دانلود رمان جدید دانلود رمان کمی آن طرف تر از روی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب کمی آن طرف تر از رویا : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

1.gif نام کتاب رمان : کمی آن طرف تر از رویا
1.gif نام نویسنده : ساناز.دا
1.gifحجم رمان کمی آن طرف تر از رویا : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان کمی آن طرف تر از رویا :
درمورد دختری به نام آرزو که برای دیدن دوست مهسا آخر هفته به رستوران میره .
اون شب اتفاقاتی میوفته که راه زندگی آرزو رو عوض میکنه و زندگی سخت براش رغم میزنه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ساناز.دا کمی آن طرف تر از رویا

من ارزو نصیری فرزند دوم یک خانواده ی پنج نفری متمول هستم؛یک خواهر بزرگ تر به نام اتوسا و یک برادر کوچک تر به اسم آریا دارم؛اریا۱۷سالشه و اتوسا۲۵سالشه و دو ساله ک ازدواج کرده. من عاشق خونوادم هستم درواقع میمیرم براشون بابام هیچ وقت تو این چند سال برامون کم نزاشت…اتوسا دوسال کانادا درس خوند و هم اونجا هم با شهریار آشنا شد… شهریار و اتوسا هر دوشون روانشناس هستن اما اتوسا بخاطر آرام مجبور شد خونه نشین بشه چون آرام ۸ماهشه و نیاز به مراقبت داره. بابام خیلی دوس داشت دکتر بشم ولی من مهندسیو دوس داشتم و رفتم دنبال استعداد خودم و شدم دانشجوی سال دوم رشته مهندسی کامپیوتر. من دختر آزادی هستم مامان بابام زیاد سختگیری نمیکننو میگن ما به بچه هامون اعتماد داریم منم سعی کردم کاری نکنم ک نسبت بهم بی اعتماد بشن. بابام سه تا کارخونه ی بزرگ صنایع چوب داره؛مادرم تحصیل کرده ی رشته ی گرافیکوبه بابام برای طرح کاراش کمک میکنه. مامان بابام خیلی جوون هستن پدرم۴۸و مادرم۴۶سالشه عشقی کہ بین پدرومادرم هس تو فامیل زبون زده…بِگذَریم خواستم از خودمو خونوادم بیشتر بگم. خووووب بهتره از اینجا شروع کنم..

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

درواقع داستان زندگی من از این جا شروع شد… آرزووو_آرزوصبرکن کجامیری بااین عجله؟؟ _مامان دارم میرم دانشگاه خیلی دیرم شده؛خدافظ. دیگه نشنیدم مامان چی گفت فقط فهمیدم که داره زیر لب غر میزنه. ۳ تاسرکوچه رو دویدم تارسیدم به ایستگاه ؛اتوب*و*س هم اومدو سوار شدم،همیشه از سوار شدن تو اتوب*و*س بدم میاد چون به محض نشستن سریع خوابم میگیره……)حاال مگه میره(خالصه بعداز یک ساعت به محل مورد نظر رسیدم….سریع پیاده شدم و به سمت دانشگاه بازم دویدم …)واییییییییی اولین کالس و باحمیدی داشتم گاوم زاییده( تو راه به مهسا اس دادم که حمیدی اومده اونم نوشت اره گاوت زاییده..)خخخخ حاال تواین موقعیت خندم گرفته بود…..��حاالموندم چرا امروز همه گیر دادن به زاییدن گاو(رفتم جلوی در کالس وایستادمو با یه نفس عمیق در زدم که وقتی صدای بفرمایید رو شنیدم درو باز کردمو رفتم تو…….بچه های کالس با دیدن من ترکیدن از خنده…استاد که خودشم خندش گرفته بود اصال سرش رو از روی میز بلند نمیکرد…منم که داشتم از خجالت آب میشدم فکر کنم قرمز هم شده بودم …بعد از چند دقیقه که برام اندازه ی یه قرن گذشت سرش رو از روی برگه بلند کردو روبه من گفت: استاد_به به خانم نصیری دیگه چی شده بود تو ترافیک موندید..تاکسی گیر نیومد.. یانه اتوب*و*سا دیر اومدن…کدومش خانم نصییییری..گفت )این خانم نصیری رو دیگه داد زد گفت( _نه استاد هیچ کدوم میدونید….آخه….چیزه…خواب موندم.. بااین حرفم کالس منفجر شد از خنده و استاد هم سریع گفت_خانم نصیری بفرمایید _واقعا مرسی استاد قول میدم دیگه تکرار نشه.. استاد_بفرما بیرون خانم بامن بحث نکن.. واقعا حوصله بحث کردن نداشتم بدون هیچ حرفی درو بستم و راه افتادم سمت سلف که یه چیزی بخورم چون دیرم شده بود صبحانه ام نخورده بودم…. اولین جرعه از آب پرتقا ل و که خوردم..هنوز کامل نخورده بودم که یکی محکم زد پس کلم و نزدیک بودتمام محتویات داخل دهنم بیرون بریزه که به زور جلوش رو گرفتموخوردم…..باعصبانیت بلند شدم که دیدم روژین با نیش باز داره نگام میکنه……. اصالذنفهمیدم چی شدو چی گفتم که پسرای میز بغلی به ما خندیدن……

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

 مردم خوشحالنا..ولی اعصابم از دس این دختره خورد شد.اومددنشست کنارم و گفت: -میگم چیزه….ناراحت ک نشدی…شدی؟؟ -ن با این کارت خوشحالم شدم.همین موقع بود ک دنیا ومهسا اومدن و به جمع ما اضافه شدن ک مهسا گفت:راستی آرزو این حمیدیم بدجور مشکوک هااا من:چرا؟ دنیا:چون هر دفه تورو میبینه گل از گلش شکفته میشه مهسا:راست میگه چون تو وقتی از کالس رفتی بیرون اول یه لبخند زد دوم یکم فکر کردو سوم زیر لب یه چیزی گفت… روژیین:چی گفت دنیا و مهسا باهم گفتن نمیییگییم و یهو زدن زیر خنده من:بگید دگ ….اه مهسا خیلی خوب…چرا ناراحت میشی؟؟ -بگو ناراحت نشن. دنیا:گفت من از دست تو دیونه میشم راحت شدی فضول!! -درووووووووغ میگی دنیا:ن باور کن تازه وقتی این و گفت کل کالس تا پنج دقیقا تو شک حرفش بودن.اصال باورم نمی شد استاد حمیدی همچین حرفی زده باشه چون استاد حمیدی جوون و تقریبا۲۷/۲۶سالشه و جوون ترین استاد تو دانشگاهی. و بخاطر همین زیاد با دانشجوها شوخی نمی کنه البته من بهش حق میدم چون با یه حرکت از استاد حمیدی بازار شایعه دانشگاه رو پر میکنه و بعدش هم معلوم نیس کار میکشه به حراست و اخراج و….توهمین افکار سیر میکردم ک با صدای مهسا به خودم اومدم مهسا:ن مثل اینکه توهم به حمیدی بی میل نیستی ۵ -بروو بابا این حرفا تو کت من نمیره.اوکی! روژین:آرزو اگه بهت پیشنهاد بده چیکار میکنی؟؟؟ دنیا:معلومه دگ خنگ قبول میکنه.خدا بیش قیافه ی خوبی داره مگ ن بچه ها………. _پس چی که قبول میکنم…. به خاطر نمره ام که شده قبول می کنم… مهسا_اوووووه سفارش مارم بکن.. بچه ها زدن زیر خنده …آخه من موندم کجاش خنده داشت…دیوانه ها به شکاف دیوارم میخندن…�� _بچه ها پاشید بریم سر کالس.. روژین_آره بریم منم ساعت اول نبودم یادم بندازید جزوهاتون رو ازتون بگیرم… بابچه ها پاشدیم رفتیم سمت کارگاه آخه این زنگ کارگاه داشتیم همین که رسیدیم جلوی در کارگاه ازاون سمت استاد حمیدی رو دیدیم که داره میاد سمت ما درواقع داشت میومد سمت کارگاه چون ماهم اونجا بودیم به خاطر همین گفتم داره میاد سمت ما که یه دفعه��چششمش خورد به ماویه لبخند زد راه افتاد سمت ما.روکردم سمت بچه هاو گفتم_این چشه؟؟ مهسا_نگفتم..نگفتم..تا تورو میبینه گل از گلش می شکوفه…. تو همین وقت استاد اومدو نذاشت که مهسا حرفش رو کامل کنه… _سالم استاد استاد حمیدی_سالم خانم نصیری چرا جلوی در ایستادید بفرمایید داخل.�� دنیا_اخه استاد آقای اصغری مسؤل کارگاه هنوز نیومده.. استاد حمیدی_شمابفرمایید داخل من توضیح می دم.

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

رفتیم تو که استاد حمیدی به بچه ها گفت اقای اصغری امروز نمیادو کالس تعطیله ماهم با بچه ها راه افتادیم به سمت در که استادحمیدی صدام … زد و گفت_خانم نصیری امیدوارم که از کار امروزم دلخور نباشید موندم که چی بگم این االن داشت عذرخواهی میکرد… _خواهش می کنم ..من باید زود تر بیام..و حواسمو جمع کنم. استاد حمیدی_به هر حال موفق باشید.. اینو گفتو رفت…… دنیا:ب جون مامان بزرگ و روح پدربزرگم این سرش خورده به سنگ مهسا:دنیا یه دقه خفه شو هیچی نگو…بچه ها این چرا اینجوری میکنه اگه همین جوری پیش بره پای هرچهارتامون کشیده میشه به حراست یه نگا به دور و برانداختم برگشتم و به پش سرم نگا کردم ک دیدم چن تا از دخترا دارن به ما نگا میکنن -راست میگی….خوب چیکار کنم مهسا:نمیدونم اما یه فکری میکنم..حاال بیخیال کارگذاشته بیاید برییم بیرون هستیییید شیرین:اره برییم مهسا:دنیا تو چی میای دنیا:اره فک کن من نیام اونوقت کی مسخره بازی دربیاری شما بخندید! -اره واقا ک تو دلقکی..من نمیام حوصله ندارم درضمن کار دارم خونه روژیین:چی کار داری…میخوای بری خونه چیکار -اصال خونه نمیرم…میخوام برم خونه ی اتوسا دلم برا آرام تنگ شده ۷ مهسا:خوب بیا من میرسونمت تا اونجا ک نمیشه با اتوب*و*س بری -نه مهسا جون خودم میرم زحمتت میشه مهسا:دیووونه چه زحمتی چ لفظ قلمم حرف میزنه بیا سوار شو من عادت کردم از شما بچه ها فقط فوش بشنوم. رفتیم و سوار ماشین مهسا شدیم مهساایناهم وضع مالی توپی داشتن ماشین مهسا یه۲۰۶البالویی بود دنیا و رژینم هم وضع مالی خوبی داشتن اما ب نسبت من و مهسا در یک سطح بودیم.مهسا یه خواهر بزرگ تراز خودش داشت ک اسمش مریم بود مریم هم عینه اتوسا۲۵سالش بود تازه نامزد کرده بود ویکی از دوستای صمیمی اتوسا۲۵سالشه بود اصال علت اشنایی من و مهسادوستی اتوساومریم بود اخه اونا از دوران دبیرستان باهم دوست بودن و هر دو رشته روانشناسی خوندن من و مهسا از اون موقع با هم دوستیم ولی آتوسا و مریم اون دوسالی ک آتوسا کانادا بود از هم دور بودن تا اینک آتوسا برگشت

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا و من و مهساهم نقشه کشیدیم ک روز تولد آتوسا مریم و بیاریم ک همو ببینند ک از اون روز به بعد دوباره دوستی اینا شروع شد با دنیا و رژینم هم همین دوسال پیش آشنا شدیم خالصه رسیدیم تو کوچه آتوسا اینا ک دیدم بله Bmwسینا شوهر یا همون……. نامزد مریم جلوی خونه ی آتوسا ایناست.مهسا ماشینو پارک کرد وبا بچه ها پیاده شدیم ک در خونه ی آتوسا اینا باز شد و اتوسا ومریم اومدن بیرون پشت سرشون هم ک شهریار و سینا اومدن ک تا ما رو دیدن تعجب کردن. آتوسا-تویی اجی جون؟؟اینجا چیکار میکنی؟؟ -نه روح مامان بزرگ اومده ببینه نوه اش چی کار میکنه�?�واقعا ک نمیبینی؟؟با بچه ها اومدیم پیش تو. آتوسا-خوش اومدین…بیاید بریم خونه دیگه مهسا-عجبا!!!�??�درو بستی داری سوار ماشین میشی بعد تعارف هم میکنی؟؟؟ آتوسا-اه مهسا تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟؟؟بیاین بریم باال -نه نمیخواد ما برمیگردیم شهریار-بیا بریم تو خواهر زن جان.چرا تعارف میکنی؟؟  بعد رو کرد به بچه ها وگفت سوار شید بریم دیر میشه.بعد هم زد زیر خنده -باشه شهریار خان به هم میرسیم دیگه؟؟ شهریار-باشه برسیم آتوسا-اه شهریار چرا خواهرمو اذیت میکنی اخه؟؟ مریم-آتوسا ولشون کن کلید بده بیا بریم. -الزم نکرده.یه جایی رو پیدا میکنیم میریم. شهریار-باشه هر طور راحتید.خدافظ -خیلی رو داری شهریاررررررررر بعدم رفتم سوار ماشین مهسا شدم مهسا هم اومد

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

نشست بعدم راه افتادیم.از عصبانیت در حال ترکیدن بودم ک یه دفعه دنیا و روژین زدن زیر خنده -مرض به چی میخندین؟؟؟ دنیا-خیلی حال کردم عجب مهمون نوازی بودا روژین-راست میگه حاال من رو همین جا پیاده کن برم خونه…..دمتون گرم عجب تفریحی بود خیلی چسبید مهسا هم عین من عصبانی بود سریع نگه داشت و دنیا و روژین پیاده شدن و بعد از خدافظی از اونا راه افتادیم سمت خونه ما -مهسا جون بیا بریم خونه ی ما من میدونم با این آتوسا و شهریار چی کار کنم. مهسا_کسی نیست خونتون؟؟ _نه عزیزم میای؟؟ مهسا_اگر مزاحم نیستم آره چون نمیخوام خونه تنها باشم..مریمم که دیدی با سینا جونشه معلوم نیست کی بیاد خونه.. ۹ _نه اتفاقامنم نمیخوام تنها باشم.�� همون موقع رسیدیم جلوی در خونه و مهسا هم ماشینو پارک کردو رفتیم تو. مهسا_چقدر سوت و کوره … مامان بابات کی میان؟؟ _نمی دونم رفتن خونه ی دوستشون شب میان.�� مهسا_آریا کجاست نمیبینمش؟؟�� _توروخدا ول کن همون بهتر که نیست بیاد که باتو کل کل کنه.. آریا_هوی هوی مراقب حذف زدنت باشا�� _ترسیدم.. اههه تو ممی تونی عینه آدم بیای…کجابودی که ندیدمت..؟؟ آریا_داشتم درس میخوندم مهسا زد زیره خنده و میونه خنده گفت_تو….درس ….میخوندی….. منم که خندم گرفته بود.. آخه آریا همیشه خدا یکی دوتا تک تویه کارنامه داشت�?� آریا_آره مشکل تو چیه؟؟ _اه ..بس کنید دیگه.. مهسا_نه خوب شد اومد… آخه من حوصله ام سر رفته بود.. آریا_نکنه بنده باید حوصلتو بیارم سر جاس مهسا_نه… یعنی آره..اصال آرزو برو آماده شو با آریا بریم بیرون�� آریا_مهسا سرت خورده به جایی…حالت خوبه دیگه…؟؟؟!! مهسا_نگاه یه بار میخوام باهات خوب باشم خودت نمیخوای..

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

_تورو خدا بس کنید ..آریا میلچای یانه؟؟ آریا_میام ولی به یه شرطی _چه شرطی؟؟؟؟ آریا_باتو نبودم بامهسا بودم… مهسا_خوب بگو دیگه منو آرزو نداریم که آریا_آخه این یکی مربوط به تو.. مهسا_چی می خوای؟؟ آریا_یک روز ماشینت رو بده به من�� _آریا خجالت بکش�� مهسا_چییییی گفتییییییی تو همون موقع حمله کرد سمت اریا ..که آریا هم شروع کرد دور خونه چرخیدن�?� مهسا_خیییلی رو داری …تو چه بیای چه نیای ما میریم فهمیدی؟؟ آریا_خیله خوب باشه پس برید دیگه چرا وایستادید�� مهسا_پس چی که میریم.. هوی آرزوووو ..وایستادی اونجا داری می خندی..��برو آماده شو بریم.. _باشه چرا داد می زنی . مهسا_برو بپوش وگرنه میرماااااا _خیله خوب تو برو تویه ماشین منم االن میام.. ۱۱ مهسا که رفت منم سریع لباس پوشیدم رفتم بیرون که دیدم آریا جلوی دره وقتی منو دید گفت_من میو مدم چی میشد…. _خیلی رو داری آریا..مهسا که گفت بیا بریم… بااین کاره امروزت تا سر کوچه نمیبرتت�?� آریا_خوب نبره مگه من چالقم.. _پس چرا حرف میزنی برو کنار من برم.. زدم از خونه بیرون که دیدم مهسا نشسته تو یه ماشین هی داره گاز میده…رفتم نشستم که ماشین از جاش کنده شد…انقدر تند میرفت که گفتم االن تصادف میکنیم…_مهسا جون آجییی قوربونت یرم یکم یواش بروو�� مهسا_آرزوووووووو�?� _چیه تو باهاش کل کل کردی …اونم که عاشق کل کل.. مهسا_آرزو دلم برات میسوزه به خدااااا _چرااا�?� مهسا_اون از شهریارو آتوسا که تحویلت نمیگیرن ..اون از مامان بابات که دم به دقیقه بیرونن ..اینم از این آدم یالقوز…. _خوب باباااااا حاال داریم کجا میریم… بریم دنبال بچه ها بعدشم بریم بیرون شام هستی؟؟ _مهسا بیا عین قدیما دوتایی بریم پاتوق….❤️ مهسا_باشه.. اتفاقا منم دلم برای پاتوقمون تنگ شده. _اره ..مهسا فکر کنم یه سالی هست که نرفتیماااا _اوهوم دقیقا از وقتی که با دنیا روژین آشنا شدیم… راستی مهسا از شهاب چه خبر؟؟

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

 آخه شهاب بوی فرند مهساست مهسا_بی خبر نیستم _مهسا نمی خوای به پیشنهادی که داده فکر کنی آخه از مهسا خاستگاری کرده بود مهسا_راستش رو بخوای نه … شهاب آمادگی نداره و هنوز واسه این جور کارا بچست. _کدوم کاراااا مهسا_خفشو … آدمه کج خیال از دواج رو میگم _تو کج خیالی مهسا_بی خیال بابا پیاده شو که رسیدیم با مهسا شونه به شونه هم وارد شدیم که مهسا گفت مهسا_آرزو دکورش رو عوض کردن نه.. _آره قبال قشنگ تر بود …. چقدر خاطره داشتیم… مهسا_یادته با شهاب هم همینجا آشنا شدیم _دیگه نمیاد نه شاید نباید میپرسیدم اما من هنوزم عاشق اون خاطراتم)داستانی اینجا پنهونه که ارزو از اون رنج میبره( مهسا تو چشمام نگه کردو خیلی خونسردو آروم گفت مهسا_چرا میان یه گروه پنج نفره ان …جمعه شبا میان )نم اشک تو چشام غوغا میکرد( ۱۳ اون شب شامو کنار مهسا خوردم …ولی ولی یه چیزایی داره تکرار میشه که نباید بشه چیزایی که من یه ساله فراموش کردم………. صبح ساعت ۸بیدار شدم..میدونستم که االن مامان بیدارهچون بابا ساعت ۷میره سر کار.. رفتم پایین تو آشپزخونه که دیدم مامانو بابا با خنده مسغول خوذدن صبحانه اند _سالم به همگییی صبح بخیر بابا_سالم دختره بابا _سالم مامان خانوم مامان_سالم عزیز دلم شاید بهتر بود در رابطه با ماشین با بابا صحبت کنم شاید راضی بشه یه دونه ازین خوشگال برام بخره _بابایی میشه در حال صبحانه خوردن باهم حرف بزنیم بابا_چیه پوالت ته کشیده _اه ..من تا میخوام باشما حرف بزنم سریع حرف پولو میزنید مگه همه چی پوله مامان_راست میگه ارسالن خیلی بچمو اذیت میکنیا بابا_خیله خوب ما تسلیم …چی می خوای دختر بابا)حاال یکی بیاد نیش منو جمع کنه( _چیزه… یعنی.. دلمو زدم به دریا گفتم_بابا میدونید که از خونه یه ما تا دانشگاه خیلی راهه درسته بابا_درست _خوب من باید هر روز این مسیرو با اتوب*و*س برم چرا..چون مامان میگه تاکسی امنیت نداره.

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

 بابا_مامانت کاره خوبی میکنه دیگه _دیگه اینکه… مامان_آرزو کامل بگو چیمی خوای _ماشین میخوام مامان_عمرا اصال فکرشم نکن _آخه مامان… مامان_آرزو بامن بحث نکن واقعا اعصابم خورد شده بود تمام دوستام ماشین داشتند دنیا روژین هم به دلیل مشکل مالی نگرفتند بدون حرف از سر میز بلند شدمو رفتم توی اتاقمو درو محکم بهم کوبیدم وروی تخت دراز کشیدمکه گوشیم زنگ خورد دستمو دراز کردم برداشتم که دیدم عکس مهساست……. _سیالم مسییی مهسا_سالم و کوفت… صدبار بهت گفتم اسممو کامل بگو مخفف نکن _خیله خوب بابا…مهساااا جون مهسا_هان.. _هان و کوفت درد.. مهسا _اوه اوه اوکی بابا.. جونم _حاال خوب شد ۱۵ مهسا_بنال دیگه _میشه به خاله مونا بگی بامامانم حرف بزنه )خاله مونا مامان مهسا بود( مهسا_در چه موردی _امروز سر صبحانه به بابا گفتم برام ماشین بخر گفت نه مهسا_کییی… بابات گفت نه _نه دیونه… مامانم گفت.. مهسا_چرا _هیچی می گه خطر داره و نمیدونم از همین چیزای مسخره.. مهسا_اتفاقا منم دارم با مامانم میام اونجا _جدییییییی مهسا_آرهه… چرا داد میزنی کر شدم _برای چی میاین مهسا_ناراحتی نیایم _نه دیونه حاال برای چی مهسا_امروز چند شنبه ست _خوب چهار شنبه مهسا_خوب

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

 _خوب مهسا_خوب چهار شنبه ها میرن استخر دیگه…………. _آهانننننن مهسا_به خدا خیلی خری _بی ادب… خر خودتی مهسا_باشه بابا باشه ..من باید برم مامانم داره صدام میکنه..بای _بای حوصلم سر رفته بود رفتم لب تاپمو برداشتم تا یه خورده چت کنم که دیدم یه پسره که قیافش با جاده یکی شده بود عکس انداخته بودو جلوی عکسشم اسمشو نوشته بود»رامین« رامین_یه اصل بده قشنگ _از کجا میدونی قشنگم رامین_حاال یه اصل بده ..میفهمیم _اول تو رامین_اوکی…۲۵ساله تهران )گفتم الکی بگم بره اما دست بردار نبود( _کیمیا ۲۷ساله تهران رامین_دانشجویی؟؟ __نه استادم ۱۷ رامین_یعنی من افتخار آشنایی با یه استادو دارم _درسته رامین_چه استاد پایه ای ..حاال چه درسی تدریس میکنی.؟؟ _زنانو زایمان رامین _اوه اوه.. چه شیرین دیگه داشت زیادی چرتو پرت میگفت رامین_یه سوال _بهله رامین_چرا دیگه این تخصص رو به آقایون نمیدن؟؟ _چون جنبه ندارن … بای دیگه فرصت حرف زدن بهش ندادمو ..اومدم بیرون. حوس حموم کردم ..زودی رفتم حموم اومدم لباس پوشیدم که ……. که دیدم مهسا اینا اومدن .. رفتمذجلو اول با خاله مونا بعد بامهسا سالمو احوال پرسی کردم و رفتیم نشستیم…منم طبق معمول پیش مهسا نشستم که مهسا گفت مهسا_چه خبر… چی کار میکردی _هیچی بابا چت میکردم مهسا_تو هنوز دست بر نداشتی ازین کارات _چی کارکنم حوصله ام سر میره…

دانلود رمان کمی آن طرف تر از رویا

 مهسا_آریا کوش…نمی بینمش _مدرسه داشتیم حرف میزدیم که مامان اینا پاشودن که برن لحظه آخر خاله مونا بهم چشمک زد که یعنی حله میدونستم که حله آخه رگ خام مامانم دست خاله موناست… _خوب مهسا چه کنیم مهسا_نمیدونم .. راستی از آتوسا چه خبر _خبرندارم…. تو بگو از مریم چه خبر؟؟ مهسا_شب به شب میاد خونه صبح به صبحم میره بیرون با سینا جونش… _عروسیشون کیه؟؟ مهسا_ آخر این ماه .. _چه خوب مهسا_راستی تا تولد تو چند روز مونده….. میخواست ادامه بده که دیگه نگفت..انگاری فهمید که نباید بگه ….)باز اون خاطرات لعنتیییییی( خیلی خونسرد گفتم دو هفته دیگه مهسام دیگه چیزی نگفت …انگار هر کدوم تو خاطراتمون غرق بودیم ……. خاطرات پارسال …خاطرات آخرین دیدار….. بازم بغض… وبازم جوشش اشک……… ولی به خاطر مهسا جلو خودمو گرفتم ….دوست نداشتم فکر کنه باعثش اونه ……. پس بازم سکوت کردم…………………….. ۱۹ کمی که توی سکوت گذشت برای اینکه فکر مهسا رو عوض کنم گفتم _مهساااا مهسا_جونم _پاشو بریم دانشگاه امروز کالس داریماا مهسا_مگه ساعت دو کالس نداریم _چرا …حاال ساعت ۱۰تا حاظر شیم بریم میشه ۱۱تا برسیم ۱۲/۵یا شایدم…. مهسا_خوب خوب بسه پاشو حاظر شو سه سوته آماده شدم و با مهسا رفتیم بیرون که دو تا پسرم داشتن رد میشدن که پسر قد بلنده یه چیزی در گوش اون یکی گفتو باهم زدن زیر خنده بعدم بی توجه به ما رفتن…. مهسا_واااااا اینا چرا اینطوری کردن _بیخیال آجی خوشگل ندیدن داشتیم سوار میشدیم که باز برگشتن پسر_سالم _سالم امرتون پسره به خودش اشاره کردو گفت من پوریام اینم دوستم سهنده _خوب چی کار کنم پسرا کوب کردن

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب کمی آن طرف تر از روی : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 101 بار بار دسته بندی : کمی آن طرف تر از روی ، کمی آن طرف تر از رویا تاريخ : ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

یک × دو =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،