دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / دختری هم نام ماه / رمان جدید دختری هم نام ماه از آوا راد قسمت دوم

رمان جدید دختری هم نام ماه از آوا راد قسمت دوم

رمان جدید دختری هم نام ماه از آوا راد اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید دختری هم نام ماه از آوا راد

roman by ava rad – dokhtare ham name mah

رمان دختری هم نام ماه

در قسمت  قبل  رمان  دختری هم  نام ماه  خواندیم :

آتنا.هم سن منو شروینی

من.اها چخوب

شروین.بهتون نمیخوره

من.پیر میزنم ؟

شروین.ن خانوم این چه حرفیه بهت میخوره چارده سالت باشه

سرمو انداختم پایین

همه جا رو سکوت فرا گرفته بود

ماهیار.آرومی

من.ها؟ینی بله؟

ماهیار.میگم خیلی برعکس هم سنو سالات ،،به آتنا خیره شد،، خود دار و آرومی

من هم سرمو انداختم پایین زیر نگاه اش داشتم آب میشدم تمام مدت یه لیوان مشروب دستش بود چشای بادومیش خمار خمار بود شام تموم شد رفتیم سالن نشستیم دور هم که بعد یه ساعت آیانو آبتین بلند شدن برن

لعیا.تعجب نکن مه رویی اینا خونه مجردی دارن

برای خواندن رمان دختری هم نام ماه به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از آوا راد دختری هم نام ماه

دانلود رمان جدید

ای بابا برادر بسیجی باش نچ نچ نچ

و تو لحظه آخر

آیان.میتونم شمارتو داشته باشم

آروم گفت کسی نشنید ولی انگار یکی شنید

ماهیار.آیان خسته ای چرند میگی خوش اومدی

من.خدافظ

آیان هم با چهر ه ای درهم رفت

عاطفه. منم برم

من.شما هم؟

همه زدن زیر خنده ولی ماهیار به یه لبخند اکتفا کرد

عاطفه.نه مه رو جان من ازدواج کردم

من.وا من فک میکردم تو درس میخونی

عاطفه.درسته قیافم هم سن و سال آبتین میزنه ولی من بیست و چار سالمه

من.اها بهت نمیاد

عاطفه.خب دیگه من برم

بعد خداخافظی رفت

لعیا و آتنا هم با یه شب بخیر رفتن شروین هم به دنبالشون بلند شدم برم که صدایی اومد برگشتم دیدم لیوان مشروب دستش شکسته رفتم کمکش کنم که یه شیشه رفت تو دستم دستمو گرفت تو دستش

ماهیار.چیکار میکنی؟ کسی به تو گفت دست بزنی؟

هوار میکشید چشام پر اشک شد

من.من فقط کمک…

بغض امونم نداد رفتم اتاقم من احساس غریبی میکردم هنوز نباید بخاطر یه لیوان اینجوری میکرد یه لحظه یاد زخم دستم افتادم اههه لباسم کثیف شده بود رفتم یه دوش گرفتمو دستمو پانسمان کردمو خوابیدم

با خستگی زیادی بیدار شدم ساعت نزدیکای هشت صبح بود یه تونیک حریر سفید با یه تل بافت سفید پوشیدمو سندل های سفید رفتم پایین کلا تیپ عروسکی میزدم دوباره باید روبرو اون بی شعور مینشستم داشت قهوه میخورد خیلی مغرور با دیدن من بی تفاوت نگام کرد منم خیلی سرد نگاش کردم و نشستم

روزنامه رو برداشم واسه خوندن سنگینی نگاشو حس میکردم گفتم دختر زبونداری نیستم بخاطر همین پشت چشمی نازک کردمو به روزنامم نگاه کردم یه لبخند کج زد که بیشتر پوزخند بود نمیدونم چرا ما فقط با چشمامون با هم حرف میزدیم یهو صدای پا اومد برگشتم دیدم شروینه خیلی قیافش بچگونه بود دید دارم نگاش میکنم به رسم تعجب لباشو جمع کردو چشاشو درشت که باعث شد یه لبخند بزرگ بزنم و با سر سلام کردم اونم همینطور با همون لبخند برگشتم غذامو بخورم که چشمم افتاد به ماهیار که عینهو میرغضب نگام میکرد وا به توچه بچه پر رو پشت چشمی نازک کردمو نفس صدا داری کشیدمو با غرور ادامه صبحونمو خوردم کم کم فریبا جونو لعیا آتنا هم اومدن آتنا صاف رفت بین شروین ماهیار خواهرم محجوب باش نچ نچ نچ

شروین زیر لب گفت جا قحط بود؟

ماهیار.دقیقا

فهمیده بودم شری و ماهی با هم خیلی جورن

لعیا صبحونشو خورد

لعیا.من برم دیرم شد

و گونه منو فریبا جونو بوسید و رفت

آتنا.ماهیاری

ماهیار در حال نگاه کردنه من گفت.جانم؟

آتنا.بریم خرید

ماهیار.زن عمو اجازه هست؟

آتنا.عمه جون من

فریبا جون. باشه بابا ولی زود بیاین

شروین.پس مه رو تا خودمونم بریم هوا خوری

من.فکر بدی نیست

ماهیار.مه رو خانوم میتونید

با ما هم بیاید

من.نخیر با آقا شروین راحت ترم

و پشت چشمی نازک کردم و رفتم آماده شدم وقتی اومدم پایین ماهیار و دیدم یه پیرهن ساده سفید کت کتونو و جین سرمه ای بهم نگاه کرد یه نگاه داغ طولانی از کنارش که رد شدم گفت. Princess

ااااا عطر منو میگه هه بس دوس دخمل داشته ماشاالله خوب بلده

منم رد شدم یه کم دم در منتظر موندم که شروین اومد با هم سوار ماشین خانوادگی‌شون شدیم و رفتیم من.کجا میریم شروین؟

شروین.پاریسه دیگه ینی نمیدونی؟
رمان جدید از آوا راد دختری هم نام ماه
من.ااااااا برج ایفل

با لبخند من بهم خیره شد

شروین.چال؟

یه دستی کشیدم رو گونم

من.اره ولی کوچولوهه

شروین.بهت میاد

من.ممنونم

و رفتیم برج ایفل

خیلی مهربون بود خیلی مثه یه برادر دوسش داشتم

شروین.پیاده نمیشی مه رو

با صداش به اطراف نگاه کردم و با هیجان گفتم.ایفل

با این حرکتم لبخند برادرانه مهربونی زد

شروین.بیا بریم گوگوری

دستمو گرفتو با هم رفتیم تا شب ایفل بودیمو خیلی خوش گذشت

من.شروین؟

شروین. جانم؟

من.تشنمه

شروین.بیا بریم اونطرف آی هست

یهو چشمم افتاد به یکی که تا دید برگشتم سمتش برگشت رفت لباساش همون لباسایی بود که ماهیار صبح تنش بود ینی خودش بود؟

شروین.مه رو چیشده؟

من.هیچی هیچی بریم

شروین. با پاستیل چطوری؟

من.ایوووول

رفتیمو با هم پاستیل خریدیم تا جون داشتم خوردم

شروین. ای جونم چه دوس داری

من.خیلی دوس دارم

تمام مدت شروین بهم لبخند میزد

شروین.پاشو آبجی گلو بریم

با گفتن آبجی گلو خیلی خوشحال شدم دستشو گرفتمو رفتیم تا رسیدیم خونه لعیا اومد سمتمون

لعیا.خوش گذشت

اصلا کلا بچه های خواهر فریبا جون خیلی مهربون بودن

صورت خوشگل لعیا رو بوسیدم

من.عالی بود
رمان جدید از آوا راد دختری هم نام ماه
یهو آتنا رو دیدم

آتنا.تعجب نکن اون ماهیار پررو منو پیچوند

و با حرص پوست لبشو میجویید منم با دنیایی از سوال رفتم اتاقم

نیمه شب بود که صدایی اومد یه کت رو لباس خواب پرنسسی پوشیدم رفتم بیرون لباسم خیلیکوتاه بود کت هم کوتاه دیدم ماهیاره

من.سلام

یه نگاهی به سر تا پام انداخت

ماهیار.چه مانکنی

اخمام رفت تو هم شروین خیلی مهربونو خود دار تر بود و رفتم اتاقم صبح با صدای آهنگی بیدار شدم و رفتم سالن همه داشتن با عجله صبحونه میخوردن آبتینو آیانو عاطفه هم اونجا بودن

من.سلام

عاطفه. اااااا تو حاضر نیستی بدو بدو بریم بالا آمادت کنم

من.چرا

لعیا.داریم میریم کوه

من.کوه؟شروین جون کجاس؟

ماهیار با لحن کنایه آمیزی گفت.شروین جون نمیاد

بی توجه به حرفش رفتم بالا یه شلوار تنگ طرح سربازی با پوتین آمریکایی و پیرهن نیم تنه سفید و پالتو رنگ سبز تیره پوشیدم با یه کلاه سربازی هم گذاشتم سرم

و رفتیم کوه تو تمام مدت آتنا چسپیده بود به آیان این دختر معلوم کارش نمیشه دیقه ای به یکی چسپیده آبتینم که مثل من فکر میکرد گفت.این دختره معلوم نمیشه چی میخواد

یهو یه مرد قد بلند چارشونه سبزه با عاطفه اومدن

من.لعیا اون کیه؟

لعیا.عطا شوهر عاطفه

من.اها

باهاش حال و احوال کردیم مرد آرومو سر به زیری بود این ماهیار هم بد خاطرخواه داره ها همه دخترا براش نازو عشوه میان ولی یه دختره اومد طرف آبتین چنان دادی آبتین سرش زد بدبخت در رفت خیلی غیرتیه و بدخلق حتی رو خودشم غیرتی میشه خخخخخ به این میگن مرد اگه یه روزی هم ازدواج کرد مطمئنا خیانت نمیکنه خخخخخخ

دختره.ماهیار جون یه سلفی بگیریم

نمیدونم چرا ولی ماهیار یه نگاه به من کرد دوس نداشتم بره باهاش سلفی بگیره با چشمام ازش خواهش کردم

ماهیار.ن نمیشه شمام بهتره بری پیشه دوستات

دختره.خب حالا فقط به افتخار ایرانی بودنمون

ماهیار.این همه ایرانی اینجاس

و رفت خوشحال بودم ولی چرا؟ما که کلا تا به حال ده دیقه هم حرف نزده بودیم چرا احساس میکردم میشناسمش و یه حس مالکیت بهش دارم. چی؟ مالکیت؟ای خدا چی میگم من؟

یهو گوشیم صدا داد یه پیام از شروین بود

شروین.سلام عزیزم فردا بیا اون پارکه با هم رفتیم میبوسمت منتظرم

چرا؟ ینی چیکارم داشت؟ هووووف دارن دیوونم میکنن اینا .اصلا این چرا اینقدر صمیمیه؟باید بهش بگم از این حرفا بدم میاد خرس گنده برو عمتو ببوس

ماهیار.آتنا خفه شو

با داد ماهیار برگشتم سمتش آتنا چشماش پر اشک بود آبتین کنار من وایساده بود

آبتین.هه دختره رو

من.چیشده؟

آبتین یه نگاه به من کرد پشت چشمی نازک کرد وا این چرا اینجوریه؟

لعیا.مه رو بریم خونه تو هم باید فردا بری ثبت نام اینجا هم که کلا دعواس پاشو پاشو

من.با کی بریم؟

لعیا. آیان میرسونتمون

ماهیار.خودم میرسونمتون

لعیا.ن خوشکل پسر با آیان میریم

من.آره بهتره

یه نگاهی ماهیار بهم انداخت که به گه خوردن افتادم

ماهیار.من اعصاب مصاب ندارم گفتم در جریان باشید خانوما

لعیا.حیف که سوگلی خاله ای وگرنه دکوراسیونتو میاوردم پایین

و خندید ماهیار هم سری تکون دادو خندید خواستم عقب سوار شم

ماهیار.هی

با من بودم؟بی شعور .سرمو برگردوندم

ماهیار. این لعیا جای مادر بزرگ منه بیا جلو بشین

و بدون نظر خواهی از من سوار شد

لعیا یه نگاه بهم ناراحت بهم انداخت

من.چیکار کنم؟

لعیا. ماهیار برام مثه شروینه ولی زیادی خوشگذرونه بهش رو نده تو رو خدا آتنا اولین دختری نیس که دستش انداخت

از لعیا بخاطر مهربونیاش ممنون بودم

من.تو منو نمیشناشی من تا حالا کسی وارد زندگیم نشده فعلا هم نمیشه

لعیا با تعجب نگام کرد

لعیا.واقعا؟ کارت درسته

منم رفتم جلو نشستم لعیا در یه آموزشگاه پیاده شد ای کاش نمیرفت معذب بودم

ماهیار.لالی؟مشکل داری؟ مرتازی؟

خندم گرفت از لحنش ولی جواب ندادم

ماهیار.شما مرتازا غذا چی میخورید وقت نکردم دربارتون مطالعه کنم
رمان جدید از آوا راد دختری هم نام ماه
من.وراج

ماهیار.اهووووو زبونووووو

و یه پوزخند زدو ادامه راه چیزی نگفت

رفتم خونه و خوابیدم فردا صبح که بیدار شدم یه صبحونه سر سری خوردم

فریبا جون.سلام دخترم

دهنم پر بود بخاطر همین سر تکون دادم

فریبا جون. بدو باید بریم

کار ثبت نام تا نزدیکای ظهر طول کشید بخاطر همین به شروین اس دادم بیاد یه رستوران همین نزدیکیا و فریبا جون برگشت خونه کنجکاو بودم شروین چیکارم داره نیم ساعتی تو رستوران منتظر بودم که یهو ماهیار اومد وصاف اومد سمت میز من

من.پس شروین…

ماهیار.ببین شروین مثه داداش منه ولی دوس ندارم یه دخترو نابود کنه

من.اون مثه تو نیست

یه پوزخند زدو ابروشو داد بالا

ماهیار.اوووو از ما که زیاد به شما گفتن

من. بس از این کارا کردید فکر میکنید ما هم مثل شما ولی ما فقط دوستیم

ماهیار.بچه ای خیلی بچه من کاری به تو ندارم ولی یه کم فکر کن رفتارای شروین چجوری بگم ام ام دوس داری ازت استفاده کنه؟

یه لحظه یاد اون اس ام اس شروین و توجه های گاه و بی گاهش افتادم وای وای من چ احمقم وللی خودمو نباختم ابروهامو دادم بالا و خبیث شدم

من.تو اینجا چیکار داری

رو صندلیش لم داد

ماهیار.با یکی بهتر از تو قرار دارم

حرصم گرفت اخمی کردم ولی با فکری کع به سرم زد یه لبخنذد از اون چالیا براش زدم که یه جوری نگام کرد اوووف بی عور منظورمو بدگرفتهبوداخم کردم

برای دیدن  سایر قسمت  های رمان  دختری هم نام  ماه  اینجا کلیک کنید !

بیوگرافی آوا راد

biography ava rad

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید دختری هم نام ماه از آوا راد قسمت دوم
5 از 1 رای




نوروز پیروز