دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / قرار نبود / رمان جدید زیبای هما پور اصفهانی به نام قرار نبود قسمت سوم

رمان جدید زیبای هما پور اصفهانی به نام قرار نبود قسمت سوم

رمان جدید زیبای هما پور اصفهانی به نام قرار نبود قسمت  سوم  اختصاصی دال رمان
رمان جدید قرار نبود از هما پور اصفهانی

roman by homa poor esfahani – gharar nabood

رمان جدید زیبای هما پور اصفهانی به نام قرار نبود
برای خواندن رمان قرار نبود به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از هما پور اصفهانی قرار نبود

وقتی سر میز برگشتم بنفشه و شبنم عین شترمرغ گردن کشیدن و بنفشه گفت:

– خوردیش؟

– چیو؟

– چیو نه ! کیو! پسره رو بلعیدی؟

– وا! اصلا به این دهن ظریف می یاد پسر به اون گندگی رو …

یهو شبنم خم شد رو صورتم و با یه لحن کشدار و خاص در گوشم زمزمه کرد:

– بخورم اون لبارو …

کوبیدم تو سرش و گفتم:

– اه خاک بر سرت حالمو بد کردی! عین این پسر خرابا چرا حرف می زنی.

بنفشه و شبنم غش غش خندیدن و یهو شبنم گفت:

– بنفشه اومد بیرون.

بنفشه هم متوجه فربد شد و گفت:

– اه اه این وقتی می رفت تو دستشویی که بشاش بود! چرا حالا اینقدر اخمالوئه.

خندیدم و گفتم:

– خب اونوقت شاش داشت که بشاش بود …

شبنم و بنفشه هر دو با هم جیغ کشیدند:

– کوفت …

و من غش غش خندیدم. فربد نگاه خصمانه ای به میز ما کرد و نشست. لابد پیش خودش فکر می کرد که دارم برای بچه ها تعریف می کنم چه جوری کنفش کردم. بنفشه گفت:

– اوهو ترسا چه بد نگات کرد! راستشو بگو تو دستشویی چه سکانسی رخ داد که از چشم من پنهان ماند؟

– فضولو بردن جهنم …

– بله بردن جهنم گفت چرا اینجا خنکه؟

شبنم هم با کنجکاوی گفت:

– راستی اون تو چه خبرا بود؟ کاری نکردین؟

– لا اله الا الله … چرا کارامونم کردیم تموم شد دو روز دیگه صدا وق وق بچه هم …

شبنم و بنفشه زدن زیر خنده. خودمم خنده ام گرفت و وسط خنده براشون قضیه رو تعریف کردم. شبنم کوبید تو سرم و بنفشه با حالت گریه گفت:

– خاک تو سرت کونم من الهی … چرا لگد به بخت ما زدی آخه. بخت خودت که خشک شد رفت به ما چی کار داری؟

– وا مگه من با شما کاری کردم؟

– خب عین یابو جفتک پروندی تو صورت پسره … از اخماش پیداست! بمیرم مادر برای غرورت که این دختر پنجول کشید روش … بیا بیا بغل خودم یه ذره آرومت کنم.

– بی حیا!

– قربون تو با حیا! حالا ببین من بی حیا زودتر شوهر می کنم یا توی آفتاب مهتاب ندیده.

شبنم گفت:

– آره واقعاً که آفتاب مهتاب ندیده. نمی بینی رنگ و روش پریده؟

بالاخره غذا رو آوردن و روی میز چیدن. غذای پسر ها رو زودتر آورده بودن و اونا بی خیال از همه جا مشغول خوردن بودن. خداییش این پسرا حرف شکمشون که بیاد وسط دینشون رو هم می فروشن. نگاهی به بنفشه و شبنم انداختم که دیدم با کلی کلاسو پرستیژ دارن غذاشونو می خورن. خنده ام گرفت و خیلی راحت مشغول خوردن شدم. با کلاس تر از همه خودم بودم که بقیه برام اهمیت نداشتن. شبنم با دیدن من اخم کرد و گفت:

– اه اه لب و لوچه اتو جمع کن. خاک تو گورت با این چیز خوردنت.

با دهان پر گفتم:

– چشه مگه؟

– درد بچه اشه!

– وا!

– واکمن…

– زهرمار … آخه شما به غذا خوردن من چی کار دارین.

– نمی گی می بینن زشته.

نگاهم به آن سمت کشیده شد. انها بدتر از من مشغول به نیش کشیدن مرغ بودند. فقط آن پسر مرموز خیلی ارام با قاشق و چنگال غذایش را می خورد. شبنم و بنفشه هم عین من متوجه او شدند و شبنم گفت:

– این پسره قاطی اینا وصله ناجوره!

– چرا؟

– آخه مثل اینا گاتوری نیست. نگاشون کن دارن عین شتر چیز می خورن ولی اون نه …

شبنم گفت:

– از همه لحاظ هم از اونای دیگه یه سر و گردن بالاتره. با کلاس تره مغرورتره مرموز تره خوشگل تره. چهره اش خیلی خاصه … پوست برنزه … موهای بلوطی …. چشمای عسلی…

غریدم:

– غذاتونو بخورین.

بنفشه گفت:

– نه جون من نگاش کن. دختر کشه دختر کشه! هیکلش دو ساعته رفته رو اعصاب من. تازه نکبت برای من یقه اشم تا رو شکمش باز گذاشته که عضله های برجسته سینه اشو نشون بده. چقدرم پوستش شفافه. گردنبندشو نگاااااا غلط نکنم طلا سفیده!

شبنم با هیجان گفت:

– داره آستیناشو می زنه بالا …

یک لحظه نگاهم به او افتاد. پیراهن اسپرت قهوه ای رنگ تنگش در حال ترکیدن بود. حق را به بنفشه دادم هیکل خفنش بدجوری روی اعصاب راه می رفت. آستینش را تا آرنج بالا زد که کثیف نشود و آن وقت تازه ما دستان پر مو و عضلانی اش را دیدیم. رگ های دستانش حسابی برجسته شده و دلبری می کرد. مچ دستش قوی و ستبر بود و دستبند چرمی دور آن بسته شده بود. به مچ دست راستش هم ساعت بزرگ استیلی بسته بود که پیدا بود مارک دار است ولی مارکش را نمی دیدم. بنفشه زمزمه کرد:

– یا امام موسی بن باقر … من غش!

من و شبنم نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده. بنفشه گفت:

– دردو مرض! خنده داره؟

شبنم که از زور خنده اشک از چشماش می یومد گفت:

– امام موسی بن باقر امام چندم ماست؟

– چه می دونم گیر دادینا.

.

رمان جدید از هما پور اصفهانی قرار نبود

.

او حرص می خورد و ما می خندیدم. غذای پسر ها زودتر از ما تمام شد و از جا برخاستند. شبنم نالید:

– نرین تو رو خدا …. زوده حالا!

از زیر میز پاشو لگد کردم که آخش بلند شد. فربد رو به پسر چشم سبز گفت:

– بهراد به خدا محاله بذارم تو حساب کنی.

بهراد هم گفت:

– دفعه قبل تو حساب کردی فربد … مگه سر گنج نشستی اینبار نوبت منه.

پسر چشم آبی در حالی که دندان هایش را به آرامی خلال می کرد گفت:

– به من نگاه نکنینا! اصلا هم فکر نکین دارین با هم تعارف تیکه پاره می کنین من مرام می ذارم وسط و می رم حساب می کنم. خودتون با هم کنار بیاین.

فربد با خنده گفت:

– بله آرسام خان هفته آینده که گذاشتیمت وسط اونوقت می فهمی یه من ماست چقدر خامه می ده.

– اون کره است …

آنها در حال کلنجار رفتن با هم بودند که پسر چهارم از جا برخاست و به سمت صندوق رفت. بدون چک و چانه زدن با دوستانش بی سر و صدا پول غذا را حساب کرد. کیف پولش چشمم را گرفت. چرم خالص با طرحی از فروهر. شبنم کنار گوشم نالید:

– پرستیژت تو حلقم.

بنفشه هم با چشمان گشاد شده گفت:

– این منو کشت رفت … من الان می رم خواستگاریش … یا نه! خودم برم زشته … فردا که جمعه ام هست مامانمو می فرستم در خونه اشون.

خندیدم و گفتم:

– پاشین بریم که دیره.

شبنم نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

– تازه ساعت ده و نیمه کجا بریم؟

– خانم گل من که مثل شما آزاد نیستم تا ساعت 1 بتونم بیرون بمونم. بابام فقط تا 11 اجازه داده.

بی حرف از جا برخاستند. شبنم رفت پول غذا را حساب کند و من و بنفشه از رستوران خارج شدیم.لحظاتی بعد شبنم هم به همراه گله پسرها خارج شد. از رنگ و روی سرخش فهمیدم چه زجری را متحمل شده وقتی مجبور شده جلوی آن چهارنفر به سمت در گام بردارد. حالا خوبه زمین نخورد یا دست و پاش تو هم نپیچید!

وقتی پسرها از کنارمان رد می شدند بهراد گفت:

– بچه ها شنیدین یه سری بچه تو شهر گم شدن پلیس دنبالشونه؟

فربد ادامه داد:

– تازه می گن به جرز دیوارم می خندن!

آرسام هم دنباله حرف را گرفت و گفت:

– وقتی هم می خندن کلی زشت می شن! شنیده بودیم هر صورتی با لبخند خوشگل تره ولی اینا تا می خندن شبیه شتر می شن.

لجم گرفته بود. می خواستم برم بکوبم توی صورتاشون. به اونا چه که ما می خندیم؟ قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم پسر چهارم با اخم گفت:

– ببندین فکتونو …

علاوه بر آن سه نفر من هم ماست هایم را کیسه کردم و حرف در دهانم ماسید. شبنم و بنفشه هم یکی یک قدم عقب رفتند و پشت من پناه گرفتند. سر جایم ایستادم تا پسرها فاصله گرفتند. نمی خواستم جلوی آنها سوار ماشین بشویم. می ترسیدم با ماشین دنبالمان بیفتند و بخواهند اذیت کنند. من هم کله خراب … اگر کل کل پیش می امد تا دم مرگ پیش می رفتم. از جان خودم نمیترسیدم بابت بنفشه و شبنم نگران بودم. بنفشه با حرص گفت:

– اینا به ما گفتن بچه؟

شبنم ادامه داد:

– به ما گفتن به جرز دیوار می خندیم؟

پوزخندی زدم و گفتم:

– بله همه اشو با ما بودن … حتی شترو!

– اه چرا من لال شدم نرفتم یه چیزی به این بچه پروها بگم؟

– همینو بگو انگار هر سه تامون لال شدیم.

– این آخری خواستم برم بکوبم تو دهن اون آرسام زاغول که یهو گربه چهارمیه رم کرد.

– حقا که گربه کمشه! باید به این یکی بگیم یوز پلنگ!

– وای خیلی آقاست دیدین چطور دوستاشو دعوا کرد؟پیداست خیلی ازش حساب می برن.

من اصلاً تو حال و هوای حرف های آنها نبودم و بی حرف به سمت ماشین رفتم. حتی نمی دونستم اسم اون پسر چیه؟! ولی قیافه اش خیلی برام آشنا بود. حس می کردم قبلا جایی دیدمش. هر سه سوار شدیم و راه افتادم. تا خودم خانه شبنم و بنفش بر سر پسر چشم عسلی دعوا می کردن و توی سر و مغز هم می زدن. برام مهم نبود. فقط دوست داشتم سر از کارش در بیارم. اینهمه غرورو از کجا آورده بود؟!

 

.

رمان جدید از هما پور اصفهانی قرار نبود

.

همین که پا را داخل ساختمان گذاشتم باد خنک کولر حالم را جا آورد اساسی. شالم را از سرم کشیدم و گفتم:

– اههه شهریور و اینقدر گرما؟!!! یعنی داریم می ریم تو پاییزا…

صدای پدرم حرفم را قطع کرد:

– به به دختر وقت شناسم! چه به موقع برگشتی …

نیشم گشاد شد و به سمت بابا که روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود رفتم. بابا مردانه با من دست داد و جایی کنار خودش برایم باز کرد. نشستم و نفسم را با صدای بیرون دادم. بابا گفت:

– خوش گذشت؟

– آره ددی جاتون خالی خیلی خوب بود.

– دوستات خوب بودن؟

– سلام رسوندن اساسی.

– ببینم ماشین که سالمه …

اخم کردم و گفتم:

– په نه په … کردمش لا تریلی الانم روح خودمه که جلوتون لم داده … منتها خودمو زدم به زنده بودن!

بابا خندید و گفت:

– خیلی خب عصبی نشو … من بیشتر نگران خودتم.

توی دلم گفتم: معلومه! بابا دستی توی موهای طلائی ام کشید و گفت:

– بابت اون قضیه که دیگه ناراحت نیستی؟

با غیض گفتم:

– نه چرا ناراحت باشم؟ تا حالا دو سال از عمرم پشت این کنکور لعنتی تباه شده … بیست سال دیگه هم روش …

– تو نباید نا امید بشی … مگه کنکور آزاد ندادی؟

– چرا …

– من مطمئنم که اونو قبول می شی.

– و کی به شما این اطمینانو داده که من می رم یونی آزاد؟

– یعنی نمی ری؟

– نخیر …

– و دلیلش؟

– دوست ندارم بهم بگن دکتر الکی … یا اینکه بگن با پول مدرک گرفته. من سطح دانشگاه آزادو قبول ندارم اصلا …

– داری زیادی تند می ری … می دونی خیلی از رشته های دانشگاه آزادا توی کشور قطب محسوب می شن و بهترین رتبه ها و ترازها رو نیاز دارن؟

– اینا رو می گن برای دلخوشکنک ما …

– شما اگه یه کم تحقیق کنی اونوقت متوجه می شی که بیراه هم نیست.

عصبی تر شدم و در حالی که پایم را روی زمین می کوبیدم گفتم:

– اصلا حرف آخر من اینه …. من دانشگاه آزاد ن … م … ی … ر…م … فهمیدین؟

بابا شانه ای بالا انداخت و گفت:

– میل خودته … من برای اینکه به قول خودت بیست سال پشت کنکور نمونی گفتم وگرنه چه فرقی برای من داره. مگه آتوسا نرفت خونه شوهر؟ توام می ری!

– اااا؟ خدا از ته دلتون بشنوه. می دونم که اصلا دوست ندارین یکی از بچه هاتون دکتری مهندسی چیزی بشه!

.

رمان جدید از هما پور اصفهانی قرار نبود

.

بابا که از حرص خوردن من داشت تفریح می کرد با لبخند گفت:

– حالا تو برای چی اینقدر عصبی شدی؟

– از کوتاهی های شما …

ابروی بابا بالا پرید و گفت:

– من چه کوتاهی کردم؟

– بهتون گفتم اسم منو بنویسین کلاس کنکور … نگفتم؟

– چرا گفتی … ولی خوب می دونی که چرا این کارو نکردم.

– بله یادمه که گفتین کلاسای کنکور بد مسیره! به خونه ما دوره! تا دیر وقت دستت بند می شه برگشتنه اذیت می شی و هزار تا بهونه بنی اسرائیلی دیگه.

– برای تو که بچه ای اینا بهونه است ولی برای من که بابای توام و صلاح تو رو می خوام…

آمپر چسبوندم و با صدای بالا رفته گفتم:

– من نمی خوام صلاح منو بخواین … بذارین صلاحمو خودم تشخیص بدم.

بابا اخم کرد و گفت:

– توی خونه من صداتو نبر بالا …

بغض کردم. از جا برخاستم و خواستم به اتاقم بروم که عزیز جون با سینی چایی وارد شد. با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت:

– ا نه نه اومدی؟ بشین تا برم برات چایی بیارم

و دوباره با سینی چاییش به آشپزخانه برگشت. دلم نیامد به اتاقم بروم و دلش را بشکنم. به ناچار دوباره نشستم. مشغول بازی با ناخن های بلندم شدم که خیلی قشنگ با لاک مشکی و طلائی دیزاین شده بود. برای فرو دادن بغضم مرتب آه های عمیق می کشیدم. بابا دلش به حالم سوخت. خودش را به طرفم کشید و دستش را دور گردنم انداخت. خواستم دستش را پس بزنم که عزیز وارد شد و من مجبور شدم صاف بنشینم. سینی را جلوی من و بابا گذاشت و گفت:

– خوش گذشت نه نه؟

– جات خالی بود عزیز جونم …

– دوستان جای ما دخترم … بابات هم امشب تو نبودی غذا ازگلوش پایین نرفت. نه نه این چه صیغه ایه که تو هر شب جمعه با دوستات می ری یللی تللی؟

همینو کم داشتم! سعی کردم خودم را کنترل کنم که احترام عزیز را زیر سوال نبرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

– دلم خوشه به همین عزیز …

عزیز آهی کشید و گفت:

– حق داری نه نه … این خونه خیلی سوت و کوره ادم دلش می گیره توش … من که پام لب گوره اگه تو نباشی یه چیزی بیخ نفسمو می گیره دیگه تو که جوونم هستی و پر شر و شور … یه مادریم نیست که خونه رو برات گرم کنه….

الهی دورش بگردم که عین بچه ها زود قانع می شد. بالاخره دست بابا را پس زدم و پردیم توی بغل عزیز و گفتم:

– درسته مامانم نیست ولی عوضش عزیز خوشگلمو دارم. اگه شما دلتون به جفنگ بازیای من خوشه منم دلم به شما و حرفای شیرینت خوشه. دیگه نبینم از این حرفا بزنیا! شما رو قد مامانم دوست دارم دورت بگردم الهی.

عزیز پیشینیمو بوسید و گفت:

– الهی سفید بخت بشی نه نه!

بابا هم بالاخره به حرف آمد و میان نوشیدن چاییش زمزمه کرد:

– الهی!

عزیز من را پس زد و گفت:

– شما پدر و دختر بشینین به گپ زدن من از صبح تا حالا روی پا بودم جون تو تنم نمونده. می رم بگیرم بخوابم.

.

رمان جدید از هما پور اصفهانی قرار نبود

.

من و بابا همزمان گفتیم:

– شبتون بخیر.

بعد از رفتن عزیز بابا که انگار تحت تاثیر حرف های عزیز قرار گرفته و مهربون تر شده بود گفت:

– چاییتو بخور سرد شد.

چای را برداشتم و تلخ تلخ سر کشیدم. چند لحظه که گذشت بابا گفت:

– تو بگو برات چی کار کنم که خوشحال بشی. باور کن هر کاری که بگی می کنم …

موقعیت را برای ماهی گرفتن مناسب دیدم و خبیصانه گفتم:

– هر کاری؟

– هر کاری که از عهده ام بر بیاد …

دلو زدم به دریا و گفتم:

– منو بفرست برم …

بابا استکانش را روی میز گذاشت. چشمانش را ریز کرد و گفت:

– کجا؟

– اونجا که روی پرچشمش عکس یه برگ داره …

بابا لحظاتی فکر کرد و سپس اخم هایش را درهم کشید و گفت:

– این خواسته توئه؟!

– آره بابا … من می خوام برم اونجا درس بخونم …

بابا پوزخندی زد و گفت:

– مثل آتوسا …

سریع جبهه گرفتم:

– آتوسا با من فرق داشت …

– اونم قبل از رفتن همینا رو می گفت … هدفم فقط درس خوندنه! روسفیدتون می کنم و برمیگردم. ولی چی شد؟

– آتوسا عقده ای بود …

– در مورد خواهرت درست حرف بزن!

– اگه حماقت اون بخواد باعث عدم پیشرفت من بشه هر جور که دوست داشته باشم در موردش حرف می زنم.

– حماقت نبود … استعداد داشت! از کجا معلوم که تو نداشته باشی.

– استعداد چی؟

– هرزه شدن …

خون جلوی چشمامو گرفت. خواستم جیغ بزنم که جلوی خودمو گرفتم. راحت تر از داد و فریاد کردن می تونستم جواب بابا رو بدم. زل زدم توی چشماشو گفتم:

– دست پروردتونیم! کلاتون رو بذارین بالاتر …

همین که اینو گفتم نصف صورتم سوخت. لعنتی! کتک نخورده بودم که خوردم. دیگه موندن رو جایز ندونستم. از جا بلند شدم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. پریدم توی اتاق و درو بستم. حالا توی خلوت اتاق بنفشم می تونستم از ته دل زار بزنم.

– مامان کجایی؟ کجایی که شوهرت دست روی ته تغاریت بلند کرد! مامانم آخه چرا رفتی؟

لبتابمو روشن کردم و آهنگ زود رفتی گلم از علی عبدالمالکی رو گذاشتم و صداشو تا ته بلند کردم. با آهنگ می خوندم و از ته دل زار می زدم. چراغ گوشیم مدام خاموش و روشن می شد. بنفشه و شبنم بودن که هی زنگ می زدن. ولی حتی حوصله دوستامو هم نداشتم. گوشیمو خاموش کردم. با لباس بیرون افتادم روی تخت و اینقدر گریه کردم که خوابم برد.

.

برای خوندن  سایر قسمت های رمان قرار نبود اینجا کلیک کنید 

.

دانلود رمان جدید

بیوگرافی هما پور اصفهانی

biography homa poor esfahani

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید زیبای هما پور اصفهانی به نام قرار نبود قسمت سوم
5 از 1 رای


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک