برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان گل حسرت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان گل حسرت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب گل حسرت : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان گل حسرت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

1.gif نام کتاب رمان : گل حسرت
1.gif نام نویسنده : لیلی تکلیمی
1.gifحجم رمان گل حسرت : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان گل حسرت :
گل حسرت روایت زندگی دختری است به نام رؤیا که در مدرسه ای مختلط پیش از انقلاب تحصیل کرده و با یکی از همکلاسی هایش به نام امان دچار مشکلی غیرقابل حل شده است، مشکلاتی که ریشه در روابط غلط والدینشان دارد. او برای حفظ آبرویی که امان به خطر انداخته مجبور به انتخابی می شود که تمام زندگی اش را درگیر می کند…..
مقدمه:
نگارش این کتاب در سال ۱۳۷۹ هجری شمسی آغاز شد، ابتدا فقط شصت صفحه بود که استخوان بندی داستان را تشکیل می‌داد، سپس درطول پانزده سال به یاری خداوند پروبال گرفت و با وسواس و دقت بسیار ویرایش و بازنویسی شد تا محصول آن رمان حاضر شده و تقدیم شما خوانندگان محترم می‌گردد.
مطمئناً این اثر به عنوان اولین رمان بلند من دارای کم وکاستی های بسیاری است که امیدوارم دوستان و عزیزان مرا بابت چنین قصوری ببخشند.
سالهاست با شخصیت های این داستان زندگی کرده‌ام و به آن‌ها عشق ورزیده ام و امیدوارم این حساس ناب را توانسته باشم به قلب مهربان شما هدیه کنم.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از لیلی تکلیمی گل حسرت

تهران مکانهای توصیف شده دراین داستان منطبق با واقعیت جامعه ی پیش و بعداز انقالب اسالمی ایران است ولی اتفاقاتی که درآنها رخ .داده وشخصیتهای نام برده شده هیچکدام حقیقی نبوده وصرفا زاییدهی تخیل نویسنده است

دانلود رمان گل حسرت

«پیش درآمد» گاهی فکر میکنم همهی گلهای روی زمین زیبا و خیالانگیزند و بوی عشق وزندگی با خود دارند و هر دختری که به دنیا میآید مثل یک گل است؛ گلی بارنگ و بوی مخصوص خودش، یکی زیباتر است ویکی خوشبوتر، یکی عمرش طوالنیتر است و دیگری …خاصیت اش بیشتر ولی نمیدانم چرادرمیان تمام این گلها من باید گل حسرت باشم؟! یک گلکوچک که با همهی زیباییاش همواره بوی جدایی وغم ….. ودلتنگی با خود دارد، تنها گلی که هرگز نمیتواند یادآور طراوت و شادی باشد و قصهی تلخ شکست همیشه بر گلبرگهای …معصومش باقی میماند خیال میکردم زمستان رخت بربسته و بوی بهار به مشام زندگی سرد و یخزدهام خورده است، پس با اولین نسیمی که مژدهی بهار داشت شکفتم؛ اماعمرخوشبختی من خیلی کوتاه بود، به بهار نرسیدم که پرپرشدم و ذرات بیجان وجودم بر خاک ریخت تا شاید بهار آینده را دریابد، بهاری که هرگز برایش وجود نداشته ونخواهد داشت. کاش اندکی؛ فقط اندکی دیرتر سر از خاک تنهایی برآورده بودم ….مثل گلهای دیگر، همانهایی که میدانند دامن سبز بهار یعنی چه ***** «جدایی» مادروپدرم زندگی مشترکشان را با عشقی اسطورهای آغازکردند وثمرهی این عشق را فرسنگها دور از وطن به دنیا آوردند؛ در …..سرزمین خورشید نیمهشب: »نروژ«. چهارساله بودم که به ایران برگشتیم وآرامآرام همهچیز تغییر کرد ما به خانهای برگشتیم که پدرم قبل از ازدواج خریده ومدتی از دوران مجردیاش را در آن گذرانده بود و به همین سبب بامادرم که همسایهاش بود آشنا شده وکارشان به ازدواج رسید، پدرم شخصیت عجیب وشگفتانگیزی داشت، تاجائی که میدانم از زندگی اشرافی و قیدوبندهای مربوط به آن فراری بود و همین امر او را از خانهی پدریاش جدا کرد. در زندگی جدیدش نیز تا حد زیادی شبیه مردم عادی زندگی میکرد و غیر از یک خدمتکار قابلاعتماد که هم مونس مادرم بود وهم کارهای خانه را انجام میداد کس دیگری را استخدام نکرد، حتی میدانم که مادرم در کارهای خانه بهطورشایستهای به او کمک میکرد و هرگز دستتنهایش نمیگذاشت، بعدها برادر همین پیشخدمت مهربان و بیریایمان نیز به جمع خانوادهی ما پیوست و باوجودی که پسری نوجوان بود اما نگهداری از باغچههای عمارتمان را داوطلبانه به عهده گرفت و پدرم نیز به جهت نیازی که او به یک جای خواب امن و درآمد مختصر داشت به او اجازهی خدمت به خانواده را داد، اما زندگی خوب و صمیمانهی ما زیر این آسمان نیلوفری چندان دوامی نداشت و خیلی زود …تیرگی و سیاهی بر سرمان بارید نمیدانم دربارهی مادرم چه به گوش پدرم رسید که بهیکباره همهچیز به همریخت؟ تا آنجا که به خاطر دارم یکسره دعوا بود و قهر و نفرین و کینه…من فقط شش سال داشتم که بهار زندگی ما خزان گردید؛ برای همین هم آن موقع سر درنیاوردم که چرا این اتفاق افتاد؟ به این زودی هم کسی آن را برایم توضیح نداد فقط از گوشه و کنایههای کسانی که هیچ اهمیتی به احساسات لطیف یک دختربچهی بیگ*ن*ا*ه و ستمکشیده نمیدهند تا حدی پی بردم به اینکه مادرم قبل از ازدواج با پدرم نامزدی داشته که به خاطر پدرم رهایش کرده و حاال آن عوضی کمر به بازستاندن محبوبهی خائن خود نموده و دست مادرم را از راهی که هرگز نفهمیدم چه بود .برای پدرم رو کرده است البته همسایگی خانوادهی ما با آن عاشق شکستخورده در این امر بیتأثیر نبود و باعث سرعت این جریانات فجیع وأسفبار میشد، پیش از آنکه مادرم ازدواج کند نامزد سابق او به همراه پدرش درعمارتی بزرگ و قدیمی که میراث اجدادیشان بود زندگی میکرد اما پس از آنکه مادروپدرم ایران را ترک کردند و چند سالی دور از وطن گذراندند او نیز ازدواج کرد و سرخانه و زندگی جدیدش رفت، ولی پسازاینکه پدرش براثر سکتهی قلبی درگذشت این عمارت بهعالوهی کلیهی دارائیهایشان به او که تنها وارث این خاندان بود رسید، او نیز همسرش را به همراه تنها فرزندش به عمارت پدریاش آورد و درهمان جا منزل گزید که همین کوچ شوم همسایگی .دو خانواده واتفاقات ناگوار بعدی را در پی داشت دعواهای فجیع و جنونآمیزی که میان مادروپدرم روی میداد در لوح ذهن و روحم حک میشد و احساس ناامنی و بیپناهی تمام وجودم را در برمیگرفت، مدام شاهد جنگودعوا و زدوخورد میانشان بودم و دیگر امنیت روانی نداشتم، تنها کاری که در اینگونه مواقع میتوانستم انجام دهم این بود که مثل مرغکی پربسته گوشهی اتاق بخزم و درحالیکه از وحشتی موهوم به خود میلرزیدم گریه ل وحشیانه التماس و زاری کنم، هرچند که صدای ناله و اشک و آهم در امواج و ناله سر دهم ونومید و سرگشته برای خاتمهی این جدا

دانلود رمان گل حسرت

طوفانی فریادهای گوشخراش پدرم و ضجههای دردناک مادرم میشکست و فرومیریخت و محو میشد و وجود ناچیز و کوچکم …..آهسته وبی صدا به فراموشی میپیوست، باید میپذیرفتم که دردانهی این خانه دیگر هیچ ارزشی ندارد هرگز از یاد نمیبرم که اینجور مواقع تنها پناهگاه امن من »صنم« خدمتکار باوفا و مهربان و کم حرفمان بود؛ زنی تنها ومؤمن و حدودا چهل سال داشت ولی صورت شکستهاش او را بیش از پنجاه سال نشان باخدا که هرگز نماز و روزهاش ترک نمیشد، آن موقع میداد، آن زن پاک طینت و دلسوز جان خستهام را مادرانه درآغوش میگرفت ودستهای پینه بستهاش را نوازش کنان برسرم میکشید وسعی میکرد آرامم کند ولی من میترسیدم، نمیخواستم آواره و دربهدر شوم، نمیتوانستم باآن قلب حساس و روح کوچکم آنهمه تشنج بیسابقه را در فضای مخوف خانه وکاشانهمان تحمل کنم، با دستهایی لرزان و یخزده به روسری نخی صنم چنگ …میزدم وآن را بر صورت اشک آلودم میکشیدم تا دیگر چیزی نبینم روسری نخی و چادرنماز گل دار او تنها خاطرهی خوشی است که از آن ایام پررنج واندوه برایم باقی مانده؛ تنها چیزی که به روح و قلبم آرامش میبخشید وشاید از همان موقع بود که ته وجودم نوعی اعتماد وعالقه نسبت به این پوشش ساده و معصومانه- یعنی چادر و روسری- پیدا کردم وگمان میکردم هرکه مثل صنم لباس بپوشد خوب ومهربان و قابلاعتماد است آنهم درزمانی که حجاب معمول .ومرسوم نبود؛ دست کم نه دربین اطرافیانم تابستان همان سالی که قرار بود برای اولین بار به مدرسه بروم و درکالس اول ابتدایی مشغول تحصیل شوم پدرم آب پاکی ریخت روی دست مادرم و طالقش داد، من هم که تکلیفم روشن بود؛ باید پیش بابا میماندم چون او نمیخواست تنها دخترش زیردست زن ناپاکی چون مادرم بزرگ شود و تعلیم ببیند، او میخواست سرنوشت کسی را که آن زمان برایش خیلی عزیز بود از نابودی ابدی نجات دهد غافل از اینکه از همان اولین روز تولدم نابودی و ناکامی برپیشانیام حک شده و من محکوم بیگناهی هستم که هیچ راه .گریزی از سرنوشت شوم خویش ندارم اگرچه جدایی از مادر در ابتدای امر برای کودکی به آن سن و سال سخت و رنجآور و طاقتفرساست، ولی باید به این جدایی غمانگیز عادت میکردم، از یکسو عالقهی شدیدی به پدرم داشتم و حاضر نبودم حتی به قیمت آغوش مادرم از او جدا شوم و از سوی دیگر محبت و عشق مادرانهی کسی که اکنون همهی اطرافیانم به باد نفرین و ناسزا گرفته بودند هرگز از قلبم بیرون نمیرفت و .در حسرتش میسوختم و دم برنمیآوردم اما بههرحال من حق انتخاب نداشتم و این بابا بود که برایم تصمیم میگرفت؛ درحالیکه فهم کوچک من به این قد نمیداد که بفهمم پلیدی و بیبندوباری و خیانت یک زن یعنی چه؟ من نمیتوانستم مثل بابا یا هر کس دیگری از او به جرم خیانت متنفر باشم چراکه در هیچیک از مادرانههایش خیانت را برایم معنی نکرده بود، من او را دوست داشتم همانطور که هر کودک هفتسالهی دیگری میتواند مادر خود را دوست بدارد، حتی دلیل این جدایی را هم درک نمیکردم و در طوفانی از حسرت و غم اسیر و سرگردان بودم. خاطرهی لبخند شیرین و ملیحش همواره گوشه و کنار ذهنم به طرز غمانگیزی سوسو میزد و یاد نوازشهای گرم و صدای ….فرشتهوارش مثل الالیی چشمه و نسیم در عمق جانم جاری بود و من شبها با اشک دیده و حسرت یادش به خواب میرفتم نمیدانم پس از طالق چه بر سر مادرم آمد جز اینکه بعدها سربسته دانستم سرنوشت خوبی در انتظارش نبود و او هرروز بیشازپیش مسیری جهنمی را طی میکرد، او بیاندازه زیبا بود، ازاینرو همواره مردان زیادی در دام عشقش گرفتار بودند، درواقع جامعهی آزاد آن دوره همهچیز را برای به گند کشاندنش مهیا کرده بود و طعم آزادیهای فردی آنهم پس از سالها فشار مذهبی و سنتی بر بانوان جامعهی ایرانی بدجور سرمست و بیتاباش کرده بود، هرچند که اکنون دیگر فکر میکنم تفاوتی نمیکند چنین فردی در چه .جور جامعهای زندگی کند و این جوهرهی وجود آدمهاست که انتخابهایشان را شکل میدهد نمیدانم آیا هرگز تالشی برای به دست آوردنم کرده بود یا نه، ولی فقط میدانم که بابا پس از طالق دیگر حال خوشی نداشت، گاهی با یادآوری آن حاالت پریشان بیاختیار دلم میگیرد و احساس میکنم بهراستی دور از معشوقهی زیبای خود رنج بسیاری را تحمل کرده و زخم این خیانت بر روح و روانش بسیار کاریتر از آن بوده که بشود حتی تصورش را کرد، بااینحال او از سر کینه و خشم تمام عکسهای مادرم را از بین برد و حتی تکهای از آنها را هم نگه نداشت، پس با گذشت زمان چهرهی او کمکم برایم رنگ باخت ودرهالهای از ابهام فرورفت، خیلی سخت است که کسی را از جان بیشتر دوست بداری و ناگهان بدون هیچ توضیحی تو را بهزور از آغوشش جدا کنند و حتی نتوانی صورتش را در خیال خود نقاشی کنی! سالهای بعدازآن جوری شد که دیگر حتی در خیالم نیز مثل …یک پریزاد شناور بود و بهجای صورتش مهتاب میدرخشید یادم میآید هر وقت بابا از سرکار به خانه برمیگشت با همهی خستگیهایش مرا نزد خود فرامیخواند و در آغـوشم میگرفت و روی پاهایش مینشاند و صورتم را میان دو کف دستش میگرفت و به چشمانم خیره میشد، آنگاه بر گیسوان طالئی و بلندم چنگ و بر …..گونههایم ب*و*س*ههایی گرم وجانفزا میزد و تلخترین اندوه زندگانیاش را پشت نگاه مغرور و زیبایش پنهان میساخت

دانلود رمان گل حسرت

نمیدانستم در آن لحظه به چه میاندیشید؟ به بیچارگی تنها فرزندش یا به بخت شوم و غیرمنصفانهی خودش؟ شاید هم باغم عشق دیوانهواری که در آبی چشمان مادرم و البهالی حلقههای طالئی گیسوانش گم کرده بود، هم چنان میسوخت و درمانی برای دل …..مجنون و بیقرار خویش نمییافت دیگر هیچ امیدی برای دیدار مادرم نداشتم، حتی خانوادهی مادرم نیز باوجودی که در نزدیکی ما خانه داشتند اندکی بعد از طالق خانهی خود را فروخته و بهجایی که هرگز نفهمیدم کجاست کوچیدند، ازآنجاکه سن و سالم کمتر از آن بود که دلیل این کوچ نابه هنگام را دریابم بارها وبارها از خودم پرسیدم که به چه جرمی باید برای همیشه از دیدار مادربزرگ و پدربزرگ مادریام محروم گردم؟ تا اینکه باالخره یک روز صنم گره از این راز گشود و با ناراحتی به من فهماند که آنها برای رها شدن از ننگ بدنامی دخترشان برای ….همیشه رفتهاند و به هیچکس نام ونشانی از خود ندادهاند «نسخهی دوم» یک ماه از مدرسه رفتنم گذشته بود که بابا برای فراموش کردن آن بت شوم دوباره ازدواج کرد، آن موقع حدود چهار ماه از جدایی او و مادرم میگذشت؛ فشار روحی ناشی از این جایگزینی که بهیکباره بر من تحمیل شد قابلبیان نیست و سرخوردگی تنها هدیهی !جشن باشکوهشان به من بود نمیفهمیدم که چرا باید اینهمه بال یکدفعه سرم بیاید؟ اولش ناز و نعمت بود وپدرومادری مهربان و بیهمتا اما ناگهان آسمان خانهمان ابری شد و طوفان و زلزله بنیاد هستیمان را از جا کند و فروریخت و در آخرهم گوشه و کنایهها مثل طاعون برجان خستهام پیچید، حاال این زن جدیدی که بهجای مادر مهربانم به خانهی ویران ما آمده سعی دارد همهچیز را تصاحب کند و مرا از سادهترین حقوقم نیز محروم سازد تا جائیکه دیگر توی خانه هم محور اصلی و کسی که حرف اول و آخر را میزند کسی نیست جز !خو د سیاستمدارش من با همهی کوچکی و معصومیتم آینهی دق او شده بودم آنهم بدون اینکه خودم از این موضوع چیزی بدانم یا بفهمم، آخر از کجا باید میدانستم که او هر بار چشمش به من میافتد خاطرهی عاشقانهی زندگی سابق پدرم را در ذهن خود زنده کرده و بیاختیار در !خرمن سوزانی از شعلههای سرکش و جهنمی حسد میسوزد؟ ابتدا تصور دیگری از ازدواج مجدد پدرم داشتم؛ چراکه همه متقاعدم کرده بودند که قرار است زنی بسیار بهتر و مهربانتر از مادرم به زندگی ما بیاید، حال آنکه هرروز پردهی دیگری از نمایش خصمانهی آن غریبه در خانه برایم به اجرا درمیآمد و بهراستی نمیدانستم که باید به کدامین سو پناه برم؟ او بههیچعنوان کاری نمیکرد که وجههی خود را نزد پدرم از دست بدهد بلکه دور از چشم او و حتی صنم تحقیر و توهینم میکرد و مدام به من سرکوفت نکبتی را که مادرم آن بیرون داشت به بار میآورد به من بدبخت بیخبر از همهجا میزد! درحالیکه من واقعا چیزی سر درنمیآوردم و اصال نمیتوانستم بفهمم که او دارد راجع به چه موضوعی حرف میزند و این حرفهایی که دربارهی مادرم میگوید اساسا چه مفهومیدارد؟ حتی اگر هم میفهمیدم بازهم قادر نبودم عمق فاجعه را درک نمایم و یا ارتباطی میان این موضوع با شخص خودم بیابم، بنابراین تنها تغییری که در روح و روان من رخ میداد احساس کینه و انزجار نسبت به موجودی .بدخواه و حسود و دروغگو بود که نزد پدرم یک چهره داشت و دور از چشم او چهرهای دیگر اصال تنها موضوعی که اکنون به آن میاندیشم این است که بهراستی آیا به من ربطی داشته یا دارد که مادرم چهکاره بوده و یا هست؟ !آیا او تنها زنی بوده که در آن روزگار چنین وضعی داشته؟ راستی که بعضی از این مردم عجب سطح فکر پایینی دارند دریکی از روزها که به همراه صنم به پارک نزدیک خانهمان میرفتیم، مرد جوانی با سبیلهای تابدار و هیکل ورزشی سر راهمان :سبز شد و درحالیکه موقتا راهمان را سد کرده بود مرا به رفیقش )که دستکمی از خودش نداشت( نشان داد “!ـ”دختر زریه ها؟ :رفیقش هم سری به نشانهی تأیید تکان داد “!ـ” آره شناختمش، انگاری نسخه دومشه المصب “ـ” اسمت چیه عروسک؟ :وحشت تمام وجودم را پرکرد و خودم را به صنم چسباندم، صنم هم به هر دویشان توپید

دانلود رمان گل حسرت

” برید پی تون، ” کار چیکارش دارید؟ : فورا جواب داد اما آن یکی “!ـ” باشه بابا انگار تحفه ست، بای بای رؤیا کوچولو و لپم را نوبتی کشیدند و با چشمکی وقیحانه از کنارم گذشتند، دیده بر زمین افکندم و چیزی نگفتم…. حتی من هم با آن سن و سال کم میفهمیدم چه قدر شرمآور است که دوتا گردنکلفت اینجوری راجع به مادرم نظر بدهند! هرگز کسی مرا با این صراحت نسخهی دوم مادرم عنوان نکرده بود، تازه فهمیدم چقدر به مادرم شباهت دارم، شنیده بودم کـه بیاندازه زیباست اما دانستن اینکه حاال دیگر من هم ….شبیه اویم اصال شادم نکرد به یاد دارم که آن روز وقتی به خانه رسیدم، قبل از هر کاری بهطرف آینه رفتم و خودم را با دقت در آن نگریستم، من شبیه مادرم هستم؟! پس هر بار که در آینه بنگرم بیبروبرگرد او را به خاطر خواهم آورد؛ نگاه نازنین و لبخند ملیح و خرمن پرپشت گیسوانی که …..وقتی به آنها شانه میکشید انگار اکلیل بر زمین میریخت کف دستم را باال بردم تا خیال گونههای مادرم را نوازش کنم ولی به ناگاه سردی سخت آینه دستم را پس زد، با درماندگی سرم را بر !میز آرایش فروافکندم و اشکهایم بر پشت دستهایم چکید… احساس میکردم بیچارهترین کودک روی زمینم …..به یاد دارم که دیگر بعدازآن طی تمام سالهای کودکیام به آینه نگاه نکردم تا مبادا مادرم را ببینم و نتوانم لمسش کنم حاال دیگر کمکم علت انزجار الهه را نیز از خود درمییافتم، شباهتم به مادرم آتش کینه و حسد را در دل بیمارش دامن میزد، مخصوصا وقتیکه پدرم با همهی خستگیهایش بهمحض ورود به خانه مرا نزد خود فرامیخواند و پنجه در گیسوان بلندم میافکند و ب*و*س*هبارانم میکرد میتوانستم بهروشنی بغض و کینه را در نگاه لبریز از تنفر این زن موذی و مکار ببینم؛ آنهم درحالیکه :مزوّ رانه صدایش را نازک میکرد تا بگوید “!ـ” بسه دیگه بابایی؛ جوجه طالیی منو که خوردی؟ و پدر ازهمهجابیخبرم لبریز سرور میشد که همسرش چه قدر مهربان و دوستداشتنی است!….. ایکاش الهه میدانست که پدرم چه قدر دوستش دارد و ایکاش این را میفهمید که اگر زیبایی مادرم میتوانست دلیل خوبی برای یک عشق پایدار باشد حاال او و پدرم .جدا و دور ازهم زندگی نمیکردند! شاید اگر اینها را میفهمید دیگر آنهمه آزارم نمیکرد بااینحال اکنون به این فکر میکنم که تنفر او از من دلیل دیگری هم داشته و آن اینکه مثل خیلیهای دیگر تصور میکرد چون من فرزند زری و بیاندازه شبیه اویم بهزودی راه هالکت بار او را در زندگی پیموده و از همین حاال که کودکی بیش نیستم سزاوار واقعا!؟ توهین و تحقیرم! عجب منطقی راستی به کسی که بخواهد عقدهها و کینههای وجودش را بر سر یک کودک بیگ*ن*ا*ه و معصوم خالی کند چه میتوان گفت؟ برای چنین کسی واقعا چه اهمیتی دارد که سرکوفت زدنهای پیدرپی و تلقین حرفهای ناامیدکنندهای که در خود کولهباری از عصیانگریهای احتمالی آینده را در بر دارد تا چه حد میتواند ویرانکننده باشد و بر آیندهی کودکی که درحال یادگیری مداوم است کامال قابلدرک است، من که زادهی خودش نبودم تا بترسد مبادا با شنیدن چنین حرفهای شنیعی پردهی حیا تأثیر منفی بگذارد؟ البته و شرمم دریده شود و حقیقتا به همان درهای سقوط کنم که مادرم »زری« بدان افتاده بود! حتی اگر این سقوط فقط از سر لج و .لجبازی با آدمهای دوروبرم باشد با همهی اینها گذشت زمان به من فهماند که وضع من بهمراتب میتواند از این هم بدتر باشد، با مشکلی که بهمرور در دبستان با آن دستبهگریبان شدم، فهمیدم که در برابر مشکالت الینحل اجتماعیام نه غم دوری مادر برایم دردی محسوب میشود و نه آزار و اذیت زن بدطینت و کینهتوزی که جانشین اوست. این مشکل در آغاز چندان جدی به نظر نمیرسید اما بعدها بزرگ و بزرگتر شد و تمام سرنوشت و هستیام را تحت تأثیر قرار داد، به جایی رسیده ام که وقتی برمیگردم و به گذشته مینگرم، به درد و رنج های مربوط …..!به فضای خانه و کاشانه ام پوزخند میزنم ****** «مادر»

دانلود رمان گل حسرت

یش از انقالب مدارس مختلطی درسرتاسر کشور وجود داشت که من نیز در یکی از بهترینهایشان* مشغول تحصیل شدم. باوجود تقریبا آزاد اینکه همهی مدارس دولتی بچهها را ملزم به پوشیدن لباس فرم بایقه و روبان سفید میکردند ولی ما در پوشیدن لباس بودیم، فقط باید لباسهای یک شکلی میپوشیدیم ولی در جزئیاتش سختگیری نمیشد. با اینحال من نبودم که تصمیم میگرفتم چه باید بپوشم، بلکه چه در مدرسه و چه خانه الهه بود که هرچه دلش میخواست تنم میکرد وهرجور دوست داشت موهایم را میآراست و چنان ولعی در تجربهی انواع و اقسام مدلهای مو روی سر من بینوا داشت که حس میکردم تبدیل شدهام به عروسکی برای پرکردن مخصوصا اینکه اصال حق اعتراض هم نداشتم و اگر زیردستش چرتم هم میبرد، نباید صدایش را در میآوردم تا او اوقات فراغتش! با آسایش کامل به تفریحش ادامه دهد! این رفتار او با نفرتی که نسبت به من ابراز میکرد در تناقض آشکار بود، با اینحال ترجیح .میدادم کاردستیاش باشم تا اینکه بخواهد دوباره خودم و مادرم را به فحش و توهین بگیرد اصال درس خواندن درمدرسهای که پسر و دختر باهم روی یک نیمکت مینشستند برای افراد عادی که زندگی بیدغدغهای داشتند مشکلی نبود ولی برای من که مشکالت بزرگی را از همان ابتدای کودکی تجربه کرده بودم همین مسئله باعث ایجاد دردسرهایی حل ….نشدنی گردید نمیدانم چه شد که ناگهان شدم منفور همکالسیهایم؟! آنها معلوم نبود از کجا شنیدهاند مادرم زنی فاسد است که با همان زبانهای کوچک وناقص خود، زخم زبآنهایی دوبرابر هیکلم بارم میکردند وچنان کلمات وقیحی دراین باره به کار میگرفتند که زبان .ازگفتنشان شرم دارد این پرده دریهای بیشرمانه گوشههایی از واقعیات را به من فهماند و کمکم متوجهم ساخت که زنبابایم درلفافه میخواهد چه مطلبی را به من بفهماند؟ ابتدا خیلی سعی کردم ازحیثیت رو به زوالم دفاع کنم ولی بهمرور فهمیدم که بیفایده است و یک نفر این میان دارد برضد من ومادرم سم پاشی میکند، این شدکه من هم دیگر از این تالش مذبوحانه دست برداشتم و در الک سکوت فرورفتم. بههرحال درهمین مدت کوتاهی که از عمرم گذشته بود بهروشنی دریافته بودم که دربرابر آوار بیانصافیها تسلیم و خاموش باشم و به هرآنچه که برمن تحمیل کنند مهجورانه تن دهم و توی دلم بریزم و خفه شوم چراکه نه ازجیغ و فریادهایم نتیجهای دیده بودم و نه کسی به من آموخته ! اصال آیا حقی هم دارم؟ بود که برای دفاع از حقوق خود باید چه کار کنم؛ تقریبا حدس زده بودم که قضایا ازطرف چه کسی آب میخورد و همهی این فتنهها زیرسر کیست، ولی قادر نبودم با او مبارزه کنم و فقط در دل تخم کینه و نفرت کاشته و خود را دلخوش میداشتم به فرا رسیدن روزی که قادر باشم انتقام خویش را از او بگیرم. خب !این هم یک جور فرافکنی است دیگر او پسری بود کینهتوز وبدذات که در همسایگی ما زندگی میکرد و به نظر میرسید نفوذی انکارنشدنی در میان بچهها دارد، نامش »امان« بود، اگر چه برعکس نامش با دیدن او حس ناامنی تمام وجودم را پر میکرد! خانهاش با فاصلهی کمی از ما سرنبش خیابان .اصلی قرار داشت فکر میکنم بهتر باشد همهچیز را از اول مرورکنم؛ از همان اولین روزهایی که برخورد میان مان شکل گرفت، این طوری بهتر میتوانم اتفاقات گذشته را تجزیه و تحلیل کنم، این کار برایم سخت نیست چراکه من همصحبتی نداشتم و نمیتوانستم با کسی درد دل کنم، بنابراین از همان ابتدا که نوشتن را یادگرفتم برای کسی که شاید آیندهی خود من )مثال خود چهل سالهام!( بود دل نوشتههایم را به یادگار میگذاشتم تا شاید اندکی آرام شوم، به این ترتیب جمع آوری خاطرات آن ایام و جهت بخشیدن به آنها برایم آسان و ممکن شده است، کافی ست به سراغ گنجه ی دفتر و کتابهایم بروم و یادداشت های مرتب یا پراکندهام را از گوشه و کنارش بردارم و نگاهی به …..آنها بیندازم ***** امان یک سال از من بزرگتر بود، بنابراین امکان نداشت با او همکالس شوم ولی وقتی در سال دوم مشغول درس خواندن بودم متوجه شدم که سرتاسر سال غایب است، علت این غیبت را نیز از زبان بچهها میشنیدم، گویا مشکلی پیدا کرده و تمام سال را در بیمارستان بستری بود و تحت روان درمانی قرار داشت و خیلیها احتمال میدادند که دیگر به مدرسه نیاید، خداخدا میکردم که این حقیقت داشته باشد ومن دیگر هرگز همسایهی بدطینت و روانی خود را نبینم و از شرّش در امان باشم چون فکر میکردم که او از !اول هم جایش توی تیمارستان بوده و به اشتباه وارد جامعه شده است اگرچه در نبود او دوستانش جای خالیاش را به خوبی پرمیکردند و من همچنان مورد تحقیر و آزار بچهها بودم؛ ولی ترجیح میدادم هرکسی مقابلم باشد اال امان، مخصوصا اینکه این اذیت و آزارها در غیاب امان به طرز محسوسی کاهش یافته و اگر گوشه گیری و

دانلود رمان گل حسرت

پژمردگی خودم نبود میتوانستم دوستان زیادی پیدا کنم، بااینحال ایام خوشی من دوام چندانی نداشت و حتی این غیبت یک ساله پتانسیل بدبختی مرا تا ده ها برابر افزایش داد، چراکه سال بعد او دوباره به مدرسه آمد و چون یک سال از درس وتحصیل عقب مانده .بود با من در پایهی سوم ابتدایی همکالس شد که نهایت بدشانسی من بود به یاد دارم که اوایل آن سال او رنگ و رویی زرد و اندامی نحیف و الغر داشت و بیاندازه عصبی به نظر میرسید و به هیچکس هم دقیقا مثل دیگ جوشانی بود که درش را کیپ بسته باشند و کوچکترین روزنهای برای خروج نمیگفت که مشکلش چیست، او انرژیهای انباشته شده در درونش نداشته باشد و شعلههای آتش نیز همچنان گرداگردش فروزان باشند، پس بعد از طی یک دوره خمودگی کمکم برای تخلیهی روانی خود به آزار و اذیت من روی آورد حال آنکه در آن مقطع زمانی به هیچ روی نمیدانستم که مشکالت روحی او به من چه ربطی دارد و چرا ازمیان اینهمه آدم من باید بشوم سیبل تیرهای کینه و نفرت و عقدهگشایی او؟ واقعا پسر عجیبی بود، شرور و بدطینت وشیطان صفت، همیشه هم چندسالی ازدهانش گنده ترحرف میزد، در حقه بازی ودوز و کلک نظیر نداشت و همواره برای رسیدن به اهداف مورد نظرش به راه حل هایی جدید و بکر دست مییافت شاید به همین دلیل هرگز شرارتهایش به ضررخودش تمام نمیشد بلکه همیشه به نوعی دیگران میبایست تقاص موذیگریهایش را پس دهند و به این ترتیب همواره عنوان شاگرد نمونه و مورد احترام را با خود یدک میکشید! اغراق نیست اگر بگویم که او باهوشترین دانش آموزی .بود که در مدرسهی ما وجود داشت و اولیای مدرسه به طرز اغراق آمیزی دلبستهاش بودند او همچنین میل دیوانهواری به ریاست گروه دوستانش داشت و البته اطرافیانش نیز با کمال میل ریاست او را گردن مینهادند و برای جلب رضایتش با یکدیگر رقابت میکردند دریک روز زمستانی جمعی از همکالسیهایم را دیدم که توی حیاط مشغول بازی »تخم مرغ گندیده« اند، از آنجا که این یک بازی دسته جمعی است در خود میل شدیدی یافتم که به آنها بپیوندم و در بازی شان شرکت کنم، اما بهمحض اینکه میان دو تا از دخترها جا گرفتم، دختری که نامش »پریسا« بود بیرحمانه دست مرا کشید تا از حلقه پرتم کند بیرون و درعین حال خطاب به آن دو دختر :که درباره ام مالیمت به خرج داده بودند غرّید “!ـ”مگه امان نگفت که نباید هیچوقت با رؤیا بازی کنیم وگرنه آلوده میشیم؟ :از یکسو دلم شکست و از سوی دیگر نمیتوانستم معنی این حرف را دریابم، این بود که پرسیدم “ـ”آلوده؟ منظورت چیه؟ :اما بهجای او امان از پشت سرم ظاهر شد و کینهتوزانه جواب داد ـ” آره آلوده! نمیدونی یعنی چی؟ یعنی به همون اندازه که خودت وننه ت کثافتین بقیه روهم به گند وکثافت و لجن میکشونی :ناگهان طاقت از کف دادم و درحالیکه بهسویش حمله ور میشدم، فحش هایی را که به همت الهه یاد گرفته بودم فریاد شیدم “….!ـ” کثافت ولجن خودتی؛ بی شعور حمال نکبت و این سرآغاز یک درگیری حسابی بود و بالفاصله زدوخوردی ناعادالنه بین مان شکل گرفت. از یکسو من جیغ میکشیدم و مشت و لگد و پنجول درحدتوانم بهسویش حواله میکردم و ازسوی دیگر او و طرفدارانش مرا به باد کتک وناسزا گرفته و برسر وسینه ام .میکوفتند چیزی نگذشت که خون از بینی و دهانم جاری گشت و قسمتی از صورتم خراشیده شد و گل سری که الهه با دقت کنار گوشم نشانده بود با دستهای از موهایم کنده شد وخالصه این درگیری بیرحمانه به نفع عدهی بیشتر پایان یافت و من تنها و شکست خورده و بی ….رفیق به گوشهای خزیدم و به تلخی گریستم آخرین نفری که مرا به حال خود رها کرد امان بود که حتی بعد از پیروزی ناحق خود نیزحاضر نبود از آخرین زخم زبانش چشم :پوشی نماید “!ـ”حاال دیدی که من کجام و تو کجایی جوجه؟ یادت باشه که هر بار بخـوای بامن درگیرشی آخرش شکست میخوری بدبخت بیچاره جوابی ندادم و همچنان میگریستم، اوهم که هنوز دلش از شکنجهی من خنک نشده بود دوسه قدم جلوتر دوباره برگشت و با لگد به .کنار رانم کوبید و فحش رکیکی داد و رفت؛ اساسا من تمام فحشهای رکیک را برای بار اول از دهان آن موجود خبیث شنیدم

دانلود رمان گل حسرت

نمیدانم چراحتی وقتی جوابی به توهینهایش نمیدادم هم چنان از دستم لجش میگرفت؟ بعد از رفتنش زانوانم را توی سینهام جمع کردم و سرم را رویشان گذاشتم و آن قدر گریستم که نفهمیدم وقت چگونه گذشت و حیاط از :وجود بچهها خالی شد، در همان حال یکدفعه صدایی مهربان مرا از عالم پررنج و اندوهم بیرون کشید “ـ” چی شده دخترنازم؟ چرا گریه میکنی مادر؟ نگاهش کردم، چقدر دوستداشتنی و مهربان بود! گویی سالهاست که میشناسمش، مستخدم پیر وتنهای مدرسه که وظیفهی نظافت حیاط را به عهده داشت، اما در آن لحظه برایم یادآور آغوش پرمهریک مادربود، چشمان ریز ومیشیاش رابه من دوخته ولبهای رنگ پریدهاش رعشهای خفیف داشت، میان دندانهای جلویش فاصلهی اندکی به چشم میخورد و جای دندان نیش سمت چپش نیز .خالی بود :دستی به صورتم کشید و لبخند شیرینی به رویم زد ـ” قربون چشمای نازت عروسکم، اینجور اشک نریز مادر جون! حیف این چشمای آسمونی رنگت نیست که اینجوری بباره؟ بگو “ببینم چی شده مادر؟ کلمات مادرانهای که با لهجهی کاشی برای دلجوییام بر زبان رانده بود بیاندازه بر من تأثیرگذاشت تا جایی که بیاختیار ذهنم روی :زیباترین واژه ی هستی قفل شد ….”!ـ” بچهها اذیتم میکنن مادر هرگز فراموش نمیکنم که چگونه حالش دگرگون شد و با گرم ترین احساسات مادرانه مرا به آغوش کشید و بر موهایم ب*و*س*ه زد :و آرامآرام نوازشم کرد “….ـ” مادر به فدای تو! عزیز دل مادر بهروشنی دریافتم که با تمام وجود از اینکه مادر صدایش کردهام غرق سرور گشته، پس دختری یتیم و بی کس از هم اکنون ….!میتوانست تا هر وقت که بخواهد پیرزنی مهربان و دوستداشتنی را »مادر« صدا کند اشکی را که پشت پلکهای چروکیده اش جمع شده بود پنهان ساخت و مرا به سمت سرویس بهداشتی گوشهی حیاط برد و دست و :رویم را شست، آنگاه لقمهی نان و پنیری را که دردست داشت به من داد ـ” اینو بخور و برو سر کالست، از اول زنگ تفریح تا حاال جز غصه چیز دیگهای نخوردی عزیز دلم، خدای نکرده ضعف میکنی، “!بخور مادرجون! بخور :با تعجب به صورت گرد وچشمان ریز و دوستداشتنی اش نگاه کردم !ـ” تو داشتی منو میدیدی مادر؟ ـ” آره دخترکم، من همیشه تورو میبینم، همیشه بین بچهها حواسم به توئه دخترقشنگم! چرا اینقدر تنهایی؟ چرا هیچ دوستی نداری؟ “این فسقلیها چی میخوان از جونت مادرجون؟ جوابی نداشتم که بدهم چرا که خودم هم نمیدانستم آنها دقیقا چه مرگشان است؟ به لقمهی سادهی نان و پنیری که اکنون دردست کوچکم جا گرفته بود نگاه کردم، میتوانست دلچسبترین خوراکی دنیا برایم باشد اما سکسکهای که از گریهی دردناک لحظات پیش برایم باقی مانده و هنوز دچارش بودم نمیگذاشت به راحتی دهانم را باز کنم، بااینحال سعی خودم را کردم و گازش زدم؛ آن لقمهای ….که باعشق به من تقدیم شده بود لذیذترین خوراکی دنیا شد به کامم _____________________________________________________________________ این مدرسه درسال ۹۷۱۱ شمسی توسط یک فرانسوی در تهران دایر شده و از دو مقطع دبستان و دبیرستان تشکیل شده بود که * حدودا ده سال بعد مقطع راهنمایی نیز به آن اضافه شد و شامل امتیازات فراوانی چه به لحاظ تحصیلی و آموزشی وچه تفریحی بود، به همین دلیل افراد معمولی جامعه راهی به آن نداشتند و فقط خانواده های رده باال ـ ازجمله اشرافزادگان و فرزندان سفرا و درجه

دانلود رمان گل حسرت

داران ارتشی ـ از نعمت تحصیل در چنین مدرسه ای برخوردار بودند. استخر و سالن ورزشی و کالس های آموزشی موسیقی و باله و پاتیناژ و آموزش اجباری زبان فرانسه از امتیازات خاص این مدرسه و مدارس مشابه در تهران حساب میشد که تعدادشان شاید کمتر از انگشتان یک دست بود، مالک دیگر برای پذیرش دانش آموزان، هوش نسبتا خوب و نمرات باال بود و افت تحصیلی .میتوانست باعث اخراج دانش آموزان شود پس از آن بهمرور زمان مادر شد همه کس من، همهی امیدم و تنها تکیه گاه و پناهی که میتوانستم توی مدرسه ویا حتی بیرون از آن داشته باشم، فقط او بود که درددلهایم را میشنید ومیفهمید ومرهمی بر زخمهای کهنهی دلم میگذاشت، دوستش داشتم، بیشتر از هرکسی که یک کودک بتواند در زندگی دوستش بدارد، کودک تنهایی که تشنهی جرعهای محبت خالصانه و بی تزویر باشد، درواقع مادر به من انگیزهای برای بودن و ادامه دادن میبخشید، نگاه مشتاق و مهربانش به من میفهماند که من هم میتوانم مورد عالقهی !کسی باشم گاهی مرا به تک اتاق کوچک خویش میبرد که درگوشهی حیاط مدرسه جهت سرایدار ساخته بودند، گاهی نیز باهم میرفتیم به آبدارخانه نزد همکاران جوانترش، آنگاه درحد توانش پذیرائی ام میکرد، با چای و گاهی نان و پنیر و سبزی و یا شکالت و آبنبات قیچی، هرچند که پدرم پول توجیبیهای قابل توجهی به من میداد و صنم نیز هرچه میل داشتم برایم در کیفم میچید و حتی در مدرسه هم تغذیهی نیم چاشت مجانی بهعالوهی ناهار داشتیم؛ ولی محبتی که از دست مادر میگرفتم صدها بار برایم ارزشمندتر ازهمهی .چیزهایی بود که دیگران به من میدادند هنگام ظهر که اغلب بچهها به ناهارخوری مدرسه میرفتند و بایکدیگر مشغول تفریح و استراحت میشدند، من دوان دوان به اتاق مادر میرفتم و با اشتیاق به صحنهای نگاه میکردم که بار اول برایم عجیب بود اما حاال دیگر آن را جزئی از زندگی مادر در این ساعت روز میدانستم؛ مادر با چادری گلدار و خوشبو به عبادت ایستاده و تعظیم دربرابر پادشاهی نادیدنی را به خاطر کمردرد و پادردش اندکی سخت به جا میآورد و من هیجان زده از اینکه مگر این کارها که مادر نماز مینامدشان چه خاصیتی دارد که این پیرزن با تمام خستگی و دردهایش اینجور با لذت به آنها میپردازد؟ فهمیده بودم که هر وقت سرنماز است جواب مرا نمیدهد و من باید آهسته و بیسروصدا بیایم گوشهی اتاقش بنشینم تا نمازش تمام شود و به رویم لبخندی بزند و من بدانم حاال میتوانم بااو صحبت کنم! همیشه درتمام مدتی که او نماز میخواند من هم با قلوه سنگهای کوچکی که ازتوی نان سنگک بیرون آورده و برایم نگه داشته بود بازی میکردم، آنگاه بعد از نمازش غذایی را که برای خودش پخته بود بامن تقسیم میکرد و بعد به درخواست من قدری یه قل دوقل باهم بازی میکردیم یا نقطهبازی و دوز. برایم مهم نبود که توی ناهارخوری چه غذاهای پررنگ و لعاب و جورواجوری درانتظار ماست و پدرم هزینهی خدماتش را قبال پرداخته است، من .حتی اشکنه و آبگوشت مادر را به چلوکباب ناهارخوری ترجیح میدادم شاید منطقی باشد اینطور فکر کنم که او خودش آن قدر تنها و بیکس بود که دلش به تنهایی و بیکسی من سوخته و سعی داشت مرهمی بر زخمهایم باشد، ولی ب*و*س*ههای گاه و بیگاهش مطمئنم میکرد که تنها دلسوزی نیست؛ بلکه مثل فرزندی برایش شیرین .و خواستنیام محبتی را که با رفتن مادرم گم اش کرده و با آمدن الهه برایم تبدیل به خواب و خیال شده بود اکنون درآغوش گرم این پیرزن تنها و پاک طینت که نور ایمان در صورت مهربانش میدرخشید یافته بودم، از بودن در کنارش آرامش میگرفتم و از حرف زدن با او احساس سبکی میکردم، سکوت سنگینم فقط در مقابل او میشکست و گره کور اخمهای همیشه درهمم فقط با دستان نوازشگر او باز .میشد کمکم بعضی از بچهها از سربدجنسی وشرارت – و البته به تشویق وتحریک وقصه پردازی امان- دوستی مرا با مستخدم پیرمدرسه به تمسخر گرفتند وهرچه ازدهانشان درآمد بارم کردند، ولی نه تنها این مسخره بازیها کوچکترین تأثیری در عشق ومحبت من نسبت به مادر نداشت بلکه برایم این حقیقت را اثبات کرد که هرکسی که مورد تمسخر و اهانت مشتی موجود بیارزش و احمق قرار بگیرد .بیتردید انسانی واال و بزرگ است احساس بسیار خوبی نسبت به نحوهی پوشش و رفتار مادر داشتم، صنم مستخدم قدیمی خانهی ما نیز مانند مادرحجاب میکرد و تازگی ها متوجه شده بودم که وقتی توی اتاق خودش هست مثل مادر چادرنماز گلدار به سر میکند و برسرسجاده میایستد، ته قلبم یقین ….داشتم که این پوشش و رفتار فرشتگان است، فرشتگانی که پناه کودکان بی گ*ن*ا*ه و تنهایند ****** «تهدید سیاه»

دانلود رمان گل حسرت

دوستی ورفاقت من با مادر اگرچه به روح و روانم آرامش میبخشید ولی باعث نمیشد از اذیت و آزار امان و دوستانش در امان !باشم، بلکه برعکس؛ حاال دیگر دوستی من و مادر را هم به لیست اهانتهایش افزوده بود کمکم آب زیرپوستش افتاد و قیافهاش از آن حالت نزارو رقت انگیز بیرون آمد، فکرکنم شکنجهی من به مذاقش خیلی ساخته و شاید !درد و رنج اصلیاش را کال داشت فراموش میکرد سه چهار ماه اول سال او آن طرف کالس بود و من این طرف، ولی نمیدانم چه شد که ناگهان تصمیم گرفت کنار من بنشیند؟ این شد که بغل دستیام – سیمین – را خیلی محترمانه بهجای دیگری فرستاد و خودش بهجای او نشست، اصال فکرش را هم نمیکردم که او با اینهمه تنفر و انزجارش تصمیم بگیرد تا این حد به من نزدیک شود، البته از بس ساده بودم نفهمیدم که او قصد دارد به این وسیله .بهتر و بیشتر به من دسترسی داشته باشد تا خوب زجر و شکنجهام دهد در یکی از روزها مارمولکی را یواشکی درون جامدادیام گذاشت که دردسر بزرگی برایم ایجاد کرد، وقتی بیخبر از همهجا به قصد برداشتن مداد تراشم دست به جامدادیام بردم، ناگهان مارمولک به طرز چندشآوری از روی دستم دوید و بالفاصله صدای جیغ .وحشت زدهام همهی کالس را به همریخت :معلممان – خانم سلطانی- باصدایی جیغ مانند سعی کرد ساکتم کند “ـ”چه خبرته تاجبخش؟ کالس رو گرفتی رو سرت!؟ :از شدت وحشت دوبله حرف میزدم “!ـ”خا… خانم… تق… تق…. تقصیر اصالنیه و واقعا نتوانستم توضیح بیشتری دهم. لبهایش را به طرز مضحکی به صورت غنچهای با یک عالمه چروک ریز درآورد و :چشمانش نیز از حدقه زد بیرون “.ـ”برو از کالس بیرون دخترخانم! از جلوی کالس هم یه قدم اون ورتر نمیری تا یاد بگیری کالس جای مسخره بازی نیست :سعی کردم از بی گناهیام دفاع کنم “!ـ”ولی اصالنی مارمولک گذاشت تو کیفم، من تقصیری ندارم امان دست به سینه یک ابرویش را باال اندا “!ـ”با چشم خودت دیدی که من گذاشتم؟ سرم را احمقانه به نشانهی جواب مثبت تکان دادم، پوزخندی زد و دیگر چیزی نپرسید، درست مثل یک دادستان حرفهای! بهجایش :خانم سلطانی حکم فرجام را قرائت کرد “!ـ”پس چرا همون موقع اطالع ندادی؟ !حاال بیا و درستش کن :دستش را کشید و انگشت اشاره اش را مستقیما رو به در کالس گرفت “!ـ”بیرون لطفا من صددرصد مطمئن بودم که این کار امان است ولی نمیدانم چرا خانم سلطانی نمیخواست باور کند؟ قسمت وحشتناک ماجرا آن جاست که نمیدانم درغیاب من امان چه کار کرد که خانم سلطانی او را نیز به نزد من فرستاد، غافل از اینکه اتفاقا او هم همین را ….میخواهد! درواقع این سرآغاز یک دردسر طوالنی و طاقتفرسا بود، دردسری که آثار و بقایایش تا سالها بعدازآن نیز ادامه داشت بهمحض اینکه پایش را از در کالس بیرون گذاشت موذیانه خندید وچشمکی به رویم زد، اما من اخمهایم را درهم کشیدم وکینهتوزانه ازاو روی گرداندم. حاال نه جرأت داشتم بگریزم ونزد مادر بروم و نه حوصلهی او را داشتم، پس مجبور بودم تحمل کنم و تنها

دانلود رمان گل حسرت

عکسالعمل من دربرابرش اخم و قهر و ابراز انزجاربود ولی او بدون توجه به حاالتم هولم داد و به ته راهرو چسباند و تا خواستم :سروصدایی کنم دستش را محکم روی دهانم فشرد “.ـ” صدات در بیاد سروکارت با اون چیزیه که توی جیبم دارم :از ترس ساکت شدم و تن صدایم به طرز احمقانهای پایین آمد “ـ”چی؟ :سعی کرد لحن ترسناکی به خود بگیرد “ـ”حیوون خونگی دوست داری؟! از اون سیاه پرداراش!! نمیدونم چرا اینقدردوست داره بیاد تو یقهت!!؟ وحشتی موهوم سراپای وجودم را در برگرفت، هیچ راه گریزی از دست این موجود شرور نداشتم و میدانستم که او بیرحم تر از آن . حتما این کاررا میکرد، آنچه را که با خود داشت بیتردید درون لباسم میانداخت است که دلش به حال زارم بسوزد، پس وقتی از وحشتم سیراب شد، لبخند تمسخرآمیزی کنج لبش نشست و دوانگشتش را به طرزچندش آوری روی گردنم راه برد و تا روی .لبهایم آورد و با نوک سبابهاش لب پایینم را اندکی به سمت بیرون کشید و برای چند لحظه خیره به لبهایم ماند بیاختیار به لرزه افتادم، هرگز چیزی دردنیا وجود نداشته که بیش از این جانور کثیف بتواند ترس و وحشت را در وجودم بریزد، شاید او هم کامال اطمینان داشت که چنین عکسالعملی را ازمن دریافت خواهد کرد چرا که من این ترس فوبیایی را از مادرم به ارث :برده ام وامان از این موضوع خبرداشت. دستوپای مذبوحانه ای زدم که به خودم القاء کنم شاید دروغ میگوید ـ” واقعا یه سوسک همرا “!ـ” میتونم نشونت بدم پس از این حرف ازتوی جیبش یک قوطی کبریت بیرون آورد، همانطور که انتظارش راداشت بالفاصله زبانم به التماس و قدری :هذیان گویی گشوده شد “….ـ”باشه باشه داد نمیزنم! قول میدم، توروخدا… درش نیار! ببرش عقب! هرچی تو بگی… میترسم ….و دستهایم رامحکم به دهانم فشردم چنان از این موفقیت، شاد وسرمست گشت که گویا فاتح همهی زمین و آسمان شده است، بااینحال همهی عکسالعملش در مقابل وحشتم فقط لبخندی بود سرشار از رضایت وخرسندی و البته بیش از لبهایش این چشمانش بود که داشت میخندید، چشمانی وحشی ومرموز با رنگ سیاه ترسناک و گوشههای کشیدهاش که انگار تا شقیقههایش امتداد داشت و یادآور نیرنگ ابلیس بود، بیرحم ودیوانه، مرموز و حیلهگر… مثل این بود که تمام سرمهدان را توی چشمانش خالی کرده باشد ولی حقیقتا سرمهای درکار نبود و این ….فقط تأثیر تیرگی بیش از حد مژههای به هم فشردهاش بود دستش را از روی سینهام برداشت و با اندکی فاصله در برابرم ایستاد، زیرچشمی نگاه تردیدآمیزی به او انداختم، با این نگاه شکست :خورده قیافهی شجاع و پیروزی به خود گرفت ـ”خوب شد که التماسم کردی وگرنه اآلن شاخکهای دراز سوسک سیاه وملوس من روی گردن نکبتی تو بود! بیچاره خاله سوسکه! “!نمیدونی قراربود چه کثافتی گیرت بیاد، یه چی بدتر از همهی گندو آشغال توی چاهها زبانم بند آمده وهیچ نمیگفتم، بیآنکه توجهی به آنهمه اهانت داشته باشم فقط آب دهانم را به سختی فرودادم و به قوطی کبریت دربستهاش خیره شدم، صدای خش خش چندشآور سوسک درونش را به راحتی میشد شنید، کاش میدانستم که همین موجود کوچک بیآزار بهزودی نقطهی آغازین کابوسی تلخ و بیانتها خواهد شد! کاش میتوانستم این شرّ دامنگیر را از همان ابتدا در نطفه خفه سازم، اما عقل و توانایی من هنوز به آن حد نرسیده بود که بتوانم اینهمه بیچارگی را پیش بینی کنم و تدبیر مناسبی به کار بگیرم، در آن لحظه فقط ترس بود و دیگر هیچ…. و این ترس کودکانه هنگامیشدت یافت که او نوک زبانش را جوری از یک طرف دهانش بیرون فرستاد که انگار میخواهد هستهی اتم بشکافد، بعد هم انگشت سبابهی خود را پشت در کشویی قوطی کبریت انداخت و اندکی

دانلود رمان گل حسرت

آن را به جلو راند تااگراحیانا کورسویی از شهامت در بخش مصلحتاندیشانهی ذهنم روشن است به کلی خاموش شود، ناگهان …..شاخکهای بلند سوسک به همراه قسمتی از سرش نمایان شد و از درقوطی بیرون زد عرق سردی پوستم را پوشاند ونفسم بندآمد، پاهایم را محکم به هم فشردم وتا جایی که میشد به دیوار چسبیدم بیآنکه قادر باشم ….. کنترلی براعضای بدنم داشته باشم، به ناگاه احساس کردم پاهایم خیس شد، شاید وحشتزدهتر ازمن در آن لحظه همان سوسکی بود که این طور مرا به زانو درآورده و باعث بیچارگیام شده بود، او شاخکهای خود را بی وقفه تکان میداد وبا حرکات سریع وحساب .شدهی خود سعی داشت از قفس کوچک قوطی بگریزد اما درست مثل من راه گریزی نمییافت و به ناچار تسلیم میشد یک آن نگاه بیرحم امان متوجه جوراب شلواری سفید رنگم که اکنون آشکارا خیس شده بود گردید و حجمی از آن رطوبت ناخواسته از کنار کفشهای سرخ رنگم راهی باریک به سراشیبی گرفت که امان نیز در همان مسیر بود، بالفاصله حالتی تحقیرآمیز به خود :گرفت و بیآنکه خودش را از مسیر آن کنار بکشد غرید “!ـ” هی بچه شاشو! خودتو جمع وجورکن کثافت بوگندو وجوری چهره درهم کشید که ازخودم بدم آمد و پاهایم را محکمتر به هم چسباندم…. و همین سرآغاز یک تنفر دیوانه وار وغیرقابل توضیح نسبت به او در اعماق وجودم شد، چیزی که هرگز نتوانستم فراموش کنم و به خاطر همین تحقیر ناعادالنه همواره درکمین ….فرصتی بودم تا طعم تلخ حقارت را به او نیز بچشانم :بیتوجه به بالئی که سرم آورده با شعفی ساختگی گفت “ـ” هی! میخوای همین جا جلوی چشمات بخورمش؟ …و چشمکی به رویم زد :ناگهان بیاختیار التماسش کردم “….ـ” توروخدا این کارو نکن! نه :و دستم راجلوی دهانم گرفتم و عق زدم. قوطی را الی دو انگشت سبابهاش نگه داشت ولحن دلسوزانهای به خود گرفت “…!ـ”خیله خب اینقدر التماس نکن! باشه به خاطر تو نمیخورمش، چه قدرم نگران خواهرتی، آخی !با ناراحتی وخشم به دهان وقیحش چشم دوختم که چگونه مرا به باد تمسخر و تحقیر گرفته ـ”راستی، میدونستی؟! میگن مامانت هم از ترس سوسک به خودش میشاشیده، بابام تعریف میکنه که یه بار یه گردنکلفت ایکبیری یه سوسک زنده رو باشاخک گرفته جلوش و همون جور که اون سوسکه زور میزده در بره، اون یارو گردنکلفته مادرت رو مجبور “…!میکنه که ببوسدش، البته به نظر من اصال نیازی به سوسک نبود، چون ننهت اصال از این کار بدش نمی اومد :اینبار دیگر نتوانستم چنین تحقیری را از جانب او تحمل کنم و با عصبانیت غریدم “!ـ” خفه شو نکبت حمال عوضی! غلط میکنی از مامانم اینجوری میگی :اصال خوشش نیامد و ابروانش به هم گره خورد و قوطیاش را مقابل صورتم گرفت “!ـ”مثل اینکه ه*و*س کردی از نزدیک ببینیش؛ آره؟ و فورا انگشتش را پشت درکشویی قوطی گذاشت و آماده شد که آن را به جلو هول دهد، رنگم مثل گچ شده و دریک لحظه قدرت هرگونه دفاعی ازمن سلب شد، دست وپایم یخ زد و انگار قفل سنگینی از بناگوش تاگردنم بسته شد و خیره ماندم به کلمهی بیمعنایی !!«که روی قوطی کبریت نوشته بود: »بیخطر وحشتزده قدمی به عقب برداشتم اما بالفاصله پشتم به دیوار چسبید و فهمیدم که دیگر راه گریزی ندارم، اوهم به چشمان وحشت زدهام خیره شده ومنتظر فرصتی بود تا به من بفهماند که در برابر قدرتش هیچی نیستم! لبخند وحشت انگیزی کنج لبانش نشست و آمرانه :گفت

دانلود رمان گل حسرت

“!ـ”بهت مهلت میدم که معذرت خواهی کنی شاشو جان :الل شده بودم، اصال قادر نبودم حتی کلمهای به زبان بیاورم ولی به هرزحمتی که بود قفل زبانم شکست “… اصال هرچی تو بگی، فقط تورو خدا؛ تورو خدا دیگه ولم کن ـ” معذرت میخوام، بالفاصله معذرتخواهیام را پذیرفت و قوطی سوسکش را به جیبش برگرداند اما پیش از آن که فرصت یابم نفس راحتی بکشم، :دستش را روی دیوار کنار سرم گذاشت و گفت ـ” نمیخواستم به این راحتی ببخشمت ولی چون زیادی دلرحمم این بار کاریت ندارم، به کسی هم نمیگم که راهروی مدرسه رو با “!توالت اشتباه گرفتی، البته برای اینهمه بزرگواری که خرجت کردم فقط معذرتخواهی کافی نیست ….سپس صورت نفرتانگیزش را پیش آورد “!ـ” منو ببوس اگرچه برایم چندشآورترین کار روی زمین بوسیدن صورت کسی بود که از او به شدت منزجر بودم ولی چارهای نداشتم چراکه از .آن چندشآورتر خزیدن یکسوسک سیاه کثیف بر روی بدنم بود، سوسکی که درحال حاضر فاصلهی چندانی با من نداشت هنوز دستش توی همان جیبی بود که سوسک را درونش نگهداری میکرد، شاید اینبار دیگربرای درآوردنش فرصتی به من نمیداد، صورتش را کامال جلو آورده و با حالتی آکنده از غرور منتظر ب*و*س*هام بود، یک حس دلگرم کنندهی بیخودی ته دلم میگفت که فعال برگ برنده دست اوست و من اوضاع همیشه این طوری نمیماند و بهزودی نوبت التماس و زاری او نیزخواهد رسید، اما ….چارهای جز تسلیم ندارم، از این رو با کراهتبارترین حال ممکن ب*و*س*هی کوچکی بر گونه اش زدم :لبخند وقیحی لب هایش را ازهم گشود “.ـ” آفرین دخترخوب! حاال شدی اون چیزی که میخواستم :چه ساده دالنه فکر میکردم “ـ” حاال دیگه ولم میکنی؟ :زیادخوشش نیامد “ـ” مگه باد معده ای که ولت کنم؟ البته بهجای »باد معده« از مترادف بسیار زشتی استفاده کرد و من باور نمیکردم که اینهمه کلمهی ممنوعه را یکجا از این موجود !آدم نما دریافت کنم :به حالتی تحقیرآمیز دستهای ازگیسوانم را دردست گرفت و به آرامی دورانگشتش پیچید و ادامه داد ـ” یادت باشه که باید همیشه از من اطاعت کنی چون ازحاال به بعد من رئیستم، هم از تو قوی تر و زرنگ تر و باهوشتر و شجاعتر “.و…. تر و تر و ترترم، هم ازت دو سال بزرگترم !و انتهای موی بلندم را مثل سبیل گذاشت پشت لبش که به طرز مسخره ای غنچه اش کرده بود ….! اصال ذهنم درگیر این سؤال شد که او فقط یک سال مدرسه نیامده، چه میگوید ؟ “ـ”چرا دوسال؟ مگه رد شدی؟ “.ـ”معلومه که نه؛ ولی من نیمه دوم دنیا اومدم، پس از شما نیمه اولی ها یه سال بزرگترم “ـ” تو از کجا میدونی که من نیمه اولیام؟ “!ـ” چیزی تو این دنیا نیست که امان ندونه، میخوای روز تولدت روهم بگم شاشو کوچولو؟

دانلود رمان گل حسر

:اصال سردر نمی آوردم که او از کجا میتواند اینهمه اطالعات داشته باشد، چشمکی تحویلم داد “!ـ” پنجم مرداد هزاروسیصد وچهل ویک :واقعا از حیرت داشتم شاخ در میآوردم “ـ” تو از کجا….؟ چطور ممکنه آخه؟! مگه علم غیب داری؟ :با تواضعی ساختگی سرش را کج کرد “!ـ” خب دیگه :دانستم که در این باره جواب بیشتری به من نخواهد داد، ادامه داد “!ـ” من هم مثل تودقیقا پنجم دنیا اومدم، منتها پنجم اسفند سال سی و نه، روز تولدم سپندارمذگانه :باتعجب لب ولوچه ای برچیدم “ـ”سپندار مج…. چی چی دیگه چیه؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب گل حسرت : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم