پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان یکی مثل من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان یکی مثل من

دانلود رمان یکی مثل من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب یکی مثل من : PDF|APK|EPUB
دانلود رمان یکی مثل من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : یکی مثل من
1.gif نام نویسنده : mobiii
1.gifحجم رمان یکی مثل من : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان یکی مثل من :
دختری به اسم نیکا…یه دختر که مخالف با خانوادشه…یه دختر از جنس تنهایی…خانواده داره ولی تنهاس…
اینکه خانواده داشته باشی و اونا اصلا بهت اهمیت ندن،یعنی نهایت تنهایی…
اینکه مامانت تو اوج نیاز ولت کنه و بره دنباله زندگیش یعنی نهایت تنهایی…
این دختر تنها بزرگ شده…خواهر و برادر داره ولی انگار نداره…
بابا داره ولی انگار نداره…
این دختر برای پر کردن تنهایش به چیزی فکر میکنه که…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از mobiii یکی مثل من

مقدمه:
سالها پیش…وقتی که هنوز چشم به این دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی ام گذاشت…شاید اگه ان اشتباه نبود…شاید اگر ان روز…به جای ان بله گفتن یک نه گفته بودی…شاید اگر ان روز به جای این دختر یک پسر به دنیا اورده بودی…هرگز این اتفاقات را توی زندگی ام نمیدم…هرگز برای تنها نبودنم به ذهنم اجازه ی ورود فکرهای اشتباه را نمی دادم…
شاید اگر ان روز اشتباه نکرده بودی…من هم امروز به فکر تکرار کردن ان اشتباه نمی افتادم…
شاید اگر بودی…هرگز به فکر پر کردن تنهایی ام با ان که بهش نگاهی متفاوت داشتم نمی افتادم…
شاید…!!!

با چشم هایی نیمه باز نگاهی به ساعت روی میز انداختم و با خودم گفتم:بابا خواهشا امروز رو بیا خونه.
سریع از تخت پریدم پایین و رفتم ابی به صورتم بزنم. ساعت نه بود و این یعنی دیر رسیدنم به دفتر اقای ملکی.
در حال پایین اومدن از پله ها بودم که صدای قهقه ی بابا باعث شد همون جا بایستم. یعنی بابا این وقت روز خونه اس؟!؟
به سمت اتاقش رفتم و دستم اوردم بالا واسه در زدن که با صداش دستم همون جا موند.
-خب؟!؟خانم من خوب خوابیده؟!؟امیدوارم دیشب بهت خوش گذشته باشه…ببخشید دیگه صبح کار داشتم دلم نیومد بیدارت کنم…
دیگه به حرفاش گوش ندادم. کاره هر روزش بود و من از این وضع متنفر بودم.
وارد اشپزخونه شدم و نگاهی به یخچال انداختم. نه وقت اینو داشتم که یه صبحانه کامل بخورم و نه اشتها. پس یه لیوان شیر و کیک کافی بود.
درحال خوردن به سمت پنجره ی بزرگ اشپزخونه رفتم و نگاهی به اون سمت حیاط انداختم.
برام جای تعجب داشت که مریم خانم هنوز تو خونه ی خودش بود اخه همیشه صبح زود میومد اینجا و هم خونه رو تمیز میکرد و هم صبحانه درست میکرد.

دانلود رمان یکی مثل من

با دقت بیشتر به خونه ی کوچک مریم خانم و اقا محمد ،شوهرش، انداختم. اصلا معلوم نمیشد خونه است یا نیست.
از اشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاق بابا رفتم. خداروشکر مکالمه ی حال بهم زنش با اون زنه پشت خط تموم شده بود.
تقه ای به در زدم و بعد از بفرمایید بابا وارد اتاقش شدم.
پشت به من،روبه روی پنجره ی بزرگ اتاقش ایستاده بود و به فضای سبز بیرون خیره شده بود.
کمی بهش نزدیک شدم که برگشت و منتظر نگاهم کرد.
تو دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم:مثل همیشه…شیک و خوش پوش و صدالبته جدی و مغرور.
دستی به یقه ی پیراهنش کشید و خیلی خشک گفت:نمیخوای بگی کارت چیه؟!؟
هه…واقعا کدوم پدری با دخترش اینجوری برخورد می کرد؟!؟
نفس عمیقی کشیدم و مثل خودش مغرور و خالی از هر حسی گفتم:بابا من میخوام مستقل زندگی کنم.
بابا ابرویی بالا انداخت و گفت:واقعا؟!؟چه عجب!!!
سوالی نگاهش کردم که گفت:معلومه که باید مستقل زندگی کنی. دیگه بچه نیستی که هنوزم تو خونه ی بابات زندگی کنی. ۲۲سالته و وقتشه بری پی زندگی خودت. دقیقا مثل خواهر و برادرت.
به دیوار تکیه داد و گفت:خب؟!؟خونه چی؟!؟
هه…انتظار داشتم اینقدر عادی برخورد کنه ولی واقعا انتظار نداشتم که در مورد خونه…
فرهاد-اگه هنوز خونه ای در نظر نداری بگم نیما برات پیدا کنه.
عه؟!؟نه بابا؟؟؟شما از این کارا هم بلدی؟!؟همینم مونده داداشه عزیزم که همه ی وقتش رو با دوست دختراش میگذرونه برام خونه بگیره.
-نه بابا ممنون. خودم امروز با اقای ملکی قرار دارم. قراره بریم چندتا خونه رو امروز ببینیم.
بعد از مکث کوتاهی اضافه کردم:خب من دیگه برم دیرم شده فعلا.
برگشتم و به سمت در رفتم که صدام زد.
فرهاد-نیکا؟!؟
به سمتش چرخیدم و گفتم:بله؟!؟
کارت عابر بانک خودش رو جلوم گرفت و گفت:بیا…رمزش هم که خودت میدونی. چهار رقم اخر شمارمه.
-مرسی بابا ولی…
بی حوصله جوابم رو داد.
فرهاد:کاری داشتی بهم زنگ بزن خودم رو می رسونم.
-ممنون بابا. فعلا.
از اتاقش که بیرون اومدم حس ادمی رو داشتم که جاش توی خونه اضافه بود و باید هرچه زودتر از اون جهنم بیرون میرفت.
وارد اتاقم شدم و نگاهی به دیوار و وسایلش انداختم. فقط خدا کنه کارا زودتر جور بشه و من از این خونه برم. یه جورایی دیگه ارزوم بود ندیدن این خونه و ادماش…ادماش که نه فقط بابا و مریم خانم و اقا محمد. هرچند دلم واسه مریم خانم و اقا محمد تنگ میشد ولی بابا…

نگاهی به لباس های داخل کمد انداختم. یکی از مانتوهام به رنگ مشکی،طلایی رو با مقنعه و شلوار مشکی پوشیدم.
تا جایی که یادمه همیشه رنگ های تیره می پوشیدم. اصلا از رنگ های خیلی روشن برای مانتو خوشم نمیاد مثل صورتی و قرمز و زرد و…
ولی مامان و نیلا همیشه برعکس من بودن. از رنگ های روشن خوششون میومد یا بهتره بگم از هرچیزی که رو مد بود خوششون میومد. مامان همیشه اینجوری بود…همیشه اینجوری زندگی کرده بود. عادت کرده بود به ندیدن…به ندیدن خانوادش. مامان من اینجوریه،فقط کسی رو باور داره که مثله خودش فکر میکنه و تمااام…
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. ملکی بود. اوه اوه حسابی دیر کردم.
-سلام اقای ملکی.
ملکی-سلام خانم فرهمند. کجایین شما؟!؟
-دارم میام. ببخشید دیگه دیر شد.
ملکی-باشه پس زودتر لطفا.
-چشم فعلا.
-خدانگهدار.
اصلا حوصله رانندگی کردن رو نداشتم پس زنگ زدم به اژانش و بعد از پوشیدن کفش هام جلوی در منتظر ایستادم.
خیلی طول نکشید که اژانس اومد. ادرس رو گفتم و به این فکر کردم که خدا کنه امروز یه خونه ی خوب پیدا کنم چون واقعا دیگه تحمل زندگی تو اون خونه ی جهنم مانند رو نداشتم. خب شاید هرکی جای من بود هم همین حس رو داشت. یادمه۱۰سالم بود که مامانم از بابا جدا شد. اون موقع نیلا ۱۲ساله و نیما ۱۵ساله بود. تو عالم بچگی فکر میکردم حالا که مامانم دیگه نیست بابا و نیلا و نیما کاری میکنن که من احساس تنهایی نکنم اخه به هرحال ته تغاری بودم و کمی لوس. درسته که نیما هوام رو خیلی داشت و هنوزم خیلی باهام خوبه و هوام رو داره ولی…وقتی فهمیدم دیگه فقط خودم هستم و خودم که فقط ۲۰سالم بود. نیما ۲۵سالش بود و نیلا ۲۲ساله بود که هرکدوم خونه ای مستقل گرفتند و رفتند. نه این که دیگه هیچ وقت پیشم نیان و کاری به کارم نداشته باشن ، نه اتفاقا برعکس ، هوام رو داشتن و همیشه مراقبم بودن ولی خب…این همه اتفاق واسه من که یه زمان خونه رو میزاشتم رو سرم چیز کمی نبود. بعد از جدا شدن مامان از بابا و رفتن مامان به خارج از کشور حاله روحیم واقعا بد بود و با رفتن نیما و نیلا از خونه به شدت احساس تنهایی میکردم. ولی خب…به هرحال گذشته ها گذشته. منم الان ۲ساله که یاد گرفتم که باید فقط خودم باشم و خودم. الان ۲ساله که یه جمله همیشه باهام و اونم اینه…نیکا تنهاست،همیشه تنها بوده و همیشه تنها میمونه.
الان ۲ساله که فهمیدم قانون زندگی من همیشه تنها بودنه و این تنهایی به معنی نداشتن هیچ مردی تو زندگیمه. تو زندگیه من تا حالا هیچ مرد واقعی وجود نداشته و در اینده هم اجازه ی ورود هیچ مردی رو به زندگیم نخواهم داد. این تقصیر من نیست که بابام و داداشم همیشه جوری زندگی کردن که من نتونم بهشون اعتماد کنم،نتونم بهشون تکیه کنم و نتونم به چشم یک مرد واقعی بهشون نگاه کنم. پس این قانون واسه ی من همیشگی هست و از بین نخواهد رفت…
با توقف ماشین از فکر زندگیه مسخرم بیرون اومدم. پول راننده اژانس رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
نگاه کوتاهی به تابلوی بزرگ مشاور املاک ملکی انداختم و وارد دفتر شدم. ملکی با دیدنم پا شد و سلام کرد. جواب سلامش رو دادم و گفتم:خب…بریم؟!؟
اشاره ای به ماشینش که بیرون بود، کرد و گفت:بله بفرمایید سوار شید من الان میام.
به سمت ماشینش رفتم و فکر کردم الان من باید جلو بشینم یا عقب؟!؟
با صداش از تردید دست کشیدم و سوار شدم.
ملکی-چرا ایستادید؟بفرمایید بشینید دیگه.
ملکی رو میشناختم. بابا واسه خرید و فروش خونه همیشه پیش ملکی میومد.
یکی از خونه ها نزدیک خونه ی بابا بود ولی اصلا ازش خوشم نیومد. خونه ی بعدی هم به نظرم واسه من کمی بزرگ بود.
جلوی خونه ی سوم که ماشین متوقف شد فهمیدم این خونه با دوتای قبلی فرق داره. یه برج بزرگ و فوق و العاده شیک بود.

ملکی-خب اینجا چه طوره؟!؟الان این خونه بهترین جایی که میشناسم و به درد شما میخوره. هم نه خیلی بزرگه و نه خیلی کوچک. همسایه هاشم ادمای خوبین.
اینارو در حالی میگفت که تو اسانسور بودیم.
-یه نظرم باید داخل خونه هم خوب باشه.
ملکی-بله بفرمایید داخل.

دانلود رمان یکی مثل من

وارد خونه که شدم چشمام چهار تا شد. خیلی خونه ی شیک و باحالی بود. یه حال نسبتا بزرگ داشت با دوتا اتاق خواب. راستش از خونه خیلی خوشم اومد و تا خواستم به ملکی بگم گوشیم زنگ خورد. نیما بود.
-بله؟!؟سلام.
نیما-سلام نیکا. کجایی؟!؟
-من الان اومدم یه خونه ببین چون…
نیما-اره خودم میدونم بابا گفت. خب خونه رو پسندیدی؟
-اره خونه ی خوبیه.
نیما-خیله خب. گوشی رو بده به ملکی باهاش حرف بزنم.
صداش کاملا جدی بود.
-چرا؟!؟
نیما-حالا بابا بهت گفت تو برو دنبال خونه تو چرا رفتی؟!؟مگه تو داداش نداری؟بهم میگفتی خودم برات جورش میکردم.
اوه اوه. خان داداش ما غیرتی می شود!!!
-خب ببخشید. من به بابا گفتم گفت…
پرید وسط حرفم.
نیما-بابا هرچی گفت واسه خودش گفت. تو نباید گوش میکردی. الانم گوشی رو بده به ملکی خودم باهاش حرف میزنم که عصر قرار بزاریم.
-باشه.
گوشی رو گرفتم سمت ملکی و گفتم: نیماس.
سری تکون داد و گوشی رو ازم گرفت. بعد حدود ۱۰دیقه برگشت گوشی رو داد دستم و گفت: داداشتون گفتن شما برید خونه خودشون کارارو انجام میدن.
-باشه مرسی خداحافط.
ملکی-شما که ماشین نداری. اجازه بدید می رسونمتون.
-نه خیلی ممنون مزاحم نمیشم. یه کاری هم دارم باید انجام بدم فعلا.
قرار بود برم خونه ی نیلا. معمولا یه روز در هفته بهم زنگ میزد که برم پیشش. هم نیما و هم نیلا خیلی کم میومدن خونه دیدن بابا و بیشتر مواقع میگفتن من برم پیششون.
خیلی با خونه ی نیلا فاصله نداشتم واسه همین تصمیم گرفتم پیاده برم.
بعد از حدود ۲۰دیقه رسیدم به خونش. یه اپارتمان شیک بود. ایفون رو زدم و بعد از باز شدن در رفتم داخل. مثل همیشه جلو در منتظرم بود.
نیلا-به سلام خواهر گلم خوبی؟
-سلام مرسی. تو خوبی؟
نیلا-مرسی عزیزم. بیا تو.
وارد خونش که شدم دلم میخواست خفش کنم. رو میز و اپن پر بود از ظرف و اشغال.
-اه. نیلا این چه وضعشه اخه؟
نیلا-اینقدر حرص نخور. زنگ زدم یکی بیا تمیز کنه اینجارو.
-چه عجب حداقل این کارو کردی.
نیلا-خیله خب حالا. چی میخوری؟
-هیچی نمیخوام بابا بیا بشین.
نیلا-غلط کردی. صبر کن یه شربت بیارم برات حداقل.
-نه نه. نمیخواد. هنوز اون روز رو یادم نرفته.
با این حرفم نیلا رو مبل ولو شد و زد زیر خنده.
-کووفت. خنده داره؟ اون دفعه که بهم شربت دادی توش همه چی بود. اصلا خودش همه چی بود غیر از شربت.
نیلا-دلتم بخواد. خب چیکار کنم؟اون موقع تازه از خواب پاشده بودم هنوز گیج بودم.
-بله. شب قبلش هم که مست بودی و…
نیلا-خیله خب حالا. بودم که بودم.
کلافه از بحث همیشگی گفتم: اصلا به من چه. بعد از کمی سکوت ادامه دادم.
-راستی قراره خونه بگیرم.
نیلا-عه؟چه خوب. حالا کجا هست خونت؟
-خیلی از اینجا دور نیست. قبل از این که بیام اینجا رفتم اونجا رو دیدم. همین برج بزرگه اس.
نیلا-واقعا؟کوفتت بشه الهی. تو گلوت گیر کنه جونور. من می میرم برم اونجا زندگی کنم.
-خب چرا نمیری؟
نیلا-حوصله اسباب کشی ندارم. حالا شایدم یه روز اومدم اونجا همسایه شدیم.
-اوهوم. راستی نیلا چه خبر از کار تو شرکت؟خوش می گذره؟
نیلا کمی جابه جا شد و گفت: خوبه. بد نیس.
-راستی چرا امروز نرفتی؟
نیلا-تعطیله امروز شرکت.
-اهان. منم کم کم باید بدم دنبال کار.
نیلا-چرا؟نیازی نیست بری سرکار. بابا که هرماه پول می ریزه به حسابت.
-اره ولی دلم میخواد همینجور که درس میخونم کارم بکنم که خب بعید میدونم برام کار پیدا شه.
نیلا-چطور پیدا نمیشه؟من خودمم که هم درس میخونم هم کار میکنم.
-خب خواهرم توکه پارتی داشتی. اونم کی؟بهنام ، دوست پسر عزیز و رئیس شرکتت.
نیلا-اره خب. ولی من و تو که هردومون معماری می خونیم. میتونم برات یه کاری جور کنم.
-واقعا؟!؟
نیلا-اره بابا. حالا فردا که رفتم شرکت از بهنام میپرسم.
-مرسی ابجی.
و چشمکی براش زدم.
نیلا-فداات. خب پاشو مانتوت رو در بیار دیگه.
-نه میخوام برم خونه وسایلمو جمع کنم.
نیلا-عجله داریا.
خندیدم و چیزی نگفتم. خودش میدونست همه چیرو پس دیگه نیازی نبود من چیزی بگم.

-خب من دیگه برم فعلا.
نیلا-نه صبر کن میرسونمت. باید برم بیرون کار دارم.
باشه ای گفتم و منتظرش موندم تا بیاد.
نیلا که رسوندم خونه طبق معمول بابا نبود. منم رفتم تو اتاقم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
…………………………………..
…………………………………..
دانلود رمان یکی مثل من

نیما-بفرما ابجی خانم اینم از خونت.
-مرسی داداشی.
نیما-فداات خب کاری با من نداری؟!؟
-نه دیگه. مرسی واسه همه چیز.
نیما چشمکی زد و گفت: کاری داشتی زنگ بزن بهم فعلا.
-باش خدافظ.
مگاهی به خونه ای که قراره بود از این به بعد توش زندگی کنم انداختم. خوب شده بود.
همه ی کار هارو نیما کرد واسم. از سند خونه گرفته تا وسایل خونه و ….
صدای زنگ گوشیم بلند شد ولی معلوم نبود کجاست. بعد از کلی گشتن پیداش کردم. ساینا بود.
-سلام.
ساینا-سلام و درد. سلام و زهرمار. سلام و هناق ۲۴ساعته. سلام زهر عنکبوت. الهی جز کبد بگیری من از دست تو چیکار کنم؟!؟
-ای ای. یواش یه نفسی بگیر بعد دوباره شروع کنی.
صدای جیغش باعث شدی گوشی رو از گوشم دور کنم.
ساینا-خبر مرگت چرا نگفتی رفتی خونه مجردی هان؟!؟
-تو از کجا فهمیدی؟!؟
ساینا-خواهر گرامت به خواهرم گفت.
-اه. چه قدر خواهر من دهن لقه. از اون بدتر سانیا خیلی دهن لقه که به تو گفته.
دوباره جیغ زد…
ساینا-خفه بمیر. نیکا خانم مگه اینکه من دستم بهت نرسه.
با بیخیالی گفتم: نمیرسه.
ساینا-نیکاااا.
-کووفت، دردمار، روانپریش!!!
ساینا-عمته.
-هووف کاری نداری دیگه؟
ساینا با لحن مشکوکی گفت: صبر کن ببینم. پسر اوردی خونه بیشعور؟!؟
ای خدا این دختر دیوانه اس.
-ساینا میزنم لهت میکنما.
ساینا-یه لحظه خفه شو ببینم صدایی نمیاد.
-ای خدا. من چه قدر خرم که اومدم با توی دیوونه ی روانپریش دوس شدم.
ساینا-ایییش دلتم بخواد. دختر به این ماهی، دسته گلی، خوشگلی، اصلا هر انگشتم یه هنر میباره. اینا به کنار هم مهربونم، هم دوست داشتنی، هم…
پریدم وسط حرفش: خوبه خوبه…اینقد از خودت تعریف نکن تموم میشی.
ساینا-تو نترس من تموم نمیشم تا تو هستی.
-الان این کنایه بود یا تعریف؟!؟
ساینا-هر دو گزینه.
هیچی نگفتم شاید از رو بره ولی پرو تر از قبل گفت: چیشد؟داری با پسره با حرکات دست و پا حرف میزنی؟!؟پانتومیم؟!؟
این بار من جیغ زدم…
-ساینا میکشمت کثافط.
ساینا- هی وای من چرا اخه؟!؟نکنه پسره گذاشت رفت؟خاک تو سرت عرضه نداری که؟هی من میگم برو پیش خواهرت یکم ازش درس بگیر هی تو میگی نه، هی من میگم برو پیش خواهرت درس بگیر هی تو…
-ساینا حالت خوب نیس ها؟راستشو بگو چیشده؟
ساینا-هعییی. هیچی نشده. حوصلم سر رفته. میای بریم بیرون؟
-کجا؟!؟
ساینا-خب خبر مرگت یه جا میریم دیگه.
خندم گرفته بود فجییع. یعنی واقعا من اگه با ساینا دوست نبودم هزاربار مرده بودم.
-دوتایی بریم یا با سانیا و نیلا؟
ساینا-تو خودتم اضافه ای میخوای اونارم بیاری؟
-ساینا خانم من که بالاخره تو رو میبینم.
مثل خودم گفت:
-نچ. نمی بینی.
-من حوصله بیرون ندارم خستم. تو گمشو بیا اینجا.
ساینا-باشه فقط من با سانیا گم میشم میام اونجا ها. توهم گمشو به نیلا زنگ بزن بگو بیاد.
-نیلا که مثل خواهر تو بیکار نیست که. الان شرکته.
ساینا-نه بابا. سانیا گفت مرخصی گرفته.
-خیله خب پس به سانیا جونم بگو زنگ بزنه به نباا دیگه.
ساینا-اییش خسیس. میترسی پول تلفنت زیاد شه؟!؟
-زر مفت زدن نداره ساینا جون. فعلا.
ساینا-تو که استادی تو زر زدن پس لابد حرفت درسته دیگه. باش فعلا.

دانلود رمان یکی مثل من

تا اومدم جوابشو بدم قطع کرد دختریه بیشعور.
ساینا دوست دبیرستانی منه از اون موقع باهاش دوستم دختر شاد و شنگولیه در کل وقتی پیش اونم تمام قصه هام یادم میره یک خواهر داره که هم سن نیلا هست مادر و پدرش هم اینقدر به این دوتا محبت می کنند که من گاهی اوقات حسودیم میشه.
با صدای اف اف از فکر بیرون اومدم وای اینها چه زود رسیدند با زنگ دوم سریع به خودم اومدم و درو باز کردم بعد دودقیقه اومدند بالا…
من _ سلام خیلی خوش اومدید.
نیلا _سلام ابجی گلم برو کنار ببینم خونت رو.
سانیا _ سلام.
-سلام خوبی؟بفرمایید داخل.
سانیای عوضی هم بدون سلام علیک مثل گاو رفت داخل حالا هم معلوم نیست کدوم گوریه و کجا داری فضولی میکنه.
سانیا _ نیکا اجازه هست خونتو نگاه کنیم.
من_ برو بابا… خوبه من میشناسمت تا شما خونه رو نگاه کنید منم یک چیزی می یارم بخوریم.
خلاصه اون ها رفتند منم رفتم تو آشپز خونه وای خوبه خونه مبله هست وگرنه باید کلی خرید می کردم.
رفتم تک تک کابینت هارو گشتم تا استکان پیدا کردم بعد از اونم چای سازو زدم به برق. داشتم کارامو انجام می دادم که یکی گفت:
-پخخخ.
چون استکان دستم بود افتادو شکست. برگشتم دیدم ساینای بیشعوره تا اومدم بزنمش فرار کرد منم افتادم دنبالش حالا بدو کی بدو همین جور داشتیم دور خونه دنبال هم می دویدیم که اون دوتاهم اومدند و بی تفاوت نشستند رو کاناپه اخه به کار های ما عادت کرده بودن.
وقتی دیدم نمی تونم بگیرمش وایسادم و گفتم:
من _وای جز جیگر بگیری ساینای بیشعور بیا بشین کارت ندارم سرم گیج رفت اییش.
بعدم بی تفاوت از کنارش رد شدم.
بعد از چایی خوردن یک ساعتی نشستند بعدم خداحافظی کردند رفتند.
منم از بس خسته بودم یک مسواک زدم و بدون اینکه لباسمو عوض کنم خزیدم زیر پتو بشمار سه خوابم برد.
…………………………..
…………………………..

صبح با صدای خروس از خواب پاشدم. چشمام چهار تا شده بود. اخه صدای خروس از کجا؟!؟
کلا خوابم پرید…با تعجب نگاهی به دور و برم انداختم ولی خروسی ندیدم. یه لحظه حس کردم صداش از روی میز کنار تخت خواب میاد. با تعجب و چشمای غورباقه ای خیره شدم به گوشیم.
ای ساینای بیشعور. یعنی هرچی فحش بهت بدم کمه. الهی شوهر گیرت نیاد تا ابد همین جوری ترشیده بمونی.
کلافه گوشی رو برداشتم و اون صدای مزخرف رو قطع کردم. به ساعت نگاه کردم که این بار چشمام هفتا شد. ساعت ۶ بود. ساینا شوهر نداشتن کمته الهی بترکی!!!

هرچی سعی کردم دوباره بخوابم، نتونستم. کلی هم به ساینا فحش داده بودم. دختره ی نکبت.
پاشدم رفتم یه صبحونه ی توپ خوردم و نشستم رو مبل جلوی تی وی. قطعا تی وی الان هیچ فیلم باحالی نداره پس الان چیکار کنم؟!؟
کاش یه کار برام جور میشد برم سرکار . حداقل از بیکاری بهتر بود. یهو به ذهنم رسید به یکی از استادای دانشگاه بگم. چند وقت پیش یکی از دوستای دانشگاهیم به مشکل مالی برخورده بود که وقتی به یکی از استاد ها گفت اون براش پیش یکی از شاگردهای قدیمیش که شرکت داشت کار جور کرده بود. ولی خب مشکل اینجا بود که من نمیدونم دقیقا این استاد کدومه…
گوشیم رو برداشتم و بدون توجه به ساعت زنگ زدم به پریا. بعد از حدود پنج، شیش تا بوق جواب داد.
پریا-بله؟!؟
-سلام پری خوبی؟چه خبر؟چه کارا میکنی؟
پریا-استپ استپ. ببخشید شما؟
-تو روحت بابا. نیکام.
پریا-عه تویی ذلیل مرده؟چه عجب یادی از ما کردی؟راستشو بگو کارت کجا گیر کرده؟
-اوهو…حالا یه جوری میگی انگار رئیس جمهوری، کارم هرجا گیر کرده باشه با یه زنگ حلش میکنی.
پریا-په نه په؟چی فکر کردی؟حالا بگو ببینم چیشده؟
-مگه باید حتما چیزی شده باشه که من به تو زنگ بزنم؟
پریا-اره خب.
-کوفت. ببین شماره ی اون استادی رو که اون روز معرفیت کرد پیش اون شاگردش واسه کار رو میخوام.
پریا-اولا شاگرد ثابقش. الان دیگه طرف خودش۲۵سالشه. بعدشم واسه چی میخوای؟
-فضولی مگه؟میخوام اگه بشه منم به یکی از شاگرداش معرفی کنه واسه کار.
پریا-تا جایی که من یادمه تو مشکل مالی نداشتی.
-نه مشکل مالی ندارم فقط میخوام کار کنم حوصلم سر نره.
پریا-ها جون عمت. بگو ببینم موضوع چیه؟
-هیچی. فقط الان چون مستقل زندگی میکنم روزایی که دانشگاه ندارم حوصلم سر میره همین.
پریا-اهان. خب ببین راستش یه چند وقتیه رئیس شرکتی که توش کار میکنم اگهی زده واسه استخدام. میخوای تو روهم معرفی کنم؟!؟
-میشه؟
پریا-چرا نمیشه. من امروز میگم بهش.
-مرسی ابجی.
پریا-فدات عزیزم. بهت خبر میدم فعلا.
-فعلا.
به محض اینکه قطع کردم نیلا زنگ زد.
-جونم ابجی؟
نیلا-عه؟تو که بیداری؟فکر نمیکردم بیدار باشی.
-چی بگم والا. به لطف ساینا خانم بیدارم.
نیلا-چیز عجبی نیست، ببین بهنام یه اگهی زده واسه استخدام معرفیت کنم؟
“وا؟نکنه نیلا و پریا هردوشون تویه شرکت کار میکنن؟!؟”
-اومم. نیلا الان زنگ زده بودم به دوستم، اونم می گفت رئیس شرکتش اگهی زده.
نیلا-عه؟خب شاید همکاریم. اسمش چیه؟
-پریا سعید.
نیلا-واقعا؟
-اوهوم. میشناسیش؟!؟
نیلا-اره. ولی من تو یه بخش دیگه کار میکنم. خب الان چیکار کنم؟ اون میگه یا من؟
نیشم رو باز کردم و گفتم:
هردوتون بگید که بهنام حتما استخدامم کنه.
نیلا-هووی. یعنی تو میگی اگه من به بهنام بگم قبول نمیکنه؟
-چی بگم والا.
نیلا-غلت کرده. من فقط بهش بگم تو کار میخوای خودش میگه خواهرتو بیار اینجا.
-خب پس بگو دیگه.
نیلا-باشه. میگم فقط توهم طرح ها و چیزایی که لازمه رو اماده کن. شاید بهنام گفت همین امروز بیای.
-مرسی خواهری.
نیلا-فدات…من برم فعلا.
-بای.
لم دادم رو مبل و با کلی ذوق به خودم گفتم: اااخ جون. این واقعا عاالیه اگه با نیلا و پریا همکار بشم.

نمی دونستم چکار کنم واسه همینم الکی خودم رو با نت سرگرم کردم تا بالاخره یکیشون زنگ بزنه.
نمیدونم چرا هر وقت بیشتر از یک یا دو ساعت میشینم پا لپ تاپ و میرم تو نت خوابم می گیره مخصوصا امروز که به لطف ساینا خانم صبح زود هم بیدار شده بودم یکم خوابم میومد.
لم دادم رو تخت و چشمام رو بستم. نزدیک بود برم اون دنیا که گوشیم زنگ خورد…
أأأه بلندی گفتم و بدون اینکه به صفحه ی گوشی نگاه کنم جواب دادم.
-الو؟سلام ب روی ماه نشستت؟
سلااام خوبی پر… نه پری… نه عه نیلا؟
-والا من خوبم توانگارخوب نیستی؟
-نه نه خوبم خواب بودم حواسم نیست. خب چیشدآبجی گلم؟
-اوه یهو چقدر عزیز شدم!!!
– نیلااا تو همیشه عزیزی خواهری.
با دلخوری گفت:
-اره واسه همین همه چی میریزی توخودت به من هیچی نمیگی؟؟
دانلود رمان یکی مثل من
سکوت کردم ولی بعد از چند ثانیه سکوت رو شکستم:
-نیلااذیت نکن دیگه بگو چی شد؟
-اول مژدگونی بده.
-ازدست تومژدگونی چی میخوای؟
-فقط یه ب*و*س همین.
-باشه اینم ب*و*س بوووس.
-نه خیروقتی دیدمت بده.
-باشه تسلیم حال بگوچی شد؟
-بهنام قبول کرد و گفت طرح هاتو بیاری تا ببینه. زودآماده شو یه تیپ خفن هم بزن آبروم و جلو بهنام نبری ها!!! عین این مادرمرده هانیایا؟!!
-چشم اجازه برم آماده بشم؟
-وااای اره برو دیرشد.
-پس فعلا.
-بای.
گوشی قطع کردم کمی قهوه توقهوه ساز ریختم و رفتم اب سرد به صورتم زدم تاخواب ازسرم بپره وسرحال بیام. نگاهی به قهوه که هنوزآماده نبودکردم بهتربود اول برم آماده شم تاقهوه اماده بشه. همه ی طرح هام و چیزایی که نیاز داشتم به اضافه ی طرح هام رو قبلا اماده کرده بودم… به طرف کمد لباس هام رفتم…
– واای خدا حالاچی بپوشم؟
اول خواستم مقنعه سرم کنم ولی بعد بیخیال شدم امروز که معلوم نبود کار کنم یا نکنم پس روسری ابریشمیه طوسی رنگی سرم کردم توآینه به خودم نگاکردم این خوبه… مانتو یشمی شلوار چرم طوسی و کیف وکفش یشمی رو انتخاب کردم و پوشیدم. بهتر یه آرایش ملایمم بکنم… رژکلباسی به لبام زدم ورژگونه هلویی کمی ازرژگونه به لبم زدم تاهمرنگ بشه کارکه تموم شد سریع طرح هارو برداشتم و بیخیال قهوه خوردن شدم از آسانسورپایین خارج شدم و سوار ماشین شدم. طرح هارو گذاشتم صندلی عقب ماشین و راه افتادم سمت ادرسی که نیلا برام اس ام اس کرده بود. کمی پایین تر از شرکت ایستادم تا ماشین رو پارک کنم که… ماشین یه تایرش افتادتوجوب… اووف بازم بیخیال شدم. طرح هارو برداشتم و به طرف شرکت رفتم سرم پایین بود و حواسم به طرح های تویه دستم که چیزی ازدستم نیفته. میدونستم دیگه مثل رمان ها نیست که یه پسره با وقار بیاد کمکم کنه و… توهمین فکرا بودم که سرم خورد تو در ورودی شرکت که شیشه ای بود. اخی گفتم و با چشمای بسته حرکت کردم سمت اسانسور که باز خوردم به یه چیز سفته دیگه…طلبکارانه و با حرص چشمام بازکردم که ببینم باز به چی خوردم که دیدم به…
یه یارو مثله بز وایستاده جلوم و داره با اخم نگام میکنه.
شیطونه می گفت بهش بگم:
-ها؟چیه؟نیگا داره؟
ولی به جاش یه لبخند ژکوند زدم و گفتم: متاسفم، ندیدمتون.
یارو یه تای ابروش رو بالا انداخت و جواب داد:
یارو-اشکال نداره.
و بعد هیکل گنده اش رو کنار کشید و گفت: بفرمایید. مثل اینکه خیلی عجله داشتید.
دلم میخواست اون موهای خوشگلش رو از ریشه در بیارم ولی حیف که وقت نبود.
“ممنون” یی زیر لب گفتم و سریع رفتم تو اسانسور ولی با یاداوری اینکه نمیدونم طبقه چندمه دوباره از اسانسور اومدم بیرون که دیدم یارو داره نگام میکنه.
نفسم رو با صدا بیرون دادم و به تابلو های روی دیوار که نوشته بود چه دفتر یا شرکتی توی کدوم طبقه قرار داره نگاه کردم.
بعد از یافتن طبقه ی مورد نظر ، یه نگاه به اون یارو مو قشنگ انداختم و رفتم تو اسانسور.
خدایی موهاش خعلی باحال بود…ولی به من چه؟والااا…

وارد شرکت که شدم دهنم باز موند. طراحی اینجا واقعا عالی بود. وارد که شدم یه دیوار که تقریبا همش شیشه بود جلوم بود با یه میز خیلی شیک که معلومه ماله منشی هست، بود.
یه کتابخونه ی شیشه ای، که معلوم بود توش پره از مجلات بروز معماری داخلی و خارجی…
وسط سالن، مبل های چرم به رنگ سفید و مشکی قرار داشت و گوشه های سالن با گلدون های بزرگ و خوشگلی تزئین شده بود. روی دیوار هم پر بود از پوستر هیی از ساختمان های شیک مدرن که به رنگ سیاه و سفید بودن.
یعنی پریا و نیلا این همه مدت اینجا کار می کردن؟ وای خوش به حالشون، خدا کنه منم استخدام بشم.
تو همین حال و هوا بودم که در یکی از اتاق ها باز شد و یه دختر تقریبا همسن خودم از اتاق اومد بیرون. من رو که دید و خوشرویی سلام کرد و ازم خواست برم اتاق بهنام.
………………………
………………………
سعی کردم ارامش خودم رو حفظ کنم. نفس عمیقی کشیدم و در زدم. بعد از بفرماییدی که گفته شد در رو باز کردم و رفتم داخل.
بهنام پشت میزش نشسته بود و با اخم خیره شده بود به صفحه اپ تاپش.
کمی جلو رفتم و گفتم:
-سلام.
بهنام سرش رو با تعجب بالا اورد و نگام کرد. اخمش با بالا اومدن سرش از بین رفته بود و حالا با دیدن من لبخندی زد و از جاش بلند شد.
بهنام-عه!!سلام نیکا خانم حال شما؟
به مبل اشاره کرد و ادامه داد:
بهنام-بفرمایید بشینید.
بهنام رو فقط یک بار توی یکی از مهمونی هایی که با نیلا رفته بودم دیدم. بهنام مردی قدبند و چهارشونه بود. یه جورایی فوق العاده خوش تیپ و خوش هیکل، با موهای مشکی و چشمای مشکی…
بهنام-خب!!!چی میل دارید؟
-هیچی ممنون.
بهنام بدون توجه به “هیچی ممنون” ی که گفتم تلفت رو برداشت و سفارش سه تا قهوه داد و بعد گفت به نیلا هم بگن بیاد.
بهنام-طرح هاتون رو اوردید؟
-بله.
و به طرح هام اشاره کردم که تقه ای به در خورد و نیلا اومد تو.
نیلا-به!!!خواهر گلم…از اینورا؟
یه تای ابروم رو انداختم بالا و نگاش کردم که اومد کنارم ولو شد و گفت:
نیلا-وویی جیگر اینجوری نگام نکن غش میکنم.
اروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:
-لال بمیری الهی نیلا.
با این حرفم نیلا با جیغ رفت کنار بهنام که حالا روبه روی من رو مبل نشسته بود و کنارش نشست.
نیلا-واا…نگا کن!!!این ورپریده بهم فش داد.
بهنام با لبخند نگاش کرد و بعد گفت:فش داد؟
نیلا سری تکون داد و گفت:
نیلا-فش دا…
انگار یاده یه چیزی افتاده باشه که حرفشو خورد و با مشت زد به بازوی بهنام.
بهنام تک خنده ای کرد و رو به من گفت:
بهنام-خب!کار هاتو بیار ببینم.
همه ی طرحام رو یکی یکی نشونش دادم که با تعجب گفت:
بهنام-اینا واقعا کارای خودته؟
-اوهوم چه طور؟
بهنام-باورم نمیشه. میشه گفت کارات عالیه البته واسه یه دانشجوی ارشد.
نیلا-گفته بودم که…!!!
بهنام سری تکون داد و دوباره خیره شد به طرح ها.
بهنام-خب طبق کارایی که داری باید بگم خیلی خوبن، یه جورایی متوسط رو به بالا.
بعد با لبخند اضافه کرد: خب شما میتونید از فردا به مدت دوهفته اینجا ازمایشی کار کنید. اگه واقعا خوب باشید که خب قرارداد میبندیم اگرم نه که…
نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه و گفتم:
-خیلی ممنون. پس من فردا مزاحمتون میشم.

دانلود رمان یکی مثل من
پاشدم و با بهنام و نیلا خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون.
به ماشین که رسیدم یادم اومد لاستیک عقب سمت راست تو جوب گیر کرده.
اووف حالا چه جوری بیارمش بیرون؟!؟
درحال نگاه کردن به ماشین و غر زدن بودم که یه ماشین کنارم ایساد و رانندهه گفت:
یارو-عه؟چیشده خانم؟فکر نمی کردم دیگه در این حد عجله داشته باشید که ماشین رو اینجوری…
با تعجب نگاش کردم که یادم افتاد همون یارویی هست که جلوی در ورودی شرکت خورده بودم بهش.
چیزی نگفتم که یارو گفت:
یارو-کمک نمیخواین؟
نمی دونستم چی بگم!!!از طرفی زشت بود اگه میگفتم بیا کمک اصلا روم نمیشد، از طرفی هم خودمم نمی تونستم بیارمش بیرون…
با خجالت گفتم:امم. چیزه، خب…
تا خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که از گاز داد و رفت جلوتر. اولش فکر کردم سرکارم گذاشت و رفت ولی وقتی ماشینش رو جلوتر پارک کرد و اومد کمک دهنم باز موند.
پسر حدودا ۲۵ ساله ای بود که معلوم بود از این پسر شیطون، مغرور هاست.
پسری خوشتیپ با موهای خرمایی تیره، چشمای طوسی و فوق العاده خوشرنگ، قد بلند و چهارشونه، با هیکل متناسب و … تیپشم که محشررر.
یه کت اسپرت نسکافه ای با پیراهن سفید. شلوارش هم یکم تیره تر از رنگ کتش بود.
ماشین رو خیلی راحت به جای اولش برگردوند و پیاد شد. ایوول بابا.
رفتم طرفش و روبه روش ایستادم تا ازش تشکر کنم که چشمم خورد به بهنام…

اون یارو هم رد نگاهمو گرفت و به بهنام نگاه کرد.
وقتی بهنام بهمون رسید در کمال تعجبم خیلی صمیمی با اون یارو دست داد و خیلی گرم باهاش سلام علیک کرد.
بهنام رو به من:
بهنام-مشکلی پیش اومده نیکا جان؟
-نه فقط موقع اومدن یک عجله کردم…ماشین که خواستم پارک کنم یکی از لاستیک هاش رفت تو جوب که این اقا کمک کردن درش اوردن.
بهنام-اهان.
بعد روبه اون یاروهه ادامه داد:
بهنام-چیشد که دوباره برگشتی این ور؟
یارو-گوشیم رو تو شرکت جا گذاشتم، برگشتم که اونو بردارم.
بهنام-راستی بزار معرفیتون کنم. ایشون “به من اشاره کرد” نیکا خانم هستن، خواهر نیلا. قراره از فردا باهم همکار شیم.
و بعد به اون یارو اشاره کرد و گفت:
بهنام-ایشون هم فرزام هستن، پسرعموی من که تو بخشه…
حرفش رو خورد و با تعجب به پیراهن فرزام نگاه کرد. رد نگاهش رو که زدم چشمام چهارتا شد.
وقتی که جلوی شرکت خورده بودم بهش جای رژلبم روی پیراهن سفیدش مونده بود!!!
با ابوالقاسم درونی!!!بهنام چرا اینجوری شد؟!؟یعنی به معنای واقعی شبیه گوجه شده بود.
با دست اروم زدم رو گونم و یه “خدا مرگم بده” ی اروم گفتم که باعث شد بهنام نگاهم کنه و فرزام رد نگاه منو بگیره و به پیراهنش برسه.
حالا دیگه دوتا گوجه فرنگی جلوم ایستاده بودن.
بهنام-فرزام؟این چیه؟

دانلود رمان یکی مثل من
فرزام هم بر خلاف چهره ی عصبیش، خیلی خونسرد و البته با حرص گفت:
فرزام-وقتی از شرکت اومدم بیرون این خانم با عجله داشت میومد بالا که اول خورد به شیشه و بعدشم محکم خورد به من.
بیشتر از این نمی تونستم اونجا صبر کنم واسه ی همینم گفتم:
-اومم چیزه. خیلی ممنون اقای فرداد و…
بعد از یه مکث کوتاه به پیراهنش اشاره کردم و:
– و متاسفم واسه این…ببخشید اصلا حواسم به هیچی نبود.خودتون که دیدید اول رفتم تو شیشه بعد…
حرفم با صدای خنده ی بهنام قطع شد. واا مردم دیوانه شدن!!!
بهنام-واای نیکا نمیدونی قیافت چه قدر باحال و مظلوم شده.
با پرویی گفتم:
-یس, آی أم آنلی مظلوم.
بهنام که به خندش ادامه داد و اون پسره، فرزام هم یه لبخند کج نشست رو لباش.
-خب من دیگه برم. راستی بهنام به نیلا بگو بعد از ساعت کاریش بیاد پیشه من.
بهنام-اوپس. آی أم سو ساری.
سوالی نگاش کردم که گفت: نمیشه.
-عه؟ چرا؟
بهنام با شیطنت نگام کرد و گفت:خودش بعدا بهت میگه.
-عجبا. خب بگو قراره باهم برید بیرون. دیگه این چرت و پرت ها چیه میگی؟
بهنام با تعجب نگام کرد و گفت: وا؟از کجا فهمیدی؟
-وا؟نفهم که نیستم دیگه.
و بعد تکیه دادم به ماشین و گفتم: اشکال نداره. امروز با بهراد جون میرم بیرون!!!
“بهراد، داداشه کوچک بهنامه. ۲۳سالشه و یک سال از من بزرگ تره. بهراد رو همون روز مهمونی دیدم.”
بهنام-عه؟خب خوبه که.
-اییش. نیشتو ببند!!!
بهنام خیلی ریلکس شروع کرد به خندیدن که فرزام با تعجب گفت:
فرزام-فکر نمیکردم اینقدر باهم صمیمی باشید. این خانم حتی بهراد رو هم میشناسه.
با پرویی گفتم:فرهمند هستم.
فرزام یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
فرزام-بله…خانم فرهمند.
بهنام-خب بالاخره نیکا هم خواهر نیلاست دیگه. دوتاشون دقیقا شبیه همن. مغرور و شیطون.
-خب حالا. من برم کار دارم.
به سمت ماشین رفتم، درش رو باز کردم و رو به فرزام گفتم:
-خیلی ممنون از کمکتون اقای فرداد.
و روبه هر دوش گفتم:
-تا فردا. فعلااا.
سوار ماشین شدم و در مقابل چشم های خیره ی هردوشون پامو گذاشتم رو گاز و حرکت کردم سمت خونه…

فرزام
دختره، که الان می دونستم اسمش نیکاست و خواهر نیلاست، بعد از خداحافظی پاشو گذاشت رو گازو رفت.
بهنام با شیطنت نگام کرد و گفت:
بهنام-راستشو بگو بلا. چیکار کردین شما دوتا؟!؟
کلافه گفتم:
فرزام-خفه شو بهنام. گفتی این دختره از فردا میاد شرکت واسه کار؟!؟
بهنام-اولا دختره نه و نیکا خانم، بالاخره هرچی باشه خواهرزنمه بعدشم اره. نمیدونی فرزام، طرح هاش فوق العاده بود.
فرزام-اولا هنوز نه به باره نه به داره نیلا شد زنت؟!؟بعدشم حالا مگه طرح هاش چه جوری بود؟
بهنام-طرح های نیلا که یادته؟حتی میتونم بگم از اونام بهتر بود.
فرزام-یعنی میخوای بگی کارش از نیلا بهتره؟
بهنام-نه خیلی ولی نقشه هایی که من ازش دیدم میشه گفت تقریبا درحد نقشه های الان نیلاست.
فرزام-ببینم ناسلامتی من و تو، تو این شرکت باهم شریکیم. تو نباید قبلش به من می گفتی که اونی که میخوای استخدام کنی خواهر نیلاست؟
بهنام-پرو خودت گفتی که سپردیش به من.
جوابی واسه حرفی که زد نداشتم چون راست می گفت و حرف حق جواب نداشت.
فرزام-حالا هرچی. ببین بهنام من دیرم شده. به نیلا میگی گوشی منو بده به یکی که بیارتش پایین؟
بهنام-مگه زنه من…
نذاشتم حرفشو کامل بزنه و گفتم:
فرزام-خیله خب، نخواستم.
بهنام-اوه. چه زودم قهر میکنه. پسره نچسب.
محکم زدم تو بازوش و گفتم:
فرزام-زر نزن. زنگت رو برن.
بهنام-عجبا.

دانلود رمان یکی مثل من
بالاخره این بهنام زنگ زد به نیلا و اونم گوشیم رو از تو اتاقم داد به یه نفر که برام بیاره.
از بهنام تشکر کردم و سوار ماشین شدم که برم ولی بهنام سرشو مثل بز کرد تو ماشین و گفت:
بهنام-هووی. کجا میری؟!؟
فرزام-به تو چه اخه؟!؟
بهنام-خفه!!بگو ببینم کدوم گوری میری؟
وای خدا. تقصیر خودمه بهش رو دادم پرو شده.
با تحکم گفتم:
فرزام-سرت رو از تو ماشین بکش بیرون میخوام برم.
معلومه بهنام یکم تعجب کرده ولی فقط یکم بود چون اخلاق هامو می دونست. اگه نخوام جواب بدم به هیچ وج جواب نمیدم و زود عصبی میشدم.
دست خودم نبود…احلاقم بود و همینم خواهد بود.
بهنام-به درک برو. فقط حواست باشه اگه با دوس دخترت قرار داری اول برو خونه و لباست رو عوض کن.
چشمکی زد و ادامه داد:
بهنام-میدونی که.
و به دنباله این حرف سریع از ماشین دور شد. شوخی های بهنامم بعضی وقتا رو مخم بود. حالا خوبه میدونه من دوس دختر ندارم. اصلا از داشتن دوس دختر متنفرم و بهتره بگم… کلا از رابطه های الکی دختر و پسرا که با یه حرف بهم میخوره و فقط واسه سرگرمیه متنفرم.
مثل خیلی از مردا نیستم که بگم کلا از جنس مؤنث متنفرم نه!!!ولی نمیدونم چرا تاحالا نتونستم با هیچ دختری راه بیام و یا دوسش داشته باشم. و همین باعث شده بهنام کلی مسخرم کنه و بگه با ۲۵ سال سن هنوز دوس دختر نداری. فکر کرده همه مثله خودشن… من و بهنام همسنیم ولی خب… با دو فکر متفاوت.
از نظر اون بهتره با زنی ازدواج کنی که قبلا باهاش دوست بودی ولی نظر من کاملا برعکس بهنامه…
اینکه من بخوام با دوست دخترم ازدواج کنم برام واقعا غبرقابل تحمله و دلیلشم فقط…
بیخیاله این فکرای احمقانه ام شدم و دیدم جلوی رستورانی که با سهیل و بقیه قرار داشتم ایستادم.
وارد رستوران که شدم نگاهی بی حوصله به اطراف انداختم تا بچه ها رو پیدا کنم و با دیدنشون نزدیک بود برم جلو و سهیل رو بکشم.
قرار بود فقط خودم و سهیل باشیم با ارتین و پارسا ولی…
سهیل با دوست دخترش،طنین، و ارتین با دوست دخترش، ملیسا، اومده بودن. فقط پارسا تنها اومده بود که اونم به نظرم تردید داشت که با کدوم یکی از دوست دختراش بیاد.
به سمتشون رفتم و سلام بلندی کردم. همه از جاشون پاشدن و جواب سلامم رو دادن و سهیل شروع کرد به غر زدن که چرا دیر اومدم.
فرزام-دهنت سرویس، بهت میگم کار داشتم.
سهیل-دهنه عمت…
با مشتی که طنین به بازوی سهیل زد سهیل خفه شد و به جاش زر زرای طنین شروع شد.
طنین-خب اقا فرزام، حالتون خوبه؟
خیلی سرد و کوتاه جواب دادم:
فرزام-ممنون.
اصلا حوصله ی اون جمع رو نداشتم و تنها دلیلشم وجود طنین بود. اصلا ازش خوشم نمیومد. برعکس، دوست دختر ارتین که اسمش ملیسا بود دختر اروم و خوبی بود…
نگاهی به ارتین و ملیسا که ریز ریز باهم حرف میزدن کردم و بعد به طنین و سهیل که درحال حرف زدن بودن. فقط پارسا ساکت بود و این برام خیلی خیلی عجیب بود.
پارسا پسر شوخ و خوش مشربیه و همیشه درحال اتیش سوزوندن و اذیت و ازاره مردمه ولی الان که ساکت می دیدمش برام خیلی عجیب بود.
پامو از زیر میز محکم زدم به پاش که باعث شد با تکونی از فکر بیرون بیاد و سوالی نگام کنه.
لب زدم: چی شده؟ که با اشاره به بقیه بهم فهموند الان نمیتونه حرف بزنه و بعدا بهم میگه. منم دیگه حرفی نزدم و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم.
بالاخره ناهار رو خوردیم و پاشدیم که از هم خداحافظی کنیم که صدای پر ناز و عشوه ی طنین اومد.
طنین-وا؟اقا فرزام؟حالا دیگه ما قریبه شدیم؟
همه با تعجب نگاش کردن که طنین با پرویی به لباسم اشاره کرد و گفت:
طنین-چه خوش رنگ هم هست.
منظورش رو فهمیدم ولی دلیلی برای توضیح دادن بهش نداشتم پس با تحکم و جدیت تمام گفتم:
-تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن.
و بعد با خداحافظی از بقیه سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم.
نمیدونم چرا ولی امروز اصلا حوصله هیچ چی رو نداشتم. شاید خستگی بود و شایدم به قول بهنام من همیشه همین جوری بودم.
بعد از یه دوش مختصر بدون توجه به گوشیم که داشت زنگ میخورد ولو شدم رو تخت و به این فکر کردم که فردا با پروژه ی جدیدی که داشتیم روزه سختی برام خواهد بود…

 این  رمان در حال  تایپ میباشد !!! پس برای دانلود  اماده  نشده !!
.
اگه  از رمان  خوشتون اومد بگین  ادامشو بذارم

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. deliarr گفت:

    سلام ..تشکر از رمان خوبتون میشها گه رمان میزارین کلی بزارین که به ذوقمون نخوره …اخه رمان عالللللیییی بود داشتم ادامشو میخونرم دیدم نیست ادامش خخخخخ..لطفا ادامشو بزارین اگه ممکنه..مرسییییی بابت رمانتون

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم