دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / ویرانگر / رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت هشتم

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت هشتم

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت چهارم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ویرانگر از فرشته

roman by fereshteh 27 – virangar

رمان جدید ویرانگر از فرشته
برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته ویرانگر

دانلود رمان جدید

لبخند کمرنگی نشست رو لبش..
برگشتم و به لیلی که یه نفس افتاده بود به جون سالادهای توی ظرف، گفتم: ظرفای امشب با تو ِ ها..حواست که هست؟!..

با لپای پر در حالی که دور لبش مملو از سس بود نگاهم کرد..
— ترسیدی اگه یادم نندازی شب کابوس ظرفای نَشُسته رو ببینی؟!..

من و سحر همزمان صدامون بلند شد..
-اَََََه..ببند اون دهنتو حالمونو بهم زدی..
لقمه شو با خنده قورت داد..

– محض حواس جمعی ِ خودت گفتم که با شکم پر پشت ظرفشویی نباشی..آخرشم با کلی آه و ناله میندازیشون گردن سحر..

لب و لوچه شو ورچید و بلند شد..دستی به شکمش که کمی برجسته شده بود کشید و گفت:امشب چقدر گشنه م بود، از بس خوردم دارم می ترکم..
– تا تَرَک بر نداشتی برو سمت ظرفا..من و سحر میزو جمع می کنیم..
— یه وقت خسته نشید؟!….
انگشت اشاره ش رو گرفت بالا و رو به سحر با هیجان گفت: راستی سحر واسه ت گفته بودم وقتی صحرا تیریپ ِ فرماندهه پادگانو بر میداره من یاد مدیر دوران دبیرستانمون میافتم؟..

سحر خندید و بشقابا رو یکی یکی جمع کرد و گذاشت رو هم..
— لابد به خوشگلی صحرا بوده؟..آخه آدمای خوشگل و خوش تیپ خوب تو مغزت جا می گیرن..

لیلی سرشو تکون داد و خنده ی موذیانه ای کرد..
همونطور که دست کشاشو دستش می کرد آهی کشید و گفت: یادش بخیـــر..یه پا معلم اخلاق بود واسه خودش..جون سحر یه چیز میگم یه چیز می شنوی..همین که می دید 3.4 تا دختر دور هم جمع شدن دارن میگن و می خندن همچین سرشون نعره می کشید که بچه ها نمی دونستن از دیوار برن تو کلاس یا از در….مثل مورچه ای که روشون آب بپاشی ولوله ای میافتاد بینشون..طرف 32 سالش بودا ولی از بس که اخلاقش نمونه بود هیچ کس نمی اومد بگیرتش بلکم از ترشیدگی خلاص شه بیچاره!..من که میگم حسرت شوهر رو دلش مونده بود که کیسه ی خوش اخلاقیاش اینجوری ته کشید..ته مونده هاشم به ما بدبخت بیچاره های مدرسه رسید که شبا از درد گوش نتونیم چشم رو هم بذاریم!..هـــی..یادش بخیر!….

سحر و مامان غش غش می خندیدن..
یه دفعه لیلی زد زیر خنده و گفت: اما خداییشو بخوام بگم صحرای ما خوشگله..مگه اینکه طرف گول همین یه امتیازشو بخوره بیاد بگیرتش..مدیر فلک زده ی ما که این یه امتیاز ناقابلم نداشت!..

.

.

 دستمو مشت کردم و دویدم سمتش که با جیغ و خنده بشقابو انداخت تو سینک و دوید و از درگاه آشپزخونه زد بیرون..
سحر ومامان ریسه می رفتن..
جای اونا من بودم که حرص می خوردم!..

لیلی دوید و از در رفت تو حیاط..خواستم موهاشو از پشت بگیرم و نگهش دارم ولی تیزتر از این حرفا بود..
این کار بیشتر از اینکه جای تلافی برام بذاره یه جورایی همگی بعد از مدت ها داشتیم تفریح می کردیم..دقیقا این همون چیزی بود که حداقل از من تو این روزها کمتر انتظار می رفت!..
دختره ی شیطون رفت سمت شیر آب و تا آخر باز کرد..
تا بخوام خودمو بهش برسونم سر شلنگو گرفت طرفم..
آب با فشار پاشیده شد تو صورتم..
یه بلوز نازک سفید تنم بود با شلوار پارچه ای مشکی..در عرض چند ثانیه سر تا پام خیس شد..
صدای جیغ و داد و خنده هامون کل حیاطو برداشته بود..
دستامو گرفته بودم جلوم که بیشتر از اون نتونه خیسم کنه و بتونم جلوشو بگیرم ولی اون در حالی که شلنگ آب تو دستش بود دور حیاط می دوید..
مستقیم با آب صورتمو نشونه گرفته بود که نتونم ببینمش..
موهای بلندم خیس و تابدار دورمو گرفته بودن و یه مقداریش هم از جلو ریخته بودن تو صورتم..

– لیلی به خدا فقط کافیه دستم بهت برسه..
— تو فعلا از دست من خلاص شو آبجی بزرگه واسه خط و نشون کشیدن وقت داری!..
– بسه آبو ببند صدامونو همه شنیدن..

غش غش می خندید..
— صحرا خیس میشی خوشگل تر میشیا..عین یه موش آزمایشگاهی ِ سفید که گرفته باشنش زیر شیر اب..جون صحرا مو نمی زنید..
-لـــیــلـــــی..خونت حلاله!..

خودمم خنده م گرفته بود ولی بیشتر از اون داشتم حرص می خوردم..
با اینکه چشمام از زور فشار آب بسته بود خواستم خیز بردارم سمتش و شلنگو ازش بگیرم که پام گیر کرد به چهارپایه ی کوچیکی که کنار باغچه بود و با جیغ خفیفی به جلو خیز برداشتم که ناخودآگاه دستمو گرفتم جلوم و به اولین چیزی که اومد تو دستم چنگ انداختم..
یه پارچه ی تقریبا نازک بود که انگار به یه جایی بند شده بود..
زانوهام تقریبا خم شده بود!..نفس نفس می زدم..چشمام هنوز بسته بود..از سر و صورتم قطره قطره آب می چکید..
یه دستم هنوز به اون پارچه بود که با کف دست چپم به چشمام فشار آوردم تا بتونم خیسیشونو بگیرم و بازشون کنم..

یه بوی خوب مثل عطر حفره های بینیمو پر کرد..
صدای خنده ی لیلی رو که شنیدم با حرص چشمامو باز کردم..ولی……….
جای لیلی..چشمام..چیزی رو دیدن که توی اون موقعیت به هیچ وجه انتظارشو نداشتم!..محال ِ ممکنه….

.

.

این اینجا چکار می کنه؟..
با چشمای متعجب و جدی اجزای صورتمو از نظر گذروند و به چشمام رسید..
صدای خجالت زده ی مامان رو شنیدم..
— خدا مرگم بده..اقای پناهی شرمنده م به خدا……….

نگاهم ناخواسته تو چشماش قفل شده بود..نگاهه اون هم میخ چشمای عصبی من بود که تو چشمای سیاه و شفافش می جوشید..
مامان با تشر منو صدا زد..
–صحــــرا!….

به خودم اومدم..ولی انگار هنوزم متوجه موقعیتی که توش بودم، نشدم که مامان اینبار زیر لب با تشر و البته کمی بلندتر از قبل گفت: ول کن لباسشو دختر….

لباسشو؟؟!!!!!!!!..
با تعجب به دستم که بند پیراهنش شده بود نگاه کردم..
از حرارت زیاد از کله م جای بخار، دود بلند شد..
منه احمق به پیراهن امیرسام پناهی چنگ انداخته بودم..اونم دو دستی..و از اون بدتـــر پیراهنش جوری کشیده شده بود که دکمه هاش از دونه ی اول تا چهارم کنده شده بودن و حالا یه طرف پیراهنش کامل تو دستای من بود و..عضله های پُر ِ قفسه ی سینه ش کامل افتاده بود بیرون….

مامان بیچاره حق داشت کلی اظهار شرمندگی کنه..
منی که آماده ی شلیک بودم تا هر چی به دهنم میاد به این مرتیکه ی هیز بگم که عین عجل معلق جلوم سبز شده بود کلا با گندی که زده بودم خلع صلاح شدم..

مات و مبهوت به دستم که قفل پیراهنش شده بود نگاه می کردم..
انگار که بهم برق وصل کرده باشن..خشکم زده بود..
صداش آروم بود اما..کاملا جدی..
–شاهکار جالبی بود!….

مثل آدمایی که از خواب پریده باشن با چشمایی که گشاد شده بود مشتم باز شد و..همزمان یه قدم رفتم عقب..
نگاهمو تا زیر چونه ی خوش فرم و مردونه ش بالا کشیدم و….بدون هیچ حرفی جفت دستامو مشت کردم و دویدم سمت پله ها..
پام که رسید تو خونه نفس حبس شده مو بیرون فرستادم..رفتم تو اتاقم و درو محکم پشت سرم کوبیدم..
بی وقفه با یک نفس عمیق شروع کردم تو دلم ناسزا گفتن..
از لیلی که مسبب این گندکاری شده بود تا خودم که گذاشتم این اتفاق بیافته..اون وسط امیرسام پناهی رو هم دست خالی رهاش نکردم!..

پسره ی احمق..معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای جلوم سبز شد!.. چطور جرات کرد تیکه بندازه؟..نکنه فکر کرده کارم از قصد بوده؟..خیلی غلط کرده..مرتیکه با اون چشمای….
پوفـــــ ..

و

و

و

چرا جوابشو ندادم؟..
چرا عین اینایی که مچشون رو در حین ارتکاب جرم می گیرن سرمو انداختم پایین و دویدم تو اتاقم؟..
باید می موندم و یه جواب دندون شکن بارش می کردم……..
اما اون لحظه انگار زبونم هم همراه چشمام قفل کرده بود..واقعا حس بدی داشتم….

دستی به موهای خیسم کشیدم..به سرتاپام نگاه کردم..
با این سر و شکل؟..
اونم جلوی یکی از پناهی ها؟..

سریع بلند شدم و رفتم جلوی آینه ی قدی ای که گوشه ی اتاق بود ایستادم..
بلوز سفیدم خیس به تنم چسبیده بود..موهام در اثر خیسی زیاد بیشتر از قبل به خودشون حالت گرفته بودند..
لعنت بر من..چشمامو با حرص بستم تا بیشتر از اون شاهد ابروریزیم نباشم..
منی که جز به پدرم و پوریا به هیچ مرد دیگه ای اجازه نداده بودم حتی یه گوشه از بدنمو ببینه حالا….جلوی این آدم………
لیلی به خداوندی خدا تلافی امروزو سرت در میارم..

تقه ای به در خورد..
سحر بود..با دیدن عصبانیتم زد زیر خنده..
– مرض..به رسوایی ِ خواهرت می خندی؟..
— وا خدا نکنه..رسوایی کدومه؟..
– ندیدی اون دختره ی چشم سفید چطور آبرومو جلوی اون یارو به باد داد؟..

لب تخت نشست..
–نترس امیرسام اونجوری نیست..بد برداشت نکرد..همه چیزو با چشمای خودش دید!..
برگشتم و نگاهش کردم که گفت: همون موقع که لیلی روت آب پاشید امیرسام زنگ درو زد..مامان رفت سمت در..شماها هم که تو اون وضعیت بودید مامان خواست تعارفش نکنه ولی بازم روش نشد..
از طرفی هر چی صداتون زد نه تو شنیدی نه لیلی..حتی صدای لیلی از تو هم بلندتر بود..بیچاره امیرسام، همون وسط حیاط خشکش زد..حالا مامان بیچاره از خجالت نمی دونست چکار کنه، اومد سمت تو که دستتو بگیره ولی تو که جایی رو نمی دیدی رفتی جلو و دقیقا وقتی که نزدیک بود بخوری زمین پیراهن امیرسام بخت برگشته رو چنگ زدی و……….

و غش غش خندید و گفت: نگران نباش دستشم بهت نخورد به کل خشکش زده بود بیچاره..
بالشتو برداشتم و زدم پشتش..
– درد 24 ساعته!..بار آخرت باشه که منو مسخره می کنی!….
با خنده گفت:حالا چرا میدونو خالی کردی؟..گفتم الان یه جنگ لفظی درست و حسابی راه میافته..

.

.

.

به سرتا پام اشاره کردم..
– با این وضعیت؟!..اصلا زبونم کار نمی کرد حرف بزنم..مخصوصا وقتی دیدم لباسشو پاره کردم که دیگه………….

با کف دست زدم به پیشونیم که سحر بلندتر از قبل زد زیر خنده..
— وای اونو که نگو..صحرا، باور کن خود امیرسامم خشکش زده بود..اما برو خدا رو شکر کن که همون چندتا دکمه از سقوطت جلوگیری کردن..وگرنه اگه دستشو گرفته بودی شایــــد الان……………

محکم و جدی زدم پشت کمرش که دردش گرفت ولی چشم سفید بازم می خندید..
– به جای فک زدن زیادی بگو من که اومدم تو، چی شد؟..
— هیچی اون بنده خدا هنوز به برق بود که مامان اومد از پریز کشیدش..همین که صداش زد « اقای پناهی »، به خودش اومد و گفت واسه تحویل کارتای دعوت اومده بوده..بعدشم به پله ها نگاه کرد که ببینه برمی گردی یا نه؟!..
– مزه نریز..مگه قرار نبود کارتا 3 روز دیگه حاضر بشه؟..اصلا چرا اون باید می آورد؟!..
— مثل اینکه طرف از آشناهای امیرسام بوده واسه همین کارمونو جلو انداخته..حالا مگه بد شد؟کلی خندیدیم..

دستشو گرفتم و بلندش کردم..از خنده اشک تو چشماش حلقه زده بود..بردمش سمت در..
– بسه هر چی مسخره بازی در آوردی، برو بیرون می خوام لباسامو عوض کنم..

دستشو گرفت به درگاه..
–خیلی خوب بابا دارم میرم..راستی لیلی هم تا دید اوضاع قمردرعقربه فرار کرد تو اتاقش..مامان گفت بهت بگم کاریش نداشته باشی!..
-برو بیرون..

با خنده رفت و درو محکم پشت سرش بستم..
نفسمو عصبی فوت کردم و رفتم سمت کمد..

تا آخر شب یک ثانیه هم از فکرش بیرون نیومدم..
مامان یه کم سرزنشم کرد ولی چشم من تموم مدت به در اتاق لیلی بود که ببینم بالاخره کی خسته میشه که بیاد بیرون؟..
خواستم برم اتاقش ولی درو قفل کرده بود..

دیگه آخرش که دیدم واسه شامم بیرون نیومد سحرو فرستادم که صداش کنه..قصد نداشتم اذیتش کنم اما به وقتش باید حسابی بابت کار امروز توبیخش می کردم..

رفتم تو اتاقم تا بیاد بیرون و شامشو بخوره..می دونستم تا من بیرون باشم اون پاشو هم از در اتاقش اینطرف تر نمیذاره..
با اینکه یک بار هم دستم روش بلند نشده بود..همیشه در حد جر و بحث پیش رفته بودیم و آخرشم با پا درمیونی مامان و سحر ختم به خیر می شد بازم می دیدم که در کنار شیطنتاش حرف شنوی داره..نمی خواستم زیاد بهش سخت بگیرم اما….انگار که هر دومون به این وضع عادت کرده بودیم..

شب که سرمو گذاشتم رو بالشت اولین چیزی که یادم اومد قولم به بی بی سادات بود..
باید فردا باهاش حرف بزنم و بگم که بعد از مراسم عقد حتما قولی که بهش دادمو عملی می کنم..
مطمئنم درکم می کنه..
واقعا نمی تونستم تو این شرایط مادرم و سحرو تنها بذارم!..
شاید واقعا کارم بیشتر از 3 روز طول می کشید!..

این رمان در حال چاپ میباشد و نویسنده بیشت از این قسمت در فضایی مجازی نشر ندادن

.

.برای دیدن سایر قسمت های رمان ویرانگر اینجا کلیک کنید !

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت هشتم
4.5 از 10 رای




نوروز پیروز
نوروز پیروز