برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

دانلود رمان یه دروغ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان یه دروغ دانلود رمان یه دروغ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) فرمت کتاب یه دروغ : PDF|APK|EPUB نام کتاب رمان : یه دروغ نام نویسنده : sahar-dn حجم رمان یه دروغ : ۵ مگابابت خلاصه داستان رمان یه دروغ : داستان درمورد دختری به نام ساریناست که در خانواده ی ثروتمند زندگی میکنه ، سارینا دختر آزادی هست هرکار که دلش بخواد انجام می ده مادر بزرگش تصمیم میگره که کاری کنه که تمام نوه هاش ازدواج کنند شاید همه حرفش رو گوش کنن ولی سارینا با همه فرق می کنه ……. ااحساس اینکه مشت سانیار خورده باشه توی صورتم از خواب بیدار شدم توی جام نیم خیز شدم خوب یکم وقت میخوام لود شم به اطراف نگاه میکنم _اااتو اینجا چیکار میکنی سانیار باچشمای بسته و صدای خواب الود گفت ای بابا باز تو از خواب بیدار شدی فراموشی گرفتیاخودت گفتی بیام یکم فکر کردم یادم اومد دیشب از توی باغ صدا اومد منم ترسیدم به سانیار گفتم بیاد پیشم از جام بلند شدم رفتم توی دستشوی صورتم رو شستم اومدم بیرون جلوی آینه نشستم موهام رو شونه زدم داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم که یکی در اتاقم رو زد اومد داخل مژگان بود مژگان_صبح بخیر خانم مادرتون گفتن بیام شما و برادرتون رو بیدار کنم بیاید برا صبحانه _باشه الان می ام انقدر از این جوری حرف زدن مژگان بدم می اد که حد نداره همونطور که داشتم توی کمد دنبال لباس می گشتم سانیار رو صدا زدم _سانی ، سانی بیدار شو الان مامی می اد بالا یهو سانیار از جاش بلند شد و گفت اومد!!!! _کی ؟ _مامان _نه گفتم اگه بلند نشی می آد _اوف فکر کردم اومد الان باز میگه «چقدر می خوابین» داشتم به صدای نازک سانیار می خندیدم که در اتاق باز شد و دانلود رمان جدید رمان جدید از sahar-dn یه دروغ بااحساس اینکه مشت سانیار خورده باشه توی صورتم از خواب بیدار شدم توی جام نیم خیز شدم خوب یکم وقت میخوام لود شم به اطراف نگاه میکنم _اااتو اینجا چیکار میکنی سانیار باچشمای بسته و صدای خواب الود گفت ای بابا باز تو از خواب بیدار شدی فراموشی گرفتیاخودت گفتی بیام یکم فکر کردم یادم اومد دیشب از توی باغ صدا اومد منم ترسیدم به سانیار گفتم بیاد پیشم از جام بلند شدم رفتم توی دستشوی صورتم رو شستم اومدم بیرون جلوی آینه نشستم موهام رو شونه زدم داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم که یکی در اتاقم رو زد اومد داخل مژگان بود مژگان_صبح بخیر خانم مادرتون گفتن بیام شما و برادرتون رو بیدار کنم بیاید برا صبحانه _باشه الان می ام انقدر از این جوری حرف زدن مژگان بدم می اد که حد نداره همونطور که داشتم توی کمد دنبال لباس می گشتم سانیار رو صدا زدم _سانی ، سانی بیدار شو الان مامی می اد بالا یهو سانیار از جاش بلند شد و گفت اومد!!!! _کی ؟ _مامان _نه گفتم اگه بلند نشی می آد _اوف فکر کردم اومد الان باز میگه «چقدر می خوابین» داشتم به صدای نازک سانیار می خندیدم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل و گفت چقدر می خوابین ؟ من وسانیار با هم خندیدم _وا بچه ها چرا می خندین دیونه شدین سارینا مگه تو کلاس نداری سانیار تو مگه نمی خوای بری طلا فروشی وااای تازه یادم افتاد سانیار سریع بلند شد _واای مامان چرا زود تر بیدارم نکردی بابا کلم رو میکنه اصلا همش تقصیر این دختری لوسه اخه یکی نیس بهش بگه دختره ی خرس از چی میترسی _خو از تو باغ صدا اومد _یه گربه ی بی شعور نفهم داره توی باغ راه میره زیر پاش برگ هست صدا میده تو باید بترسی بیای اتاق من مزاحمت ایجاد کنی صداش رو نازک کرد من میترسم مامان خنده کنان از اتاق خارج شد می خواستم یه چیزی به سانیار بگم که فرار کرد از توی کمد یه مانتوی مشکی با شلوار کرم و کفش و کیف و مقنعه ی مشکی پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون می خواستم از کنار سالن غذا خوری فرار کنم که مامان بهم گیر نده تا صبحانه بخورم آروم آروم می رفتم و از اون جای که خدا داشت شانس تقسیم می کرد من داشتم بند کفش می بستم صدای خروس مزاحم در اومد _کجا my sisterصبحانه در خدمت باشیم خانوم دکتر آروم آروم برگشتم یه چشم غره به سانیار رفتم مامان گفت باز می خواستی فرار کنی دانلود رمان یه دروغ بعد بلند تر گفت مژگان ,مژگان یه بشقاب برای سارینا بیار رفتم کنار مامان نشستم _مامان بابا نیست ؟ _نه صبح زود رفته طلا فروشی راستی سانیار هفته ی دیگه سالگرد مادرت می خوای خونه مراسم بگیری یا سالن رزو کنیم چهره سانیار ناراحت شد احساس کردم توی چشماش اب جمع شد و گفت به نظرم توی خونه بگریم بهتر سانیار پسر همسر اول پدرم که وقتی سانیار ۲سالش بود فوت کرد ۵ سال بعد پدرم با مادرم ازدواج کرد داشتم به گذشته فکر میکردم که موبایلم زنگ خورد اسم کعبه بهترین دوستم رو دیدم یه لبخند زدم ولی به محض اینکه موقعیّت م یادم اومد زدم توی سرم چون قرار بود برم دنبالش ولی الان خیلی دیر شده بود _سلام عشقم با داد ی که زد گوشی رو از گوشم دور کردم _عشقم و کووووفت عشقمو ... نیم ساعته اینجا ایستادم زیر پام علف مصنوعی سبز شد _به جان سانیار تا نیم ساعته دیگه می رسم سانیار از توی ظرف زیتون یکی برداشت و به طرفم پرت کرد کعبه می دونست من جون سانیار رو الکی قسم نمی خورم آروم تر گفت _باشه تا نیم ساعته دیگه اومدی و گرنه _نه من نه تو دیگه حفظ شدم .... _آفرین دختر گلم یکمم خلم _بای تلفن رو قطع کردم سانیار با اخم بهم نگاه می کرد با لحن شوخی گفت ببینم جون منو از سر راه آوردی که هی واسه این و اون قسم می خوری _امممم نمی دونم بزار از مامان بپرسم شاید سانیار توی جاش نیم خیز شد که دنبالم کنه ولی من زرنگ تر از اون بودم سریع فرار کردم از در خارج شدم از چند تا پله ی جلوی خونه اومدم پایین و از کنار استخر رد شدم و به سمت پارکینگ رفتم ریموت ماشینم رو از توی کیفم در آوردم و سوار شدم از حیاط اومدم بیرون خونه ما تا خونه ی کعبه یک خیابون بیشتر راه نبود برای همین زود رسیدم از دور کبعه رو دیدم اسم شناسنامش مبینا بود ولی همه کعبه صداش می کردن یه برادر کوچیک هم داشت به نام مبین که ۱۱ سالش بود کعبه قد بلندی داشت با هیکل متناسب «البته به کمک اون همه ورزشی که ما میکنیم باید هم هیکلمون خوب بشه»با موهای مشکی خرمای و چشم های خرمای صورت سفید لب و بینی متناسب با صورتش خوشگل بود اما نه به اندازه ی من (خودشیفته ۰_۰) منو کعبه از راهنمای تا الان که دانشگا ه رشته ی پزشکی می خوندیم باهم دوست بودیم جلوی پاش ترمز کردم شیشه رو دادم پاین _خانوم برسونمت سریع سوار شد و محکم در رو بست _هو چته چرا در عروسکم رو میشکنی کعبه که منتظر همین حرف بود تا منفجر شه گفت کصافططططط بمیری میدونی چندساعته این جا ایستادم _کی گفت بایستی خوب یه صندلی می آوردی می نشستی عزیزم دانلود رمان یه دروغ _الهی زبونت رو مار بزنه _شایدم عقرب بزنه کعبه دیگه حرف نزد به جاش توی فایل ها ی اهنگ دنبال موزیک مورد علاقه ش گشت یهو جیغ زد _چیه دیونه چرا جیغ میزنی _دنبال یه اهنگ بودم پیداش کردم _حالا کدوم اهنگ هست _ گوش کن (انقدر درد تودلم دارم انقدر غم تو صدام انقدر حرف نگفته که عمری مرده رو لبام انقدر تو فکر تو بودم از خودم جاموندم تو آتیش دروغای تو عمرمو سوزوندم بعد تو آتیش تو قلبم و خاموش کردم هر کی هرحرفی دلش خواست زد فقط گوش کردم گم شدم پی خودم دانلود رمان یه دروغ تو کوچه ها میگردم من خودم رو خیلی وقته که فراموش کردم ♪ ♪ ♪ چقدر تودلم آشوبه تو که حالت خوبه قلبم هر ثانیه عشقت رو توسینم می کوبه چقدر دست به سرم کردی رفتی که برگردی زدی راحت زیر حرفات عزیزم بد کردی بعد تو آتیش تو قلبمو خاموش کردم هر کی حرفی دلش خواست زد فقط گوش کردم گم شدم پی خودم تو کوچه ها میگردم من خودم رو خیلی وقته که فراموش کردم ) (فراموش کردم _ بابک جهانبخش) با تموم شدن آهنگ ما هم به دانشگاه رسیدم ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و با کعبه وارد سالن شدیم همزمان با ما گروه یابو سوار دانشگاه هم رسید (نمی خوام به هیچ گروهی توهین کنم ولی بچه های دانشگاه به این گروه که خیلی مذهبی بودن و با متور گازی می اومدن دانشگاه می گفتن یابو سوار ) سر گروه هشون محمدی که یه پسر قد کوتاه چاق بود گفت سلام خواهر بفرمائید داخل کلاس ماهم تعارف نکردیم و اومدیم داخل کلاس دوستام رو که دیدم یه جیغ کوچولو کشیدم و کیفم به سمتشون پرت کردم پیمان رو هوا کیفمو گرفت و گفت به به شازده خانوم چه عجب ما شما رو دیدیم این همه توی تعطیلات بهت پیام دادم که بریم بیرون اصلا جواب ندادی مهرداد_گل پسر لابد لیاقت حرف زدن نداشتی بعد یه چشمک بهم زد _آفرین میگن باید حقیقت رو یا از بچه شنید یا دیونه همه خندیدن مریم کیفش رو از رو صندلی برداشت با خنده گفت بیان اینجا بشینین پیمان سریع گفت دانلود رمان یه دروغ نه بیا پیش من بشین کارت دارم بدون حرف رفتم پیشش نشستم و امروز اولین جلسه ی ترم جدید بود داشتم با پیمان درمورد یه برنامه ی تفریح صحبت می کردم که بهمن با آرنجش زد به پهلوم _اخ ببخشید پهلوم رو زدم به آرنجت _خواهش _بچه پرو _اون جا رو ببین پسر شریک بابات همون گشت ارشاد خودمون به اون سمتی که بهمن اشاره کرده بود نگاه کردم خودش بود او ن خانوادش تنها کسای هستن توی اشنا های بابا که مذهبی هستن نمی دونم که چرا بابا اینو به عنوان شریک انتخاب کرد شاید چون از اشناهای خانوم جون بود برای همین فقط وقت های که می ریم خونه باغ اونا هم هستن خانون جون اونا رو خیلی دوست داره مثل بچه های خودش بهشون نگاه می کنه ولی با ما اصلا حرف نمی زنن بهتر پسره ی امل گشت ارشاد داشتم بهش نگاه میکردم که یه دفع سرش رو آورد بالا و با اون چشمای مشکیش بهم نگاه کرد بعد از چند دقیقه سرش رو آورد پاین بهش پوزخند زدم رو به پیمان و بهمن گفتم _ فردا شب بیاین خونمون پارتی آراد رفت کنار میلاد و عرفان و شایان نشست برعکس خودش دوستاش آدمای مذهبی نبودن پیمان و بهمن از این حرف من خوشحال شدن باهم گفتن _ایول بعد بلند رو به جمع دوستای خودمون گفتن دوستان گوش کنین خبر خوب دارم فرداشب خونه سارینا مهمونی دعوت شدیم صدای خوشحالی بچه بلند شد _اخ جون مهمونی _ایول سارینا وپارازیت های مثل یابو سوار هم می خواستن اظهار وجود کنن گفتن _لا اله الله _اسغفرالله بعد محمدی از توی جمعیت بلند شد _خجالت بکشید جمع کنید بساط تون رو آراد خان شما یه چیز به این فامیلت بگو با این حرفش آتیش گرفتم همیشه بدم می اومد کسی درمورد من حرفی بزنه اونم به آراد از جام بلند شدم _ هوی یابو سوار به اون چه ...حرفی داری بیا به من بگو گرچه کارای من هم به تو ربطی نداره شما برو مسجد نمازت دیر نشه و..... صورتش قرمز شده بود کعبه سریع اومد کنارم نذاشت حرفم رو ادامه بدم _سارینا بیخیالش به آراد نگاه کردم سرش پاین بود و ابرو هاش توی هم گره خورده بود گروه ما همیشه با گروه محمدی یا همون یا بو سوار ها دعوا داشت پیمان زیر گوشم گفت ایول خوب جوابش رو دادی _والا شما که مردین هیچی بهشون نمی گین من باید جوابشون رو بدم و از روی پیروزی یه لبخند زدم همون موقع استاد اومد سر کلاس و به بحثمون پایان داد اخرای کلاس استاد دیگه درس نداد و شروع کرد به حرف زدن _خوب من برای پروژی این ترم برای شما یه کار گروهی انتخاب کردم بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن دانلود رمان یه دروغ _ساکت دارم حرف می زنم خجالت بکشید مثلا دکتر ید من الان حرفامو می زنم آخر ترم نگید نگفتیم پیمان گفت _خوب استاد میشه بگید ما باید چیکار کنیم ؟ _البته همه تون باید به گروه های دونفر تقسیم شید هر دوتا گروه به یه روستا می رن محمدی _ یعنی هر چهار نفر توی یه روستا ؟ _بله شایان_میشه خودمون اون چهار نفر رو انتخاب کنیم ؟ _نه شما فقط یکی از هم گروهیاتون رو انتخاب می کنید بهمن_اگه این کار رو انجام ندیم _می تونید امتحان کنید اخر ترم می فهمید چی میشه بعد کیفش رو برداشت و از کلاس رفت بیرون ما هم از جامون بلند شدیم با کعبه به سمت ماشین رفتم _سارینا کار عملی این استاد رو چی کار می کنی انجام می دی _مگه دیونم عمراً داشتم با کعبه صحبت می کردم که موبایلم زنگ خورد از توی کیفم در آوردم به شمارش نگاه کردم شماره ی نگار دختر عمه م بود _سلام نگار خانونم _سلام سارینا خوبی دخی _آره ممنون تو چطوری ؟ _عالی تر ازاین نمیشم راستی امشب بیاین خونه باغ دستور خانوم جون گفت بهتون بگم بیاد _ اها باشه _سارینا میلاد پیش تو ؟ _نه پیش ما نیس چطور مگه ؟ _می خوام بهش بگم بیاد خونه باغ تو بهش میگی _شوی تو من بهش بگم _اخه ما باهم قهریم _به من ربطی نداره می تونی زنگ بزنی باهاش آشتی کنی یا اینکه... _ یا اینکه چی ؟ _به آراد زنگ بزن _چی ؟عمراً به میلاد زنگ می زنم باهاش آشتی می کنم _ خودت میدونی خندم گرفته بود _خیلی خوب بسته زیاد خندوندمت بای _بای گوشی رو قطع کردم کعبه رو رسوندم خونه شون خودم رفتم خونه حاضر شم رسیدم ماشین سانیار توی پارکینگ بود پس اونم خونه ست رفتم داخل خونه _کسی خونه نیست؟؟ صدای سانیار رو شنیدم دانلود رمان یه دروغ _بیا بالام از پله های رفتم بالا تو اتاقش بود جلوی کمد لباساش ایستاده بود به لباساش نگاه می کرد _بیا یه نظر بده امشب چی بپوشم ؟ رفتم کنارش ایستادم یه نگاه بهش کردم بعد یه نگاه به کمد کردم یه شلوار ذغالی با پیراهن قهوه ای کم رنگ از توی کمد درآورد و دادم بپوشه اون هم رفت تو رختکن اتاقش تا بپوشه توی این فرصت من روی تختش نشستم به دکور اتاقش که تاره عوض کرد بود نگاه می کردم یکی از دیوار ها رو عکس خودش زد بود یکی هم کامل کمد بود که روی در کمد آینه بود یکی دیگه هم یه عکس سه نفر بود من و نیکو و خودش که دوسال پیش وقتی رفتیم آمریکا باهم گرفتیم یه دیوار دیگه هم عکس من و سانیار باهم بود این عکس رو توی اتاق من بود کی برداشت توی عکس من روی تاب نشسته بودم سانیار داشت هلم میداد این عکس رو توی اتلیه گرفته بودیم خیلی قشنگ بود داشتم به عکس نگاه می کردم که سانیار از پشت بغلم کرد _خواهر خوشگلم به چی فکر می کنه که این جوری داره به عکس نگاه می کنه _به این که تو کی این عکس رو از توی اتاق من برداشتی _امم دیگه دیگه می خواستم سوپرایزت کنم _خیلی... _خیلی چی؟ _خیلی دوست دارم داداش جونم برگشتم بغلش کردم _دختر خوب انقدر لوس نشو دوماه دیگه که من رفتم آمریکا می خوای چیکار کنی فکر کردن به این موضوع باعث میشد که گریه م بگیره واسه همین یه قطره اشک از چشمم اومد برای اینکه بحث رو عوض کنم بهش گفتم _چه قدر خوشگل شدی سانیار قد بلندی داشت هیکلشم خوب بو از ۱۵ سالگی تا الان که ۲۹ سالشه باشگاه بدن سازی می رفت چشماش سبز آبی بود گاهی اوقات چشماش آبی بود گاهی هم سبز واسه همین هیچ وقت نتونستم تشخیص بدم چشماش سبز یا آبی _خوشگلم نه! _پرو _لباسات رو در بیار بیا بریم اتاق من برا من لباس انتخاب کن _اوکی تو برو من می ام همیشه همین جوری بودیم من برا سانیار لباس انتخاب می کردم اون برا من یکم منتظر موندم تا بیاد برام لباس انتخاب کنه _امشب ست کنیم _نه حوصله ست ندارم _اوکی بعد از توی کمد یه شلوار برمودای مشکی با یه تی شرت عسلی بهم داد بپوشم _بیا اینا رو بپوش با رنگ چشمات می اد لباس رو ازش گرفتم رفتم توی رختکن اتاق پوشیدمش توی اینه به خودم نگاه کردم خوشگل بودم لبای صورتی و موهای بلند قهوه ای با چشمای قهوه ای عسلی همه میگفتن رنگ چشمام خاصه الان هم با این لباس خیلی خوشگل شده بودم از رختکن اومدم بیرون _خوف شدم ؟ _عالی اتنخاب من حرف نداره _مهم اینکه من خودم خوشگلم _اون که البته _خوب ساعته چند بریم _نمی دونم _راستی مامان کجاست _رفته خونه ی عمه سما از اونجا می ره خونه باغ _الان ساعت چند ؟ _۱۲ _پس من لباسام رو در بیارم ناهار بخوریم بعد یه فکری می کنیم _اوکی پس من رفتم سانیار از اتاق رفت بیرون منم یه بلوز سفید با شلوار ورزشی مشکی پوشیدم رفتم توی سالن ناهار بخورم _مژگان خانوم ناهار چیه ؟ _زرشک پلو با مرغ _کره ی اضافه یادت نره _نه خانوم یادم نمی ره _ممنون هیشه غذا های پر چرب می خوردم ولی چاق نمیشدم تازه هیکلم خیلی هم خوب بود سانیار اومد باهم ناهار خوردیم بعد هر کدوممون رفتیم دنبال کار های خودمون من دوش گرفتم بعد روی تختم دراز کشیدم به اطرافم نگاه کردم ترکیب اتاق من طوسی بود یکی از دیوای اتاقم عکس خودمو سانیار بود یکی دیگه کاملا طوسی بود یکی دیگه ذغالی بود یکی هم کامل آینه بود که باز میشد توش کمد بود یه ست مبل طوسی و مشکی هم داشتم گیتار و ویالن هم یه گوشه ی اتاقم بود یه آینه و میز آینه هم بود که صندلی هم داشت داشتم اتاقم رو نگاه میکردم که خوابم برد _ساریناااااااا یهو از جام بلند شدم موهام رو از جلوی چشمم کنار زدم با چهره ی خندون سانیار رو به رو شدم _ای کوفت ای ... چرا بیدارم کردی؟ _چون خیلی باهال خوابیده بودی خواستم اذیتت کنم یکی از بالشت های روی تختم رو برداشتم به سمتش پرت کردم _بابا زنگ زد چی گفت _گفت خودش رفت خونه باغ ما هم بریم پس پاشو حاضر شو بعد از اتاق رفت بیرون از جام بلند شدم یه خمیازه ی طولانی کشیدم بعد رفتم توی دستشوی به صورتم آب زدم لباسام رو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین _مژگان خانوم _بله _سانیار کجاست؟ _گفتن به شما بگم توی ماشین منتظر شما هستن _باشه از خونه اومدم بیرون سانیار توی ماشین منتظرم بود _من اومدم _چه عجب دیگه داشت زیر پام درخت در می اومد ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه باغ حرکت کردیم _سانیار _هوم _فرداشب مهمونی دارم _توی خونه _اوهوم _خوب _می ای _نمیدونم _ااا سانیار _باشه می ام دانلود رمان یه دروغ _مرسی بعد توی فایل های اهنگ دنبال یه اهنگ گشتم پیداش کردم You got me sippinʼon something) I canʼ compare to nothing Iʼve ever known Iʼm hoping That after this fever‚Iʼll survive I know Iʼm acting a bit crazy Strung out ‚ a little bit hazy Hand over heart ‚ Iʼm praying. That Iʼm gonna make it out a live The bed ʼs getting cold and youʼrenot here The future that we hold is so unclear But Iʼm not a live until you call And Iʼllbet the oddʼs against it all Save your advice‚cause I wonʼt hear You might be right ‚but I don’t care Thereʼs a millon reasons why I shold give you up But (The heart wants what it wants)2) (selena Gomez_ The heart wants what it wants) رسیدم به خونه باغ برا همین نتونستم بقییه آهنگ رو گوش بدم جلوی در خونه باغ ایستاده بودیم تا مش رحیم در رو باز کنه که من از ماشین پیاده شدم _کجا می ری سارینا _می خوام پیاده روی کنم همیشه عاشق حیاط خونه خانوم جون بودم یه باغ بزرگ بود که وسطش یه عمارت به رنگ سفید از راه سنگی مخصوص پیاده روی بود به سمت عمارت رفتم نگار و نگین دختر عمه هام توی بالکن نشسته بودن تا منو دیدن برام دست تکون دادن نگار و نگین باهم ۲سال اختلاف سنی دارن نگاریه دختر قد بلند با چشمای قهوه ای تیره با موهای خرمای یه بلوز سبز پوشیده بود با شلوار سبز پر رنگ نگین هم قد بلندی داشت با چشمای قهوه ای روشن و موهای مشکی خرمای که یه تی شرت قرمز پوشیده بود با شلوار سفید براشون دست تکون دادم نگار از لبه ی بالکن به طرفم خم شد _سلام دخی دایی خوجگله _سلام دخی عمه چطور مطوری ؟ _عالی زود بیا داخل _اومدم رفتم داخل سالن همه بودن به جز بابا و مامان وعمه و شوهر عمه و عمو(پدر آراد من بهش می گم عمو ) و خانوم جون زن عمو(مادر آراد) که طبق معمول تا مارو می بینه زیر لب یه عالمه کلمه ی عربی که من نمی دونم چی ولی فکر کنم می گه البته بماند ما توی جمع خودمون«من و سانیار و نگار و نگین »آراد رو گشت ارشاد آرام «خواهر آراد»رو ابرو خفن و زن عمو رو فیلم ترسناک صدا می کردیم آرام طبق معمول با چادر گل گلی پیش مادرش نشسته بود آراد کنار میلاد نشسته بود یه پیراهن سفید پوشید بود با شلوار سرمه ای یه ته ریش هم گذاشته بود رفتم پیش میلاد من که بهشون رسیدم از جاشون بلند شدن میلاد_سلام امروز کولاک کردی دستش رو آورد جلو منم بهش دست دادم _خیلی ممنون آراد _ سلام براش سر تکون دادم انقدر بدم می اد از ادمای دو رو بعضی وقتا میشه خیلی مذهبی بعضی وقت هاهم.... روی یکی از مبل ها نشستم به کعبه اس دادم _Hiفردا رویادت نره "مگه جدی گفتی من فکر کردم داری شوخی می کنی که آراد رو مسخره کنی" _مگه من مثل شما ها کرم دارم که بچه ها رو دعوت کنم بعد بزنم زیرش "کلاس کاراته رو چیکار کنیم" _بیخی باو یه روز دیگه می ریم "اوکی " _بای دانلود رمان یه دروغ "بای" از جام بلند شدم رفتم پیش نگین نشستم _نگین بابا اینا کجان _توی اتاق خانوم جون دارن صحبت می کنن _اُهو جلسه دارن _فکر کنم خانوم جون یه نقشه های داره _بیخی از آرمان چه خبر؟ «دوست پسر نگین » چه میدونم بابا یه هفته واسه ی پروژرفته اصفهان فردا می اد _ اِ چه خوب _چطور؟ _من فرداشب پارتی دارم میلاد می دونه تو آرمان و نگار هم بیاین _باشه اگه شد می ام راستی گشت ارشاد و اَبرو خن رو دعوت کردی _نه بابا مگه دیونم _یه لحظه گفتم شاید دیونه باشی _سانیار کجاست؟ _نمی دونم بهش اس بده ببین کجاست _اممم فکر خوبه :/ بهش اس دادم _کجای؟؟؟؟؟؟؟ "گشنم بود اومدم یه چیز بخورم" _ای کارد بخوره به اون شکمت زود بیا حوصلم سر رفت "اومدم" بعد از چند دقیقه اومد _سانیار تو چقدر می خوری؟ _به جون این نگین منگل انقدر خوشمزه بود نگین جیغ زد _منگل خودتی آفتاب پرست _من کجام شبیه آفتاب پرست _اممم چشمات هر دفعه یه رنگه _حالا این حرفا رو بیخی پاشین بریم تو بالکن بشینم اوایل مهر بود هوا هم عالی بود نگین_وااای آرمان کجای این می خواد منو باخودش ببره _ببند من خودم خوشگل تر ازتو دارم نیکو جونم منتظرمه _اه اه حالم بد شد صبر کن برو آمریکا بعد واسه خودت gf پیداکن بلند شدیم رفتیم توی بالکن سانیار _ امینه خانوم ، امینه خانوم امینه خانوم_ بله آقا سانیار _ سه تا قهوه برامون بیار مال من تلخ _مال من با دوتا قاشق شکر نگین_ برا من با شیر امینه خانوم _چشم یکم بعد نگارو میلاد هم اومدن توی جمع ما میلاد_ امشب خانوم جون خیلی مشکوک می زنه سانیار_دقیقاً _شما که زود تر اومدین نمی دونین قضیه چیه نگار _ نه بابا دانلود رمان یه دروغ میلاد_ ساریناپاشو ویالونت رو بیار بزن شاد شیم _الان گشت ارشاد بفهمه همهمون رو .... بادستم روی گردنم خط کشیدم میلاد_ توکه بلدی جوابش رو بدی بچه ها نبودین امروز سارینا تو دانشگاه کولاک کرده بود این یابو سوار قرمز شده بود نگین _یابو سوار چه اسم باحالی _عسیسم یابو سوار اسم نیس لقبه _اُهو نگار _هرکی با سارینا در افتاد ور افتاد _آفرین به هوشت دخترم داشتیم باهم میخندیدم که اَبرو خفن اومد داخل وقتی دید ما داریم می خندیم اَبروهای مال دوران شاه عباسش رفت بالا بعد به سانیار نگاه کرد سرش رو انداخت پاین جانم رادارم به کار افتاد اَبرو هام رفت بالا آرام _خانوم جون گفت بیام شما رو صدا کنم بیاین داخل می خوان شام بخورن از جامون بلند شدیم رفتیم داخل خونه خانوم جون _ به به نوه های گلم خیلی وقته به من سر نزدید _اختیار دارید خانوم جون ما که اومدیم شما از اتاقتون بیرون نیومدید _سارینا همیشه حرف واسه گفتن داری _دیگه چه کنیم نوه ی شمایم کنار خانوم بزرگ نشستم بدبختی یکی دوتا نیس اون گشت ارشاد هم جلوی من نشسته بود امینه _ شما چی میل دارید _استیک امینه _ الان براتون می ارم سانیار _امینه خانوم از اون ش*ر*ا*ب های خوشمز ه ی خانوم جون برا ما هم بیار البته با اِجازه ی عمو سهیل امینه_چشم عمو سهیل _لا اله الله خندم گرفت زیر لب گفتم ببند دهنتو از شانس من فکر کنم آراد شنید چون منو نگاه کرد خانوم جون_ بعد از غذا همه بیاین تو سالن باهاتون کاردارم من و نگار و نگین و سانیار به هم نگاه کردیم شام که تموم شد همه بلند شدیم رفتیم توی سالن منتظر خانوم جون شدیم خانوم بزرگ _ مقدمه چینی نمی کنم یه راست می رم سر اصل مطلب امروز با سینا و سما صحبت کردم قرار شد سهم ارث شون رو بدم ولی یه شرط داره یه نگاه به ما کرد تمام نوه هام ازدواج کنن انگار یه سطل اب داغ ریختن روم چون کسی حق دخالت توی زندگیم نداره با ادامه ی حرفش بیشتر اتیش گرفتم البته با کسی که من گفتم _چیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ خانوم جون _همون که شنیدی از جام بلند شدم _ این امکان نداره به بابام گفتم بابا سینا شما چه تصمیمی گرفتین بابا سینا_صبر کن سارینا حرفای خانوم جون هنوز تموم نشد به اجبار سر جام نشستم و منتظر ادامه ی حرف های خانوم جون شدم دانلود رمان یه دروغ _از نوه های بزرگم شروع می کنم نگارو نگین ، نگار که نامزد داره پس تکلیفش معلوم نگار به میلاد نگاه کرد و یه لبخند پررنگ زد تو دلم گفتم : بخند تو که در رفتی -_- _نگین نگین بیچاره رنگش پرید چون اون پسر یکی از دوستای خانوم جون رو دوست داشت _نگین با آرمان نوه ی سلطان خانوم ازدواج میکنه زیر لب گفتم: کصافطططط نگین یه نفس راحت کشید _البته چون بچه های سهیل جان مثل نوه های خودمه برای اوناهم یه تصمیمی گرفتم آرام با محمد علی پسر دایی مادرش ازدواج میکنه رنگ آرام پرید به سانیار نگاه کرد که داشت بیخیال به یه طرف دیگه نگاه می کرد و موز میخورد«همش می خوره» سانیار هم تکلیفش مشخصه می خواد بره آمریکا با نیکو ازدواج کنه « دلم گرفت از اینکه داداشم می خواد ازدواج کنه» _و اما سارینا و آراد یه نگاه به ما دونفر کرد _شما باید باهم ازدواج کنید _چیییییییی این امکان نداره این حرف رو با صدای بلند گفتم همه توی شوک این حرف خانوم جون بودن هیچ کدوممون باورش نمیشد که خانوم بزرگ همچین حرفی بزنه از جام بلند شدم _شما می فهمید چی میگید من از این بدم می اد «به سمتش اشاره کردم» چطور باهاش ازدواج کنم حرف من عوض نمیشه _ولی اخه شما که .....شما که ...شما که می دونید ما چقدر باهم فرق می کنیم _حرف من عوض نمیشه دیگه عصبانی شده بودم بابا سینا اومد حرف بزنه که بهش توپیدم _تو دیگه چرا بابا؟ عمو از جاش بلند شد _سارینا این جوری با پدرت حرف نزن _از شما نظر نخواستم زن عمو_واا دخترم یکم احترام بزار _برو بابا سریع به سمت در رفتم لباسام رو گرفتم از در خارج شدم به صدا های که منو صدا میزدن توجه نکردم خواستم از برم بیرون که دستم از پشت کشیده شد سانیار بود نفس نفس می زد _وایسا دیگه نیم ساعته دارم صدات میزنم _ولم کن سانیار من به هیچ کس اجازه نمی دم تو زندگی من دخالت کنه مخصوصا خانوم جون با اون افکار پوسیدش _آروم باش انقدر حرص نخور دختر صبر کن الان باهم می ریم یه جا که آروم بشی _کجا؟؟؟ _یه جای خوب که تو عاشقشی فقط صبر کن من برم ماشین بیارم با هم بریم _باشه سانیار رفت ماشین روبیاره من منتظرش موندم صدای بوق ماشین سانیار باعث شد برم به طرفش در رو باز کردم و نشستم آهنگی که توی ماشین بود باعث شد برم تو فکر دانلود رمان یه دروغ (می خوام از این جا برم یه جای دیگه که نبینم روی تو رو بار دیگه چون که با تو بودن یه کابوس تکراریه ترک خاکی که تو توش باشی اجباریه می رم و نمی کنم پشتمو رو نگاه یه بیلیط یه طرفه دارم به اون دور دورا اون جای که دیگه نیست ازش هیچ خبری همون جای که نمیشناسم هیچ احدی رو جای که نداره راه برگشت همون جای که میگن توش هیچ کمری نشکسته از عشق بازی باهات نمیکنه سرنوشت نشکسته از درد روزگار (دفعه ی دیگه چشمام و می بندم نمیخوام ببینم خواب تو رو دفعه دیگه که دارم مکن میخندم نمی خوام ببینم روی تورو من بودم با دلم تنها بام امدی یه هوی این دلم ما تو شد ریشه کردی توی دلم و نمی بزار که بمیرم پاشو برو)۲) (بیلیط یک طرفه _ سوگند ) آره باید برم حرف خانوم جون عوض نمیشه ولی من عوض ش می کنم پس باید برم یه مدت از این جا می رم از این شهر می رم باید برم یه جای دور که خانوم جون پیدام نکنه با صدای سانیار به خودم امدم _پیاده شو چی؟ _بابا حالت اصلا خوب نیست ها میگم پیاده شو _ باشه از ماشین پیاده شدم باورم نمیشد من عاشق این پارک بودم از وقتی بچه بودم همیشه با سانیار می اومدیم توی این پارک بازی می کردیم پارکش بالای کوه بود وقتی به پاین نگاه می کردی رفت و اومد ماشین ها رو میدیدی همیشه می ام اینجا از بالا به همه چی نگاه می کنم _وااای سانیار عاشقتم این جا رو خیلی دوست دارم _منم دوست دارم خواهر خوشگلم بغلش کردم _ از کجا میدونستی من این جار رو دوست دارم _خوب دیگه _بگووو _هر وقت با من یا مامان دعوات میشه می ای اینجا _تو از کجا میدونی _چون دنبالت می اومدم با مشت زدم به شونش با شوخی گفتم _خیلی نامردی _خوب دیگه _منم می دونم تو کجا می ری _کجا میرم؟ _بهشت زهرا سر خاک مادرت یه لحظه اشک تو چشماش جمع شد _خوب حالا کی نامرد ؟ _معلومه تو _باشه من نامرد _خوب نامردی که می خوای بری دانلود رمان یه دروغ _عشقم من باید برم می دونی که نیکو منتظرمنه _برو هر آنجا که دلت انجاست _به به فسقلی من بلده این جوری حرف بزنه _اله بلدم دماغم رو کشید یکم همون جا مونیدم خوابم گرفت به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک ۲ بود _سانی بهتر بریم _خوابت می اد _آره _باشه بریم سوار ماشین شدیم توی فایل اهنگ هاش دنبال یه آهنگ گشتم (کجای لحظه ها می تو که هر جا رو بگی گشتم به جای زندگی کردن (پی دیونه گی گشتم)۲ ♪ ♪ نگو دل کندن آسونه که من اصلا نمی تونم اگه حالم رو می پرسی (جوابش رو نمی دونم)۲ ♪♪ کجای زندگمی تو که من میگردمو نیستی یه روزی مطمئن بودم (پای حرفات وای میستی)۲ ♪ ♪ تو هر جا رو بگی گشتم که شاید باز پیداشی به عشقت زنده موندم کاش (هنوزم عاشقم باشی)۳ ♪ ♪ ♪ من از وقتی گمت کردم شب و روزم زمستونه هوای هر جا صاف باشه (هوای خونه بارون)۲ ♪ ♪ دانلود رمان یه دروغ من از وقتی گمت کردم تمام رویا هام گم شد تو چی میدونی از اونی (که قصه ش حرف مردم شد)۲ ♪♪ کجای زندگمی تو که می گردمو نیستی (پای حرفات وای میستی)۲ تو هر جا رو بگی گشتم که شاید باز پیدا شی به عشقت زنده موندم کاش (هنوزم عاشقم باشی )۳ کجای لحظه ها می تو که من میگردمو نیستی یه روزی مطمئن بودم (پای حرفات وای میستی ) تو هر جا رو بگی گشتم که شاید باز پیداشی به عشقت زنده موندم کاش (هنوزم عاشقم باشی )۳ ♪ ♪ ♪ (گمت کردم _ شادمهر ) دانلود رمان جدید فرمت کتاب یه دروغ : PDF|APK|   تعداد صفحات کتاب : پی دی اف۱۵۰پرنیان ۱۵۰۳ دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar دانلود رمان برای کامپیوتر PDF PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها دانلود رمان پی دی اف بصورت zip   منبع تایپ رمان :  negahdl.com جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید ! کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید ! چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

جعبه دانلود سایت

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر