-بگو نه مامان
-د آخه واسه چی ناصر که خیلی پسر خوبیه تازه خانوادش رو هم میشناسیم
-مگه من گفتم پسر بدیه ؟ من حرفم اینه که الان قصد ازدواج ندارم
-آخه نمیشه که دخترم هر کی می آد میگی نه تو دیگه 25 سالته …
-موندم رو دستتون مامان ؟
-این چه حرفیه تو میزنی ؟
-مامان خوشگلم به خدا خودم احساس کنم که آمادگیشو دارم دست از سرتون بر می دارم…
یک لحظه احساس کردم چشمای مامانم بارونی شد
-الهی من فدات شم چرا داری گریه می کنی آخه جواب رد دادن به ناصر گریه داره ؟ اصلا می خوای بگم راضیم تا تو دیگه ناراحت نباشی …
فرهاد که دید قضیه داره بیخ پیدا می کنه سعی کرد مامان رو آروم کنه :
-مامان جان گریه نکن دیگه راست میگه لیلی شاید الان آمادگیشو نداره
مامان زود اشکاشو پاک کرد و یک لبخند خوشگل زد که ما رو آروم کنه
-نه مادر من راضی نمیشم تو با کسی که دوستش نداری زندگی کنی مثل من بد بخت بشی فقط ترسم از اینه که تو مبادا به خاطر اینکه بابات آدم نیست وهمش من رو اذیت میکنه و اینکه فرهاد صبح تا شب داره کار می کنه و میره دانشگاه و زیاد خونه نیست به خاطر اینکه من تنها نباشم و زنده بمونم از دست بابات آینده ی خودتو خراب کنی و فکر ازدواج رو هیچ وقت نکنی وگر نه چطوری دوری دختر به این خوشگلی و مهربونی رو من تحمل کنم هرچی میگم به خاطر خودت می گم عزیز دلم
قیافه ی فرهاد اون لحظه دیدنی بود شبیه بچه ها قیافش رو لوس کرده بود و یک نیشخند بامزه گوشه ی لبهاش بود
-مامان انقدر از این دختر لوست تعریف نکن خوبه حالا تحفه ای هم نیست ها هی هندونه زیر بغلش بذار فکر کنه چی هست بعد فردا که وارد اجتماع شد وقتی میبینه که هیچ کسی تحویلش نمیگیره سر خورده میشه ها از من گفتن

-نخند مسخره با نمک مامان میبینی چون خودش چیز تعریف کردنی نداره داره از حسودی می میره
-باشه بابا تسلیم خانم کوچولو
-حالا هی میبینی من از این کلمه بدم می اد ها مدام تکرارش کن
فرهاد می خواست دوباره جوابم رو بده که مامان آتش بس اعلام کرد و ما هم تمومش کردیم.

دلم می خواست هر چی توان دارم بکوبم تو سر این گوشیم از بس که آلارمش رو اعصابم بود بالاخره از تخت گرم و نرمم دست کشیدم و رفتم سمت دست شویی و دست و صورتم رو شستم حسابی گرسنم بود نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به آشپز خونه و در یخچال رو باز کردم و واسه خودم یه لقمه نون پنیر بزرگ گرفتم و نشستم و با ولع خوردم همین جوری که داشتم می خوردم یادم افتاد مامان هر صبح میره نون تازه می خره و کاش با نون کهنه صبحونه ام رو نمی خوردم اما انقدر گشنم بود که فکر می کردم اگه الان غذا نخورم شاید بمیرم همین جوری داشتم می خوردم که صدای خنده شنیدم

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت اول

 

-الهی فدای این خواهر نخوردم بشم که عین قحطی زده ها میمونه عزیزم چند وقته غذا بهت ندادن ؟ میگم اگه خیلی گشنته سهم منم بخور ها البته اگه سهمی باقی مونده باشه
با همون دهن پرشروع کردم به غر زدن به جون فرهاد یه 5 دقیقه ای گفتم وگفتم منتظر بودم شروع کنه به جواب دادن که دیدم خیره زل زده به من بالاخره غذای توی دهنم رو قورت دادم
-چته زل زدی به من چیه نطقت بسته شد داداش کوچیکه
-راستش هیچی از حرفات نفهمیدم گذاشتم با کمال آرامش 5 دقیقه سخن رانی کنی با دهن پر بعد بگم متاسفم خواهر بزرگه هیچی نفهمیدم میشه دوباره تکرار کنی آيا ؟؟؟
-می کشمت…
حالا شروع کرد به دویدن منم که حرصم بگیره کسی جلودارم نیست و منم افتادم دنبالش که تلفنم زنگ زد همین طوری که تلفنم داشت زنگ می زد صدامو بلند کردم و خطاب به فرهاد گفتم: برو خدا رو شکر کن تلفنم زنگ زد وگر نه شده بود تا صبح می افتادم دنبالت
-بابا حالا تلفنت رو جواب بده هر کی اون طرف بود جون داد
دیدم راست میگه به خودم گفته لیلی کل کل بسه هر کی بود زیر پاش علف سبز شد جواب بده اون بی صاحابو …
-الوسلام بفرمایید…
-سلام لیلی سحرم گوشی خودم شارژ نداشت گوشی مامانم رو ورداشتم بهت زنگ زدم
-به به رفیق گرام حال شما دوستم ؟
-احوال پرسی می کنی ؟میشه بپرسم ساعت چنده خانم روانشناس ؟
دستم رو آوردم بالا وبه ساعتم نگاه کردم وااای دهنم وا مونده بود واقعا ساعت 10 بود ؟
-چی شد مردی اون طرف لیلی ؟
-وای ببخشید سحر الان میام خیلی مریض دارم ؟
-3 تا از ساعت 8 بهشون وقت داده بودم الان خانم تیموری وقت داره ولی 2 نفر دیگه هم قبل اون هستن زود بیا…
-تا 15 دقیقه دیگه اونجام