دانلود رمان جدید دانلود رمان گرگینه باز نشر از دی ال رمان جلد ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان گرگینه

دانلود رمان گرگینه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب گرگینه : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان گرگینه برای موبایل(جاوا،اندروید،ایفون)،pdf،تبلت
1.gif نام کتاب رمان : گرگینه
1.gif نام نویسنده : hurieh & ツ ηarsis ℓavani کاربران انجمن نودهشتیا
1.gifحجم رمان گرگینه : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان گرگینه :
راجع به پسری هستش که بنا به دلایلی در تیمارستان بستری شده و متاسفانه
هیچکسی نمیدونه مشکلش چیه و نمیتونه حریفش بشه چون فوق العاده پرخاشگره…تا اینکه…..!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از hurieh & ツ ηarsis ℓavani کاربران انجمن نودهشتیا گرگینه

مقدمه: حتی …آنکه با اخلاص در دل شب, می خواند دعا, آن هنگام که در بدر کامل است ماه,

دانلود رمان گرگینه
می تواند به جانوری مبدل شود…. به انسانی ….گرگ نما! به نام یزدان پاک!…. حتی آنکه با اخلاص در دل شب می خواند دعا آن هنگام که در بدر کامل است ماه, می تواند به جانوری مبدل شود به انسانی ….گرگ نما! فصل اول: هنوز کیفمو نذاشته بودم روی میز ,که یهو درب اتاقم به شدت باز شد و “کرامت” ,پرستار تازه کار بخش اومد تو ,با اخم نگاهی بهش کردم…. _ببخشید خانم دکتر ….ولی یه مشکلی پیش اومده! +چی شده؟ _راستش…راستش خانم مقیسی ,رفته بود که به یکی از بیمارای بخش آرام بخش روزانه اش رو بزنه ….ولی بیمار ,یهو بهش حمله می کنه و دست و صورتش رو زخم و زیلی می کنه. ابروهام رو بالا دادم…. +خب ….حالا خانم مقیسی کجاست؟ _توی” استیشن” +برو بهش رسیدگی کن ….من لباسم رو عوض کنم ,میام. سری تکون داد و رفت …..مانتوم رو در آوردم و روپوش سفیدم رو که همیشه از سفیدی و تمیزی برق می زد,تنم کردم ….مقنعه ام رو درست کردم و رفتم بیرون .دیدم مقیسی با صورتی خون آلود نشسته روی صندلی و هی زیر لب غرولند می کنه ….کرامت و چند تا دیگه از پرستارا دورش ایستاده بودند!
دانلود رمان گرگینه
+چی شده خانم مقیسی؟ مقیسی با عصبانیت و صورتی خون آلود در حالی که نفس نفس می زد ,ایستاد .با بهت ,نگاهش کردم ….انگار می خواست باهام بجنگه …صورت سفیدش ,خونی شده بود.گونه های برحسته اش خراشیده شده بودند و داشت ازشون خون می چکید.روی روپوش سفیدش هم ,چند تا لکه خون به جا مونده بود .نگران پرسیدم: +خانم مقیسی …خوبی؟ در حالی که تمام بدنش می لرزید گفت: -از این بهتر نمی شم .ببین ….پسره ی بی شعور با سر و صورتم چی کار کرده !کی جواب می ده؟ ها؟ ما اینجا نباید احساس امنیت بکنیم؟ با جدیت گفتم: +بقیه نبودن کمکت کنند؟ _دستشون بند بود. +اولا …شما پرستارید و از روز اول با زوایای کارتون آشنا بودیدو این رشته رو قبول کردید .دوما …وقتی اینجا استخدام شدید ,می دونستید که اینجا برای بیمارانیه که روانشون مشکل داره نه جسمشون ….باقی اش هم بمونه برای بعد که “دکتر حامدی” اومدند. تا ببینیم اینجا صاحب داره یا نه! همیشه در هر شرایطی خونسردی خودمو حفظ می کردم و الان هم ,همین طور بود .نشوندمش روی صندلی و به زخماش ,نگاهی کردم .زخماش عمیق بود …ولی نه اون طوری که بخیه بخواد .سپردمش دست بچه های پرستاری و رفتم تو اتاقم.کنار پنجره اتاقم ایستادم و پنجره رو باز کردم .اوایل پاییز بود و درختها سبزی خودشونو,هنوز… .کامل از دست نداده بودند .نفس عمیقی کشیدم ,هنوز یک ماه هم نشده بود ,که برای گذروندن دوره ام به تقاضای دکتر حامدی اومدم اینجا ….دیگه داشتم از اینجا خسته می شدم ….هیچ هیجانی نداشت .هر روز ,یک سری برگه رو پر می کردم و بعدشم می اومدم تو اتاقم تا بعد از ظهر که برم خونه .ولی امروز یه اتفاق تازه افتاد ….این کدوم یکی از مریضا بود که این قدر وحشی شده بود؟ توی بخش من هیچ بیماری این رفتار رو نمی کرد .صورت مقیسی واقعا داغون شده بود ….خراشهایی که حتی ناخنهای بلند من هم نمیتونست به وجود بیاردشون ,تا اونجا که می دونستم ناخونای همه رو می گیرن تا آسیبی به خودشون نرسونن اما این بیمار!…..حسابی این موضوع ذهنم رو ,مشغول کرده بود….بنابراین تصمیم گرفتم که خودم برم و از نزدیک این بیماره پرخاشگر رو ببینم! : رو زدم ۱ به طرف میزم رفتم ..تلفن رو برداشتم و دکمه ی _بله خانم دکتر؟

دانلود رمان گرگینه
+کرامت جان به مقیسی بگو بیاد پیشم _بله الان میگم بیان خدمتتون! دقیقه ای بعد مقیسی با اخمهای درهم ,در برابرم نشسته بود . +بهتری؟ _بله +خب این بیمار کی بود؟ بستریه۱۱۱ _همون پسری که توی اتاق با شنیدن شماره ی اتاق حس کنجکاوی گذشته ام برگشت. +همونی که فقط دکتر حامدی ویزیتش می کنه؟ پوزخندی زد: هه ..ویزیت؟ !خانم دکتر ,این پسر خیلی وقته این جاست .من خودم دو سال اینجا کار می کنم و از وقتی که من اینجام ندیدم که کسی بتونه نزدیکش بشه ,حتی دکتر حامدی !البته گاهی ساکته ولی گاهی هم ,اینقدر وحشی می شه که واقعا ازش می ترسی .بعضی شبها تقریبا از دستش آسایش نداریم .و راستی…اجازه نمی ده که شبها ,کسی وارد اتاقش بشه و توی این چند سال,حتی خود دکتر حامدی هم نتونسته که شبها وارد اتاقش بشه!این پسر حتی نمیذاره حمامش کنیم و سرو صورتش رو اصلاح کنیم ,کاملا شبیه جنگلیا شده. به صندلیم تکیه دادم و با خودکار توی دستم بازی می کردم…لحظه ای سکوت کردم و با خودم گفتم(:یعنی علت اینکه شبها کسی اجازه ورود به اتاقش رو نداره,چیه؟ )فهمیدن این موضوع رو به بعد,موکول کردم و گفتم : +خب پس تو چه طوری بهش آرام بخش می زنی؟ _وقتی خوابه …فقط همون موقع میشه بهش تزریق کنم. +خب امروز خواب نبود؟ _چرا .اما یهو چشماشو باز کرد و این روانی بازیها رو در آورد. +پرونده اش رو می خوام .

دانلود رمان گرگینه
_اما خانم دکتر …شما خودتون می دونید که دکتر حامدی به هیچ کس اجازه نمی ده اونو ویزیت کنه یا پرونده اش رو بخونه. +به من اجازه می ده. بعد زیر لب گفتم: +باید بده مقیسی رفت و پرونده رو آورد ,گذاشت روی میزم. _فقط مسئولیتش… +باشه همه چی پای خودم تو برو ممنون چند دقیقه بعد مقیسی در حالی که یه پوشه ی آبی کمرنگ,به دست داشت ,وارد اتاقم شد و پرونده رو داد دستم. +مرسی سری تکون داد و رفت بیرون ,نگاهی به پرونده کردم روی پرونده اسم بیمار نوشته نشده بود و همین تعجبم رو دو چندان کرد. واقعا نمی دونستم چرا دکتر حامدی اینقدر درمورد این بیماری که حتی اسم و نشون درست و حسابی ازش نداره,اینقدر مته به خش خاش می گذاره. پرونده رو باز کردم ,دلم می خواست بدونم این پسری که همه ازش حرف می زنن کیه ,واقعا شده بود یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم ,که هر چی اطلاعاتم راجع بهش ,بیشتر می شد گیج ترم میکرد . دکتر حامدی هم که همیشه طفره می رفت و با کارهاش بهم می فهموند که دوست نداره راجع به این بیمار عجیب و غریب صحبت کنه. برگ به برگ پرونده رو مطالعه کردم ,پر بود از چیزهای مختلف ,معلوم بود برای دکتر کیس مهمیه ,چون کلی ازش تست روانشاسی و آزمایش گرفته بود و کلی روش کار کرده بود .پرونده ی زیادی بود.تا می اومدم یه بیماری را بهش نسبت بدم ,با خوندن برگ بعدی پرونده اش ,منصرف می شدم. وسطای پرونده بودم که پیجم کردن ,از اتاق رفتم بیرون ..کنار استیشن ایستادم و به کرامت نگاهی کردم ,داشت با تلفن حرف می زد که با دیدن من گفت: اصلا خودشون اومدن ,گوشی… خانم دکتر ,آقای دکتر حامدیاند .می خوان با شما صحبت کنن.

دانلود رمان گرگینه
گوشی رو گرفتم و با لحن همیشگیم شروع کردم به حرف زدن. +سلام استاد! _سلام لحنش ناراحت بود ,فکر کنم موضوع رو فهمیده. +کاری با من دارید؟ _می تونی بیای تو اتاقم؟ +حتما الان می ام خدمتتون. گوشی رو گذاشتم و به کرامت نگاه کردم. +کاری با من داشتید؟ _نه ,دکتر حامدی کارتون داشتن دیگه منم پیجتون کردم. سری تکون دادم .دستام رو تو جیبای روپوش سفیدم کردم و به طرف اتاق دکتر حامدی قدم برداشتم. همش توی ذهنم مرور می کردم که چه جوری باهاش صحبت کنم تا قبول کنه که من روی این مریض کار کنم. در زدم ..مثل همیشه با صدای محکم و پدرانه اش ازم خواست تا وارد بشم. لبخندی زدم و سلام کردم ,دکترهم با سر سلامم رو جواب داد.با اشاره ی دستش نشستم و به صورتش نگاه کردم. موهای جوگندمی پرپشت ,صورتی کشیده و سفید که در اثر گذر عمر ,کمی تیره شده بود به همراه یک جفت چشم نافذ وقهوه ای .در کل صورتی مردانه و دوست داشتنی داشت,طوری که در همون نگاه اول ,حس امنیت رو به آدم القا میکرد . +خب من در خدمتم. _با هوشی که من ازت سراغ دارم ,مطمئنم می دونی برای چی اینجایی. +بله _چه توضیحی برای این کارت داری؟ +خب ,راستش صبح که خانم مقیسی رو دیدم دیگه نتونستم حس کنجکاویم رو کنترل کنم ,واقعا دلیل حساسیت شما را نمی فهمم استاد. _دلیل؟ من حساسیتی روی “رایان” ندارم.

دانلود رمان گرگینه
چشمام از شنیدن این اسم گرد شد (,ولی من که روی پرونده و داخل پرونده اسم و نشانی از این پسر ندیده بودم ! نکنه….نکنه استاد می شناستش؟)! +استاد من تا اون جایی که پرونده رو مطالعه کردم ,اسمی از این پسرروی پرونده درج نشده بود..نکنه شما می شناسیدش؟ نگاه عمیقی بهم کرد. _نه ,این اسم رو خودم روش گذاشتم .این اس پسرمه !اگر الان زنده بود ,هم سن و سالای این پسر بود .هیچ وقت اون شبی رو که آوردنش اینجا فراموش نمیکنم ,توی چشماش ,ترس و نا امنی عجیبی موج میزد ,معلوم بود که خیلی ترسیده .با دیدن چشماش ,یاد رایان خودم افتادم و بعد از اون,یه جور احساس تعلق نسبت بهش پیدا کردم. پزشک شب من بودم .با کمک پرستارا بردنش تو همین اتاقی که الان توشه .ولی یهو نمی دونم چی شد که حمله کرد .. وحشی شده بود ,هیچ کس باور نمی کرد که این صورت مظلومی که بین انبوهی از موهای بلند سر و صورتش پنهان شده بود,ناگهان ,این قدر وحشی بشه .با قدرت خاصی به نگهبانا حمله می کرد…تا می خوردن ,می زدشون و نعره های بدی می کشید .تنها کاری که تونستم بکنم ,این بود که یه آرام بخش با دُز بالا فرو کنم تو بازوش . پس استاد ,تمام مدت این پسر رو مثل پسر فوت شده ی خودش می دیده ,این را از دقتی ,که روی روند سلامتش به خرج داده بود ,می تونستم تشخیص بدم واین یعنی:یه حس وابستگی و تعلق!!! +خب حالا من اجازه دارم روی این پرونده کار کنم؟ ابروهاش توی هم گره خورد. _نه لحنش قاطع بود اما من آدمی نبودم که با یک نه ی استاد جا بزنم. +اما استاد شما روزی که به من پیشنهاد کار توی این تیمارستان رو دادید ,بهم قول دادید در عوض قبول خواسته ی شما ,هر موقع هر کاری که بخوام ,برام انجام میدید .یادتونه؟ با شنیدن این حرف,صورتش قرمز شد و نفس عمیقی کشید. _بله یادمه. از اینکه تونسته بودم خوب حرفم رو پیش ببرم لبخندی رو لبام نشست. +خب ,من الان تو این موقعیت آرزوم اینه که به تنهایی و به صورت مستقل ,روی اولین پرونده ام کار کنم. سکوتی بینمان حکم فرما شد .من منتظر تایید استاد بودم و استاد به فکرفرو رفته بود .بالاخره صبرم تمام شد.

دانلود رمان گرگینه

+موافقید؟ با لحن جدی ای گفت: باید فکر کنم! +حتما…فقط تا کی؟ نگاهی بهم کرد که متوجه شدم بهتره تنهاش بگذارم. +خب پس تا پس فردا خوبه دیگه نه؟ سری تکون داد و من هم,از جام بلند شدم وخوشحال و سرمست از اینکه به هدفم رسیده بودم,به سمت اتاقم رفتم! از جلوی استیشن پرستارا رد شدم .به قیافه ی پر از سوال مقیسی چشمکی زدم و رفتم تو اتاقم ,می دونستم اگر تا پس فردا برم سراغ این “رایان” ناشناخته ,استادمحاله قبول کنه . با ذوق خاصی رفتم تو اتاقم و به پنجره ی باز اتاقم تکیه دادم .به درختهای حیاط نگاه کردم چقدر زود پاییز رسید , نفس عمیقی کشیدم ,خنکی هوا پوستم رو نوازش می کرد و حس خوبم رو دو چندان میکرد.خوشحال بودم خیلی زیاد ,چون داشتم از روزمرگی اینجا نجات پیدا میکردم. نشستم پشت میزم و مشغول خواندن پرونده شدم .وقتی به یک سری نکاتی که استاد در برخورد با رایان پیدا کرده بود ,می رسیدم برای خودم یاداشت بر می داشتم. این دو روز با هر جون کندنی بود گذشت .صبح روز دوم یا همون روز موعود ,وقتی از ماشینم پیدا شدم ,با قدمهای تند خودمو رسوندم به جلوی در اتاق استاد ,راستش تو این دو روزه از چهره اش نمی تونستم چیزی راجع به تصمیمش ,حدس بزنم و گاهی از اینکه:آیا قبول می کنه یا نه؟دو دل می شدم ..ولی بعد به خودم دلداری می دادم .در زدم .استاد اجازه ی ورود را صادر کرد .در رو باز کردم ,قلبم تند تند می زد ..من نگران بودم ..ولی باید مثل همیشه نقاب خونسردی ,به چهره ام بزنم ,این یکی از مزیت های من بود. با متانت نشستم رو به روی استاد و به صورت جدی اش ,خیره شدم.استاد گفت: _سلام! اینقدر هول شده بودم که یادم رفته بود سلام کنم ,مطمئن بودم الان با این حرف استاد کاملا از خجالت سرخ شدم . +شرمنده ,سلام لبخند پدرانه ای زد و به صندلی قشنگش تکیه داد و باز هم به من خیره شد . _خب ,می بینم هنوز لباستم عوض نکردی!

دانلود رمان گرگینه
سرم رو انداختم پایین و لبم رو گزیدم ,این قدر جواب استاد برام مهم بود که حوصله عوض کردن لباسام رو هم نداشتم. _از نظر من فقط در یه حالت می تونی رو این پرونده به صورت مستقل کار کنی. نگاهی بهش کردم و تمام شور و اشتیاقم رو توی نگاهم ریختم. _چرا اینقدر این پرونده برات اهمیت پیدا کرده؟ +شما نمی دونید؟ _شاید…!اما ترجیح می دم حداقل یه بار از زبان خودت بشنوم. منم مثل استاد به مبل های چرم اتاقش تکیه دادم و دستام رو توی هم قلاب کردم ..به عکس رو به روم که یه منظره بود ,خیره شدم. +شما همیشه ,از وقتی شناختمتون کنارم بودید از همه ی زندگیم خبر دارید ,من نمی تونم عین طوطی کارای روتین انجام بدم ,نمیخوام زندگیم روی یه منوال جلو بره ,دلم می خواد زندگیم پر از اتفاقهای مختلف باشه ,پر از هیجان , پراز کمک به بقیه ,من نمی تونم از کنار آدمای دور و برم به راحتی بگذرم. … سالگی تربیت شدم ,یادتونه؟ وقتی بابا رفت ۱۱ شما منو این طوری تربیت کردید ,از نفس عمیقی کشیدم ,هنوزم موقع یادآوری اون روزا اکسیژن لازم برای تنفس را کم می آوردم.ادامه دادم:
+وقتی حالم بد شد ,وقتی قاضی رای رو به نفع مامان صادر کرد وقتی بابا بدون هیچ دیدار آخری منو رها کرد .من تب کردم .تشنج کردم .اما همون شب خدا شما را به من داد .مردی که از پدر خودم صد برابر بهتر بود .مردی که برام پدری کرد.همون شب با خودم قرار گذاشتم از آدمای اطرافم ,مثل پدرم که به راحتی از من گذشت ,نگذرم. این بار نفسم رو با صدا خارج کردم و به صورت استاد که روی صورت من قفل شده بود ,زل زدم. : سال تونستم قرارم رو با خودم علنی کنم.گفتم ۱۱ بالاخره سبک شدم ,بعد +خب ,من دلیلم رو گفتم ,حالا نوبت شماست که رای خودتون را صادر کنید ,اجازه دارم؟ از جاش بلند شد و به سمتم اومد ..کنارم نشست ,دستای محکم و قدرتمندش رو گذاشت پشتم و با لبخند گفت: -البته ,این گوی و این میدان.

دانلود رمان گرگینه
لبخندی از ته دلم زدم و تشکر کردم .قرار شد از همون روز ,تا آخرین روزی که من پرونده رو تمام کنم ,تنها مریض من ,رایان فرضی استاد باشه و در تمام ساعاتی که من پیش رایانم کسی سراغمون نیاد ..مگر اینکه خودم در خواست بکنم. باید می دیدمش !سریع از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم ,ایستادم جلوی آینه و لباسام رو که یه مانتوی سورمه ای ,با آستین و یقه ی کار شده ی سنتی بود را با روپوش سفیدم ,عوض کردم .شلوارلی خوش دوختی به پا داشتم ,نگاهی به کفشهام کردم ..از تمیزی خودنمایی می کردن .شالمم که فوق العاده بهم می اومد .کاملا آماده بودم …نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر ملایم و خوشبوم رو توی ریه هام کردم ,واقعا چرا اینقدر برام این پرونده مهم بود ؟ خودمم نمی دونستم ,شانه ای بالا انداختم و پرونده رایان رو برداشتم و بیرون رفتم . روبروی استیشن ایستادم و مقیسی رو صدا کردم .با دیدنم لبخندی زد و سلام کرد. +علیک سلام ,بیا می خوام برم صاحب این پرونده رو ببینم! با دیدن پرونده ی رایان رنگش پرید ,معلوم بود از پریروز تا الان نتونسته با خودش و اون ماجرا,به خوبی کنار بیاد. +ببین …نیازی نیست توهم با من بیای داخل ,فقط تا دم در همراهیم کن ,می خوام با دیدنت یکم احساس راحتی کنه و بفهمه که من غریبه نیستم و از همکارای خودتم! رفتم ,واقعا نمی دونم چرا می خواستم با ۱۱۱ با دیدن نگاه مرددش پرونده رو گذاشتم روی میز و خودم به سمت اتاق مقیسی برم ,مگه خودم چلاغم؟ !وسط راهرو برگشتم و گفتم: +راستی از این به بعد تا وقتی پیششم کسی مزاحممون نشه . دستگیره در رو توی دستام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم …یه بسم ا …گفتم و در اتاق رو باز کردم. بوی بدی به مشامم خورد ..بوی تند عرق !اتاق زیادی تاریک بود با اینکه پنجره های بزرگی داشت ولی همه با پرده های ضخیم پوشیده شده بودند . رو به روی در اتاق که من ایستاده بودم یه پنجره ی بزرگ بود که با پرده ی طوسی پوشیده شده بود ,کنار پنجره به صورت موازی ,یه تخت فلزی قرار گرفته بود ..ولی هیچ کس روش ,نخوابیده بود.اولین قدم رو برداشتم داخل اتاق که در اتاق بسته شد ,قلبم تند تند می زد صدای نفسهای عمیقم ,تنها صدایی بود که توی اتاق به گوش میرسید. خواستم برگردم که دستی دور گردنم قرار گرفت و محکم گردنمو فشار می داد .احساس خفگی می کردم ,حتی توان فریاد زدن و کمک خواستن رو هم نداشتم .شالم از سرم به روی شانه هام افتاد.گیره ی موهام افتاد و موهای لخت مشکیم که رگه های طلایی داشت ,ریخت دورم.

دانلود رمان گرگینه
فقط تونستم دستای سردم رو بذارم روی دستای گرم و قدرتمندش و ناله ی خفه ای بکنم .سرش رو نزدیک گردنم آورد ..خس خس می کرد.درست شبیه موجودی که گرسنه و زخم خورده است و انگاری که بوی خون به دماغش خورده! نفسهای داغش ,به صورتم میخورد .از این همه ناتوانیم به تنگ امده بودم .حتی توان پس زدن دستهاش رو هم نداشتم. صورتش بیش از حد به صورتم نزدیک شده بود .لباش به گردنم نزدیک شد ..احساس خلا داشتم .سردی دندونهاش رو روی گردنم حس می کردم و فشار خفیفی که داشت بر پوست لطیف گردنم وارد می کرد و هر احظه فشار رو بیشتر می کرد .احساس می کردم گردنم در حال پاره شدنه ولی نمی دونم چی شد که یهو دستهاش از دور گردنم شل شد . سرش رو برد عقب و ازم فاصله گرفت. چند قدم رفت عقب و منم سریع برگشتم سمتش .دستام رو روی گردنم کشیدم. توی تاریکی اتاق که شبیه گرگ و میش صبح زود بود ,پسری را دیدم که صورتش بین انبوهی از موهای بلند و پیچ و تاب خورده و ریشهای بلند ,گم شده بود. قد بلندی داشت .ولی لاغر بود ,حداقل من از لباسایی که توی تنش زار می زد ,این رو استنباط کردم. نگاهم رو به سمت صورتش کشیدم که ناگهان چشمهام ,روی دو تا تیله ی عسلی که توی تاریکی اتاق برق می زد قفل شد. به من خیره شده بود و من هم به اون . یه قدم به سمتش برداشتم و اون یه قدم به عقب برداشت .لبام رو تر کردم و با صدای آرام و گوش نواز همیگشیم گفتم : نترس ,نترس ,ببین …من رو ببین. بعد آروم به سمتش رفتم و سعی کردم زمزمه هایی زیر لب بکنم که نتیجه اش ,شنیدن آهنگ خلسه آوری باشه. مسخ شده بود ,زمزمه هام را بلندتر کردم نمی دونستم دقیقا چی می خوانم اما وقتی به خودم اومدم,دیدم اینها لالایی های بود که از مادرم یاد گرفته بودم ,لالایی هایی به زبان فرانسه.که وقتی خیلی کوچیک بودم مامانم کنار گوشم زمزمه میکرد(.مادرم دختری فرانسوی بود .توی فرانسه با پدرم که دانشجو بود ,آشنا می شه و بعد ازدواج ,به ایران میآن ). نمی دونم چرا اما همین لالایی کمک موثری بود و باعث شد این پسر رام شه و آروم سرجاش بایسته . همراه زمزمه هام دستای گرمش رو گرفتم توی دستم .یکم زمخت بودن ولی اشکالی نداشت .یکمی بوی عرق می داد (البته از یکمی به در بود )ولی برای من قابل تحمل بود.

دانلود رمان گرگینه
نگاهش توی صورتم قفل شد .دیگه خس خس نمی کرد ..فقط محو بود ,محو چی نمی دونم..اما فقط محو بود. به آرامی به سمت تخت بردمش و روی تخت نشوندمش …کنارش نشستم .دستاش هنوز توی دستام بود .آروم دستهاش رو نوازش می کردم و لالایی می خوندم. وقتی به خودم اومدم دیدم سرش روی شانه هامه و دستاش توی دستام و من غرق فکرهای خودم ,دارم لالایی می خوانم. آروم روی تخت خوابوندمش و ملحفه ی سفیدی که از ریخت افتاده بود را روش کشیدم .دیگه نمی تونستم بوی اتاق را تحمل کنم . باید فضای اتاق رو عوض می کردم ..ادم سالم هم توی یه همچین اتاقی افسرده می شد ,اینکه دیگه جای خود داره. اولین کاری که کردم در اتاق رو باز کردم تا هوا عوض بشه ,می خواستم پرده رو بکشم کنار تا نور بیاد داخل اتاق ولی یاد نوشته ی استاد افتادم: “. )بدی نشون می ده و یک جورایی وحشی می شه reaction( “بیمار نسبت به نور و آّب ری اکشن پس فعلا باید نور اتاق و حمام کردنش رو بی خیال شم .سری تکون دادم ,برای قدم اول بد نبود. برای روشن شدن اتاق چراغ مطالعه ی اتاق کار خودم رو آوردم توی اتاق این پسره ی چشم عسلی! اتاق با تمام سردی و زمختیش هارمونیه جالبی پیدا کرده بود . . بود و این بیمار مجهول الهویه سه ساعتی میشد که بدون آرامبخش خوابیده بود ۱۱ نگاهی به ساعت کردم نزدیکای موقع ناهار بود و من هم حسابی گرسنه ام شده بود.. رفتم بیرون اتاق و به یکی از پرستارا گفتم که ناهار من و رایان رو بیارن توی اتاقش . غذا را خودم گرفتم و بردم تو اتاق .لای پنجره ی اتاقش را باز کرده بودم که باعث تازه و خنک شدن هوا شده بود و هر از چندگاهی پرده ی اتاق رو تکان می داد. به من بود ,کلا دکور اتاق را تغییر می دادم.اما فعلا برای اینکارها خیلی زود بود! کنار پنجره ایستاده بودم و کمی از پرده رو کنار زده بودم ..به بیرون خیره شدم .بارون نم نم می بارید و بوی نم خاک , توی اتاق پر شده بود.با صدای قیریژ قیریژ تخت برگشتم ,نشسته بود روی تخت ,معلوم بود حواسش به من نیست و متوجه حضور من نشده .به سمتش رفتم و دستم رو گذاشتم روی شانه اش که برگشت سمتم. لبخند گرمی زدم ولی فقط نگام می کرد ,یه نگاه معصوم و دوست داشتنی یه نگاه آرام ولی پر از سوال ,پراز خواهش.

دانلود رمان گرگینه
حالا اتاق روشن تر شده بود ,پوست سفیدش خیلی تیره شده بود باید زودتر اصلاح و حمام می کرد.مرحله ی بعدی , تغییر دکور اتاق بود و بعد هم شروع گفتار درمانی. پوزخندی به نقشه های کودکانه ام زدم .مگه غیر از این بود که استاد کلی راههای مختلف را روش امتحان کرده بود و جواب نداده بود؟ اما ندایی در درونم می گفت من می تونم! +خب آقای خوش خواب بشین تا ناهارتو بیارم بخوری. متعجب بود ولی سکوتش رو نمی شکوند. با خوشحالی مثل بچه ها دستام را بهم زدم +خب …بذار ببینم ..آها اینجا سوپ داریم و ماکارانی .ای ..حالا بدک نیس بیا بخوریم. خواستم شروع کنم که یاد دستای کثیف و چرکش افتاد . قاشق حاوی سوپ رو به سمت دهانش بردم ,ولی نخورد. +خیلی خوشمزه اس اما بازهم سکوت و نگاه خیره اش. یاد لالایی افتادم و نوازش کردن دستاش ,با اون یکی دستم ,دستاش رو گرفتم و شروع کردم به ناز کردن و وقتی رفت توی هپروت وادارش کردم بخوره. سوپ را با ولع خاصی می خورد وقتی تمام شد نوبت به ماکارانی رسید . حالا اولین قدم,برای از بین بردن ترسش بود .بشقاب ماکارونی اش رو گذاشتم روی میزش و بشقاب ماکارونی خودم رو برداشتم .زیر چشمی نگاهی بهش کردم ,داشت منو نگاه می کرد . +اوممم…آخ جونم ,چقدر خوشمزه اس ,نه؟ باز هم سکوت ,ولی نگاش رنگ سوال و تعجب داشت .تمام هیجاناتم را ریختم توی صورتم و با اداهایی که در می آوردم ,مطمئن بودم که هر کس دیگه ای هم بود مشتاق خوردن می شد .هر چند ماکارونی خوشمزه ای نبود ..ولی خب مجبور بودم! چنگالم رو برداشتم و فرو کردم توی بشقابم .چند دور ماهرانه پیچوندم و بعد در حالی که کلی ماکارونی به دورش پیچیده شده بود ,چنگال را به سمت دهانم بردم .بعد نگاهی به رایان کردم ,فقط داشت نگاه می کرد .چشمکی زدم و مشغول جویدن ماکارونی شدم.

دانلود رمان گرگینه
با دهان پر گفتم: بخور دیگه خیلی خوش مزه اس ,عالیه. از سکوتش و نگاه خیره اش کلافه شدم .ولی نباید از تلاشم ,مایوس می شدم .برای همین با ولع خاصی به خوردنم ادامه دادم .اینقدر خوردم که داشتم منفجر می شدم .داشتم از خودرنش ناامید می شدم ,که دستای مردونه اش به سمت بشقابش حرکت کرد . لبخندی زدم و اخم کوچیکی کردم . +آی آی ,با دستای کثیف؟…نه نمی شه. ولی انگار نفهمید چی می گم ,بشقاب را به سمت خودش کشید ,دستم را گذاشتم روی دستاش و بشقاب رو کشیدم سمت خودم .با تکان دادن انگشت اشاره ام بهش گفتم: نمی شه …باید دستات رو بشوری. اصلا نمی فهمید چی می گم ,نکنه کر بود؟ این هم احتمالی بود برای خودش ,برای همین با حرکاتی بهش فهموندم نباید بخوره . عین یک بچه ی حرف گوش کن دستاش رو از بشقاب کشید و به تخت تکیه داد ,زانوانش را توی خودش جمع کرد. توی دلم گفتم: آخی ,نکن قیافت را این طوری ,مظلوم می شی نمی تونم به هدفم برسم. دستاش رو گرفتم و از روی تخت بلندش کردم .یه دستشویی کنار اتاق بود ,به طرف دستشویی بردمش . شیر آب را باز کردم .با دیدن آب ,دستانش را از دستام بیرون کشید و خودش را پشت من قایم کرد .این قدر من را از پشت محکم گرفته بود ,که احساس کردم کمرم در حال شکستنه. دستام را به پشتم بردم و دورش حلقه زدم ,صحنه ی جالبی بود .رایان من را تو بغلش گرفته بود و منم دستام را دور کمرش حلقه کرده بودم .هر کی ما را می دید با خودش می گفت که عجب عاشق و معشوقی! با این فکرم پقی زدم زیر خنده ولی خندیدن جایز نبود .چرخیدم و نگاهی به چشمان عسلی خوشرنگش کردم .با دستانم صورت پشمالوش را قاب گرفتم و با صدایی نازک تر از معمول و بسیار خوش اهنگم ,به امید رسیدن به هدف نهایی ,مشغول خواندن لالایی شدم . توی اجرای نقشه ام موفق بودم .چون دستانش از دور کمرم شل شد و چشمای عسلیش خمار. آروم به سمت شیر آب بردمش. دستای خودم را خیس کردم و آروم آروم و نوازشگرانه دستانش را شستم .

دانلود رمان گرگینه
بدون شک,می توانم بگم که دستای چرکش بعد شسته شدن و بوی خوبی که گرفته بودن ,خیلی خواستنی شده بودند. ناخواسته دستای گرمش را در دستانم گرفتم و سرم را خم کردم .بوسه ی نرمی بر دستانش زدم .هر چند بعد از این کارم خیلی پشیمون شدم . به وضوح لرزیدنش را حس کردم نگاهی بهم کرد و به چشمانم خیره شد. سرم را انداختم پایین و کمی بعد ,خودم را جمع و جور کردم و به سمت تخت بردمش .وقتی نشستیم نگاهی به بشقاب روی میز کرد ,پس گرسنه اش شده بود. بشقاب را برداشتم و مقابلش گذاشتم ,با تردید به سمت بشقاب خیز برداشت و با دیدن نگاه آرام من شروع به خوردن کرد ,ولع خاصی داشت .انگار چند سالی بود که غذا نخورده بود. واقعا هم نخورده بود و توی این این هفت سالی که توی اینجا بستری بود ,با زور یا با سرم خوراکی ,بهش غذا داده بودند. وقتی غذاش تموم شد ,با ساعد دست راستش دور دهانش را پاک کرد. با اخم و اشاره گفتم: نه این کار بده. نگاهی به من و بعد ساعد نارنجی و چرب شده ی دستش کرد …سریع با همان ملحفه ی سفید بدقواره اش ,دستش رو پاک کرد و بعد دستش را مقابل صورتم گرفت .از نحوه ی رفتارش لبخندی به لبهام نشست. دراز کشید روی تخت .منم بشقابش را گذاشتم توی سینی غذاها و کنارش ,نشستم روی تخت. دستانم را محکم گرفت و چشمانش را بست .از این حرکتش متعجب مونده بودم ,چرا این کار را کرد؟ وقتی خوابش برد ,با خیال راحت از اتاق بیرون رفتم .با خستگی زیاد ,به سمت اتاقم رفتم .دلم یه لیوان قهوه داغ می خواست . به خودم که اومدم ,دیدم روی نیمکت خلوت و دنج حیاط تیمارستان نشستم .با لیوان قهوه ای توی دستانم که ازش بخار بیرون می زد. _اجازه هست؟ سرم را بلند کردم که مقیسی را دیدم .لبخندی زدم و یکم جا به جا شدم .کنارم نشست . هر دو به روبه رومون خیره شدیم …انگار هر دو درگیر افکارمون بودیم.

دانلود رمان گرگینه
_خانم دکتر؟ +بله؟ _می تونم بگم مایا؟ با این حرفش سرم را به سمتش برگردوندم و نگاهی بهش کردم. لبخندی زد. _چیه؟ +هیچی …فقط از این حرفت جا خوردم. _پام را از گلیمم درازتر کردم؟ دکتر عصا قورت داده؟ از لحنش خوشم اومد .هر چند از عصا بودن ,خودش دست کمی نداشت .صورتی که موقع کار جدیت ,درونش موج می زد و الحق که کم از جدیت صورت من نداشت. +عصا؟ خودت را چی می گی؟ با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و به نیمکت تکیه داد. _منم یکی مثل خودت. لبخندم پررنگ شد. +جدا؟ چشمکی زد. _جدا! تا حالا با هیچ کدوم از پرسنل اینجا اینقدر راحت نبودم .انگار تو همین لحظه من و مقیسی بعد سالها همدیگر را پیدا کرده بودیم و با خنده و شوخی که از سمت او شروع شده بود ,بیشتر با هم آشنا شدیم .از همه چیز برای هم گفتیم. .. از زندگیمون ,مشکلات و دلتنگی هامون,دغدغه هامون و خیلی حرفای دیگه ! ساله بودو به مدت دو سال بود که توی این تیمارستان کار می کرد.به گفته ی خودش ,سه سالی ۱۲ مقیسی دختری میشد که ازدواج کرده (تا اون موقع چند باری مرد جوانی را جلوی تیمارستان دیده بودم که منتظرش بود ,پس همسرش بوده)!!

دانلود رمان گرگینه
مشکل بزرگش بچه دار نشدن بود.البته با امیدی که من توی حرفاهاش می دیدم ,مطمئن بودم به زودی به خواسته اش می رسه. من هم از خودم گفتم .از زندگی پرپیچ و خم ام ,از نامهربانی پدرم و بی معرفتی دنیا .از نبود مادرم و تنها شدن خودم. بعد از کلی گپ و گفت و گو,از پیش مقیسی رفتم و به رایان سری زدم .بعد از تزریق آرام بخش به او ,با خیالی راحت به خانه برگشتم. با رسیدن به خانه ,در را باز کردم و سریع لباسام را عوض کردم …بدون خوردن شام به تختم پناه بردم و از خستگی بیهوش شدم. صبح با صدای موبایلم ,بیدار شدم .دلم می خواست باز هم بخوابم ولی با به یاد آوردن رایان ,خواب از چشمانم پرید . از روی تخت بلند شدم و صورتم را شستم .مانتوی شادی تنم کردم …تصمیم گرفتم از خودم شروع کنم ,باید من رو شاد ببینه تا بتونم اتاق سرد و تاریکش را تغییر بدم .شال خوشرنگی هم سرم کردم که رنگ زمینه و غالبش قرمز بود . خیلی به پوست سفیدم می اومد . عطر ملایم و دوست داشتنیم را هم زدم و به سمت تیمارستان راه افتادم . با ورودم به بخش ,استاد داشت خارج می شد. +سلام …صبح به خیر. _به به ,سلام خانم دکتر ما ,چه طوری؟ +وای عالی استاد. _خداروشکر ,راستی هر هفته باید گزارشاتی از روند کارهات بهم بدی. +حتما با رفتن دکتر منم روپوشم رو پوشیدم و به سمت اتاق رایان رفتم .در را باز کردم . روی تختش دارز کشیده بود که با صدای من به طرفم برگشت: +ســـــــــــــلام! لبخند محوی روی صورتش هویدا شد .منم متقابلا لبخند گل و گشادی بهش زدم و در را بستم. رو به روش ایستادم .دستانم را زیر چانه ام گذاشته ام و به صورت پشمالوش خیره شدم .اونم خیره شده بود به من.

دانلود رمان گرگینه
باید قدم دومم را برمی داشتم .به طرف پنجره رفتم و پرده را یکم کنار کشیدم جوری که نور به صورتم بخوره و تو چشم باشم .زیر چشمی نگاهش می کردم .فقط به من زل زده بود. لبخند زیبایی زدم و به طرفش برگشتم و نگاهش کردم .دستام را آروم آروم به طرف دیگر می بردم تا پرده آروم آروم کنار بره با دیدن اخمهای رایان دستانم را انداختم .نگاهی کردم …بد نبود ,پرده تا نصفه کنار رفته بود و فضای اتاق کمی روشن شده بود . به سمتش رفتم و کنارش نشستم .با نوک انگشت اشاره ام روی چینهای پیشانیش دست کشیدم و اخمهاش را باز کردم. بعد با نوک انگشتم روی بینی اش زدم و لبخندی زدم . خوشحال بودم چون امشب شیفت شب بودم و قرار بود پیشش بمونم . تا ظهر اتفاق خاصی نیفتاد موقع ناهار ,باز هم از ترفندهای خودم استفاده کردم و مجبور به خوردنش کردم .اینبار برای شستن دستانش نترسید . با دیدن من جلوی آبخوری ,دستانش را به سمتم دراز کرد .دستانش را گرفتم و به ارامی شستم. بعد از ناهار براش لالایی خواندم و خوابید .برام جالب بود که با شنیدن لالایی به زبان فرانسه ,آرام می شد .انگار…انگار قبلا این حملات را شنیده بود. وقتی می خوابید مثل یک فرشته می شد.دلم می خواست زودتر این موها را از صورتش جدا کنم و چهره ی واقعیش را ببینم. نشستم روی تختش و پشت بهش ,رو به پنجره ای که تا نصفه پرده ای زمخت و طوسی رنگ پوشیده بودتش,کردم! حس کردم چیز گرمی روی شانه ام قرار گرفت .کمی سرم را خم کردم …رایان بیدار شده بود و سرش را روی شانه ام گذاشته بود . دستی روی سرش کشیدم و لبخند گرمی بهش زدم. نگاهش برق می زد .خواستم از جام بلند بشم که با قدرتی وصف نشدنی ,دستانم را گرفت .نگاهش رنگ عصبانیت گرفته بود .نفسهای عمیقی می کشید .پره های بینی اش باز و بسته می شد. هم نگران شدم و هم ترسیدم .عقلم حکم می کرد بیشتر از این نزدیکش نشم .مصرانه از جام بلند شدم که قدرت دستانش را دور مچهای ظریف دستانم ,بیشتر کرد. تلاش بی فایده بود .کنارش نشستم و زیر چشمی نگاهی بهش کردم .خیالش راحت شده بود.

دانلود رمان گرگینه
دو ساعتی پیشش موندم و رفتارهای عجیب و غریبش را زیر نظر گرفتم !. از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم .خیالم راحت شده بود .رایان گوشه ای کز کرده بود و فکر می کرد . باید برای حرف نزدنش هم فکری بکنم! گزارشات روزم را نوشتم و داخل پوشه ی مخصوص پرونده رایان گذاشتم. سرم را روی میز گذاشتم و خیلی سریع بیهوش شدم. _خانم دکتر…ای بابا مایا با توام. سرم را بلند کردم و با چشمهای تار ,به رو به روم نگاه کردم ,قیافه ی مضطرب مقیسی را دیدم. +چی شده؟ . ۱۱۱ _این پسره…اتاق از جام پریدم و گفتم: چی شده؟ _باز داره دیوانه بازی در می آره. +یعنی چی؟ _خودتون بیاید ببینید. سریع راه افتادیم سمت اتاق ,تقریبا می دویدم. با دیدن در باز اتاق و دیدن داخلش ,خواب از سرم پرید. +اینجا چرا این شکلیه؟ ملحفه ی تخت ,روی زمین تیکه تیکه شده بود .تخت چپه شده بود و روی زمین پر بود از شیشه خورده(خورده شیشه ی پارچ آب و لیوان اتاقش بود.) نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم .صدای قدم های مقیسی را شنیدم. +کسی نیاد داخل. _اما…. +همین که گفتم …فقط یه جارو بهم بدید.
دانلود رمان گرگینه
نگاهی به اطراف کردم ,رایان گوشه ی دیوار ایستاده بود و در حالی که خس خس میکرد ,من را نگاه می کرد. _خانم دکتر این هم جارو. جارو را گرفتم و در اتاق را بستم .چراغ مطالعه ی اتاقم را که قبلا آورده بودم ,روشن کردم . نگاهی به رایان کردم.داشت با چشمان قرمز و دهان باز درحالی که آب دهانش در حال ریختن بود ,من را نگاه می کرد . به جرات می تونم بگم وحشیانه نگاه می کرد. اخم ظریفی کردم و گفتم: +پسر خوب این کارها چیه؟ نمی گی دست و پات زخم می شه؟ فقط نگاه می کرد .دولا شدم و شیشه های روی زمین را جارو زدم .ولی یک آن احساس درد شدیدی توی کمرم کردم و افتادم زمین . رایان با دستانش پهلوم را گرفته بود و انگشتانش را در دستام فرو می کرد .دولا شد روی من ,آب دهانش ریخت روی صورتم . هیچ کاری نمی تونستم بکنم .خواستم بلند شوم که با یک حرکت از جا بلندم کرد و پرتم کرد گوشه ی اتاق. شالم از سرم افتاد و دو دکمه ی اول روپوش سفیدم کنده شد . جای انگشتانش روی دستانم مانده بود . از جام بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم که دوباره بهم حمله کرد .یک آن ,سوزش عجیبی توی گردنم حس کردم. مایع گرمی روی گردنم جاری شد .دستی کشیدم و با دیدن خون ,روی قسمت خراش برداشته با دستم ,فشار وارد کردم تا خون ریزیش ,بند بیاد. انگار با دیدن خون ,جری تر شد .برای همین تا خواست حمله کنه از دستش در رفتم و از موقعیت استفاده کردم .ضربه ای به پشت گردنش(قسمت بصل النخاع )زدم و بیهوش شد. سریع از اتاق رفتم بیرون .اصلا متوجه وضعم نبودم ,دویدم سمت ایستگاه پرستاری. +بچه ها …یکی به من یه آرام بخش بده سریع! کرامت با دیدن من هول شده بود و دور خودش می چرخید. +ای بابا کرامت بدو دیگه!

دانلود رمان گرگینه

برای  خواندن قسمت  دوم  یک قطره تا خون ( جلد دوم گرگینه ) اینجا کلیک  کنید 

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب گرگینه : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : ۶۵۶ صفحه پرنیان ، ۱۶۵ صفحه پی دی اف

لینک دانلود  به درخواست نویسنده  رمان  حذف  شد 

مدیریت محترم سایت
با سلام
بنده (ن. لوانی) نویسنده ی رمان دو جلدی (گرگینه و یک قطره تا خون) هستم.
در حال بازنویسی نسخه اصلی و رسمی گرگینه می باشم و قصد چاپ آن را دارم.
احتراماَ خواهشمندم که در اسرع وقت، نسخه ی قبلی (دو جلدی- گروهی) این کتاب را از سایت خود حذف نمایید.
با نهایت احترام متذکرم که بنا بر حقی که به عنوان نویسنده ی این اثر دارم، در صورت عدم همکاری شما، به ناچار طبق جرایم رایانه ای با شما برخورد خواهم کرد.
پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم.
با احترام
“ن.لوانی”

gمنبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان گرگینه باز نشر از دی ال رمان جلد ( pdf موبایل )
3.67 از 3 رای
بازدید : 1,874 بار بار دسته بندی : گرگینه تاريخ : ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

ن.لواني
پنج شنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

مدیریت محترم سایت
با سلام
بنده (ن. لوانی) نویسنده ی رمان دو جلدی (گرگینه و یک قطره تا خون) هستم.
در حال بازنویسی نسخه اصلی و رسمی گرگینه می باشم و قصد چاپ آن را دارم.
احتراماَ خواهشمندم که در اسرع وقت، نسخه ی قبلی (دو جلدی- گروهی) این کتاب را از سایت خود حذف نمایید.
با نهایت احترام متذکرم که بنا بر حقی که به عنوان نویسنده ی این اثر دارم، در صورت عدم همکاری شما، به ناچار طبق جرایم رایانه ای با شما برخورد خواهم کرد.
پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم.
با احترام
“ن.لوانی”

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،