دانلود رمان جدید رمان جدید ركسانا از م . مودب پور قسمت چهارم | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

رمان جدید ركسانا از م . مودب پور قسمت چهارم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ركسانا از م . مودب پور

roman by m . modbpor – roksana

دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود ركسانا, رمان هایی م . مودب پورم, roksana by m . modbpor, roksana, m . modbpor, رمان ركسانا از م . مودب پورم, m . modbpor, م . مودب پورم, roksana, ركسانا, بیوگرافی نویسنده م . مودب پورم, biography m . modbpor, رمان فارسی م . مودب پورماولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, roman New By m . modbpor, Called roksana, roman New m . modbpor roksana, m . modbpor, m . modbpor roksana, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, ركسانا, , دانلود رمان بدون سانسور, رمان عاشقانه ازm . modbpor, ، رمان های م . مودب پورم, ، رمان, دانلود رمان ركسانا, ، دانلود رمان برای اندروید ركسانا, ، دانلود رمان برای جاوار ركسانا, ، دانلود رمان ركسانا برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان ركسانا برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان ركسانا برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان ركسانا , خواندن انلاین ركسانا , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

خلاصه قسمت قبل (سوم) رکسانا :

– میگم به جون تو!
– مانی- خب دیگه چی؟
– بیا یه خورده اونطرفتر صدامونو کسی نشنوه!
“دوباره یه خورده رفتیم اونطرفتر نه هال که گفتم”
– تازه باباشم ایرانی نیس!
م- انی- ترو پنج تن راس میگی؟
– اره گویا باباش فرانسویه!!
مانی- جاسوسی میکنه با باش اینجا؟
– نه!
مانی- جز عوامل ضد انقلابه؟
– نه بابا!!
مانی- – بانیروی اپوزسیون خازج از کشور ارتباط داره؟
– این حرفا یعنی چی؟
– مانی- – یعنی میگم دنبالشسن؟

برای خواندن رمان ركسانا به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از م . مودب پور ركسانا

دانلود رمان جدید

– نه!!!!
مانی –  پس مرتیکه چرا منو اوردی  دم مستراح این حرفا رو میزنی؟
– ااااا ! یواش حرف بزن!!!
“آروم گفت”
– اخه دیگه داریم میریم تو توالت!!!
– خب اینجا کسی صدامونو نمیشنوه!!!
مانی- چیزی اینجا کشف کردی؟
– نه حواست کجاس؟!
مانی-  به جون تو اصلا حالیم نمیشه اینجا چه خبره!!
–  میگم خوب نیس تو اینجا تنها بمونی!!
مانی-  یعنی میگی برام خطری چیزی داره؟
– نه بابا!
مانی –  پس چی؟
– اروم حرف بزن!
مانی –  بابا دیگه صدامونو خودمونم نمیشنویم.
– میگم یعنی اگه قربار اینجا نهار بمونم بهتره هر دومون بمونیم!
مانی –  یعنی میتونیم موقع خطر از هم دیگه دفاع کینم؟
– دفاع چیه؟همین که پیش هم هستیم میتونیم به هم دیگه دلداری بدیم.
مانی-  دارم کم کم میترسم ا ! یعنی ممکنه شکنجه ای چیزی در کار باشه؟
–  ا .. یواش
مانی-  بابا دیکگه صدام داره از ته چاه میاد!
– خب!
مانی- میگم بیا از همبنجا یواشکی در ریم دیگه سراغ ترمه هم نمیزیم اصلا گور باباش کرده!
–  چرا؟
مانی-  خب اینطور که تو میگی انگار داره کار بیخ پیدا میکنه.
– چه کاری؟
مانی-  چی؟
– میگم چه کاری؟
مانی-  بلندتر بگو صدات دیگه اصلا نمیاد.
“یه خورده بلند تر گفتم”
– میگم چه کاری؟
مانی –  همین که اومدیم تو این خونه دیگه.
– مگه چی شده؟
مانی-  منکه نمیدونم تو میگی نهار اینجا نمونیم.
– من کی گفتم نهار نمونیم؟
مانی- تو مگه نگفتی اینجا خطرناکه؟
– نگفتم خطرناکه.گفتم تنهایی بمونی خوب نیس.
مانی –  خوب من باید چیکار کنم؟حالا که صحبت کردم و گفتم نهار میمونیم!نمیشه که الان بگم نهار نمیمونیم!عجب غلطی کردما ! لال شه این زبونم. خدا ذلیل کنه این رکسانا را که اومد دنبال ما!
–  ا…!به رکسانا چیکار داری؟
مانی-  میگم ا رک بریم به عمه بگیم ما نمیخواهیم نهار اینجا بمونیم!
–  یعنی چی ؟مگه میشه؟
مانی –  یعنی چی نداره!خب من میترسم اگه یه چیزی ریختن تو غدامون چی؟
–  برای چی یه چیزی بریزن تو غذامون؟
مانی-  یوادش بگو.
“اروم گفتم”
– برای چی یه چیزی بریزن تو غذامون؟
مانی-  مگه تو قهوه ی تو نریختن؟
– نه
مانی-  پس چرا فهوت رو نخوردی؟-
–  خوردم!
مانی-  حالت بد شد؟
– نه خیلی خوشمزه بود!
مانی-  رکسانا به زور بهت داد خوردی؟
– نه
مانی-  با نازو عشوه خرت کرد خوردی؟
– نه بابا
مکانی-  پس چه جوری وادارت کرد خوردی؟
–  وادارم نکرد خواهش کرد منم خوردم
مانی –  پس الان از چی میترسی؟
–  نمیترسم!
مانی-  پس چرا میگی تنهایی اینجا نمونم؟
–  برای اینکه منم دلم میخواد اینجا بمونم.
مانی-  دستت درد نکنه که منو تنها نمیذاری ولی بهتره هر دومون یواشکی فرار کنیم.
–  برای چی؟
مانی-  خب بریم که اتفاقی برامون نیفته دیگه.
– مگه چه اتفاقی قرار بیفته ؟
مانی-  یواش حرف بزن.
–  میکم چه اتفاقی قراره رامون بیفته؟
مانی-  من نمیدونم تو به من گفتی.
–  زده به کلت؟
مانی-  یعنی چی؟
–  من منظورم این بود که حالا که قراره ناهار بمونی دوتایی بمونیم بهتره
مانی-  که مواظب همدیگه باشیم دیگه؟
–  مواظب همدیگه برای چی؟
مانی-  چه میدونم تو گفتی.
– بابا تو چرا اینجوری شدی؟قبلا من یه کلمه میگفتم تو تا اخرشو میفهمیدی!
مانی-  حتما تو قهوه ی منم یه چیزی ریختن که عین عقب افتاده ها شدم.
–  این حرفا چیه میزنی؟
مانی-  بابا اینارو تو به من گفتی.
–  من کی یه همچین چیزی به تو گفتم؟
مانی-  همین اولشه که منو اوردی بیرون دیگه.
–  اوردمت بیرون که منم بگم دوس دارم اینجا بمونم.
مانی-  برای چیه؟
–  خب منم چیز شدم دیگه.
مانی-  حالت بد شده؟
– ا…!چرا چرتو پرت میگی؟
مانی-  خوب اخه چت شده؟
– چیزیم نشده میگم منم از رکسانا خوشم اومده دوس دارم بیشتر پیشش باشم.
” یه خوردخ نگاه کرد بعد دوباره اروم گفت”
– یعنی عاشق شدی؟
– عاشق که نه ! اما ازش خوشم اومده.
“اینو گفتم و خندیدم!مانیم خندیدو بعد جدی شدو اروم گفت”
– یعنی دو ساعته منو اوردی دم مستراح که بگیی از رکسانا خوشت اومده؟
“بعد دوباره خندید منم خندیدمو گفتم”
–  اره دیگه!
“دوباره جدی شدو اروم گفت”
– پس اون حرفا که میزدی چی؟همونکه قهوه خوردیو اینجا تنها موندن خسطرناکه و از این چیزا؟
–  منظورم این بود که منم با تو اینجا بمونم!
“بعد دوباره خندیدو اروم گفت”
– یعنی در واقع نتونستی حرفه دلت رو درست به زبون بیاری!
“خندیدمو گفتم”
– اره دیگه
“دوباره اروم گفت”
– پس چرا این حرفارو اینجا بهم گفتی؟خب یه بارکی منو میبردی تو توالت و پرده از این عشق برمیداشتی دیگه!
–  خب اخه دیگه بد میشد!
مانی-  یعنی الان ما دوساعته دم مستراح پچ پچ میکنیم بد نشده؟!
–  خب چرا بد شده!تقصیر توئه هر چی من میگم نمیفهمی دیگه.
“یه نگاه به من کردو دوباره گفت”
–  الهی تیکه تیکه بشی با اون عشقای ناموسیت!ابرومونو جلوی اینا بردی!حالا برگردیم اونجا چی بگیم؟بگیم دوساعت دم توالت چی در گو.ش هم پچ پچ میکردیم؟
–  راست میگی اصلا هواسم نبود!
مانی-  تو حواست به چی هست .خب نمیتونستی همون اوله بگی از این دختره خوشت اومده؟
–  چه میدونم خجالت کشیدم!
مانی-  از کی؟از منه نره خر که شبو روز باهاتم خجالت کشیدی؟
–  راست میگی خیلی بد شدا
مانی-  حالا دیگه حتما باید از اینجا فرار کنیم ! یعنی از خجالتمون فرار کنیم
–  خب بیا تا حواسشون نیس در بریم.
مانی-  در بریم ک هپس فردا بگن این دو تا با همدیگه رفتن ذم توالتو باهمدیگه یه خرده لاس زدنو بعدشم از خجالتشون فرار کردن؟
–  خب چس چیکار کنیم؟
مانی-  بیا بریم یه خاکی تو سرمون میکنیم.
“دست منو گرفت و با خودش کشید و برد طرف مهمون خونه و رفتیم تو که دیدم عمه و رکسانا با تعجب دارن مارو نگاه میکنن تا رفتیم تو عمه گفت”
– چی شده عمه جون طوری شده؟
مانی-  نه عمه جون داشتیم دم مستراح با هم مشورت میکردیم که نهار چه گهی بخوریم!! یعنی چی بخوریم.
“رکسانا و عمه زدن زیر خنده منم شروع کردم به خندیدن که عمه گفت”
– هامون از چی ناراحتی؟
مانی-  نه اصلا اتفاقا هاپو خیلیم خوش حاله.
“برگشتم بهش چپ چپ نگاه کرد مکه رکسانا اومد جلوو گفت”
– شمام میمونین؟
–  راستش دلم میخواد بمونم اما خونه کار دارم.
مانی-  ا..!باز یادت رفت من دیگه دمه مستزاح بیا نیستما
رکسانا-  ترو خدا بمونین.
” این جمله ذرو همچین از ته دل و معصومانه گفت که مات شدم بهش!شاید حدود پونزده ثانیه همین جوری بهش نگاه میکردم که یه شاقمه اومد تو پهلومو هواسم جمع شد!برگشتم طرف مانی که زود گفت”
–  داری نفس تازه میکنی؟
–  چی؟!
مانی-  میگم داری خستگی در میکنی؟زود جواب بده دیگه میمونی یا نه؟
– تو که میدونی من امرئز تو خونه کارز دارم؟
مانی-  بعله من کملا میدونم طفله معصوم این رکسانا خانم نمیدونه
“بهش یه چشم غوره رفتم که گفت”
–  میگم چطوره تمومه کارای غقب افتاده رو موکول کنیم به فردا؟
“برگشتم دوباره رکسانا رو نگکاه کردم اونم داشت منو نگاه میکرد یادم رفت جریان رص2حبت سر چی بود که مانی گفت”
– زنگ بزنم خونه و بگم برنامه ی امروزت رو بندازن برای فردا؟
“همونجوری که به رکسانا نگاه میکردم گفتم”
–  چه برنامه ای رو؟
مانی-  بازدید از صنایع پتروشیمی و واگذاری ان به شرکتهای بیگانه!
– چی؟!
مانی-  اقا “لره” مگه شما امروز تو خونه کلی گرفتاری نداشتی؟
“تازه حواسم جمع شدو زود گفتم”
–  چرا چرا چقد کار مردم تو دستم مونده!
مانی-  میگم خدارو خوش نمیاد کاره عقب افتاده ی مرد و ول کنی ووایتی زل به زنی به زکسانا خانم!!
“یه دفعه عمه و رکسانا زدن زیر خنده . خیلی خجالت کشیدم برگشتم یه جیزی بهش بگم که خودش زود گفت”
–  البته کاره مردمو فردا هم میشه انجام داد رکسانا خانموم این پسره هامون اینجا موندگاره شما فکر نهار باشین!
رکسانا –  نهارون حاضره فقط یه خرید کوچولو دارم که باید بکنم.
مانی –  خب بگین چی میخواین ما میریم میخریم.
رکسانا-  نه نه باید حتما خودم برم.
مانی-  ناهار حالا چی هست؟
رکسانا-  دلمه دوس دارین؟
مانی-  چرا دوس نداریم
“برگشت طرف منو گفت”
–  شمام دوس دارین؟
خود دلمه س؟
مانی –  نخیر از اقوام دلمه س!
” عمه و رکسانا زدن زیر خنده که گفتم”
–  منظورم چیز دیگه ای بود.
مانی-  خوده دلمس یعنی چی؟ دلمه دلمس دیگه!!
–  منظورم این بود که چه دله ای. اصلا به تو چه که من چی میگم؟
مانی-  خیلی خب هاپو خون خودشو کثیف نکنه.اصلا امروز خوده دلمه کار داشته نتونسته بیاد وکیلش رو فرستاده.
” رکسانا که میخندید راه افتاد طرف هالو گفت”
– منلاان برمیگردم . مایع اش رو گرفتم حاضره.نیم ساعته اماده میشه
عمه-  رکسانا حون پس این نسخه ی منم ی
سر را ه از دوا خونه بگیر.
رکسانا-  چشم عمه خانم.
“اینو گفتو در حالی که رو پوشش تو دستش بود برگشت طرف مهمونخونه و به من گفت”
–  زود برمیگردم.
“دوباره همچین نگاه م کرد که نتونستم جوابشو بدم خودضش خندیدو رفت”
عمه-  بیایین اینجا بشینین تا یه سیگار بکشیم برگشسته.
مانی-  عمه جون بذارین ما هم یه کمکی بکنیم.
عمه –  همه چیش رو حاضر کرده
مانی-  خب ماهم میزو میچینیم شمام برین استراحت منین!بیا هامون ! بیا هنر میز ارایی رو نشونشون بدیم که نگن این اقایون فقط بلدن بخورنو بخوابن.
“دست منو گرفت و کشید طرف اشپزخونه و اروم گفت”
– بیا یه خورده بهش کمک کنیم.
–  چه کمکی؟
مانی-  بیا ببینم چیکار میتونیم بکنیم.
“رفتیم تو اشپزخونه که مانی یه نگاه به اجاق گاز کردو گفت”
–  هیچیش که حاضر نیس.
– از کجا میدونی؟
مانی-  خب قاعدتا یه قابلمه ای چیزی رو گاز باشه دیگه.
– شاید تو یخچاله.
“رفت تو یخچالو یه نگاه توش کرد یه کاسه اوردئ بیرون گفت”
–  ایناهاش مایع دلمه س.
– میشناسیش؟
مانی-  اره بابا
– خب حالا چیکار باید  بکنیم؟
مانی-  الان بهت می گم
“دوباره رفت سر یخچال وچند تا دونه بادمجان وگوجه فرنگی وفلفل
دلمه ای رو دراورد وگذاشت رومیز بغل مایه دلمه وگفت ”
– اینا روهنوزخرد نکرده !
– ازکجا  می دونی باید خرد بشن ؟
مانی –  خب معلومه دیگه !
– اخه از کجا معلومه؟
مانی –  دلمه س بابا! اپلو که نیس!چار تا چیزو با هم دیگ هقاطی میکنن میشه دلمه.همین!فقط چیزی که هس باید نمکو فلفل به قاعده ابشه.اشپزی که دستش خوبه یعنی اندازه نمک و فلفل تو دستشه!یه چاقو از اونجا بده ببینم.
– خراب میکنی غذاروها.
“همونجوری که داشت داستشو میشست گفت”
– تو فک میکنی این خانما چیکار میکنن؟فک میکنی اونقد که میگن اشپزی براشسون سخته؟نه خره اینطوری میگن که کارو بزرگ جلوه بدن.اقایونین که حوصله ی پختو پز ندارن همینجوری قضیه رو قبول میکنن.اصلا تا حالا حواست بوده تو اشپزخونه ها رو نکاه کنی؟نه تا حالا نگاه کردی؟یکی از لوازم ضروریه اشپزخونه ها اینه اس اگه گفتی چرا؟
“دستشو شستو یه چاقو برداشتو رفت یه طرف صندلی نشستو گفت”
– برای اینکه خانم خونه بادمجونو گوجه و گوشت و لپه و عدس رو میریزه تو قابلمه میذاره سر بار.بعدش دیگه میره جلوی ایینه تا ظهر.سر ظهر که میشه غذا هه خودش امادس.بعدشم میذارره تو سینیو میکشه میاره حلوی اقای خونه با هزار منت.اقا هم که خبر نداره بیچاره.یه نگاه تو غذا میکنه و میبینه اه..! بادمنجون هس عدس هس لپه هم هس خب با خودش چی فک میکنه؟میگه هر کدوم از اینا.
اگه یه ربع م وقت گرفته باشه میشه سه ساعت! بدبخت نمی دونه که این خانها
اینا رو باهم  می ریزن روکم می کنن که”کون جوش بزنه!
– چی بزنه؟!
مانی – “کون جوش”!
– برو گم شو !
مانی-  به جون تو راست می گم! خودم هم از عزیزاینو شنیدم هم اززری
خانم! حالا بگو چرا زیرش رو زیادنمی کنن ؟!چون نیم ساعته حاضرمی شه ومعلوم می شه غذاپختن کاری نداره!اصلااین یه رازه  بین خانما که هیچکدومم لوش نمیدن.البته به اقایون لو نمیدن.اصلا تو بیا بشینو خودت نیگاه کن!
“یه بادمجون چاق رو برداشت و شروع کرد به خرد کردن تو مایه ی دلمه!”
–  مانی خرابش میکنیا
مانی –  اخه چیزی نیس که خراب بشه.خودتم بخوای خراب بشه نمیشه.مثل یه خیابونه که هر کاریش بکنی میرسه به یه جا!
– اخه از کجا میدونی که اینارو باید خرد کرد تو مایع؟
مانی-  خب خودت نیگاه کن دیگه این بادمجونا رو ببین.تخمش رو در اوردن .این فلفلارو ببین.تخماش در اومده.کوجه فرنگیارو ببین ایناهم تخماشونو در اوردن. اصلا کار اشپزی ضد هرچجی تخمه.یعنی توش هرجا تخم دیدی باید دربیاری بریزی دور که غذا رو خراب نکنه.
همه ی اینارو خرد میکنیم اما نه درشت درشت

ببن همه رو دارم ریز ریز خرد میکنم.غذا نباید زیر دندون معلوم بشه.یاد بگیر.
– اخه اینقد ریزم که نمیشه کرد.
مانی-  اون م سلیقه ایه!اما اصلش باید ریز ریز بشه.
– بعدش چیکار باید کرد…
….
مانی-  تموم اون کارا که کردیم یه طرف این نمک و فلفلم یه طرف!
–  حالا اون تفت که گفتی چیه؟
مانی- اهان . اون ماله وقتیه که یا خانم خونه دیر از خواب بلند شده یات به هر دلیلی باید زود تر غذا رو اماده کنه.البته نباید ادم اونقدر بدبین باشه که همیشه بگه خانم خونه دیر از خواب بلند شده.اون نمک رو بده انگار نمکش کمه.
– شورش نکنی.
مانی –  نه بابا اندازه ی دستمه.
– خب؟!
مانی-  حالا قابلمه هاشون کجاست؟
– حتما تو کابینته.
مانی –  بگرد پیدا کن بده من!
– اندازه ی قابلمه مهم نیس؟
مانی- سلیقه ای دیگه. یعنی میدونی قتبلمه ی بزرگ جلوش بیشتر و بیشر تو چشم میاد.اوبوهتشم بیشترهیعنی اقای خونه که میاد تو اشپزخونه یه قبلمه ی بزرگ رو گاز میبینه فرق میکنه تا یه قابلمه ی کوچیک ببینه رو گاز.بخدا اینارو که من دارم بهت میگم هیشکی دیگه بهت نمیگه ها.
– دستت درد نکنته.
مانی- قربانت پیدا کردی؟
“از تو یه کابینت یه قابلمه ی بزرگ دراوردم دادم بهش که گفت”
– اقای خونه اینو رو گاز ببینه دیگه صداش در نمیاد.بده ببینم!
“همه ی مایع دلمه رو ریخت توشو رفت طرف گازو گفت”
– حالا پختن . یادت نره وقتی با گاز کار میکنی،اول اول کبریت رو روشن کن بعد شیه گازو وا کن!یعنی حالا خودمونیم آشپزی به این شلی ها هم نیس آ!یه ریزه کاریاییم داره.یکیش همین گاز.اگه اول شیره گازو وا کنی بعد دنبال کبریت بگردی فرداش محضری واسه طلاق!
“گاز رو روشن کردو قابلمه رو روش گذاشتو گفت”
– گازشون کوچیکه.یعنی برای این قابلمه کوچیکه.
– یعنی نمیشه کاری کرد؟
مانی- چرا بابا .اونم راه داره باید بذاریمش رو دوتا شعله.
– تو اینارو از کجا یاد گرفتی؟
مانی- کاری نداره که هر دفعه که مثلا میری تو اشپز خونه یه نکاه بکن!
ده بیس دفه که نگاه کردی یاد میگیری.فقط باید گوشاتم تیز کنی که حرفایی که بین خانم خونه یا مثلا دخترش خواهرش و مادرش رده بدل میشه بسپاری به ذهنت!
– روغن اینا نمیخواد؟
مانی- نه روغن ماله قابلمه های معمولیه که غذا توش میچسبه.ظرف اگه تفلون باشه نمیخواد تازه ابم نمیخواد!
– این قابلمه هه تفلونه؟
مانی- اره دیگه.بیا نیگاش کن بشناسش . توش که اینجوری باشه بهش میگن تفلون.
– حالا چی؟
مانی- دیگه حجالا ولش میکنی خودش درست میشه.دیگه با خیال راحت برو جلوی ایینه.به خودت برس.ارایش کن.یه دستی تو موهات ببر.این داره کارش رو میکنه.نیم ساعت دیگه حاضره.ببین تو یخچال چیزی جا نمونده بریزیم توش؟
– مگه باید چیز دیگه ایم میریختیم؟
مانی-  سلیقه ای دیگه.بعضیا مثلا سبزی میریزن.بعضیا گردوام میریزن.سلیقه ای دیگه.
– اون وقت جریان غذا ها دیگه چی میشه؟
“همینجوری کهداشت دستشو میشست گفت”
– مثلا چی؟
– با قا لی پلو!
مانی- حالا نمیخوات توام غذا های سخت سخت رو یا دبگیری!همین اسونا رو بلد باشی کافیه.
– بالاخره ادم که ازدواج کرد باقالیپلوام میخوره دیگه.
مانی-  خب البته.اوننا جزو غذا های ایرانی.دوتا سیگار روشن کن تا بهت بگم.
“دوتا سیگار روشن کردم یکی ش رو دادم بهش دوتایی پشت میز اشپزخونه نشستیم که گفت”
– …..((پ ن : ملت شرمنده دستور اشبزی خستم کرد))
–  چه جوری؟
مانی- هیچی!تا رسید خونه و نشست سر میز تند و با حالت توپ و تشر بهش میگی”بهرام ما از دست تو نباید تو این خمونه یه کوفته بخوریم؟”اونم خودشو جمعو جور میکنه بهش میگه”من کی گفتم کوفته نمیخورم؟”خانم خونه ام زود میگه”اول نامزدیمون دیگه !خودت کفتی کوفته دوس نداری!”اقای خونه ام که حواسش هست تو دوران نامزدی چه چاخانایی به خانمش گفته ،صداش دیگه در نمیاد زود میگه ” ازه اره !البته.هم طبع من عوض شده هم دست پخت تو اونقد خوبه که کوفته هات مثه استیک در میاد”
– بابا دیگه اینطوریام نیس!
مانی- چرا به جون تو بذار زن بگیری اونوقت خودت میفهمی!همش مسئله ی تلقینه.با تلقین میشه همه چیزو تو ذهن طرف مقابل جا داد.
– حالا اشپزی رو بگو.
مانی-  دیگه چیرو میخوای بدونی؟
– خورشت و این چزا دیگه!(( پ ن : خدایا این تو بیابون بزرگ شده!!!!))
مانی- اونا که از همه راحت تره!ببین تو تمومه خورشتا گوشت هس!حالا اگه مثلا از سبزی خوردن،جعفری اضافه اومد،میریزیش توشو میشه قرمه سبزی.چهاتا آلو تو خونه داری میریزی توش میشه آلو اسفناج
همه ش مشتق شده از همدیگه!
– خوش به حالت!من اصلا این چیزا رو نمیتونم یاد بگیرم.
مانی- یاد میگیری!تو این همه فرمولو هزار تا چیز سختو یاد گرفتی و دانشگاه رو تموم کردی!اینا که دیگه چیزی نیس!فقط همون چیزی که بهت گفتم.نمک و فلفل یادت نره!
– نه اینو دیگه دادم تو ذهنم.
مانی-  یه چیزه دیگم هس!
– چی؟
مانی-  ابتکار ! یعنی هر غذایی درست کردی میتونی یه چیزایی اضافه هم بریزی توش!چارتا دونه گوجه فرنگی!یه نصفه هویج!جونم برات بگه یه یه تیکه کالباس!دوتا دونه سوسیس!
اینارو بهش میگن ابتکار!هر کدوم رو که ریختی تو غذا یه اسم جدید براش میذاری!رولت سوسیس!کیوسکی کالباس ،پاته ی میئوه،سوفله ی هویج!
– تو اینارو از کجا بلدی؟
مانی-  کاره نداره بابا فقط اسماش دهن پر کنه!خودش همون غذای خودمونه!حالا کم کم همشو بهت یاد میدم!فعلا باشو تو یخچال چیزه اضافه ای هس بریزیم توش!
“بلند شد مرفتم طرف یخچال و دیدم تو یه بشقاب چنتا تیکه بادمجونو گوجه و فلفله!درشون اوردم و نشون مانی دادم و گفتم ”
– اینا چیه؟
“اومد جلو یه نیگاه بهشون کردو گفت”
–  هان اینا چیزی نیس بریزشون دور!!!
– انگار یه چیزی هست ا !مقل اینکه سر این بادمجونا و فلفلا و گوجه فرنگیاس!
مانی-  ببین!یه چیرزی مثله بادمجونو گوجه و فلفل رو که سر دارن باید بکنی بندازیشون دور!اینا تو غذا پخت نمیشه غذا رو ه خراب میکنه!بریزشون دور!
–  مانی اشتبا ه نمیکنی؟
مانی-  نه به جون تو !بریزشون دور!
–  ولی اینارو خیلی قشنگ بریدن آ . ادم وقتی میخواد چوبه بادمجونو بگیبره که اینقد دقت نمیکنه.بعدشم که نمیذارش تو یخچال!
“یه نگاه دیگه کردو گفت”
– هر چند مطمئنم اما یه سوال که ضرری نداره.بذار برای خاطر جمعیم که شده از عمه بپرسم.ولی میدونم که باید بریزیشون دور.
“اینو گفتو رفت سراغ عمه دو دقیقه بعد برگشتو کفت”
– ببین هامون جون تموم اونایی که بهت گفتم همه همونه!اما تنها اشتباه ما که اصلا م مهم نیس این بود که به جای اینکه اینارو خرد کنیمو بریزیم تو مایه دلمه،باید دلمه رو میریختیم تو اینا!!!
اهمیتیم نداره ها!!ریشه یکیه!هیچ فرقی در اصل نمیکنه.یعنی اخرش باید تموم اینارو بخوریم.حالا این تو وان باشه یا اون تو این یکی!
– پس اینا چیه؟
مانی-  وقتی مایه رو میریختیم تو بادمجونو و فلفل اینا رو هم باید میذاشتیم سرشون دیگه!
“همین جوری که بشقاب دست بود نیگاش کردم که گفت”
متوجه نشدی؟
– نه!!!!
مانی-  منظورم اینه که بیچاره شدیم هامون الان آبرومون جلو اینا میره!  (( پ ن :ترو خدا میبینین چه بلایی سر ما در اوردن))
– چرا؟×!
مانی- خره این دلمه ،این دلمه نیس که!این دلمه ی بادمجونو فلفلو گوجه اس!!!!
” یه نیگاه بهش کردمو گفتم”
– اون وقت که من از رکسانا میپرسم تو هی مسخره میکنی!!!
– مانی- من چه میدونستم ! فک میکردم دلمه برگه . فک میکردم رکسانا رفته برگ مو بگیره.حالام طوری نشده!خودتو هیچ وقت نبازوهمیشه دسته پیشو بگیر!×!!
–  چجوری دیگه؟
مانی –  تا من برم بیام تو همه ی اینارو بریز تو کیسه زباله بذارشون دمه در!به رکسانام بگو منو مانی همه ی این دلمه هارو ریختیم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!امام تا کارمون تموم شد سینی برگشتو همه چی ریخت رو زمین!ماهم ریختیمیشون دور . من رفتم!
– کجا؟!
مانی- چلو کباب بگیرم بیارم.راحترین اشپزی همینه!چلو کباب ،پیتزا،ساندویج!سرشونو گرم کن من اومدم!
– ببین اون دوتا دوستای رکسانا هم هستنا!
مانی- باشه باشه. تو اثار جرم رو از بین ببر!!!!!
“اینو گفتو دیدیو طرف در راهرو منم از تو کشو یه کیسه ی زباله در اوردم که بریزمشون دور که دیدم همه شون به ته قابلمه چسبیده!!!!هر کاری کردم ته قابلمه پاک نشد!مجبور شدم قابلمه رو هم بردارم بذارم دم در!حالا چه جوری بردم که عمه نفهمه خدامیدونه.کارم که تتمو شد ده دقیقه بعدش رکسانا و مریم و سارا هم برگشتن خونه!
بعد از سلام و احوال پرسی و این چیزا رکسانا رفت طرف یخچال که مایه دلمه رو در بیاره منم به هنوای اینکه میخوام کمی هوا بخورم رفتم تو حیاط!حالا هی به ساعت نیگاه نیکردمو تو دلم به مانی فحش میدادم که زنگ درو زدن!از تو خونه درو وا کردنو مانی با هف هش ده تا پرس اومد تو که تا منو دید گفت”
– تو حیاط چیکار میکنی تبعیدت کردن؟!
– گم شوبا این درس اشپزیت! تموم مایه ها ی دلمه چسبیده بود ته قابله !
مانی- خب چیکارشون کردی؟!
–  چیکارشون کردم با قابلمه گذاشتمشون دم در!!!!
مانی- قابلمه ی به اون باشکوهی رو گذاشتی دمه در؟
– اخه هر کاری کردم ته ش کنده نشد!
مانی- حالا کجا گذاشتی؟
– اون کوشه که معلوم نباشه!
“مانی زود رفت قابلمه رو گذاشت یه گوشه از حیاط و رفتیم تو خونه و تا رسید یه سلام و احوال پرسی با مریم و سارا کرد که عمه با تعجب پرسید”
–  اینا چیه عمه؟!
مانی-  عمه اونقد دلمون سوخت!
عمه –  دله دشمنت بسوزه مگه چی شده؟!
مانی- تموم مایه دلمه رو ریختم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!اومدم بذارمشون تو یخچال که پام گرفت به این صندلی وا مونده همه پخش زمین شدن.کمجبوری رفتم غذا از بیرون گرفتم!
عمه –  فدای سرتون . خب چزرا رفتی غذا از بیرون گرفتی؟ همینجا یه چیزی درس میکردم. به خودم میگفتی یه کاریش میکردم.
مانی-  حالا ولش کنین من به بادنجونم حساسیت دارم . بیاین که الان چلو کباب یخ میکنه.
” رکسانا زود چلو کبابو از مانی گرفتو رفت تو اشپزخونه منو مانیم با عمه رفتیم تو مهمون خونه ده دقیقه بعد رکسانا اومد و صدامون کرد.
ماهم بلند شدیم رفتیم تو یه اتاق دیگه که میز نهر خموری داشت.
سه تایی خیلی قشنگ میزو چیده بودن نشستیم یر میز که مریم گفت”
–  تو اشپزخونه بوی سوختنی میومد!!!!
– مانی-  اره بیرونم میومد انگار دارن قیر اب میکنن!!!!!!!!!
عمه –  دلمه ها کجا ریختن زمین باید خوب پاکش کنیم که مورچه جمع نشه!
مانی-  خودمون حسابی پاکشون کردیم!
عمه-  با چی؟
مانی-  با دستومون دیگه بعدشم دستمال کاغذی خیس کردیم حسابی پاکشون کردیم.
عمه-  خدا منو مرگ بده حالا یه روز اومدین اینجاو این همه کار کردین!!!!!!!!!!
مانی-  فدای سرتون کار ماله مرده دیگه. بخورین یخ میکنه!!
“دوباره شروع کردیم به خوردن اما من دیدم که رکسانا هیچی نمیگه و ناراحته!یه آن فکری رفت تو ذهنم اما هیچی نگفت تا غذا تموم بشه و من و مانی و عمه رفتیم تو مهمونخونه و رکسانا اینا هم شروع به جمع کردن میز کردن .
ده دقیسه بعد مریم برامون چایی اورد بعدش رکسانا و سارا هم اومدن تو مهمون خونه و نشستن.مانی شروع کرد به حرف زدنو سر به سر همه گذاشتن و عمه م غشه و ریسه رفته بوداما اونای دیگه فقط لبخند میزدن.فهمیدم حدسم درسته برای همین خواستم یه جوری رکسانا رو ببر بیبرون و جریانو براش تعریف کنم.برای هین بهش گفتم”
–  ببخشین رکسانا خانم دسشویی کجاس؟
” تا رکسانا اومد حرف بزنه که مانی گفت”
همون جایی که امروز صبح دمش وایستاده بودیم که تصمیم بگیریم ناهار چیب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
” همه شروع کردن به خندیدن . یه چپ چپ به مانی کردمو به رکسانا گفتم ”
–  میشه نشونم بذین؟
” تا رکسانا خواست بلند شه که مانی بلند شد همونجوری که میومد طرف من گفت”
–  باز داشت به ما یه کم خوش میگذشت که تو توالتت گرفت!بیا تا نشونت بد ببینم از این نو ع توالت خوشت میاد.
” یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردمو از مهمونخونه رفتم بیرون و اون مهمین جوری که حرف میزد اومد دنباللم”
مانی- توالت کاملا چینیه به کف سرامیک. امیدوارم که مورد قبولون واقع بشود!!!
تا اومد بیرون بازوشو گرفتم و بهش گفتم”
–  همش شوخی کن آ!
مانی-  یعنی چی؟!
–  رکسانا اینا!
مانی-  چی بهشون برخورده؟!
–  چلو کباب گرفتیم!
مانی-  یعنی میخوان پولش رو بهمون بدن؟!
–  تو چرا امروز اینطوری شدی؟!
مانی-  به جون تو نمیدونم چی میگی!
–  بابا رکسانا چون مسلمون نیس فک کرده نمیخواستیم از غذای اون بخوریم!!!!
مانی- چطور تو با اون همه خریتت اینو فهمیدیو من نفهمیدم؟
–  زهر مار من الان میرم همه ی جریان رو براشون تعریف میکنم!
” دوتایی رفتیم تو مهمونخونه تا نشستیم من گفتم ”
–  راستش امروز یه اتفاقی افتاد که باید بهتون بگیم!
عمه-  چی شده عزیزم؟!
–  مانی بگو!
“مانی سه تا سیگار دراورد روشن کرد و داد به من و عمه و بعدش گفت”
– چیزه مهمی نیت بابا اما گفتیم نکنه سوتفاهم بشه!اینه که میخوایم اعتراف کنیم.
عمه-  چیرو اعترا ف کنین؟!
مانی-  جنایتی روکه یه ساعت پیش تو اشپزخونه مرتکب شدیم!
“همه ساکت شدن و به مانی نگاه کردن که گفت”
–  من و همدستم هامون ،قاطی کردم و همشونو ریز ریز کردیم و بعدشم سوزوندیمشون!!!! یهنی اول ریز ریزشون کردیم بعد قاطی کردیم.
“همه نگاه به مانی میکردن که خندیدو گفت”

–  بابا وقتی مار.وز رکسانا خانم رفت واسه خرید منو هامونم خواستیم کمکی کرده باشیم،رفتیم سر یخچال.مایه ی دلمه رو دیدیم.فک کردیم که کارای رکسانا خانم همینجوری مونده.ماهم زود بادمجونو فلفلو گوجه فرنگی هارو خرد خرد کردیمو ریختیم تو مایه دلمه و با هم قاطی کردیم.بعدشم نمکو فلفلو به قاعده زدیمو ریختیم تو قابلمه. و گذاشتیم سر بار!کارمون که تموم شد شادو خندون رفتیم سراغ عمه که از عملمون استفسار کردیم و فهمیدیم که گند زدیم!در همین هنگام چون مایه ی دلمه سوخت وته قابلمه گرفت،بردیم گذاشتیمش دمه درو منم رفتم غذا از بیرون گرفتم!این بود جریان اعتراف ما الان هم قابلمه ی سوخته تون گوشه ی حیاطه!برین ورش دارین!

آخیش بار گناهامون سبک شدا!
“اینو که گفت یهئیی همه زدن زیر خنده ! اینقد خندیدن که اشک از چشماشون در اومد
یه خرده بعد برگشتم طرف رکسانا و اروم بهش گفتم”
– یه فکر بدی در مورده ما کردین ! مگه نه؟
” آروم سرش رو تکون دادو خندید”

فصل چهارم
“ساعت نزدیک یک و نیم نصفه شب بود که دوتایی یواش از خونه اومدیم

بیرون و سولر ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی ترمه.همینجوری

که میرفتیم به مانی گفتم”

– بد نیس ماهم باهش میریم؟

مانی- خودش خواسته!

– آخه جریان چیه؟!

مانی-  بابا ترمه دختر خوشکلیه ،درسته؟!

– خب آره!

مانی-  تقریبا با همون یه فیلم معروف شده درسته؟
– خب که چی؟
مانی-  خب نداره دیگه!بقیشو خودت بگیرو برو جلو!یه دختر خوشکل وقتی هنرپیشه میشه و خ9لیلی معروف یعنی چی؟یعنی پول!وقتیم که تنهاس ده تا چشم دنبالشه.همشونم میدونن که ترمه اونقد معروف میشه که سالی چهار پنشتا فیلم بازی میکنه!برای همین تو کلشون فکرای ناجور میکنن.حالا نمیگم همشون اما بالاخره همه جا یه عده ادم ناجور هست دیگه!میفهمی که؟!
– اره.
مانی-  همه فقط تو این فکرن که ازش سوء استفاده کنن!
– خب بالاخره چی؟
مانی- هیچی دیگه . اونوقت که اونا ناامید شدن و دست از فکرای ناجور برداشتن خودمون ازش سوء استفاده میکنیم!!
–  زهره ار ! تو ادم نمیشی
مانی- اخه چیز به این سادگی رو نمیفهمی؟
– منظورم اینه ک عاقبت چی؟
مانی- شاید،میگم شاید اگه بهم اصرار کرد و بسیار بسیار خواهش کرد باهاش ازدواج کنم!
–  اون وقت بازم میذاری تو فیلم بازی کنه؟
مانی- اون موقع باید بیشتر فعالیت کنه ، چون باید خرج منم در بیاره!
– مرده شورت رو ببرن مانی.
مانی-  چرا فحش میدی؟!
– برای اینکه دو کلمه نمیشه باهات جدی صحبت کرد!
مانی- آخه نه به باره نه به داره اسمش خاله موندگاره!بذار اول ببینم دختره از من خوشش اومده بعد بهش بگم بشین تو خونه!فعلام جلوش از این حرفا نزن که خودمم هنوز تکلف خودمو نمیدونم!
– در هر صورت فکر باباتم بکن.
مانی-  یعنی فکر زن براش باشم؟
–  فکر مخالفتش باش!
مانی-  راس میگی اینا انگار با هم پدر کشتگی دارن.حالا خدا برزگه ببینم چی میشه تو چی؟
– من چی چی؟
مانی-  چی چی یعنی چی؟
– اخه تو گفتی تو  چی،منم گفتم من چی چی؟
مانی- بعله!من گفتم چی چی یعنی چی؟
– منظورم اینه که تو چی یعنی چی؟
مانی-  اهان!در واقع این یه اصطلاح لغویه! تو چی یعنی درد به گوره
پدرت!معنی دیگشم یعنی خر خودتی!
– بیتربیت!
مانی-  برای منم اره؟ من بودم ظهر گفتم رکسانا خانم دستشویی کجاس؟
– میخواستم به این هوا ببرمش بیرون باهاش حرف بزنم!
مانی-  دم توالت؟چه شاعرانه…چه طبع رونی داری تو!اگه شیکمتم به این روونی باشه که عالیه!
– گم شو!
مانی- یعنی از رکسانا خوشت نیومده؟!
– خب البته نمیشه گفت که خوشم نیومده!نمیشم گفت که خوشم اومده!مفهمی چی میگم؟!
مانی- اره بابا!یعنی در واقع الان به حالت خنثی یی!در طبیعت مواد به سه حالت وجود دارن!اسیدی بازی خنثی!! تو حالت سومی الان حالا کی”باز” بشی خدا میدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
– زهره مار
مانی-  اخه این چه نو عجمله ایی !!نمیشسه گفت خوشم اومده نمیشه گفت خوشم نیومده !
– جمله خیلیم درسته!
مانی-  ببین جملت مثه اینه:
علی به مدرسه رفت . علی به مدرسه نرفت.
حالا روشن کنید تکلیف علی بیچااره را!احتمالا علی به قصد مدرسه رفتن از خانه بیرون امده اما وسط راه واستاده!
– تو این چیزا رو نمیفهمی!
مانی-  لطفا شما که میفهمید به من بگسد در حال حاضر علی کجاس؟
آهان فک کنم از خونه که اومده بیرون خورده به پست بچه های بد و رفته دنبال الواتی!اضلا از نظر دستوز زبانیم این جملت غلطه!!!!
– غلطه که غلطه !اصلا به تو چه که من جملم رو چه جوری میگم.؟حواست رو به رانندگیت بده!
مانی-  چشم چشم هاپو خونسرد!
– همش تو این کارو اون کار دخالت میکنی!
مانی- چشم دیگه دخالت نمیکنم.فقط میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
– بفرمایین.
مانی-  لطفا اول تکلیف علی رو مشخص کن که وسط خیابون واستاده بعد برو سراغ رکسانای بیچاره.
–  خدا شاهده همینجا پیاده میشم ا!
مانی-  چشم غلط کردم.هاپو گذشت. هاپو بخشش.
” خیابونا خلوت بود و تقریبا بیس دقیقه بعد جلوی خونه ی ترمه بودیم،مانی زنگ خونشون رو زد که یه دقیقه بعد با مانی اومدن سمت ماشین.. و سوار شدن و بعد با من سلام و احوال پرسی کرد و مانی راه افتاد یه خرده بعد ترمه گفت”
– میدونم که مزاحمتون شدم اما من خیلی خوش حالم که شماها باهام هستین!
مانی-  این حرفا چیه؟ مزاحمت یعنی چی؟
ترمه-  چرا مزاحمته دیگه.این وقت شب همه گرفت خوابیدن اونوقت شما باید مواظب من باشید.
مانی- البته درست میگین.ما دوتا معمولا ساع ده ، ده و نیم بعد از خوردن یه لیوان شیر و مسواک زدن دندوانا برای بهداشت دهان و دندان، به همه شب بخیر میگیم و میریم تو تخت خوابمونو تا صبح راحت میخوابیم!حالا اشکال ند اره چند شب برنامه مون عوض بشه اما به شرطی که فقط چند شب باشه که به سلاکتی ما لطمه وارد نشه!

یه مرتبه من زدم زیر خنده که برگشت یه نگاه به من کردو گفت”
– هاپو زهر مار!هاپو خنده ی بی موقع!
ترمه-  جدا ساعت ده میگرین میخوابین؟!
مانی- البته! به استثنای شبایی که درس زیاد داشتیم.
ترمه-  اصلا بهتون نمیاد!هر کی که شماهارو میبینه فک میکنه که..
مانی-  بیخود فکر میکنه!اصلا این فکرا از ریشه غلطه!
“من دوباره خندیدم که بازم یه نگاه به من کردو گفت”
– هاپو امشب زیاد مسرور!
ترمه-  حتما داری دروغ میگی که هامون خان میخنده!
مانی-  هارون خان گاهگاهی سیمش اتصالی میکنه و کشکی میخنده!
ترمه –  هارون؟! مگه اسمشون هامون نیس؟!
مانی –  چرا! یعنی هامون مینویسن، هارون میخونن!
” برگشتم یه چپ  چپ بهش نگاه کردم که ترمه گفت”
– هامون خان جدا شما شبا ساعت ده میخوابین؟
–  شبایی که میخوایم مثل امشب،ساعت دوازده یک از خونه بریم بیرون!
” ترمه همونجور منو نگاه کرد که گفتم”
–  اینجور شبا مانی هی به من میگه” اِ…! چرا امشب انقدر خوابم گرفته؟!”بعدشم خمیازه میکشه و و ساعت ده هر دو بلند میشیم میریم تو اتاقمون.به هوای ما همه اون شب زودتر میرن میخوابن!بعدش مانی دوتا متگا میذاره زیر پتو و ماهوت پاک کن م میذاره رو بالش،مثلا موهامونه!بعدشم میاد سراع منو همین کار رو اونجا میکنه و دوتایی یواش از خونه میریم بیرون!ماشین هم اون شب نماره تو خونه دوتایی سوار ماشین میشیم میریم!
“ترمه شروع کرد به خندیدن که مانی گفت”
–  بخدا تو اگه زن بگیری بیچاره میشی!حالا ببین من کی گفتم!
ترمه –  دروغ میگه هامون خان ! مردی که راستگو باشه زنش همیشه عاشقش میمونه!
مانی-  دِ بدیش همینه دیگه!زن ادم باید همون سال اول عاشق ادم بمونه!از سال دوم باید از شوهرش متنفر باشه.هر شب از خونه بیرونش کنه که شوهره بتونه یه نفسی م بکشه!
ترمه –  اون وقت این زندگی میشه؟!
مانی-  برای زن نمیدونم اما برای مرد اره!مثلا اگه من با تو عروسی کنم کاری میکنم که حداقل هفته ای یه شب منو از خونه بیرون کنی که بتونم به کارای عقب افتادم برسم!
“تا مانی این. گفت ، ترمه از پشت سر با کیفش کوبید تو سرش!
من زدم زیر خنده که مانی زد رو ترمز از ماشین پیاد ه شده و گفت”
–  من با تو نمیام!زنی که دست بزن داشته باشه ادم باهاش زندگیش نمیشه!
ترمه-  به درک
تا اینو گفت مانی سرش و اورد تو ماشین و گفت:
ترمه تا حالا کسی بهت گفته قیافت شبیه ایرنه پاپاش در نقش هند جیگرخوره
ترمه – بیا سوارشو دیرمون میشه
مانی-  سوار میشم اما بدون که با تو ازدواج جز مشاغل سخت حساب میشه و باید در هفته حداقل ۳ روز
تعطیلی داشته باشم
ترمه-  حالا کی خواست با تو ازدواج کنه اصلا من خیال ازدواج ندارم من فعلا با شغلم ازدواج کردم
مانی – ا….؟! خدا به پای همدیگه پیرتون کنه عین عجوزه پس لطفا تشریف بیارین پایین و دست شغلتون
و بگیرین و دوتایی با همدیگه برین سر فیلم برداری
ترمه-  خودتو لوس نکن مانی دیرم میشه
مانی-  صدا نمیاد
ترمه – خواهش میکنم سوار شو
مانی-  این یعنی غلط کردم
ترمه خندید و گفت:
– زهرمار
مانی – صدا نمیاد
ترمه-  بابا الان دیر میشه کارگردان یه چیزی بهم میگه
مانی – ببخشین خان ترمه لوپز هواتاریکه چهرتون معلوم نیس
ترمه-  جون من سوار شو مانی
مانی-  خوب حالا این یه حرفی
اینو گفت و سوار شد و حرکت کرد ترمه گفت:
– بیچاره اون دختری که زن تو بشه
مانی – خدا از ته دلت بشنوه
“اینو که مانی گفت ترمه روش رو کرد اون طرف و خندید که من گفتم”
– امشب جریان فیلمبرداری چیه
ترمه-  اول باید همون صحنه دیشب رو بگیرم
– داستان چی هس
ترمه – به زنه که با شوهرش اختلاف پیدا میکنه و میخواد ازش جدا بشه
مانی – چه زن فهمیده ای و چه شوهر خوش اقبالی دست راست و چپ شوهره زیر سرما
ترمه – گم شو اول ببین کسی میخواد با تو ازدواج کنه بعد فکر جدایی باش
مانی-  حالا کجا بریم همون جای دیشبی
ترمه-  آره فقط جلو نرو ماشین رو کمی دورتر پارک کن
۱۰” دقیقه یه ربع بعد رسیدیم و مانی ماشین رو کمی دورتر پارک کرد و پیاده شدیم باز مثل دیشب مردم جمع شده بودن مانی یه نگاه به جمعیت کرد و بعد به ترمه گفت”
– ما همینجا هستیم تو برو
ترمه – برای چی
مانی – برو راحت به کارت برس
ترمه – اصلا شماها باید حتما پیشم باشین
“بعد یه نگاه به مانی کرد وخندید و گفت”
– حالا اگه هامون خان براشون سخته عیبی نداره اما تو باید هرجا من میرم باهام بیای
مانی-  قرعه فال به نام من دیوانه زدن
“ترمه دوباره خندید و گفت مگه نمی باهام ازدواج کنی”
مانی – احتمالش ۵٪ بیشتر نیس
ترمه-  پس باید دنبالم بیای
“اینو گفت و یه نگاه دیگه به مانی کرد و با یه خنده به راه افتاد که مانیم با ریموت در ماشین و قفل کرد و گفت”
– آی به چشم
“بعد دست منو گرفت و کشید سه تایی رفتیم طرف جمعیت که حواسشون به صحنه فیلم برداری بود
یه خورد بعد رسیدیم بهشون و آروم از وسطشون رد شدیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به همون جایی که
دیشب جلومون و گرفته بودن نگهبانه که تاچشمش افتاد به ما خندید و سلام واحوالپرسی کرد و زود حفاظ و برداشت و تا مردم بخوان بفهمن که ترمه اومده و مثلا ازش امضا بگیرن ۳تایی وارد شدیم
و نگهبان دوباره حفاظ رو گذاشت و در همین موقع کارگردان اومد جلو و با همدیگه سلام واحوالپرسی کردیم و به ترمه گفت که بره زودتر آماده بشه و بدشم به یه نفر گفت که برای ما دوتا صندلی و چایی بیاره من و مانی ازش تشکر کردیم و رفتیم یه گوشه وایستادیم یه خرده بعد برامون ۲ تا صندلب و چای وکیک اوردن مام نشستیم و منتظر ترمه شدیم تا خواستیم چایمون رو بخوریم که همون هنرپیشه که نقش شوهر ترمه رو بازی میکرد اومد جلو و سلام کرد دوتایی بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم که گفت” : ببخشین رفتار دیشبم خیلی بد بود!
مانی – اختیار دارین شما باید منو ببخشین کار منم خیلی بد بود اما فقط یه شوخی بود
پسره خندید و گفت : اما نظر کارگردان چییز دیگه ایه
مانی –  یعنی چی
“یه بسته سیگار از جیبش در اورد و بهمون تعارف کرد ماهام یکی یه دونه ورداشتیم مانی با فندک برامون روشن کرد دو تا پک زد که گفت”
– حتما میدونین که من تازه معروف شدم قراردادم تو این فیلم مشروطه راستش دستمزد این فیلم خیلی خوبه سناریوشم عالیه یعنی برام خیلی مهمه که تو این فیلم بازی کنم متوجه میشین که؟
مانی – حتما بازی میکنین
– آخه الان مسله شما پیش اومده منم دیشب یه خورده زیاد روی کردم و پریدم به گارگردان اونم ازم دلخور شده و ممکنه که…….
“مانی نذاشت حرفش تموم بشه و گفت”
– این حرفارو بذار کنار برادر فکرتو بده به بازیت
خندید و گفت : آخه راستش شما دیشب خیلی خوب بازی کردین خیلیم خوش تیپ و خوش چهره این هردوتون
دوباره خندید وگفت : انگار کارگردان میخواد به شما یه پیشنهادی بده
مانی-  پیشنهاد و دیشب داد
“یه مرتبه رنگ پسره پرید و گفت “- دیشب
مانی-  آره منم ردش کردم حالا با خیال راحت برو برس به بازیت
“یه نگاهی به ماها کرد و بعدش دستش و جلو آورد و با هردومون دست داد و گفت “ممنونم
“اومد یه چیز دیگه هم بگه صداش کردن و رفت وقتی تنها شدیم گفتم “

– تقصیر تویه دیگخ هرجا میریم باید خودتو بندازی جلو آخه به تو چه مربوط که یارو بلده بازی کنه یا نه

مانی-  تقصیر من چیه عالم هنر از دور استعداد و کشف میکنه من چیکار میتونم بکنم
– به خدا اگه بخوای امشب بری جای این پسره بازی کنی نه من نه تو دیگه اسم منو نیار مگه نمیبینی ممکنه کارش و از دست بده
مانی-  بابا تا حالا دیدی من نون کسی رو ببرم
– میگم یعنی
مانی – خیالت راحت باشه بشین چایمون رو بخوریم
د”وتایی دوباره نشستیم که ترمه از تو یه کانتینر اومد بیرون لباسشو عوض کرده بود و یه آرایش خیلی قشنگ
تا مارو از دور دید اومد طرفمون ماهام از جامون بلند شدیم تا رسید گفت”
– راحتین
مانی-  آره بابا برو به کارت برس
ترمه-  جایی نرین آ
مانی – خیالت راحت برو خیلی م خوشگل شدی
خندید و گفت مرسی
“بعدشم رفت طرف صحنه فیلم برداری من و کانی دوباره نشستیم سر جامون و تا خواستیم چایمون و بخوریم که این دفعه کارگردان اومد جلو دوباره بلند شدیم و بهش خسته نباشین گفتیم که مانی رو کشید اونطرفتر و یه خرده باهاش حرف زد و بعدش دوباره برگشتن پیش من و کارگردان عذر خواهی کرد و رفت وقتی تنها شدیم گفتم”: چیکارت داشت

برای دیدن  سایر قسمت های رمان  رکسانا اینجا کلیک کنید !

بیوگرافی م . مودب پور

biography m . modbpor

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 70 بار بار دسته بندی : رکسانا تاريخ : ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

یازده − یازده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،