برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان مازوخیسم

رمان مازوخیسمگالیور

دانلود رمان تقاص

رمان تقاصV.rahimi1

دانلود رمان ترانه ی هستی من

رمان ترانه ی هستی منیاسی

دانلود رمان به سبزی دست های تو

رمان به سبزی دست های توBeste

دانلود رمان ارباب زاده مغرور من

رمان ارباب زاده مغرور من الهه اتش

دانلود رمان آرام اما طوفان

رمان آرام اما طوفانShaghayegh27

دانلود رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیانیلوفر قائمی فر

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ

رمان لجبازی آقا بزرگراز.س(شاهتوت)

رمان روز نود و سوم از نیلوفر قائمی فر

رمان روز نود و سوم قائمی فر

رمان جدید زیبای نیلوفر لاری به نام به خدا نامه خواهم نوشت اختصاصی دال رمان
رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

text New Music niloufarlaripour – be khoda name khaham nivesht

رمان جدید زیبای نیلوفر لاری به نام به خدا نامه خواهم نوشت
برای خواندن رمان به خدا نامه خواهم نوشت به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نیلوفر لاری به خدا نامه خواهم نوشت

من رکسانا هستم، رکسانا سپهری. متولد خرداد هزار و سیصد و سی و چهار. شماره شناسنامه‌ام چهار رقمی است، صادره از تهران، چهارده سالم است….
رکسانا نگاه ناموافقی به آن چند خطی که نوشته بود انداخت. ابروان مشکی کمانی‌اش خم شدند روی چشمان درشت و کشیده بنفش رنگش. دست گذاشت زیر چانه و فکر کرد: شروع خوبی نبود. به خواننده‌های کتاب چه مربوط است که شماره شناسنامه‌ام چند رقمی است یا صادره از کجاست؟ باید آغاز بهتری داشته باشم… باید کمی برگردم به عقب… شاید هم لازم نباشد برگردم عقب.
کسی صدایش زد: «رکسانا… باز کدام گوری رفتی!؟»
رکسانا فکر کرد: م م م!؟ نه… لازم است کمی برگردم عقب… خیال می‌کنم دارم خاطره‌نویسی می‌کنم… کتاب نوشتن به این آسانی هم نیست… مرا چه به نوشتن کتاب!
کسی دوباره صدایش زد. «رکسانا… خدا کند خفه شده باشی که صدایت در نمی‌آید.»
رکسانا کاغذ کنده شده را مچاله کرد و گذاشت کنار دستش. با نور ضعیفی که از پنجره می‌زد تو گاهی مجبور می‌شد چشمانش را بیش از حد گشاد کند، تا جایی که گاهی فکر می‌کرد نزدیک است سفیدی چشمانش بترکد و آن بنفش گرد را در خودش حل کند. نگاهی به جوهر خودکارش انداخت. فکر کرد: چند صفحه‌ای می‌شود نوشت… فقط نمی‌دانم اگر تمام شد چه خاکی به سرم بریزم؟ و با احتیاط و تأنی خودکار را لای دو انگشتش فشرد. دفتر چهل برگ را روی زانوانش گذاشت و تکیه زد به دیوار و نوشت:
پاییز بود… یادم نمی‌آید آبان بود یا آذر…

این  رمان  فروشی است  برای  حمایت  از نویسنده از اینجا  خرید کنید !

biography niloufarlaripour

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. elham گفت:

    تا حالا رمانی با درجه از حماقت و بی مایه بودن نخونده بودم!متاسفم برای نویسنده

ارسال دیدگاه کاربر

دریافت و درخواست رمان های جدید در کانال ما کلیک کنید