دانلود رمان جدید دانلود رمان یه دروغ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان یه دروغ

دانلود رمان یه دروغ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب یه دروغ : PDF|APK|EPUB

۵۹۸۶
نام کتاب رمان : یه دروغ
نام نویسنده : sahar-dn
حجم رمان یه دروغ : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان یه دروغ :
داستان درمورد دختری به نام ساریناست که در خانواده ی ثروتمند زندگی
میکنه ، سارینا دختر آزادی هست هرکار که دلش بخواد انجام می ده مادر
بزرگش تصمیم میگره که کاری کنه که تمام نوه هاش ازدواج کنند شاید
همه حرفش رو گوش کنن ولی سارینا با همه فرق می کنه …….
ااحساس اینکه مشت سانیار خورده باشه توی صورتم از خواب بیدار شدم
توی جام نیم خیز شدم خوب یکم وقت میخوام لود شم به اطراف نگاه
میکنم
_اااتو اینجا چیکار میکنی
سانیار باچشمای بسته و صدای خواب الود گفت
ای بابا باز تو از خواب بیدار شدی فراموشی گرفتیاخودت گفتی بیام
یکم فکر کردم یادم اومد دیشب از توی باغ صدا اومد منم ترسیدم به سانیار
گفتم بیاد پیشم از جام بلند شدم رفتم توی دستشوی صورتم رو شستم
اومدم بیرون جلوی آینه نشستم موهام رو شونه زدم داشتم توی آینه به
خودم نگاه میکردم که یکی در اتاقم رو زد اومد داخل مژگان بود
مژگان_صبح بخیر خانم مادرتون گفتن بیام شما و برادرتون رو بیدار کنم بیاید برا صبحانه
_باشه الان می ام
انقدر از این جوری حرف زدن مژگان بدم می اد که حد نداره همونطور که داشتم توی کمد دنبال لباس می گشتم سانیار رو صدا زدم
_سانی ، سانی بیدار شو الان مامی می اد بالا
یهو سانیار از جاش بلند شد و گفت
اومد!!!!
_کی ؟
_مامان
_نه گفتم اگه بلند نشی می آد
_اوف فکر کردم اومد الان باز میگه «چقدر می خوابین» داشتم به صدای نازک سانیار می خندیدم که در اتاق باز شد و

دانلود رمان جدید

رمان جدید از sahar-dn یه دروغ

بااحساس اینکه مشت سانیار خورده باشه توی صورتم از خواب بیدار شدم توی جام نیم خیز شدم خوب یکم وقت میخوام لود شم به اطراف نگاه میکنم
_اااتو اینجا چیکار میکنی
سانیار باچشمای بسته و صدای خواب الود گفت
ای بابا باز تو از خواب بیدار شدی فراموشی گرفتیاخودت گفتی بیام
یکم فکر کردم یادم اومد دیشب از توی باغ صدا اومد منم ترسیدم به سانیار گفتم بیاد پیشم از جام بلند شدم رفتم توی دستشوی صورتم رو شستم اومدم بیرون جلوی آینه نشستم موهام رو شونه زدم داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم که یکی در اتاقم رو زد اومد داخل مژگان بود
مژگان_صبح بخیر خانم مادرتون گفتن بیام شما و برادرتون رو بیدار کنم بیاید برا صبحانه
_باشه الان می ام
انقدر از این جوری حرف زدن مژگان بدم می اد که حد نداره همونطور که داشتم توی کمد دنبال لباس می گشتم سانیار رو صدا زدم
_سانی ، سانی بیدار شو الان مامی می اد بالا
یهو سانیار از جاش بلند شد و گفت
اومد!!!!
_کی ؟
_مامان
_نه گفتم اگه بلند نشی می آد
_اوف فکر کردم اومد الان باز میگه «چقدر می خوابین» داشتم به صدای نازک سانیار می خندیدم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل و گفت
چقدر می خوابین ؟
من وسانیار با هم خندیدم
_وا بچه ها چرا می خندین دیونه شدین سارینا مگه تو کلاس نداری سانیار تو مگه نمی خوای بری طلا فروشی
وااای تازه یادم افتاد سانیار سریع بلند شد
_واای مامان چرا زود تر بیدارم نکردی بابا کلم رو میکنه اصلا همش تقصیر این دختری لوسه اخه یکی نیس بهش بگه دختره ی خرس از چی میترسی
_خو از تو باغ صدا اومد
_یه گربه ی بی شعور نفهم داره توی باغ راه میره زیر پاش برگ هست صدا میده تو باید بترسی بیای اتاق من مزاحمت ایجاد کنی
صداش رو نازک کرد
من میترسم
مامان خنده کنان از اتاق خارج شد می خواستم یه چیزی به سانیار بگم که فرار کرد از توی کمد یه مانتوی مشکی با شلوار کرم و کفش و کیف و مقنعه ی مشکی پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون می خواستم از کنار سالن غذا خوری فرار کنم که مامان بهم گیر نده تا صبحانه بخورم آروم آروم می رفتم و از اون جای که خدا داشت شانس تقسیم می کرد من داشتم بند کفش می بستم صدای خروس مزاحم در اومد
_کجا my sisterصبحانه در خدمت باشیم خانوم دکتر
آروم آروم برگشتم یه چشم غره به سانیار رفتم مامان گفت
باز می خواستی فرار کنی

دانلود رمان یه دروغ
بعد بلند تر گفت
مژگان ,مژگان یه بشقاب برای سارینا بیار
رفتم کنار مامان نشستم
_مامان بابا نیست ؟
_نه صبح زود رفته طلا فروشی راستی سانیار هفته ی دیگه سالگرد مادرت می خوای خونه مراسم بگیری یا سالن رزو کنیم
چهره سانیار ناراحت شد احساس کردم توی چشماش اب جمع شد و گفت
به نظرم توی خونه بگریم بهتر
سانیار پسر همسر اول پدرم که وقتی سانیار ۲سالش بود فوت کرد ۵ سال بعد پدرم با مادرم ازدواج کرد
داشتم به گذشته فکر میکردم که موبایلم زنگ خورد اسم کعبه بهترین دوستم رو دیدم یه لبخند زدم ولی به محض اینکه موقعیّت م یادم اومد زدم توی سرم چون قرار بود برم دنبالش ولی الان خیلی دیر شده بود
_سلام عشقم
با داد ی که زد گوشی رو از گوشم دور کردم
_عشقم و کووووفت عشقمو … نیم ساعته اینجا ایستادم زیر پام علف مصنوعی سبز شد
_به جان سانیار تا نیم ساعته دیگه می رسم
سانیار از توی ظرف زیتون یکی برداشت و به طرفم پرت کرد
کعبه می دونست من جون سانیار رو الکی قسم نمی خورم آروم تر گفت
_باشه تا نیم ساعته دیگه اومدی و گرنه
_نه من نه تو دیگه حفظ شدم ….

_آفرین دختر گلم یکمم خلم

_بای

تلفن رو قطع کردم سانیار با اخم بهم نگاه می کرد با لحن شوخی گفت

ببینم جون منو از سر راه آوردی که هی واسه این و اون قسم می خوری

_امممم نمی دونم بزار از مامان بپرسم شاید

سانیار توی جاش نیم خیز شد که دنبالم کنه ولی من زرنگ تر از اون بودم سریع فرار کردم

از در خارج شدم از چند تا پله ی جلوی خونه اومدم پایین و از کنار استخر رد شدم و به سمت پارکینگ رفتم ریموت ماشینم رو از توی کیفم در آوردم و سوار شدم از حیاط اومدم بیرون خونه ما تا خونه ی کعبه یک خیابون بیشتر راه نبود برای همین زود رسیدم

از دور کبعه رو دیدم اسم شناسنامش مبینا بود ولی همه کعبه صداش می کردن یه برادر کوچیک هم داشت به نام مبین که ۱۱ سالش بود کعبه قد بلندی داشت با هیکل متناسب «البته به کمک اون همه ورزشی که ما میکنیم باید هم هیکلمون خوب بشه»با موهای مشکی خرمای و چشم های خرمای صورت سفید لب و بینی متناسب با صورتش

خوشگل بود اما نه به اندازه ی من (خودشیفته ۰_۰) منو کعبه از راهنمای تا الان که دانشگا ه رشته ی پزشکی می خوندیم باهم دوست بودیم جلوی پاش ترمز کردم شیشه رو دادم پاین

_خانوم برسونمت

سریع سوار شد و محکم در رو بست

_هو چته چرا در عروسکم رو میشکنی

کعبه که منتظر همین حرف بود تا منفجر شه گفت

کصافططططط بمیری میدونی چندساعته این جا ایستادم

_کی گفت بایستی خوب یه صندلی می آوردی می نشستی عزیزم
دانلود رمان یه دروغ
_الهی زبونت رو مار بزنه

_شایدم عقرب بزنه

کعبه دیگه حرف نزد به جاش توی فایل ها ی اهنگ دنبال موزیک مورد علاقه ش گشت یهو جیغ زد

_چیه دیونه چرا جیغ میزنی

_دنبال یه اهنگ بودم پیداش کردم

_حالا کدوم اهنگ هست

_ گوش کن

(انقدر درد تودلم دارم

انقدر غم تو صدام

انقدر حرف نگفته

که عمری مرده رو لبام

انقدر تو فکر تو بودم

از خودم جاموندم

تو آتیش دروغای تو

عمرمو سوزوندم

بعد تو آتیش تو

قلبم و خاموش کردم

هر کی هرحرفی دلش خواست زد

فقط گوش کردم

گم شدم پی خودم
دانلود رمان یه دروغ
تو کوچه ها میگردم

من خودم رو خیلی

وقته که فراموش کردم

♪ ♪ ♪

چقدر تودلم آشوبه

تو که حالت خوبه

قلبم هر ثانیه عشقت

رو توسینم می کوبه

چقدر دست به سرم کردی

رفتی که برگردی

زدی راحت زیر حرفات

عزیزم بد کردی

بعد تو آتیش تو قلبمو

خاموش کردم

هر کی حرفی دلش

خواست زد فقط گوش کردم

گم شدم پی خودم

تو کوچه ها میگردم

من خودم رو خیلی وقته

که فراموش کردم )

(فراموش کردم _ بابک جهانبخش)

با تموم شدن آهنگ ما هم به دانشگاه رسیدم ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و با کعبه وارد سالن شدیم همزمان با ما گروه یابو سوار دانشگاه هم رسید

(نمی خوام به هیچ گروهی توهین کنم ولی بچه های دانشگاه به این گروه که خیلی مذهبی بودن و با متور گازی می اومدن دانشگاه می گفتن یابو سوار )

سر گروه هشون محمدی که یه پسر قد کوتاه چاق بود گفت

سلام خواهر بفرمائید داخل کلاس

ماهم تعارف نکردیم و اومدیم داخل کلاس دوستام رو که دیدم یه جیغ کوچولو کشیدم و کیفم به سمتشون پرت کردم پیمان رو هوا کیفمو گرفت و گفت

به به شازده خانوم چه عجب ما شما رو دیدیم این همه توی تعطیلات بهت پیام دادم که بریم بیرون اصلا جواب ندادی

مهرداد_گل پسر لابد لیاقت حرف زدن نداشتی

بعد یه چشمک بهم زد

_آفرین میگن باید حقیقت رو یا از بچه شنید یا دیونه

همه خندیدن مریم کیفش رو از رو صندلی برداشت با خنده گفت بیان اینجا بشینین

پیمان سریع گفت
دانلود رمان یه دروغ
نه بیا پیش من بشین کارت دارم

بدون حرف رفتم پیشش نشستم و امروز اولین جلسه ی ترم جدید بود داشتم با پیمان درمورد یه برنامه ی تفریح صحبت می کردم که بهمن با آرنجش زد به پهلوم

_اخ ببخشید پهلوم رو زدم به آرنجت

_خواهش

_بچه پرو

_اون جا رو ببین پسر شریک بابات همون گشت ارشاد خودمون

به اون سمتی که بهمن اشاره کرده بود نگاه کردم خودش بود او ن خانوادش تنها کسای هستن توی اشنا های بابا که مذهبی هستن نمی دونم که چرا بابا اینو به عنوان شریک انتخاب کرد شاید چون از اشناهای خانوم جون بود برای همین فقط وقت های که می ریم خونه باغ اونا هم هستن خانون جون اونا رو خیلی دوست داره مثل بچه های خودش بهشون نگاه می کنه ولی با ما اصلا حرف نمی زنن بهتر پسره ی امل گشت ارشاد داشتم بهش نگاه میکردم که یه دفع سرش رو آورد بالا و با اون چشمای مشکیش بهم نگاه کرد بعد از چند دقیقه سرش رو آورد پاین بهش پوزخند زدم رو به پیمان و بهمن گفتم

_ فردا شب بیاین خونمون پارتی

آراد رفت کنار میلاد و عرفان و شایان نشست برعکس خودش دوستاش آدمای مذهبی نبودن پیمان و بهمن از این حرف من خوشحال شدن باهم گفتن

_ایول

بعد بلند رو به جمع دوستای خودمون گفتن

دوستان گوش کنین خبر خوب دارم فرداشب خونه سارینا مهمونی دعوت شدیم

صدای خوشحالی بچه بلند شد

_اخ جون مهمونی

_ایول سارینا

وپارازیت های مثل یابو سوار هم می خواستن اظهار وجود کنن گفتن

_لا اله الله

_اسغفرالله

بعد محمدی از توی جمعیت بلند شد

_خجالت بکشید جمع کنید بساط تون رو آراد خان شما یه چیز به این فامیلت بگو

با این حرفش آتیش گرفتم همیشه بدم می اومد کسی درمورد من حرفی بزنه اونم به آراد از جام بلند شدم

_ هوی یابو سوار به اون چه …حرفی داری بیا به من بگو گرچه کارای من هم به تو ربطی نداره شما برو مسجد نمازت دیر نشه و…..

صورتش قرمز شده بود کعبه سریع اومد کنارم نذاشت حرفم رو ادامه بدم

_سارینا بیخیالش

به آراد نگاه کردم سرش پاین بود و ابرو هاش توی هم گره خورده بود گروه ما همیشه با گروه محمدی یا همون یا بو سوار ها دعوا داشت پیمان زیر گوشم گفت

ایول خوب جوابش رو دادی

_والا شما که مردین هیچی بهشون نمی گین من باید جوابشون رو بدم

و از روی پیروزی یه لبخند زدم

همون موقع استاد اومد سر کلاس و به بحثمون پایان داد

اخرای کلاس استاد دیگه درس نداد و شروع کرد به حرف زدن

_خوب من برای پروژی این ترم برای شما یه کار گروهی انتخاب کردم

بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن
دانلود رمان یه دروغ
_ساکت دارم حرف می زنم خجالت بکشید مثلا دکتر ید من الان حرفامو می زنم آخر ترم نگید نگفتیم

پیمان گفت

_خوب استاد میشه بگید ما باید چیکار کنیم ؟

_البته همه تون باید به گروه های دونفر تقسیم شید هر دوتا گروه به یه روستا می رن

محمدی _ یعنی هر چهار نفر توی یه روستا ؟

_بله

شایان_میشه خودمون اون چهار نفر رو انتخاب کنیم ؟

_نه شما فقط یکی از هم گروهیاتون رو انتخاب می کنید

بهمن_اگه این کار رو انجام ندیم

_می تونید امتحان کنید اخر ترم می فهمید چی میشه

بعد کیفش رو برداشت و از کلاس رفت بیرون ما هم از جامون بلند شدیم با کعبه به سمت ماشین رفتم

_سارینا کار عملی این استاد رو چی کار می کنی انجام می دی

_مگه دیونم عمراً

داشتم با کعبه صحبت می کردم که موبایلم زنگ خورد از توی کیفم در آوردم به شمارش نگاه کردم شماره ی نگار دختر عمه م بود

_سلام نگار خانونم

_سلام سارینا خوبی دخی

_آره ممنون تو چطوری ؟

_عالی تر ازاین نمیشم راستی امشب بیاین خونه باغ دستور خانوم جون گفت بهتون بگم بیاد

_ اها باشه

_سارینا میلاد پیش تو ؟

_نه پیش ما نیس چطور مگه ؟

_می خوام بهش بگم بیاد خونه باغ تو بهش میگی

_شوی تو من بهش بگم

_اخه ما باهم قهریم

_به من ربطی نداره می تونی زنگ بزنی باهاش آشتی کنی یا اینکه…

_ یا اینکه چی ؟

_به آراد زنگ بزن

_چی ؟عمراً به میلاد زنگ می زنم باهاش آشتی می کنم

_ خودت میدونی

خندم گرفته بود

_خیلی خوب بسته زیاد خندوندمت بای

_بای

گوشی رو قطع کردم کعبه رو رسوندم خونه شون خودم رفتم خونه حاضر شم رسیدم ماشین سانیار توی پارکینگ بود پس اونم خونه ست رفتم داخل خونه

_کسی خونه نیست؟؟

صدای سانیار رو شنیدم
دانلود رمان یه دروغ
_بیا بالام

از پله های رفتم بالا تو اتاقش بود جلوی کمد لباساش ایستاده بود به لباساش نگاه می کرد

_بیا یه نظر بده امشب چی بپوشم ؟

رفتم کنارش ایستادم یه نگاه بهش کردم بعد یه نگاه به کمد کردم یه شلوار ذغالی با پیراهن قهوه ای کم رنگ از توی کمد درآورد و دادم بپوشه اون هم رفت تو رختکن اتاقش تا بپوشه توی این فرصت من روی تختش نشستم به دکور اتاقش که تاره عوض کرد بود نگاه می کردم یکی از دیوار ها رو عکس خودش زد بود یکی هم کامل کمد بود که روی در کمد آینه بود یکی دیگه هم یه عکس سه نفر بود من و نیکو و خودش که دوسال پیش وقتی رفتیم آمریکا باهم گرفتیم یه دیوار دیگه هم عکس من و سانیار باهم بود این عکس رو توی اتاق من بود کی برداشت توی عکس من روی تاب نشسته بودم سانیار داشت هلم میداد این عکس رو توی اتلیه گرفته بودیم خیلی قشنگ بود داشتم به عکس نگاه می کردم که سانیار از پشت بغلم کرد

_خواهر خوشگلم به چی فکر می کنه که این جوری داره به عکس نگاه می کنه

_به این که تو کی این عکس رو از توی اتاق من برداشتی

_امم دیگه دیگه می خواستم سوپرایزت کنم

_خیلی…

_خیلی چی؟

_خیلی دوست دارم داداش جونم برگشتم بغلش کردم

_دختر خوب انقدر لوس نشو دوماه دیگه که من رفتم آمریکا می خوای چیکار کنی

فکر کردن به این موضوع باعث میشد که گریه م بگیره واسه همین یه قطره اشک از چشمم اومد

برای اینکه بحث رو عوض کنم بهش گفتم

_چه قدر خوشگل شدی

سانیار قد بلندی داشت هیکلشم خوب بو از ۱۵ سالگی تا الان که ۲۹ سالشه باشگاه بدن سازی می رفت چشماش سبز آبی بود گاهی اوقات چشماش آبی بود گاهی هم سبز واسه همین هیچ وقت نتونستم تشخیص بدم چشماش سبز یا آبی

_خوشگلم نه!

_پرو

_لباسات رو در بیار بیا بریم اتاق من برا من لباس انتخاب کن

_اوکی تو برو من می ام

همیشه همین جوری بودیم من برا سانیار لباس انتخاب می کردم اون برا من

یکم منتظر موندم تا بیاد برام لباس انتخاب کنه

_امشب ست کنیم

_نه حوصله ست ندارم

_اوکی

بعد از توی کمد یه شلوار برمودای مشکی با یه تی شرت عسلی بهم داد بپوشم

_بیا اینا رو بپوش با رنگ چشمات می اد

لباس رو ازش گرفتم رفتم توی رختکن اتاق پوشیدمش توی اینه به خودم نگاه کردم خوشگل بودم لبای صورتی و موهای بلند قهوه ای با چشمای قهوه ای عسلی همه میگفتن رنگ چشمام خاصه الان هم با این لباس خیلی خوشگل شده بودم از رختکن اومدم بیرون

_خوف شدم ؟

_عالی اتنخاب من حرف نداره

_مهم اینکه من خودم خوشگلم

_اون که البته

_خوب ساعته چند بریم

_نمی دونم

_راستی مامان کجاست

_رفته خونه ی عمه سما از اونجا می ره خونه باغ

_الان ساعت چند ؟

_۱۲

_پس من لباسام رو در بیارم ناهار بخوریم بعد یه فکری می کنیم

_اوکی پس من رفتم

سانیار از اتاق رفت بیرون منم یه بلوز سفید با شلوار ورزشی مشکی پوشیدم رفتم توی سالن ناهار بخورم

_مژگان خانوم ناهار چیه ؟

_زرشک پلو با مرغ

_کره ی اضافه یادت نره

_نه خانوم یادم نمی ره

_ممنون

هیشه غذا های پر چرب می خوردم ولی چاق نمیشدم تازه هیکلم خیلی هم خوب بود

سانیار اومد باهم ناهار خوردیم بعد هر کدوممون رفتیم دنبال کار های خودمون

من دوش گرفتم بعد روی تختم دراز کشیدم به اطرافم نگاه کردم ترکیب اتاق من طوسی بود یکی از دیوای اتاقم عکس خودمو سانیار بود یکی دیگه کاملا طوسی بود یکی دیگه ذغالی بود یکی هم کامل آینه بود که باز میشد توش کمد بود یه ست مبل طوسی و مشکی هم داشتم گیتار و ویالن هم یه گوشه ی اتاقم بود

یه آینه و میز آینه هم بود که صندلی هم داشت داشتم اتاقم رو نگاه میکردم که خوابم برد

_ساریناااااااا

یهو از جام بلند شدم موهام رو از جلوی چشمم کنار زدم با چهره ی خندون سانیار رو به رو شدم

_ای کوفت ای … چرا بیدارم کردی؟

_چون خیلی باهال خوابیده بودی خواستم اذیتت کنم

یکی از بالشت های روی تختم رو برداشتم به سمتش پرت کردم

_بابا زنگ زد

چی گفت

_گفت خودش رفت خونه باغ ما هم بریم پس پاشو حاضر شو

بعد از اتاق رفت بیرون از جام بلند شدم یه خمیازه ی طولانی کشیدم بعد رفتم توی دستشوی به صورتم آب زدم لباسام رو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون

از پله ها رفتم پایین

_مژگان خانوم

_بله

_سانیار کجاست؟

_گفتن به شما بگم توی ماشین منتظر شما هستن

_باشه

از خونه اومدم بیرون سانیار توی ماشین منتظرم بود

_من اومدم

_چه عجب دیگه داشت زیر پام درخت در می اومد

ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه باغ حرکت کردیم

_سانیار

_هوم

_فرداشب مهمونی دارم

_توی خونه

_اوهوم

_خوب

_می ای

_نمیدونم

_ااا سانیار

_باشه می ام
دانلود رمان یه دروغ
_مرسی

بعد توی فایل های اهنگ دنبال یه اهنگ گشتم پیداش کردم

You got me sippinʼon something)

I canʼ compare to nothing

Iʼve ever known Iʼm hoping

That after this fever‚Iʼll survive

I know Iʼm acting a bit crazy

Strung out ‚ a little bit hazy

Hand over heart ‚ Iʼm praying.

That Iʼm gonna make it out a live

The bed ʼs getting cold and youʼrenot here

The future that we hold is so unclear

But Iʼm not a live until you call

And Iʼllbet the oddʼs against it all

Save your advice‚cause I wonʼt hear

You might be right ‚but I don’t care

Thereʼs a millon reasons why I shold give you up

But (The heart wants what it wants)2)

(selena Gomez_ The heart wants what it wants)

رسیدم به خونه باغ برا همین نتونستم بقییه آهنگ رو گوش بدم

جلوی در خونه باغ ایستاده بودیم تا مش رحیم در رو باز کنه که من از ماشین پیاده شدم

_کجا می ری سارینا

_می خوام پیاده روی کنم

همیشه عاشق حیاط خونه خانوم جون بودم یه باغ بزرگ بود که وسطش یه عمارت به رنگ سفید از راه سنگی مخصوص پیاده روی بود به سمت عمارت رفتم نگار و نگین دختر عمه هام توی بالکن نشسته بودن تا منو دیدن برام دست تکون دادن نگار و نگین باهم ۲سال اختلاف سنی دارن نگاریه دختر قد بلند با چشمای قهوه ای تیره با موهای خرمای یه بلوز سبز پوشیده بود با شلوار سبز پر رنگ نگین هم قد بلندی داشت با چشمای قهوه ای روشن و موهای مشکی خرمای که یه تی شرت قرمز پوشیده بود با شلوار سفید براشون دست تکون دادم نگار از لبه ی بالکن به طرفم خم شد

_سلام دخی دایی خوجگله

_سلام دخی عمه چطور مطوری ؟

_عالی زود بیا داخل

_اومدم

رفتم داخل سالن همه بودن به جز بابا و مامان وعمه و شوهر عمه و عمو(پدر آراد من بهش می گم عمو ) و خانوم جون

زن عمو(مادر آراد) که طبق معمول تا مارو می بینه زیر لب یه عالمه کلمه ی عربی که من نمی دونم چی ولی فکر کنم می گه

البته بماند ما توی جمع خودمون«من و سانیار و نگار و نگین »آراد رو گشت ارشاد آرام «خواهر آراد»رو ابرو خفن و زن عمو رو فیلم ترسناک صدا می کردیم

آرام طبق معمول با چادر گل گلی پیش مادرش نشسته بود آراد کنار میلاد نشسته بود یه پیراهن سفید پوشید بود با شلوار سرمه ای یه ته ریش هم گذاشته بود رفتم پیش میلاد من که بهشون رسیدم از جاشون بلند شدن

میلاد_سلام امروز کولاک کردی

دستش رو آورد جلو منم بهش دست دادم

_خیلی ممنون

آراد _ سلام

براش سر تکون دادم انقدر بدم می اد از ادمای دو رو بعضی وقتا میشه خیلی مذهبی بعضی وقت هاهم….

روی یکی از مبل ها نشستم به کعبه اس دادم

_Hiفردا رویادت نره

“مگه جدی گفتی من فکر کردم داری شوخی می کنی که آراد رو مسخره کنی”

_مگه من مثل شما ها کرم دارم که بچه ها رو دعوت کنم بعد بزنم زیرش

“کلاس کاراته رو چیکار کنیم”

_بیخی باو یه روز دیگه می ریم

“اوکی ”

_بای
دانلود رمان یه دروغ
“بای”

از جام بلند شدم رفتم پیش نگین نشستم

_نگین بابا اینا کجان

_توی اتاق خانوم جون دارن صحبت می کنن

_اُهو جلسه دارن

_فکر کنم خانوم جون یه نقشه های داره

_بیخی از آرمان چه خبر؟ «دوست پسر نگین »

چه میدونم بابا یه هفته واسه ی پروژرفته اصفهان فردا می اد

_ اِ چه خوب

_چطور؟

_من فرداشب پارتی دارم میلاد می دونه تو آرمان و نگار هم بیاین

_باشه اگه شد می ام راستی گشت ارشاد و اَبرو خن رو دعوت کردی

_نه بابا مگه دیونم

_یه لحظه گفتم شاید دیونه باشی

_سانیار کجاست؟

_نمی دونم بهش اس بده ببین کجاست

_اممم فکر خوبه :/

بهش اس دادم

_کجای؟؟؟؟؟؟؟

“گشنم بود اومدم یه چیز بخورم”

_ای کارد بخوره به اون شکمت زود بیا حوصلم سر رفت

“اومدم”

بعد از چند دقیقه اومد

_سانیار تو چقدر می خوری؟

_به جون این نگین منگل انقدر خوشمزه بود

نگین جیغ زد

_منگل خودتی آفتاب پرست

_من کجام شبیه آفتاب پرست

_اممم چشمات هر دفعه یه رنگه

_حالا این حرفا رو بیخی پاشین بریم تو بالکن بشینم

اوایل مهر بود هوا هم عالی بود

نگین_وااای آرمان کجای این می خواد منو باخودش ببره

_ببند من خودم خوشگل تر ازتو دارم نیکو جونم منتظرمه

_اه اه حالم بد شد صبر کن برو آمریکا بعد واسه خودت gf پیداکن

بلند شدیم رفتیم توی بالکن

سانیار _ امینه خانوم ، امینه خانوم

امینه خانوم_ بله آقا

سانیار _ سه تا قهوه برامون بیار مال من تلخ

_مال من با دوتا قاشق شکر

نگین_ برا من با شیر

امینه خانوم _چشم

یکم بعد نگارو میلاد هم اومدن توی جمع ما

میلاد_ امشب خانوم جون خیلی مشکوک می زنه

سانیار_دقیقاً

_شما که زود تر اومدین نمی دونین قضیه چیه

نگار _ نه بابا
دانلود رمان یه دروغ
میلاد_ ساریناپاشو ویالونت رو بیار بزن شاد شیم

_الان گشت ارشاد بفهمه همهمون رو ….

بادستم روی گردنم خط کشیدم

میلاد_ توکه بلدی جوابش رو بدی بچه ها نبودین امروز سارینا تو دانشگاه کولاک کرده بود این یابو سوار قرمز شده بود

نگین _یابو سوار چه اسم باحالی

_عسیسم یابو سوار اسم نیس لقبه

_اُهو

نگار _هرکی با سارینا در افتاد ور افتاد

_آفرین به هوشت دخترم

داشتیم باهم میخندیدم که اَبرو خفن اومد داخل وقتی دید ما داریم می خندیم اَبروهای مال دوران شاه عباسش رفت بالا بعد به سانیار نگاه کرد سرش رو انداخت پاین جانم رادارم به کار افتاد اَبرو هام رفت بالا

آرام _خانوم جون گفت بیام شما رو صدا کنم بیاین داخل می خوان شام بخورن
از جامون بلند شدیم رفتیم داخل خونه

خانوم جون _ به به نوه های گلم خیلی وقته به من سر نزدید

_اختیار دارید خانوم جون ما که اومدیم شما از اتاقتون بیرون نیومدید

_سارینا همیشه حرف واسه گفتن داری

_دیگه چه کنیم نوه ی شمایم

کنار خانوم بزرگ نشستم بدبختی یکی دوتا نیس اون گشت ارشاد هم جلوی من نشسته بود

امینه _ شما چی میل دارید

_استیک

امینه _ الان براتون می ارم

سانیار _امینه خانوم از اون ش*ر*ا*ب های خوشمز ه ی خانوم جون برا ما هم بیار البته با اِجازه ی عمو سهیل

امینه_چشم

عمو سهیل _لا اله الله

خندم گرفت زیر لب گفتم

ببند دهنتو

از شانس من فکر کنم آراد شنید

چون منو نگاه کرد

خانوم جون_ بعد از غذا همه بیاین تو سالن باهاتون کاردارم

من و نگار و نگین و سانیار به هم نگاه کردیم

شام که تموم شد همه بلند شدیم رفتیم توی سالن منتظر خانوم جون شدیم

خانوم بزرگ _ مقدمه چینی نمی کنم یه راست می رم سر اصل مطلب امروز با سینا و سما صحبت کردم قرار شد سهم ارث شون رو بدم ولی یه شرط داره

یه نگاه به ما کرد

تمام نوه هام ازدواج کنن

انگار یه سطل اب داغ ریختن روم چون کسی حق دخالت توی زندگیم نداره با ادامه ی حرفش بیشتر اتیش گرفتم

البته با کسی که من گفتم

_چیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

خانوم جون _همون که شنیدی

از جام بلند شدم

_ این امکان نداره

به بابام گفتم

بابا سینا شما چه تصمیمی گرفتین

بابا سینا_صبر کن سارینا حرفای خانوم جون هنوز تموم نشد

به اجبار سر جام نشستم و منتظر ادامه ی حرف های خانوم جون شدم
دانلود رمان یه دروغ
_از نوه های بزرگم شروع می کنم نگارو نگین ، نگار که نامزد داره پس تکلیفش معلوم

نگار به میلاد نگاه کرد و یه لبخند پررنگ زد

تو دلم گفتم :

بخند تو که در رفتی -_-

_نگین

نگین بیچاره رنگش پرید چون اون پسر یکی از دوستای خانوم جون رو دوست داشت

_نگین با آرمان نوه ی سلطان خانوم ازدواج میکنه

زیر لب گفتم:

کصافطططط

نگین یه نفس راحت کشید

_البته چون بچه های سهیل جان مثل نوه های خودمه برای اوناهم یه تصمیمی گرفتم

آرام با محمد علی پسر دایی مادرش ازدواج میکنه

رنگ آرام پرید به سانیار نگاه کرد که داشت بیخیال به یه طرف دیگه نگاه می کرد و موز میخورد«همش می خوره»

سانیار هم تکلیفش مشخصه می خواد بره آمریکا با نیکو ازدواج کنه « دلم گرفت از اینکه داداشم می خواد ازدواج کنه»

_و اما سارینا و آراد

یه نگاه به ما دونفر کرد

_شما باید باهم ازدواج کنید

_چیییییییی این امکان نداره

این حرف رو با صدای بلند گفتم

همه توی شوک این حرف خانوم جون بودن هیچ کدوممون باورش نمیشد که خانوم بزرگ همچین حرفی بزنه

از جام بلند شدم

_شما می فهمید چی میگید من از این بدم می اد «به سمتش اشاره کردم» چطور باهاش ازدواج کنم

حرف من عوض نمیشه

_ولی اخه شما که …..شما که …شما که می دونید ما چقدر باهم فرق می کنیم

_حرف من عوض نمیشه

دیگه عصبانی شده بودم بابا سینا اومد حرف بزنه که بهش توپیدم

_تو دیگه چرا بابا؟

عمو از جاش بلند شد

_سارینا این جوری با پدرت حرف نزن

_از شما نظر نخواستم

زن عمو_واا دخترم یکم احترام بزار

_برو بابا

سریع به سمت در رفتم لباسام رو گرفتم از در خارج شدم به صدا های که منو صدا میزدن توجه نکردم خواستم از برم بیرون که دستم از پشت کشیده شد

سانیار بود نفس نفس می زد

_وایسا دیگه نیم ساعته دارم صدات میزنم

_ولم کن سانیار من به هیچ کس اجازه نمی دم تو زندگی من دخالت کنه مخصوصا خانوم جون با اون افکار پوسیدش

_آروم باش انقدر حرص نخور دختر صبر کن الان باهم می ریم یه جا که آروم بشی

_کجا؟؟؟

_یه جای خوب که تو عاشقشی فقط صبر کن من برم ماشین بیارم با هم بریم

_باشه

سانیار رفت ماشین روبیاره من منتظرش موندم

صدای بوق ماشین سانیار باعث شد برم به طرفش در رو باز کردم و نشستم آهنگی که توی ماشین بود باعث شد برم تو فکر
دانلود رمان یه دروغ
(می خوام از این جا برم یه جای دیگه

که نبینم روی تو رو بار دیگه

چون که با تو بودن یه کابوس تکراریه

ترک خاکی که تو توش باشی اجباریه

می رم و نمی کنم پشتمو رو نگاه

یه بیلیط یه طرفه دارم به اون دور دورا

اون جای که دیگه نیست ازش هیچ خبری

همون جای که نمیشناسم هیچ احدی رو

جای که نداره راه برگشت

همون جای که میگن توش

هیچ کمری نشکسته از عشق

بازی باهات نمیکنه سرنوشت

نشکسته از درد روزگار

(دفعه ی دیگه چشمام و می بندم

نمیخوام ببینم خواب تو رو

دفعه دیگه که دارم مکن میخندم

نمی خوام ببینم روی تورو

من بودم با دلم تنها بام امدی

یه هوی این دلم ما تو شد

ریشه کردی توی دلم و نمی

بزار که بمیرم پاشو برو)۲)

(بیلیط یک طرفه _ سوگند )

آره باید برم حرف خانوم جون عوض نمیشه ولی من عوض ش می کنم پس باید برم یه مدت از این جا می رم از این شهر می رم باید برم یه جای دور که خانوم جون پیدام نکنه

با صدای سانیار به خودم امدم

_پیاده شو

چی؟

_بابا حالت اصلا خوب نیست ها میگم پیاده شو

_ باشه

از ماشین پیاده شدم باورم نمیشد من عاشق این پارک بودم از وقتی بچه بودم همیشه با سانیار می اومدیم توی این پارک بازی می کردیم پارکش بالای کوه بود وقتی به پاین نگاه می کردی رفت و اومد ماشین ها رو میدیدی همیشه می ام اینجا از بالا به همه چی نگاه می کنم

_وااای سانیار عاشقتم این جا رو خیلی دوست دارم

_منم دوست دارم خواهر خوشگلم

بغلش کردم

_ از کجا میدونستی من این جار رو دوست دارم

_خوب دیگه

_بگووو

_هر وقت با من یا مامان دعوات میشه می ای اینجا

_تو از کجا میدونی

_چون دنبالت می اومدم

با مشت زدم به شونش با شوخی گفتم

_خیلی نامردی

_خوب دیگه

_منم می دونم تو کجا می ری

_کجا میرم؟

_بهشت زهرا سر خاک مادرت

یه لحظه اشک تو چشماش جمع شد

_خوب حالا کی نامرد ؟

_معلومه تو

_باشه من نامرد

_خوب نامردی که می خوای بری
دانلود رمان یه دروغ
_عشقم من باید برم می دونی که نیکو منتظرمنه

_برو هر آنجا که دلت انجاست

_به به فسقلی من بلده این جوری حرف بزنه

_اله بلدم

دماغم رو کشید

یکم همون جا مونیدم خوابم گرفت به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک ۲ بود

_سانی بهتر بریم

_خوابت می اد

_آره

_باشه بریم

سوار ماشین شدیم توی فایل اهنگ هاش دنبال یه آهنگ گشتم

(کجای لحظه ها می تو

که هر جا رو بگی گشتم

به جای زندگی کردن

(پی دیونه گی گشتم)۲

♪ ♪

نگو دل کندن آسونه

که من اصلا نمی تونم

اگه حالم رو می پرسی

(جوابش رو نمی دونم)۲

♪♪

کجای زندگمی تو

که من میگردمو نیستی

یه روزی مطمئن بودم

(پای حرفات وای میستی)۲

♪ ♪

تو هر جا رو بگی گشتم

که شاید باز پیداشی

به عشقت زنده موندم کاش

(هنوزم عاشقم باشی)۳

♪ ♪ ♪

من از وقتی گمت کردم

شب و روزم زمستونه

هوای هر جا صاف باشه

(هوای خونه بارون)۲

♪ ♪
دانلود رمان یه دروغ
من از وقتی گمت کردم

تمام رویا هام گم شد

تو چی میدونی از اونی

(که قصه ش حرف مردم شد)۲

♪♪

کجای زندگمی تو که می گردمو نیستی

(پای حرفات وای میستی)۲

تو هر جا رو بگی گشتم

که شاید باز پیدا شی

به عشقت زنده موندم کاش

(هنوزم عاشقم باشی )۳

کجای لحظه ها می تو

که من میگردمو نیستی

یه روزی مطمئن بودم

(پای حرفات وای میستی )

تو هر جا رو بگی گشتم

که شاید باز پیداشی

به عشقت زنده موندم کاش

(هنوزم عاشقم باشی )۳

♪ ♪ ♪

(گمت کردم _ شادمهر )

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب یه دروغ : PDF|APK|

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف۱۵۰پرنیان ۱۵۰۳

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان یه دروغ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 1 رای
 
بازدید : 99 بار بار دسته بندی : یه دروغ تاريخ : ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

6 − 4 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،