پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب گل حسرت جلد دوم : PDF|APK|EPUB

men7_gole-hasrat-jpg2

نام کتاب رمان : گل حسرت جلد دوم
نام نویسنده : لیلی تکلیمی
حجم رمان گل حسرت جلد دوم : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان گل حسرت جلد دوم :
گل حسرت قصه ی زندگی رؤیاست، اون عاشق امانه؛ همکلاسش در
مدرسه ی فرانسوی ها در زمان شاه، کسی که بخاطر یک رابطه ی
اشتباه بین پدرش و مادر رؤیا که منجر به خودسوزی مادرش شده کینه ای
عمیق در دل داره و همین باعث شده رؤیا هرگز عشق امان رو نسبت به
خودش باور نکنه و همیشه نگران انتقامجوییش باشه. رؤیا برای فرار از بی
آبرویی بزرگی که امان توی مدرسه براش راه انداخت از مدرسه فرار میکنه
و پناه می بره به ازدواج با خواهرزاده ی زنباباش؛ کسی که برای تصاحب
رؤیا و میراث چشمگیری که عمه ی پدرش تصمیم داره به رؤیا واگذار کنه از
مدتها قبل مراقب رؤیا بوده تا در زمان مناسب شکارش کنه.
ماجراهای مفصلی اتفاق می افته از جمله جداشدن رؤیا از خانواده ش
بخاطر فعالیتهای انقلابی، پناهنده شدن همسرش به آمریکا، و معلول
شدن پسری که موقع تیرخوردن و بستری شدن در بیمارستان در شکمش
بوده. این میون خبر شهادت امان انگیزه ی زندگی کردن رو در قلب رؤیا
گردن میزنه و اون فقط بخاطر پسرش که دچار نوعی درخودماندگی
(اوتیسم)ـه ادامه میده به زندگی سختی که در اون خبری از اشرافیت
گذشته نیست، در کنار پیرزن سرایداری که براش از مادر مهربونتر بوده و
دوستانی که مهربانتر از خواهرن براش.
خب…..
این خلاصه ی قسمت اول بود. در قسمت دوم بازگشت امان رو داریم و
چالشهای رؤیا با پسرش ایلیا، معشوقش امان، و مردی به نام امیرآقا که ایلیا بهش دلبستگی شدیدی

دانلود رمان جدید

رمان جدید از لیلی تکلیمی گل حسرت جلد دوم

نام : گل حسرت جلد ۲ نویسنده : لیلی تکلیمی

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

 ژانر : اجتماعی عاشقانه »دیدار« ضربان قلبم باال گرفته و همه چیز شبیه وهم و رؤیا شده بود، آنچه که با حواس پنجگانهام درمیافتم در باورم نمیگنجید، دست ایلیا را که از اوضاع آشفتهام نگران شده بود گرفتم و به دنبال خود به سوی حرم بردم و سعی کردم میان جمعیت آن زن ودختر را بیابم ولی هرچه گشتم کمتر یافتم. عاقبت تنها فکری که به ذهنم رسید مراجعه به دفتر تولیت حرم بود، با پرس و جو توانستم مسئول مربوط به بخش گورستان را بیابم و بالفاصله تحقیقاتم را شروع کردم: ـ”ببخشید، یه اتفاق عجیبی افتاده، میتونید کمکم کنید؟” مردی که پشت میز نشسته و به نظر میرسید سرش کمی شلوغ است با بیحوصلگی نگاهی به من انداخت: ـ”بفرمایید، چه مشکلی؟” ـ”یه شهیدی به اسم امان اصالنی….. قبرش توی ردیف…..” صحبتم را قطع کرد: ـ”بله، متوجه شدم. شما چه نسبتی با ایشون دارید؟” چارهای جز مکث نداشتم، چه بگویم االن؟! خواهرش؟! نامزدش؟! هرچه بگویم چهرهی خوشایندی ندارد، اگر آن دو نفری که دیدمشان زن و بچهاش باشند ادعای من میتواند باعث از هم پاشیدن یک زندگی….. چه فکری دارم میکنم خدایا؟ چرا جوری کلمات در ذهنم میچرخند که انگار امان من زنده است؟ ـ”خواهر…. خواهرخونده شم.”

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

نگاه مشکوکی به سرتاپایم انداخت و کمی نسبت میان من و او را سبک سنگین کرد، آنگاه سرش را خاراند و سعی کرد جوابی مناسب دهد: ـ”یه اشتباهی شده بود، گویا تشخیص هویت جنازه درست نبوده، تقریبا دوماه پیش آقای اصالنی خودشون اومدن اینجا و درخواست دادن که سنگ قبر عوض شه…..” دنیایم از حرکت ایستاد و صدای نفسنفسهای بلندم نمیگذاشت درست بفهمم چه میگوید: ـ”…..بعدهم بالفاصله به خانوادهی صاحب جنازه اطالع دادن. البته چون قبر متعلق به خود این آقا بوده و برای خودشون خریده بودن، تولیت یه قبر مجانی به ایشون واگذار کردن که امیدوارم به این زودی نیازشون نشه.” حرفش را باالخره بریدم و تقریبا جیغ زدم: ـ”زندهست؟!! امان زندهست؟ خدایا چی میشنوم؟ امان من زندهست؟!…..” از یکسو آن مرد متعجب و متأثر شده و از سوی دیگر ایلیا از وحشت نزدیک بود بزند زیر گریه، وحشتناک بود که درحال حاضر احساسات ایلیا به چشمم نمیآمد و فقط یک حس عصیانگری از اعماق وجودم سر به فلک نهاده و میخواستم با فریادم عالم و آدم را باخبر کنم از حالی که دارم…. خدایا چرا از هوش نمیروم؟ چرا اینقدر پوستکلفت شدهام که هجوم این همه هیجان از پا نمیاندازدم؟ خدایا چگونه تمام این سالها نبودنش را تاب آوردهام؟ چگونه؟….. ـ”خانم به خودتون مسلط باشید، خوشحالم که قاصد چنین خبرخوبی برای شما بودم ولی نگران حالتون هستم.” دستم را روی میزش کوبیدم و فریادی از سر شوق کشیدم:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

 ـ”چرا؟ میترسید بمیرم؟ اگه قرار بود بمیرم همون روزی که خبر شهادتش رو شنیدم میمردم!” و اشک از هرگوشهی چشمانم راه گرفت، زانوانم از حس وحال رفت، روی زمین نشستم و های های گریستم: میدونستم دروغ میگی! میدونستم الکی مردی، ولی چرا؟ چرا امان؟ چرا بامن این ـ” کارو کردی لعنتی؟ چه طور تونستی این همه سال….. این همه سال خدایا!!!….” مردی که نمیدانستم و به صرافت این نبودم که چه کاره است آهسته صدایم زد و لیوانی مقابلم گرفت: ـ”خانم، خواهش میکنم به خودتون مسلط باشید. بفرمایید!” دستهایم را از مقابل صورتم برداشتم و پیش از آن که لیوان آبقند را بگیرم چشمم افتاد به ایلیای وحشتزده که حاال به دیوار چسبیده و میلرزید و زیرلب صدایم میزد، فورا آبقند را گرفتم و جرعهای نوشیدم و تشکر کردم، آنگاه به سوی ایلیا رفتم و درآغوشش کشیدم، طفلک بیچارهی من فرق اشک شوق و ماتم را نمیفهمید، راستی من االن چه حالی بودم؟ خوشحال؟ البته که خوشحالم ولی….. یک پای این معجزه میلنگد، نکند چنین مرگی حیلهای بوده برای زندگی من و حتما این هم پردهی دیگری از نمایش شوم انتقامش بوده!؟ کمکم به حال عادی باز میگشتم، برخاستم و همانطور که ایلیا را به سینه چسبانده بودم چادرم را اندکی مرتب کردم و رو به مردی که آبقند به دستم داده بود گفتم: ـ”چه جوری میتونم ببینمش؟ یه شماره، آدرس، چیزی بهم بدین، حتما باید داشته باشین نه؟!” مرد سری تکان داد و به همان کسی که پشت میز نشسته بود نگاهی انداخت: ـ”داریم آقای تقوی؟”

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

آقای تقوی نیز نگاهی به دفاترش انداخت وسری به تأسف تکان داد: ـ”نه، اگه هم باشه االن دم دست نیست و باید کلی پرونده و پوشه رو بگردم تا پیداش کنم. ولی ایشون معموال عصر پنج شنبه میان سرخاک اون شهید که گویا از دوستان صمیمیشون هم بوده.” فورا حساب و کتابی توی ذهنم انجام دادم، امروز پنج شنبه است و تا ظهر دو ساعت مانده، پس امکان دارد که بتوانم همین امروز ببینمش؟! ایلیا به اندازهی کافی امروز صدمه دیده، باید او را فورا به جایی امن و راحت میرساندم، اگرچه بنا نداشتم ناهار بروم پیش سوده ولی ظاهرا چارهای برایم نمانده بود و من باید هرطور شده خودم را برای عصر به اینجا میرساندم؛ بدون حضور ایلیا. سوده به محض دیدنم با ذوق و شوق در آغوشم کشید. لباسش بوی خفیفی از شیرترشیده میداد و من این بو را دوست داشتم، با اینحال حس کردم او باید کمی بیشتر به خودش برسد. وای خدایا االن چه وقت این فکرهاست؟! سوده همانطور که بستهی مرغ را از توی فریزر بیرون میکشید کمی غر به جانم زد: ـ”وقتی سرزده میای و خبر نمیدی گاو و گوسفند جلوت قربونی کنیم، مجبوری مرغ از قبل قربونی شده نوش جان کنی. تازه، فکر کنم جهت ارائهی تمام سالیق زنانهم باید تا ساعت چهار صبرکنی، چون هنوز سرعتم خیلی پایینه هرچند که دستپختم حرف نداره!” چادرم را روی دستهی صندلی گذاشتم و شوخیهای سوده را کامال نادیده گرفتم: من باید عصر برم جایی، سوده میتونی مراقب ایلیا باشی؟” ـ” برگشت و با نگاهی سرشار از استفهام به چشمانم خیره شد:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ـ”آره، معلومه که میتونم…. چیزی شده رؤیا؟” نفس کشیدن برایم سخت شده بود، تند وکوتاه…. انگار مسیری طوالنی را دویده باشم: میگم بهت…. میگم….. فقط….” ـ” سوده قابلمهای را که برای پخت و پز از توی کابینت بیرون کشیده بود روی میز کوچکی که وسط آشپزخانه بود گذاشت و بازوانم را فشرد: ـ”رؤیا چی شده؟ دارم نگران میشم….” چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بتوانم برخودم مسلط باشم، چگونه باید به او خبر میدادم وقتی هرشوکی چه مثبت و چه منفی میتوانست باعث پس رفتن شیرش شود؟ ـ”خبر خوبی دارم، خیلی خیلی خوب…. ولی باید خودت رو برای شنیدنش آماده کنی چون…. چون بیش از حد خوبه و میترسم شوکه بشی!” دستش را روی قلبش فشرد و نگاهش برقی از شادی گرفت، به نظر میرسید کامال آمادهی شنیدنش است: ـ”خوش خبر باشی قاصدکم!” بغضی از شادی گلویم را فشرد: ـ”سوده…. امان…. امان…..” و زبانم بند آمد، سوده که اولش از این جملههای ایلیاییام چیزی دستگیرش نشده بود ناگهان چشمانش گرد شد و دهانش نیمه باز ماند: ـ”امان چی؟! رؤیا…. میخوای چی بگی؟”

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ناگهان کاسهی چشمانم پر از اشک شد و دستهایم را جلوی دهانم گرفتم و به زحمت توانستم همین حد بگویم: ـ”امان زنده ست…..” صدای ضربان قلبش را شنیدم که برای لحظهای اوج گرفت و تقریبا جیغ جیغ کنان هیجانش را تخلیه کرد: ـ”وای خدا! خدا خدا! چی میگی رؤیااااااااا؟” و ناگهان مرا در آغوش کشید و هر دو بلند گریستیم، عجیب است که واکنش سوده نیز مثل خودم پر از اشک و آه بود، جوری که اگر کسی میدید نمیفهمید خوشحالیم یا ناراحت؟ کمی که برخودمان مسلط شدیم از من خواست همه چیز را برایش بگویم، دستش را روی قلبش گذاشته و همان طور که گلوله گلوله اشک میریخت به حرفهایم گوش میداد، به کل یادمان رفت که یک ساعت دیگر باید ناهارمان آماده باشد…. ـ”….سوده این یعنی چی؟ یعنی دروغکی مرده بود؟ چرا؟ چرا بهمون نگفته که زندهست؟ منظورش از این کار چی بوده؟” سوده که حاال دیگر کامال بر اوضاع روحی خود مسلط شده و این خبر در عمق جانش نشسته بود سری به تردید تکان داد: ـ”نمیدونم، ولی رؤیا خودت رو بذار به جای امان…. حتما شرایطش نبوده که بگه، البد یه چیزهایی هست که من و تو نمیدونیم.” ولی من نمیتوانستم بپذیرم:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ـ”مگه آقارضا دوست صمیمیآمان نبود؟ مگه این خبر فوتش رو عباس به آقارضا نداده؟ پس چرا همون عباس نیومد بگه زندهست و نگران نباشیم؟ اصال نکنه از اول دروغ گفته بودن بهمون؟” سوده که به خاطر همنشینی با آقارضا از یک سری مسائل حقوقی تقریبا سردر میآورد اخمهایش را درهم کشید و حالتی جدی به خود گرفت: ـ”چرا باید چنین کاری کنن؟ چه سودی براشون داشته که دروغ بگن؟ اون هم وقتی که چنین دروغی کلی تبعات قانونی براشون داره. حاال اینجور که تو میگی خودش با پای خودش اومده و درخواست تغییرسنگ قبر رو داده و تازه یه قبر هم معوض گرفته، اگه دروغ گفته بود که به همین راحتی ولش نمیکردن؟ تا چه برسه به این که بخوان بهش قبر معوض هم بدن!” از هرطرف که به موضوع نگاه میکردم حق با سوده بود، واقعا دلیلی نداشت چنین خطر بزرگی را به جان بخرد و دست به کاری تا این حد غیرقانونی بزند! آن هم برای چه؟ مثال برای انتقام گرفتن از من؟!! مگر حضور من چقدر برایش مهم بوده که بخواهد چنین حماقتی کند؟ نه؛ با عقل جور درنمیآمد…. ما باید میفهمیدیم که موضوع چیست….. هنوز دوست نداشتم سوده احساس کند تمام کینهای که دربارهی امان ابراز میکردهام دروغی بیش نبوده، با اینحال او خودش خیلی خوب میفهمید که امروز حالم با همیشه فرق دارد: ـ”حاال میخوای چیکار کنی رؤیا؟” سری تکان دادم: میخوام ببینمش، همین….” ـ” دستش را روی دستم گذاشت و فشرد:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ـ”معلوم نیست موفق به دیدنش بشی، باید فورا به آقارضا بگیم.” سری به نشانهی موافقت تکان دادم. تمام مدت که تا آمدن آقارضا تمهیدات ناهار را میچیدیم ذهنم درگیر امان بود و سوده نیز هر از گاهی چیزی دربارهاش میگفت که طوفان دلم گردباد میشد و روح و روانم را درهم میپیچید و درست در مرکز ذهنم خألیی کشنده شکل میگرفت که تمام افکارم را میبلعید. تمام حدسهایی که میزدیم مثل مشتی پرکاه بود در دست باد سرگردان، فکرمان به هیچ کجا قد نمیداد و نمیدانستیم حقیقت چیست. فعال تنها چیزی که برایم اهمیت داشت این بود که »امان هست«، یک گوشهای در این دنیا، با من یا بی من حضور دارد، نفس میکشد، میخندد و چشمان سیاهش رنگ هستی دارد، همین کافی است…. آقارضا که آمد ناهار حاضر بود، سوده با آب و تاب همه چیز را دربارهی امان برایش شرح داد و او که هرگز تا این حد خوشحال ندیده بودمش قول داد حتما پی گیر موضوع شود و هرجور هست امان را بیابد. بعد از ناهار بالفاصله رفتم حرم، هرچند که سوده معتقد بود بیفایده است و احتمال دیدنش زیر یک درصد، ولی اشتیاق دلم بیش از آن بود که در خانه بند شوم. باعجله خودم را به جایی رساندم که سابقا قبر امان بود، تمام درد و رنجی که این سالها بی او بر من گذشته بود مثل شالق بر روح و روانم فرود میآمد، صدبار از خودم پرسیدم که چگونه تحمل کردهام؟ کجایی امان؟ بیاکه طاقتم طاق شد…. چهارساعت گذشت و من گوشهای در سایه سار درختی نشسته و چشم به زائران دوخته بودم و آمد وشد آنها را بادقت تماشا میکردم. هرکه از میان قبرها میگذشت

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

چشمانم تیز میشد و هربار ناامیدانه درمییافتم که او نیست…. تمام صداها زمزمهی نام او شده بود در گوشم و تمام چهرهها صورت متبسّم و فریبندهی او. کمکم خستگی تمام وجودم را پر کرده و نزدیک بود چرتم بگیرد، اگرچه با این همه هیجان و اشتیاق محال بود خوابم ببرد. دختربچه ای تقریبا هفت، هشت ساله یک لقمه نان و پنیر وسبزی و خرما جلویم گرفت که فهمیدم نذری است. لبخندی به روی دخترک زدم و تشکر کردم، او نیز جوابم را بالبخندی دلنشین داد و رفت. بعد از ساعتها خستگی کسالت آور خیلی چسبید. با این حال آخرین لقمه را تازه فروداده بودم که متوجه شدم دختری که برایم نذری آورده به همراه مادرش به سوی قبر امان میروند. حالم دگرگون شد، برخاستم که به سویشان بروم و با آنها حرف بزنم، یعنی من لقمه را از دست دختر کسی خوردهام که سالهای سال بهجای امان زیارتش کردهام؟ پیش از آنکه جلو بروم نگاه دقیقی به صورت زن جوان انداختم که فاصلهی چندانی با من نداشت، صورتش گرد و پوستش مهتابی بود، انگار همسران شهدا نیز بی بروبرگرد از یک جور زیبایی ماورائی نصیب و بهرهای برده اند که قابل توضیح نیست. پاهایم یاری نمیکرد که جلو بروم، میترسیدم، از چیزی نامعلوم…. بااینحال لحظاتی بیش نگذشته بود که متوجه شدم که درمقابل همسر شهید ایستادهام، او نیز چشم به من دوخته و با نگاهش دلیل بودنم را میجست، به خود آمدم، سالمی کردم و کنار سنگ قبر نشستم و فاتحهای خواندم. تشکر کرد: ـ”ممنون خانم، لطف کردید. ان شاهلل حاجت روا باشید.” برخاستم و نگاهی به صورت مهربانش انداختم: ـ”وظیفه ست…. شهدا به گردن همهی ما حق دارن خانم.” به نظر میرسید بغض کرده و آمادهی گریستن است، دست برشانهاش گذاشتم:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ـ”صبح هم دیدمتون، تا خواستم بیام جلو و باهاتون حرف بزنم رفته بودین…. االن باورم نمیشه که بازهم میبینمتون!” اگرچه از این ناباوری متعجب بود ولی مؤدبانه جواب داد؛ حال آنکه هیچ توضیحی به من بدهکار نبود: ـ”خونهمون شهرستانه، از طالقان میایم. برای همین هم هرهفته از صبح پنج شنبه تا عصر مهمون امامزاده صالح و….. این شهید مظلومیم…..” آنگاه مکثی کرد و ادامه داد: ـ”شما….. چرا میخواستید بامن حرف بزنید؟” کمی مضطرب شدم، واقعا سخت بود که شروعی صحیح و بینقص داشته باشم: ـ”خانم؛ شما آقای اصالنی رو میشناسید؟” چهره اش دگرگون شد: ـ”بله، شما نسبتی با ایشون دارید؟” ترسیدم که حاال او جزئی از زندگی امان باشد و من خللی دراین امر ایجاد کنم، ولی به هرحال نباید هیچ موقعیتی را برای یافتنش از دست میدادم: ـ”بله، از آشناهاشون هستم. همین امروز صبح فهمیدم که زندهست و حاال این قبر متعلق به همسر شماست. میتونم بپرسم دقیقا چه اتفاقی افتاده؟” سری به نشانهی جواب مثبت تکان داد و کنار قبر نشست، من نیز به تبعیت از او همین کار را کردم….. ـ”آقای اصالنی از دوستان نزدیک همسرم بودن که به واسطهی دکتر ملکی با هم آشنا شده بودن. توی اون اکیپی که برای امدادرسانی رفته بودن کردستان هرسهشون بودن. وقتی کومولهها شبیخون زدن، یکی از اون دوتا ماشین امداد منفجر شد و اون

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

یکی افتاد دست کومولهها. چهارنفر توی اون ماشین بودن که دونفرشون کشته شدن و دوتای دیگه رو که زخمی بودن به اسارت بردن. جنازهی همسرم به اشتباه شناسایی شد و ما تا همین دوماه پیش فکر میکردیم همسرم مفقوداالثره و بهترین تصورمون این بود که اسیر شده باشه، تا اینکه آقای اصالنی اومدن سراغمون و ماجرا رو برای ما شرح دادن و معلوم شد پیکر پاک همسرم تمام این سالها کنارم بوده و خبر نداشتم…..” بعد از این حرف چادرش را مقابل صورتش گرفت و گریست. نگاهی به اطراف انداختم تا اگر امان آمد ببینماش ولی خبری نبود. دست پیش بردم و نوازش کنان شانههایش را لمس کردم: ـ”امیدوارم با شهدای کربال محشور بشن خانم. خدا صبرتون بده.” میان گریه تشکر کرد و بعد اشکهایش را با گوشهی چادرش زدود و سعی کرد بر خودش مسلط باشد. درکش میکردم، سالهای سال اینجا مزار قلب زخمی من بود وحاال صاحب عمری دوبارهام، بیچاره این زن چه حالی داشت که حاال دیگر امیدش ناامید شده…. ـ”شما میدونید چرا جنازه رو اشتباه شناسایی کردن؟ دلیلش چی بوده؟” بینیاش را باصدایی خفیف باال کشید: ـ”به خاطر یه ساعت مچی…..” قلبم از جا درآمد، ساعت مچی گرانقیمت امان شاید یکی از آن چیزهایی بود که درخاطر همه میماند…. ـ”شوهرم…. حسین آقا….. از اون ساعت خیلی خوشش میاومد. توی عالم رفاقت یه شوخی کرده بودن و آقای اصالنی هم ساعت رو بهشون هدیه کردن. کسی از این موضوع خبر نداشت تا این که اون اتفاق افتاد. چون از نظر قد و قواره خیلی با آقای

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

اصالنی شبیه بودن تنها چیزی که باعث شد تمام نزدیکانشون فکر کنن جنازه متعلق به آقای اصالنیه همین ساعت مچی بود که حتی توی انفجار هم آسیب زیادی ندیده بود. االن تنها شاهد ماجرایی که توی کردستان اتفاق افتاده آقای اصالنی بودن، برای همین اسم تک تک اونهایی که جلوی چشمشون کشته شدن رو گفتن، حتی اون همراهشون که باهم اسیر شدن و االن ظاهرا حالشون خوبه.” عجب ماجرایی! پس امانم را به اسارت بردهاند تمام این سالها…. ـ”نمیدونید آقای اصالنی چه جوری از اسارت آزاد شدن؟” سری به نشانهی جواب منفی تکان داد: ـ”نه، من فقط تا همین حدی که الزم بوده درجریان باشم میدونم. ایشون چیز بیشتری بهم نگفتن. اینا هم به خاطر موضوع تعویض سنگ قبر و اسامی قطعی شهدای امدادگر مطرح شد.” نفس راحتی کشیدم از این که همسر دوست نزدیک و همرزم امان در حد ضرورت با او ارتباط دارد وگرنه دلیلی نداشت چیزی را پنهان کند. آه خدایا من چقدر خودخواهم!؟ حتی حاال که میگویم همین زنده بودنش کافی است، چرا او را فقط و فقط برای خودم میخواهم؟ به هرحال امیدوار بودم که در این یک مورد خاص رابطهشان زیاد هم کمرنگ نبوده باشد: پس یعنی شما هیچ شماره تلفن یا آدرسی از آقای اصالنی ندارید؟” ـ” ـ”چرا یه شماره از ایشون دارم، ولی اجازهی اینکه به کسی بدم رو ازشون نگرفتم، مخصوصا اینکه تأکید داشتن دراین مورد امانت دار باشم.” از یکسو خوشحال شدم و از سوی دیگر دلم دوباره لرزید:

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

ـ” امکانش هست با ایشون تماس بگیرید و شمارهای که میگم رو بهشون بدید؟” ـ”بله، خواهش میکنم.” شمارهی سوده را روی یک ورقه نوشتم و به دستش دادم: ـ”بهشون بگید…. این شمارهی آقارضاست، چشم انتظار تماسشون هستیم.” سری تکان داد و لبخندی زد: ـ”حتما، خیالتون راحت باشه.” تشکر کردم و اجازه خواستم تا در آغوشش بگیرم و برشانههایش ب*و*س*ه زنم…. آنگاه دخترش را نیز بوسیدم وبعد از ادای احترام به خاک شهید برخاستم و از آنجا دور شدم. خورشید رو به غروب میرفت و من ناامید از دیدار یار به سمت خانهی سوده به راه افتادم. وقتی رسیدم سپهر و سمانه هم آمده بودند و حاال با ایلیا توی حیاط توپ بازی میکردند. اگرچه فقط جسمم حضور داشت و روحم جای دیگری سیر میکرد ولی به هرحال با آنها برخوردی صمیمانه داشتم و به خاطر لطفی که درحق ایلیا کردهاند از آنها تشکر کردم. سمانه در جوابم فقط گفت: من از پسرت ممنونم که یه اسم جدید و بسیار راحت برام گذاشته، سَمی! خالهی ـ” سُمی!” و بعد بلند خندید. من نیز لبخند نصفه و نیمهای به رویش زدم و باعجله رفتم سراغ سوده که مشغول تهیه و تدارک شام بود. به محض دیدنم گفت: ـ”دیدیش؟!”

دانلود رمان گل حسرت جلد دوم

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب گل حسرت جلد دوم : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۶۶۹ جار۲۳۰۸

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم