دانلود رمان جدید رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت فسمت سوم | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید بی برگشت از میس پریسا

roman by miss parisa – bi bargasht

رمان بی برگشت
برای خواندن رمان بی برگشت به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از میس پریسا بی برگشت

دانلود رمان جدید

داشتم از اتاقم بیرون میرفتم که فکر کردم اگه حجاب داشته باشم بهتر و سنگین تره پس رفتم سمت شالام و یه شال طوسی انتخاب کردم و انداختم سرم…الکی هم دو ساعت موهام رو اتو کشیده بودم…دیگه کامل بودم فقط میموند کفش…با کلی وسواس یه کفش عروسکی طوسی هم پوشیدم و رفتم پایین…مامان و فرهاد از دیدنم دهنشون باز موند…حتی بابا هم وقتی من رو دید یه لبخند پر معنی زد…رفتم پیش مامانم…-مامان چطور شدم ؟-ماه بودی ماه تر شدی خوشگلم …صورت مامان رو بوسیدم و رفتم توی هال نشستم همون موقع صدای آیفون بلند شد …فرهاد رفت و در رو باز کرد …آب دهنم رو قورت دادم و منتظر رویارویی با خانواده همسر آیندم شدم…یکی یکی وارد شدن اول پدر عماد که مثل عماد قد بلندی داشت و موهاش جو گندمی بود و چهره ی مهربونی داشت…بعد مادر عماد با روشنک …فکر نمیکردم مادر عماد چادری باشه اما بود و منم مشکلی نداشتم…با مادر عماد هم سلام و احوال پرسی کردم-سلام خانم کامکار خوش اومدید…-سلام عروس گلم…ماشاالله …میدونستم انتخاب عماد باید خیلی دختر زیبا و خانمی باشه…-شما لطف دارین…بفرمایید از اون طرف …روشنک هم خیلی دختر بانمکی بود یه دختر لاغر سبزه با موهای فر خیلی به دلم نشست…حالا نوبت وارد شدن عماد بود…مرد سوار بر اسب سفید رویاهای من…کت شلوار خیلی بهش می اومد و کرواتش هم خیلی شیکش کرده بود با کفش های ورنی مشکی و یک دسته گل بزرگ که فقط گل رز قرمز داشت و واقعا خیلی زیبا و خیره کننده بود اومد کنارم و دسته گل رو بهم داد …-سلام لیلی خانم …بفرمایید-سلام مرسی خوش اومدین …با خودم گفتم چه خانمی تنگش میزاره انگار نه انگار تو کیش لیلی لیلی میکرد داشت از کنارم رد میشد که خیلی آروم و جوری که فقط من بفهمم گفت :-چه قدر ناز شدی…لباست هم خیلی بهت میاد لیلی من چیزی نگفتم ولی مطمئن بودم قرمز شدم خودم رو جمع کردم و رفتم سمت مهمونا و کنار صندلی فرهاد نشستم… بابا چنان اخمی کرده بود که انگار دلش می خواست داد بزنه : برید از خونه ی من بیرون عوضی هااا …از تصور فکرم خندم گرفت ولی زود خندم رو خوردم …بعد از کلی حرف زدن درباره ی قدیم و رسم و رسوم اون موقع تصمیم بر این شد که من و عماد بریم توی اتاق من و حرفامون رو با هم بزنیم…جلوتر از عماد راه افتادم و رفتم سمت اتاقم -بفرمایید بشینید-لازم نیست انقدر رسمی حرف بزنی لیلی-مدلم اینه کلاً…الان ما باید چی بگیم به هم ؟-خب معلومه …-شما…یعنی تو که میدونی شروع کن خب-راستش..راستش منم نمیدونم -از اون موقع که معلوم بود چی شد پس ؟-پدر سوخته قیافتو این جوری نکن میام میخورمت هاااسکوت کردم و خجالت کشیدم …-لیلی فکر کنم باید مثلاً من بگم…مرد ایده آل شما چه ویژگی هایی داره ؟ یا مثلا غذای مورد علاقه شما چیه ؟از قیافش خندم گرفته بود صداش رو عوض کرده بود و داشت مسخره بازی در می آورد …-واسه چی میخندی …خب چمیدونم از این چرت و پرت ها دیگه…اصلاً می خوای راجع به یه موضوع جذاب حرف بزنیم ؟قیافش موذی شد و دوباره از همون لبخندای خاصش زد …-چی ؟-بچه…ببین من دوست دارم دو تا بچه داشته باشیم… اسماشون رو هم میزاریم …بزار فکر کنم …آهان فهمیدم میزاریم دارا و سارا چطوره ؟-نخیر اسماشون رو من انتخاب میکنم …میزاریم نیکناز و نیکداد …بعد از چند دقیقه و با نگاه کردن به قیافه ی عماد فهمیدم چه سوتی دادم…آخه یکی نیست بگه دختر تو حالا نظر ندی راجع به بچه نداشتت میمیری ؟بازم قرمز شدم میدونم…-پس تو هم آره لیلی خانم؟…ببینم تو رو …چرا باز قرمز شدی ؟ حالا مگه بهت گفتم بیا الان بچه دار بشیم …؟ اگه قرمز بشی اسم بچه هامون رو میزاریم لبو و گل لبو هاااا … ببینمت …سرم رو بلند کردم و دوباره اون دو تا تیله مشکی من رو مجذوب خودش کرد-حالا شد…میگم بریم پایین و بگیم حرفامون رو زدیم -باشه بریم با خودم گفتم بزار بریم پایین آقا عماد حالتو میگیرم …تا تو باشی هوس بچه به سرت نزنه…از پله ها اومدیم پایین و نشستیم سر جاهامون …پدر عماد روش رو کرد سمت من و پرسید :-دخترم چی شد جوابت چیه ؟ یه نگاه به عماد کردم یه لبخند بزرگ و پیروزمندانه روی لباش بود و انگار می خواست بگه : این سواله میپرسی پدر من ؟ معلومه که جوابش مثبته…

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم

…-راستش من می خوام بیشتر فکر کنم و تا هفته بعد نمیتونم جوابی بهتون بدم-باشه دخترم حقته…امیدوارم جوابت مثبت باشه…خیلی دلم می خواست اون لحظه قیافه ی عماد رو ببینم و بالاخره دیدم دیگه خبری از اون لبخند روی لبش نبود و جاش رو یه اخم کوچولو گرفته بود این دفعه من بودم که لبخند پیروز مندانه میزدم… بله آقا عماد اگه چیزی رو زود به دست بیاری زود هم از دستش میدی…یکم بعد مهمونا برای رفتن بلند شدن عماد که داشت از بغلم رد میشد آروم و طوری که فقط خودش بشنوه بهش گفتم :نیکناز و نیکداد بابای اخمالو رو دوست ندارن ها از من گفتن نه ببخشید لبو و گل لبو …برگشت و نگام کرد پوزخندی زد و رفت …منم رفتم بالا و با خیال راحت خوابیدموارد هفته ی جدید شدیم و من توی این هفته باید جواب نهاییم رو به در خواست ازدواج عماد بدم با این که از اول جواب خودم رو می دونستم ولی نخواستم عماد فکر کنه تا بیاد جواب من مثبته …این روزا سحر هم خیلی کم مطب میاد چون چیزی تا کنکور نمونده و داره از زمانش حداقل استفاده رو میکنه …خیلی زحمت میکشه امیدوارم به چیزی که می خواد برسه…سروناز رو توی این مدت بیشتر شناختم و خیلی از شخصیتش خوشم اومده …از من و سحر کوچیکتره و فقط 21 سالشه ،یه دختر ظریف با قد متوسط رو به کوتاه و البته به شدت زیبا… توی مطبم نشستم که گوشیم زنگ میزنه ، نگاه به صفحه ی گوشیم میکنم تلفن از خونه است با یه لبخند جواب میدم…-الو سلام-سلام دخترم خوبی مادر ؟-مرسی خوبم ، چیزی شده ؟-نه بابا چی می خواست بشه زنگ زدم بهت بگم خانم کامکار زنگ زده بود گفت پسر من خیلی بی تابی می کنه و می خواد زود جواب بگیره ،جواب دخترتون چیه ؟منم گفتم که جوابش مثبته…بد کاری که نکردم ؟-مامان خب میگفتی اومد خونه بهتون زنگ میزنم چرا زود گفتین جواب مثبته ؟-ببخشید مادر مثل اینکه بد کاری کردم ، من گفتم حتما جوابت مثبته…چمیدونستم…-شوخی کردم مامان…خوب کاری کردی خودم هم می خواستم بگم اگه زنگ زدن جواب مثبت رو بده …-پس ایشاالله داری عروس میشی …-مامان دیگه چیزی نگفتن ؟-چرا مادر قرار شد فردا شب بیان خونه ما و راجع به مراسم و این حرف ها صحبت کنیم…-فردا ؟ چه زود …من لباس ندارم -خب مادر همون لباست رو بپوش که فرهاد برات از ترکیه آورده بود …-راست میگی اصلاً حواسم به اون نبود …مامان شما چیزی نمی خوای دارم از مطب بر میگردم براتون بگیرم ؟-نه عزیزم -پس خداحافظ …خداحافظی کرد و تلفن رو گذاشتم اصلاً باورم نمی شد…خدایا شکرت همه چی خیلی خوب داره پیش میره توی دلم یه حس خوبی هست منم دارم عروس میشم …چیزی که همه ی دختر ها یه روزی طعمش رو می چشند…به فرهاد هم زنگ زدم وقضیه ی فردا رو گفتم اونم بهم تبریک گفت و خوشحال شد …********امروز مطب نمیرم از قبل به سروناز گفته بودم که زنگ بزنه و مریض های امروز رو کنسل کنه…می خواستم از صبح خونه باشم و به مامان کمک کنم ،هزار بار به این مامان گفتم انقدر خودت رو اذیت نکن این همه کارگر یکی رو بیار بهت کمک کنه اما حرف توی سرش نمیره و میگه من خودم کارها رو انجام ندم به دلم نمی چسبه …بعد از آماده کردن میوه و شیرینی رفتم توی اتاقم که حاضر شم…لباسی که می خوام بپوشم رو از توی کمد در میارم…تا حالا هیج جا نپوشیدمش یه پیرهن قرمز تنگ و ساده که تا روی زانو است با یه ساپورت کلفت مشکی با کفش های پاشنه 10 سانتی مشکی …این دفعه یادم هست که باید شال سرم کنم پس زیاد به موهام نمیرسم…شال مشکیم رو هم یه طور خاص سرم میکنم…یه رژ قرمز هم میزنم و بعد چشمام رو آرایش میکنم…به خودم توی آیینه نگاه می کنم …خیلی خوب شدم بازم مثل همیشه یه بوس واسه خودم میفرستم و یه چشمک هم به خودم میزنم..
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم
میرم توی هال با اومدن من مهمون ها هم میرسن …با همه به گرمی احوال پرسی میکنم وآخر میرسم به عماد دیگه کت شلوار تنش نیست یه شلوار سورمه ای با یه کت تک که از شلوارش یکم تیره تره…اونم عالی شده…یاد دیالوگ حامد کمیلی توی فیلم دو خواهر می افتم : واااای بچه های ما خیلی خوشگل میشن…، از فکرم خندم گرفت …میرم و میشینم پیش مهمونا…بابا امروز خوشبختانه زود از سر کار برگشت و من رو حرص نداد …همه شروع میکننن به حرف زدن درباره ی من و عماد و مراسم …قرار شد که قبل از عقد رسمی و ازدواج یه صیغه محرمیت یه ماهه بینمون خونده بشه تا با هم بریم بیرون و بیشتر با هم آشنا شیم …به نظر من هم این کار خیلی خوبی بود که قبل از وارد شدن اسمامون توی شناسنامه ی هم با هم بیشتر آشنا میشیم…داشتم به حرف ها گوش میدادم که واسه گوشیم اس ام اس اومد خوشبختانه گوشیم روی میز کنارم بود و لازم نبود بلند شم و برم بیارمش …اول گفتم زشته الان من گوشی بگیرم دستم و اس ام اس بدم اما بعد با خودم گفتم شاید کسی کار واجب داشته باشه…شماره ناشناس بود : با این که این رژه خیلی بهت می آد و خوشگلت کرده ولی دیگه این رژرو نزن… از طرف آقاتون…سرم رو بلند کردم و به عماد نگاه کردم تا دید من دارم نگاش میکنم روش رو کرد اون طرف و مثلاً داشت حرف های باباش رو گوش میکرد ولی توی قیافش خنده موج میزد و انگار منتظر یه حرف بود که بترکه…قیافش خیلی بامزه شده بود …داشتم با خودم فکر میکردم این شماره ی من رو از کجا آورده ؟! اول شمارش رو سیو کردم و بعد براش یه اس ام اس فرستادم:(میدونم بهم میاد و من همیشه خوشگلم ولی متاسفانه از این رژ خوشم میاد و تا عمر دارم ازش استفاده میکنم …از طرف خانمتون…)دلم می خواست وقتی داره میخونه قیافش رو ببینم …فکر کنم الان داره میخونه چون قیافش دیدینی شده…سرش رو از روی گوشیش بلند کرد و چشماش رو خمار کرد و یه پوزخند زد و یه نگاه طولانی بهم کرد..وای خدا من عاشق این بشرم…حرف ها زده شد و قرار شد فردا صیغه ی محرمیت بینمون خونده بشه… موقع خداحافظی مامان گفت من تا دم در برم و راهشون بندازم …با اون لباسا که نمیتونستم برم با این که پوشیده بود و آستین لباسم بلند بود اما باید یه مانتو میپوشیدم و بعد میرفتم توی کوچه…مهمونا سریع داشتن میرفتن سمت در خروجی و من هول شده بودم و مانتوم رو پیدا نمیکردم …-لیلی مادر ول کن تا تو دنبال مانتوت بگردی اینا رفتن یبا این چادر من رو سرت کن برو با این که اصلا به اون تیپم چادر نمی اومد اما چاره ای نداشتم چادر سفید مامان رو برداشتم و رفتم دم در ، عماد هنوز من رو توی چادر ندیده بود موقع سوار شدن ماشین اومد یه نگاه گذرا بهم بکنه که موند روی صورتم…بعد یهو شروع کرد به خندیدن طوری میخندید که قرمز شده بود …از دستش عصبانی شدم حالا من هر چه قدر هم زشت شده بودم توی اون لباس نباید به من میخندید …با خانوادش گرم خداحافظی کردم ، اما دیگه خودش رو نگاه هم نکردم و رفتم تو…چادر رو از سرم برداشتم و شروع کردم زیر لب غر زدن : پسره ی نفهم ، یکی نیست بگه خودت خیلی خوشگلی که دختر به این نازی رو مسخره میکنی…همین طوری داشتم زیر لب حرف میزدم که برام اس ام اس اومد …صفحه ی گوشی رو نگاه کردم تا دیدم شماره ی عماد حرصم گرفت … می خواستم نخونده پاکش کنم که کنجکاوی نذاشت …(سلام بر ننه نقلی خودم… حالا چرا قهر میکنی ؟ خوب می خواستی چادرت رو سر و ته سرت نکنی که بهت نخندم…حالا آشتی دیگه…خب ؟ )خاک بر سرت لیلی یه چادر هم نمیتونی سرت کنی … بهش حق دادم مطمئن بودم خودم هم اگه کسی رو میدیدم که چادرش رو سر و ته سرش کرده کلی بهش می خندیدم…جواب اس ام اسش رو ندادم بزار فکر کنه باهاش قهر کردم…بعد از کمک کردن به مامان رفتم و لباسم رو عوض کردم و با یه لبخند خودم را به دست خواب سپردم..
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم
صبح با صدای گوشیم از خواب بلند شدم …خیلی حالم خوبه…یه حال غیر توصیف …از صبح راه رفتنم فقط رقصیدن شده ولی این دفعه رقصیدنم از استرس نیست از شادی و هیجانه…این ور میرم یه قر میدم اون ور میرم یه قر دیگه…خدایا این روزا رو از ما نگیر…باید زود حاضر بشم که بریم صیغه موقت رو بخونن برامون …صدای گوشیم اومد فکر کنم اس ام اس دارم … بله از عماده …(سلام به خوشگل خانم خودملیلی ، من میخوام یه پیرهن چهارخونه ی سفید مشکی با یه شلوار مشکی بپوشم خوبه ؟ )الهی فدای این پسر بشم که انقدر خوبه که درباره ی لباساش از من نظر می خواد، نخواستم امروز رو خراب کنم و نقشه ی قهر کردن رو کلاً انداختم دور باید جوابشو میدادم…با خودم گفتم منم ازش نظر بخوام این جوری اونم خوشحال میشه …پس گوشیمو برداشتم و نوشتم:(سلام عزیزمآره خوبه مطمئنم بهت میاد…منم می خوام یه مانتو صورتی با شلوار و شال طوسی بپوشم ، خوبه ؟ )رفتم دستشویی و برگشتم و دیدم جوابم رو داده :(آره عزیزم خیلی بهت میاد به رنگ چشمات هم میاد …حاضر شو دارم راه می افتم…بوس )زود بلند شدم و رفتم پایین و صبحونم رو خوردم رفتم بالا و حاضر شدم همونایی رو پوشیدم که به عماد گفتم …همه ی خانواده حاضر بودن فقط مونده بود عماد هم بیاد و راه بیفتیم …صدای آیفون اومد…عماد هم رسید ، همه سوار ماشین شدن که راه بیفتیم قرار بود خانواده ی کامکار هم خودشون بیان از خونشون ، من رفتم سمت ماشین عماد …از ماشینش پیاده شد و من لباساش رو دیدم…باورم نمیشد لباساش رو با لباسای من ست کرده بود یه شلوار طوسی با یه تی شرت صورتی…عاشق این کاراش بودم ، با چشمام ازش تشکر کردم که انقدر خوبه…صیغه ی محرمیت ما هم خونده شد و الان توی ماشین عماد هستم…-خوب دیگه شدی لیلی خودم-آقا مجنونه زیاد حرف نزن جلوت رو نگاه کن-لیلی میگم پایه ای خانواده رو بپیچونیم بریم ناهار بیرون ؟-نخیر…من دختر خوبی هستم-دختر خوب حالا امروز از خوب بودنت یکم کم کن یه حالی به خودمون بدیم -بزار فکر کنم…….باشه قبول میکنم -پس پیش به سوی پیچش خانواده…اینو گفت و پاش رو گذاشت روی پدال گاز و هر چه قدر توان داشت فشار داد یه لحظه فکر کردم سوار جت شدم…به قول عماد پیچش خانواده کار سختی نبود و خیلی راحت گممون کردن…جالبش این جاست که هیچ کس هم زنگ نزد بپرسه ما کجا رفتیم…عماد میگه احتمالاً آمادگی این پیچش رو داشتن…برای ناهار رفتیم یه رستوران چینی …رستورانش خیلی شیک و خاص بود توی سالنش از این بالن های چینی برای تزیین استفاده کرده بودن و روی دیوار سالن هم نقاشی های زیادی درباره ی چین بود…خلاصه خوب تونسته بودن که حس رو منتقل کنن …گارسون منوی رستوران رو آورد …هیچی از غذاها سر در نمیاوردم همشون خیلی عجیب بودن می خواستم بزنم تو سر عماد بگم خیلی بدجنسی من رو آوردی اینجا که ضایعم کنی دیگه نه…-لیلی تو چی میخوری ؟-هرچی خودت میخوری واسه منم سفارش بده ؟-نه نشد سفارش غذا امروز به عهده تو…تو هرچی بخوری منم میخورماز قیافه ی موذیش معلوم بود داره اذیت میکنه …خوشبختانه کنار غذاها شماره داشت و کنار هر غذا عکس همون غذا رو هم گذاشته بودن -باشه حرفی نیست بگو غذای شماره 7 رو بیارن…-اسمش چیه ؟ منو رو هل دادم طرفش و گفتم:-عزیزم تو که کور نبودی بخون اسمش رو به آقا بگو …همون موقع گارسون مخصوص سفارش غذا اومد و اسم غذا ها رو خواست تا یادداشت کنه…منتظر بودم نتونه بگه اسماشون رو ، و من کلی بهش بخندم اما با کمال تعجب و خیلی حرفه ای اسم غذا رو گفت و با یه نگاه پر از غرور نگاهم کرد-آخه جوجه من هفته ای یه بار اینجا غذا میخورم می خوای مچ منو بگیری ؟-کی ؟ من ؟ نه عزیزم من به تو ایمان کامل دارم-گوشتو بیار جلو یه چیزی بهت بگم با خودم گفتم وا خوب بگو همین جوری دیگه مگه فاصلمون چه قدره ؟به هر حال گوشم رو بردم نزدیک تا ببینم چه چیز سرّی می خواد بگه -عااااشقتم جوجه

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم
ای خدا این بشر دیوونه است خب نمیشد همون جوری بگه -من بیشتر روانیییییی…هر دوتامون زدیم زیر خنده …شنیده بودم خدا در و تخته رو جور میکنه ها باور نداشتم …دو تا دیوونه…غذامون رو آوردن …باید اعتراف میکردم من جلوی کسی که هفته ای یه بار میاد این جا و غذای چینی میخوره از نظر کل کل تسلیم تسلیمم…فقط به دست عماد نگاه می کردم و اون هرجوری می خورد منم همون طوری میخوردم-نه استعدادت خوبه اگه هر هفته که میام این جا تو هم بیای زود راه می افتی-عزیزم من تو همه چی استعدادم خوبه…-بر منکرش لعنت…بشمار…-واقعاً فکر کردی من میزارم تو از این به بعد تنهایی جایی بری ؟ از سرت بیرون کن هرکول 2 -حالا چرا هرکول 2 ؟-چون فرهاد هرکول 1 و تو هرکول 2 -آهاااان…اون وقت تو چی هستی ؟ -من رو میتونی پرنسس و ملکه و زیبای خفته و… صدا کنی…-اون وقت رودل نکنی پرنسس جونم…؟-نه هرکول 2 تو نمی خواد نگران من بشی؟ راستی خیلی دوست دارم آتلیه تو رو ببینم میشه یه روز بریم ؟-آره حتماً …می خواستم بگم بعد از ناهار بریم بعد فکر کردم فردا بریم بهتره چون اون وقت میتونی لباس بیاری عکس بندازی -وای آره خیلی خوب میشه اون وقت -اگه دوست داشته باشی چند تا عکس هم با هم میندازیم چطوره ؟-اینم خیلی نظر خوبیه بعد که ازدواج کردیم میزنیم تو خونمون -راستی گفتی خونه …فردا که می خوایم بریم آتلیه بیا از پس فردا بریم دنبال خونه…می خواستم خودم برم اما گفتم تو هم باشی بهتره -آخه مطب…-خب هروقت مریضات تموم شدن میریم دیگه…-آره این جوری خوبه …مرسی که درک میکنی، راستی تو میری بیرون پس آتلیه چی میشه ؟-آدم زیاد هست تو آتلیه تو نمی خواد نگران باشی جوجه…-جوجه نه پرنسس…-چشم پرنسس دیگه تکرار نمیشه بعد از کلی حرف زدن غذامون تموم شد و رفتیم سمت خونه ی ما ، هرچی به عماد گفتم بیا بالا قبول نکرد و رفت…وای واسه فردا خیلی ذوق دارم باید برم هرچی لباس خوشگل دارم بردارم و واسه فردا آماده کنم…بالاخره مریض های امروز من هم تموم شد و به عماد زنگ زدم …-سلام عماد مریضام تموم شدن بیام؟-سلام عزیزم…خانومی صبر کن میام دنبالت-مرسی عماد خودم میام…-گفتم که میام دنبالت-آخه ماشینم میمونه توی پارکینگ مطب و فردا بی ماشین میمونم-خب هر جور راحتی فقط کمربندتو ببند و آروم رانندگی کن عجله که نداریم-چشم خودم میدونم…-فدای اون چشم گفتنت بشه هرکول 2…-خدانکنه …اون وقت بی شوهر میمونه پرنسس خانم-کم حرف بزن پرنسس پاشو بیا…گوشی رو قطع کردم و راه افتادم سمت آدرسی که داده بود …چه آتلیه ایه …وااای دهنم باز موند دکوراسیون بیرونش که عالی بود باید توش رو دید…سرم رو بلند میکنم و تابلوش رو نگاه می کنم : آتلیه مردمک…اسمش هم جالب بود خیلی خوشم اومد …دم آقامون درد نکنهرفتم تو اولین نفری که دیدم خانمی بود که پشت میزی نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد تا من رو دید مکالمه رو قطع کرد…-سلام خانم بفرمایید-سلام من با آقای کامکار کار داشتم …-شما باید خانمشون باشین درسته ؟-بله لیلی هستم خوش بختم-خوشحال شدم از دیدنتون آقا عماد گفته بودن که میاید منم شیدام بفرمایید مستقیم اتاق ایشونه-خیلی ممنونرفتم سمت جایی که نشونم داد و در زدم-کار دارم الان شیدا خانم…توجه نکردم و رفتم تو…وای خاک بر سرت لیلی وقتی میگه کار دارم نرو تو دیگه…تا در رو باز کردم دیدم بلوز تنش نیست و داره لباساش رو عوض می کنه… بیچاره فکر کنم من رو دید خجالت کشید…ولی خودمونیم ها عجب بازو ها و شکم شش تیکه ای داره فکر کنم چند سالی باشگاه رفته تا این طوری شده…-ببخشید…من نمیدونستم …داری…داری لباس عوض میکنیاین رو گفتم و رفتم بیرون و در رو هم بستم حدود 5 دقیقه ای گذشت که در رو باز کرد و گفت برم تو-اصلا این خجالتت من رو خرابت کرده-پس چی نکنه وایمیستادم بر و بر نگات میکردم…-چی میشه مگه نا سلامتی شوهرتم ها-هنوز نیستی-میشم…-حالا چرا داشتی لباسات رو عوض میکردی ؟-از صبح اون لباس قبلیام تنم بود بوی عرق میداد گفتم خانمم که میاد بوی خوب بدم-بله میبینم با ادکلن دوش گرفتی…-نه که تو نگرفتی از اون موقع که پاتو گذاشتی تو آتلیه همش عطسه ام میگیره …
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم
اصلاً بیخیال پاشو بریم عکساتو بنداز…-عکسامون نه عکسات…-من نوکر شما هم هستمرفتیم سمت اتاق مخصوص اون جا هم خیلی قشنگ بود و مطمئن بودم عکسامون عالی میشه …قرار شد اول چنتا عکس تکی بندازم بعد بقیه عکسارو با عماد بندازم…رفتم توی رختکن و لباسم رو عوض کردم آرایشم رو هم تجدید کردم…یه لباس بنفش کوتاه تا بالای زانو و یه کفش پاشنه بلند بنفش و موهام رو هم باز کردم و ریختم دورم خوب شدم اما…اما خجالت میکشیدم این جوری برم جلوی عماد با خودم گفتم احمق جون اون دیگه بهت محرمه بعدش هم فردا قراره شوهرت بشه بیخیال خجالت شو برو…آروم سرم رو انداختم پایین و رفتم بیرون…سرم رو بلند کردم و چشمام توی چشمای عماد قفل شد داشت بر و بر من رو نگاه میکرد …اولین بار بود جلوش شال نداشتم البته به جز پارک ارم…و اولین باری بود من رو توی همچین لباسی میدید…سعی کردم جو رو عوض کنم-خب من حاضرم شروع کنیم…-باشه باشه …فقط یه لحظه من برم بیرونمعلوم نیست چش شده و چرا انقدر عرق از سر و صورتش داره میره رفت بیرون و بعد چند دقیقه به جای خودش شیدا اومد تو-لیلی جون خودت فیگوری مد نظرت نیست با همون فیگور ازت عکس بگیرم؟-ببخشید عماد کجا رفت؟مگه اون قرار نبود از من عکس بندازه ؟-چرا عزیزم قرار بود ایشون عکس بندازن ولی نمیدونم چی شد اومدن بیرون گفتن من بندازم ازت …دوست نداری من ازت عکس بندازم ؟-این حرفا چیه چه فرقی میکنه فقط می خواستم ببینم عماد چی شد…با خودم گفتم حتما سرش درد گرفته رفته بیرون چون اینجا نور زیاد هست بعدشم الان دارم فکر میکنم شیدا عکس بندازه راحت ترم اگه عماد بود هم نمیتونستم فیگور بگیرم هم از خجالت قرمز میشدم عکسم بد میشد…خودم فیگوری مد نظرم نبود و با فیگورایی که شیدا میداد عکس انداختم و واقعاً هم عالی بودن همشون…خیلی دوست داشتم زود عکسا رو ببینم …بعد چند بار لباس عوض کردن و عکس تکی انداختم قرار شد شیدا عماد رو صدا بزنه که با هم عکس بندازیم …نمیدونستم لباس چی بپوشم که با عماد عکس بندازم …عماد اومد تو اتاق-عماد خوبی ؟ گفتم حتما نور زیاد بوده سر درد گرفتی-نور ؟ آره آره …-عماد من نمیدونم کدوم لباسم رو بپوشم عکس بندازم-لیلی تو اون کمد چنتا لباس ست واسه عروس دامادا هست که میان اینجا میپوشن و با هم عکس میندازن میخوای از اونا بپوشیم؟-باشه خوبه …رفتیم و پوشیدیم اول یه سویی شرت شلوار مشکی هر دوتامون پوشیدیم و تیپ اسپرت زدیم و رفتیم تو اون محوطه ای که مخصوص عکسای ورزشی بود و عکس انداختیم …بعد من یه تاپ پشت گردنی نارنجی پوشیدم اونم یه رکابی نارنجی پوشید که به پوست برنزش خیلی اومد و من همون شلوار لی لوله تفنگی خودم رو پوشیدم و عماد هم یه شلوار لی پوشید و وایسادیم برای عکس اون باید کمر من رو میگرفت وسرش رو میکرد توی گردن من ومن هم باید سر اون رو میگرفتم دستم و چشمام رو می بستم… با این که با کلی خجالت این عکس رو انداختم ولی فکر کنم عالی بشه چون عماد خیلی خوب فیگور میگرفت و اخم می کرد و منم سعی می کردم جدی برخورد کنم … چند تا از همین عکسای *** و خاک برسری انداختیم و کارمون تموم شد…بعد از عوض کردن لباسامون رفتیم و توی اتاق عماد نشستیم و برامون قهوه آوردن همین جوری که نشسته بودیم چند تا عروس و داماد اومدن و برای مراسمشون قرارداد بستن…دلم خواست من و عماد هم جای اونا باشیم و زود عروسی کنیم ولی نه…باید خوب همدیگر رو بشناسیم…البته من میدونم که اگه عماد هرجوری هم باشه من نمیتونم بیخیالش بشم…همین جوری که دارم اون عروس و داماد رو نگاه می کنم نگاه سنگینی رو ، روی خودم حس می کنم-آقا عماد کم مارو دید بزن-میدونی داشتم به چی فکر می کردم ؟-چی ؟-به این که چه قدر خوب میشد که ما جای این عروس و داماد بودیم و عروسیمون بود-اتفاقاً منم داشتم به این فکر میکردم-لیلی میگم بیا قضیه این یک ماه رو بیخیال شیم و زود عروسی بگیریم …-من و تو که میدونیم آخر این یه ماه قراره که رسمی مال هم شیم واسه چی حرف بزرگتر ها رو زیر پا بزارریم

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم

-آخه من نمیتونم تحمل کنم…-عزیزم ما که هر روز میتونیم هم رو ببینیم دیگه غصه خوردن نداره که …هرکول من دیگه غصه نخوره ها…فقط خندید …از اون خنده های خاصش… از اون خنده هاییش که وقتی میبینمش همه ی غمام از بین میره-لیلی زنگ بزن به مامانت بگو یکم دیر تر میری خونه، بگو با منی-ما که کارمون تموم شد دیگه واسه چی بگم ؟-آخه میخوام ببرمت یه جایی ؟-کجا ؟-نمیگم که…وقتی این جمله رو گفت داشتم با خودم فکر میکردم چرا اصلاً بهش نمیخوره که 32 سالش باشه …اگه هر کی لحنش رو وقتی گفت “نمیگم که…”رو میدید فکر میکرد یه پسر بچه این حرف رو زده …شاید هم همین طوری بودنش بود که من رو بیشتر بهش علاقه مند میکرد …گوشیم رو برداشتم و به خونه زنگ زدم-الو سلام مامان…-آخه به این صدا میاد که مامان باشه ؟-تویی فرهاد…فکر کردم مامان گوشی رو برمیداره خب-مریضات چه قدر امروز زیادن …پس کی میای خونه دیگه شب شده-من که مطب نیستم …مگه مامان بهت نگفت ؟ اومدم آتلیه عماد…-نه نگفته بود…پس سلام برسون-باشه داداشی…زنگ زدم بگم یکم دیر میام خونه با عماد میخوام برم جایی-کجا ؟-نمیگه بهم فکر کنم سورپرایزه-لیلی میگم…میگم یه کاری نکنید بعدا پشیمون شید ها…-منظورت چیه ؟-هیچی ولش کن مواظب خودت باش …به مامان میگماین رو گفت و قطع کرد تا 5 دقیقه داشتم فکر میکردم منظور عماد چی بود؟عماد کتش رو پوشید و گفت که بریم …حدود نیم ساعت که توی ماشینیم و هنوز نرسیدیم معلوم نیست کجا داریم میریم …آهنگ بی کلامی هم داره از ضبط پخش میشه… نوازنده چنان ماهر ویولن میزنه که آرامش خاصی توی وجودم میشینه…فکر کنم عماد هم فهمیده که عجیب با آهنگ انس گرفتم چون هیچی نمیگه …بالاخره آهنگ تموم میشه و عماد به حرف میاد-خب دیگه از این جا به بعد باید چشمات رو ببندی ؟-وااااای آخ جون عاشق این جور سورپرایزام …باشه بستمماشین توی چند تا دست انداز افتاد و سرعت ماشین هم کم شد فکر کنم داریم از یه جای خاکی رد میشیم…صدای باز شدن در عماد اومد میخواستم چشمام رو باز کنم که ببینم کجا رفت که در من هم باز شد-خب لیلی خانم آروم دست من رو بگیر و بیا پایین چشماتم باز نکنی ها…دست مردونه اش رو گرفتم و از ماشین پیاده شدم چند قدم راه رفتیم که وایستادیم –لیلی آروم بشین زیرت یه صندلی هستنشستم…-چشمات رو باز نکن الان من میام…قول بده باز نکنی ها…صدای رفتنش اومد میخواستم شیطونی کنم و چشمام رو باز کنم که با خودم گفتم گناه داره بزار برنامش خراب نشه…پس چشمام رو همون طوری نگه داشتم…صدای پاش اومد…چشمام همون طوری بسته بود که صدای گیتار اومد و صدای عماد هم همراهیش میکرد چشمام رو با ذوقی بچگانه باز کردم…همه ی شهر زیر پای ما بود …همه چیز فقط شکل یه نقطه بود و اون نقطه ها چراغای شهر بودن …دست از نگاه کردن به شهر کشیدم و با عشق چشم دوختم به شاهزاده ی خودم…اونم زل زده بود به من و همین طوری میخوند و میزد :-میمیرم برات ، نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشاترفتی از برمتو می دونستی که دلم بسته به ساز صداتآرزومه که نمیدونستی که من میمیرم براتمیمیرم برات عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلمگفتی من میرمتو می خواستی بری تا فرداها ، گل خوشگلمبرو راهی نیست تا فردا ها از آب و گِلمازآب و گِلم،سفرت بخیر ، اگه میری از اینجا تک و تنها ،تا یه شهر دوربرو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نوربرو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نوربه یه دنیا نورسفرت بخیربرو گر شکستی ز من می تونی دوباره بسازدوباره بسازاز دلی شکسته، ناامید و خسته ، تو باز غروراز دلی شکسته، ناامید و خسته ، تو باز غرورتو بازم غرورنمی خوام بیای ،نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشینمی خوام ازت ،نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشیبرو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشیآرزوم بشیمیمیرم براتنمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشاترفتی از برمتومی دونستی که دلم بسته به ساز صداتآرزومه که نمیدونستی که من میمیرم براتمیمیرم برات…چه صدایی داشت…فقط دارم دست میزنم عالی بود.

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم

فقط چرا…چرا چشماش پر شد…رفتم پیشش و نشستم کنارش-عماد عاااااالی بود…چرا ناراحت شدی ؟-لیلی خیلی میترسم-از چی عزیز دلم ؟-از این که این خواب باشه…از این که تو یه روزی تنهام بزاری …چمیدونم از این که یه روز من رو نخوای و بری…-این حرفا چیه دیوونه من ؟ من همین جا زیر همین سقف خدا بالای سر همه ی شهر بهت قول میدم که تا آخرین نفسم دوست داشته باشم…ولی کلک نگفته بودی گیتار هم بلدی هاااا-بله دیگه…آقاتون از هر انگشتش هنر میریزه …-می خوای منم واست باز کنم؟-چی ؟؟؟؟؟-نوشابه ها رو میگم دیگه…همین هایی که تند تند واسه خودت باز میکنی…-ای پدر سوخته…-عماد یه قولی بهم میدی ؟-چی عزیزم؟-این آهنگ فقط واسه من باشه …اینو فقط واسه من بخون و هیج جایی که من نیستم نخون خوب ؟-هر چی خانم خودم بگهبیشتر بهش نزدیک شدم و سرم رو گذاشتم روی شونه هاش…وای که چه آرامشی داشتم توی اون لحظه بازم آرزو کردم که این شونه ها فقط واسه گذاشتن سر خودم باشه…-لیلی من میگم این یک ماه که تموم شد یک هفته بعدش عروسی کنیم چطوره ؟-زود نیست ؟-نه بابا اگه به من باشه میگم تازه دیر هم هست…-پس از فردا باید بریم دنبال کار های عروسی و خرید…سریع برگشت و نگام کرد…-یعنی قبول کردی ؟-مگه میشه آقا هرکول 2 یه چیزی به پرنسس خانمش بگه و اون دلش بیاد قبول نکنه …با شوقی که توی صورتش بود پرید و لپم رو بوسید…فکر میکردم اگه الان توی آیینه نگاه کنم جای داغی لب هاش روی صورتم مونده …شایدم به این خاطر این فکر رو میکردم چون خجالت کشیده بودم-مادر لبو و گل لبو بلند شو بریم که الان پدر زن گرامی توی خونه راحت نمیده…-برو بابا دلت خوشه…اون اصلا یا خونه نیومده یا هم اگه اومده نمیدونه من خونه نیستم…چیزی نگفت…-خوش به حالت عماد به خاطر بابایی به اون خوبی-چرا این حرف رو میزنی بابای تو هم خب خوبه …-بابای من خوبه ؟! یه چیزی بگو خندم نگیره…البته اگه بشه اسمش رو گذاشت بابا …تو که غریبه نیستی …به نظرم بابای من بدترین بابای دنیاست …-این چیزا چیه تو میگی ؟ تا حالا چی نداشتی که انقدر بد راجع به بابات حرف میزنی…-عماد زندگی فقط تجملات و راحتی نیست…من مهم ترین چیز رو نداشتم …محبت پدری…میگن دخترا بابایی میشن اما من…آرزو میکنم بابام هیچ وقت خونه نباشه….چون اون مهم ترین فرد زندگی من رو اذیت میکنه …چون اون مامان من رو زجر میده…ازش متنفرم…-نبینم چشمای پرنسس من بارونی بشه ها ببینم تو رو…نمیدونم چی بگم…ولی مطمئنم بابات یه روزی پی به اشتباهاش میبره و اون وقت تو عاشقش میشی…-آره یه روزی…یه روزی که شاید خیلی دیر شده باشه…-ول کن این حرف ها رو پاشو بریم…صبح هم قبل از این که بری مطب میدم یکی ماشینت رو بیاره که بی ماشین نمونی…زیر لب تشکری کردم و از اون محوطه ی دوست داشتنی و رویایی دل کندم و رفتم سوار ماشین شدماز عماد خواستم که دوباره همون آهنگ بی کلام رو بزاره …بعد از کلی ترافیک بالاخره رسیدیم …-لیلی ، فرهاد پیژامه ی اضافه داره ؟-هرکول 1 خوشتیپه تو خونه پیژامه تنش نمیکنه…لباس ورزشی میپوشه-خب لباس ورزشی اضافه چی داره بده من ؟-نخیر نداره …شما برو از کمد خودت بردار…-بد شد که…می خواستم روی تو رو زمین نندازم…هی میگی بیا شب بمون پیش من…-عجب رویی داری تو پسر…من غلط بکنم همچین حرفی بزنم …-دروغ کار خوبی نیست ها لیلی خانم …از من گفتن …تو نبودی میگفتی من تو رو بغل نکنم خوابم نمیبره … ؟؟-برو بخواب خونتون عزیزم مثل اینکه امروز زیاد کار کردی مخت تاب برداشته …خداحافظدر ماشین رو باز کردم و رفتم بیرون بوقی زد و رفت…کلید رو انداختم و رفتم توی خونه…خوشبختانه مثل اینکه همه خواب بودن …چند روز از اون شب رویایی گذشته و ما به خانواده هامون اعلام کردیم که یک هفته بعد از اون یک ماه قراره زود مراسممون رو برگزار کنیم با این که قرار بود با عماد برای خرید و کارهای دیگه عروسی اقدام کنیم ولی هنوز هیچ حرکتی نکردیم…نه این که خودمون نخوایم از بس سرمون شلوغه که فرصت هیچ کاری رو نداریم…من همش سرم با مطب گرمه و عماد هم از این مجلس به اون مجلس…امروز هم نمیتونم برم خرید سه شنبه است و باید برم مرکز نگهداری بیماران روحی و روانی…سه شنبه ها بد ترین روزای کاری منه چون با بدترین بیمار ها رو به رو میشم بیمار هایی که انقدر اوضاع روحی و روانیشون بده که خانواده ها از نگهداشتنشون خسته شدن اما خب این کار منه من هم اگه بخوام از اون ها فرار کنم اونا هیچ وقت درمان نمیشن…

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم

کارم که توی مرکز تموم میشه با عماد تماس میگیرم…-سلام بر شاهزاده ی رویاهای خودم-بعداً زنگ میزنم…تلفن رو قطع کرد …از این کار متنفر بودم هر وقت فرهاد این کار رو میکرد کلی بعدش دعواش میکردم… میدونم شاید کار داشت اما نباید این طوری قطع می کرد…از دستش بد شاکی شدم با خودم گفتم لیلی بد کنفت کرد …باشه آقا عماد آشی برات بپزم که روش صد کیلو نه هزار کیلو روغن باشه…سوار ماشینم شدم که برگردم مطب سر راه هوس کردم که پیتزا بخرم ناهار داشتم ولی خب هوس کرده بودم دیگه… مامان همیشه میگفت تو مثل زنای حامله میمونی هر چی که میبینی هوس میکنی…خندم گرفت از یاد آوری حرف مامان راست میگفت …وای به حال عماد وقتی که لبو و گل لبو رو حاملم…گفتم عماد دوباره یاد اون تلفن کذایی افتادم…جلوی همون فست فود نزدیکه مطب نگه داشتم و رفتم تو…دو تا پیتزا سفارش دادم یکی واسه خودم ،یکی هم واسه سروناز …با خودم گفتم پیتزا تنهایی نمی چسبه…وارد مطبم میشم سرو ناز توی آشپزخونه غذاش رو گذاشته که گرم بشه میرم پیشش…-سلام سروناز داری غذاتو گرم میکنی ؟-آره لیلی خانم-صد دفعه گفتم با من راحت باش بگو لیلی…-چشم-چشمت بی بلا …میگم من پیتزا گرفتم غذاتو ببر خونه امروز با من پیتزا بخور-نه مرسی لیلی جون…-اگه قول بدی از پیتزایی که برات گرفتم بخوری منم از غذای خوشمزه ی تو میخورمبالاخره سروناز خجالتی راضی شد که از پیتزا بخوره سر غذا نشسته بودیم که گوشیم زنگ زد…عماد بود …-بله ؟-سلام عزیزم-بعداً زنگ میزنمگوشی رو قطع کردم ببین آقا عماد چه مزه ای دارهیک ساعت بعد بازم زنگ زد…برنداشتم…دوباره…سه باره…چهار باره…برام اس ام اومد :(خانومی من گفتم بعداً زنگ میزنم و زدم …بعداً تو نرسید ؟)جوابش رو ندادم یک اس ام اس دیگه:(هرکول 2 خیلی غصه میخوره پرنسس خانم باهاش قهر کنه هاااا…جوابم رو نمیدی ؟ من معذرت میخوام تو رو خدا لج نکن دیگه…)آدمی بودم که خیلی زود خر میشدم و داشتم الان هم کم کم نرم میشدم…اما نه…بزار یکم بیشتر منت کشی کنه …(اون موقعی که زنگ زدی سر فیلم برداری بودیم یه عروس و داماد بودن که باید توی اون صحنه عروس از پنجره گل های رز رو پرت میکرد هوا و صد بار اون صحنه رو گرفته بودیم جواب نداده بود و اون موقع واسه بار آخر می خواستیم بگیریم…خوب بود تلفن رو جواب نمیدادم نگرانت میکردم؟ آخه قهر نداره که خانومی…)بهش حق دادم خوب اون لحظه باید همه ی حواسش رو میزاشت سر کار…با خودم گفتم یک ساعت بعد جواب اس ام اسش رو میدم بزار یکم تو خماری بمونه…غذامون تموم شد زود وسایل غذا رو جمع کردیم که وقتی مریض بعدی میاد مطب مرتب باشه…زنگ در مطب زده شد خواستم به سروناز بگم در رو باز کنه که دیدم رفته دست شویی …شالم رو مرتب کردم و رفتم سمت در و بازش کردم…در که باز شد صورت کسی معلوم نبود و فقط یه گل معلوم بود…به کفش های مرد نگاه کردم و دیدم بله آقا عماده…-عزیزم سلام نمیدی ؟-سلام…این جا چیکار میکنی ؟-واسه عرض معذرت خواهی اومدم…قیافش رو مظلوم کرد و با اون تیله های مشکی مظلومانه نگام کرد…گل رو ازش گرفتم…-خودم گل بودم گل میخواستم چیکار ؟ معذرت خواهیت رو هم میپذیرم دیگه تکرار نشه…من از این کار خیلی بدم میاد-چشم…به خدا من نمیدونستم تو انقدر روی این حرکت حساسی وگرنه نمیکردم…-عیب نداره ناهار خوردی ؟ اگه نخوردی واست بیارم…-راستش نخوردم بدون تو چیزی از گلوم پایین نرفته میشه بیاری ؟-می خواستم بیارم ها ولی ندارم که…-لیلی دستم انداختی…؟-من ؟ نه فقط میخواستم بهت بگم اول اون سس روی صورتت رو پاک کن بعد واسه من قصه ی عاشقانه بخون…دلم براش سوخت زود سس رو پاک کرد و خودش رو با بند کفشش مشغول کرد…-حالا چی خوردی ؟-غذا نداشتم امروز پیتزا گرفتم…-چه جالب عماد منم ناهار پیتزا خورم…راستی من بعد از ساعت 5 دیگه امروز مریض ندارم بریم خرید؟-آره حتما فقط من یه زنگ بزنم به بچه های آتلیه بگم …تلفنش رو زد…
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت  سوم
-عماد میخوای تا ساعت 5 بشینی تو اتاق من ؟ الان مریضام میان…-خب بیان تازه از دیدن خوشتیپی مثل من درد و غم هاشون یادشون میره…-پاشو برو بیرون ببینم پسره ی خودشیفته…داشتیم کل کل میکردیم که در اتاقم زده شد…-بفرمایید…سروناز اومد تو…-راستش خانم الان از خونه زنگ زدن گفتن مامانم حالش بد شده میشه من برم خونه ؟-آخه پس کی وایسته جای تو…داشتم همین جوری فکر میکردم که عماد پرید وسط فکرام…-خانم شما برید من هستم …چی ؟؟؟ عماد می خواست با اون تیپ و قیافه بشینه پشت میز منشی…؟ ولی بد هم نبود ها…یکم بهش میخندم-آره سروناز جون برو تو نگران اینجا نباش…-مرسی واقعا لیلی جون…گفت و با استرس زیاد در رو بست و رفت…-خب آقای منشی بفرمایید سر کارتون الان دیگه مریضا میان…-ای بچه پر رو …یه سوال اون دفتر سفیده رو باز کنم و هر کی میاد اسمش رو بپرسم و به ترتیب نوبت بفرستمش تو دیگه نه …؟-آره …مشکلی پیش اومد شماره ی یک رو بگیری وصل میشی به اتاقم…-باشه …وقتی داشت میرفت توی دلم قربونش رفتم که انقدر با من همکاری میکنه و خوبه…با خودم گفتم نه توی آتلیه که رئیسه و نه توی اینجا که باید منشی من باشه…اون روز هر دختر جوونی اومد توی اتاقم از عماد سوال کرد…همه هم یه سوال میپرسیدن…-این آقایی که بیرونه منشیتونه ؟-نه امروز استثنا اومدن…

توی دلم مغرور شدم که عماد ماله من بود…
بعد از چند تا مریض دلم خواست برم بیرون و یواشکی نگاهش کنم ببینم در پست منشی گری چه شکلی میشه …
در رو یواش باز کردم و نگاهش کردم…معلوم بود خسته شده و عرق کرده بود شانس اون هم امروز مطب خیلی شلوغ بود تلفن منشی زنگ زد برداشت…
-مطب دکتر کمالی بفرمایید…
قربون اون دکتر گفتنت بشم ، من که دکتر نیستم…
جالب این جا بود که هر وقت میخواست ورود مریضی رو به اتاقم از طریق تلفن اعلام کنه خیلی خوب و رسمی حرف میزد :
خانم کمالی خانم…اومدن بفرستمشون ؟
بالاخره ساعت 5 شد و مریض ها تموم شدن از اتاقم رفتم بیرون پیش عماد…
-خسته نباشی آقای منشی…
-بیچاره سروناز خانم چی میکشه هر روز اینجا…
-الهی بمیرم خسته شدی ؟ مرسی که موندی و کمکم کردی
-قابل خوشگل خانم خودم رو نداره…

لبخندی پر از عشق و تشکر بهش زدم و رفتم براش چایی آوردم و بعد از خوردنش راه افتادیم که بریم خرید عروسیمعروسیمون رو بکنیم…
به غیر از عروسی فقط قرار بود مراسم بله برون بگیریم اونم به خاطر ناراحت نشدن بزرگا …

ذوق داشتم که اول لباس عروسم رو بخرم
-عماد میشه بریم اول من لباس عروسم رو بخرم ؟
-بله که میشه…
رفتیم جایی که مرکز لباس عروس بود …به سختی جای پارک پیدا کردیم و پیاده شدیم…
از دیدن اون همه لباس عروس های جور واجور ذوق کرده بودم…
حدود یک ساعتی بود که داشتیم میگشتیم ولی هنوز چیزی که نظرم رو جلب کنه رو ندیده بودم تا این که رسیدیم به یک لباس عروس فروشی کوچیک
که توی ویترینش دو لباس عروس بیشتر نبود…لباس سمت چپی بد جور به دلم نشست…
لباس عروس سفیدی که دکلته بود و روی قسمت بالاتنش کار شده بود اما قسمت پایینش که پف دار میشد ساده ی ساده بود به نظرم خیلی شیک و با کلاس بود…
همیشه توی خرید لباس لباس های ساده رو بیشتر میپسندیدم…

-عماد این لباس سمت چپیه قشنگ نیست ؟
-بریم توی تنت ببینم…
رفتیم توی مغازه فروشنده خانم میان سالی بود…
-خوش اومدین …

بیوگرافی میس پریسا

biography miss parisa

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت فسمت سوم
5 از 1 رای
بازدید : 272 بار بار دسته بندی : بی برگشت تاريخ : ۱۲ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

5 × 2 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،