پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

دانلود رمان عطر نفسات - مریم_21

رمان عطر نفسات مریم_21

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور قسمت  سوم
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

roman by m . modbpor – roksana

دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود ركسانا, رمان هایی م . مودب پورم, roksana by m . modbpor, roksana, m . modbpor, رمان ركسانا از م . مودب پورم, m . modbpor, م . مودب پورم, roksana, ركسانا, بیوگرافی نویسنده م . مودب پورم, biography m . modbpor, رمان فارسی م . مودب پورماولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, roman New By m . modbpor, Called roksana, roman New m . modbpor roksana, m . modbpor, m . modbpor roksana, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, ركسانا, , دانلود رمان بدون سانسور, رمان عاشقانه ازm . modbpor, ، رمان های م . مودب پورم, ، رمان, دانلود رمان ركسانا, ، دانلود رمان برای اندروید ركسانا, ، دانلود رمان برای جاوار ركسانا, ، دانلود رمان ركسانا برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان ركسانا برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان ركسانا , خواندن انلاین ركسانا , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

خلاصه قسمت  دوم  رکسانا :

تلفن رو ورداشتم . زنگ زدن به موبایلش. چند تا زنگ خورد تا جواب داد»
–  مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد. لطفاً شماره گیری نفرمائید.
«بعد موبایل قطع شد. فکر کردم که خط‌آ خرابه. دوباره گرفتم که همون خانمه دوباره گفت»
–  مشترک محترم در دسترس نمی‌باشد. لطفاً بعداً شماره‌گیری…
«یه دفعه موبایل قطع شد. تلفن رو گذاشتم سر جاش امّا یه مرتبه تازه حواسم جمع شد! این صدای ضبط شده هر دفعه یه چیزی بهم گفت! یه بار گفت مشترک مورد نظر، یه بار گفت مشترک محترم! یه باز گفت لطفاً شماره‌گیری نفرمائید، یه بار گفت لطفاً بعداً شماره‌گیری کنید!
زود تلفن رو ور داشتم و دوباره بهش زنگ زدم و بازم همون صدا گفت»
–  مشترک مورد نظر.
برای خواندن رمان ركسانا به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

دانلود رمان جدید

«یه لحظه بعد صدای مانی اومد»
–  الو! هامون! چی‌شده؟!
–  زهرمار! خجالت نمی‌کشی؟!
مانی-  برای چی؟!
–  معلوم هس کجایی؟!
مانی-  همین الآن تو رختخوابمم!
–  غلط کردی! من الآن تو اتاق‌تم!
مانی-  اونجا چیکار می‌کنی؟!
–  می‌دونی ساعت چنده؟!
مانی-  چنده؟!
–  ده صبح!
مانی-  اِی وای خواب موندم!
–  این صدای کی بود؟!
مانی-  شبکه بود دیگه!
–  کور شده شبکه هر دفعه یه چیزی به‌آدم می‌گه؟ بعدشم سلام و علیک‌م با آدم می‌کنه؟!
مانی-  خب منشی داره دیگه!
–  منشی موبایل‌تو اسم منم می‌دونه؟!
مانی-  حالا که وقت انتقاد به‌شبکه ی مخابرات و این چیزا نیس‌ که! بگو ببینم چی شده؟!
–  جریان رو به عمو گفتم! می‌خواد باهات حرف بزنه! ولی الآن می‌رم و دستش رو می‌گیرم و می‌آرم تو اتاقت تا آدم بشی! بذار بیاد این متکّاها و ماهوت‌پاک‌کن رو ببینه اون وقت ببینم اجازه می‌ده که تو زن بگیری؟! خجالت نمی‌کشی واقعاً؟! تو همین دیشب تصمیم به ازدواج گرفتی! نذاشتی حداقل چند ساعت از بگذره!
مانی-  غلط کردم هامون جون! چیز خوردم! به خدا شیطون گولم زد!
–  شیطون گولت زد؟! اصلاً شیطون بیچاره حریف تو می‌شه؟! حداقل میذاشتی چند ساعت بگذره!
مانی-  به جون تو چند ساعت گذشته بود!
–  گم‌شو! جون منم هی قسم می‌خوره!
مانی-  حالا چیکار نم هامون جون؟!
–  از من می‌پرسی؟! من اصلاً بَلَدم از این کارا بکنم که بعدش بلد باشم ماست‌مالیش کنم؟!
مانی-  راست‌م می‌گی‌آ! ببین! بابا که بالا نیومده؟
–  فکر نکنم!
مانی-  خب هامون جونم، الهی قربون تو پسر عمومی خوش‌قیافه و خوش هیکلم برم! اگه برات زحمت نیس، اون آثار جرم رو از بین ببر!
–  آثار جرم چیه؟!
مانی-  همون متکاها و ماهوت‌پاک‌کن دیگه!
–  خب! خودت چیکار می‌کنی؟
مانی-  خب می‌آم خونه دیگه!
–  الآن کجایی؟!
مانی –  چسبیدم به تو!
–  چی؟!
مانی –  فقط یه دیوار بینمون فاصله انداخته!
–  خف نشی پسر ! بدو بیا.
مانی –  اومدم اومدم ! بای بای!
–  به اینا چی بگم؟!
مانی –  هیچی نگو فقط بگو بالا نبود!
(( تلفن رو قطع کردم و بعد روی رختخوابش رو تمیز کردم و اومدم پایین رفتم توی حیاط خودمون و به عموم گفتم ))
–  تو اتاقش نبود عمو !
عموم –  یعنی چی ؟! پس کجاست؟
–  نمیدونم.
عموم –  من میدونم کجاس! حتما رفته دنبال پدر سوختگی ش!
(( مادرم که همیشه از مانی دفاع میکرد زود گفت ))
–  خان عمو شما همیشه به این بچه بدبینین!
عموم –  زن داداش هنوز اینو نشناختین! اگه بچه منه ! من میدونم چه جونوریه!
(( زری خانوم کارگرمون که داشت برامون چایی می اورد تا اینو شنید گفت ))
–  نگین تو رو خدا خان عمو! مانی گله!
عموم –  این پدر سگ همه شما رو گول زده! من فقط اینو میشناسم ! حالا بشینین و صبر کنین تا بیاد و بعد قضیه رو معلوم کنید که کجا بوده!
مادرم –  حالا شما چایی تون رو میل کنین! هر جا باشه الان دیگه پیداش میشه!
(( تا عموم چایی ش رو برداشت که بخورده یهو مانی کلید در رو انداخت و در رو باز کرد و اومد تو! تو دستش یک کیسه نایلون بود ! از همون دور داشتیم نگاهش میکردیم که داد زد و گفت :
–  صبحونه که نخوردین؟! رفتم نون تازه خریدم!
(( تا اینو گفت مادرم یه نگاه به عموم کرد و گفت ))
–  دیدین حالا خان عمو؟! بچه م مرد شده دیگه! حالا باید واقعا براش به فکر زن گرفتن باشیم!
(( داشتم همینطور نگاهش میکردم! داشت همینطور که از در حیاط میومد جلو! به باغچه و درختها نگاه کرد و گفت ))
–  ادم وقتی صبح زود بلند میشه چه حال خوبی داره! هامون تو هم از این به بعد صبحا زودتر بلند شو و ببین چه حالی داره! ببین چه کیفی داره! ادم احساس زنده بودن میکنه! چیه همش گرفتی خوابیدی؟
(( یه نگاه بهش کردم و گفتم ))
–  چشم!

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.
(( بعدش اومد جلو و به همه سلام کرد و گفت ))
–  چه خبر بود دکون نونوایی! غلغله!
(( بعد کیسه نایلون رو که توش چند تا نون بربری تیکه تیکه شده بود رو داد دست من و گفت ))
–  همونجا دادم با چاقو تیکه تیکه اش کردن که راحت تر بزارینش تو فریز!
(( بعدش یه چشمک به من زد ! کیسه رو از دستش گرفتم که زری خانوم گفت ))
–  پیر شی الهی! دستت درد نکنه! دیگه وقت زن گرفتنته مادر!
(( تا زری خانوم اینو گفت ! مانی سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت ))
–  زیر سایه بزرگتر ایشالا!
(( کیسه رو بردم و دادم به زری خانوم . اونم گرفت و رفت طرف ساختمون. منم دنبالش رفتم ! چند قدم که رفتم انگار دستش خورد به نون ها! برگشت که یه چیزی بگه که بهش اشاره کردم و گفتم ))
–  نون ها سرد میشه زری خانوم ! بیا که حسابی گرسنمه!
(( زود با خودم بردمش تو ساختمون که اروم بهم گفت ))
–  مادر اینا که انگار همین الان از تو فریز در اومده!
–  هیچی نگو زری خانوم ! این نون مدلشه ! نونوایی میزارتش توی فریز که وقتی نونشون تموم میشه بدن دست مردم کارشون راه بیافته!
–  وا! خاک بر سرم! دیگه باید از نونوایی هم نون فریز شده بخریم؟!
–  حالا جلو عمو اینا نگو! بفهمن به مانی توپ و تشر میزنن!
زری خانوم –  من غلط بکنم! الان همچین گرمشون میکنم که انگار تازه از تنور درشون اوردن!
–  دست شما درد نکنه!
(( زری خانوم رفت طرف اشپزخونه و منم برگشتم سمت حیاط و روی تخت بغل مانی نشستم . پدرم یه خنده ای کرد و به مانی گفت  ))
–  چه خبر عمو جون؟
(( مانی یه اهی کشید و گفت ))
–  هیچی نیست عمو جون ! یه زندگی یکنواخت که دیگه خبری توش نیس! نه تفریحی نه سرگرمی یی نه تغییری نه تحولی ! هیچی! از صبح که ادم از خواب پا میشه یه تکراره! دیگه کم کم از بس با این هامون حرف زدم و نشست و برخاست کردم! دارم حالت افسردگی روحی پیدا میکنم! این هامون م مثل ماست میمونه! صد تا جمله باید بهش بگی تا یه جمله جوابت رو بده! به جون شما عمو جون از تنهایی داره این دلم میترکه! نه همصحبتی نه دوستی نه تنوعی!
(( اینا رو گفت و سرشو انداخت پایین که پدرم گفت ))
–  اینا درست میشه عمو جون! به وقتش همه چی درست میشه!
مانی –  اخه کی عمو جون؟! به جون این هامون دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه ! اینقد فریاد بزنم! اینقد فریاد بزنم!
مادر –  اخه چرا؟!
مانی –  خسته شدم از این تنهایی عزیز! دیگه داره موهام سفید میشه! حالا من به درک ! این طفلک هامون رو بگو! این دیگه داره کچل میشه ! پس فردا که خواستیم بریم براش خواستگاری باید موهای ماهوت پاک کن رو بکاریم رو سرش که عروس (( تو )) نزنه ! اصلا حالت فریزری پیدا کرده!
(( برگشتم یه نگاه بهش کردم که گفت ))
–  نگاهش رو ببین ! عین مرده ته قبرستون! سرد ! کسل! بی روح! بی احساس! بلاتکلیف!بابا اخه به فکر باشین! نا سلامتی شما بزرگترای مائین!
(( پدرم برگشت یه نگاهی به من کرد و گفت ))
–  نکنه اون حرفا رو تو برای خودت میگفتی؟!
–  نه به خدا!
مانی –  چرا حیا میکنی هامون؟! بگو که زن میخوای!
–  من زن میخوام؟
مانی –  خب اره دیگه ! چه فرقی میکنه! چه تو زن بخوای چه من!
عموم –  اخه تو پسر ادم شدی که زن میخوای؟!
مانی –  مگه ندیدین صبح رفتم نون خریدم و اومدم؟!
عموم – همین؟! با همین یه نون گرفتن تمومه؟
مانی –  برم نفت بگیرم!
(( من و مادرم و پدرم زدیم زیر خنده ))
عموم –  ببین بچه جون این فیتیله رو از گوشت در بیار که بری اون دختره رو بگیری !
مانی –  کوم دختره بابا جون؟
عموم –  نمیدونم! همونکه هنرپیشه شده!
(( بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت ))
–  اسمش چی بود؟
–  ترمه عمو جون!
عموم –  اهان ترمه ! فکر این دختره رو از سرت بیرون کن!
مانی –  اخه دوستش دارم بابا جون! یه شب نمیبینمش حال خودمو نمیفهمم!
عموم –  مگه تو چند بار دیدیش؟
مانی –  یه بار!
عموم –  خب ادم با یه بار دیدن عاشق میشه؟!
مانی –  اخه خودشو از جلو یه بار دیدم ولی فیلمشو پنج بار دیدم! پنج تا یک ساعت و نیم میشه چند بار؟!
عموم –  باز چرت و پرت بگو!
مانی –  اخه بابا جون مگه ترمه چه عیبشه؟ هم خوشگله ! هم خوش تیپه ! هم خوش هیکله! هم خانومه! هم تحصیلکرده ست! هم هنرمنده! هم فامیلمونه! اخرشم اگه نخواستیمش ! یه توپش رو میبریم دم بازار ردش میکنیم بره!
عموم –  اون فامیل ما نیس!
مانی –  خوب عصبانی نشین ! فامیلیش رو خط میزنیم!
عموم –  اون به درد تو نمیخوره!
مانی –  ولی من اونو دوست دارم و به غیر از اون هیچکی رو نمیخوام! اصلا عاشقش شدم! جونم به جونش بسته ست ! اصلا هر نفسی که میدم پایین ! میاد بالا میگه ترمه ! اصلا سری از هم سوائیم ! خلاصه یا اون یا هیچکی ! اگه ترمه رو برام نگیری ازین شهر میرم! میرم یه جای دور که دست هیچکس بهم نرسه ! میرم و تا اخر عمر با یادش زندگی میکنم! حالا چی میگین شما؟!
عموم –  اون به درد تو نمیخوره!

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.

مانی –  پس خوب منو نگاه کنین که اخرین باره منو میبینین! این صبحونم رو بخورم رفته م! اصلا زندگی بدون ترمه برام معنی نداره! اصلا صبحونه هم نمیخورم! همینطوری گرسنه میرم!
عموم –  من خودم یه دختر خوب و خانوم و خوشگل برات در نظر گرفتم! حالا صبحونت رو بخور تا بهت بگم!
(( مانی یه لبخند زد و گفت ))
–  منو کفن کردی راست میگی باباجون؟!
عموم –  اره!
مانی –  چشم –  الان تند صبحونه م رو میخورم!
(( مادر و پدرم زدن زیر خنده! برگشتم یه نگاه بهش کردم که داد زد و گفت ـ))
–   زری خانوم ! صبحونه رو بیار دیگه!
(( از زیر میز محکم با پام زدم به ساق پاش که داد زد و گفت ))
–  اخ چرا میزنی؟!
–  تو مگه دیشب به من نگفتی با عمو صحبت کنم؟!
مانی –  چرا!
–  مگه تو نگفتی فقط ترمه رو میخوای؟!
مانی –  چرا!
– مگه الان دو ساعت نمی گفتی بدونه ترمه نمیتونی زندگی کنی و این حرفا؟
مانی- خب  چرا!
– پس چی شد؟؟
مانی- خوب بریم این دختره رو هم که بابا برام پیدا کرده ببینیم بعد!شاید از ترمه بهتر باشه!منکه نباید ضرر کنم!میدونی این بابای مهربون و خوبم چقدر تاحالا بالا من خارج کرده؟!مگه خدارو خوش میاد که از منفعت ضرر کنه؟!
((یه نگاه بش کردمو همونجوری که از سر میز بلند می شدم گفتم))
– تو آدم نمی شی!
((موچه دستامو گرفت و دوباره نشوندم سرمیز و گفت))
– حالا چرا تو ناراحت میشی؟!
– دیشب یادت رفت چیا به ترمه گفتی؟!
مانی- چیا گفتم؟!
– میخوام بیام خواستگاریت و از اون  حرفا؟!
مانی- اینارو گفتم؟!
– بله!
مانی- جلو تو گفتم؟یعنی مطمئنی؟
– بله!
((برگشت طرف عموم و گفت))
– ببخشین باباجون!نمیتونم دختره دگه ای رو قبول کنم!این هامون از دستم ناراحت میشه!
– ا…..!بمان چه مربوطه دیگه؟!
مانی- به نظر تو همین ترمه خوبه دیگه؟
– من چه میدونم!
مانی- حالا خوبم نبود  چند  وقت بعد ولش میکنم میرم سراغه یکی دیگه!چه عیبی داره؟
((تا اینو گفت و عموم دست کرد از رو میز ی قاشق چایی خوری ورداشت و پرت کرد طرفش که سرش رو دزدید وهمونجور  که  میخندید دست منو گرفت و کشید و فرار کردیم طرف حیاط خونه اونا!
عموم شروع کرد به داد و بیداد کردن!هی عموم داد میزد و هی مانی میخندید!دوتایی رفتیم خونه مانی اینا.وقتی خندش تموم شد گفت))
– خب حالا چیکار کنم؟
– من باتو حرف نمیزنم!
مانی- چرا؟
– آخه تو کی درست میشی؟!همه چیرو به شوخی میگیره!
مانی-  باشوخی کارابهتر پیش میره!حالا چیکارکنیم؟
– یعنی چی؟
مانی- یعنی برنامه امروزت چیه؟
– می خوام یه سر به عمه بزنم و جریان رو براش بگم!
مانی- خب من هم  یه سر به دختر عمه میزنم و جریان رو براش میگم.تو برو سراغ عمه،من هم میرم سراغ دختر عمه!اصلا کاشکی یه مادر و دختر رو پیدا میکردیم و تو مادره رو میگرفتی و من دختره رو!اینطوری قال قضیه کنده میشد!
((یه نگاه بهش کردم و راه افتاده طرفه خونه خودمون که داد زد و گفت))
– به عمه سلام برسون و بش بگو که خیالش از هر بابت راحت باشه!جونه من و جونه دختر عمه!
((دوباره یه نگاه بهش کردم و جوابش رو ندادم که گفت))
– نون فریزری ا تازه بود؟!واقعا خدا این نونوایی  رو از این محل نگیره!چه برخوردی!چه احساسی!چه احساسه مسولیتی!چه اردی!
((بازم جوابش رو ندادم و رفتم تو حیاط خودمون و همراه با غرغره عموم ، صبحونم رو خوردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و راه افتادم طرفه خونه عمه لیا.
جمعه بود و خیابون ها خلوت.نیم ساعت  نشوده بود که رسیدم دم خونه شون و  زنگ زدم.یه خورده بعد ایفون رو  رکسانا جواب داد و در رو واکرد و رفتم تو حیاط که دیدم رکسانا از پله ها امد واز همون جا سلام کرد.کمی رفتم جلو تر.جواب سلامش رو دادم که گفت))
– تنهایین؟
– بله!
رکسانا- مانی خان نیومندن؟
– نخیر!
رکسانا- حالتون خوبه؟
– ممنون!
رکسانا- بفرمایین خواهش میکنم!
– شما بفرمایید من هم در خدمت تون هستم.
((راه افتاد طرف ساختمون و همون جور که می رفت گفت))
– بچه ها رفتن کوه به من هم اصرار کردن که باهاشون برم اما بدلم افتاده بود که ممکنه شما تشریف بیارین!این بود که باهاشون نرفتم و…..
((نذاشتم جملش تمام بشه و گفتم))
– عمه منزل هستن؟
((برگشت یه نگاه به من کرد و گفت))
– هستن،بفرمایین.
((راه افتاد و از پله ها رفت بالا.همونجور که میرفت جلو نگاهش کردم.یه شلواره جین پوشیده بود با یه دونه از این بلوزا که تازه مد شده بود.موهای طلایی پرنگ دشت که خیلی ساده پشت سرش با یه گل سر بسته بود و احتمالا خودش رنگشون کرده بود!قدش بلند بود و خیلی خوش اندام.دم دره راهرو که رسید،صبر کرد تا بهش رسیدم و گفت))
– بفرمایین خواهش میکنم!
((با دست اشاره کردم که یعنی اون جلو بره.دره رهرو رو وا کرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم و رسیدیم به دره ورودی سالن انجا واستاد و دوباره تعا رف کرد ک این دفعه گفتم))
– شما بفرمایین!الان چند دقیقه س که وقت مون با  تعا رف تلف شده!بفرمایین خواهش میکنم!
((همون جوریه لحظه مات شود به من!صورت خیلی قشنگ و بانمکی داشت اما چیزی که تو صورتش بیشتر توجهه آدم رو جلب میکرد چشماش بود!
چشمای درشت و اصلی رنگ که  با رنگه طلایی موهاش خیلی هماهنگی داشت!خلاصه برگشت و دره ورودی سالن رو واکرد و رفت تو و من هم دنبالش راه افتادم و تا رفتم تو سالن دیدم که عمه لیا اومده همون جلوی در!بهش سلام کردم.یه لحظه این احساس بهم دست داد که انگار منتظره که مثلا برم جلو و بغلش کنم اما خودم ی همچین حسی نداشتم!یعنی هنوز برام مثل یه غریبه بود! بلافاصله خودش فهمید و جوابم رو داد و گفت))
– خوبی عمه جان؟؟
– ممنون
عمه- بیا!بیا تو اتاق پذیرایی!
((صبر کردم تا خودش جلوتر رفت و دره اتاق پذیرایی رو واکرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم که رویه ی مبل نشست و گفت))
– بشین عمه جون!رکسانا جون!یه زحمتی میکشی چند تا چایی به ما بدی؟
رکسانا- چشم عمه خانوم!
((اینو گفت و رفت طرفه  آشپزخونه.منم روی یه مبل کامی اونطرف تر نشستم که عمه گفت))
– چی شد عزیزم؟رفتین؟
– رفتیم

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.

عمه م – دیدینش؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
– حالش چطور بود؟؟؟چطوری دیدینش؟یعنی چه جور دختری محک ش زدین؟
– با یک باردیدن که نمیشه  کسی رو محک زد!
عمه م- راست میگی عمه اما همینجوری م می شه یخورده آدما رو شناخت!
– در هرصورت دیدیمش
عمه م – باهاش حرف زدین؟
– یه مقدار اما فلان حاضر نیست برگرده اینجا!
((یه لحظه ساکت شد وبعدش گفت))
– میدونم
((از جیبم سیگارم رو در اوردم و بهش تعارف
کردم.یه دونه ورداشت و براش روشن کردم و سیگاره خودمم روشن کردم.داشت فکر میکرد.هیچی نگفتم.چند دقیقه بعد رکسانا با یه سینی امد تو و امد جلو من و تعارف کرد.فکر کردم چایی اورده.تا خواستم بردارم دیدم قهوه س!زود دستم رو کشیدم و گفتم))
– من قهوه نمیخورم!
رکسانا   – چرا؟
– دوست ندارم!
رکسانا- خیلی عالیه که!
((یه نگاه بش کردم که زود گفت))
– ببخشین!الان براتون چایی میارم!
– نه!خیلی ممنون!من اصلا چیزی نمیخورم!زحمت نکشین!
((عمه م خندید و گفت))
– رکسانا جون یه چایی براش بیار!
((رکسانا زود رفت که چایی بیاره و یه خورده مکث کردم و بعدش گفتم))
– ببینین خانوم،من باید همه چیز رو بدونم!باید بدونم که اختلافه شما با پدرم و عموم سره چی بود!باید بدونم که……
عمه م- هنوز به من میگی خانوم؟
((یه لحظه سکوت کردم و بعدش گفتم))
– هنوز زبونم نمی چرخه که عمه صداتون کنم!باید خودتون درک کنید که چی می گم!
عمه م- میفهمم!حق دری!
((یه خورده سکوت برقرار شود و هیچ کدوم هیچی نگفتیم..سیگارم رو خاموش کردم که رکسانا با یه سینی دیگه که توش یه فنجون چایی بود برگشت و بهم تعارف کرد.ورش داشتم و ازش تشکر کردم.بعدش نشست رو یه مبل بغل من و فنجون قهوه ش رو ورداشت که عمه م گفت))
– عمه،دیشب چی شود بالاخره؟
((جریان رو براش گفتم.شروع کردن با رکسانا به خندیدن.وقتی خنده هاشون تمام شد عمه م گفت))
– عین باباشه!اون چند سالی که باهم زندگی میکردیم یه گربه یا یه سگ یا یه پرنده از ترسه باباش جرات نداشت بیات طرفه خونه ما!خیلی شیطون بود!
((بعد یه نگاه به من کرد و گفت))
– توام همینطور!درست مثله باباتی!ساکت و اخمو ولی مهربون و محکم!
((سرم رو برگردوندم طرفه بخاری که قاب عکس ا روش بودن و بعدش برگشتم طرفه عمه م و گفتم))
– قراره ترمه خانوم از اونجایی که هستن اسباب کشی کنن.
عمه م – چرا؟
– مانی میخاد!یکی از آپارتمان های بابا اینا خالیه نزدیکه خونه خودمونه! مانی بهش گفت که بیات اونجا زندگی کنه
((یه لحظه ساکت شدم بعدش گفتم))
– یه چیزه دیگه م هست!
عمه- چی عمه؟
– مانی دیشب ازم خواست که درمرد ازدواجش با ترمه خانوم با عموم صحبت کنم!
((عمه م یه لبخند زد و گفت))
– خب صحبت کردی؟
– عموم موافق نیست ولی مانی لجبازه!میدونم حرف خودش رو به هرصورت پیش می بره!
((چایی م رو برداشتم و کمی ازش خوردم و یه سیگاره دیگه روشن کردم و گفتم))
– نمی خواین برام از گذشته ها بگین؟
عمه م- چرا ولی اول باید خودت بخوایی که بدونی!
– می خوام بدونم!
عمه م- اشکاله ما اینه که همش میخواهیم بریم تو گذشته ها!آینده یه ما ها رفته تو گذشته هامون وقت شه که گذشته هارو دیگه ول کنیم گذشته دیگه مرده!
بهتره که این مرده رو خاک کنیم و سرمون رو برگردونیم طرفه آینده!اما تاحالا نشده!یکی ش خوده من!
– بالاخره اگرم قرار باشه این مرده هارو خاک کنیم نباید یه خاطره یه ازشون داشته باشیم؟!
عمه م – چرا!اما فقط درحد یه خاطره!نباید هم این خاطره یه سی بندازه رو آینده و حال مون!هرچند که برای من انداخته!
((سرم رو تکون دادم که اون هم یه سیگار از روی میز برداشت و روشن کردش و شروع کرد به کشیدن.دو سه دقیقه ای هیچی نگفت بعدش یه نگاه به من کرد و گفت))
– تو اصلا چیزی در باره یه پدر بزرگت میدونی؟
– نه!
عمه م-  میدونی که پدرت و موت از زنه دومش بود؟
– نه!
عمه م- پدر بزرگت دو تا زنگ گرفت!اولی ش مادره من بود و دومش مادره پدرت و عموت!
((یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت))
– نمی دونم از کجا برات شروع کنم و بگم!یه دنیا حرف تلنبار شده تو دل مه!اگه سر واز کنه دیگه نمیشه جلوشو گرفت!
– من گوش میدم!
عمه م- فقط گوش دادن کافی نیست!باید درک کنی!باید بفهمی!بعضی از پدر مادرا یعنی اکثرشون به حرفه بچه ها شون گوش میدان اما نمیتونن بفهمن شون و
یا درکشون کنان!این میشه که بینشون فاصله می افته!فاصله بینه دوتا نسل!حالام بینه من و تو برعکس!این دفعه توباید به حرفام گوش بدی و درک کنی!باشه؟
– سعی میکنم!
((سرش رو تکون داد و گفت))
– تو از تاریخ چی میدونی ؟ازدوره قاجار!از زمان احمد شاه و اون وقتا؟
– یه مقدار اعلاء دارم!
عمه م- این چیزا که برات تعریف میکنم چیزایی یه که از مادرم شنیدم!خودم که نبودم!زیاد خبر ندارم!همین قدر که شنیدم و میدونم برات تعریف میکنم!
((یه نفسی تازه کرد و گفت))
– پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم ایرانی بودن اما ایرانیانی که خیلی سال پیش افتادن دست روسیه!همون موقع که جنگ بود و ما شکست خوردیم!اونام کم کم
روس شدن!یعنی روسیه اون روسیه سرخ نبود!همون روسیه تزاری!پدر بزرگ و مادر بزرگم هردو از خانواده های اشرافی بودن! خونه هایی مسله قصر و کالسکه
هایی شیش اسبه و نوکر و کلفت و خدمتکار و جشن هایی آنچنانی و موزیک و رقص باله و تآتر تو خونه و این جور چیزا!اینارو تو کتاب خوندی یا مثلا تو بعضی از این
فیلمای قدیمی دیدی یا نه؟
– یه چیزایی ازشون دیدم!
عمه م- پدر  پدر بزرگم از اون آدمایی بوده که دلش میخواسته جز روسیه باشه و خودش رو همیشه یه روس میدونسته اما بر عکس پدر بزرگم همیشه دلش
میخواسته ایرانی باشه!حالا این دوتا حرفه همدیگه رو میفهمیدن یا نه بماند!حتما اونا هم حرفه همدیگه رو نمی فهمیدان!بگذریم!
مادر بزرگم م خانوادش همینجوری بودن!مدرن و شیک یا بقول بعضی ها بورژوا!
گویا وقتی مادر بزرگم چهار یا پنج سالش بوده معلم زبانه فرانسه و انگلیسی و موسیقی داشته و خدمتکار مخصوص و معلم باله و این چیزا!
پدربزرگمم همینطور!توسن سیزده چهارده سالگی یه شمشیر زن خوب بوده و بلد بوده با این هفت تیر های سر پر تیر اندازی کنه و مثلا برای حفظ شرافت با
بدست آوردن دختر مرده علاق ش با رقیبش دوئل کنه و هر هفته با اسب بره برای شکار و سر وقت معلم زبان و معلم رقص و اینجور چیزا!اینم فهمیدی؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
– حالا از این چیزا که گفتم چی دست گیرت شود؟
– خوانواده پدر بزرگ و مادر بزرگتون جز اشراف اون زمان بودن و صاحب قصر و کاخ و پول زیاد و در اون زمان خیلی مدرن!
عمه م- آفرین!
– اما یه مساله برام روشن نیست!
عمه م- چه مساله ی؟
– ایران در زمان قاجاریه این طوری نبوده!یعنی دختر ها باید تو خونه می موندن و پسرام مثلا یه مکتب خونه میرفتن و بعدشم  می رفتن حجره پدرشون و میشدن یه کاسب بازاری!مگه اینکه…
عمه م- مگه اینکه چی؟
– پدر بزرگ و مادر بزرگتون تو چه شهری بودن؟
((یه لبخند زد و گفت))
– گرجستان شوروی !یعنی گرجستان ایران!البته اگر میتونستیم بعد از اینکه مدت اون قرار داد ها تموم شود پسش بگیریم!
– چرا گرجستان؟
((یه نگاه به من کرد و گفت))
– مگه برات فرقی میکنه؟
– خوب نه والی معمولا کسی که تو گرجستان زندگی میکنه باید مسیحی باشه!
((یه لحظه مکس کردم بعدش با شک و دودلی گفتم))
– شما مسیحی هستین؟
((یه لبخند زد و گفت))
– نمیدونم!یعنی حالا دیگه نمیدونم!
((یه سیگار دیگه ورداش و روشن کرد و گفت))
– تا اینجا که گفتم فهمیدی یا نه؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
– وقتی مادر بزرگم حدودا هیجده سالش بود یه شب تویکی از این جشن ها ازش میخوان که برای مهمون ها پیانو بزنه.مادربزرگامم میره میشینه پشته پیانو و شروع میکنه به زدن.گویا هنوز اون وقتا رسم نبوده که مثلا یه دوشیزه از خوانواده یه اشراف آواز بخونه اما یه مرتبه نمیدونم چی میشه که مادربزرگمم همین تور که داشته یه قطعه رو اجرا میکرده شروع میکنه به خوندن!
تا صداش که احتمالا خیلی قشنگ بوده بلند میشه همه ساکت میشن و جوونا جمع میشن دورش!همه تعجب کرده بودن!این شاید اولین باری بوده که دختره یک خوانواده اشرافی در یه جشنه اشرافی آواز میخونده!
پچ پچ می افته بینه دخترها و زن ها!همه جا خاله زنک بازی بوده دیگه!
خلاصه این داره گوشه اون پچ پچ میکنه اون داره گوشه اون پچ پچ و اون یکی در گوش اون یکی پچ پچ میکنه که سالن رو صدا ور میداره اما
مادربزرگم به هیچی اعتنا نمیکنه و آوازش رو تموم میکنه!
آوازش که تموم میشه از جاش بلند میشه و بر میگرده طرف مهمونا و همین جور منتظر میمونه که ببینه عکس العلمشون چیه.اما صدا از صدا درنمیاد! از تشویق که خبری نبوده هیچ، همه زن ها هم داشتن بش چپ چپ نگاه میکردن! خوب در واقع مادر بزرگم ی سنت شکنی کرده بوده که تا اون روز سابقه نداشته!
پدرش که یه همچین وضعی رو میبینه با اینکه از دست دخترش که مادربزرگ من باشه عصبانی بوده اما برای حمایتش میره جلو و بغلش میکنه و ورش میداره و آروم میره طرف در سالن.مادر مادربزرگم هم میره طرف شون و اول دخترش رو بغل میکنه و ماچ میکنه و سه تایی میران طرف در!تو همین موقع اولین پسر جوون شروع میکنه به دست زدن!بعدش دومی و بعدش سومی و یمرتبه تموم پسرای جوون
که تواون مهمونی شرکت داشتن شروع میکنن براش کف زدن!
کف زدن پسرای جوون همانا و همراه شدن صدای دست دخترای جوون همانا!خلاصه هرچی دختر و پسر جوون انجا بوده برای حمایت و تشویق این کار جسورانه ی مادربزرگم شروع میکنن به کف زدن که یمرتبه تمام مردهایی که اونجا بودن باهاشون همصدا میشن و اونام برای مادربزرگم دست میزنن!بلافاصله میزبان هم میره طرفشون و نمیزاره که از سالن برن بیرون!
شور و ولوله می افته تو مهمونی!اونقدره براش دست میزنن که مادربزرگم مجبور میشه دوباره برگرده پشت پیانو و یه آهنگ دیگه بزنه و بخونه!مادربزرگمم درحالی که گریه میکرده شروع میکنه به آهنگ زدن و خندان که این مرتبه با تشویق تمام مهمون ها روبرو میشه!
همیشه برای اینکه ی سنت پوسیده عوض بشه یه جسارت لازمه و یک حمایت!
همونجا براش دهتا خواستگار پیدا میشه که از فرداش راه می افتن طرف خونه اینا برای خواستگاری!
یه مرتبه مادربزرگم میشه نقطه توجهه همه خانواده های سرشناس!صبح این میومد و شب اونیکی!
اما مادربزرگم به هیچکدوم جواب درست نمی ده!خانواده هاهم برای اینکه توجه شون رو جلب کنن
یه شب این یکی دعوت شون میکرد و براشون یک مهمونی راه انداخته و یه شب اونیکی!
میونه تمام این خانواده ها و خواستگارها دو تاشون از نظر اشرافی و نسبت با مثلا درباراون
موقع یا مثلا تزار از همه بالاتر بودن به طوری که باقی کم کم خودشون رو میکشن کنار و
می مونن این دوتا جوون که هر دو هم خوش قد و قامت بودن و هم خوش قیافه و هم شجاع
و تحصیل کرده!خلاصه هردو از هر جهت کامل بودن و مادربزرگم نمیدونست که کدوم شون
رو انتخاب کنه!ایناهم هردو یک دل نه صد دل عاشق مادربزرگم میشن!هردو خیلی آقا و نجیب
میومدن خونه مادر بزرگم و باهم دیگه مینشستن حرف میزدن و همش سعی میکردن دل مادربزرگم
رو ببرن که گویا مادربزرگم عاشق هردوشون بوده و نمیتونسته که از بینشون یکی رو انتخاب کنه!
توی همین موقع یک مرتبه هردوشون برای یک ماه غیب شون میزنه! هیچکس هم ازشون خبر نداشته!
یعنی نه به مادربزرگم چیزی گفته بودن و نه به کس دیگه تا اینکه بعد از یک ماه سروکله شون پیدامیشه!
یکی با دست زخمی و اون یکی با پای زخمی!نگو این دوتا برای ازدواج با مادربزرگم با همدیگه قرار میذارن
که برن به جنگ!حالا کدوم جنگ خدا میدونه!شاید یکی از همون جنگ هایی که اون وقتا تو هر طرف روسیه بود!
شاید مثلا توی یکی از شهر ها دهقان ها و کشاورز ها سر به شورش ورداشته بودن!خوب میدونی که وضع روسیه
خیلی خراب بود!اکثرا مردمش گشنه بودن و یک عده توشون پولدار!مثل الان ما!خلاصه این دوتا باهم میرن به جنگ
و قرار میزان هرکدوم که سالم برگشت با مادربزرگم عروسی میکنه که اتفاقا هردو سالم بر میگردان!فقط یه خورده زخمی شده بودن!
این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که اره برای خاطر فلانی دو تا از نجیب زاده ها برای رقابت رفتن جنگ و هردو زخمی برگشتن!
این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که آره ، برای فلانی دو تا از ن جیب زاده ها برای رقابت رفتن به جنگ و هر دو زخمی برگشتن.
با پیچیدن این خبر ، بازار خواستگاری مادر بزرگم گرمتر میشه و از دورو نزدیک خبر می سه که خوواده های اشراف دیگه ام خیال اومدن به خواستگاری مادر بزرگم رو دارن!
خب وقتی یه همچین چیزی به گوش همه میرسه ، ترس می افته تو دل این دوتا جوون ! چون ممکن بوده خواستگار بعدی از هر نظر نسبت به این دوتا بهتر وبالا تر باشه!این میشه که این دوتا قرار میذارن با هم دوئل کنن!
یه روز صبح زود راه میفتن طرفه بیرون شهر و همراه چندتا شاهد از جوونای اشراف و دوستان شون ،با دوتا هفت تیر مثل این فیلمای خارجی با همدیگه دوئل میکنن!
تا خونواده هاشون با خبر بشن و بیان که جلوئشونو بگیرن یکیشون زخمی میشه اونم یه زخم خیلی ناجور .
اون جوونیم که زخمیش کرده بود شرافتمندانه میاد بغلش میکنه و همراه بقیه میذارش تو کاکسکه و میرسونش به حکیبم و دوا!!
مادر بزرگم که خبر دار میشه با عجله همراه با پدرو مادرش میرن بالای سر اون جوون اما وقتی میرسن که کار از کار گذشته بوده و اخرای عمرش بوده. اون جوونم که گویا اسمش سریوژا بوده نمیدونم سریوشکا بوده دست مادربزرگمو میگیره تو دستش و ازش خواهش مکنه که به عنوان احترام به خودش سر این عهد بمونه و با رقیبش عروسی کنه و تو لحظه ی اخر عمرش مثله یه نجیب زاده دست رقیبشو میگیره و میذاره تو دست ماعدرزبگم. رقیبشم که اسمش نیکولای بوده بالای سرش اشک میریزه تا اون میمیره!
بعدشم به احترام مرگ رقیبش شرافتمند قرار میشه که تا سک سال ازدواج نکنن!
این خبرم تو شهر میپیچه و میرسه به شهر های دیگه و میشه  مثل افسانه!!
و چون اینا یه همچین احترا می برای رقیبشون قائل میشن و رقیبشونم تو لحظه ی اخره عمرش ازشون خواهش کرده بوده که بخاطر حفظ شرافت  اوننم که شد حتما  با هم معروسی کنن   ،مردمم برای این عشق احترام قائل میشن !
بعد از یه سال روزی که قرار بوده برن با هم کلیسا و ازدواج کنن قبلش میرن سر قبر ریقیبش و گل و این چیزا میبرن و دوباره کمثلا ازش اجازه میگیرن و بعدش میرن کلیسا . گویا نصف جمعیت شهر جمع شده بودن دم اون کلیسا که ببینن این دختر چه شکلی یا چه جوری بوده که بخاطر عشقش یه نفر کشته میشه!
اومدن اون جمعیت و جمع شد ن تو خیابون باعث میشه که این ازدواج پر ابوهتتر برگزار بشه!یعنی خونواده ها و اقوام عروس و دوماد تو کلیسا تو کلیسا بون ومردم بیرون کلیسا!

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.

وقتی مراسم تموم میشه این دوتا زنو شوهر میشن در کلیسا باز میشهمادر پدر و اقوام رقیبش با لباس سیاه عزاداری اروم میان تو کلیسا ! خب میدونی یه همچین رسمس نیست که تو عروسی کسی با لباس سیاه وارد بشه!
خلاصه اونا که زیادم بودن با لبتاس سیاه میان جولو تا میرسن به عروس و دماد!تو کلیسا صدا از صدا در نمیومد و همه منتظر بودن ببینن جریان چیه!
مادر سر یوشگا (رقیبش)میره جلو و از تو کیفش یا از تو جیبش یه بسته در میاره
و میده به عروسو دوماد و میگه این کادو از طرف پسرمه برای شما ! عروس و دوماد با تشکر و خجالت بسته رو وا میکنن و میبینن که توش یه انگشتره!
دوباهره ازش تشکر میکنن که مادر یوشکا میگه یه کادو هم از طرف من و پدرش و تموم تموم اقوام براتون دارم!اینو که میگه همه خوشحال میشن که همه چی داره به خیرو خوشی پیش میره وم مادر و پدر یوشکا قضیه رو فراموش کردن و از خون پسزشون گذاشتن هر چند دو تا رقیب خودشون به اختیار خودشون و خیلی مردونه با هم دوئل کردن اما بالاخره یه خون اون وسط ریخته شده بوده!
پسر گلم که شما باشین ،عروس و داماد خوشحال میشن که یه مرتبه حالت صورت مادره عوض میشه!تو همین موقع همه ی کسانی که لباس سیاه تنشون بوده زانو میزنن برای مثلا دعا!بعدش مادره با صدای بلند فریاد میزنه و میگه “من مادر سر یوشکا از طرف خودمم واقوامم در این مکام مقدش تو رو نفرین میکنم!تومیدونستی با یه انتخاب ساده جلوی کشته شدن پسرم رو بگیری !اما تو شومی!تونحسی!ما نفرین میکنیم تو و بازماندگانت در زندگی هیچوقت ارامش نداشته باشین و از خداوند میخواهمیم که سایه ی شومه تورو از این شهر دور کنه”!
اینو که میگه یهو ول وله ای میافته تو فانیل عروس و دوماد و دست جوونا میره سمت شمشیراشون م میاد که دوباره خونریزی ره بیفته که پدر عروس و پدر دوماد میرن جلو که همه رو ساکت بکننو خونواده ی سر یوشکا همونجور که اروم اومده بودن تو ارومم میرن بیرون!کشیشم برای اینکه این قضیه رو تموم کنه شروع میکنه به دعا خوندنو از این جو چیزاو مراسن تموم میشه و عروس و داماد همراه با خونواده هاشون از کلیسا میان بیرون!
خبراین نفرین قبل از اونا به بیرون رسیده بوده و مردم عادی از این جریان باخبر شده بودن ! وقتی عروسو داما میان بیرون مردم دو دسته شده بودن!
یه عده داعشون میکردنو یه عده نفرین!
خلاصه یه وضع خیلی بدی اونجا درست شده بوده و داماد عروس رو گریه کنون سوار کالسکه میکنه و راه میفغتن و بقیه ی اقوامم دنبالشون! وقتی م میرسن به خونه ی داماد که مثلا اونجا قرار بوده جشن عروسی باشه نه عروسو داماد حصلشو داشن نه اقوام!این بود که جشن عروسی بهم میخوره و همه میرن خونه هاشون و عروس و دماواد میرن تو اتاقشون که عروس از ناراحتی غش میکنه!
این میشه جریان عروسی پدربزرگ و مادر بزرگم!حالا اینارو تا اینجا داشته باش تا بقیشو برات تعریف کنم(پ ن : حالا اینا چه ربطی به بحث ما داشت!!!)
یه سیگار از تو پاکت دراوردم و روشن کردم رفتم توفکر!تو همین موقع دیدم رکسانا با یه سینی جلوم وایساده!سینی رو گرفت جلوم.توش چندتا فنجونه قهوه بود سرمو بلند کردمو گفتم:
– ممنون میل ندارم
– چرا؟خستگیتونو در میکنه!
– خیلی ممنون!دوس ندارم!
رکسانا- این قهوه با بقیه قهوه ها فرق میکنه! یه بار امتحان کنید!
– ببینین رکسانا خانم من اصلا ادمه مدرن و امروزیه ای نیستم!از قهوه خوردن و نسکافه خوردن و موزیک تکنو و رنگ کردن مو به سبک خارجیام خوشم نمیاد!(( پ ن : عروس رفته گل بچینه)) دوست دارم همینجوری ایرانی بمونم!
شمام بهتره همینجور یباشین!
چایی از قهوه خیلی بهتره!
“بعد اشاره بع موهاش کرده و گفت”
– طلایی و بلوند کردن موهام به نظر من در سن شما کمی زوده!
“یه مرتبه یه نگاه به عمه م کرد و بعدش گفت ”
– هامون خان من موهامو رنگ نکردم!
“عمه م خندیدو گفت ”
– رنگ طبیعی یه موش همینه عمه جون!
“یه مرتبه جا خوردم!آخه رنگ موهاش خیلی قشنگ بود! فکر میکردم که حتما رنگ شون کرده!خودمو یه خورده جمع و جور کردم و گفتم ”
– خب اون هیچی!این قهوه خوردن و این چیزا دیگه چیه پس؟!
رکسانا- من همیشه قهوه میخورم!
– همین دیگه!تقلید!این تقلید کوکورکورانه فزهنگ مارو نابود کرد!
رکسانا- ولی این فرهنگ خودمونه هامون خان!
– یعنی چی؟
رکسانا- آخه من…
“یه لحظه ساکت شد و بعد تند گفت”
– من مسیحی هستم!
“بعدش همینجوری تو چشمای من نگاه کرد!منم تو چشماش نگاه کردم!تو چشمای عسلی رنگش که چند چند پرده از موهاش پررنگ تر بود!یه مرتبه برگشت بره که گفتم”
– حالا بد نیس که منم یه بار قهوه بخورم.
“خندید دو باره بهم تعارف کرد یه فنجون برداشتمو گذاشتم جلوم.دوباره خندیدو رفت طرفه عمه م به اونم تعارف کرد و برگشت نشست رو مبل بغلی من”
شروع کردم به خوردن قهوه که گفت:
– چطوره هامون خان؟
– بد نیس!یعنی خوشمزه اس!البته چاییم خوشمزه س!قهوه ام خوشمزه س!
“هردو زدن زیر خنده که عمه م گفت”
– رکسانا قهوه رو عالی درست میکنه!
“یه خورده از قهوه خوردمو گفتم”
– خیلی خوشمزه !
عمه- خودشم خیلی قشنگه!
“زیر چشمی یه نگاه به رکسانا کردم که سرش رو انداخته بود پایین و موهاش ریخته بود تو صورتش!
عمم راس میگفت رکسانا دختر خیلی قشنگی بود!”
عمه- درضمن خیلیم درس خونه!با رتبه ی عالی تو دانشگاه سراسری قبول شده!((پ ن : البته فک کنم کنکور سراسری))
– آفرین ×! آفرین!
“سرش رو بلند کرد که تشکرد کنه . همونجوری زیر چشمی نگاهش میکردم!دختر خیلی قشنگی بود!ابروهای کشیده و بلند!دهن و بینی کوچیک! پوست برنزه ی خوشرنگ!
عمه- مادرش ایرانی بوده ،پدرش فرانسوی!
“برگشتم با تعجب نگاش کردم که گفت”
– دیدین چقد ایرانی موندم؟!
“جوابی نداشتم بدم برای همین گفتم”
– از مانی خبری نشد!
عمه- موبایل داره؟
اره . میشه یه تلفن برنم؟
“رکسانا بلند شدو گفت الان براتون میارکم”
– نه ممنون خودم میام.
“بلند شدم رفتمدنبالش.تلفن تو حال بود شماره ی مانی رو گرفتم.خط مشغول بود.خواستم دوباره بگیرم که احسلاس کردم از پشت یه دست خورد به شونم!برگشتم که دیدم یه موی بلند تو دست رکساناس!زود گفت”
– یه مو رو شونه هاتون بود!
“بعد با یه لبخند منو نگاه کرد”
– حتما موی مادرمه!این بلوز رو همین امروز پوشیدم!
“دوباره خندید!نمیدونم چرا منم یه مرتبعه خندیدم اما زود جلو خودمو گرفتمو برگشتم طرف تلفن و شماره مانی رو دوباره گرفتم.این دفعه جواب داد”
– الئو مانی
مانی- هان
– معلوم هس کجایی؟
– همین دورو ورام!
– دوروورا کجاس؟

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.

مانی- بگو خونه ی دوستم کجاست
– لوس نشو کجایی؟
مانی- دارم دنبال چیزشون میگردم!یعنی زنگشون!
– =زهره مار پشته دری؟
مانی- اره بابا . زنگشون کجاست؟> اهان پیدا کردم.
– راست میگی؟
انی- بزن درو اومدم.
– الان وا میکنم.
مانی- راستی هامون جون سلام یادم رفت اولش بگم.
– سلامو زهره مار بیا تو.
– “تلفن رو قطغ کردمو به رکسانا گفتم”
– رکسانا خانم درو واکنین مانی پشت دره.
“تو همین موقع مانی زنگ زدو رکسانا درو وا کرد.زود زود دره راهرو رو وا کردمو رفتم تو ترانس ایستادم تا مانی اومد گفت”
– وای که امروز چه خوشگل شدی امشب!این رنگ موی جدیدت چقد بهت میاد!زرد قناری من!
– زهره مکار تو قرار بودی بری سری به ترمه بزنی!یه سر زدن اینقد طول میکشه؟!
مانی- خب یه سر زدن از طرفه من یعنی چی؟!یه سلام و علیک و چارتا قربون صدقه از طرف من و چهارتا نازو نوز از طرف اونو دوتاچاخان که دیشب تا صبح نخوابیدم و فقط به تو فکر منیکردم از طرف منو دو تا سوال که دیش چهخ فکرایی میکردی از طرف اونو..
– زهره مار”پ ن :این ماره چقد زهر داره” !منو اینجا تنها گذاشتی هیچ م فکر نیستی!
مانیچی شده عزیزم ناراحتت کردن؟1
“بعد یه مرتبه بلند داد زدو گفت”
– کی این عسل منو انگشت زده میکشمش!
“بد اروم در گوشم یه چیز بد گفت”
– مرده شورتو ببررن مانی واقعا بیتربیتی!
مانی-  ا خب چیکار کنم!یه ساعت تنها ولت کردم یه جا!ببین نتونستی خودتو نیگه  داری!نکه نمیتونم شبو روز دنبال تو باشم!خودتم یه کم نجابت کن!
“خندم گرفتو گفتم”
– بیا بریم تو اینقد چرتو پرت نگو ! برو تو!
مانی- بسمالله الرحمن الرحیم .رفتم خواستگاری!
“دوتایی رفتیم تو مانی با رکسانا سلام کردو رفتیم تو مهمون خونه تا مانی عمه رو دید گفت”
– عمه جونم سلام!الهی قربون اون شکل ماهت برم!
عمه- سلام عمه!شنیدم یه خبرایی هس!
“رفت جلو و صورت عمه رو ماچ کردو رفت نشست رو یه مبل گفت”
– عمه جون فامیلی جای خودش!راست بگو ببینم این ترمه اصله؟اگه اصله ،یه قواره ما از شبخاییم چند می افته؟
“عمه م زد زیر خنده و گفت”
– تو اول جنسو خوب ببین بعد!
مانی- دیدمزدگی مدگیم نداره!بی چونه اخرش ذچند؟
“عمه هم که همش میخندید گقت”
– چون تویی خودت وکیل!
مانی- عمه جون این یه توپ رو نگه داشته بودی بنداری به براد ر زادت؟
عمه- خیالت راحت!انداختنی نیس
“تو همین موقغ رکسانا با یه سینی اومد و به مانی تعارف کرد”
مانی- این چیه؟
رکسانا- قهوه
مانی- تا معامله تموم نشه نمیخورم!نمک گیر میشیم کلا سرمون میره!
“عمه و رکسانا زدن زیر خنده مانی همنجور قهوه رو برمیداشت گفت”
– این بچه رو چیکارش کردین من نبودم؟!بغض کرد هطفل معصوم!هاپو غصه دار!
عمه- نگو بچم اقاس!
مانی- اینو چند ورمیداری؟چلواری اصله!
“چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت”
– خب عمه جون چی میگین خواستگاری تمومه؟
عمه- کذدوم خواستگاری؟!
مانی- به !پس من نیم ساعت دارم چی میگم؟مثلا دارم ترمه رو خواستگاری میکنم دیگه.
عمه –  این چه مدل خواستگاریه پدر سوخته؟
مانی – دبه در اوردی؟اصلا نخواستیم اون دختر زشت بد ترکیبه کم مکیت رو!پاشو هامون جون بریم یه مغازه ی دیگه!حالا نهار چی دارین؟
عمه- نهار؟
مانی- ینی نمیخواین دامادتونو واسه نهار نگه داری؟فک نمیکنین پس فردا واسه دخترتون سر شگستگیه؟فک نمیکنین پار روز دیگه بهش سر کوفت میزنم؟
عمه- جدی میگی عمه ؟ یعنی نهار اینجا میمونی؟
“برگشتم طرف مانی و یه اشاره بهش کردمو گفتم”
– نه خیلی ممنون!باید بریم خونه دیگه زحمت نمیدیم!
مانی- تو مبخوای بری برو من ناسلامتی داماد این خونواده ایم تازه اینطور که بوش میاد باید داماد سر خونه بشم!
– مانی خجالت بکش.
مانی- دیکگه برای چی خجالت بکشم؟واسه لقنه غذا؟
عمه- چه زحمتی عزیزم به خدا خوشحال میشم وقتی شما ها اینجایین انگار تو این خونه بهاره!
“بعد برگشت طرف رکسانا وگفت”
– رکسانا جون پاشو عزیزم یه فکری واسه نهار بکن!
– نه زحمت نکشین منکه باید برم!
مانی- راست میگه رکسانا خانم هامون جز خونه ی خودش هیچ جای دیگه نمیتونه غدا بخوره!پاشو هامون جون زودتر برو تا ماهم به کارمون برسیم!
– تو ام اید با من بییای!
مانی- به خوداوندیه خدا اگه من از اینجا تکون بخورم ! ان ان !
عمه جحون یه پیژامه ندارین تو خونه؟
– خجالت بکش مانی اصلا یه دقیقه بیا کارت دارم×!
“دستش رو گرفتمو بردمش تو هالو بهش گفتم”
– خوب نیست هنوز به هم نرسیده نهار بمونیم اینجا!
مانی- چرا خوب نیس؟
– خب خوب نیس دیگه!یعنی باید اونا ازمون دعوت کنن!یا حدقل حسابی اصرارمون کنن . اینجوری زشته!
مانی- نهار خونه ی عمه موندن که دعوت قبلی نمیخواد!
– حالا دعوت قبلی نه حداقل چارتا تعارف باید بکنن یا نه؟
مانی- من بی تعارفم اگه تو میخوای برو!
– یه دقیقه بیا اینطرفتر کارت دارم.
“دستش رو گرفتم و بردمش طرف هالو بهش گفتم”
– میخوام یه چیزی بهت بگم.
– جونم،بگو!

.

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

.

– میگم تو اگه تنها اینجا بمونی درست نیس!
مانی- چرا درس نیس؟
“دورورم رو نگاه کردمو گفتم”
– بیا اینطرفتر کارت دارم”
مانی- جونم،بگو.
– میگم این رکسانا خانم یه قهوه برام اورد خوردم!
مانی- یواشکی خوردی؟
– یعنی چی؟
مانی- یعنی راضی نبودن بخوریو تو خوردی؟
– اروم صحبت کن
“دوباره اروم گفت”
– یعنی چیز خورت کردن؟
– نه میگم ای رکسانا خانم رنگ موهاش طبیغی یه!
“اروم گفت”
– منو کفن کردی راس میگی؟
– اره به حون تو !تازه عمه میگفت دانشگاه سراسریم با رتبع ی عالی قبول شده!
مانی- بگو به مرگ تو!
– میگم به جون تو!
– مانی- خب دیگه چی؟
– بیا یه خورده اونطرفتر صدامونو کسی نشنوه!
“دوباره یه خورده رفتیم اونطرفتر نه هال که گفتم”
– تازه باباشم ایرانی نیس!
م- انی- ترو پنج تن راس میگی؟
– اره گویا باباش فرانسویه!!
مانی- جاسوسی میکنه با باش اینجا؟
– نه!
مانی- جز عوامل ضد انقلابه؟
– نه بابا!!
مانی- – بانیروی اپوزسیون خازج از کشور ارتباط داره؟
– این حرفا یعنی چی؟
– مانی- – یعنی میگم دنبالشسن؟

برای دیدن  سایر قسمت های رمان  رکسانا اینجا کلیک کنید !

بیوگرافی م . مودب پور

biography m . modbpor

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم