دانلود رمان جدید دانلود رمان کانی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان کانی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب کانی : PDF|APK|EPUB

درمورددختری بنام کانیه ،دختری مهربون وخوش قلب ، ک بعنوان خون بس وارد زندگیه اربابی جوان وسنگدل میشه ،اربابی ک از تمام زن هامتنفره .. باماهمرا باشین تاببینیم کانیه قصه ما چطوربا این ارباب سنگدل کنارمیاد؟؟

1.gif نام کتاب رمان : کانی
1.gif نام نویسنده : حدیثه نادی
1.gifحجم رمان کانی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان کانی :
درمورددختری بنام کانیه ،دختری مهربون وخوش قلب ، ک بعنوان خون بس وارد زندگیه اربابی جوان وسنگدل میشه ،اربابی ک از تمام زن هامتنفره .. باماهمرا باشین تاببینیم کانیه قصه ما چطوربا این ارباب سنگدل کنارمیاد؟؟

دانلود رمان جدید

رمان جدید از حدیثه نادی کانی

اخ جون امروز جمعست ومیتونم هرکاری دلم بخوادودوست دارم انجام بدم . روزایه جمعه به منومانی اجازه دادن تا کارایه شخصیه خودمونو انجام بدیم و خوش بگذرونیم . ما یه خانواده ۴ نفره خوشبخت هستیم . من ک کانی خانم گل وگالب میباشم ، ۲۱ سالمه و ته تغاریه خونم . مانی۲۴ سالشه بچه اول خونه . بابارضام ک عشقمه ۴۵ سالشه ومامان گلیم ک بابا رضا خانم گلی صداش میکنه۴۳ سالشه . مامانم و ازبچگی نافشو بنام بابام زدن ،اخه دخترعموپسرعموان )البته این مانی میخوادحرص منودراره میگه بخاطر همینه توشیرین عقل شدی ( وقتیم بزرگ شدن بهم عالقمندشدن وباعشق ازدواج کردن . حاصل ازدواجشونم مادوتاشدیم . ما ۴ نفر ن تنها یه خانواده ایم بلکه انگار ۴ تادوستم هستیم . خیلی باهمدیگ خوبیم . مامانم تک فرزند بود ک خدابعداز ۹ سال به پدرمادرش هدیه داد . ولی بابام یه خواهر سه سال کوچیکتر ازخودش داره به اسم زهرا . عمه زهرام یه دختر به اسم رز داره ، ۳ ک اگه خدابخواد قراره عروسمون بشه .رز همسن منه . مانی ورز همدیگه رودوست دارن . عمواکبر بابایه رز وقتی ۵ سالش بود براثر نیش یه مارسمی فوت کرد . بابامم خونشون و اجاره داده تاکمک خرج عمه ایناباشه . عمه زهرا هم طبقه پایین خونه مازندگی میکنه . خونه مادوطبقست .یه حیاط بزرگ داره بایه حوض وسط حیاط با درختایه میوه . یه طویله هم گوشه ی حیاط سمت چپ حیاط .منومانی وبابا اسب داریم ولی رز چون میترسه اسب سواری نمیکنه البته باماسوارمیشه ولی تنهایی نمیتونه . اسم اسب من سیاهه ،واقعا هم سیاهه ، اسب مانی اسمش خال خالیه ک قهوه ای با لکه های سفید . اسب بابا هم اسم نداره ، بابا میگ خوشم نمیاد اسم رواسب باشه. ولی چون سفیده منو رز بهش میگیم برفی ….. کانی تصمیم گرفتم امروز برم اسب سواری، یه شلوارشیش جیب پسرونه ک مخصوص سوارکاریم بودپوشیدم. چقدر مامان گلی سراین شلوارازم ایراد گرفت ک تودختری ونبایدابنجوری لباس بپوشی . یکی از پیرهنایه مانی رو هم برداشتم ک اگ بفهمه موتوسرم نمیزاره ، البته داداشم خسیس نیستا چون چنددفعه پیرهناشوپاره کردم دیگ نمیزاره بپوشم )مدیونین فک کنین چون ازاون پیرهنا بدم می اومد،ازقصد

دانلود رمان کانی

میپوشیدم تا پارشون کنم( یه روسری کوتاه مشکی پوشیدم وکاله مشکیمم روسرم گذاشتم . بعدازبرداشتن سیاه به سمت جنگل رفتم . همیشه دلم میخواد تویه جنگل برم ، ولی میدونم اگ برم دیگ برگشتنم با کرام الکاتبینه . بعداز سواری به سمته چشمه رفتم تاهم خودم آب بخورم هم سیاه . ماتویکی از روستاهایه قشنگ کردستان زندگی میکنیم ، البته دوتا روستاکنارهمه ،روستایه باال و روستایه پایین ک گل دره نام داره وروستایه ماست . ارباب روستایه مامرد خوبیه ،ولی چشمتون روز بدنبینه یه زنه جادوگرو یه دخترو پسر داره ک دست ننه رو از پشت بستن . همیشه دلم واسه ارباب میسوزه . اما ازارباب روستایه باال بگم ک نگم بهتره . میگن یه ارباب خشن و مغروره ،بکل از زنهاهم متنفره و هیچ زنی حق واردشدن به عمارتشونداره ،فقط چندتازن واسه آشپزی ونظافت داره ک هیچ کدومم حق ندارن جلوش ظاهربشن . فک کنم همه یه تخته کم دارن این بکل تخته هاش کمه . ولی درعوض میگن خیلی خوشگل وخوش هیکله ، قیافشم انقدرجذبه داره ک ناخودآگاه ازش میترسی . البته من ندیدمش فقط شنیدم . ارباب روستایه باال ساالر نام داره ک برادرزاده سلطان ارباب ماست . ۵ کانی بعداز دوسه ساعت سواری وگشتن به سمت خونه رفتم . عمه زهرامثل همیشه درحال اب پاشی جلودرحیاط بود .. کانی :سالم عمه جونم ،خسته نباشی. -:سالم عزیزم ،درمونده نباشی ،سواری خوش گذشت ؟ -:جایه شما خالی ،خیلی ، حیف ک رز باهام نیومد . -:نمیدونم عمه چرا ازدیشب گرفتست وتوخودشه . -:غمت نباشه عمه ،کانیت ک نمرده االن میرم ببینم چشه وردیفش میکنم . -:عمه به قربون دل مهربونت ک تو انقدر خوبی عزیزم ،سفیدبخت بشی . -:قربونت برم عمه ،خودتون خوبین ،فک میکنین منم خوبم . -:ن عزیزم فکر نمیکنم مطمئنم ،برو دخترم ببین میفهمی این دختر چشه ؟ -:چشم ،بااجازتون —-به داخل حیاط رفتم وبعدازگذاشتن سیاه به سمت خونه عمه رفتم . باصدایه مامان گلی ک بااخم و دست به کمرتوایوون وایستاده بود ، یه لبخند زیبابهش زدم ک انگار بجایه اینکه اوضاع بهتربشه بدتر شد …

دانلود رمان کانی

کانی مامان گلی :اره بخند ،بایدم منوببینی وبخندی . کانی:خوب عزیز دل کانی میبینمت ذوق میکنم میخندم دیگه . -:بسه بسه برو خودتورنگ کن .دختر توخجالت نمیکشی بااین سرو وضع میری بیرون ؟ -:واسه چی خجالت بکشم ؟ -:اخه دخترم اینجوری میگرده ؟ -:چشه به این خوبی ؟ببین خانم گلی اومدی ونسازیا . -:اخرم ازدست توواینکارات دیوونه میشم. —باصدایه بابا رضابرگشتم سمتش ک پشت سرم وایستاده بود . -:بازچیکارکردی خانم منو شاکی کردی ؟ -:همش تقصیرتوعه این دختراینجوری میگرده ،اگ هردفعه ازش دفاع نکنی و دعواش بکنی اینجوری واسه خودش نمیره نمیاد. -:منک اومدم ازتودارم دفاع میکنم، بدشم عزیزم حرص نخور ،رضات تحمل ناراحتی تو نداره ،پدرسوخته درست لباس بپوش ،انقدرخانمموحرص نده. —-بابابعداززدن این حرفش یه پس گردنیم بمن زدو به سمت مامان رفت وصورتشوب*و*سید. مامان هم ازخجالت بامشت به بازویه بابا زدوسرشو پایین انداخت. -:خانم گلی دست بزن نداشتی ک پیداکردیا،همش تقصیرتوعه بچه ، خانمم خشن شده . –:بمن چه شماب*و*سش کردین . ۷ -:خانمموب*و*س نکنم؟ توروب*و*س کنم ؟ -:بسه رضا این حرفاچیه جلوبچه ،خجالت بکش . -:چشم خانمم بریم تواتاق ؟ —-بااین حرف بابا ودیدن قیافه مامان زدم زیر خنده ،مامان هم حرص کردو به سمت خونه رفت .. -:بایدم بخندی ،تو بدلباس میپوشی ،حاالمن بایدبرم منت کشی . -:واسه شماهم ک بد نمیشه . -:بدوبرو دختره چشم سفید یه زره حیانداری. —باخنده رفتم پیش رز ،باباهم رفت سراغ مامان تامنت کشی کنه ،البته اسمش منت کشیه …. کانی یه تقه به درزدمو واردخونه شدم … -:رز ؟؟؟رز؟؟رزکجایی؟؟زنده ای ؟؟رز -:رزوکوفت ،چه خبرته انقدرداد میزنی ؟ -:چرا جواب نمیدی ؟؟یه ان گفتم مردی راحت شدم ازدستت . -:مگه تومهلت میدی به ادم . -:عمه میگفت گرفته ای ،کشتیات غرق شدن ؟؟چته ؟؟ -:چیزی نیست مامان شلوغ میکنه . —بعداززدن این حرف رز به سمتش رفتمو دستشوگرفتم شروع کردم بخوندن رزم همراهیم میکرد … -:داری به چی فکرمیکنی ؟؟

دانلود رمان کانی

-:دارم به این فکرمیکنم چراساعت شش نمیشه ؟ -: مانی جانت کی میاد خونه .بری پشت پنجره ،نگاهش کنی دلبرتو . -:داری به چی فکر میکنی ؟ -:دارم فکرمیکنم جورابایه منودیدی یانه ؟ -:بگووقتی جورابامودیدی میدیشون بمن . -:داری به چی فکرمیکنی ؟ -:همش دارم به این فکرمیکنم به اون صورتت بی ریختت . -:من دارم فکرمیکنم اگ تونباشی چقدرخوبه . -:منم دارم فکرمیکنم چقدر قیافت شبیه چوب بستنی شده . —–بعداززدن این حرف دوتایی خندیدیم . -:حاالجدی رز بگوببینم چته ؟ -:کانی بنظرت مانی واقعا منو دوست داره . -:ن عزیزم اون دوست نداره، دیوانته ،حاال چراهمچین چیزی میپرسی ؟ -:کلثومودیروز دیدم میگفت مانی ازش خوشش میاد .گفتم چطور؟گفت بهم نگاه میکنه . -:توهم باورکردی ؟من نمیدونم چرا همه خاطر خواهه این کلثومنو ولی ترشیده .بالنسبتت ادم میرینه هم نگاه میکنه این که دیگه ادم ،هرچندمطمئنم دروغ گفته حرص تورو دراره . -:نمیدونم شایدم حق باتوباشه . -:شک نکن من برادرمومیشناسم خدایکی رزم یکی .بدشم اون مخ اکبندتو کاربنداز زودی حرف دیگرونوباورنکن.هرچندماهرکاریم بکنیم توبیخ ریش مایی . ۹ —بااین حرفم رز به سمتم حمله کردو موهامومیکشید ، کلی تو سروکله هم زدیم وصدایه خندهامون توکل خونه پیچیده بود. کانی بااومدن مانی به خونه به سمتش رفتم وبایه لبخندپلیدرولبم تابه خودش بیادموهایه سرشوگرفتموکشیدم . همیشه عاشق اینکاربودم . مانیم عین یه گاوزخمی به سمتم حمله ورشد. بایه جیغ ازدستش فرارکردمو خودموپشت بابا قائم کردم . مانی :بیا این ورجونور ،خودتوپشت بابا قائم نکن . -:نچ مگه دیوونم بیام تومنوبگیری . -:منکه میگیرمت وحسابتومیرسم ، صددفعه بهت گفتم موهایه سرمونکش بدم میادازاین حرکتت وسرم دردمیگیره . —درحالیک میخندیدموزبونموبراش درمی اووردم ،باباروهم بخاطراینکه ازپشت لباسشوگرفته بودم بامن میچرخید . بابانمیدونست بخنده یا جلویه ماروبگیره . مانی ک دید نمیتونه بخاطر بابامنوبگیره پشیمون شدوبه سمت درحیاط رفت . منم باخیال اینکه دیگ رفته به سمت پله هارفتم تابرم توخونه . هنوز چندقدم بیشتربرنداشته بودم ک احساس کردم روهوام . مانی منو انداخت روکولشو دیدم داره به سمت حوض پرازاب میره ، تازه فهمیدم میخوادچیکارکنه ،

دانلود رمان کانی

شروع کردم به تقال وجیغ ودادکردن … مانی :مانی میکشمت منو بندازی تو حوض .ولم کن بزاربرم .غلط کردم ببخشید ،مانی ولم کن . —ازصدایه من مامان اینا وایستاده بودن وبما میخندیدن ،رزم پشت پنجره وایستاده بود . کانی :چرا وایستادین میخندین بیان کمکم کنین .رز بیا جلواین شوهردیوونتو بگیر. —مانی نداشت تا به دادوبیداد کردنام ادامه بدم وپرتم کرد توحوض . همیشه ازاینکه خیس بشم یاخیسم کنن متنفربودم . وقتی بلندشدم عین موش اب کشیده شده بودم … ساالر باعصبانیت گلدون رومیزو محکم کبوندم تودیوار. حاال کارشون بجایی رسیده ،ازمن دزدی میکنن؟فقط منتظرم نادرو بچه هاگیرشون بیارن ، میدونم چه بالیی سرشون بیارم . کاری میکنم ک دیگه هیچ احدالناسی جرات نکنه دیگه این گوروبخوره . تاحاال کسی جرات نکرده روحرفم حرف بزنه چه برسه به اینکه دزدی کنه ازم . خودم ورومبل انداختموچشماموبستم . ،-:سالم اقا —-باصدایه نادر چشماموبازمیکنم و منتظر ادامه حرفشم ،بادیدن قیافه عصبیم اب گلوشوازترس قورت میده ۱۱ ویه قدم عقب میره .. نادر:اقا گرفتیمشون االنم توحیاطن . ازرویه مبل بلندمیشم وبه سمت حیاط میرم . نادرم ازپشت دنبالم میاد. بادیدن اون دوتا به سمتشون میرم . وقتی چشمشون بهم می افته، ترسو قشنگ تو چشاشون میبینم .نه تنها اون دوتا حتی کساییم ک توحیاط بودن ترسوقشنگ میشدتوچشماشون حس کرد. به سمتشون میرم و اروم اروم دورشون میچرخم ، بعدازدودور چرخیدن ،محکم بانوک کفشم به پهلویه حسن میزنم . اززور درد یه لحظه نفسش بندمیاد . مجتبی بادیدن حسن به گریه والتماس کردن می افته.. -:اقا گوخوردیم ،غلط کردیم ،اقا توروخدا ببخشمون ،نادونی کردیم، دیگ همچین غلطی نمیکنیم .اقا خاک زیرپاتونیم ازگ*ن*ا*همون بگذرین ،اقا توروخداکاری بهمون نداشته باشین،جوونی کردیم اقا. —بدون توجه به التماس کردناشون به سمت نادربرمیگردم . -:میبرینشون وسط روستا و نفری۱۰۰ ضربه شالق ،تا بقیه هم بفهمن درافتادن با ساالرخان یعنی چی . بعدم ازروستا بیرونشون میکنی و به مردم میگی اگ کسی بهشون جاومکان بده به سرنوشت اینا دچارمیشن .. -:چشم اقا . دوباره وارد سالن شدم و رومبلی ک درقسمت باالیه سالن و مخصوصه خودمه میشینم و سیگاری روشن میکنم …. کانی احساس میکردم انگاریکی کنارگوشم داره وزوز میکنه .

دانلود رمان کانی

-:کانی ؟کانییی؟؟باتوام دختربلندشو . -:هوم ..بزاربخوابم،خوابم میاد . -:بلندنمیشی باشه ،پس منوفاطی دوتایی میریم پیش بی بی . —-بااین حرف رز هوشیارشدم وباقیافه خواب الود بهش نگاه میکردم . -:گفتی کجا میخواین برین ؟ -:ن مثل اینکه واقعاگیج خوابی ،مگه قرارنبودامروزبریم خونه بی بی ؟پاشودیگ فاطی منتظرمونه . -:وای اصال یادم نبوداالن دوسوته حاضرمیشم ،نمیتونستی زودتر بلندم کنی ؟ -:روتوبرم سه ساعته دارم صدات میکنم ،زودباش االن فاطی ،قاطی میکنه واسمون . -:باشه بابا —بیست دقیقه بعدبا رز به سمت خونه فاطی اینا رفتیم ،ازدورفاطی رو جلودر دیدیم . هرچی جلوترمیرفتیم قیافه اخموفاطی هم بیشترتودید بود . – :چ عجب پرنسسا تشریف اووردن ،میزاشتین شب می اومدین . -:بجون خودت مقصر کانی بود ،خانم خوابش برده بود. -:بجایه سالم صب بخیرت عین برج زهرمار شدی چرا ؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب کانی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان کانی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1 از 1 رای
بازدید : 292 بار بار دسته بندی : کانی تاريخ : ۲۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

4 + پانزده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،