پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

دانلود رمان عطر نفسات - مریم_21

رمان عطر نفسات مریم_21

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت پنجم
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت چهارم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ویرانگر از فرشته

roman by fereshteh 27 – virangar

رمان جدید ویرانگر از فرشته
برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته ویرانگر

دانلود رمان جدید

یه گوشه تقریبا دور از اون جمع نشستم..نگاهه کنجکاوشون ثانیه ای گرفته نمی شد..
بی تفاوت تکیه ام رو به مبل دادم و پا روی پا انداختم..
یکی از اون نگاه ها بیش از حد روم سنگینی می کرد….مادر سهیل بود..سرمو که چرخوندم همزمان باهاش چشم تو چشم شدم..لبخند زورکی رو لباش اومد که بیشتر شبیه به پوزخند بود..
کنجکاوانه یه تای ابروم رو بالا دادم و نگاهمو قفل چشمای مشکی و جستجوگرش کردم….بعد از چند لحظه پشت چشمی نازک کرد و صورتشو برگردوند..
در عوض ِ اون نگاه، پوزخند عمیقی زدم و نگاهمو به اون مجلس سرد و آدم هایی که مورچه وار در رفت و آمد بودند، دوختم….بر خلاف تصورم جمعیت، زیاد نبود!..

کمی که گذشت بعد از پذیرایی، پنجه هامو تو هم گره کردم و نگاهه کلافه ام رو یک دور اطراف چرخوندم..کسل کننده ست….
دستمو به مبل تکیه دادم و رو به رومو نگاه کردم..
کمی دورتر از من و دقیقا بالاترین جای از مجلس، روی صندلی فخار و سلطنتی زرشکی رنگی نشسته بود..جدی و سنگین اخماشو کشیده بود تو هم..
کمی تکون خورد..آرنج دست راستشو گذاشت رو دسته ی صندلی و انگشت اشاره ی دست چپش پشت لبش رو آهسته لمس کرد..
نگاهش عمیقا به مردی بود که کنارش نشسته و در ظاهر مشغول گپ و گفت بودند..ژستی که به خودش گرفته بود حقیقتا شاهانه بود!..

دیگه از اون مرد خنده رو و متعجب دقایقی قبل خبری نبود..
بدون اینکه بخوام نگاهم روش ثابت مونده بود….نمی دونم….شاید اون ژست بخصوص و سنگین باعثش بود..
چند لحظه طول کشید تا سنگینی ِ این نگاهه سرکش رو احساس کنه..صورتشو از اون مرد گرفت و نگاهشو تو سالن چرخوند..
لبخند کجی کنج لبام نشست..انقدری کمرنگ بود که متوجهش نباشه..دست چپش رو از پشت لباش اورد پایین وهمزمان نگاهش تو چشمام قفل شد..
چشمامو باریک کردم..هر آن منتظر یه عکس العمل سبکسرانه از جانب اون بودم تا حقیقتا چماق کنم و بزنم بر فرق سرش و بگم که اشتباه نکردم!..

نگاهش غریبانه و یخ بود….
کمی بعد در کمال بی تفاوتی نگاهشو از روم برداشت و مجددا با همون مرد مشغول حرف زدن شد..حتی گوشه چشمی هم نثار نگاهه متعجب من نکرد..
عجیبه!..حتی یه پوزخند هم نزد!..
ناخودآگاه سهیل رو تو ذهنم تجسم کردم..حتی از تصورش هم حرصم می گیره..چشم چرون ِ عوضی..
سحر چطور حاضر شد اونو قبول کنه؟..با گذشته ی پرباری که سهیل داشت واقعا تعجب می کنم که سحر بتونه چشم رو تمومش ببنده و بگه که عاشقشه!..
نمی دونم..شایدم من عشق رو درست نمی شناسم..همین بیگانگی ها، دودلی ایجاد می کنه که سحر اونطور رفتار کنه و من نتونم ساده بگذرم!..

صدای زنگ پیامک موبایلم منو با یه لرز خفیف به خودم آورد..
کیف دستی کوچیکمو باز کردم و گوشیمو از توش در اوردم..
شماره ناشناس بود!..نفسمو دادم بیرون و پیامو باز کردم….

دستم رو قفسه ی سینه م مشت شد..
قلبم تند می زد..
یه استرس..
یه اضطراب شدید از خوندن اون پیام….
« صدای نازی داری..کوتاه بیا خانم خوشگله!..تا اونی که ما دنبالشیمو تحویلمون ندی دست از سرت بر نمی داریم!..بیشتر مراقب خودت باش صحرا خانم!خیابون نا امنه!..»
یعنی چی؟!..
این چرت و پرتا چیه؟!..
حتما یکی داره سر به سرم میذاره!..
غیر از این چی می تونه باشه؟!..
ولی امشب،..
جلوی در همین عمارت،..
اون ماشین،..
جدی جدی داشت زیرم می کرد!..

.

.

صورتم عرق کرده بود..چرا اینجا انقدر گرمه؟!..
بلند شدم و رفتم تو راهرو ایستادم..در تا نیمه باز بود و هواش نسبت به سالن خیلی بهتر بود..
چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا ریتم این لامصب دیگه خارج نزنه….
بی اختیار انگشتام رو صفحه ی لمسی گوشیم کشیده شدن و نوشتم: « شما کی هستید؟..از من چی می خواین؟..رک و پوست کنده حرفتونو بزنید!..»
و به دقیقه نکشید که جوابشو فرستاد..
« منتظر باش!..»

دندونامو از حرص رو هم فشردم و از لا به لاشون غریدم: بی شرفا..مطمئنم تمومش سرکاریه!..

— صحرا؟!..
سحر بود..
نگاهمو از صفحه ی خاموش گوشیم گرفتم و برگشتم..
-هوم؟!..
–چرا اینجا وایسادی؟..حالت خوبه؟..
– خوبم..
— رنگت پریده..مطمئنی خوبی؟..
– خوبم سحر گیر نده..بریم تو….

با کمی تعجب نگاهم کرد..بی هیچ حرفی راه افتادم و همون جای قبلی نشستم..
سحر پشت سرم با یه لیوان شربت پرتقال اومد و لیوانو داد دستم..
— می دونم خوبی، ولی بخور..
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم: چاپلوسی بهت نمیاد..ولی ممنون..
سحر ریز خندید..
— احساس خواهرانه مو پای چاپلوسی میذاری؟..
شربتو مزه کردم..
لبام از شیرینی و ترشی که با هم داشت جمع شد..
– می خوام به روم نیارم..
خندید و سر تکون داد….کمی رفتم کنار تا بتونه بشینه..مبل دونفره بود..

چند دقیقه ای گذشته بود نمی دونم..نگاهم متفکرانه به رو به روم بود ..
با این وجود از حال سحر غافل نبودم..از گوشه ی چشم هواشو داشتم..دستپاچه بود..

داشتم تک تک کلمات پیام ناشناس رو یه بار دیگه تو ذهنم مرور می کردم که صدای سحر رشته ی افکارمو پاره کرد..
–صحرا؟!..
– بله؟!..
نگاهم هنوز به رو به رو بود..سحر ساکت بود..نگاهش کردم..حرفی که سر زبونش بود رو سبک، سنگین می کرد..واسه زدنش تردید داشت..
خواهرم بود و همه ی حالتاشو می شناختم..
-سحر چی شده؟..

چند تار از موهای خوش حالت خرمایی رنگشو که از گوشه ی شال حریرش افتاده بود تو صورتش رو کنار زد..
— حقیقتش….
تو چشمام نگاه کرد..
–صحرا یه چیز بپرسم، راستشو بهم میگی؟!..
ابروهامو کشیدم تو هم..
– تا حالا از من دروغ شنیدی؟..
— نه بابا منظورم این نبود..
– حالا منظورت هر چی که بود، اصلشو بگو..چی شده؟..
–اونقدرام مهم نیست..فقط محض کنجکاوی خواستم بدونم..
– سحـــــر!..

.

.

.

زبونشو رو لب پایینش کشید و نگاهشو به زیور خانم دوخت..
— قبلا با مادر سهیل برخورد داشتی؟..
سوالی نگاهش کردم که گفت: یعنی میگم از من یا خودمون حرفی نزده؟..
ابروهامو بردم بالا..مشکوک می زد..
– سحر کشش نده، بگو موضوع چیه؟..

کلافه سرشو تکون داد..
–چه می دونم مثلا یه حرفی، چیزی..آخه خیلی خشک باهاش رفتار کردی گفتم شاید….
پوزخند زدم..
پس دردش اینه!..

همون پوزخندم کافی بود که سحر تا تهشو بخونه..
بدنش سست شد و نفسشو داد بیرون..
–حدس می زدم بدونی..گفتم بی دلیل سرد نمی شی..
-من باید از مامان می شنیدم؟..نباید به من می گفتی؟..
— آخه برام مهم نبود..
– اگه مهم نبود پس چرا واسه پرسیدنش دستپاچه بودی؟..اگه واسه تو ساده ست سحر، واسه من نیست!..

سرشو زیر انداخت و انگشتر ظریف توی انگشتشو به بازی گرفت..
سرمو بردم جلو و سعی کردم لحنم عاری از خشونت باشه..حداقل یه امشبو….
– سحر تا اینجا نخواستم تو کارت دخالت کنم..خودتم خوب می دونی که چقدر دوستت دارم و انقدری به خواسته هات احترام گذاشتم که سهیل و به عنوان عضوی از خونواده قبول کردم ولی تو در قبال این اعتماد نباید منو آدم حساب می کردی؟..این همه مدت مادرش حقیرت کرد و تو ساکت موندی؟..یعنی تا این حد فکر کرده بی کس و کاری که………
— نه صحرا تو رو خدا شلوغش نکن..من سهیل و دوست دارم کاری هم به مادرش ندارم..مهم سهیل ِ..من می خوام با اون زندگی کنم نه مادرش….

لبامو کشیدم رو هم و سرمو بردم عقب..از نگاهم فرار می کرد..عصبانی بودم ولی حیف که اینجا جاش نیست..
عشق چشماشو کور کرده بود..
حقایقی که باید می دید رو نمی دید..
یه روز به حرفم می رسه ولی..
امیدوارم دیر نباشه!..

یاد اون روز افتادم..تقریبا یکی دوهفته پیش بود.. وقتی از بیرون برگشتم خونه ناخواسته از تو راهرو مکالمات مامان و با کسی که پشت خط بود شنیدم..
داشت بحث می کرد ولی کمی بعد فهمیدم مادر سهیل پشت خطه..
قطع که کرد رفتم تو و ازش پرسیدم ولی یه جورایی شونه خالی می کرد تا حرف نزنه..
هرطور بود راضیش کردم..تا اینکه فهمیدم مادر سهیل هر از گاهی که سهیل سحرو می بره خونشون این زن با نیش و کنایه اشکشو در میاره..تا جایی که سحر به سهیل التماس می کنه اونو برگردونه خونه!..
وقتی شنیدم خواستم به سهیل زنگ بزنم ولی مامان نذاشت..
گفتم منو ببر خونه شونو نشونم بده، بازم راضی نشد..قسمم داد به روی سحر نیارم تا زیور خانمو راضی کنه دست از لوغوزخونی بکشه و کاری به سحر و سهیل نداشته باشه..
گرچه سهیل پشیزی برای من اهمیت نداشت..فقط سحر برام مهم بود..فقط خواهرم!..
تا همین امشب به زور سکوت کردم و هر بار به یه بهونه ای ساز مخالف زدم که سحرو برگردونم ولی نشد..
نه می خواستم تو زندگیش دخالت کنم و نه می تونستم بی تفاوت باشم..بدجور گیر کرده بودم..
از طرفی گذشته ی سهیل می اومد پیش چشمام و همینا اوضاعو خراب تر می کرد!..

امشب هم که با مادرش چشم تو چشم شدم دیدم نمی تونم آروم باشم و جوری رفتار کنم که انگار نه انگار چیزی شده ..
بالاخره باید یکی جلوی این جماعت بایسته یا نه؟!..
یعنی چی که به آبا و اجداد ما انگ دزدی می چسبونه و میگه مالمون حروم بود که به باد رفت..حالا هم سحر چشمش دنبال ثروت سهیله نه خودش..
وای که اگه جلوی من به سحر اینا رو گفته بود می دونستم چطوری باید جوابشو بدم..
تق ِ گندکاریای پسر خودش همه جا رو برداشته و بازم به خاطر سحر ما هیچی نمی گیم..
اونوقت اونا به کار نکرده محکوممون می کردن؟!..

.

.

.

— صحرا؟..
با یه نفس عمیق حواسمو جمع کردم..چشمای نگران سحر رو صورت اخم آلود من بود!..
— صحرا تو هم یه روزی پوریا رو دوست داشتی..نمی خوام مقایسه کنم می دونم الان میگی سهیل کجا و پوریا کجا؟ولی خواهش می کنم درک کن که من سهیل و از ته دل دوست دارم..با بدی و خوبیش کنار اومدم چون می دونستم برام مهم نیست..من سهیل و همینجوری که هست دوست دارم، اونم همینطور..از من هیچی جز علاقه نمی خواد..از کارای گذشته ش پشیمونه اینو خودش صادقانه بهم گفته..حالا چرا من به خاطر اخلاق مادرش که مثلا از من خوشش نمیاد بیام رابطه مو با کسی که تو این دنیا بیش از اندازه دوسش دارم خراب کنم؟!..

– شاید حق با تو باشه..شاید سهیل واقعا تغییر کرده ..امیدوارم روزی نرسه که مجبور بشی برعکس همه ی اینایی که امشب به من گفتی رو به زبون بیاری..امیدوارم!..

لبخند زد و سرشو تکون داد..
— من تا آخر عمرم پای حرفم هستم..دیگه حله؟!..
جوابی ندادم فقط سرمو به آرومی تکون دادم..انگار خیالشو راحت کرده بودم..با لبخند از کنارم بلند شد و رفت پیش اقوام سهیل..

هنوز حواسم پرت اون اس ام اس و محتوای چرت و مزخرفش بود که صدای ریز یه دختر منو از فکر بیرون کشید!..
نگاهمو از رو دستام کشیدم بالا..
یه دختر تقریبا هم سن و سال خودم 23 یا 24 ساله با لبخند جلوم ایستاده بود..
–اجازه هست؟!..
به کنارم اشاره می کرد..سرمو تکون دادم و کمی رو مبل جا به جا شدم..
– بله، خواهش می کنم!..

تشکر زیر لبی کرد و نشست..بوی عطر ملایمی که به خودش زده بود با یه نفس، حفره های بینیمو پر کرد..
قد بلند بود و هیکل نه چاغ و نه لاغری داشت..نسبتا توپُر با پوست سفید و چشمای عسلی و ابروهای کمونی..کت و شلوار خوش دوخت آبی روشن با شال و کفش سفید..
خوش پوش بود..
همیشه از آدمای خوش لباس خوشم می اومد..و در مقابل از جلف بازی و آرایش های تند و زننده بیزارم!….
ته چهره ش شبیه سهیل بود..حدس زدم سوگند، خواهرش باشه که قبلا اسمشو از مامان شنیده بودم!………..

دستشو به نشونه ی آشنایی جلو آورد و با لحن صمیمی و دوستانه ای گفت: من سوگندم..خواهر کوچک تر سهیل….
از ادبش خوشم اومد..به نظر دختر خوب و مهربونی می اومد!..
با لبخند کمرنگی دستمو تو دستش گذاشتم..
– و منم صحرا!…….
— بله، تعریفتونو از سحر شنیدم!..
– لطف دارید!..
با تردید لبخند زد و من من کنان گفت: میشه که.. صحرا صدات بزنم؟..
از تردیدش واسه یه همچین چیز ساده ای لبخندم رنگ گرفت..
با تکون سر رضایت دادم که خنده ی آرومی کرد و خجالت زده گفت: تو رو خدا یه موقع فکر نکنی چایی نخورده پسرخاله شدما..از همون موقع که اسمتو شنیدم نمی دونم چرا ازش خوشم اومد..یه جورایی خاصه!….

لبخند ریزی که کنج لبام بود رو حفظ کردم و گفتم: خوبه..پس با این اوصاف اگر خودم تو جمعتون حضور نداشتم ذکر و خیرم بوده….حالا واقعا خیر بوده یا شر؟..
لبخند داشت ولی تعجب هم تو چشماش بود..
— نه بابا این چه حرفیه؟!..اتفاقا سـ ….
— سوگند..دخترم یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم!..
–باشه مامان جان الان میام..

و رو به من لبخند زد و دستشو رو دستی که رو پام بود گذاشت و دوستانه فشرد..
— خیلی دوست دارم باهات بیشتر آشنا شم!..
-بله..چرا که نه!..
— حتما یه روز قرار میذاریم همدیگه رو می بینیم اوکی؟!..
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..با یه ببخشید ِ زیر لبی از کنارم بلند شد و رفت پیش مادرش که نگاهه تیزش از اول تا آخر رو ما بود!..

یه جورایی از سوگند خوشم اومده بود..معلوم بود دختر خوش قلب و مودبیه..خوبه که حداقل تو این خونواده یه همچین دختری کنار سحر هست!..

.

.

.

تا موقع شام هیچ اتفاق خاصی نیافتاد..
مهمونیشون اونجور که فکر می کردم نبود!..
تصورم ازش یه پارتی خانوادگی بود..که توش همه می زنن و می رقصن و همه چیز هم نسبتا آزاده..درست مثل مهمونی هایی که وقتی پدرم کنارمون بود دعوت می شدیم..
اینجا بر خلاف تصور من همه شال و روسری سرشون بود و اکثرا یا کت و شلوار پوشیده بودن یا کت و دامن..یا حتی ساپورت و تونیک آستین بلند..
و من یه مانتوی تقریبا کوتاه خردلی پوشیده بودم با شال و کفش سفید و شلوارمم یه کتان تنگ که اونم باز سفید بود..

خونه شون انگار فقط از همون یه سالن تشکیل نشده بود..برای صرف شام همه رو به سالن دوم راهنمایی کردن که مجاور همین بود ولی با دکوری ساده تر و میزی بزرگ و شاهانه هم وسط قرار داشت که روش انواع و اقسام غذاها و دسرها و نوشیدنی های مجاز چیده شده بود..
سحر کنار سهیل اونطرف میز ایستاده بود من و مامان اینطرف..

کمر درد مامان شروع شده بود و حس کردم نمی تونه درست بایسته..
– خوبی مامان؟..
— خوبم..شامتو بخور..
-بیا..بیا بشین اینجا..مگه دکتر نگفت زیاد سرپا نباش؟!..

زیر بازوشو گرفتم و آروم آروم بردمش سمت یکی از صندلی هایی که دور سالن به ردیف چیده بودند..
ناله کنان نشست و وقتی مطمئن شدم که حالش بهتره برگشتم سر میز..یه بشقاب برداشتم و از غذاهایی که می دونستم واسه ش خوبه و چربی کمتری داره گذاشتم، با یه لیوان دوغ برگشتم پیشش..
— زحمت نکش دخترم..یه کم بهتر شم میام سر میز..اینجوری خوبیت نداره!..
با حرص بشقابو گذاشتم رو میز کوچیکی که آورده بودم نزدیکش..
– یعنی چی خوبیت نداره؟..ول کن مردمو چشم دارن می بینن حالت خوب نیست..بخور تا سرد نشده..
— صحرا آروم تر حرف بزن کسی بشنوه زشته دختر..
– خب بشنون..ول کن این حرفا رو..بخور غذاتو هر چی هم نیاز داشتی بگو خودم برات میارم..
— پیر شی مادر..تو که ماشاالله همه چی گذاشتی..دستتم درد نکنه..برو شامتو بخور!..

برگشتم سر میز..فقط یه کم برنج و جوجه ریختم تو بشقابم و کمی سالاد ..کناری ایستادم و مشغول شدم..ولی نگاهم مسخ ِ اون قحطی زده های بدبختی بود که انگار صد ساله جا بودن که از بی غذایی دارن خودشونو رو همین میز خفه می کنن..
نگاهم به مرد چاقی افتاد که از سر و شکل و تیپ و قیافه ش کامل مشخص بود از اون خرمایه های اصل ِ ..یه نفس دو لپی می خورد..جوری که هنوز رون مرغ ِ فلک زده تو دهنش بود و رو میز دنبال پارچ نوشابه می گشت، یه دستشم بشقاب پلو بود..
-خب مردک مگه شیکم گاو داری؟..این چه وضعشه..به قول مامان قدیمیا بیخود نگفتن که از دهن گشنه بگیر بذار دهن اونی که سیره..چقدر حرص می زنه..اَه از اشتها افتادم….

داشتم زیر لبی بهش می توپیدم که یه دفعه یه صدای مردونه از پشت ستونی که بهش تکیه داده بودم گفت: ولی من یه جای فوق العاده سراغ دارم که می تونید با خیال راحت اونجا غذاتونو میل کنید!..قول میدم هیچ قحطی زده ای هم گذرش به اونجا نیافته!…
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم..نگاهه مشکی و براقش تو چشمام فرو رفت..
جدی زل زده بود تو چشمام..اومد و کنارم ایستاد..صورتشو چرخوند سمت مهمونا و یه تای ابروشو برد بالا..
— اومممم درسته..منم بودم از اشتها می افتادم!..
یه دستشو برده بود تو جیبش و با دست چپش لب کتشو گرفته بود..
برگشت و نگاهم کرد..نگاهمو با اخم کمرنگی از رو صورتش برداشتم..
به مامان نگاه کردم..سحر پیشش بود..

–صـــحرا خانم؟!..
اسممو یه جوری صدا زد که باعث شد تیز نگاهش کنم..با یه قدم بلند رو به روم ایستاد ولی با فاصله..حالا هر دو دستشو برده بود تو جیبش..
بشقاب غذامو تو دستم فشردم..و از حرصش که بهش بفهمونم بی خیالم و انقدر برام بی اهمیته که حواسم بهش نیست، یه تیکه از جوجه ی توی بشقابمو زدم سر چنگال و گذاشتم دهنم..ولی وامونده از بس خشک بود جویده هم نمی شد چه برسه بخوام قورتش بدم..
با حسرت از رو شونه های پهنش به پارچ های خنک و رنگارنگ نوشابه های روی میز نگاه کردم..لقمه هنوز تو دهنم بود..خواستم از کنارش رد شم که نذاشت..هیکلش در برابر من زیادی بزرگ و چهارشونه بود..

.

.

.

دیگه چیزی نمونده بود خفه شم..عادت نداشتم با دهن پر حرف بزنم چه برسه بخوام ازش خواهش کنم..
ولی معلوم بود که زرنگ تر از این حرفاست..دست راستشو برد بالا و در حالی که نگاهش رو من بود با یه اشاره ی اون خدمتکاری که با فاصله از ما ایستاده بود اومد جلو..یه چیزی آروم زیر گوشش گفت که اونم چشم قربانی زیر لب گفت و سریع رفت سمت میز..
دستمو گرفتم جلوی دهنم..دستی به شالم کشیدم و اینبار مصمم تر قدم برداشتم که همون خدمتکار با سینی ای که توش یه لیوان بزرگ دوغ بود جلوم سبز شد..سریع و بی هیچ حرفی لیوانو برداشتم و یه نفس سر کشیدم..لقمه مو به زور همون دوغ دادم پایین..خنکیش حس خوبی رو بهم داد..
لیوان خالی رو گذاشتم تو سینی..کنارش بشقابمم گذاشتم..به کل از اشتها افتادم..

نگاهم چرخید رو صورتش..با یه پوزخند کمرنگ محو صورتم بود..اخم کردم ولی درست همون لحظه زنگ پیامک گوشیم تنمو لرزوند..تا حالا همچین حسی بهم دست نداده بود..
پیامو با طمانینه باز کردم..

«اعدام می کنند..
سنگسار می کنند و تو را در سلولی حبس…..
مجازات کاکتوس های تیغ دار..
براستی همین است و.. بس…………»

یه حس تلخ فضای عظیمی از دلمو گرفت….
هیچ حس خوبی به این آزار و اذیتای مجازی نداشتم!..
حس نمی کنم اینا کار یه مزاحم معمولی باشه!..
حس می کردم یه راز بزرگ پشت این جملات خوابیده!..
اول شک داشتم ولی الان..این واژه ها حرفای پرمعنی ای تو بطنشون داشتن!..
به کل گیج شدم!….

— صحرا خانم؟!..حالتون خوبه؟!..
صدای بم و مردونه ش که تو گوشم زنگ زد، پریدم..با تعجب برگشتم طرفش..پشتم بود..نگاهه اونم متعجب، تو چشمام بود..تو عمق چشمای مضطربم خیره شد..
— چیزی شده؟!..

به خودم اومدم و سعی کردم مسلط باشم..اخمامو کشیدم تو هم و سرمو به طرفین تکون دادم..
خواستم برم سمت مامان که با کنایه گفت: هنوز غذاتونو تموم نکردید!..
پوزخند زدم..
– به قدر کافی صرف شد!….
منظورم به کاری بود که کرد..با لجاجت نذاشت برم سر میز و خودش دستور اون چیزی رو داد که اگر مجبور نبودم لب بهش نمی زدم..همیشه از زورگویی متنفر بودم، اونم از این قبیل!….

به مامان گفتم میرم بیرون کمی هوا بخورم.. پرسید چی شده؟!.. که گفتم هوای سالن خفه ست و میرم تو باغ قدم بزنم و زدم از اونجا بیرون..

لا به لای درختا قدم می زدم و به اون فرد ناشناس فکر می کردم..
یعنی کار کی می تونه باشه؟..
نکنه از طلبکارای باباست؟..
نه اونا رو که باهاشون تسویه کردم بعدشم شماره ی منو ندارن همیشه به سیم کارت بابا زنگ می زدن..
نگاهم متفکرانه رو صفحه ی خاموش گوشیم بود که تو دستم لرزید..بی وقفه بازش کردم..

«وسوسه ی شیطان..
شکلش انتقام است..
یا از خود..
یا از دیگران..
____
صحرا خانم، سه شنبه راس ساعت 2 بعداظهر بیا به آدرسی که با پیامک بعدی واسه ت می فرستم..بدون مزاحم..حواست باشه!..»

آب دهنمو قورت دادم و سریع نوشتم..
« واسه چی باید بیام؟!..شماها کی هستید؟!..چرا باید اعتماد کنم؟!..»

باز به دقیقه نکشید که جوابشو فرستاد..
« اگه دنبال حقیقتی هستی که مدت هاست داری انتظارشو می کشی حرف اضافه نزن و بیا به این آدرس….»

حقیقت؟!..
کدوم حقیقت؟!..
نکنه………………….

پرسیدم..ولی لعنتی جواب نداد….
آخه شماها کی هستید؟!..
یه دفعه از کدوم گوری پیداتون شد؟..

آدرسو فرستاد..برام آشنا بود..یه جای خلوت و کم تردد، تو مرکز شهر!..
داشتم به پیامای آخری که فرستاده بود فکر می کردم که ناگهان از صدای بلند انفجار و بعد از اون فریاد بلند چند نفر جیـــغ کشیدم و عقب عقب رفتم!..تا جایی که پشتم خورد به یکی از درختا!..

.

.

.

برای دیدن سایر قسمت های رمان ویرانگر اینجا کلیک کنید !

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم