفتاده !! به تو چیزی نگفت؟
– نه ازش پرسیدم .. ولی گفت که اصلا نمیخواد درباره اش حرف بزنه .. چقدر عجیبه دارم درباره ی خودت به خودت اطلاعات میدم
خندیدم و ازش خواستم ادامه بده
– روز دومی که دیدمت میشه سه شنبه ی هفته ی قبل .. راحت تر به نظر میرسیدی .. یه پارکی قرار گذاشته بودیم بعد وقتی درباره ی زندگی که ساخته بودی و پدر مادرت فوت کردنو اینا براش تعریف میکردم واقعا تعجب میکرد و بعضی جاها میخندید و از قوه تخیل خودش خوشش میومد..
+ درباره دستبند و اون وسایل چیزی نگفت؟
– ازم خواست به کسی چیزی نگم ..
+ دفعه بعدی که دیدیش بهش بگو اگه میخواد زودتر خوب شه بهتره بگه چیشده ..
– باشه..
+ ادرس اون هتل رو هم بهم بگو
بعد از گرفتن ادرس و شماره اتاق رفتم سوپر کنار خونه چند تا خوراکی خریدم و نشستیم فیلم دیدیم .. هیچی از فیلم نفهمیدم ولی تظاهر میکردم که دارم نگاه میکنم و بعضی جاها درباره قیافه و نحوه بازی بازیگراش نظر میدادم .. ساعت ۸٫٫۸ونیم فیلم تموم شد
+من میرم ویلا شب.. باید درباره ی چند تا موضوع باهاشون صحبت کنم .. تو هم میخوای بیای؟
– نه .. نباشم بهتره .. من میرم خونه
+ باشه پس میرسونمت
شبنم و رسوندم خونه و رفتم ویلا
با حالت عصبانیت وارد سالن شدم و دیدم اقای اعتمادی و مهری خانوم روی مبل نشستن و برنامه تلوزیونی نگاه میکنند و یه اقای جوونی هم کنارشون نشسته .. با وارد شدن من پسره بلند شد و گفت
– سلام عزیزم
( عزیزم؟؟!)
+ شما؟؟
بعد مهری خانوم پرید وسط حرفمون و گفت .. فکر کردیم که اگه رو به رو شید بهتر باشه .. این اقای جوان نامزدت هستن .. سپهرخان ..از طرفی هم خواهر زاده ی بنده ..
دانلود رمان زندگی بعد از تو

فصل ۴ :

حس کردم دارن باهام شوخی میکنن .. فقط ساکت وایستادم نگاهشون کردم که یکیشون بگه این حرفا حقیقت نداره .. پسرِ اول با هیجان نگاه میکرد بعد که استقبال گرمی ازش نشد خورد توی ذوقش .. یه لبخندی زد و گفت :
– کژال ..بریم توی حیاط صحبت کنیم؟
سرمو تکون دادم .. داشتم میرفتم سمت در خروجی که یهو حالت انفجار بهم دست داد و کنترلمو از دست دادم ..برگشتم و گفتم :
+ چطور جرات کردید چیزی به من نگید؟ کی همچین اجازه ای بهتون داده؟!
اقای اعتمادی بلند شد اومد سمتم گفت :
– ما تا الان باهم حرف نزدیم .. چون اصلا تحمل دیدنت توی این وضعیتو ندارم .. از اینکه الان نمیتونم بهت بگم کژال دخترم .. و از اینکه الان نامزد خودتو یادت نمیاد بیزارم .. ولی باید تحمل کنیم .. ببین سارا خانوم .. اگه تاالان بهت نگفتیم چون فکر میکردیم خودت بفهمی و یادت بیاد برات راحت تره و این واکنشا رو نشون نمیدی ..ولی وقتی سپهر زنگ زد و پرسید که چرا جوابشو نمیدی و نگران شده بود مادرت همه چیزو براش تعریف کرد ..اونم به خاطر تو بلیط گرفت و خودشو هرچه سریع تر رسوند اینجا .. تا پیش تو باشه .. این رفتارت اصلا درست نیست
+ رفتار شما هم درست نیست..از همون روز اول همش سعی کردم که همه چیزو درک کنم ..سعی کردم منطقی رفتار کنم و از دید منطقی به قضایا نگاه کنم .. ولی خسته شدم .. این یه مورد هیچ جوره قبول نیست .. اگه الان ازم میخوایید همونجوری که اومدم تو این خونه و نقش دختر شمارو بازی کردم نقش نامزد این اقا رو هم بازی کنم باید بگم هیچ جوره راه نداره .. این یکیو نمیتونم قبول کنم ..
بعد رومو کردم سمت به اصطلاح نامزدم گفتم :
+ ببخشید اقا .. من نمیدونم رابطه ی بین شما و کژال چجوریه ولی به من مربوط نمیشه ..
بعد رفتم سمت اتاقم که وسایلمو جمع کنم .. نمیتونستم دیگه اینجا باشم .. وقتی به اتاق رسیدم فهمیدم درواقع وسایل خاصی ندارم .. یه کیف هم پر نمیکنه .. همون چند تا لباس و شارژ گوشی و ریختم توی کیف و درو باز کردم که از اتاق برم بیرون
پسره اونجا ایستاده بود .. وقتی درو باز کردم یهو خودشو صاف کرد و گفت :
– میخوای بری؟
+ بله .. سعی میکردم بهش نگاه نکنم و به راهم ادامه بدم
– من میرسومنت
+ ممنون خودم ماشین دارم
– پس وایسا باهم حرف بزنیم .. نمیتونی همینجوری راهتو بکشی و بری .. از اون سر دنیا پا شدم اومدم اینجا .. حتی اگه منو نمیشناسی و اصلا منو یادت نمیاد و نمیخوای قبول کنی که من نامزدتم به چشم پسرخالت بهم نگاه کن .. اگه اینو هم نمیتونی به چشم یه ادم بهم نگاه کن .. ادم حکم میکنه اینجوری رفتار نکنی
خیلی سرد برگشتم گفتم :
+ بفرمایید
بعد یهو هول شد و گفت :
– خب بریم بیرون .. اینجا دارم خفه میشم
جلو تر از من حرکت کرد و از پله ها رفت پایین و کنار ماشین وایستاد ..
وقتی رسیدم پایین گفتم :
+ خب؟
– ببین کژال
+سارا هستم
یکم با عصبانیت نگاهم کرد و اب دهنشو قورت داد و گفت :
-ببین سارا خانوم .. این اوضواع اگه به اندازه ای که برای شما سخت هست برای من سخت نباشه کمتر هم نیست .. من زیاد نمیتونم اینجا بمونم .. باید برگردم کاندا .. امتحانات شروع شده و منم از وقفه ی امتحانات استفاده کردم و اومدم .. ولی میخوام توی همین یک هفته هم هرچقدر که میتونم بهت کمک کنم
یکم نگاهش کردم و گفتم :
+ باشه .. نمیخوام الان حرفی بزنم که از روی احساسات و عصبانیت باشه ..میشه بعدا حرف بزنیم؟
– پس فردا بهت زنگ میزنم
بعد خواست منو برسونه که دوباره گفتم خودم ماشین دارمو میخوام تنها برم ..
از آینه میدیدم که تا لحظه ی اخر خارج شدن ماشینو از دروازه تماشا میکرد

 دانلود رمان زندگی بعد از تو

تا خونه به حرفایی که توی ویلا رد و بدل شد فکر کردم .. به طرز صحبت کردن سپهر که خیلی ناراحت و عصبانی بود ولی مشخص بود داره سعی میکنه خودشو کنترل کنه … به حرفای بی پروایانه خودم که از روی عصبانیت شاید درست برخورد نکردم ..
وقتی رسیدم خونه علارغم اینکه گشنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم .. فقط لباسامو عوض کردم و رفتم جلوی میز توالت شروع بع شونه کردن موهام کردم .. از اخرین ابری که موهامو کوتاه کرده بودم چند ماهی میگذشت .. ولی الان تا یکم پایین تر از آرنجم رسیده بود .. همینطور که موهامو شونه میکردم صورت و تغییر چهره های سپهر میومد جلو چشمام .. موهای قهوه ای و خوش حالت که به یه مدل خاصی کوتاه شده بوود و چشمای درشت و قهوه ای که عصبانیت به وضوح ازش میزد بیرون و صورت استخونی و سبزه اش .. اصلا به من نمیومد .. هیچ حسی هم هنگام دیدنش بهم دست نداد جز عصبانیت ..واقعا این عشق کژال بوده؟؟ پس چرا من هیچ حسی بهم دست نداد؟.. ولی پسر بدی به نظر نمیرسید ..
پنجره رو باز کردم تا یکم باد بیاد ولی پرده رو کشیدم که صبح نور اذیتم نکنه .. اخرین چیزی که قبل از خواب با خودم گفتم این بود که کژال واقعا سپهر و دوست داره؟؟

ساعت ۵ و نیم به خاطر سردرد از خواب بیدار شدم .. انگار یکی با چکش میکوبید به مغزم ..فکر کردم از اون زماناییه که قراره جام با کژال عوض بشه .. یکم صبر کردم دیدم اتفاقی نیوفتاد … ساعت ۶ شد .. از تختم اومدم بیرون .. رفتم یه نوآفن خوردم و چایی ساز و روشن کردم .. توی این فاصله یه دوش ۱۰ دقیقه گرفتم ..فکر کردم که بهتره برم و با اقای صداقت صحبت کنم .. من که وقت رفتن به نشریه رو ندارم .. بهترین کار استعفا دادن بود
لباسامو پوشیدم و رفتم سمت نشریه .. ۲۰ دقیقه ای توی راه بودم .. وقتی رسیدیم مستقیم رفتم سمت اتاق اقای صداقت و چند ضربه به در وارد کردم و با صدای بفرمایید رفتم داخل
+ سلام اقای صداقت
– سلام خانوم نادری .. خوب هستین؟!
+ ممنون شما خوبین؟
– متشکرم .. مشکلی پیش اومده؟
+ مطمئنا متوجه غیبت های زیاد من شدید .. خواستم بگم که دیگه شما رو هم اذیت نمیکنم و میخوام استعفا بدم ..
از حرفم شوکه شده بود .. از صندلی پشت میزش بلند شد و اومد روی صندلی رو به روی من نشست
– میشه دلیلشو بپرسم؟
+ شخصیه .. منم شغلمو دوست دارم و به خاطر فرصتی که بهم دادید واقعا ممنونم ولی فعلا شرایط کار کردن ندارم ..
از جوابم تعجب کرد .. فکر کنم انتظار داشت واضح تر و خودمونی تر صحبت کنم ..
– پس خودتون استعفا نامتونو بنویسید
سر تکون دادم و یه لبخند زدم
– در ضمن … من هنوز سر حرفم هستم که هرجایی .. هر زمانی به کمک احتیاج داشتید من هستم و اصلا نیازی نیست تعارف کنید ..همونطور که خودتون درباره ی احساسی که دارم و اینکه ..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم :
+ بله شما خیلی به من لطف دارید .. میدونم میتونم روی کمکتون حساب کنم
بعد دیگه حرفی زده نشد منم همون جا استعفا نامه رو نوشتم و از اقای صداقت خداحافظی کردم
رفتم پیش شبنم و قضیه ی استعفا رو بهش گفتم
– کار خوبی کردی سارا … دیشب اتفاق بدی نیوفتاد؟؟
+ نه .. ولی چیز غیرقابل انتظاری رخ داد .. الان مزاحمت نمیشم .. بعدا باهم صحبت میکنیم
– باشه .. بهم زنگ بزن حتما .. هروقت که وقت داشتی
از نشریه اومدم بیرون و فکر کردم شاید بهتره برم پیش اقای اسکندری .. هنوز چیزایی که شبنم تعریف کرده بود و بهش نگفته بودم ولی اصلا حوصله ی مرور خاطرات و نداشتم پس رفتم سمت ویلا که با مهری خانوم صحبت کنم

 دانلود رمان زندگی بعد از تو
هوا واقعا گرم شده بود ..اردیبهشت ماه بود .. ولی به طرز باورنکردنی گرم بوود .. روزای قبل اصلا اینجوری نبود .. وقتی وارد ویلا شدم اول یکم توی باغ گشتم و بعد رفتم تو.. همش منتظر بودم که سپهر یه جوری رو به روم سبز بشه .. وارد هال شدم .. برای اولین بار یکم حس کردم که انجا خونه ی منم هست .. رفتم توی اتاق خودم و لباسامو عوض کردم .. لفظ اتاق خودم دیگه برای به شدت قبل عجیب نبود .. یک ربع بعد رفتم بالا توی سالن ..ولی مهری خانوم نبود .. به یکی از خدمتکارا گفتم :
+ مهری خانوم خونه نیستن؟
– چرا اتاقشون هستن الان صداشون میکنم
+ نه خودم میرم پیشون .. اتاقش کجاست؟
– وارد سالن شدید تا ته راهرو برید سمت راست فقط یه اتاق داره که همونه ..
+ ممنون
توی راهرو تابلو های کوچیک هنری اویزون شده بود .. واقعا از عکسا خوشم اومده بوود .. فکر کردم شاید کژال عکس گرفته .. شاید این استعداد عکاسی بین هردوتامون مشترک باشه ..
راهرو دوشاخه شد .. رفتم سمت راست و به تنها دری که اونجا بود ضربه زدم
+ مهری خانوم سارا هستم
بعد از چند ثانیه در باز شد و با یه ذوف عجیبی گفت :
+ خوش اومدی عززیزم .. بیا تو
رفتم روی تخت نشستم .. واقعا اتاق بزرگی بود .. یه تخت ۲ نفره و یه دست مبل ..یه مبل راحتی هم به سمت پنجره که واقعا بزرگ بود قرار داشت .. یه کتاب که وسطش علامت گذاری شده بود روی میز بود .. گفتم :
+ کتتاب زیاد میخونید نه؟
– کار دیگه ای ندارم .. هوا گرمه بگم یه چیز خنک بیارن؟
با سر جواب مثبت دادد و مهری خانوم رفت بیرون از اتاق تا یکی از خدمتکارا رو صدا کنه .. فرض بیضی کرم روشن .. با پرده های بلند کرم قهوه ای .. دیوار ها هم کرم بودن ..یه تابلوی عجیب غریب هم بالای تخت به دیوار زده شده بود .. از این تابلو های هنری بود .. کنار تخت یه چراغ مطالعه بود .. فکر کنم مهری خانوم شب ها هم قبل از خواب مطالعه میکرد .. خودمو روی تخت ولو کردم و موهامو پخش کردم .. واقعا تخت نرمی بود .. با صدای باز شدن در از جام پریدم
– کژال هم همیشه اینکارو میکرد .. یعنی هروقت میومد توی اتاق ما سریع میره روی تخت میشینه
( نمیدونم چرا از افعال گذشته استفاده میکرد .. میدونستم که ازشون فاصله گرفته و رابطه ی خیلی خوبی ندارن ولی فکر نمیکردم تا این حد)
لبخند زدم و گفتم :
+ مهری خانوم .. بابت رفتار دیشبم عذر میخوام .. یکم تند رفتم
– خواهش میکنم .. حق داشتی .. یهویی یه نامزد انداختن تو دامنت هرکی بود ناراحت میشد ..
+ چیز دیگه ای هم هست که بخوایید به من بگید و مخفی نکنید؟ جز اون اتفاق ..
– نه دخترم .. باور کن .. من حتی راضی نبودم این قضیه هم مخفی بمونه ..
+ خوبه..
– میشه یه خواهشی زت بکنم؟
+ بفرمایید
– یکم به سپهر فرصت بده .. باهم اشنا شید .. شاید اون بتونه توی درمانت کمک کنه ..
+ دیشب درباره اش حرف زدیم .. قرار شد باهم صحبت کنیم و بهم زنگ بزنه … ولی زنگ نزد .. فکر کنم خودشم پشیمون شد
بعد خندیدم که فکر نکنه مثلا از این موضوع ناراحتم
– اره رفت خونه مادرش … اخه دختر شمارتو از کجا بیاره؟ ماهم که هیچکدوم نداشتیم و خیلی کلافه شد از این موضوع و گفت که هروقت دیدیمت شمارشو بهت بدیم تا زنگ بزنیم
+ راست میگین .. اینقدر دیشب فکرم مشغول چیزای دیگه بود که اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم ..
– دیشب وقتی رسید تهران یک راست اومد اینجا .. وقتی که تو رفتی و اونجوری برخورد کردی ..یکم شوکه شد .. هرچند شاید ..!!
بگذریم .. من سعی کردم باهاش صحبت کنم و با توضیح دادن درباره ی شرایط الانت حالشو بهتر کنم .. اونم پسر خوبیه و مغرور .. با اینکه هنوز ناراحت و عصبانی بود سعی میکرد بگه که اشکالی نداره میگذره و زیاد مهم نیست ..
دانلود رمان زندگی بعد از تو
نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم .. اگه کژال بود حتما ناراحت میشد و بهش زنگ میزد ..
گفتم :
+ فکر کنم الان از اون زماناست که بهتره کژال برگرده ..
مهری خانوم اومد و نشست کنارم :
– هیچ فرقی نداره .. نباید اینقدر خودتو ازش دور و جدا بدونی .. ما شمارو یه نفر میبینیم .. تو چرا خودتو جدا از خودت میدونی؟ اگه فقط یکم قبولش کنی .. یکم سعی کنی اون باشی یعنی خودت باشی .. خیلی راحت تر با این موضوع کنار میای و این دوران برای تو هم سریع تر میگذره
+ این حرفا رو خودم هم به خودم زدم .. در حد یه حرف اره اسونه .. ولی قبول کردن اینکه این من نیستم .. زندگیم همش دوروغ بوده .. واقعا سخته .. من سعی میکنم توی موقعیتم همه رو درک کنم .. شما و اقای اعتمادی و درک کنم ..سعی میکنم سپهر رو هم درک کنم .. همه ی این چیزا شاید شدنی باشه .. ولی کژال … اون تنها کسیه که نه میتونم نه درک کنم نه بشناسم .. اصلا اینکه وجود داره هنوز برام قابل درک نشده ..
– میدونم چی میگی ..کاش میتونستم کمکی بکنم ..
+ میتونید..
همون لحظه چند تا ضربه به در خورد و در باز شد ..یکی از خدمتکارا که خانوم قد کوتاه و نسبتا چاقی بود و بهش میخورد ۵۰٫٫۶۰ سال سن داشته باشه .. با یه سینی که توش ۲ تا ظرف بستنی بود وارد شد .. با دیدن بستنی ها واقعا شاد شدم .. رفتم سینی و از دست خانوم گرفتم و تشکر کردم بعد رو به مهری خانوم گفتم :
+ شاید بهترین اتفاقی که توی چند وقت افتاده باشه این باشه
بعد به بستنی اشاره کردم .. مهری خانوم هم یه خنده از ته دل کرد و اومد سمت من .. با هم روی مبل نشستیم و شروع به خوردن بستنی کردیم . بستنی توت فرنگی و کاکائو .. عاشق این ترکیبم ..
مهری خانوم گفت :
– خب؟؟ میتونم چیکار کنم؟
+ میتونید منو با بقیه اشنا کنید .. برای مثال خاطره کیه؟؟
– خاطره؟؟ از کجا دیدیش؟
+ به گوشی کژال زنگ زده بود ..
– خاطره دختر یکی از دوستای قدیمی منه .. شما تقریبا باهم بزرگ شدید .. وقتی رفتی لندن بینتون فاصله افتاد و وقتی برگشی دیگه مثل قبل باهاش نبودی .. یعنی با هیچکس مثل قبل نبودی .. حتی با ما .. هرچند فکر میکردم خاطره کسی باشه که بهش همه چیزو بگی .. ولی ازش فاصله گرفتی .. خوشحالم میبینم بهت زنگ زده
+ پس یکی مثل شبنمه
– اره .. ولی قدیمی تر
+ مطمئنید که چیزی بهش نگفتم؟
– خوشحالم که از این فعل استفاده کردی .. اره .. مطمئنم
یکم سکوت کردیم .. به ته بستنی رسیده بودم .. دلم نمیخواست تموم بشه ..
– میخوای باهاش حرف بزنی؟؟
+ نمیدونم .. اگه نیاز شد بهتون میگم .. میدونه این جریاناتو؟
– نه چیزی نگفتیم .. درواقع به کسی چیزی نگفتیم ..
+ خوبه .. پس نیازی نیست به خاطره هم چیزی بگیم .. راستی حال مادر اقای اعتمادی چطوره؟ بهتر شدن؟
– خوبه .. اره خیلی بهتر شده .. واسه نبود تو کلی عذر و بهانه اوردیم .. ولی کسی شک نکرد
+ ایشالله با کژال برمیگردم پیششون
دوتایی با این جمله خندیدیم ..
– ناهار پیش ما میمونی؟؟
+ اره .. قصد ندارم امروز کار خاصی انجام بدم .. شاید یه سر به اقای اسکندری زدم ..
– خیلی خوبه .. امروز روز خوبیه ..
+ اره .. برای منم همینطور
– خب چیکار کنیم؟
+ از بچگیم فیلمی .. عکسی دارین؟؟ دلم میخواد بدونم چقدر به چیزایی که من یادمه شباهت داره
– اره اره .. همشو داریم .. اتفاقا بعضی وقتا که دلم برات تنگ میشد مینشستم اینارو نگاه میکردم .. بذار مورد علاقه هامو برات بذارم ..
از اینکه اینقدر با ذوق حرف میزد خوشم میومد .. فکر کنم مادر فوق العاده ای باشه .. یه لحظه دلم خواست که مادر من باشه ..!!
قتی رفت سمت یکی از کشو های کمد دیواری داشتم از پشت نگاهش می کردم .. موقع دولا شدن و باز کردن کشو دیدم که چقدر پیر و شکسته شده ..هرچند خیلی ظاهر بشاشی داشت و چین و چروکاش که زیاد هم نبودن خیلی به چشم نمیومد و واقعا به ادم انرژی می داد .. رفتم سمتش تا کمک کنم .. گفت :
– ببخشید من نمیتونم دولا بشم .. میشه CD های باکس دومو بدی؟
باکسو در اوردم و گفتم :
+ اینا همه از منه؟
– اره .. البته بیشتر هم هستن .. ولی اینا فکر کنم بیشتر به دردت بخوره .
هیجان زده شده بودم .. گفتم :
+ تا شما انتخاب کنید که چی میخواییم ببینیم من میرم موهامو ببندم و یه چیز از اشپزخونه بیارم باهم بخوریم
دوباره خیلی خوشگل خندید و گفت :
– باشه عزیزم برو ..
واقعا که برخلاف من خیلی خوش خنده بود .. خیلی پرانرژی و خوشحال دوییدم سمت پله ها و دوتا یکی ازشون پایین رفتم .. نمیدونم چرا ولی دیدن مهری خانوم و صحبت کردنمون خیلی سرحالم کرد .. احساس نزدیکی بهم دست داد .. به اتاقم که رسیدم موهامو بالای سرم بستم و بعد رفتم سمت آشپزخونه یکم به در باز اشپزخونه ضربه زدم که متوجه حضور من بشن ..بعد به همه سلام کردم و همون خانومی که برامون بستنی اورد به بقیه گفت شما به کارتون برسید بعد اومد سمت منو گفت :
– چیزی میخوایید خانوم؟!
دانلود رمان زندگی بعد از تو
+ چیزی برای خوردن مثل چیپس و پفک و از این چیزا ندارید؟
– اقا از این چیزا خوششون نمیاد توی خونه هم ممنوعه ..ذرت داریم اگه میخوایید میتونم براتون درست کنم
+ اگه زحمت نمیشه.. پس من همینجا منتظر میمونم
– باشه جانم
بعد یکم توی اشپزخونه قدم زدم و دقیق تر نگاه کردم .. کابیت های MDF …کلا اشپزخونه از خونه جدا بود جز همون یه دیواری که با خونه مشترک بود و در هم همونجا قرار داشت .. روی هر سه تا دیواری که به باغ ختم میشد یه پنجره قرار داشت ..خیلی اشپزخونه تمیزی بود روی زمین یا روی کابینت ها یدونه اشغال هم پید نمیشد .. رفتم سمت یخچال و درشو باز کردم .. تشنم شده بود . یه لیوان اب خنک برای خودم ریختم ..بعد رو کردم سمت خانوم و گفتم :
+شما چند ساله اینجایید؟
– از بعد از اینکه شما به دنیا اومدین .. الان چند سالتونه؟ ۲۴؟
+ اره .. چقدر طولانی پس عادت کردید به اینجا
– اینجا دیگه مثل خونه ی خودمون شده خانوم ..از وقتی پدرتون به اقامون اجازه ی کار دادن که اینجا باغبونی کنن ما هم توی اشپزخونه مشغول شدیم .. واقعا که پدر خوش قلبی دارین .. خیلی هوای مارو دارن
یهو لبخند زدم .. از اینکه بگن همچین مردی پدرمه و ازش تعریف کنن ناخوداگاه خوشم اومد بعد با من و من گفتم :
+ببخشید من باید چی صداتون کنم؟
– همیشه به من میگید منیژه خانوم ..
بعد بلند بلند خندید .. نفهمیدم به چی خندید .. پف فیل اماده شد و ریختمشون توی یه ظرف دایره ای شکل بزرگ .. گفتم :
+ مرسی منیژه خانوم .. اونم با خنده گفت خواهش میکنم عزیزم
از اشپزخونه اومدم بیرون ..

سریع پله هارو رفتم بالا و رسیدم به اتاق مهری خانوم .. با خنده وارد شدم و با لبخند جوابمو داد
– چقدر دیر کردی
+ داشتم با منیژه خانوم صحبت میکردم .. زن ساده و خوبیه
– آره .. خیلی خانواده ی خوبی هستن .. دیگه جزوی از ما شدن
+ خب ..چی انتخاب کردی؟؟
بعد خندید و همونطور با ذوق رفتن سمت تلوزیون و گفت :
– این تقریبا ماله ۱۷٫٫۱۸ سال پیشه .. رفته بودیم شمال و برف اومده بود .. با پدرت رفته بودین برف بازی ..
بعد فیلم و پلی کرد و من همونجوری که چند تا دونه پاپ کورن توی دهنم گذاشتم به فیلم خیره شدم .. اقای اعتمادی خیلی جوون تر و سرحال تر بودن .. من قدم به کمرشون هم نمیرسید ..خیلی کوچیک بودم .. موهامم خیلی بلند بود و چال گونه ام بیشتر مشخص بود .. از دست اقای اعتمادی در رفتم و دوییدم وسط برفا .. بعد جیغ میزدم که بیا منو بگیر .. اقای اعتمادی هم دنبالم اومد تا اینکه منو گرفت و گذاشت روی گردنش
جیغ میزدم و با خنده میگفتم منو بذار پایییین .. ولی اقای اعتمدی خنده ی شیطانی میکرد و گفت گرفتمت وروجک ..بعد که از برف اومدیم بیرون و رسیدیم به کنار ماشین توی خیابون بابا منو گذاشت پایین و ژاکت خودشو داد که بپوشم .. توی ژاکت گم شده بودم .. بعد هردوتاشون شروع کردن به خندیدن و منم با اینکه خودمو نمیدیدم الکی باهاشون میخندیدم .. توی ماشین دوربین و از دست مامان گرفتم و خودم شروع کردم به فیلم گرفتن از جاده ..
حس کردم چقدر جاده برام آشناس .. هرچی فیلم جلوتر میرفت برام اشنا تر میشد .. بعد یه صحنه ای از آش خوردن توی ذهنم جرقه زد .. سریع برگشتم سمت مامان و گفتم :
+مامان احیانا بعدش نیمریم آش بخوریم؟؟
خیلی با تعجب نگام کرد و گفت :
– نه .. ولی الان بهم گفتی مامان!!
خودم اصلا متوجه چیزی که گفته بودم نشدم ..کاملا غیر ارادی بود ولی برای اینکه خوشحال بشه گفتم :
+ ظاهرا دارم عادت میکنم

بعد دوباره برگشتیم سروقت ادامه ویدئو … ولی ذهنم پیش چیزی که برام تداعی شده بود گیر کرده بود .. اگه آش نخوردیم پس این چی بود؟؟ هرچند قیافه ای از کسی ندیدم ولی ظرف های آش و یه سری صدای نامفهوم کاملا توی ذهنم تکرار شده بود ..
بعد از اون یه ویدئو از مهدکودکم گذاشت .. یه جشن بود .. بعد شروع کرد به تعریف کردن اونروز که چقدر ذوق داشتم و چقدر برای اینکه صورتمو نقاشی کنن گریه کردم .. اینارو تعریف میکردو خودش از ته دل میخندید .. منم میخندیدم .. بعد اشاره کرد به یه پسر کوتاه تر از من و گفت : هرروز که میومدی خونه از این حرف میزدی بعد میگفتی اره دوست صمیمیته .. کلا رابطتت با پسرا خیلی بهتر از دخترا بود
بعد یه ویدئو از جشن تولد ۹ سالگیم گذاشت .. پشت یه کیک ۳ طبقه با یه تاپ و شلوارک نشسته بودم و چتری هام که ریخته بود توی صورتمو چال گونم که از لبخندم بیشتر معلوم شده بود خیلی قیافه بامزه ای برام درست کرده بود ..کنارم هم یه پسر بچه و اونورم یه دختر تخس نشسته بود که یه جوری به کیک نگاه میکرد انگار میخواد بزنه لهش کنه .. منم یه لبخند گشاد زدم و به شعر تولد تولد تولدت مبارک بقیه گوش میدادم و با ذوق نگاهشون میکردم
مامان گفت :
– اون سپهره
نمیدونم چرا زدم زیر خنده .. هرچی الان مردونه و خشن به نظر میرسه توی فیلم شیطون و لوس به نظر میرسید .. خیلی هم به من میگفت بشین .. اون کارو نکن .. این کارو بکن .. هی دستور میداد و منم باهاش بحث میکردم .. این تنها فیلمی بود که تا آخر دیدیم .. اینقدر خندیده بودیم که اشک از چشمای مامان اومده بود .. واقعا دخالتای مسخره ی سپهر توی همه ی کارام خنده دار بود
بعد از چند دقیقه مرور صحنه های باحال دوتامون از تخت اومدیم پایین و من شروع کردم به مرتب کردن رو تختی ..بعد باهم رفتیم پایین

 دانلود رمان زندگی بعد از تو
ساعت ۱ شده بود .. باورم نمیشد اینقدر طول کشیده باشه .. فکر میکردم نهایتش ۲ ساعت یا کمتر ..
منیژه خانوم میزو چیده بود و وقتی مارو دید که داریم از راهرو به سمت سالن میاییم گفت :
– خانوم .. اقا زنگ زدن و گفتن که امروز برای ناهار میان خونه و منم گفتم که کژال خانوم خونه هستن .. خیلی خوشحال شدن
یه لبخند زدم و بعد مامان گفت :
+ باشه دستت درد نکنه .. تو راهه؟؟
– همین الان رسیدن .. رفتن به باغ سر بزنن گفتن تا میز آماده بشه میان
رفتم سمت پنجره که ببینم میتونم اقای اعتمادی رو توی باغ ببینم ؟ که همون لحظه صداشو از پشت سر شنیدم که گفت :
– بدون من جشن گرفته بودین؟
مامان – بدون شما مرور خاطرات کردیم که کمی از جشن نداشت
بعد شروع کرد به خندیدن و منم یه لبخند زدم و سلام کردم .. با اومدن اقای اعتمادی دوباره معذب شده بودم و حتی بابا خطاب کردنش توی ذهنم هم سخت بود .. چه برسه به زبون اوردنش ..نشستیم دور میز ۱۲ نفره .. اقای اعتمادی در راس و ممنو مامان هم رو به روی هم .. قیمه و برنج سفید و لوبیا پلو و سالاد و ماست برونی .. با دیدن قیمه دوباره هیجان زده شدم و گفتم :
+ مامان !!! امروز دیگه خیلی خوش به حالم شد
مامان – دیگه همه میدونن تو عاشق قیمه ای .. منیژه هم امروز باب میل تو عمل کرده
+ خیلی وقت بود غذای درست و حسابی نخورده بودم
خیلی کم پیش میومد خودم خونه واسه غذا پختن وقت بذارم
سعی کردم یکم هم با اقای اعتمادی حرف بزنم گفتم :
+خب اقای اعتمادی نمیخوایی یکم شما برام تعریف کنید؟؟
– چی تعریف کنم دختر ؟؟
+ نمیدونم .. مثلا چیکاره اید
بعد خندید و گفت :
– فکر نمیکردم نیاز باشه یه روز واسه تو اینارو بگم .. من تو کار ساختمون سازیم و چند تا نمایشگاه ماشین هم داریم ..
+ چقدر جالب ..خب مدرکتون چیه؟؟
– فوق لیسانس عمران
+ شما چی مامان؟؟
مامان- من حقوق خوندم
+ وای .. پس چجوری باهم اشنا شدید؟؟
خندیدن و اقای اعتمادی گفت :
– مهری دختر دوست پدرم بود ..
مامان – متاسفانه ..
بعد اقای اعتمادی همونجور که نوشابه میخورد یه نگاه پرمعنایی کرد و مامان خیلی شیرین خندید .. منم خندیدم .. یکم غذا خوردیم بعد اقای اعتمادی گفت :
– خب .. تو از خودت بگو
+ من عکاسی خوندم .. توی چند تا آتلیه هم کار میکردم که بنا به دلایلی که واضحه اخراج شدم .. تا امروز هم توی یه نشریه کار میکردم که استعفا دادم ..
یه جوری نگام میکردن انگار نمیتونن حرفایی که میزنمو درک کنن .. یکم ساکت شدم و متقابلا نگاهشون کردم تا اینکه اقای اعتمادی گفت :
– چند ساله درست تموم شده؟
+ یکی دو ساله
بعد دوباره سکوت شد تا اینکه من پرسیدم
+ کژال چی میخونه؟
مامان – کژال وقتی اومد تهران فقط دیپلمشو گرفت .. اونم به زور .. زیاد شرایط درس خوندن نداشت ..
+ پس الان منطقی شد .. یه لحظه ترسیدم نکنه اینا هم واقعیت نداشته باشه و خودم برای خودم ساخته باشم
بقیه ی ناهار توی سکوت خورده شد ..
از میز ناهار بلند شدم و تشکر کردم و گفتم که میرم یکم استراحت کنم ..

توی راه به این فکر میکردم که احتمالا اگه الان بخوابم بعد از این همه مرور خاطرات دوباره کژال میشم و مامان خوشحال تر میشه .. رفتم توی اتاقم و درو قفل کردم .. توی یه کاغز همه چیزو درباره ی امروز نوشتم و گذاشتم روی میز توالت .. میخواستم امروز برای همه روز خوبی باشه .. موهامو بستم .. روی تخت دراز کشیدم ..نمیدونم کی خوابم برد

چقدر سرده .. قشنگ باد و روی تنم و برگ رو زیر پاهام میکردم .. با نهایت سرعت می دوییدم و اصلا مکس نمیکردم .. حتی پشت سرم رو هم نگاه نمیکردم … فقط دوییدم به جایی که نمیدونم کجا بود .. شب توی جنگل .. از پشت سرم هم صدای دوییدن میشنیدم یکی دنبالم بود از بین چند تا درخت رد شدم .. پام به ریشه ی یه درخت گیر کرد و خوردم زمین ..

از خواب پریدم .. زمین خوردنم مثل یه سرگیجه بود .. این دیگه خوابی بود !!
به ساعتم نگاه کردم .. ۶:۴۵ غروب بود .. یعنی این همه خوابیده بودم؟؟ احتمالا چند روزی گذشته بود .. رفتم روی میزو نگاه کردم .. کاغز همچنان روی میز بود و تغییری نکرده بود .. در اتاقمو چک کردم .. همچنان قفل بد .. فهمیدم اون چیزی که فکر میکردم اتفاق میوفته نیوفتاد .. برای اولین بار یکم ناامید شدم .. ولی خب اشکال نداره ..ظاهرا فرصت من بیشتر شده .. رفتم دست شویی توی اتاق و صورتمو اب زدم ..
بعد یه زنگ به اقای اسکندری زدم :
– بله؟
+ سلام
– سلام خوبی؟؟
+ ممنون شما خوبین؟؟ امروز ببینیم همو؟ درباره ی چند تا موضوع باید صحبت کنیم البته اگه وقت دارید
– باشه ساعت ۸:۳۰ خوبه؟؟
+ اره من مشکلی ندارم .. کجا؟؟
– رستوران ***
+ میبینمتون
ساعت هنوز ۷ نشده بود .. کلی وقت داشتم .. از اتاق اومدم بیرون و همینطور که شماره ی شبنمو پیدا میکردم به سمت سالن میرفتم . دانلود رمان زندگی بعد از تو
سپهر روی مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت .. تا دیدمش گفتم :
+ سلام
– سلام .. خوبی؟؟
جا خورده بود ..
+ ممنون .. کی اومدین؟
– نیم ساعتی میشه .. گفتن خوابیدی منم منتظر شدم تا بیدار شی
+ مامان کجاست؟
– وقتی من اومدم خاله داشت میرفت بیرون .. چیزی نگفت که کجا میره ولی گفت میتونم منتظرت بمونم
+ .. خب .. چیکار کنیم؟
– امم .. بریم بیرون؟
+ من ساعت ۸ با اقای اسکندری قرار ملاقات دارم
– همون مشاوره؟
+ بله .. البته خیلی بیشتر از مشاور هستن ..مدرکشون بالائه و کلی تو کارشون حرفه این
– هوم .. خب پس بریم توی باغ ..هروقت خواستی بری میرسونمت
قبول کردم و باهم رفتیم توی باغ .. به سمت همون مکانی که دفعه ی قبل پیدا کرده بودم .. اروم اروم حرکن کردیم .. گفت :
– هوا گرمه کاش نمیومدیم بیرون
+ آره ولی بادش گرم نیست ..
– اره .. حالا بگذریم .. این قضایا رو برام تعریف کردن .. ولی هنوز خیلی چیزا برام حل نشده .. یعنی الان تو زندگی کاملا جدایی از کژال داری؟
+ کاملا جدا
– پای نامزد یا … مثلا .. شخصت دیگه ای هم در کار بود یا هست؟!
سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده ولی فشار دندوناشو رو هم حس میکردم و نگاهش که بهم نگاه نمیکردو هی تکون میخورد نشون میداد که اصلا خونسرد نیست و نگرانه یکم خندم گرفته بود ولی سعی کردم کنترل کنم و گفتم :
+ نه درکار نیست .. ولی بازم به این معنی نیست که ما الان نسبتی جز پسرخاله و دخترخاله داشته باشیم
– درسته .. منم اصلا به شما کاری ندارم .. یعنی .. به چیزی که الان هستی کاری ندارم .. و شاید گفتن این حرف اشتباه باشه .. ولی من اصلا به چشم کژال بهت نگاه نمیکنم .. پس الان ففقط به عنوان شخصی که میخواد بهت کمک کنه تا نامزد خودشو پس بگیره اینجا هستم .
+ خب .. خوشحالم کردید .. الان .. فکر کنم یه کاری باشه که بتونید بکنید
– چی؟
+ زندگی عاشقانه کژالو برام تعریف کنید
– تعریف کنم؟؟
+ اره .. یعنی مثلا چیشد که نامزد شدید .. چیزایی که بینتون گذشت .. طوری که کژال باهاتون رفتار میکرد
– خب .. یکم سخته .. من تاحلاا اینارو به زبون نیاوردم .. الان .. یه جوریه خب
فقط نگاهش کردم که بفهمه باید اینکارو بکنه و اگه از زیرش در بره واقعا کمکی نکرده
+ باشه .. سعی میکنم .. میشه بنویسم؟
– مشکلت با حرف زدن چیه؟؟!!!
+ خب راستش من زیاد با کژال حرف نمیزنم .. هم بینمون فاصله افتاده بود .. هم اصن اونجوری که تو الان فکر میکنی نیست .. من برای تحصیل رفتم اونور .. اون مشکلات زیادی براش پیش اومد .. مثل بچگیامون نبودیم .. خیلی وقته که اینطوری با کژال حرف نزدم .. الانم به این معنا نیست که شما رو کژال میبینم .. ولی خب .. همون جسم .. شکل و صورتو همون رفتار .. پس درک کنید یکم سخته
– باشه باشه .. الان راست میگی سخته .. یکم بیشتر عادت کنیم .. شاید معذب بودن شما هم تموم بشه ..
بعد یهو صاف شد و گفت :
+ من معذب نیستم
– پس چرا میگید سختته؟؟
+ چون عادت ندارم ..
– خب .. همون منم گفتم عادت کنیم .. بگذریم .. من باید برم اماده بشم .. ۷ شد ..
بعد رفتیم سمت خونه و فکر کنم پشت سرم شروع به حرکت کرد .. صدای پاش میومد ولی اصلا پشتمو نگاه نکردم .. وارد ساختمون شدم و خواستم برم توی اتاقم که حس کردم خیلی تشنمه .. راهمو کج کردم و به سمت آشپزخونه رفتم .. سپهرو دیدم که میرفت توی سالن .. اصلا بهم نگاه هم نکرد .. منم سریع نگاهمو ازش برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه ..از منیژه خانوم خواستم که بهم یه شربت بهارنارنج بده .. بعد خودم به دیوار تکیه دادم که چشمم به روزنامه های انباشته شده کنار چند تا کارتن افتاد .. گفتم اینا ماله هفته های قبله؟ که منیژه خانوم گفتن اره ..
رفتم ۴٫٫۵ تاشو برداشتم .. که عکسای خودم و ببینم .. از نشریه ما بود .. اولین عکس که ماله ۴ هفته ی پیش بود و دیدم .. همون عکس مورد علاقم .. ایستگاه تاکسی .. به آدماش نگاه کردم.. چیزی که دیدم باورم نمیشد .. مردی که کت و شلوار تنش بود و داشت به ساعتش نگاه میکرد و فکر کردم یه ادم اداریه .. همون پسر تصادفی بود !!!! .. اینقدر شوکه شده بودم که روزنامه از دستم افتاد ..
نمیدونم چیشد ولی درد شدیدیو توی سرم حس کردم و دستمو گذاشتم کنار دیوار .. خواستم منیژه خانومو صدا کنم که یهو همه جا تاریک شد !!

**پایان فصل ۴ **

فصل ۵ :
در هتل و باز کردم و رفتم تو .. روی تخت نشستم .. فقط دکمه های مانتومو باز کردم و شال و از سرم برداشتم .. گوشه های تشک تخت و توی دستم مچاله کردم .. تیر کشیدن قلبمو حس میکردم ..توی گلوم احساس درد شدید کردم .. انگار یکی چنگ میزد .. دندونامو روی هم فشار می دادم که اشکم در نیاد .. به جز تیک تیک ساعت هیچ صدای دیگه ای نبود .. یعنی نه کسی بود نه کسی منو میدید .. دستامو شل تر کردم و گذاشتم اشکام بریزه .. دیگه جلوشو نمیگرفتم ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سوار ماشین سدم و با اخرین سرعت توی جاده خیلی بزرگ حرکت کردم .. روی صندلی بغل دستم چند تا پاکت بود .. صدای اهنگ هم زیاد بود .. اینقدر زیاد که اگه از ته دلم هم جیغ میکشیدم به گوش نمیرسیدو با اهنگ قاطی میشد .. برخلاف میل باطنین همچین کاری نکردم .. به دریا رسیدم ..بدون اینکه پچه ی شلوارمو بدم الا رفتم تو آب .. پاکت توی دستم بود و به خطی که دریا و آسمونو بهم وصل میکرد خیره شده بودم … تا جایی که آب نزدیک رونم رسید حرکت ردم و بعد وایستادم .. عکسارو از توی پاکت در آوردم و از وسط نصفشون کردم و پرتشون کردم توی دریا .. انگار فقط میخواستم از بین برن .. از شرشون خلاص شم .. دیگه هیچ وقت نبینمشون ..

دوباره همه جا تاریک شد !!

چند تا دفترو گذاشتم توی کیفم و از ویلا زدم بیرون .. رفتم سمت هتل .. روی تخت نشسته بودم .. دفترا رو در اوردم و توی کشویی گذاشتمشون .. پرده ی پنجره رو زدم کنار به شهر نگاه کردم … شهر هم داشت کم کم تاریک میشد ..

_____________________________

خواستم دستبند سفید مشکی رو هم قاطی یه نایلون دیگه از وسایل بکنم .. چند لحظه توی دستم نگاهش داشتم .. ولی منصرف شدم .. دستبندو گذاشتم توی کشوی میز و نایلونو برداشتم و از اتاق خودم رفتم بیرون .. توی هال مامان و دیدم .. یه چیزی بهم گفت که نامفهوم بود .. فقط دستمو اوردم بالا و زیر لب یه چیز زمزمه کردم .. از ویلا رفتم بیرون

_____________________

– چیشد یهو؟؟
_ بیهوش شد
– یعنی چی؟؟
_ نمیدونم داشتیم کارمونو انجام میدادیم که یهو دیگه جواب نداد و از حال رفت ..

همینطور که سعی میکردم از حالت دراز کشیده روی کاناله خارج شم صداشونو میشنیدم .. اقای اسندری و یه اقای دیگه .. با دیدن من دوتاشون حیرت زده به سمتم اومدن و گفتن خوبی؟؟
+ اینجا کجاست؟؟
اقای ابراهیمی هم بود .. با این سوالم فهمید که من کژال نیستم گفت :
– اورده بودیمت پیش یکی از دوستام .. بیا این لیوان آب و بخور حالت بهتر شه بعد صحبت میکنیم
بعد یه لیوان و از اب معدنی پر کرد و داد دستم .. گفتم :
+ سرم خیلی درد میکنه .. ولی چند دقیقه دیگه بهتر میشم .. همیشه اینجوری میشه
چند دقیقه توی سکوت گذشت وقتی حالم بهتر شد گفتم :
+ خب .. فکر کنم الان میتونیم صحبت کنیم .. اینجا کجاست؟؟
اقای اسکندری گفت :
– درباره ی هیپنوتیزم باهات صحبت کرده بودم .. ایشون اقای مفیدی هستن و تبحر خاصی توی این کار دارن ..
بعد اقایی که صورت گردی داشت و کچل بود یه لبخندی از روی تشکر زد
اقای اسکندری – ما داشتیم روی کژال کار میکردیم که .. تو .. ظاهر شدی
+ خب؟ چیزی گفت؟؟ یعنی چیز خاصی فهمیدید .. نتیجه ای داشت؟؟
اقای اسکندری – نه .. چیز خاصی نه
رو کردم سمت اقای مفیدی و گفتم :
+ میشه توضیح بدید؟؟ من زیاد در این زمینه اطلاعاتی ندارم .. یعنی شما کژال و هیپنوتیزم کردید که خاطراتشو که مربوط به من هستن به یاد بیاره؟؟اصن این هیپنوتیزم چجوری هست؟ چجوری کار میکنه؟؟
اقای مفیدی – ببین خانوم اعتمادی .. هیپنوتیزم یه شاخه از روانشناسی هست که شخص به وسیله ی تلقین در حالت خاصی از هوشیاری قرار میگیره .. من به عنوان هیپنوتیزور کنترل شمارو در دست نمیگیرم بلکه با ضمیر ناخوداگاه شما وارد ارتباط میشم و شروع به مکالمه یا انجام تلقینات میکنم .. ما فکر میکردیم شاید با کمک گرفتن از این علم توی یاد اوری خاطرات گمدتون کمک کنیم
+ خب؟؟ یعنی کژال اصلا هیچ واکنشی نشون نداد؟
اقای مفیدی – چرا .. ولی خاطرات خودشو برامون مرور کرد .. کارایی که خود شخصیت کژال انجام داده بود ..
+ مثل؟؟
– مثل کاره کردن عکس ها و توی دریا انداختنشون .. قایم کردن چند تا دفترچه توی یه هتل و ..
+ من اینارو دیدم !!
اقای اسکندری پرید وسط مکالممون و گفت :
– چی دیدی؟
+ همین چیزایی که گفتید .. وقتی خواب بودم .. مثل چند تا صحنه ی جدا شده از فیلم بود .. فکر کردم خواب دیدم .. ولی ظاهرا واقعا واقعیتو دیدم ..
خیلی هیجان زده شده بودم .. از اینکه یه پیشرفتی بعد از مدت ها کردیم … و اینکه یه چیزایی فهمیده بودم .. ولی اون عکسا .. اون دفترچه ها ..دیگه از بین رفته بودن .. چجوری باید میفهمیدم توشون چی بود؟؟ … یاد حرف کژال افتادم که به هتل رفته بود .. حتما باید برم و دفتر های توی اون کشو رو پیدا کنم

اقای اسکندری – پس همچین بی فایده هم نبوده
+نیازه که روی منم انجام بدیم؟؟
اقا مفیدی – احتمالا باعث میشه که کژال هم خاطرات شمارو به یاد بیاره ..
+ بله
اقای مفیدی – میتونه کمک کنه .. ولی برای امروز کافیه .. به استراحت احتیاج دارین
سرتکون دادم و حرفشو تایید کردم .. بعد پرسیدم ..
+ چند وقت شده؟؟
اقای اسکندری که منظورمو متوجه شده بود گفت :
– تقریبا ۲ هفته
هرسه تامون از روی مبل بلند شدیم و کلی از اقای مفیدی تشکر کردیم و از ساختمون اومدیم بیرون .. بعد از خداحاحظی از اقای اسکندری و اقای ابراهیمی به سمت ماشین خودم رفتم داشتم به سمت ویلا حرکت میکردم که شبنم زنگ زد .. گوشیم عوض شده بود .. همینطور که در تعجب عوض شدن گوشیم بودم جواب دادم :
+ سلام
– سلام کژال فکر میکنم یه چیزی برات پیدا کردم
+ سارائم
– عه!! چیشد یهو؟ .. ما همین دو ساعت پیش باهم صحبت کردیم !! عجب احمقی هستما .. انگار این اتفاق از قبل خبر میده
+ ناراحت شدی الان؟؟!
– گمشو دیوونه .. چه فرقی داره برای من که دوتاتون یه نفرید
+ سعی میکنم ناراحت نشم .. خب چی پیدا کردی؟؟
– ازم خواسته بودی چند تا چیز مثل دفترچه خاطراتی چیزی پیدا کنم .. کلید اپارتمان رو هم داشت احتمالا توی کیفت بود ..منم چیزی تو این مایه ها پیدا نکردم ولی زیر تتت یه کارتون از عکس ها و مدارک دوری تحصیلیت تو ایران بود ..امیدوارم رو حساب فضولی نذاریش
+ اگه خودم بهت نگفته بودم حتما رو همین حساب میذاشتمش..حالا بیخیالشون شو .. بذار برای بعدا که دوباره دیدیش
– چقدر این جمله ها مسخرن … دلم میخواد هرچی زودتر این قضایا تموم شه
+ هممون دلمون میخواد .. دارم رانندگی میکنم کاری نداری؟؟
– چرا یه چیز کوچیک .. کژال گفت هروقت این اتفاق افتاد بهت بگم حتما یه سر به هتل بزنی
+ باشه ادرسشو برام بفرست .. مرسی خوب موقع گفتیمکالمه که تموم شد منم رفتم تو فکر چند روز پرمشغله ی اینده .. همیشه بعد از این جابه جایی ها کلی کار واسه انجام دادن بود

به ویلا که رسیدم سریع از پله ها رد شدم و رفتم توی اتاقم کیف و کفش پاشنه بلندمو در اوردم و یه کتونی راحت و یه شلوار برمودا جین پوشیدم بعد رفتم بالا .. مامان نبود .. دوباره اومدم پایین که از منیژه خانوم بپرسم مامان کجاست صداشو از توی اشپزخونه شنیدم .. داشتن درباره ی یه دسر جدید با منیژه خانوم صحبت میکردن .. وارد شدم و با دیدن من یکم تعجب کرد و گفت :
– سلام دخترم … چیزی شده؟!!!
+ سلام مامان … راستش .. الان اون یکیم
حس میکردم با شنیدن این حرف ناراحت میشد و راستش برای خودم هم سخت تر شده بود که بگم سارائم .. بالاخره بعد از این همه مسائل .. بعد از این همه تلاش برای نابود کردن اینی که هستم .. باید هم سختم باشه ..
یه لبخندی زد و گفت :
یه حدسایی میزدم .. خب دوباره چیشد؟؟
+ از کجا حدس میزدید
– توی این مدتی که خودش بود به ما سر نمیزد .. الان یهویی اومدنش برام عجیب بود
+ هوم ..

دانلود رمان زندگی بعد از تو
– خب نگفتی.. چیشد؟؟
همین طور که برای قضیه ی هیپنوتیزم و تعریف میکردم از اشپزخونه اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتاق من .. واکنشایی که میداد واقعا مادرانه بود .. واقعا اینو حس میکردم ..نمیفهمیدم چرا کژال اینقدر بدرفتاری میکرد .. پرسیدم :
+ سپهر کجاست؟؟
– شاید این اولین باری باشه که واقعا نمیخوام برات تعریف کنم چیشده ..
+ چرا؟؟! .. حس کردم که اتفاق بدی افتاده
– چون چیز خوبی نبود ..
+ خب چیشد؟؟ من کاری کردم؟؟
– سپهر برگشت کانادا
نمیدونم چرا ولی یکم ناراحت شدم و گفتم :
+ خب؟؟ گفته بود که امتحاناش داره شروع میشه .. عیبی نداره
– نه! برای این نبود .. بعد از اینکه به حالت طبیعی خودت یعنی کژال برگشته بودی .. اصلا باهاش خوب برخورد نکردی .. نمیدونم چیشد یهو ولی خیلی راحت بهش گفتی که به اینجا بودنش نیاز نداری و بهتره برگرده سر زندگیش .. فکر کنم عملا نامزدیو بهم زدی ..
+ چیکار کردم؟؟؟ برای چی اخه؟؟
– نمیدونم ..
+ کژال سپهرو دوست داره؟؟
– نمیدونم!
+ شما یه مادرید .. حتما میدونید
– نه .. نداره
+ پس برای چی نامزد کرده؟ بازی کردن با احساسات یه نفر اینقدر راحته؟ پس شما چرا قبول کردید و طوری نقش بازی میکنید که وای همه چی عالیه ..؟؟!!
– وقتی همه چیز خراب هست بدرفتار کردن و مخالفت کردن ما همه چیزو بدتر میکنه .. اره … ما همه از بچگیتون شما رو زوج میدونستیم .. سپهر هم پسر خیلی خوب و لایقیه .. خیلی هم دوست داره ..
+ ولی چرا به اجبار؟؟؟ شما گفتید که دوسش ندارم ..
– هیچ اجباری در کار نبود .. ۲ سال پیش بعد از اینکه برگشتی نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی یه شب توی جمع بودید که گفتید میخوایید باهم نامزد کنید و گفتی با خارج رفتن و ادامه تحصیل دادن سپهر هم هیچ مشکلی نداری و باهم حرفاتونو زدید .. نمیتونم انکار کنم که تعجب نکرده بودم .. ولی اینقدر خوشحال شده بودم که سعی میکردم به خودم امید بدم همه چیز بهتر میشه .. و واقعا یه روزی تو هم عاشقش میشی ..
+ واقعا از اینکه هیچی نمیدونم متنفرم .. شاید اگه میدونستم حداقل میتونستم الان از خودم دفاع کنم و یه دلیل منطقی بیارم !!

خیلی عصبانی شده بودم .. سرمو توی دستم گرفته بودم و شقیقمو فشار میدادم ..مامان بغلم کرد و گفت :
– اشکال نداره .. بالاخره یه روزی همه چیز حل میشه ..
بغلش حس خوبی بهم داد .. حس اینکه یکی درکم میکنه .. حس اینکه یه مادر دارم .. حس اینکه نیازی نیست مثل قبل تنهایی با همه چیز کنار بیام .. یکم بعد گفتم :
+ من باید برم یه جایی ..
بعد یه مانتو روی همون همون لباسام پوشیدم و خداحافظی کردم هرچی هم پرسید کجا میرم گفتم بعدا درباره اش صحبت میکنیم .. بعد همینطور که سوار ماشین میشدم پیام شبنم که توش ادرس هتل بود و میخوندم

هتلو میشناختم .. معروف بود ولی از هتل خیلی دور بود .. توی راه به رفتن سپهرو کاری که باهاش کرده بودم فکر میکردم و واقعا ناراحت شدم .. به امید اینکه کژال چیزی در این باره نوشته باشه و توضیحی راجبش داده باشه به اون هتل میرفتم ..
نزدیک ۱ ساعت توی راه بودم و بالاخره به هتل رسیدم.. خیلی بزرگ بود و ادم های زیادی توی لابی نشسته بودن .. شاره ی اتاق و اسم و فامیلیمو گفتم و کلیدو بهم دادن .. سوار اسانسور شدم . رفتم طبقه ی چهارم .. اتافدم ۲۳ ..
وقتی پیداش کردم یهو استرس گرفتم .. نمیدونم چرا انتظار داشتم چیز غیرمنتظره ای ببینم .. دروباز کردم و رفتم تو .. بعد ز بستن در همونجا وایستادم و کل اتاق و زیر نظر گرفتم .. یه اتاق حدود ۶۰ متر با دیوارای سفید .. فقط یه در دیده میشد که فکر کنم برای حمام و دست شویی بود . یه میز که دو تا صندلی کنارش بود زیر پنجره قرار داشت یه تخت ۲ نفره با رو تختی سفید و پرده های خیلی ساده ی حریری و یه یه تلوزیون که رو به روی تخت به دیوار چسبیده بود .. یه کمد هم کنار پنجره قرار داشت که احتمالا برای لباسا بود .. چقدر اتاقش خسته کننده و بی روح بود .. همه چیز سفید و یه نواخت .. از همچین هتل معروفی بعیید بود .. ولی واقعا تمیز بود .. همه چیز صاف و تمیز و بدون لک .. حتی ایینه ای که روی میز توالت بود هم اصلا لکی ندشت .. کیفمو گذاشتم روی تخت .. وقتی خواستم گوشیمو چک کنم دوباره فهمیدم که گوشیم عوض شده .. فهمیدم یه گوشی ۲ سیمکارتس .. از ایده اش خوشم اومد ..
یکم توی اتاق راه رفتم که یه کاغذ روی میز توالت دیدم .. احتمالا از طرف کژال بود ..” نمیدونم چی صدات کنم .. عملا این نوشته خطاب به خودمه .. ولی به هرحال .. برای اینکه راحت باشی از لفظ سارا استفاده میکنم ..ببین اون روزنامه ای که تو پیداش کردی .. پسری که توش بود .. باید اونو پیدا کنی .. میدونم خیلی رک و مستقیم بدون هیچ مقدمه ای دارم حرف میزنم ولی موضوع خیلی مهمیه .. نمیتونم زیاد توضیح بدم .. چون پیچیده اس .. از شبنم پرسیدم و اون گفت که تو خودت اون عکس و گرفتی .. یعنی تصادفی هم شده دیدیش.. دفعه ی قبل هم وقتی دستبندی که مربوط به اون رو دیدی حمله بهت دست داد .. این دفعه هم عکسش.. اگه واقعا میخوای خوب شی .. باید پیداش کنی .. و خواهشا هرچی هم که پیدا کردی به هرجایی که رسیدی برام بنویس.. این مسئله از هرچیزی که فکرش رو هم بکنی مهم تره .. در ضمن اسمش مهراده .. مهراد دماوندی “

نمیتونم بگم خیلی تعجب کردم چون خودم هم احتمال میدادم که باید یه ربطی به این قضایا داشته باشه .. ولی اینکه اینقدر بهش توجه نشون داد .. یکم عجبیش کرد .. احتمالا ادم مهمیه .. بعد باد این افتادم که هیچ چیزی از سپهر ننوشت .. یکم دیگه اتاقو زیر و رو کردم که شاید نوشته ی دیگه ای پیدا بشه .. ولی چیزی پیدا نکردم .. واقعا ناراحت و عصبانی شدم .. یعنی چی؟ دل یکیو کستم .. این همه مدت به عنوان نامزدم انتخابش کردم بدون اینکه علاقه ای داشته باشم .. بعد تا عکس یه پسر دیگه رو میبینم خیلی راحت میندازمش دور .. حتی در حدی این موضوع رو بی ارزش دیدم که اصلا چیزی دربارش ننوشتم ..ای خدا .. نکنه واقعا از اون ادمای سنگ دل مغروری که بدم میاد باشم؟؟!
از طرفی هم .. سپهر پسرخوب و نسبتا جذابی به نظر میرسید .. ولی ..
فکر کردنو ادامه ندادم .. گوشیو برداشتم و بین مخاطبین دنبال اسم سپهر گشتم .. خوشبختانه یا متاسفانه اسمش دقیقا سپهر سیو شده بود ..یکم شک کردم .. نمیدونستم باید زنگ بزنم یا نه .. اصلا زنگ میزدم و چی میگفتم .. ااگه اینقدر عصبانی میبود و بد حرف میزد چی؟ نه ادم بی ملاحظه ای به نظر نمیرسید .. حتی اگه بد حرف میزد هم شاید یکم حق داشت .. به هرحال .. چشمامو بستم و بهش زنگ زدم ..
۳ تا بوق خورد ولی جواب نداد .. ۴ تا بوق .. داشتم ناامید میشدم که یهو یه صدای خیلی سرد و جدی گفت :
– بله؟
+ امم .. سلام اقا سپهر
– سلام .. الان خودت نیستی نه؟
+ اگه منظورتون اینه کژال نیستم باید بگم بله نیستم ..
– قابل حدس بود ..
یاد حرف مامان افتادم .. ظاهرا اینم انتظار تماسی از کژال نداشت
– خب بفرمایید
+ خب راستش .. شنیدم چیشد و چه اتفاقی افتاد .. خواستم زنگ بزنم و یه عذرخواهی بکنم ..
– تو برای چی عذرخواهی بکنی؟
+ شاید الان چیزی ندونم و چیزی به خاطر نیارم .. ولی به هرحال اون کسی که اون حرفا رو زد من بودم و اون کارا رو من کردم .. حتما یه دلیلی بوده .. نمیخوام دفاع کنم .. ولی الان من هم به عنوان یه شخص خارج از داستان .. هم به عنوان خودم دارم نظر میدم .. کاری که کردم اصلا خوب نبود .. ولی صد در صد بی دلیل نبود
– کسی نگفت بی دلیل بود .. تو همون روز اول هم به من گفتی که حس متقابلی نداری ولی من باز هم چون گفتی اینجوری به نفعته و ممکنه همه چیز عوض شه فقط به صلاح تو نه به احساسات خودم .. فقط و فقط به صلاح تو فکر کردم ( جمله ی اخرشو دیگه کاملا داد میزد ) .. اما اگه یه درصد احتمال میدادم که قراره اینجوری منو پس بزنی و تحقیرم کنی .. هم جلوی احساسات خودم و میگرفتم .. هم جلوی تورو ..
نمیدونستم باید چی بگم .. حس کردم هر کلمه ی دیگه ای بگم قراره شدیدتر از این باهام برخورد بشه و من نه حتی دلیل و بهونه داشتم .. نه هیچ شناختی .. از این وضعیت متنفر بودم .. فقط نفسمو و حبس کردم و دو سه تا قطره اشک ریختم و گفتم :
+ حتی نمیتونم دلیل و بهونه بیارم .. پس خداحافظ ..
بعد گوشیو قطع کردم ..
روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم .. از اینکه دنباله ی کارای کژال رو بگیر م خسته شدم .. منمیتونستم درک کنم چرا با همه بد شده .. چرا از همه دوری میکنه؟؟حتی اگه دلیل هم داشته باشه .. هیچ چیز نمیتونه کاری که با سپهر کرد و جبران کنه .. حتی به خودش زحمت نداد ازش عذرخواهی کنه یا حالا که داره میزنه تو ذوقش یه جوری اینکارو بکنه که یکم از ناراحتیش کمتر بشه .. یا اصلا برای من توضیح بده .. یه چیزی که نشون بده کاری که کرده باعث ناراحتی خودش هم شده .. ولی نه .. شاید ناراحتی بقیه براش مهم نیست .. اینقدر ادم دورش زیاد بود و هست که باعث شده اهمیت تک تکشون واسش کم بشه .. ولی من؟؟ اینقدر کم ادم دورم بوده که همین یکی دوتا رو هم برای خودم بزرگ میکنم و بیشتر از خودم بهشون اهمیت میدم .. سپهر هم .. حس میکردم با منه .. انگار قراره جزو همون تعداد ادمای اطرافم باشه .. با اینکه برخورد زیادی نداشتیم .. به جز اولین بار که بیشتر از دست بقیه عصبانی بودم .. ولی برخورد دوممون .. بهم حس خوبی داد .. همه چیز عوض شد ..

اشکامو پاک کردم و رفتم صورتمو اب زدم .. یاد اون صحنه ای که یادم اومده بود افتادم ..دفترهایی که توی هتل گذاشته بودم ..رفتم سمت کشو و بازش کردم .. واقعا اونجا بودن … ۲ تا دفتر هم اندازه و هم شلک .. برداشتمشون .. حدس میزدم که دفتر خاطرات باشه .. یعنی درباره اون اتفاقم توش نوشته بود؟؟! خیلی کنجکاو شدم .. خواستم شروع کنم به خوندن که دیدم هنوز توی اتاق هتلم .. از فضاش خوشم نمیومد .. دفترها رو گرفتم و رفتم سمت ویلا ..نفهمیدم چطور گذشت ولی ۱ ساعت راهی که بین هتل و ویلا بود خیلی سریع تر گذشت ..
سریع رفتم توی اتاقم و زیر پتو دراز کشیدم .. یکی از دفترها رو که حس کردم باید قدیمی تر باشه رو گرفتم .. صفحه ی اولش نوشته بود
” نبودنت الزایمی میخواهد تا حد مرگ .. نه کسی را شناخت نه با کسی حرف زد ..
انقدر تنها ماند تا ویران شد ”

صفحه ی دوم خالی .. صفحه ی سوم خالی .. تا چند صفحه خالی بود تا اینه از یه جایی شروع شد
تهران دیگه مثل قبلا نیست .. لندن هم مثل قبلا نبود .. دنیا دیگه مثل قبلا نیست .. وقتی بعد از ۲ سال دوباره پامو توی ویلا گذاشتم .. بین اون همه جمعیت که به استقبال من اومده بودن ..من فقط به فکر رفتن به یه گوشه و تنهایی بودم .هیچ شور و هیجانی در کار نبود .. منی که هر بار برای تعطیلات بر میگشتم از دیدن خانوادم و دوستام اینقدر هیجان زده میشدم که نهایت استفاده رو از این چند روزی که باهاشونم بکنم .. ولی این بار فرق داشت .. از ماشین پیاده شدم .. مامان مثل همیشه محکم منو در اغوش گرفت و چند ثانیه نگه داشت .. بابا هم همینطور . بقیه هم بعد از اونا .. خاطره .. خاله هام .. دختراشون .. با اینکه میدونستن .. از همه چیز خبر داشتن ولی بازم میخندیدن و سعی میکردن منو بخندونن.. هیچکس متوجه نشد که من نمیخوام خوشحال باشم .. هیچکس سعی نکرد درک کنه اون اتفاق خیلی سنگین تر از این حرفا برام تموم شد .. همه خوشحال و شاد از اینکه سالم و سلامت کنارشون ایستادم .. ولی هیچکس نفهمید من وقتی برگشتم دیگه من نبودم .. چیزی از من باقی نمونده بود .. در حالی که خودمو اونجا جا گذاشته بودم برگشتم .. نا امید و ناقص ..
در حالی که همه برای من اینجا جمع شده بودن و برگشتن منو جشن می گرفتن ولی هیچکس متوجه نشد که من خیلی وقته تنها یه گوشه نشستم .. روی صندلی در راس .. به همه چیز دید داشتم .. به خاطره و مامان که سخت مشغول پذیرایی بودن و نگران اینکه همه چیز خوب پیش بره .. به پدرم و مردای فامیل که دور یه میز گرد نشسته بودن و از موفقیت های ماه اخیرشون میگفتن که برتری خودشون رو به رخ بکشن .. به خاله هام و دوستای مادرم که داشتن دعای خیر پشت سر من میکردن که جامعه ی بد و خراب و بی بند و بار اونور روی من تاثیری نذاشته باشه .. و زیرزیرکی به من نگاه میکردن و یه لبخندی تحویل میدادن ..
ولی هیچکس به خودش زحمت نداد بیاد و بپرسه که من واقعا به اندازه ی اونا از برگشتم راضیم؟؟ از اینکه سالم و سلامت اینجا بین خانوادم نشستم راضیم؟؟ ..
خودم از خودم پرسیدم … نه نیستم .. ”
باز هم صفحه ی دوم خالی و بعد :
” دیشب خوابشو دیدم .. خسته شدم .. از اینکه اینجام و سعی میکنم دور از گذشته باشم ولی هر شب هر لحظه .. هر وقتی که یکم تنها شم .. یکم توی خودم رفتم و کنترلم از دست خودم خارج شد .. باز همه چیز میومد جلوی چشمام .. دوباره اون حس ترس و دودلی .. از خودم متنفرم .. از اینکه هر بار .. هر لحظه .. همه چیز برام به تازگی قبل بود متنفرم .. از این وضعیت متنفرم ”

خیلی کنجکاو شده بودم .. چند باری که خیلی جزئی مامان به اون زمان ها که برگشته بودم اشاره کرد .. همش میگفت خیلی خوشحالیم که همه چیز تموم شد .. خیلی خوشحالیم که بلایی سرت نیومد و از این چیزا .. ولی ظاهرا هیچ چیز تموم نشده بود .. این حس بدی که اون زمان برای برگشتنم داشتم و درک نمیکردم .. باید زودتر می فهمیدم چیشده ..

 دانلود رمان زندگی بعد از تو

به ساعت نگاه کردم .. ۱۰ شده بود .. تو فکر زنگ زدن به شبنم بودم که یهو گوشیم صداش در اومد .. خودش بود ..
+ سلام .. تازه میخواستم خودم بهت زنگ بزنم
– ( خندید ) .. چطوری؟؟ رفتی اونجا؟
+ هتل؟؟ اره .. رفتم .. اصلا هتل خوبی نبود .. با این همه دک و پوز فقط تیمیز و بزرگ بود ..
– چرا فکر میکنی برام مهمه که هتلش چجوری بود؟ تعجریف کن چی پیدا کردی
+ اها از اون نظر ..
یکم مکث کردم .. مطمئن نبودم که باید درباره ی پسر مهراد نام چیزی بگم یا نه .. گفتم :
+ چیز خاصی نبود .. چند تا دفترخاطرات
– یعنی به اون پسر توی روزنامه اشاره نکرد؟؟!
+ تو میدونی؟؟!
– یعنی اشاره کرد و نمیخواستی بگی؟؟ واقعا که ..
+ خب نمیدونستم بهت گفته .. میخواستم بذارم وقتی جدی تر شد و بیشتر فهمیدم بهت بگم ..
– قانع نشدم .. ولی خب .. حالا چی بود؟؟
+ یه نامه نوشته بود که باید این پسره رو پیدا کنم
– اینو که میدونم .. ادرسی چیزی ازش یا نشونه ای چیزی از مهراد نداد؟
+ اسمش هم میدونی؟؟!! همه چیزو که میدونی !! .. نه چیزی نگفت .. فقط گفت اگه میخوام خوب شم باید پیداش کنم .. به تو چیز دیگه ای نگفت؟؟
– نه .. فقط یه روزناه بهم داد و گفت که این عکسو کی چاپ کرده و منم گفتم خودت .. یهو خوشحال شد .. نفهمیدم چرا .. ولی یهو صورتت باز شد ..بعد گفتی که باید کمک کنم تا پیداش کنی .. منم اون محله ای که عکس گرفته شد و بهت دادم و فکر کنم رفتی اونجا .. چیزی پیدا نکردی؟؟ یعنی چیزی پیدا نکرد؟
+ نه فکر نکنم .. به چیزی اشاره نکرد
– هوم .. خب تو میخوای چیکار کنی؟؟
+ راستش اولین باری که توی ویلا بیدار شدم و فکر کردم منو دزدیدن و فرار کردم .. توی راه باهاش تصادف کردم
– چی؟؟ این بود؟؟!!! چرا بهم نگفتی؟
+ نمیدونم .. اون موقع فکر نمیکردم آشنا باشه یا بشنماسمش
– اها .. پس یعنی میری اونجا؟؟
+ برم؟؟
– اره دیگه .. میخوای بشینی اون بیاد پیشت؟؟
+ هوم .. حالا یه سر بهش میزنم ..
– خوبی تو؟؟ پکری چرا؟؟
+ خوبم
– مطمئنی؟؟
+ چیزی درباره ی سپهر بهت نگفت؟؟
– نه .. چیزی باید میگفت؟؟
عصبانی شدم .. چنگ زدم توی موهام
+ معلومه که باید میگفت .. من نمیدونم دقیقا چیکار کردم ولی اونجوری که مامان گفت و اونجوری که خودش وقتی بهش زنگ زدم واکنش نشون داد یعنی خیلی باهاش بد رفتار کردم و خیلی بد همه چیزو تموم کردم ..و حتی یه ذره این موضوع برام مهم نبود .. حتی به خودم زحمت ندادم به تو بگم .. چرا اینقدر نسبت به این موضوع بی اهمیت بودم؟؟ .. ای خدا ..
– بهش زنگ زدی؟؟
+ اره ..
– من واقعا شوکه شدم .. اصلا خبر نداشتم .. توی دفترچه ها چیزی ننوشته بود؟؟
+ هنوز به اونجاها نرسیدم .. خیلی کم خوندم .. دارم از اول میخونم .. فکر کنم اینا رو وقتی که برگشت تهران شروع کرد نوشتن .. از اونور و اتفاقایی که افتاد چیزی ننوشت ..
– از مهراد نوشت؟؟
+ نه هنوز .. ولی فکر کنم یه جورایی غیرمستقیم راجب اون حرف میزنه
– سپهر؟
+ هه ..
– وقتی زنگ زدی چی گفت؟؟
+ چیزای خوبی نگفت .. البته بازم خیلی کنترل کرد خودشو به نظرم ..
– باشه ..
+ خب من برم پیش مامان یکم .. گشنم هم هست .. کاری نداری؟؟
– نه دخترک برو .. خدافظ

گوشی و قطع کردم

 دانلود رمان زندگی بعد از تو

یکم رو تخت نشستم و نمیدونم چرا اینقدر احساس خستگی میکردم .. بعد از چند دقیقه رفتم سمت اشپزخونه و از منیژه خانوم خواستم که یه چیز برام درست کنه که واقعا گشنم بود ولی گفت که نیم ساعت دیگه اقای اعتمادی میاد و قراره شام بخوریم منم تصمیم گرفتم که نیم ساعت و صبر کنم .
از پله ها رفتم بالا و وارد سالن شدم .. خالی خالی بود .. تازه درک میکردم که واقعا خونه ی به این بزرگی برای این تعداد ادم نیاز نبود ..
رفتم سمت اتاق مامان .. به راهرو که رسیدم توجهم به اتاقای اون سمت راهرو جلب شد ..۴ تا در دیده میشد یکی دست شویی بود .. ۳ تای دیگه هم اتاقایی که یکم از اتاق من کوچیک تر بودن .. احتمالا اتاق مهمان بود .. یکم توی هر سه تا اتاق فضولی کردم ولی هیچ چیز خاصی پیدا نکردم .. با بی حوصلگی از اخرین اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق مامان .. در زدم که با صدای بیا تویی که ازش شنیدم درو باز کردم و وارد شدم .. داشت یه دسته از لباس هایی که روی تختش ریخته بود و توی کمدش جا به جا میکرد پ
– عه تویی؟؟ چیزی شده؟
+ نه .. چرا هربار که میام دیدنتون اینو میپرسید؟؟ مگه چیزی باید بشه؟؟
– اخه .. کژال زیاد از این عادتا نداره ..
+ خب من الان کژال نیستم و واسه بهتر شدنم هرکاری میکنم !!! فقط گشنم بود و خواستم یه چیز بخورم که منیژه خانوم گفت نیم ساعت دیگه اقای اعتمادی میان و قراره شام بخوریم ..
– اگه خیلی گرسنه هستی الان بخور
+ نه صبر میکنم اقای اعتمادی بیان
– اقای اعتمادی؟؟!
+ باهاشون راحت نیستم یا بهتره بگم اون حسی که باید داشته باشمو ندارم .. واسه همین نمیتونم چیز دیگه ای صداشون کنم ..
– اگه اینو میشنید خیلی ناراحت میشد
+ شاید .. فکر نمیکنم با این همه مشغله ای که دارن در حالت عادی هم با کژال زیاد خوب بوده باشن
– این حرف و نزن .. تو حتی بیشتر از من با پدرت راحتی .. یعنی .. بودی .. این چند سال اخیر کلا تغییر کردی .. ولی قبلا واقعا با پدرست راحت بودی و همیشه میگفتی بهترین دوستته .. هروقت بهش نیاز داشتی اون از کارش میزد .. اخر هفته ها میرفتیم باهم ورزشگاه و تنیس تماشا میکردین .. هر از چند گاهی هم سه تایی میرفتیم سینما .. به الان نگاه نکن قبلا ما خیلی کامل بودیم .. از خانواده های رویایی چیزی کم نداشتیم .. ولی خب .. ظاهرا هیچ خانواده رویایی پایدار نیست
با حرفای مامان یه جوری شدم .. فکر خانواده ی از هم پاشیده ام ناراحتم میکرد .. باید همه چیز درست بشه ..
یکم توی جمع و جور کردن لباسا کمکش کردم که بعد اقای اعتمادی درو باز کرد
– سلام خانوم .. عه تو هم اینجایی؟؟
مامان – سلام .. خوش اومدی .. سریع لباساتو عوض کن که بچه از گشنگی غش کرد
+ نه اینقدر هم عجله ندارم .. راحت باشید
مامان – داره تعارف میکنه
اقای اعتمادی – کژالی که من میشناسم هیچوقت برای غذا تعارف نمیکنه
بعد دوتاشون زدن زیر خنده .. منم یه لبخندی زدم و گفتم :
+ میرم یکم به منیژه خانوم برای اماده کردن میز کمک کنم
بعد از اتاق اومدم بیرون .. احساس معذب بودن میکردم و نمیخواستم مزاحم بشم

 دانلود رمان زندگی بعد از تو
رفتم سمت سالن که دیدم میز اماده هست و یکی از دخترای منیژه خانوم هم داره چند تا لیوان میاره .. گفتم :
+ تازه میخواستم بیام کمکتون
– شما چرا؟؟ ما پس برای چی اینجا هستیم؟؟
یه لبخندی زدم و رفتم لیوانارو از دستش گرفتم .. چند دقیقه بعد مامان و بابا اومدن و مشغول خوردن شام شدیم .. داشتن درباره ی یکی از کارکنان کارخونه صحبت میکردن .. ظاهرا همسرش با برادرش بهش خیانت کرده بود و الان قصد داره طلاقش بده .. بابا تعریف میکرد مامان هی پشت هم میگفت چه دوره زمونه ی بدی شده .. منم فقط گوش میدادم .. توی روزنامه زیاد از این چیزا شنیده بودم حتی بدترش رو … واسه همین به اندازه ی مامان واسم عجیب نبود .. بحث که تموم شد رومو کردم سمت بابا و گفتم :
+ رابطتتون با سینما و هنر چطوره؟؟
یه چند ثانیه نگام کرد و بعد گفت :
– نمیدونم .. خیلی وقته که نه سینما رفتم و نه از فیلمایی که پخش شده و قراره بشه خبر دارم ..
+ از مامان شنیدم با کژال زیاد میرفتین سینما
– میرفتیم .. خیلی زیاد
+ پس فکر کنم اینم یه کمکیه که از دست شما بر میاد ..این اخر هفته وقت دارین؟؟
یهو شوکه شد و گفت :
– این اخر هفته؟؟ آره آره چرا که نه ..!!
+ خوبه ..فیلمش چی هست؟
– نمیدونم .. خبر ندارم .. هرچی بود بریم ببینیم .. امیدوارم فیلمش خوب باشه
یکم درباره ی ساعت سینما رفتن و ژانر فیلما و اینکه همه جور فیلمی میبینن و مهم اینه که فیلم موضوع و محور اصلیش خوب باشه و بازیگراش به خوبی احساسو نشون بدن صحبت کردیم..
شامم تموم شده بود .. عذرخواهی کردم و از میز بلند شدم .. هوا اینقدر گرم شده بود که کولر اتاقم از صبح روشن بود .. وقتی وارد اتاق شدم یهو احساس سرما کردم .. ولی کولرو خاموش نکردم و فقط رفتم زیر پتو .. دفتر کژال و برداشتم و شروع به خوندن کردم
” یه هفته از ایران اومدنم میگذره .. خیلی وقت بود که اینقدر طولانی اینجا نبودم .. حتی تعطیلات تابستون هم فقط دو .. سه دفعه .. هر بار ۴٫٫۵ روز میومدم خونه .. شاید اوایل موندن توی لندن برام سخت بود ولی از اونجایی که مدرسه مختص بچه های مختلف از کشورای مختلف بود غیر از من ۸٫٫۹ تا ایرانی دیگه هم اونجا بودن .. برای همین زود عادت کرده بودم .. ولی الان اینجا موندن برام سخته .. از اینکه اینجام حس خوبی ندارم و دلم خیلی شدید تنگ شده .. دلم میخواد برگردم و همه چیز مثل قبل بشه .. ولی نمیشه .. حتی اگه من برگردم هم هیچی مثل قبل نمیشه ”
صفحه ی بعد :
” امروز خونه ی فرشته خانوم یه مهمونی بزرگ بود و ما هم دعوت بودیم .. فکر میکردم میتونه هواس پرتی خوبی باشه پس دعوتشون و قبول کردم و همراه مامان رفتیم .. کل مهمونی یه گوشه نشستم و جز چند باری که خاطره اومد پیشم ابراز دلتنگی کرد و ازم قول گرفت که حتما باید سر فرصت بریم بیرون .. با کسی حرف نزدم .. درواقع اصلا هواس پرتی خوبی نبود بلکه بیشتر منو توی خودم برد که چقدر تنها شدم .. وسط مهمونی که با کسی حرف نزنی و هیچ کار دیگه ای هم نتونی بکنی جای فکر کردنِ .. منم که موضوع برای فکر کردن زیا دارم ”
صفحه ی بعد :
دانلود رمان زندگی بعد از تو
” از خونه خسته شدم .. فضای خونه برام قدیمی شده بود.. وقتی تنهایی توی خونه میشستم احساس میکردم دیوارا دارن سمتم حرکت میکنن .. بالاخره بعد از ۱ هفته بابا اجازه داد که توی هتل یه سوییت یا اتاق بگیرم .. و خیلی خوشحال شدم که نپرسید هتل قراره کجا باشه .. الان توی هتل نشستم و دارم به روزای ایندم که قراره مثل روزای این ۳ هفته هتوی ایران باشه فکر میکنم .. از این زندگی بم میاد .. از اینجا بودنم بدم میاد … از اتفاقایی که افتاد و نه میتونم فراموش کنم نه میتونم به زبون بیارم بیزارم ..”
خوندن اینا خیلی بهم انرژی منفی میداد .. از اینکه این همه با نفرت و حس بد از اون روزام حرف میزدم واقعا ناراحت میشدم .. من واقعا ادم افسرده و بدبینی نبودم و نیستم… حتی با همین زندگی ساختگی و دورغین پر از تنهایی خودم کنار اومده بودم و هرروزم و سعی میکردم خوب زندگی کنم .. وقتی همه ی این چیزا و مشکلات و این بیماری که الان دارم و هم فهمیدم بازم سعی کردم با دید منطقی و باز به همه چی نگاه کنم نه با دید ناامیدی و ناراحتی و عصبانیت .. از اینکه میفهمم چقدر اون دوران ادم بی اراده و افسرده ای بودم که به خاطر یه اتفاق که هرچقدر هم بد باشه اینجوری شدم .. واقعا عصبانی میشیم ..

کتاب و بستم و حس کردم که برای امشب کافیه .. قبل از اینکه بخوابم به این فکر کردم که اگه واقعا این پسره .. مهراد اینقدر براش مهمه .. چرا توی این ۳ هفته ای که ایران اومده بود هیچ اشاره ای بهش نکرده بود؟؟ از اون طرف هیچ چیزی هم درباره ی سپهر نگفت .. از این دوگنگی خوشم نمیومد .. به سپهر و مکالمه ی فوق العاده ای که امرز داشتیم فکر میکردم که کم کم حس کردم پلکم سنگین شد ..

“بافت گشاد نسبتا پسرونه ای که روی دوشم بود و از سرما به خودم پیچیدم .. به یه درخت تیکه دادم و زانوهام رو توی بغلم جمع کردم .. خیلی ترسیده بودم .. هوا تقریبا تاریک شده بود .. با هرتکون ریزی که میخوردم یه برگی صدا میدا د و من وحشت میکردم .. اشکام از ترس میریخت پیین ولی خیلی بی صدا بودن .. خودمو بیشتر جمع کردم و سرمو گذاشم روی زانو هام تا بخوابم .. صدای خش خش برگای خشک زیر پا رو شنیدم .. وحشت کردم .. سعی کردم هیچگونه تکونی نخورم تا باعث بشه صدایی از من صادر بشه ”

با صدای گوشیم از خواب پریدم .. شبنم بود :
+ بله؟
– سلام
+ سلام .. الان وقت زنگ زدنه اخه؟؟
– خوابیده بودی؟؟
+ معلومه که خوابیده بودم ..
– به ساعت نگاه کردی اصن؟؟
+ شوخی میکنی؟؟ من .. اصلا متوجه نشدم …( ساعت ۱۱:۴۰ بود ) خب حالا چیکار داشتی؟؟
– امروز مامان بابام از کربلا بر میگردن .. مراسم داریم . خیلی همه اصرار دارن که بیای و ببیننت .. البته اگه وقت نداری با حوصله نداری مشکلی نیست ..
+ ساعت چند؟؟
– ساعت ۲ میرسن .. ولی از الان خونه ی ما پر ادمه
+ باشه خودمو میرسونم
– باشه مرسی.. اگه خواستی یا حوصله ات سر رفت زیاد نمون
+ اونش دیگه به خودم مربوطه .. همون ادرسی که قبلا اومدم دنبالت؟؟!
– اره همونه
+ باشه پس میبیمت
– قربانت ..
دانلود رمان زندگی بعد از تو
گوشی و که قطع کردم دوباره رفتم روی تخت ولو شدم .. به خودم قول دادم که ۵ دقیقه ی دیگه از تخت برم پایین .. یهو یاد خوابی که دیدم افتادم .. خیلی سریع بلند شدم و روی تخت نشستم ..یه چیزی شبیه این قبلا هم دیده بودم … چقدر خوابش واقعی و باحال به نظر میرسید .. و چقدر ترسناک .. خواب دیدن خیلی دوست داشتم واسه همین همیشه بعد از دیدن خواب های هیجانی و باحال یه انرژی خاصی میگرفتم ..
رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم جلوی اینه ..هرچند موهام تقریبا ل*خ*ت بود ولی تصمیم گرفتم اتو کنم .. میخواستم امروز جلوی خانواده ی شبنم خوب به نظر برسم .. به لباسی که میخواستم بپوشم فکر کردم .. بعد یادم اومد که اونا خانواده ی مذهبی هستن و بهتره یه لباس جمع و جورتر بپوشم .. پس اتو کردن موهام بی فایده بود .. قرار نبود رو سریمو در بیارم پس بیخیالش شدم . همه ی اینا برای برادش بود که فردا به شبنم گیر نده این چه دوستای قرتی هستن که تو داری و از این حرفا و بذاره شبنم بعضی وقتا پیش من بمونه بدون اینکه بعدش دنگ و فنگی داشته باشه .

موهامو فرق کج گرفتم و بستمشون .. یه خط چشم نازک کشیدم کشیدم و یکم ریمل زدم ..یه رژ قهوه ای ملایم و یه رژگونه خیلی کم رنگ که خودم به زور میدیدم کشیدم
مانتوی کرم بلندمو برداشتم و حس کردم که مناسبه .. هرچند اصلا به مانتوی بلند عادت نداشم.. بعد توی قسمت روسری و شال یه روسری مشکی بود که خواستم امتحانش کنم ولی به یه مدل خاصی بسته میشد.. قبلا دیده بودم که مامان از اینا سرش کرده بوود ..شلوار مشکیمو پوشیدم و مانتومو تنم کرد یه کفش پاشنه ۳ سانتی هم انتخاب کردم ..روسری و گرفتم دستم و از اتاق رفتم بیرون.. اول رفتم سمت اشپزخونه ..یکی از دخترای منیژه خانوم که حدودا ۲۱ سالش بود نشسته بود و ظرفا رو با یه پارچه خشک میکرد .. رفتم تو و گفتم :
+ صبح بخیر
با یه تعجب خاصی گفت :
– صبح بخیر خانوم !!
+ ببخشید چایی چیزی آماده هستن؟؟
– هست ولی صبح دم کرده بودیم تازه نیست.. الان براتون دم میکنم
+ نه نه همون خوبه.. عجله دارم.. پس اگه میشه یه فنجون واسم اماده کن برمیگردم میگیرم
– چشم
+ مرسی
یکم قدم هامو سریع تر کردم و از پله ها رفتم بالا .. به اتاق مامان که رسیدم در زدم و در و باز کردم .. دیدم اونم لباس پوشیده .. انگار میخواد بره بیرون .. رفتم تو و گفتم :
+ عه ! جایی میری؟؟
– اره .. خونه یکی از دوستام .. تو کجا میری؟
+ مامان بابای شبنم امروز از کربلا برمیگردن براشون مراسم گرفتن منم دعوت کردن ..
– خوبه .. پس باهم بریم
+ اره من میرسونمت کجا هست خونشون؟؟
بعد از دادن ادرسو یکم صحبت کردن درباره ی خانواده ی دوستش که چقدر خانواده ی فهمیده و تحصیل کرده ای هستن روسری و بهش نشون دادم و گفتم :
+مامان میدونی این چجوری بسته میشه؟؟
خندید و گفت :
– هیچوقت یاد نگرفتی
با چند تا حرکت که دقیقا سردرنیاوردم روسری و برام بست.. خیلی خانومانه بود .. یکمم توش راحت نبودم .. ولی خب همین یه روزه دیگه.. روسری و که بست گفتم :
+ من میرم پایین یه چیز بخورم .. اماده شدی بیا ..رفتم سمت اشپزخونه .. از پنجره یه نگاه به باغ کردم ..گل های جدید کاشته بودن .. خیلی خوشگل شده بود ..زیاد تو زمینه ی اس گلا تخصص ندارم ولی اینا هرچی که بودن خیلی خوشگل بودن .. شوهر منیژه خانوم اقا رستمی داشت به درختا اب میداد ….یه کلاه لبه دار گذاشته بود روی سرش و آستیناشو داده بود بالا .. خانواده ی خیلی خوبی بودن …. واقعا باهاشون راحت بودم و ازشون خوشم میومد کژالو نمیدونم !! هیچوقت هم فرصت نشد با دختراش یه صحبتی داشته باشم
به اشپزخونه که رسیدم دخترجوون فنجون و دستم داد و گفت :
– بفرمایین خانوم.. نوش جان.. اگه کاری ندارید من برم
+ نه ممنون خیلی زحمت کشیدی
بعد از در پشتی اشپزخونه وارد حیاط شد ..منم رفتم سمت اتاقم و دفترهارو گذاشتم توی کیفم و یه عطر به خودم زدم ..رفتم سمت ماشین که دیدم مامان کنار ماشین ایستاده و دستشو به نشونه ی سلام برای اقای رستمی تکون میده
سوار ماشین من شدیم .. از خونه که خارج شدیم ادرس و دوباره ازش پرسیدم.. قرار شد ساعت ۵ خودم برم دنبالش..خونه دوستش فاصله ی چندانی با خونه ی ما نداشت … ۲۰ دقیقه ای رسیدیم .. ساعت و نگاه کردم ..۱ شده بود .. تصمیم گرفتم قبل از رفتن به خونه ی شبنم اینا .. به اون چهارراهی که با اون پسر .. یعنی مهراد تصادف کرده بودم سر بزنم ..راهو برگشتم و رفتم سمت چهار راه .. نمیدونم چرا دلم شور میزد .. اگه واقعا میدیدمش چی باید میگفتم؟ سعی کردم فکرمو از همه چیز خالی کنم .. شاید اصلا اونجا نبود و اون روز به طور اتفاقی از اون خیابون رد میشد .. به چهار راه رسیدم و یه گوشه پارک کردم .. از طرفی دلم میخواست سرو کله اش پیدا بشه از طرفی هم دلم میخواست امروز این اتفاق نیوفته ..
یک ربع وایستادم ولی خبری نشد .. حوصلم سر رفت و دیرمم شده بود باید زودتر میرفتم خونه شبنم اینا .. با یه حس ناامیدی خاصی حرکت کردم .. هرموقع که به این پسره فکر میکردم سپهر میومد جلوی چشام ..
صدای اهنگو زیاد کردم و به اون دورانی که از هیچی خبر نداشتم فکر کردم .. چقدر زندگی بیهوده ای بود .. حتی خودمو هم نمیشناختم .. فکر کنم تنها چیز مفید سارا بودن ..خوندن رشته ی عکاسی و اشنا شدن با شبنم بود ..با تمام این سختی ها ولی بازم خوشحالم که از اون وضعیت در اومدم .. رو به رو شدن با این همه مسائل شوکه کننده بود ولی حداقل الان میدونم چی هستم و الان هرروزمو با یه هدفی از خواب بیدار میشم .. فهمیدن گذشته ام و شناخت خودم ..
رسیدم خونه ی شبنم .. چقدر شلوغ بود .. کلی ماشین پارک شده بود و به زور یه جای پارک توی یکی از کوچه ها واسه خودم پیدا کردم
زنگ زدم به شبنم :
– بله؟ اومدی؟
+ اره .. جلوی در خونتونم
– باشه بیا تو من الان میام
رفتم سمت در و یه نفس عمیق کشیدم .. از اینکه تنهایی برم تو خجالت میکشیدم واسه همین صبر کردم تا بنم بیاد بیرون و باهم وارد بشیم
– عه ! پس چرا نیومدی تو؟؟
+ سختم بود تنهایی بیام.. الان بریم
وارد شدیم و یه جمعیت عظیمی رو دیدم که توی یه حیا ۱۰٫٫۱۵۰ متری که کاشی کاری شده بود و چند تا درخت هم یه گوشه ای داشت روی صندلی نشسته بودن .. اقایون بیرون بودن و خانوما داخل .. برادر و پسر عموی شبنم اومدن و با هم سلام علیک کردیم .. برادرش از اون چیزی که تصورشو میکردم قدکوتاه تر بود ..تقریبا هم قد من بود و ۱۰ سانتی از شبنم بلند تر بود ..یه پیراهن سفید با خطای مشکی پوشیده بوود .. پسرعموش هم یه سال از ما کوچیک تر بود .. موهای قهوه ای تیره و پوست گندمی داشت .. قیافه اش خیلی بامزه بود ..دندونای خرگوشی هم داشت.. ب راهنمایی شبنم از سکو گذشتیم و از در فلزی رد شدیم .. خاله و خواهر کوچیک تر شبنم اومدن و خوش امد گوشیی کردن و یه جایی برام باز کردن تا بشینم … همه روی زمین نشسته بودن و به پشتی تکیه داده بودن … با سر یه سلام سرسری به هرکی که دیدم کردم و نشستم روی زمین .. شبنم گفت :
– من برم که ناراحت نمیشی؟؟
+ نه بابا کمک خواستی بهم بگو حتما
– دیگه چی؟؟
یه چشم غره رفت و به یه دختر جوون گفت واسم چایی و شیرینی بیارن .. ساعت ۲:۲۰ بود .. مادر و پدرش هنوز نیومده بودن .. ۴۰ دقیقه تا رسیدن به اینجا طول کشیده بود .. یه محله تقریبا نزدیک پایین شهر بود .. خونه ی قدیمی با در و دیوار گچی سفید .. از اینجایی که من نسته بودم ۲ تا در چوبی دیده میشد که یکی اشپزخونه بود که خانوما رفت و امد میکردن ازش و اون یکی هم حتما اتاق خواب بود .. از سکو که داشتم میومدم یه در چوبی دیگه هم دیده بودم .. خونه ی ساده ای بود .. یه نگاه به شبنم انداختم داشت با یکی از مهمونا صحبت میکرد و می خندید .. یه پیراهن استین دار بلند تا مچ پا با یه روسری بلند .. چقدر اینجا با چیزی که بیرون ازش دیدم فرق داشت .. ولی صورتش همچنان بشاش و مهربون بود .. دخترجوون با چایی و شیرینی به سمتم اومد و گذاشت جلوم .. تشکر کردم و لبخند زدم
بعد از چند دقیقه حوصله ام سر رفته بود حس کردم هیچکس هواسش به من نیست.. یکم از چاییم خوردم و بعد دفترچه ها رو از کیفم در اوردم .. تازه مدل نوشته اش رو فهمیده بودم .. برای هرروز یه صفحه در نظر گرفته بود و حتی اگه یه روز هیچ اتفاق خاصی یا حرف خاصی برای نوشتن نبود صفحه اش رو خالی میذاشت .. بالاش هم شماره میزد .. من صفحه ی ۱۸ بودم .. یعنی ۱۸ روز بعد از برگشتنش به تهران ..شروع کردم به خوندن

” با خاطره و ۲ تا از دوستاش اومدیم دریا .. اصلا فرصت نوشتن پیدا نکردم .. یعنی .. دلم نمیخواست بنویسم.. چون داشتم چیزایی که اون زمان نوشته بودم و میخوندم .. ۲ دفتر ۲۵۰ صفحه ای پر .. پر از اتفاقات خوب و بد .. بالا و پایین های زندگیم .. ولی من تک تک لحظه هاشو دوست داشتم و دارم ..ولی از اینکه هنوز اون چیزا رو به خاطر دارم و هیچ ثانیه ای ازش رو یادم نرفته خسته شدم ..کاش میشد همه چیز یادم بره.. بعد از اینکه دفترا رو تمام کردم .. همه رو با عکسا انداختم توی دریا .. دیگه همش باید پاک بشه.. دیگه یادگاری ندارم.. چیزی از اون موقع نمونده .. جز ذهنم ..که اونم باید پاک بشه “

دانلود رمان زندگی بعد از تو
این  رمان ادامه  دارد در حال  تایپ
صزفا جهت اطلاع  چون حجم رمان های سایت  زیاد از شما میخوایم  یاد اوری کنید  جهت اپدیت  قسمت های رمان
منبع : نگاه دانلود
http://forum.negahdl.com/

دانلود رمان جدید

1.gif

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر