برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

roman by m . modbpor – roksana

دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود ركسانا, رمان هایی م . مودب پورم, roksana by m . modbpor, roksana, m . modbpor, رمان ركسانا از م . مودب پورم, m . modbpor, م . مودب پورم, roksana, ركسانا, بیوگرافی نویسنده م . مودب پورم, biography m . modbpor, رمان فارسی م . مودب پورماولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, roman New By m . modbpor, Called roksana, roman New m . modbpor roksana, m . modbpor, m . modbpor roksana, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, ركسانا, , دانلود رمان بدون سانسور, رمان عاشقانه ازm . modbpor, ، رمان های م . مودب پورم, ، رمان, دانلود رمان ركسانا, ، دانلود رمان برای اندروید ركسانا, ، دانلود رمان برای جاوار ركسانا, ، دانلود رمان ركسانا برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان ركسانا برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان ركسانا , خواندن انلاین ركسانا , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

خلاصه  قسمت اول رکسانا قبل :

–  می خوای مانی زنگ بزنم یه پرس چلو کباب برات بیارن ؟!
مانی – نه ! غذا هس ! چلو کباب برای چی ؟
–  داری خودکشی می کنی ؟ راه های ساده تری م هس آ !
مادرم – ولش کن بزار غذاش رو بخوره !
(( از تو جیبم یه سیگار در آوردم و روشن کردم که مادرم گفت ))
–  الان یه مرتبه پدرت اینا بر می گردن آ !
(( من و مانی جلو پدرم و عموم سیگار نمی کشیدیم . ))
مادرم – چیه مادر این سیگار ؟! جز سرطان چیز دیگه م داره ؟!
(( داشتم با خودم فکر می کردم . یه آن برگشتم طرف مانی . سومین بشقابشم تموم کرد و شروع کرد به سالاد کشیدن !

برای خواندن رمان ركسانا به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

دانلود رمان جدید

–  مانی ! خدا شاهده ممکنه اتفاقی برات بیفته ها ! حداقل به معده ت رحم کن !
مانی – سالاد غذا رو حضم می کنه .
–  سالاد یه بشقاب غذا رو حضم می کنه ! تکلیف اون دو تا بشقاب دیگه رو کی روشن می کنه ؟
مانی-  الان بعد از این،دسر كه خوردم،خودش تکلیف اون دوتا دیگه رو روشن میکنه!
از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و کشیدم!
همون جور كه از جاش بلند میشد ی تیکه نون از رو میز واردش و گفت:
– چرا همچین میکنی؟!
– دارم از مرگ نجاتت میدم!
منی- بابا ضعف گرفت تم!عزیز،سفره رو جمع نکن كه برمی گردم!
کشیدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخت نشست و شروع کرد به خوردن اون تیکه نون!
– امشب چیکار میکنی؟
مانی- شام میخورم،سیر میشم!
– بترکی مانی!
مانی- بابا گشنه مه آخه!
– دارم این دختر ترمه رو میگم!
مانی- آهان!خوب میریم دنبالش!
– اگه نیومد چی؟
منی- میزنیم تو سرش می اریمش!حالا من ازیه چیز دیگه میترسم!
– از چی؟
مانی- میترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه یه مادربزرگ فریب خورده داریم كه سال هاس از خونه فرارکرده و تازگی پلیس پیداش کرده و الان هم تو ندامت گاهه و باید بریم و تحویلش بگیریم!
– گم شو!

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.
فصل دوم
ساعت حدود یک و نیمه نصفه شب بود كه با مانی،یواش از خونه اومدیم بیرون.ماشین مانی بیرون،جلو،در پارک بود.
دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.تقریبا ساعت دو بود كه رسیدیم به همون خیابون كه توش فیلمبرداری داشتن.همون اول خیابون رو بسته بودن و نمیذاشتن ماشین وارد بشه!جمیعت م اونجا پر بود!
– این همه آدم  اینجا چیکار میکنن؟! اون هم این وقت شب!
مانی- مردم ایران هنر دوستن دیگه!
– خوب چیکار کنیم حالا؟
مانی- بذار ماشین و پارک کنم بعدش پیاده میریم.
ماشین رو یه جا پارک کرد وبعدش پیاده شدیم.از اول خیابون كه تقریبا بیست متر وارد میشدیم،صحنه فیلمبرداری شروع می شد.پروژکتور و یه سری تابلو و چند تا نیمکت و دوربین و این چیزارو گذاشته بودن تو خیابون و پیاده رو.از همون جا كه پروژکتور ها بود دیگه نمیذاشتن کسی بر جلوتر.یه مامور و دونفر از کارکنان اونجا واستاده بودن و مواظب بودن کسی جلوتر نره.مردم كه بیشترشون دخترای جوون بودن،از همون جا تماشا میکردن.
با مانی رفتیم جلوتر و از یکی از اون کارکنان اونجا پرسیدیم:
– ببخشی آقا،……..امشب فیلمبرداری دارن؟
ی نگه به من کرد و سرشو تکون داد.دوباره پرسیدم:
– ببخشین چطوری میتونیم ایشون رو ببینیم؟
یه خندآی کرد و گفت:
– وقتی فیلم شون  آمده شد و رفت رو اکران،میرین سینما و بلیط می خرین و  می بینین شون!
دوباره خندید كه مانی گفت:
– خوب ایشون چه جوری میتونن ما هارو ببینن؟؟
خوانده ی یارو قط شد و هیچی نگفت كه منی آروم بهش گفت:
– ببین آقاجون ما دوتا از اقوام خانوم….هستیم. باید امشب چند دقیقه در مورد موضوع خیلی مهمی با ایشون صحبت کنیم! حالا اگر ممکنه یا بذارین ما بریم تو یااینکه خودتون یه پیغام بهشون برسونید!
یارو دوباره نگاهمون کرد گفت:
– نمیشه آقا!اینکارا ممنوعه!
مانی- چی ممنوعه؟
یارو- پیغوم پسغوم بردن!
مانی- پس بذارین ما بریم تو!
یارو- ان هم ممنوعه!
مانی- پس ایشون رو صدا کنین بیرون!
یارو- ان هم ممنوعه!هونرپیشه ها نباید از محوطه فیلم برداری خارج بشن!
مانی- اینا هونرپیشن یا اسیر جنگی؟؟؟
یارو- حالا هرچی!
مانی- پس به کارگردان یا تهیه کننده بگین یک دقیقه بییاد اینجا!
یارو دوباره خندید و گفت:
– من از اینجا یک قدم هم نمیتونم تکون بخورم!
– آقای محترم ما نه مزاحمیم  نه اینکه خیال امضا گرفتن و این حرفارو داریم!یکاره بسیار مهمی با ایشون داریم!همین!
یارو- کاری از دست من ساخته  نیست مگه اینکه کارگردان بگه!
– خوب کارگردان رو صدا کنین!
یارو- اجازه ندارم از اینجا تکون بخورم!
مانی رفت جلو تر و بغلش واستاد و یه خنده بهش کرد و یه چیزی گذشت تو جیبه کتش و گفت:
– حالا شما یخورده دیگه فکر کن ببین راهی نداره؟!
یارو آروم دستش کرد تو جیبش و لاش رو واکرد و یه نگاهی به پولا کرد و بایه لبخند گفت:
– راه در اما خیلی ساخت!
مانی دوباره یخورده پول گذاشت تو جیبش و گفت:
– ببین آسون تر نشود؟
یارو یه خنده دیگه کرد و گفت:
– همین جا واستین تا برگردم!
بعد یه چیزی به دوستش گفت و گذاشت و رفت!دوسه دقیقه بعد برگشت و گفت:
– اینکه میاد دستیاره کارگردانه!هرچی میخواین بهش بگین!
یخورده صبر کردیم اما کسی نیومد!یارو دوباره رفت و این دفعه بایه نفر دیگه برگشت و ماهارو بهش نشون داد كه اونم با عجله و تند تند گفت:
– بفرمایین آقایون!
مانی- سلام عرض کردم…
یارو زود گفت:
– خواهش میکنم کوتاه و مختصر و سریع بگین!
مانی- سلام!خانوم…!ملاقات!
یارو ی نگاه به منی کرد و گفت:
– یعنی چی آقا؟؟؟
مانی- از این خلاصه تر و مفید تر و سریع تر دیگه بلد نیستم! ببخشین!
یارو- میخوایین با خانوم… ملاقات کنین؟؟؟
– جناب آقای کارگردان ما از اقوام ایشون هستیم و مایلیم در مورد مسعله مهمی ایشون رو ملاقات کنیم!
یارو- ببینین آقایون،تو هر صحنه فیلمبرداری كه صحنه خارجیه،یه عده قم و خیش همیشه پیدا میشن!
– ما چطوری میتونیم ثابت کنیم كه این مورد واقعی یه ؟؟
یارو- شما اگه از اقوام ایشون هستین حتما آدرس منزل یا تلفن شون رو دارین!
– ما از اقوام ایشون هستیم اما نه آدرس شون رو داریم نه شماره تلفن شون رو!
یارو- پس متاسفم!
– آقای محترم! مسله خیلی خیلی مهمه!
یارو- من هم خیلی خیلی متاسفم!
مانی- آقای عزیز زیادی تاسف نخورین!برای قلبتون خوب نیست!کار ما هم به اندازه این تاسف شما مهم نیست!لطفا بفرماین به کارتون برسین جناب کارگردان بزرگ!اما بعدا نگین كه ما اجازه نگرفتیم و خواهش نکردیم و این حرفاها؟!
یارو یه نگاهبه ما دوتا کرد و بعد یه چیزی به ان مامورا گفت و بعدش گذاشت و رفت!مانی م دست منو کشید و همونجور كه با خودش میبرد گفت:
– بیا!حتما قسمت نیست كه ما امشب دختر عمه مون رو ببینیم!با قسمت كه نمیشه جنگ کرد!بیا بریم!
– پس چکار کنیم؟؟؟

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


مانی- واگذارش کن به قسمت!
– قسمت یعنی چی ؟؟؟واستا ببینم!
مانی- قسمت  یعنی سرنوشت و تقدیر و پیشونی نویس!
اینا رو میگفت و منو باخودش میکشید!
مانی- هرکسی یه پیشونی نویس داره!هرچی تو پیشونی ادم نوشت باشه،همونه!
رسیدیم دم ماشین و با ریموت در رو واکرد و خودش نشست پشت فرمون و گفت:
– بیا سوارشو عزیزم!
– آخه دست خالی برگردیم؟!جواب عمه رو چی بدیم؟!
مانی- خوب وقتی نمیشه،نمیشه دیگه!ما كه سعی خودمون رو کردیم!بیست هزارتومان فقط پول گذاشتم تو جیب یارو! سوار شو!
– همین؟!
مانی- ا…..!نمی تونیم بریم به یه ادم كه حرف حالیش نمیشه التماس کنیم كه!
سوار شدم و گفتم:
–  پس دیگه چجوری پیداش کنیم؟
–  قسمت . واگذارش کن به قسمت . اگه قرار باشه ما این ترمه خانوم رو ببینیم . میبینیم.
اینو و گفت و ماشین رو روشن کرد و از همونجا دنده عقب گرفت و یه خرد ه رفت طرف همونجا که فیلمبرداری بود . اروم اروم رفت عقب که گفتم:
–  مواظب مردم باش
(( تا اینو گفتم هفت هشت تا گاز محکم محکم داد که مردم متوجه شدن و رفتن کنار که یه دفعه پاشو از روی کلاچ برداشت و ماشین با صدای خیلی خیلی زیاد بکس و باد ( بکسوات ) کرد و با سرعت رفت عقب!! نفس و زبونم با همدیگه بند اومد!! فقط تونستم عقب رو نگاه کنم . درست مثل صحنه این فیلمهای پلیسی بود . همه از جلوی ماشین پریدن اونور و مانی زد به یک خرک چوبی که جلوی راه رو بسته بود و پرتش کرد یک طرف و زد به یه پرژکتور و بعدش به یک تابلو که نور رنگی رو منعکس میکرد و بعدش به چند تا صندلی که اونجا گذاشته بودن و درست رفت وسط صحنه فیلمبرداری و زد رو ترمز. برگشتم نگاهش کردم که خیلی اروم گفت))
–  قسمت وامونده که بهت میگفتم همینجوری ا ! دنده عقب و جلو رو با هم قاطی کردم.
(( بعدش ترمز دستی رو کشید و ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. منم تند پیاده شدم! برای یه لحظه همه به صحنه مات شده بودن! مردم که فکر میکردن اینم جزو فیلمبرداریه ))
یه لحظه بعد همون یارو که دستیار کارگردان بود اومد جلو و با عصبانیت گفت:
–  چرا همچین کردی؟!
مانی –  برو بزرگترت رو صدا کن.
(( بعدش دو تا دونه سیگار در اورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! یارو یه نگاه به ما که خونسرد همونجا وایستاده بودیم کرد و یه نگاه به ماشین مانی و هیچی نگفت . در همین موقع یه ماموره اومد جلو و گفت ))
–  این چه طرز رانندگیه اقا؟!
–  همینجوری فقط بلدم! ئخیلی بده؟!
(( تو همین موقع کارگردان که خیلی معروفم بود اومد جلو و گفت))
–  نه زیاد بد نبود فقط نزدیک بود چند نفر رو بکشی!
مانی –  شما کارگردانین؟!
کارگردان –  اینجوری میگن!
مانی –  میخواستم به صورت غیر مستقیم بهتون پیام بدم که یعنی سعی کنین از این فیلمای (( اکشن )) بسازین!
کارگردان یه لبخند زد و گفت:
–  پیامتون خیلی واضح و روشن بود . حالا لطف کنین و ماشینتون رو بردارین.
مانی –  یعنی صبر نکنیم افسر بیاد برای کوروکی؟!
کارگردان –  نه اقا من هیچ شکایتی ندارم ! خسارتم نمیخوام!
مانی –  ولی من شکایت دارم . اخه اینجا وسط خیابون ساعت دو ونیم نصف شب جای فیلمبرداری؟! اونم نه حفاظی نه چراغ خطری نه شبرنگی؟! همونطور که خودتون فرمودین ممکن بود چند نفر کشته بشن ا!
کارگردان –  حالا که شکر خدا چیزی نشده!
(( تو همین موقع دستیار کارگردانه اومد جلو و یه چیزی در گوش کارگردانه گفت و اونم خندید و گفت ))
–  شما همیشه برای ملاقات با اقوامتون اینطوری سر زده تشریف میارین؟
مانی –  وقتی خیلی مشتاق دیدار و ملاقات باشیم!
کارگردان –  فیلمبرداری رو که به هم زدین! لا اقل بفرمایین به ملاقات تون برسین!
مانی –  چه کارگردان فهمیده و گلی! همه فیلمهات رو رفتم دیدم!
(( بعدش سوئیچ ماشینش رو پرت کرد برای همون دستیار کارگردانه و گفت ))
–  دیدی گفتم زیاد تاسف نخور! حالا ماشین رو بردار تا صحنه فیلمبرداری پاکسازی بشه!
(( بعدش دست منو گرفت و با کارگردان رفتیم همون جایی که خانوم… یا همون ترمه خانوم با چند تا خانوم و اقا که معلوم بود هنرپیشه بودن و یکی از هنرپیشه های مرد که معروف بود . وایستاده بودن و داشتن ما رو نگاه میکردن. تا رسیدیم جلوشون . کارگردان گفت ))
–  خانوم… این اقا با شما کار دارن ! میگن از اقوامتون هستند!
(( خانوم… یه نگاه به ما کرد و گفت ))
–  اقوام من؟!
مانی –  تقریبا پسر دائی هاتون هستیم!
(( یه لحظه مکث کرد و بعد یه لبخند زد و گفت ))
–  اهان!!
(( تا اینو گفت ! اونایی که دور و برش بودن یه نگاهی به ما کردن و دختر خانما با لبخند و اقایون با اخم رفتن کمی اونورتر که کارگردان اومد نزدیک مانی و گفت ))
–  کارت که تموم شد قبل از رفتن یه سری به من بزن!
(( مانی یه سری تکون داد و کارگردان رفت و موندیم منو مانی و ترمه که ترمه گفت ))
–  خبر داشتم که دو تا پسر دائی هم دارم! البته انتظارشو نداشتم !! اونم همچین پسردائی هایی!!
مانی –  شما ترمه هستی؟
ترمه – اره خودمم!!
مانی –  بی چونه متری چند؟!
(( ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده و به یه نفر که اونجا بود گفت که برامون چایی بیاره و بعد برگشت طرف ما و گفت ))
–  چی شده یاد من کردین پسر دایی ا؟!
مانی –  من یکی که خیلی ارزو داشتم شما رو از نزدیک ببینم و بهتون بگن که تو اون فیلم اولی که بازی کردین بازیتون بسیار بسیار چی بگم؟
(( ترمه داشت میخندید و سرش رو تکون میداد که مانی گفت ))
–  بسیار بسیار مزخرف بود! امیدوار بودم که این شغل ور ول کنین و…
ترمه –  برو گمشو عجب پسر دایی ایی!
مانی –  حتما با اون بازی انتظار اسکار داشتی؟!
ترمه –  تو دیوونه ای یا خودتو به دیوونگی میزنی؟!
مانی –  نه واقعا دیوونه ام . هیچ تظاهری هم در کار نیست! فیلم اول تم دو بار رفتم دیدم!
ترمه –  اگه بد بازی کردم چرا دو بار رفتی دیدی؟!
مانی –  از بس خوشگلی!
(( ترمه یه لبخند زد و بهش گفت ))

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


ترمه –  حالا شدی یه پسر دایی خوب و با نمک و خوش تیپ!
(( ئبعد برگشت طرف منو به بهم اشاره کرد و به مانی گفت ))
–  هنوز نگفتین اسمتون چیه؟!
مانی –  یعنی میخوای بگی اسم ماها رو نمیدونی؟!
ترمه –  هامون و مانی! اون هامونه تو هم مانی . اما نگفتین چی شد که یاد من کردین؟!
مانی –  اولا تا امروز عصر اصلا خبر نداشتیم که عمه داریم چه برسه به دختر عمه! در ثانی اومدم باهات عروسی کنم دختر عمه جون!
(( ترمه زد زیر خنده و گفت ))
–  اگه نامزد داشته باشم چی؟!
مانی –  همچین میزنم تو سرت که نامزدی از یادت بره!
(( ترمه که میخندید گفت ))
–  از تو بعید نیست! راستی این چه کاری بود که کردی؟! فکر نکردی ممکنه ازت شکایت کنن و بندازنت زندان؟!
مانی –  ادم وقتی دختر عمه ای به خوشگلی تو داشته باشه دیگه فکر این حرفا نیس!
ترمه –  داری جدی حرف میزنی یا مثه اون حرفاته؟!
(( مانی فقط خندید که ترمه گفت ))
–  حال شما چطوره هامون خان؟
–  مرسی
ترمه –  شنیده بودم که شما دو تا اخلاقتون درست بر عکس همدیگست . اما فکر نمیکردم راست باشه.
(( سرم رو تکون دادم که مانی گفت ))
–  هاپو عصبانی
(( بهش یه چشم غره رفتم كه یه نفر برامون چایی آورد و تعارف كرد. هر سه تایی برداشتیم و تشكر كردیم كه مانی گفت ))
–  زود شماره تلفن ت رو بده تا یادم نرفته!
ترمه –  مگه می خواین برین ؟!
مانی –  نه !
ترمه –  خب بعداً بهت می دم.
–  مزاحمتون شدیم ! بهتره شما برگردین سرِ فیلمبرداری! بعداً با هم صحبت می كنیم.
ترمه –  پس شما همینجاها باشین تا كارم تموم بشه.
(( بعد یه نگاه به‌ مانی كرد و خندید و رفت برای بازی. من و مانی‌م همونجا واستادیم.
نیم ساعت بعد فیلمبرداری شروع شد. داستان‌م اینطوری بود كه مثلاً ترمه عصبانی، به حالت قهر از یه خونه می آد بیرون و می‌ره كه سوار ماشین‌ش بشه! اون هنرپیشه هم كه معروف بودف باید می‌اومد دنبالش و جلوش رو می گرفت كه قهر نكنه و بره!
چهار پنج بار فیلمبرداری كردن و كارگردان (( كات )) داد! پسره خوب بازی نمی كرد! یعنی یه خرده شُل بازی می‌كرد! یه بار دیر اومد بیرون! یه بار زود می اومد! یه بار تُپق می‌زد! دفعه انگار شیشم بود كه ترمه با حالت عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین. اسم ترمه تو این فیلم صحرا بود! هنرپیشه ی مَرد دنبالش دوئید بیرون و از همونجا با یه صدای نیمه بلند گفت ))
–  صحرا! صحرا! نرو! صبر كن!
(( اینو كه گفت كارگردان دوباره (( كات )) داد كه هنرپیشه‌هه این دفعه عصبانی شد و گفت ))
–  دیگه چرا؟! این دفعه كه، هم تند اومدم بیرون و هم زود و هم تُپُق نزدم!
كات برای چی؟!
(( تا كارگردان اومد حرف بزنه كه مانی گفت ))
–  برادرِ من خب آقای كارگردان حق داره! آدم وقتی یه همچین دختر خوشگلی ازش قهر كرده و داره این وقت شب، عصبانی می‌ره تو خیابون كه اینجوری با این صدا اسمش رو صدا نمی‌كنه! این طالبی فروشه تو محل ما وقتی عصری می‌شه و طالبی‌هاش رو دستش باد می كنه از شما محكمتر و بلندتر و با سوز دل‌تر و با احساس‌تر داد می زنه آی طالبی! طالبی شیرین دارم!
(( یه مرتبه مَردمی كه اونجا جمع بودن زدن زیر خنده كه مانی گفت ))
–  شما همچین این خانم‌رو صدا می‌كنین كه انگار تازه اوّل صبحه و تا عصری وقت دارین طالبی‌آرو بفروشین!
(( این دفعه كارگردان و بقیه ی عوامل‌م زدن زیر خنده! ترمه كه همونجا بغل ماشین نشسته بود رو زمین و می خندید!
پسره هنر‌پیشه ه فقط همینجوری داشت به‌‌مانی نگاه می كرد! آروم با آرنج زدم تو پهلوی مانی كه زود بهش گفت ))
–  معذرت می‌خوام آقای…! من از اونجا كه بازی‌تون رو دوست دارم و از سر دلسوزی این حرف زدم! ترو خدا بهتون برنخوره‌ها!
(( پسره یه نگاهی به‌مانی كرد و گفت ))
–  خواهش می‌كنم! فكر كنم شما بهتر از من بلدین بازی كنین! خواهش می كنم بفرمائین!
(( تا اینو گفت و مانی معطل نكرد و گفت ))
–  آی بروی چشم!
((اومد بره جلو كه مچ دستش رو گرفتم! كارگردان كه دید داره اوضاع ناجور می‌شه با خنده اومد جلو و به‌اون پسره گفت ))
–  عزیزم ایشون یه شوخی كردن كه خستگی‌مون در بره! شما ناراحت نشو!
امّا قبول كن درست حسّ نگرفتی!
(( پسره كه خیلی عصبانی بود گفت ))
–  چیكار كنم؟! باید وقتی صحرا می‌ره خودمو بكشم؟! بعدشم اگه من هنرپیشه‌م، خودم می دونم باید چیكار كنم! لازم به تذكر شما نیس! شما به كار خودتون برسین!
(( اینو كه گفت كارگردان ناراحت شد! یعنی در واقع‌ بد حرفی جلو همه بهش زد! اونم برای اینكه جبران‌كنه گفت ))
–  آقای… این نقش شما آنقدر ساده‌س كه هركسی می تونه بازی‌ش كنه! می‌گین نه؟! آهان!
(( بعد برای اینكه تلافی حرف اونو كرده باشه به‌مانی گفت ))
–  آقا می‌شه لطفاً یه لحظه تشریف بیارین؟
(( مانی‌م دستش رو از تو دست من درآورد و همنجور كه می‌رفت طرف كارگردان گفت ))
–  روی جفت تخم چشمام! اومدم!
(( تند رفت بغل كارگردان! كارگردان بهش گفت ))
–  عزیزم این خانم همسر شماس! الآنم قهر كرده و داره می‌ره! شما بُدُو دنبالش و نذاره بره! همین!
مانی-  یعنی عصر شده و نصفه وانت طالبی مونده!
(( اینو كه گفت همه زدن زیر خنده! خود اون هنرپیشه هم خنده‌ش گرفته بود! ))
كارگردان-  دیالوگ‌تم اینه! (( صحرا! صحرا! نرو! صبر كن! )) همین!
مانی-  شمت خیال‌تون راحت راحت باشه! اگه این صحرا خانم تونست سوار ماشین بشه من این ماشین‌م رو كادو می‌دم به‌شما!
(( اینو گفت و راه افتاد طرف اون خونه و در رو واكرد و رفت تو. ترمه‌م همونجور كه می خندید رفت طرف خونه و اونم رفت تو و كارگردان پشت یه بلندگو دستی داد زد و گفت ))
–  حركت!
(( تا اینو گفت، ترمه عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین كه از پشتش مانی تند اومد بیرون و یه بار مخصوصاً خودشو زد زمین كه یعنی پاش لیز خورده و بعدش تند از جاش بلند شد و از همونجا داد زد و گفت ))
–  صحرا! صحرا جون! گُه خوردم! غلط كردم! نرو!
(( بعد همونجور كه شَل می‌زد و می‌اومد جلو، با دستاشم می‌زد تو سر خودش و می‌گفت ))
–  دیگه ظرفا رو به موقع می‌شورم! جاروبرقی‌م به‌موقع می‌كشم! خاك تو
سرم کنن! چیکار کنم که اتو درست بلد نیستم بزنم! قول می‌دم اونم یاد بگیرم!
(( مَردم زدن زیر خنده! همچین می خندیدن که صدا به ‌صدا نمی‌رسید! همنجور که می‌زد تو سرش، رسید به صحرا!
ترمه که همونجا جلوی ماشین نشسته بود رو زمین و فقط می خندید! تا مانی رسید بهش و گفت ))
–  آخه عزیزم وقتی شوهر آدم نیم ساعت ظرفا رو دیر شست که قهر نمی‌کنه این وقت شبی بذاره بره تو خیابون! پاشو! پاشو بریم خونه بچه‌ها غصه می خوردن! پاشو زشته جلو همسایه‌ها!
(( بعد یه نگاهی به‌ترمه که همونجا نشسته بود کرد و برگشت طرف کارگردان و گفت ))
–  آقای کارگردان خیالتون راحت باشه! صحرا خانم فعلاً غش کرده و فکر نکنم بتونه جایی بره!
((یه مرتبه مردم شروع کردن براش دست زدن! برگشت و به‌هم تعظیم کرد و کارگردان که داشت اشک چشماشو پاک می‌کرد اومد جلو و گفت))
–  عالی بود! این همه دیالوگ رو از کجا آوردی!
(( بعد با مانی دست داد و رفت طرف اون هنرپیشه‌هه که همونجا واستاده بود و داشت به‌مانی نگاه می‌کرد و گفت))
–  دیدید آقای…! نقش بسیار ساده‌س!
(( تا اینو گفت پسره به حالت قهر گذاشت و رفت که مانی گفت ))
–  ای دلِ غافل! هنرپیشه‌تون قهر کرد!
(( کارگردان اومد طرف مانی و گفت ))
–  ولش کن! اینم فکر کرده تام‌کروزه! چهار تا فیلم بازی نکرده نمی‌شه باهاش حرف زد! خیلی افاده داره!
(( تو همین موقع ترمه از جاش بلند شد و یه خانمی اومد جلو و با یه‌دستمال کاغذی آروم چشماشو که از اشک خیس شده بود پاک کرد و تا خواست مثلاً گریمش کنه که کارگردان گفت ))
–  لازم نیس خانم! برای امشب کافیه!
(( بعد به‌دستیارش گفت ))
–  بگین جمع کنن!
مانی-  انگار برنامه‌تونو حسابی بهم زدیم!
کارگردان-  نه! قبل از اینکه شما بیاین بهم خورده بود! اصلاً از اوّلش نمی خواست امشب بیاد سر فیلمبرداری! حالات خودت‌چی؟!
مانی-  منکه از اوّلش سر فیلمبرداری بودم! اونا نمیذاشتن بیام جلو!
(( کارگردان دوباره خندید و گفت ))
–  اگه احیاناً دلت خواست بازی کنی یه سری به‌من بزن!
(( بعد کارتش رو داد به‌مانی و ازمون خداحافظی کرد و رفت.))
مانی-  بازی‌م خوب بود هامون!
–  خجالت نمی‌کشی؟! تموم برنامه‌شونو بهم زدی!
مانی-  آخه پسره همچین صحرا رو صدا می‌زد که انگار آشغالیِ محل‌شونو داره صدا می‌کنه که بیاد کیسه زباله ببره!
ترمه-  زهرمار!
مانی-  دارم صحرا رو می‌گم! حالا چیکار می‌کنی؟ ماشین داری؟
ترمه-  نه!
مانی-  پس بیا بریم!
ترمه-  صبر کن لباسمو عوض کنم!
مانی-  بُدو پس!
(( ترمه رفت طرف یخ کانتینر که انگار اتاق گریم سیّار بود و رفت توش و ده دقیقه بعد برگشت و اومد طرف ما و گفت ))
–  بریم.
(( برگشتم به‌مانی گفتم ))
–  پرژوکتورشونو شیکوندیم!
ترمه-  عیبی نداره! من خودم باهاشون حساب می‌کنم!
مانی-  نمی‌خواد!
(( بعد سه‌تایی رفتیم طرف همون دستیار کارگردان که داشت ترتیب جمع وجور کردن وسایل رو می‌داد. تا چشمش به‌مانی افتاد و گفت ))
–  واقعاً عالی بود!

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


مانی-  قربون شما! ببخشین اگه ناراحت‌تون کردم‌آ!
((بعد کیف‌ش درآورد و سه‌تا چک بانک صد هزار تومنی از توش درآورد و داد بهش و گفت))
–  اینم خسارت پروژکتور!
((دستیار کارگردان تا اینو دیدگل از گلش شکفت و یه خرده تعارف کرد و بعدش چک ها رو گرفت و سوئیچ ماشین رو داد و سه‌تایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین. وقتی از جلوی مَردم رد می‌شدیم و دوباره برای مانی و ترمه دست زدن! اونام ازشون تشکر کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی یه دستی برای همه تکون داد و حرکت کردیم.
دو سه دقیقه‌ای که رفتیم به‌مانی گفتم))
–  پسر کارگردانه خیلی آقا  فهمیده بود که ازت شکایت نکردآ!
مانی-  آره امّا وقتی کار ما رو دید و بعدش چشمش به‌ماشین‌مون افتاد فهمید که بهتره سر و صدا نکنه! یعنی دو تا جوون که یه ماشین سیصد میلیونی زیر پاشونه و یه همچین کلّه خری‌ای می‌کنن حتماً پشت‌شونم گرمه!
–  ولی کارت بَد بود!
((ترمه یه نگاهی به‌مانی کرد و گفت))
–  بَد امّا تاثیرگذار!
((مانی خندید و گفت))
–  خب شما خوردی! یعنی گرسنه‌ت نیس؟
ترمه-  نه! خستم!
مانی-  آدرس خونه‌ت رو بده بریم.
ترمه-  برو طرف چهارراه ولیعصر.
مانی-  اونجا کاری داری؟
ترمه-  خونم اونجاس.
مانی-  اونجا؟!
ترمه-  خب آره!
مانی-  چرا اونجا؟!
ترمه-  خب اندازه‌ی پول‌م یه جا رو گرفتم دیگه!
مانی-  مگه وضع مالی‌ت خوب نیس؟!
ترمه-  نه! اینجام که هستم اجاره‌س!
مانی-  پس اون فیلم‌ت چی؟!
ترمه-  چهار میلیون بهم دادن که دادمش برای ودیعه‌ی اینجا!
مانی-  نمی‌خوای برگردی پیش عمه؟!
ترمه-  فعلاً نه! آمادگی‌ش رو ندارم!
مانی-  بالاخره چی؟! گیرم حالا ما خواستیم بیام خواستگاری! تکلیف چیه؟!
((برگشت مانی رو نگاه کرد و خندید و گفت))
–  هامون‌خان شما خیلی کم حرف می‌زنین‌آ!
–  مگه این پسره میذاره کسی حرف بزنه! اصلاً مهلت به‌هیچکس نمی‌ده!
مانی-  خب حالا من ساکت می‌شم تو یه خرده حرف بزن!
–  می‌خواستم بگم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم.
مانی-  اینو که باید سه ساعت پیش می‌گفتی! اینم از حرف زدن‌ت!
–  آخه تو نمیذاری!
مانی-  خب! من دیگه هیچی نمی‌گم!
((یه خرده که گذشت گفت))
–  خب یه چیزی بگو دیگه!
–  چی بگم؟
مانی-  چه می‌دونم! همونا که می‌خواستی بگی من نمیذاشتم1
–  الآن دیگه یادم رفته!
مانی-  خب من اجازه دارم حرف بزنم؟
–  آره، حرف بزن!
((از تو آینه، ترمه رو که عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت))
–  عمه خیلی دلش برات تنگ شده!
((ترمه آروم گفت))
–  می‌دونم.
((برگشتم طرفش و گفتم))
–  ما بهش قول دادیم که شما رو برگردوینم خونه!
ترمه-  براتون همه چیز رو گفته؟
–  آره! امّا این چه معنی می‌ده!؟
ترمه-  خودمم نمی‌دونم!
–  احساس می‌کنم که شمام دلتون براش تنگ شده!
ترمه-  نمی‌دونم!
((بعد یه نگاه به خیابونا کرد و گفت))
–  کجا می‌ری مانی؟
مانی-  یه دقیقه بشین و هیچی نگو!
–  چطور شد رفتین تو کار سینما؟
ترمه-  تو مهمونی یکی از دوستام، همین آقای… شرکت داشت. وقتی منو دید از چهره‌م خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد منم که چاره‌ای نداشتم قبول کردم و اونم منو به‌یه تهیه‌کننده معرفی کرد!
–  از این کار خوشتون می‌آد!
ترمه-  اوّلش آره امّا حالا نه!
–  چرا؟
ترمه-  به‌دلائلی که بعداً بهتون می‌گم!
–  برای این فیلم قراره چقدر دستمزد بگیرین؟
ترمه-  فعلاً که قراردادم ندارن!
–  متوجه نمی‌شم!
ترمه-  این برداشت اّول بود مه بِهَم خورد!
((نگاهش کردم که خندید و گفت))
–  بعدا براتون تعریف می‌کنم!
((دیگه منم چیزی نگفتم. مانی‌م ساکت شد و یه ده  دقیقه بعد جلو یکی از ساختمونای پدرم و عموم نگه داشت و برگشت طرف ترمه و گفت))
–  از این ساختمون خوشت می‌آد؟
((ترمه از شیشه ساختمون رو نگاه کرد و بعدش گفت))
–  خیلی قشنگه! جاشم عالیه! مال شماهاس؟ خونه‌تونه؟!
مانی-  نه! خونه‌مون زعفرانیه‌س!
ترمه-  پس اینجا چیه؟
مانی-  بابام و عموم ساختنش! دو طبقه‌ش خالیه فعلاً.
ترمه-  خب!؟
«مانی همونجور که حرکت کرد می‌گفت»
–  خونه‌تو پس بده و بیا اینجا.
ترمه-  چیکار کنم؟!
مانی-  اسباب‌کسی کن بیا اینجا!
«ترمه ساکت شد و هیچی نگفت. مانی‌م راه افتاد طرف همون آدرسی که بهمون داده بود. یه خرده که رفتیم ترمه گفت»
–  شماها خبر دارین چرا پدراتون خواهرشونو طرد کردن؟
–  نه! اصلاً! یعنی تا امروز حتی نمی‌دونستیم که عمه داریم امّا امروز یه چیزایی فهمیدیم! امّا خیلی کم! ولی عمع قول داده که برامون تعریف کنه!
ترمه-  پدراتون فهمیدن که شماها فهمیدین یه عمه دارین؟
–  آره! همین امروز! خیلی‌م تعجب کردن!
ترمه-  اصلاً جریان چی بود؟!
–  ما تازه رسیده بودیم دَم خونه که یه دخترخانم به‌نام رکسانا جلو خونه منتظرمون بود!
ترمه-  رکسانا؟!
–  آره! میشناسی‌ش که؟!
ترمه-  آره، دختر خوبیه!
–  خلاصه بهمون گفت که شما یه عمه دارین و فرستاده دنبالتون! ماهام اوّلش باور نکردیم امّا بعدش دیدیم موضوع حقیقت داره! رفتیم خونه‌ش و دیدیمش! اونم یه چیزایی بهمون گفت و خواست که ترو پیدا کنیم و برت‌گردونیم!
ترمه-  همین امروز؟!
–  همین امروز!
«دیگه چیزی نگفت تا حدود یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو خونه‌ش. یه جایی بود نزدیک چهارراه ولیعصر، تو یکی از کوچه های فرعی‌ش!
وقتی رسیدیم، پیاده شد و گفت»
–  حالا همسایه‌ها ماهارو با همدیگه ببینن و یه فکرایی می‌کنن!
مانی-  آماده باش که اسباب‌کشی کنی!
ترمه-  آخه…
مانی-  آخه نداره!
«برگشت منو نگاه کرد که بهش گفتم»
–  شما دیگه تنها نیستین ترمه خانم! شما دو تا دایی دارین و دوتا پسردایی!
حرف مانی رو گوش کنین!
ترمه-  آخه من هنوز سه چهار ساعت نیست که شماها رو دیدم!
–  درسته امّا به‌محض به دنیا اومدن شما، من و مانی پسردایی‌هاتون بودیم و پدرامنوم دایی‌هاتون!
ترمه-  آخه من که دختر…
–  دیکه این حرفا رو نزنین!
مانی-  حالا بگو ببینم! فردا چیکار می‌کنی؟
ترمه-  تا ساعت دوازده که خوابم! راستی شماره‌م رو بنویس!
«مانی موبایلش رو درآورد وگفت»
–  بگو!
«ترمه شماره ی خونه‌ش رو داد و مانی زد تو موبایلش و گفت»
–  موبایل نداری؟!
ترمه-  نه! پول ودیعه ی اینجا رو به‌زور جور کردم!
«از تو جیب‌م موبایل‌م رو درآوردم و دادم بهش و گفتم»
–  اینو بگیرین تا بعداً یه دونه برانون بخریم!
ترمه-  آخه اینکه نمی‌شه!
–  چرا، می‌شه.
«شماره ی موبایلم رو بهش دادم و گفتم»
–  برعکس موبایل مانی، موبایل من خیلی کم بهش زنگ می‌خوره! اگرم احیاناً کسی خواست با من صحبت کنه، شماره ی موبایل اینو بهش بدین!
ترمه-  چه جوری باهاش کار می‌کنن؟!
«مانی زود بهش یاد داد و گفت»
–  فعلاض همینجوری باهاش کار کن تا بعداً کارای دیگه‌ش رو بهت یاد بدم!
«بعد کارتش رو داد به‌ترمه و ترمه یه نگاه بهش کرد و گفت»
–  آفرین! مهندسم که هستی! شما چی هامون‌خان؟
مانی-  باهمدیگه کار می‌کنیم! یعنی وقتی یه ساختمون رو شروع می‌کنیم، من مهندسیِ کارو دستم می‌گیرم و هامونم فرقوم‌رو دستش می‌گیره!
–  زهرمار!
«ترمه شروع کرد خندیدن که مانی گفت»
–  من و این هر دو مثلاً مهندسیم امّا تا حالا یه اتاق کاگِلی‌م نساختیم!
«ترمه دوباره خندید و بعدش گفت»
–  خب من دیگه باید برم. ببخشین اگه تعارف‌تون نمی‌کنم تو خونه! می‌دونین که؟!
–  کار درستی می‌کنین! ماهام باید بریم!
«با هر دومون دست داد و برگشت طرف خونه که بره، ماهام واستادیم تا بره تو خونه که دوباره برگشت و آروم با خجالت گفت»
–  خیلی خوشحالم از اینکه شماها اومدین سراغم!
مانی-  اینو که باید چهار ساعت پیش می‌گفتی! تو که از این هامونم بدتری!
«خندید و گفت»
–  خیلی احتیاج به حمایت داشتم!
«من و مانی یه مرتبه ساکت شدیم که گفت»
–  یه دختر تنها واقعاً براش سخته که بتونه سالم زندگی کنه! می‌فهمین که؟!
«مانی سرش رو تکون داد و من گفتم»
–  ما دیگه هستیم! خیالتون راحت باشه!
«به‌مانی نگاه کرد و گفت»
–  واقعاً؟!
مانی-  واقعاً! شروعش رو که دیدی؟!
«خندید و گفت»
–  عالی بود!
مانی-  حالا برو بگیر بخواب! فردا بهت زنگ می‌زنم. آماده‌م باش برای اسباب‌کشی!
«ترمه خندید و رفت درِ ساختمون رو وا کرد و برگشت و دوباره بهمون خندید و یه دست برامون تکون داد و گفت»
–  به‌خاطر همه چیز ممنون! شدم مثل سیندرلا! یه مرتبه همه چیز با هم!
«بعدش رفت تو خونه. من و مانی‌م سوار شدیم و راه افتادیم که مانی گفت»
–  من فکر می‌کردم وضعش خوبه!
–  تازه یه فیلم بازی کرده! ببینم! اینایی که گفتی جدّی بود؟!
مانی-  نه بابا! می‌خواستم دلش رو خوش کنم!
–  راست می‌گی؟!
مانی-  آرخ به‌جون تو!
–  مرده‌شورت رو ببرن! مرتیکه فکر نکردی جواب عمه رو بعدش باید چی بدی؟! فکر نکردی داری با احساسات یه انسان بازی می‌کنی؟! فکر نکردی…
مانی-  خیلی خب بابا! حالا که آنقدر ناراحت شدی، چشم! می‌رم خواستگاریش!
–  منو مسخره کردی؟!
مانی-  آره!

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


–  زهرمار! همینجا نگه‌دار پیاده‌شم!
مانی-  حالا ببخشین پسرعمو! داشتم شوخی می‌کردم!
–  جدّی ازش خوشت اومده؟
مانی-  آره امّا فکر نکنم بابا اینا موافقت کنن!
–  چرا، حتماً می‌کنن!
مانی-  از کجا می‌دونی؟
–  از بس عمو از دست تو ناراحته که از خدا می‌خواد یکی پیداشه و زن تو بشه ورت داره ببره!
مانی-  یه کاری می‌کنی؟!
–  چه‌کاری؟
مانی-  فردا با بابا صحبت کن! جریان بهش بگو!
–  بابا بذار حداقل یه بیست و چهار ساعت از آشنایی‌تون بگذره بعد!
مانی-  تو حالا صحبتت رو بکن، بعد میذاریم بیست و چهار ساعت بگذره!
–  مگه من مسخره ی توام؟! من نمی‌تونم!
مانی-  ببین من مادر ندارم! ببین غصه می‌خورم! تو دلت می‌آد یه بچه‌ای رو که اصلاً مادرش رو ندیده از خودت برنجونی؟ اگه مادرم زنده بود به‌‌اون می‌گفتم! ولی چیکار کنم که یتیمم و کسی رو ندارم!
–  خیلی خب حالا! باز داری خَرَم می‌کنی؟!
مانی-  این حرفا چیه هامون جون! تو آقایی! تو مثل برادر منی! اگه یه روز ترو نبینم از غصه دقّ می‌کنم!
–  گفتم که خیلی خب! دیگه زبون بازی نکن! فردار با عمو حرف می‌زنم!
«یه مرتبه فرمون رو ول کرد و دست انداخت گردن منو شروع کرد به‌ماچ کردن!»
–  اِ…! عجب خری هستی‌آ! جلو تو بپّا! الآن تصادف می‌کنیم!
«دوباره فرمون رو گرفت و گفت»
–  مرسی از اینکه خَر شدی و کمکم می‌کنی!
–  می‌دونستم بعدش همینا رو می‌گی! امّا حواست باشه! ازدواج کردن دیگه شوخی نیس‌آ! زن گرفتن دیگه بازی‌ نیس‌آ! ترمه دیگه من نیستم‌آ که هی گولش بزنی! حالا خودت می‌دونی!
مانی-  باشه! خیالت راحت راحت باشه!
–  حالا چی شد یه مرتبه هوس ازدواج به‌سرت زد؟
مانی-  می‌خوام برم هنرپیشه بشم!
–  خب چه ربطی به‌ازدواج داره؟
مانی-  می‌خوام تو عالم هنر، یه ازدواج ناکام بکنم و دو تا شایعه برای خودم درست بکنم و اسمم بیفته سرِ زبونا! اینطوری زودترم معروف می‌شم! یادتم باشه که مهریه رو پایین بگیری که موقع طلاق زیاد ضرر نکنم!
–  تو آدم نمی‌شی! حتماً تموم این اخلاقت رو به‌ترمه می‌گم!
مانی-  نگی یه دفعه‌آ! حالا اونم باور می‌کنه و فکر می‌کنه داری راست می‌گی!
–  خدا به‌داد ترمه ی بدبخت برسه! بعد از ازدواح چه جوری می‌خواد ترو تو خونه نگه داره؟!
مانی-  اتفاقاً من یه مَردِ خانواده دوستم! بهت قول می‌دم که وقتی ازدواج کردم، روزی دو ساعت به خونواده‌م برسم!
–  بقیه ی وقت‌تم حتماً به کسای دیگه می‌رسی!
مانی-  بالاخره باید یه نفسی‌‌م بکشم یا نه؟!

فصل سوم
«یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشین‌رو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم.
چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز صبحانه بودن. سلام کردم و رفتم نشستم که پدرم گفت»
–  دیشب کجا بودین؟
«هنوز پدرم ناراحت بود! آروم گفتم»
–  رفته بودیم سراغ دخترعمه.
«یه مرتبه چایی جست تو کلوی عموم و شروع کرد به سرفه کردن! زود بلند شدم چند تا زدم پشتش که پدرم گفت»
–  رفتین سراغ همون که هنرپیشه شده؟!
«سرم تکون دادم که گفت»
–  برای چی؟!
«جریان رو آروم براشون گفتم. ساکت گوش کردن. منم گذاشنم یه خرده بگذره. چایی‌م رو آروم خوردم و بعدش گفتم.»
–  یه چیز دیگه‌م هس!
پدرم-  چی؟!
–  مربوط می‌شه به‌عموم!
«عموم نگاهم کرد و گفت»
–  بگو عمو جون!
–  مانی!
عموم-  مانی چی عمو؟
–  عاشق شده!
«این دفعه هردو سرفه‌شون گرفت! مادرم داشت آروم می‌خندید که پدرم گفت»
–  عاشق کی؟!
–  ترمه!
عموم-  همون دختره؟!
–  عموجون اون دختره شما و پدرم رو دایی خودش می‌دونه!
«یه مرتبه عموم داد زد و گفت»
–  دایی‌ش؟!
«بعد انگار خودش متوجه شد و دوباره آروم گفت»
–  ولی آخه!
–  می‌دونم عمو جون امّا اونکه گناهی نداره! اون تازه یه سال دو ساله که فهمیده دخترِعمه نیس! تا حالا فکر می‌کرده که شما و پدر؛ دایی هاش هستین و فعلاً با مادرش اختلاف دارین!
پدرم-  چند ساله‌شه این دختر؟!
–  حدوداً سه چهار سال از ماها کوچیکتره!
پدرم-  چطوره نفهمیده که اون از نظر سنّی نمی‌تونه دختر اون خانم باشه؟!
–  اون خانم؟! عمه رو می‌گین؟!
«پدرم با بیحوصلگی گفت»
–  آره! همون!
–  نمی‌دونم امّا به‌عمه نمی‌خوره که از شما خیلی بزرگتر باشه! یعنی خیلی خوب مونده!
عموم-  سیزده چهارده سال از ماها بزرگتره!
–  در هر صورت مسائل شما ربطی به‌ترمه یا مانی نداره عموجون! هرچیزی که بین شما و عمه گذشته، هم مال قدیم بوده و هم مربوط به‌خودتون!
«یه خرده از چایی‌م خوردم و دوباره گفتم»
–  به نظر من ترمه دختر خوبی اومد! هم خوب هم قشنگ و خانم! متأسفانه وقتی این جریان رو فهمیده، روحیه‌ش خراب شده! در این مورد هیچ گناهی‌م نداشته!
عموم-  آخه چه جوری می‌شه عموجون؟! ما با مادرش سالیان ساله که قهریم! حالا دخترش بیاد زن پسره من بشه؟!
–  عموجون قبل از تصمیم‌گیری بهتره برای یه‌بارم که شده ترمه رو ببینین! حتماً ازش خوش‌تون می‌آد! دختر خیلی خوبیه! گفتم که اون شما و پدر رو دایی‌های خودش می‌دونه!
عموم-  حالا اون پسره کجاس؟
–  مانی؟! مگه خونه نبود؟!

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


عموم-  نه! هرچی از پایین صداش کردم جواب نداد!
–  صبح باهم برگشتیم خونه و رفت گرفت خوابید!
عموم-  فکر کردم اومده خونه ی شما!
–  نه عمومجون! حتماً نفهمیده شما صداش کردین! آخه نزدیک صبح بود که خوابیدیم! الآن می‌رم صداش می‌کنم!
«از جام بلند شدم و رفتیم تو حیاط خونه ی مانی اینا و رفتم تو ساختمون و رفتم طبقه ی بالا تو اتاق مانی. سرش رو کرده بود زیر پتو و خوابیده بود و فقط یه خورده موهاش معلوم بود. دو سه بار صداش کردم امّا جواب نداد. رفتم جلو و پتو رو از روش زدم کنار که دیدم زیر پتو چندتا متکاس و یه ماهوت‌پاک‌کن‌م بالا متکاهاس! یه خرده از ماهوت پاک‌کن رو از زیر پتو گذاشته بود بیرون که شبیه موهاش باشه!
همونجا گرفتم نشستم! اگه عمو می‌فهمید بازم داد و فریادش هوا می‌رفت! همیشه وقتی مانی از این کارا می‌کرد، عمو شروع می کرد به‌دعوا‌ کردن! حالا که جریان ترمه رو بهش گفته بودم که دیگه واویلا!
تلفن رو ورداشتم . زنگ زدن به موبایلش. چند تا زنگ خورد تا جواب داد»
–  مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد. لطفاً شماره گیری نفرمائید.
«بعد موبایل قطع شد. فکر کردم که خط‌آ خرابه. دوباره گرفتم که همون خانمه دوباره گفت»
–  مشترک محترم در دسترس نمی‌باشد. لطفاً بعداً شماره‌گیری…
«یه دفعه موبایل قطع شد. تلفن رو گذاشتم سر جاش امّا یه مرتبه تازه حواسم جمع شد! این صدای ضبط شده هر دفعه یه چیزی بهم گفت! یه بار گفت مشترک مورد نظر، یه بار گفت مشترک محترم! یه باز گفت لطفاً شماره‌گیری نفرمائید، یه بار گفت لطفاً بعداً شماره‌گیری کنید!
زود تلفن رو ور داشتم و دوباره بهش زنگ زدم و بازم همون صدا گفت»
–  مشترک مورد نظر.

.

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

.


«دیگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم»
–  من پسرعموی مانی‌م! بهش بگین کار مهمّی پیش اومده!
«تا اینو گفتم که هموم صدای ضبط‌شده گفت»
–  سلام هامون‌خان!
–  سلام از بنده‌س خانم! لطفاً گوشی رو بدین به‌مانی!
«همون صدا با خنده گفت»
–  چشم! ببخشین!
–  خواهش می‌کنم!

برای دیدن  سایر قسمت های رمان  رکسانا اینجا کلیک کنید !

بیوگرافی م . مودب پور

biography m . modbpor

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر