دانلود رمان جدید دانلود رمان چه خوبه عاشقی | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان چه خوبه عاشقی

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای چه خوبه عاشقی از رها ۱۳۸۰
دانلود رمان چه خوبه عاشقی از رها ۱۳۸۰

رمان چه خوبه عاشقی


: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان چه خوبه عاشقیچیه ؟

اجتماعی عاطفی

خب رمان چه خوبه عاشقیچند صفحه داره ؟

این رمان انلاینه

خلاصه رمان چه خوبه عاشقی

داستان در مورد دختری به نام شادی هست که تو یه تصادف پدر و مادر خودش رو از دست داده و همراه خواهر و برادر خودش پیش خاله اش زندگی میکنه. شادی به خاطر رشته ی تحصیلیش مجبور میشه به مدت شش ماه به یه شهر دیگه بره و اونجا با پسری آشنا میشه ولی قصه به همین جا ختم نمیشه و اتفاق های خوب و بد زیادی پیش روی شادی هست که باید برای رسیدن به خوشبختی مقابل مشکلا بایسته و ….

چند صفحه ای اول رمان : چه خوبه عاشقی با هم بخونیم

فصل اول:
با عجله کفش هام رو از پام در آوردم و خودمو پرت کردم تو خونه و داد زدم: خاله … خاله جونم … کجایی?
خاله مینا هراسون از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: چیه شادی? چی شده? اتفاقی افتاده?
_ خاله بدو که دارم از گرسنگی می میرم
_ وا … دختره ی دیوونه … فکر کردم چی شده حالا!!!! … باشه بیا برو دست و صورتت رو بشور لباسات رو هم عوض کن بیا … ناهار آماده ست.
رفتم طرفش و لپش رو ب*و*س کردم و گفتم: من قربون خاله ی خوبم بشم که انقدر به فکر منه
خندید و گفت: برو وروجک خودتو انقدر لوس نکن!
چشم بلند بالایی گفتم و رفتم بالا تو اتاقم. اول از همه لباسام رو با یه شلوار مشکی آدیداس که کنارش سه تا خط صورتی داشت و یه تاپ صورتی خوشمل عوض کردم. بعد هم رفتم دست و صورتمو شستم و خودمو رسوندم به آشپزخونه.
سیاوش و شیدا هم بودن. سیاوش تک پسر خالمه که اندازه داداش شاهینم دوستش دارم. شیدا هم که الهی من قربونش برم خواهرمه که میره کلاس اول. شیدا تا منو دید دوید طرفم و خودش رو پرت کرد تو بغلم و گفت: سلام آبجی
لپای تپلش رو ب*و*س کردم و گفتم: سلام عشق من … خوبی?
_ مرسی خوبم
شیدا رو گذاشتم رو زمین و رفتم نشستم کنار سیاوش. دستم رو انداختم دور شونش و گفتم: سلام بر آقا سیاوش گل و گلاب
_ سلام بر شادی خانوم … چه خبر?
_ سلامتی
_ اونو که میدونم … از کار و بار چه خبر?
_ آهان از اون لحاظ … هیچی اونم سلام میرسونه.
تا اینو گفتم کامل برگشت طرفم و چشماش رو ریز کرد و با یه لحنی که مثلا میخواد تا ته ماجرا بره گفت: چشمم روشن … کی سلام میرسونه?!! هان???
با لحنی که توش خنده موج میزد گفتم: اون دیگه … مگه نمی شناسیش ?!! … الان خودت گفتی!
_ من غلط کردم با تو … کی سلام میرسونه? اسمش چیه? شغلش چیه?
تا اینو گفت زدم زیر خنده و گفتم: دیوونه … خب خودت گفتی از کار چه خبر منم گفتم سلام میرسونه … فکر کردی خواستگاری چیزیه?!!
با دست زد پشت گردنم: ای دختره ی چش سفید حالا دیگه با من از این شوخیا میکنی? آره?
_ ولی خودمونیما بد جور رگ غیرتت زد بیرون!
_ چه کنیم دیگه من که یه دخترخاله ی خل و چل بیشتر ندارم!
با اخم سرم و برگردوندم و گفتم: خل و چل خودتی بی تربیت
خاله مینا با یه دیس ماکارانی اومد طرفمون و گفت: خب دیگه … بسه بیاین ناهارتون رو بخورین
دیس رو از دست خاله گرفتم و گذاشتم روی میز و گفتم: خاله?
_ بله?
_ مگه صبر نمی کنیم تا شاهین و آقارضا هم بیان?
_ رضا دیر وقت میاد شما بخورین … شاهین هم الاناست که برسه
_ باشه
اول از همه برای سیاوش و شیدا کشیدم بعد هم برای خودم. خاله هم که طبق معمول صبر میکنه با شوهرش غذا میخوره.
بعد از دو سه قاشق غذا، لیوان آب رو گرفتم دستم و اولین قلوپ به دومی نرسیده یکی از پشت زد تو کمرم و منم همه ی آب رو پووووووفففف پاشیدم بیرون.
با عصبانیت برگشتم عقب و گفتم: کدوم احمقی بود ?
یهو شاهین جلوم سبز شد و با خنده گفت: سلام عرض شد شادی خانوم
با همون لحن گفتم: درررررردددددد … خیلی بی شعوری شاهین
با یه لحن با مزه گفت: اواااا … آدم با داداش بزرگترش این جوری حرف میزنه?
_ نمیگی این طوری میکنی خفه میشم?!!
سیاوش دخالت کرد: نترس مال بد بیخ ریش صاحابشه
_ هه هه هه هه خندیدم نمکدون!
برگشتم طرف شاهین و ادامه دادم: اصلا ببینم تو کی اومدی? هان? چرا من متوجه نشدم?
اومد نشست رو صندلی روبرویی: از در پشتی اومدم
_ از در پشتی چرا?
_ خانوم باهوش در پشت مال پارکینگه خب منم ماشین رو اونجا پارک میکنم دیگه نمیبرم که تو اتاقم!

_ خب حالا
به میز نگاهی انداخت و دستاش رو مالید به هم و گفت: میبینم مادرزنم دوستم داره که سر موقع اومدم!
سیاوش: آره بد جوری هم دوست داره… حالا هم زود شروع کن تا این شادی همه رو نخورده!
ناهار با مسخره بازی های شاهین و سیاوش خورده شد. بعد از ناهار همه رفتن سر کاراشون، منم ظرف هارو شستم و رفتم تو اتاق دوست داشتنی خودم.
یه اتاق بزرگ که دیواراش به رنگ یاسی بود و یه تخت دونفره سمت راست اتاق، یه میز تحریر سفید خوشگل روبروی تخت و یه میز توالت به رنگ یاسی و سفید کنار تختم بود و بقیه وسایل لازم…

وقتی دو سال پیش مامان و بابام تو اون تصادف برای همیشه رفتن، من و شاهین و شیدا اومدیم پیش خالم. خالم و شوهرش آقا رضا، از هیچ چیزی برای ما دریغ نمیکردن و همیشه سعی میکردن که ما جای خالی بابا و مامانو حس نکنیم. خاله مینا قبلا معلم علوم بود ولی بعد از به دنیا آوردن سیاوش کارش رو ول کرد و الان خانه داره. آقا رضا هم که روانشناسه. سیاوش هم به لطف و کمک باباش مدیر عامل یه شرکت تجاریه که با شاهین با هم اونجا رو اداره میکنن و شاهین معاون سیاوشه. رفتم طرف میز تحریرم و قاب عکس خانوادگیمون رو برداشتم. یادمه این عکس رو تو آخرین مسافرت خانوادگی که رفته بودیم شمال، کنار دریا انداختیم. همون جور که به عکس نگاه میکردم رفتم نشستم رو تختم. به چهره ی خندون مامان و بابا خیره شدم و گفتم: سلام مامان و بابای گلم … خوبین? … منم خوبم …. شاهین و شیدا و خاله اینا هم خوبن … همه سلام میرسونن … مامان یه خبر خوب برات دارم … بالاخره داری به آرزوت میرسی … دارم دکتر میشم … البته سه چهار سال دیگه الان فعلا انترن حساب میشم… یادمه بابا همیشه بهم میگفتی خانوم دکتر … حالا کجایی که ببینی دختر کوچولوت واقعا داره دکتر میشه?!! … کاش بودین … مامان، بابا … دلم براتون تنگ شده … نه فقط من بلکه همه … کجایبن که ببینین شاهین داره تو شرکت کار میکنه … کجایین که ببینین شیدا داره میره کلاس اول … مامان روز اول مدرسه میدونی شیدا بهم چی گفت? … گفت ای کاش مامان منم مثل همه ی مامانا این جا بود و منو میدید و منم براش دست تکون میدادم … مامان، بابا … منو شاهین هیچ … اصلا ما به درک… به خاطر شیدا نمی رفتین … اون هنوز بچه ست اون به شما احتیاج داره … نه به من یا خاله … هیچ کس جای خالی شما رو براش پر نمیکنه … آخرین حرفم اینه … دوستون دارم …
پاشدم قاب عکس رو گذاشتم سر جاش و اشکام رو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون.
داشتم از پله ها میرفتم پایین که صدای اف اف در اومد. خاله خواست پاشه که گفتم: من باز میکنم.
آقا رضا بود. دکمه ی آیفون رو زدم و واستادم دم در تا برسه. زیاد طول نکشید و بعداز دو دقیقه در باز شد و آقا رضا اومد تو. به محض بازشدن در پریدم جلو و گفتم: سلاااااممممم
دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت: علیک سلام … آخه دختر خوب این چه کاریه? نمیگی من سکته میکنم?
همون طور که کیف و کتش رو ازش میگرفتم گفتم: خدانکنه … انشاالله سایه ی شما صد سال بالا سر ما باشه … مگه ما چند تا آقا رضای خوب و مهربون مثل شما داریم? … حالا هم شما تشریف ببرین بشینین پیش همسر گرامیتون تا من براتون یه چایی لب سوز لب دوز بریزم بیارم …
با لبخند گفت: چشم خانم دکتر…
رفتم تو آشپزخونه و ۶تا چایی خوشرنگ ریختم بردم تو پذیرایی. سینی رو گذاشتم روی میز و خواستم بشینم روی مبل که حرف آقا رضا مانع شد: شادی جان دخترم بی زحمت بقیه رو هم صدا کن کارتون دارم.
_ چشم
رفتم بالا و تک تک صداشون زدم. همشون از اتاقا اومدن بیرون.
من: آفرین به شما که انقدر حرف گوش کنین
سیاوش: حالا چیکارمون داری?
_ من کاری ندارم … آقا رضا باهامون کار داره.
همگی با هم رفتیم پایین و هرکس برا خودش جایی رو انتخاب کرد و نشست منم نشستم پیش خاله مینا.
آقا رضا یکم از چاییش رو خورد و گفت: خب … گفتم بیاین اینجا چون برای هرکدومتون یه سورپرایز دارم.
به اینجا که رسید ساکت شد و چاییش رو خورد. ما هم مشتاق بهش زل زده بودیم تا ببینیم چی میخواد بگه.
بعد از پنج دقیقه که چاییشو تموم کرد با لبخند گفت: اول از همه کی میخواد بدونه?
شیدا زود پرید طرفش و گفت: من … من
آقا رضا بغلش کرد و نشوندش روی پاش و گفت: چشم اول شما … از فردا میتونی همراه دوستات با سرویس بری مدرسه
شیدا چنان ذوق کرد که نگو. آخه همیشه آرزوش بود که با سرویس بره و بیاد.
بعد از شیدا نوبت به سیاوش و شاهین رسید. اون دو تا مثل من بودن و میخواستن هرچه زودتر کادوشون رو بگیرن.
آقا رضا وقتی اشتیاق اونا رو دید گفت: خب حالا شما دو تا … برای شما چیزی ندارم
با این حرف باد هردوشون خالی شد و ولی با کلمه بعدی میشه گفت که یه کور سوی امیدی به وجود اومد
_ ولی … انشالله وقتی زن گرفتین براتون جبران میکنم
با این حرف چشم هر دوشون برق زد.
_ و اما شادی خانم … حالا نوبت شماست … اینم کادوی شما
و به دنبال این حرف دستش رو برد توی جیب شلوارش و یه سویچ درآورد و گرفت طرفم
_ از فردا دیگه نمی خواد صبحا با شاهین یا سیاوش بری دانشگاه با ماشین خودت میری و میای.
عین چی ( خر) خوشحال شده بودم. از وقتی هیجده سالم شد رفتم و گواهینامم رو گرفتم و الان دو سال بود که گواهینامه داشتم ولی ماشین نداشتم و با این کادو خیلی خوشحال شدم.
خاله گفت: بگیرش دیگه
و با چشم به سویچ که هنوز تو دست آقا رضا بود اشاره کرد.
گفتم: ازتون خیلی ممنونم نمیدونم چه جوری باید زحماتتون رو براتون جبران کنم … ممنون بابت همه چیز
خاله: این چه حرفیه خاله… تو هم جای دختر نداشته ی من … خب همه ی پدر و مادر ها برای بچه هاشون این کارو میکنن دیگه.
سویچ رو گرفتم تو دستم. آقا رضا گفت: ماشین هم تو پارکینگه فردا خودت برو ببین چیه
_ چشم بازم ازتون ممنونم
_ خواهش میکنم دخترم
صدای اعتراض سیاوش بلند شد: اااا … بابا برا دخترا ماشین گرفتین برا پسرا هیچی!!!
آقا رضا: گفتم که جبران میکنم درضمن شما که همه چیز دارین و وضعتون از منم بهتره دیگه چی می خواین?
_ شوخی کردم پدر من … اصلا مبارک هردوشون باشه … ما که بخیل نیستیم

فصل دوم:

*** دو هفته بعد ***

_ دینگ دینگ دینگ دینگ … انترن های آقای دکتر پاشایی به اتاق عمل … دینگ دینگ دینگ دینگ
آرزو زد پشتم و گفت: پاشو … پاشو که صدامون زدن باید بریم
همون جور که بلند میشدم گفتم: حالا چرا اتاق عمل?
_ چه میدونم حتما بازم تشریحی چیزی داریم
_ اییییی … تشریح?!! … عققق
_ اه … دختره ی چندش حالمو بهم زدی!
دو سه تا پسر از کنارمون رد شدن که اونا هم انترن های دکتر پاشایی بودن و سامان رستگار سر دسته شون بود. سامان و دوستاش کلا پسرای شادی بودن اصلا بهشون نمیخورد که اینا بخوان دکتر بشن… والاه …
رفتیم و توی راهروی اتاق عمل وایستادیم … سامان همراه دو تا از دوستاش، کامران و ساشا اومد پیش ما.
سامان: سلام بر خانومای محترم … خوبین?
من: سلام … ممنون
آرزو: سلام آقایون موج مثبت … ممنون … شما خوبین?
همیشه همین طور بود. آرزو با همه گرم می گرفت و باهاشون بگو بخند میکرد البته تا حدی … منم که اصلا به کسی کاری نداشتم و مثل این دانشجو های مثبت! ( اصلا وجود نداره !!! بوخودا ! ) فقط درس میخوندم. ( آره جون خودت … فقط درس میخونی!)
ساشا: ممنون ما هم خوبیم … به نظرتون امروز تشریح چی داریم?
کامران: لابد بازم میخواد خری، قورباغه ای، گوسفندی چیزی قربونی کنه بعد هم بگه: ( به این جا که رسید صداش رو کلفت و شبیه صدای دکتر پاشایی کرد و سینش رو داد جلو و ادامه داد) : دانشجوهای عزیز یا بهتره بگم قصاب های عزیز این چشم گوسفنده یه خانم دکتره که فقط باهاش میرفته مطب و بر میگشته … چشم تشکیل شده از دو نوع سلول عصبیه … اولی اسمش سلول مخروطیه و شبیه این کلاهای تولد هست که میذارین سرتون … اسم سلول دومی هم چاکر شما سلول استوانه ایه و شبیه این …
سامان دستش رو گذاشت رو دهن کامران و گفت: باشه بابا فهمیدیم
ساشا: مرده شورتو ببرن با این تقلید کردنت … آخه پاشایی این جوریه?!!
کامران : حالا هرطوری میخواد باشه …. مبارک صاحابش لی لی لی لی لی لی
بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا این حیاطو اون حیاط میپاشم نقل و …
سامان دوباره دستش رو گذاشت رو دهن کامران و گفت: بسه کامران آبرومون رفت … انقدر دلقک بازی درنیار
کامران سرش رو تکون داد و سامان هم دستش رو برداشت.
کامران و اون دو تای دیگه وقتی بحثشون تموم شد به ما نگاه کردن که داشتیم از حال میرفتیم. آرزو که غش غش میخندید منم از شدت خنده داشتم صندلای بیمارستان رو گاز میزدم ! خخخخ …
آرزو همون طور که میخندید بریده بریده گفت : وای … کا … مران … خیلییی … باحا … ل … بود … وای …
منم که دیگه از شدت خنده به دل درد افتاده بودم ( دقت کنین ها بالا گفتم به هیچ کس کار ندارم مثلا ) گفتم: وای عالی بود … لایک …
کامران یه دستش رو گذاشت رو سینش و تعظیم کرد و گفت: خواهش میکنم … قابل شما خانوما رو نداشت …
بعد هم یه چشمک به هردومون زد. من زیاد تحویل نگرفتم ولی آرزو رو اگه نگرفته بودم پخش زمین شده بود…
بعد از اون همه مسخره بازی بالاخره صدامون زدن تا بریم تو اتاق عمل … دکتر پاشایی تشریح ها رو موقعی که بیمارستان بودیم تو اتاق عمل انجام میداد موقعی هم که دانشگاه بودیم تو آزمایشگاه البته اونا دیگه کار استاد هامون بود…
رفتیم تو اتاق و ماسک ها رو زدیم به صورتمون و دور تخت ایستادیم.
دکتر پاشایی اولش حدود یه ربع برامون حرف زد بعدش هم تشریح کلیه رو شروع کرد.
همون اول کاری دو تا از دخترا غش کردن و بردنشون بیرون.
دکتر یه چاقو گرفته بود دستش و فقط اون کلیه بدبخت رو تیکه تیکه میکرد و هی توضیح میداد …
موقع تشریح بیشتر سعی میکردم حواسم رو با نوشتن نکته ها پرت کنم و کمتر نگاه کنم ولی اون موقعی هم که نگاه میکردم حالم بد میشد … ولی واقعا چندش آور بود …
بالاخره تموم شد و منم جلدی پریدم بیرون. به آرزو نگاه کردم اونم حالش بهتر از من نبود و رنگش مثل گچ دیوار شده بود.
ساشا به من و آرزو نگاه کرد و گفت: وااا !!! … شماها چرا ابن جوری سفید برفی شدین?!!
سامان: حتما ترسیدن … بعد آروم تر ادامه داد: میدونی که دخترا از خون میترسن
با اینکه حالم خوب نبود ولی زود جبهه گرفتم و گفتم: نخیرم … اصلا هم این طور نیست … منو آرزو خیلی هم از اجزای بدن خوشمون میاد!
کامران یه اشاره به ما کرد و گفت: آره معلومه !!!

سامان: بچه ها من میگم الان که بیکاریم بیاین بریم کافی شاپ چطوره?
ساشا: خوبه بریم
هر پنج نفرمون رفتیم طرف کافی شاپ و کامران رفت و برامون قهوه و کیک شکلاتی سفارش داد.
هممون ساکت نشسته بودیم کسی حرفی نمیزد. منم که حوصلم دیگه سررفته بود گفتم: ای وای … حوصلم سر رفت … یه چیزی بگین خب !
سامان: چی بگیم? … تو پیشنهاد بده ما هم حرف بزنیم
آرزو: من میگم بیاین از سوتی هامون حرف بزنیم … چطوره?
کامران دستاش رو گذاشت روی میز و خودش رو کشید جلو و گفت: عالیه … خب اول من میگم
ساشا: آره این یکی دیگه خوراک خودته بس که تو دانشگاه سوتی دادی
_ خب جونم براتون بگه
سامان: خانم مربی گفتیم سوتی نگفتیم قصه شب یلدا
_ نوگل عزیز اگه بذاری میگم … صبر کن خاله جونم …
وای که چقدر این پسرا باحال بودن
کامران شروع کرد: خب … اگه درست یادم باشه فکر کنم سال اولی بودم آقا ما یه معلم ادبیات داشتیم کاملا به ادبیات مسلط بود اینو از جمله هاش فهمیدم مثلا بهمون میگفت برو بشینید. من بریم دفتر با مدیر کار دارید. تو خفه شید شما ها خفه شید. البته شماها به دل نگیرین به ما ها که تو کلاس بودیم میگفت. بعد مثلا میگفت امروز من درس یکو بهتون دادم میخوام. اون حرف میزد من یاد بابا اتی می افتادم. له شم اگه دروغ بگم
البته شما گفتین از سوتی های خودمون بگیم ولی من استادمو گفتم…
هممون داشتیم غش غش میخندیدیم. بعد از پنج دقیقه که کلا خودمونو تخلیه کردیم سامان گفت: خب حالا من بهتون میگم.. رﻓﺘـﻪ ﺑـﻮﺩﻢ ﺧﻮﻧـﻪ ﭘـﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔـﻢ
ﺑﻨـﺪﻩ ﺧـﺪﺍ ﮔﻮشـاش یـه ﮐـــﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨـﻪ
ﭘـﺮﺳﯿﺪ پسرم ﺑﺴﻼﻣﺘـﯽ ﮐـﺠﺎ ﻣﺸـﻐﻮﻝ ﺩﺭﺳـﯽ؟
ﮔﻔﺘـﻢ :تهران
ﮔﻔـﺖ : ﮔﻔﺘـﯽ ﺷﯿـﺮﺍﺯ؟
ﮔﻔﺘــــﻢ :نـه تهران
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﺸﻨﯿـﺪ
ﺩﻭﺑـﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿـﺪ:ﺷﯿـــﺮﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧــﯽ؟
ﮔﻔﺘـﻢ :نـه ﭘـﺪﺭ ﺟﺎﻥ . تهران ﻣﯿﺨﻮﻧـﻢ … تهران
ﮔﻔـﺖ : ﮔﻔﺘـﯽ ﺷﯿـﺮﺍﺯ؟ﮐﺠـﺎﯼ ﺷﯿـﺮﺍﺯ؟
ﺩﯾـﺪﻡ ﺧـﻮﺏ ﻧﻤﯿﺸﻨـﻮﻩ ﮔﻔﺘـﻢ آﺭﻩ ﺷﯿـﺮﺍﺯ
ﮔﻔـﺖ : ﭘـﺲ ﭼـﺮﺍ هـی ﻣﯿﮕـﯽ تهران!!!
هممون از خنده روده بر شده بودیم.
آرزو: همتون عالی بودین … بیگ لایک برا همتون
من: راست میگه … ایول

***

یه ماه دیگه هم گذشت. تو این یه ماه یا میرفتم بیمارستان برای آموزش یا دانشگاه. از اون ور هم امتحانای هر از گاه این استادا دیگه داغونم کرده بود در حد لالیگا …
توی بیمارستان بعضی وقتا بعضی از مریضای معمولی رو که مثلا مشکلشون سرماخوردگی یا چیز ساده ی دیگه ای بود با نظارت دکترا ما معاینه میکردیم و براشون نسخه مینوشتیم و من هم واقعا از این بابت خیلی راضی بودم و صد البته خوشحال برای اینکه دیگه دارم به آرزوم میرسم.

روز سه شنبه بود و منم مثل همیشه همراه با آرزو تو بیمارستان بودم. امروز دکتر پاشایی به من و آرزو و سامان و ساشا و کامران گفته بود بعد از تموم شدن کارمون توی بیمارستان بمونیم چون کارمون داره … و فقط خدا میدونه کارش چیه?
همون طور که نشسته بودیم رو صندلای فضای سبز یهو آرزو گفت: شادی … یه سوال
من: بگو
_ میگم نکنه دکتر پاشایی بخواد ما پنج نفرو بکشه بعد برا بقیه دانشجو ها تشریح کنه هان? … آخه خودت میدونی دیگه جسد برا تشریح گیر نمیاد … آدمیزاده دیگه ممکنه برای رسیدن به منافع خودش دست به هر کاری بزنه…
پاشدم واستادم و دست آرزو رو کشیدم و گفتم: پاشو … مثل اینکه تب کردی اونم صد و هشتاد درجه … وضعت وخیمه … تا تشنج نکردی پاشو ببرمت یکی از این دکترا ببینتت … بعدش هم باید بریم پیش دکتر مغز و اعصاب یه چکاب کامل بشی
_ بشین ببینم چی میگی واسه خودت?!?
_ تو چی میگی دختره ی خل و چل … آرزو دیشب فیلمی چیزی دیدی?
_ آره بزار یادم بیاد اسمش چی بود …
بعد یه قیافه ی متفکر به خودش گرفت و ادامه داد: اسمش … اسمش …. اومممم … الان یادم میاد … اسمش چی بود خدا?!! …
یه دفعه داد زد و گفت:
آهااااااان …. یادم اومد اسمش اره بود … ایییی هنوزم وقتی یادم میفته چندشم میشه …
_ باشه بابا فهمیدم … بس کن دیگه پاشو بریم تو ساعت هفت شد الان کار دکتر پاشایی هم تموم شده … بریم ببینیم چی میخواد بگه
_ کامران گفت همینجا بمونیم میاد دنبالمون
_ مرده شورتو ببرن با اون کامرانت!!!
_ راستی شادی … یه چند وقتیه کامران همش داره در مورد زن و زندگی و از این جور چیزا حرف میزنه … اون روز هم وقتی فهمید قراره برام خواستگار بیاد یهو همچین عصبانی شد که نگو … تو چی فکر میکنی?
_ من به تنها چیزی که الان فکر میکنم اینه که پاشایی چی میخواد بهمون بگه
با افاده روشو برگردوند اونور که یهو داد زد: کامرااااااننننننن
_ کوفت … درد … ساکت شو دختره ی بی حیا
با دستش اون طرف رو نشون داد و گفت: اوناهاش … کامرانه داره میاد پیش ما
_ خب بیاد … این دلیل بر بی حیایی تو نمیشه
_ برو بابا … بی ذوق
کامران هم بالاخره به ما رسید.
کامران: سلام خانوما …
من: سلام
آرزو هم با یه لبخند جوابش رو داد که جواب لبخندش رو هم با یه لبخند و چشمک گرفت. نه … مثل اینکه واقعا خبریه!!! دیدم دیگه خیلی دارن میرن تو فاز و هر لحظه ممکنه کار های خاک بر سری انجام بدن. یه سرفه ی مصلحتی کردم و گفتم: اوهوم … آقا کامران حتما کاری دارین که اومدین اینجا مگه نه?!?
کامران که معلوم بود هل شده با تته پته گفت: هان … چیزه … چیز … یعنی … آهاااان … دکتر پاشایی صدامون کرد گفتم بیام دنبال شماها با هم بریم
_ خب پس … بریم دیگه
_ هاان?
از قیافش خندم گرفت ولی خودم رو کنترل کردم و با یه لبخند گفتم: مگه نگفتین دکتر پاشایی صدامون کرده … بریم دیگه
بعد هم خودم جلو تر از همه راه افتادم.

***

دکتر پاشایی: خب … امروز صداتون کردم اینجا چون باهاتون یه کار مهم دارم … همون طور که میدونین شما پنج نفر از بهترین دانشجوهای من هستین و من از این بابت خیلی هم خوشحالم … من قراره که به مدت شش ماه به یه شهر دیگه برم و اونجا به معالجه مریضا بپردازم … من از شما ها هم میخوام که همراه من بیاین … هم خودتون میتونین چیز های زیادی یاد بگیرین هم میتونین کمک من باشین … حالا تصمیم با خودتونه … اگه بیاین خوشحال میشم اگه هم نیاین باز هم من شما رو جزو بهترین دانشجوهای خودم میدونم.
بعد از اینکه حرف دکتر تموم شد هر پنج نفرمون به همدیگه نگاه کردیم. یعنی من خودم به قول آرزو انتظار اینکه دکتر تشریحمون بکنه رو داشتم ولی اینو نه …
ساشا: دکتر کی میرین? کدوم شهر?
دکتر پاشایی: یه ماه دیگه … اصفهان … خب نظرتون چیه?
همه با هم گفتیم: باید فکر کنیم

***

اون یه ماه هم گذشت. تو این یه ماه اتفاقای زیادی افتاد. کامران بالاخره حرف دلش رو به آرزو زد و رفت خواستگاری و توی مدت یه هفته با هم عقد کردن. سیاوش هم توی شرکت یه دختر چشمش رو گرفت. خاله اینا هم رفتن خواستگاری ولی هنوز جوابی داده نشده. منم فکرام رو کردم.

فصل سوم:

_ پرواز شماره ی ۱۶ به مقصد اصفهان تا دقا….
تا رسید به اینجا خاله زود گفت: برو دیگه دخترم …. الان از پرواز جا می مونی ….
من: خاله اما خودمونیما مثل اینکه خیلی عجله داری منو از سرت باز کنی …. نه?!? …. راستشو بگو …
_ دختر این چه حرفیه … خودت میدونی که از سیاوش هم برام عزیزتری
_ میدونم فقط خواستم سر به سرتون بذارم … خب دیگه اگه خوبی بدی دیدین حلال کنین …
آقا رضا: ما چه بدی میتونیم از تو دیده باشیم … برو خدا پشت و پناهت
همشونو بغل کردم و باهاشون روبوسی کردم … البته با آقا رضا فقط دست دادما …
به سیاوش که رسید همون جور که تو بغلش بودم گفت: نامردی نکنیا … هر چند وقت یه بار بیا … اگه هم نتونستی یه زنگی چیزی بزن … باشه?
_ اومدن که نمیتونم… ولی زنگ چشم … میزنم … امر دیگه?
_ هیچی فقط … مراقب خودت باش خواهر کوچولو
_ باشه … امیدوارم تو هم زودتر جوابت رو از بیتا بگیری … البته جواب مثبت
_ مرسی
رفتم طرف شاهین و شیدا. شیدا بغل شاهین بود و داشت مثل ابر بهار اشک میریخت. شاید راحت میتونستم از خاله اینا جدا بشم ولی جدا شدن از خواهر و برادرم برام سخت بود. شیدا رو از بغل شاهین گرفتم و در گوشش گفتم: آبجی خوشگل من … شیدا جونم … مگه تو نمیدونی من طاقت گریه هاتو ندارم عسلم?
همون طور با گریه گفت: آبجی دوست ندارم بری … منم با خودت ببر
_ گلم زود زود میرم و بر میگردم … تازه اگه دلت برام تنگ شد بهم زنگ بزن منم تند تند بهت زنگ میزنم … باشه?
با چشمای خیس نگام کرد و گفت: قول میدی؟
_ قول میدم
_ باشه پس منم گریه نمیکنم
_ آفرین دختر خوب
بعد از اون نوبت به شاهین رسید.
_ داداش اگه بدی ازم دیدی حلالم کن
با این حرفم برق اشک رو تو چشماش دیدم. من کشید توی بغلش و گفت: مراقب خودت باش … شادی خودت میدونی من به جز تو و شیدا تو این شهر کس دیگه ای رو ندارم پس خیلی مراقب باش… دوست دارم خواهری
_ منم دوست دارم

***

بعد از دو ساعت جست و جو بالاخره صندلیم رو پیدا کردم. د بیا … همینو کم داشتم… حالا آدم قحط بود این غولتشن نشسته اینجا?!? … بغل دست صندلی من یه پسر نشسته بود. هیکلی بود البته نه تا اون حد ولی خب میشد گفت هیکل ورزشی داره و اندازه یه بازوش اندازه دور کمر من بود … البته جا داره بگم که من خودمم نی قلیونم و دور کمرم هفتاده … پوست برنزه … چشمای عسلی خوشرنگ و لب و دهن متوسط … موهای خوش حالت مشکی و ته ریش هم گذاشته بود.
پسره که انگار متوجه من شده بود گفت: مشکلی پیش اومده?
_ مشکل …. نه چیزه … من … یعنی …. سلام
ای شادی خاک تو گورت با این حرف زدنت. حالا پسره فکر میکنه چه تحفه ایه که با یه نگاهش تو این جوری خودتو گم کردی! ( نه که نیست!!!)
پسره با یه لبخند گفت: سلام
_ صندلی من کنار شماست
_ خب… صندلی رو بکنم بدم خدمتتون?
خواستم بهش بگم هه هه هه هه تو چه بانمکی عمونوروز بیا اینو بخور ولی گفتم: خیر منظورم این نبود … منظورم اینه بفرمایین اینور من برم سرجام
_ خب من که درست سرجای خودم نشستم … شما هم بیا بشین.
کجا بیام بشینم تو بغل تو?!? والاه!!! خب بکش کنار برم سرجام دیگه غولتشن!
_ اگه شما یه زحمت به خودتون بدین یکم بیاین اینور کن رد میشم چون جا برای رد شدن نیست
_ آهان از اون لحاظ … بفرمایید
بعد هم خودش رو کشید عقب تر تا من برم. منم با هزار زور و زحمت و مچاله کردن خودم رد شدم و نشستم رو صندلی و کمربندم رو بستم.

بالاخره رسیدیم اصفهان. وای که من هر چی از این شهر بگم گم گفتم .واقعا راسته که میگن اصفهان نصف جهان!
همگی تو میدون امام قرار گذاشته بودیم. وقتی رسیدم کسی نبود و من خودم تنها بودم. تصمیم گرفتم یه دوری اون اطراف بزنم و دو سه تا عکس خوشگل بگیرم. از هر چیزی که توجهم رو جلب میکرد عکس میگرفتم. حدود نیم ساعت بود که داشتم ول میگشتم که گوشیم زنگ خورد. آرزو بود. صفحه ی گوشی رو لمس کردم و تماس برقرار شد.
_ الو?
_ الو شادی. کجایی?
_ اومدم این دور و اطراف یه چندتا عکس بگیرم.رسیدین?
_ آره. زود خودتو برسون میخوایم بریم
_ باشه. الان سه سوته اونجام
گوشی رو قطع کردم و به دور و اطراف یه نگاه انداختم. یا خدا. اینجا دیگه کجاست؟من چجوری اومدم اینجا?ای شادی خاک تو سرت که وقتی تو یه چیزی غرق میشی همه چی یادت میره. الان چه غلطی بکنم.
به آرزو زنگیدم: هان?چیه?شادی هیچ معلومه کدوم گوری رفتی. همه رسیدن منتظر توایم
_ اوممم آرزو جونمممم?
_ باز چی شده?
_ آرزو ون گم شدم اینجایی که الان هستم رو نمیشناسم. چیکار کنم?!?
هیچی نگفت و ساکت بود ولی بعد از چند لحظه صدای جیغش به هوا رفت: آخه دختره ی بیشعور تو که جایی رو نمیشناسی آخه برای چی میری? الان چه خاکی تو سرمون بکنیم هان؟
_ من چه میدونم یه کاری بکن دیگه. فقط زود باش
_ باشه الان کامران رو میفرستم بیاد دنبالت. هرجا که هستی بمون
_ باشه فقط زود
_ باشه***

بالاخره کامران منو پیدا کرد. ( حالا هر کی ندونه فکر میکنه این یه شیء گرانبها بوده که کامران اینو پیدا کرده.) دو تا خونه گرفته بودیم. سامان و ساشا تو یه خونه و من و آرزو و کامران تو یه خونه دیگه. البته قرار بود که کامران هم همراه بقیه پسرا باشه ولی این دو آخری ( مگه داری می میری?!? ) نه آرزو از کامران جدا شد نه کامران از آرزو. دکتر پاشایی هم که خودش خونه داشت.
خونه ی ما بزرگ بود و چهارتا اتاق خواب داشت آه هر اتاق برای خودش حموم و دستشویی جداگانه داشت و از این نظر خوب بود.

***

« یه هفته بعد »

_ شادی بیدارشو دیر شد. پاشو کامران رفته صبح زود برامون نون گرفته با هم صبحونه بخوریم. زود باش
غلت زدم و به پهلو خوابیدم و پتو رو هم کشیدم رو سرم و گفتم: آرزو، جون همون کامرانت ولم کن. خسته ام. دیشب تا ساعت سه تو بیمارستان سرپا بودم. خوابم میاد ول کن
پتو رو از روی سرم کشید و انداخت کنار و گفت: پاشو تنبل خان . حالا هر کی ندونه فکر میکنه داشتی عمل قلب باز میکردی. پاشو بینم رفته دو تا بچه یه ساله معاینه کرده حالا میگه
_ اهه !!! چقدر حرف میزنی?!! خفه باو. بزار کپه مرگمو بزارم امشب دوباره شیفتم. اصلا تو چرا این جایی برو پایین پیش کامران به عشق و حالتون برس دیگه
بالشت روی تختو کوبید رو سرم و گفت: خفه شو بیشعور منحرف
_ خودت که میدونی. هرجا سخن از انحراف است نام ملی من میدرخشد
_ بس که فکرت کجه
_ باشه بابا مخمو خوردی برو پایین الان میام. بدبخت کامران.
_ حرف اضافه موقوف. نخوابیا زود بیا منتظریم
زیر لب طوری که نشنوه گفتم: میخوام صد سال نباشی
ولی انگار شنید چون گفت: حالا که هستم زود بیا
_ عیب نداره. باش تا اموراتت بگذره
پاشدم و رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم. وایستادم جلو آینه. خب. پوستی سفید، چشمای آبی خوشرنگ، لبای کوچیک قلوه ای، بینی کوچیک و ابروهای اصلاح شده به مدل دخترونه. از صورتم راضی بودم و بیشتر به خاطر رنگ چشمام به خودم افتخار میکردم.
ساعت هفت بود و منم باید ساعت هشت میرفتم بیمارستان. تصمیم گرفتم آماده بشم. یه خط چشم خوشگل کشیدم یکم هم ریمل و با یه رژ لب کالباسی آرایشم تموم شد. خیلی هم مفید و مختصر.
یه مانتوی سرمه با شلوار مشکی و مقنعه مشکی سرم کردم. کیف یه طرفه ی مشکیم رو هم برداشتم و گوشی اپل خوشملم رو که تازگیا براش یه قاب صورتی گرفته بودم رو انداختم توش و رفتم پایین.
خونه یه جوری بود که از راه پله میتونستی همه جارو ببینی.
یه نگاه به آشپزخونه انداختم و دیدم. اوه اوه. اینجارو !!! آرزو نشسته بود بغل کامران و کامران هم دستاش رو ابراز احساسات کرده بود و داشت لباش رو می بوسید. بابا بسه ول کن. خب این الان این جوری میکنه فردا پس فردا که عروسی کردن فکر کنم فردای شب عروسی باید جنازه آرزو رو تحویل بگیریم! بوخودا !!!
رفتم دست به سینه وایستادم دم در آشپزخونه و نگاهشون کردم تا بلکه زیر سنگینی نگاه من له بشن ولی انگار نه انگار! . دیدم اگه نخوام کاری بکنم باید چند دقیقه دیگه لباساشون رو جمع کنم. واسه همین یه سرفه مصلحتی کردم و گفتم: سلام
آرزو زود از بغل کامران پرید پایین و کامران هم زود لباساش رو مرتب کرد. بدبختا خیلی دست پاچه شده بودن. آخه یکی نیست بگه شما که میخواین از این کارا بکنین خب برین تو اتاق دیگه!!! والاه
با یه لبخند رفتم نشستم روی صندلی و رو به آرزو گفتم: انگار خیلی حرف منو جدی گرفتیا شیطون !
_ کدوم حرف?
_ همون حرف برین عشق و حال کنی
پرید وسط حرفم و گفت: ا . ساکت شو شادی
با خنده گفتم: باشه بابا. حالا چرا میزنی?!!

بعد از خوردن صبحونه همگی راهی بیمارستان شدیم.

***

پرستار: خانم مولایی?
من: بله?
_ آقای دکتر گفت شما میتونین برین
_ باشه ممنون پس خدافظ
_ به سلامت
رفتم طرف اتاقی که بهمون داده بودن. روپوش سفیدم رو درآوردم و مانتوم رو پوشیدم و وسایلام رو هم برداشتم و از بیمارستان زدم بیرون. ساعت سه نصف شب بود. کامران و آرزو هم ساعت دوازده رفتن خونه. چون راه بیمارستان تا خونه زیاد نبود تصمیم گرفتم پیاده برم.
تقریبا دو تا کوچه مونده بود برسم به خونه که صدایی نظرم رو جلب کرد. انگار یکی داشت ناله میکرد. صدای یه مرد بود.
_ آهای کمک کسی صدای منو میشنوه? کمکم کنین. من خونریزی دارم کمک.
این ور و اون ور رو نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم. گفتم: شاید خیالاتی شدم ولش کن
خواستم راه بیفتم که دوباره همون صدا اومد: ازتون خواهش میکنم هر کس صدای منو میشنوه بهم کمک کنه
فکر کردم شاید داره دروغ میگه. آخه خیلی از دخترا رو همین جوری بی آبرو کردن. ولی اگه راست بگه چی? درسته هنوز دکتر نشدم ولی سوگند دکترا رو که قبول دارم. اصلا میرم ببینم چیه اگه خطری بود زود فرار میکنم. آره همین خوبه.
دوباره صداش اومد: کمک . من
حرفش رو دیگه ادامه نداد. نگران شدم. شاید مرده باشه وای چیکار کنم?
صدامو بردم بالا و گفتم: آقا شما کجایین?
صدایی نیومد. تصمیم گرفتم خودم بگردم پیداش کنم. گشتم و گشتم و گشتم و بالاخره پیداش کردم. به شکم افتاده بود روی زمین و صورتش مشخص نبود. کنارش زانو زدم و برش گردوندم. ای وای اینکه همون پسره ی تو هواپیماست!!!
صداش زدم: آقا صدای منو میشنوین?آقا من دانشجوی پزشکیم شاید بتونم کمکتون کنم.
بازوش بدجور خونریزی کرده بود و انگار بهش چاقو زده بودن ولی چرا?
با دستم چند تا ضربه ی آروم به صورتش زدم ولی بیدار نشد. به آرزو زنگ زدم و اونم گفت الان با کامران میاد. اومدن و هرسه نفرمون با هم بردیمش خونه.
کامران همون طور که داشت اون پسره رو میبرد طرف مبلا گفت: برامون شر نشه?
من: شر چی? مگه نمیبینی چاقو خورده?
_ چه ربطی داره?
_ الان فعلا به هیچی جز سلامتیش فکر نمیکنم
_ گفتی کجا دیدیش?
_ تو هواپیما
_ آهان
خواست درازش کنه روی مبل که داد زدم و گفتم: نه
آرزو با تعجب گفت: وا !!! چرا?
_ ببرش تو اتاق من. این جوری اگه بخواد کاری کنه می تونیم تو اتاق زندانیش کنیم
_ آره بد فکری نیست
رفتیم تو اتاق من و کامران گذاشتش رو تخت. بعد دستاش رو زد به کمرش و گفت: واه واه چقدرم سنگینه! کمرم شکست
آرزو: خب الان چیکار کنیم?
من: بیمارستان که نمیتونیم بریم باید خودمون یه کاری کنیم.
پاشدم و رفتم از توی کشو جعبه ی کمک های اولیه رو در آوردم و رفتم کنارش رو تخت نشستم
_ چیکار میکنی?
_ باید زخمش رو ضد عفونی کنم وگرنه عفونت میکنه خطر داره
آرزو خمیازه کشید که گفتم: ببخشید به شما هم زحمت دادم شما برین بخوابین اگه چیزی شد خبرتون میکنم.
اولش راضی نشدن ولی بعد با اصرار های من رفتن بخوابن.
بلوزش رو از قسمت بازو جر دادم چون تنگ بود و اصلا نمیشد کاری کرد. بعد هم زخمش رو ضد عفونی کردم و با گاز استریل و باند بستمش.
تنش داغ بود و معلوم بود تب کرده. رفتم و از آشپزخونه یه دستمال و آب آوردم. دستمال رو خیس کردم و گذاشتم رو پیشونیش.
بعد از نیم ساعت چشماش رو باز کرد.
گفت: من کجام?
_ یادت نیست چاقو خورده بودی کمک میخواستی منم داشتم از بیمارستان برمیگشتم دیدمت و با دوستام آوردیمت خونمون
_ بیمارستان?
_ دانشجوی پزشکیم
یکم بهم خیره شد و گفت: تو همون دختر نیستی که تو هواپیما با هم بودیم?
_ خودمم. چرا چاقو خوردی?
چیزی نگفت.
گفتم: باشه اگه نمیخوای نگو
_ یه اختلاف
_ چرا آخه?
یه جوری بهم نگاه کرد که زود گفتم: هیچی اصلا نخواستم نگو
یه لبخند محو زد و صورتش رو برگردوند.
دستمو بردم طرف صورتش و دستمال رو برداشتم و دستم رو گذاشتم رو پیشونیش.
با این کارم زود برگشت و نگاهم کرد. دستام رو بردم بالا و گفتم: نیم ساعت پیش داشتی تو تب می سوختی میخواستم ببینم بازم تب …
_ کارتو بکن
دستم رو با ترس و لرز گذاشتم رو پیشونیش. هنوزم داغ بود. دستش هم چون چاقو عمیق بریده بود بازم خونریزی کرده بود. نمیدونستم چیکار کنم خواستم پاشم برم کامران رو صدا کنم که دستم رو گرفت. با این کارش انگار با شوکر بهم برق وصل کردن.

***

( متین )

خواست پاشه که دستش رو گرفتم. لرزید.
گفتم: کجا میری?
_ تبت هنوز پایین نیومده باید یه کاری کنم وگرنه تشنج میکنی
_ هیچی نمیشه
_ احمق چرا نمیخوای بفهمی تبت اگه نیاد پایین تشنج میکنی
از یه طرف درد امونم رو بریده بود از یه طرف دیگه هم این دختره اعصابم رو با این کاراش خرد میکرد. داد زدم: خودت یه کاری بکن
_ ولی …
_ همین که گفتم
_ باشه
این دختر چطوری جرئت کرده بود که منو بیاره تو خونه ی خودش و ازم مراقبت کنه?!! اصلا چرا نگران این بود که من تبم پایین نیاد? چرا وقتی دستش رو گذاشت رو پیشونیم حس آرامش پیدا کردم? چرا? چرا? چرا? چرا?
دیدم همین طور داره نگام میکنه گفتم: پس چرا کاری نمیکنی?
به دستش که هنوز تو دستم بود اشاره کرد و گفت: خب ولم کن تا برم
دستش رو ول کردم و اونم رفت. بعد از پنج دقیقه دوباره برگشت همراهش یه پسر هم بود.
رو به پسره گفت: کامران یه کاری بکن این هنوز تب داره دستشم که خونریزی کرده باز
همون پسره که فهمیدم اسمش کامرانه اومد طرفم و گفت: سلام آقای …
_ متین هستم
_ آقا متین. خوشبختم منم کامران هستم
_ خب?
جا خورد ولی به روی خودش نیاورد. رو کرد و به همون دختر گفت: شادی برو جعبه کمک های اولیه رو بیار
پس اسمش شادیه! چه قشنگه! چی میگی متین?. به فکر اون بهزاد عوضی باش. تو به خاطر اون به این روز افتادی
شادی رفت و جعبه رو آورد و داد دست کامران. زخمم رو با افتادین ضدعفونی کرد و دوباره با گاز استریل و باند بستش.
کامران: خب این از دستش برو از پایین یه قرص تب بر بیار
_ باشه
خیلی زود رفت و اومد. توی نقطه به نقطه صورتش ترس رو میدیدم و البته لرزش محسوس دستاش.
کامران: بیا اینو بخور تبت رو میاره پایین
به دست سالمم تکیه دادم و قرص رو خوردم و دوباره دراز کشیدم.
_ خب من میرم اگه کاری داشتی دوباره صدام بزن
شادی: باشه

( شادی)

کامران رفت. منم رفتم نشستم رو صندلی میز تحریر و دستم رو گذاشتم روی دسته صندلی و سرم رو به دستم تکیه دادم. خیلی خوابم میومد و خسته بودم ولی نمیتونستم بخوابم.
چندتا سوال بدجور ذهنم رو مشغول کرده بود. این کیه? شغلش چیه? چرا به خاطر یه اختلاف چاقو خورده? اون اختلاف چیه?
توی ذهنم با خودم درگیر بودم که صداش رو شنیدم: من هنوز درد دارم.
رفتم طرفش. خیس عرق بود.
گفتم: خیلی?
_ آره. یه کاری بکن.
دستمال رو برداشتم و خیسش کردم و صورتش رو پاک کردم. تو یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم دارم با دستمال صورتش رو نوازش میکنم. زود دستم رو کشیدم کنار. متوجه شد و گفت: چرا همچین کردی?
چیزی نگفتم. وای شادی داری چیکار میکنی? تو یه اتاق تنها با یه مرد غریبه نشستی از اون بدتر نازش هم میکنی? اگه اتفاقی میفتاد چی? خب بالاخره یه مرده و غ*ر*ی*ز*ه داره.
_ من حالم بده
اعصابم به خاطر کار چند لحظه قبلم خرد شده بود. کنترلم رو از دست دادم و داد زدم: اه خب میگی چیکار کنم? من فقط یه دانشجوی پزشکی دو سالم پروفسور سمیعی که نیستم
اونم مثل من داد زد: اگه نمیتونستی کاری واسم بکنی بیجا کردی منو آوردی اینجا
_ آره من اشتباه کردم. اصلا من غلط کردم آوردمت خونه ی خودم. حالا هم پاشو برو بیرون
پوزخند زد: هه. برم بیرون? به همین راحتی?!! همون جوری که منو آوردی اینجا همون جوری هم خوبم میکنی
_ نه بابا !!! امر دیگه? سالاد نوشابه بیارم خدمتتون ?!! بچه پررو من تنها کاری که میتونستم برات بکنم این بود که زخمت رو ببندم و نزارم تبت بره بالا همین الان هم انجام دادم پاشو برو بیرون
_ نمیرم
_ نمیری?
_ نه
_ به درک مرتیکه پررو
از اتاق زدم بیرون و در رو کوبیدم و رفتم تو پذیرایی. عجب غلطی کردما اینو آوردم. اگه برام شر بشه چی? اگه یه کاری دستم بده چی? گفت به خاطر یه اختلاف چاقو خورده نکنه خلافکاره? وای حالا چه گلی به سرم بگیرم? هان? اگه چیزیش بشه چی? اگه بمیره? اه ول کن شادی باز که این گالیور مغزت اومد و گفت: من میدونستم

***

حدود نیم ساعتی بود که نشسته بودم روی مبل فیلم نگاه میکردم. ماشاالله منم چه دوستای با فکری دارم. منو با یه مرد غریبه ول کردن رفتن خوابیدن! به ساعت نگاه کردم. اوه اوه ساعت پنج صبحه!!! چه قدر زود گذشت. پاشدم برم یه سری به متین ( چه زود پسرخاله! نه دخترخاله شدم!!!) بزنم. احتمال دارم خوابیده باشه برا همین در رو آروم باز کردم ولی دیدم نشسته روی تخت و یکی از کتابای پزشکیم دستشه. رفتم تو و در رو هم باز گذاشتم.
متین: فکر کردم خوابیدی?
_ اشتباه فکر کردی. تبت اومده پایین?
_ نمیدونم بیا خودت نگاه کن
_ واقعا که خیلی پررویی
_ خواهش میکنم کاریه که از دستم بر میاد
رفتم وایستادم جلوش. سرش پایین بود و داشت کتاب رو نگاه میکرد.گفتم: سرتو بگیر بالا
_ چرا?
_ آلزایمر داری? خب میخوام ببینم تب داری یا نه?
کتاب رو گذاشت کنار و سرش رو گرفت بالا و گفت: بفرما
با ترس و لرز دستم رو گذاشتم رو پیشونیش و دیدم تبش قطع شده
یه نفس عمیق از سرآسودگی کشیدم و گفتم: آخیش قطع شده
حدود نیم ساعتی بود که نشسته بودم روی مبل فیلم نگاه میکردم. ماشاالله منم چه دوستای با فکری دارم. منو با یه مرد غریبه ول کردن رفتن خوابیدن! به ساعت نگاه کردم. اوه اوه ساعت پنج صبحه!!! چه قدر زود گذشت. پاشدم برم یه سری به متین ( چه زود پسرخاله! نه دخترخاله شدم!!!) بزنم. احتمال دارم خوابیده باشه برا همین در رو آروم باز کردم ولی دیدم نشسته روی تخت و یکی از کتابای پزشکیم دستشه. رفتم تو و در رو هم باز گذاشتم.
متین: فکر کردم خوابیدی?
_ اشتباه فکر کردی. تبت اومده پایین?
_ نمیدونم بیا خودت نگاه کن
_ واقعا که خیلی پررویی
_ خواهش میکنم کاریه که از دستم بر میاد
رفتم وایستادم جلوش. سرش پایین بود و داشت کتاب رو نگاه میکرد.گفتم: سرتو بگیر بالا
_ چرا?
_ آلزایمر داری? خب میخوام ببینم تب داری یا نه?
کتاب رو گذاشت کنار و سرش رو گرفت بالا و گفت: بفرما
با ترس و لرز دستم رو گذاشتم رو پیشونیش و دیدم تبش قطع شده
یه نفس عمیق از سرآسودگی کشیدم و گفتم: آخیش قطع شده

***

( متین)

وقتی فهمید تبم قطع شده خوشحال شد.
رفت نشست روی مبل کنار تخت و گفت: میگم کی میخوای بری?
_ برم?
_ آره دیگه تو که حالت خوب شده
چیزی نگفتم و فکر کردم. من میتونستم از این خونه برای گیر انداختن بهزاد استفاده کنم. خب خونه ی اونم یه کوچه پایین تر بود و من این جوری بهتر بهش دسترسی داشتم. آره فکر خوبی بود ولی چطوری راضیشون کنم?
گفتم: چند نفرین?
_ چطور?
_ همین جوری
_ سه نفر. یکی خودم یکی کامران یکی هم آرزو نامزد کامران. البته ما پنج نفریم دوتا پسر دیگه هم هستن ولی خونه اونا جداست ولی هر پنج نفرمون دانشجوی یه دانشگاهیم
_ چرا اومدین اصفهان?
_ دکتری که ما زیر دستش کار میکردیم قرار بود بیاد اصفهان ما هم برای آموزش اومدیم
_ چه قدر می مونین?
_ شش ماه. اصلا صبر کن ببینم به تو چه ما کی هستیم و چیکار میکنیم? به جای اینکه من تو رو بشناسم و بدونم کی هستی تو از من میپرسی?
_ خب منم خودمو معرفی میکنم. متین بابایی هستم ۲۵ ساله ساکن تهران. اگه اومدم اینجا فقط برای یه ماموریته.
_ پلیسی?
_ نه من برای خودم کار میکنم البته همراه دوستم امیر. من و دوستم قصد داریم یه یه باند قاچاق رو دستگیر کنیم
_ خب اگه پلیس نیستین پس به شما چه ربطی داره
_ ربط داره. این باندی که من ازش حرف میزنم سر دستشون پدرمه
_ چی? پدرت? مگه میشه?
_ حالا که شده یه درخواستی ازت داشتم
_ چه درخواستی?
_ ما برای گیر انداختن این باند به یه خونه که نزدیک اونجا باشه نیاز داریم و ….
_ و چی?
_ و خونه ی شما …
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت: عمرا
انتظار این واکنش رو داشتم. برام سخت بود اما گفتم: خواهش میکنم ازت. نترس آسیبی به شما نمیرسه. من باید اونا رو قبل از خارج شدن از کشور گیر بندازم
_ نه نه نه

فصل چهارم:

( شادی )

روز سه شنبه بود و منم توی آشپزخونه مشغول پختن غذا بودم. تصمیم گرفته بودم برای شام زرشک پلو درست کنم چون قرار بود سامان و ساشا هم بیان. آرزو و کامران رفته بودن بیمارستان ولی من مرخصی گرفته بودم.
مشغول خرد کردن پیاز ها بودم که متین اومد توی آشپزخونه.
گفتم: کاری داری?
_ میشه بی زحمت دو تا چایی بریزی بدی من ببرم
_ خودت که دست و پا داری خودت بریز
اون روز وقتی متین اون حرف رو زد اولش من خیلی مخالفت کردم نه تنها من بلکه آرزو و کامران هم راضی نبودن ولی خب بالاخره قبول کردیم البته همین جور خشک و خالی هم که نه. قرار شد ما خونه رو در اختیارشون بزاریم اونا هم به ما اجاره خونه بدن. بله ! پس چی فکر کردین! حساب حساب کاکا برادر!!! خخخ
حالا خوبه ما هم خونه رو اجاره کرده بودیما !!!
بعد از پختن غذا رفتم تو پذیرایی. متین و دوستش امیر نشسته بودن و داشتن صحبت میکردن. اول که من وارد شدم( اژدها وارد میشود اثر شادی! خخخ) صحبتشون رو قطع کردن و به من نگاهی انداختن ولی بازم برگشتن به حالت اولیه.
رفتم و یه گوشه از سالن نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. کارتون تام و جری رو نشون میداد. از بچگی عاشق این کارتون بودم و موقعی که شروع میشد زود می‌دویدم جلوی تلویزیون. نگاه میکردم و هر از گاهی میزدم زیر خنده اونم بلند !!!
متین که معلوم بود دیگه کلافه شده گفت: میشه بری تو اتاق نگاه کنی?
_ خیر. فکر کنم یادتون رفته که شماها اینجا مهمونین و من صاحب خونه. حالا یادتون اومد?!!
یه چشم غره ی توپ واسم اومد و زیر لب غرید: خیر یادم بود خانوم صاحب خونه
_ خوبه. پس دیگه لازم به ذکر نیست
متین دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که امیر مانع شد: بسه دیگه متین. بیا ببینیم چه خاکی به سرمون باید بریزیم
تلویزیون رو خاموش کردم و خودم رو با گوشیم سرگرم کردم ولی تموم حواسم به صحبت های اونا بود. خب بالاخره باید منم می فهمیدم اینا میخوان چیکار کنن یا نه?!!
متین: گفتی چند ماه اینجان?
_ چهار پنج ماه
_ پس خوبه
_ خب اولین قدم چیه?
_ اول باید بفهمیم مخفیگاه قاچاقاشون کجاست
هیچی از حرفاشون رو نمیفهمیدم. پاشدم و رفتم تو اتاقم. تصمیم گرفتم گیتار بزنم. گیتار رو خیلی دوست داشتم همیشه وقتی حوصلم سر میرفت یا از چیزی ناراحت میشدم گیتار میزدم.
گیتارم رو برداشتم و کوکش کردم و شروع کردم به زدن:
” چشمامو میبندم
یادم بره رفتی
یادم بره بی تو
گم میشه خوشبختی

چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

دیگه نگات به انتظارم نیست
اینجا کسی دیگه کنارم نیست
تصویر دردمه
اشکای پنهونی
ما دیگه تو دنیا
با هم نمی مونیم

چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره بعد تو دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

آهنگ چشمامو میبندم”

ساعت نه شب بود که صدای اف اف دراومد. رفتم و در رو باز کردم و سامان و ساشا اومدن تو.
من: سلام بر دوستان گرام خوبین?
سامان: سلام بر شادی خانوم گل و گلاب. خوبی?
_ مرسی سلام ساشا
ساشا: سلام بمب انرژی
_ بفرمایین تو چرا دم در وایستادین
_ تو بکش کنار ببین ما چطوری میریم تو
_ پس بفرمایین
هردوشون اومدن تو. سامان و ساشا با متین و امیر خوش و بش کردن و نشستن. رفتم تو آشپزخونه و پنج تا چایی ریختم و براشون بردم.
نشستم روی یه مبل تکی.
_ خوش اومدین
_ خیلی ممنون ببخشید تو رو هم تو زحمت انداختیم
_ نه بابا خواهش میکنم این چه حرفیه! اتفاقا خوب کردین اومدین منم دیگه حوصلم سررفته بود.
سامان: چرا حوصلت سررفته بود? تنها که نبودی!
و به متین و امیر اشاره کرد. از حرفش جا خوردم. با یه لبخند مصنوعی گفتم: بالاخره هیچ کس جای دوستای آدم رو پر نمیکنه
ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: آهان!
_ چایی هاتونو بخورین سرد شد بفرمایین
حدود نیم ساعت بعدش آرزو و کامران هم اومدن. تو همه ی مدتی که سامان ساشا خونه ما بودن، سامان یه جوری بود و از رفتارهاش میشد فهمید که اصلا از بودن متین و امیر راضی نیست.
موقع رفتن ساشا گفت: آخر این هفته یه قراری بذاریم بریم کوه
کامران: عالیه قبول
_ آقا متین خوشحال میشیم شما و آقا امیر هم بیاین
متین: خیلی ممنون من و امیر کار داریم
آرزو: تعارف نکنین دیگه شما هم بیاین
امیر: چشم میایم
سامان: فعلا خدافظ
ساشا: خدافظ
_ خوش اومدین خدافظ***
آخر هفته از راه رسید. صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم و اول از همه رفتم حموم. یه نیم ساعتی طول کشید. اومدم بیرون و موهام رو خشک کردم و بالای سرم دم اسبی بستم. نشستم پشت میز توالتم. اول از همه یکم سفید کننده زدم بعد یا خط چشم خوشگل کلفت کشیدم تا چشمای آبی ام رو قشنگ تر نشون بده. ریمل و یه رژلب صورتی طعم دار هم زدم. طعمش فوق العاده بود و مزه ی توت فرنگی میداد. لبام رو کشیدم تو دهنم و خوردم. به به چه مزه ی خوبی! به قول انگلیسی ها یامی!
تو آینه به خودم نگاه کردم. اه گندت بزنن شادی تموم رژ لبم رفت که! دوباره رژ لبم رو زدم البته پررنگ تر.
یه مانتوی طوسی با شلوار مشکی و شال مشکی هم سرم کردم. کفشای طوسی خوشمل آدیداسم رو هم پام کردم و کوله ام رو برداشتم و رفتم بیرون.
همه تو آشپزخونه بودن و داشتن صبحونه میخوردن. داد زدم و گفت: سلام
با این کارم همه برگشتن و نگام کردن و جوابم رو دادن ولی متین چیزی نگفت و همین جوری داشت نگام میکرد و چشمش رو هم ازم برنمیداشت.
بابا بفرمایین تو دم در بده! پسره ی پررو !!!
رفتم طرف یخچال و خوراکی هایی رو که از روز قبل خریده بدم رو برداشتم. کلش دو تا پفک، سه تا چیپس، پنج بسته لواشک، قره قروت، تخمه و پاستیل و از این جور چیزا بود! خخخخخ
آرزو: شادی همه ی اینا رو میخوای تنهایی بخوری?
_ چطور مگه??? توام میخوای?
_ نه بابا مگه بچم?!?
چشمام رو ریز کردم و گفتم: مطمئنی دیگه?
_ آره مطمئن مطمئن
_ باشه پس منم بهت نمیدم
_ نده

***

کامران ماشین رو تو پارکینگی که مخصوص کوهنوردا بود پارک کرد و گفت: خب دیگه پیاده شین بریم.
پیاده شدیم و منتظر شدیم تا بقیه هم برسن. من و آرزو و کامران با پژوی کامران اومدیم و سامان و ساشا با ال نود سامان و متین و امیر هم با سانتافای متین.
سر ده دقیقه همه رسیدن.
ساشا: بریم?
امیر: بریم
کامران با آرزو، متین و ساشا و امیر هم باهم میرفتن. من و سامان هم عقب تر بودیم.
از توی کوله پشتیم یه قره قروت و قاشق برداشتم و مشغول خوردن شدم. وای که چقدر خوشمزه و ترش بود. ترش میگما !!!
سامان: به منم میدی?
گرفتم طرفش و گفتم: آره. بردار
یکی برداشت و گفت: ممنون خانومی
از کلمه ی آخرش جا خوردم ولی خودم رو زدم به اون راه و مشغول خوردن شدم.
بعد از نیم ساعت پیاده روی متین گفت: یکم استراحت کنیم بعد دوباره ادامه بدیم.
همه موافقت کردن اما من که تازه داشتم گرم میشدم گفتم: ولی من ادامه میدم. تازه گرم شدم.
و خواستم برم که سامان گفت: منم باهات میام.
چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم.
وسطای راه سامان گفت: شادی?
_ بله?
_ یه چند مدته میخوام یه چیزی بهت بگم ولی نمیدونم چطوری باید بگم?
_ خب حالا بگو
_ خب راستش چطوری بگم من …
_ اه چقدر کش میدی بگو تموم کن دیگه
دستم رو کشید و برد یه گوشه که اصلا دید نداشت. کوبوندم به یه درخت و خودش هم چسبید بهم.
ترسیدم و گفتم: چیکار میکنی سامان? برو کنار. دارم له میشم!
همون طور که به جای جای صورتم نگاه میکرد گفت: شادی… من… من دوست دارم… میخوام خانومم بشی… قبول میکنی?
با چشمای خمارش زل زده بود بهم. می ترسیدم و از ترس به خودم می لرزیدم. گریه ام گرفته بود.
با لحنی بغض آلود گفتم: سامان توروخدا بکش کنار.
_ چرا? اذیت میشی گلم?
_ آره
_ نترس… کاریت ندارم شادی من.
نگاهش به سمت لبام کشیده شد. دیگه انقدری رمان خونده بودم که بفهمم میخواد چه غلطی بکنه.
خواستم از دستش در برم که دستاش رو محکم ابراز احساسات کرد و منو به خودش فشرد.
_ کجا میری خانوم کوچولوی من?
با گریه گفتم: ولم کن عوضی. ولم کن
نفسش رو با صدا داد بیرون و گفت: شادی دیگه داری عصبانیم میکنی. اگه با من راه بیای قول میدم به هردومون خوش بگذره
_ ولم کن کثافت
داد زد و گفت: ولت کنم که بری پیش متین جونت? آره
_ خفه شو سامان… منو اون هیچ رابطه ای با هم نداریم
_ چه بهتر پس راحت تر میتونیم با هم باشیم. شادی من دوست دارم… اینو بفهم.
تو یه حرکت ناگهانی ل*ب*ا*ش رو روی ل*ب*ا*م گذاشت. توان انجام هیچ کاری رو نداشتم. مثل یه تیکه گوشت میون دستای پرقدرت سامان بودم. خیلی وحشیانه کارش رو انجام میداد ولی من حتی نمیتونستم از خودم دورش کنم. به خودم لعنت فرستادم که چرا رژلب طعم دار زدم. یه حس خیلی بدی داشتم. آروم آروم گریه میکردم ولی اون بی توجه به من کارش رو انجام میداد.
بعد از چند دقیقه ولم کرد و با چشمایی که بر اثر ه*و*س خمار شده بودن گفت: خیلی حال دادی عروسک من. طعم لبات عالیه!
خواست دوباره سرش رو بیاره جلو که با تمام قدرتم جیغ زدم: کمک… آرزو… کمک… یکی بهم کمک کنه…
خیلی سریع دستش رو گذاشت روی دهنم: خفه شو و دهنتو ببند… تو با این کارهات فقط من رو حریص تر میکنی پس تمومش کن.
دستش رو از روی دهنم برداشتم با گریه گفتم: ازت متنفرم سامان… متنفرم عوضی… تو فقط یه ه*و*س بازی… خیلی پستی… خیلی…
خواست چیزی بگه که صدای متین اومد…***

( متین)

داشتم چاییم رو می خوردم که صدای یه دختر اومد که کمک میخواست: کمک… آرزو… کمک
صداش به نظرم آشنا اومد. آره… صدا صدای شادی بود. من مطمئنم.
پاشدم برم که امیر گفت: کجا?
_ زود میام
_ باشه.
راه افتادم. راه میرفتم و صداش میزدم: شادی… شادی خانوم…شادی کجایی?
هیچ صدایی نمیومد واقعا نگرانش بودم. تو یه لحظه یه چیزی یادم اومد… سامان آره اونم با شادی رفت نکنه…. نه …..
بعد از نیم ساعت جست و جو بالاخره پیداشون کردم. شادی به یه درخت تکیه داده بود و سامان هم روبروش بود. شادی منو دید ولی سامان چون پشتش به من بود ندید.
به شادی اشاره کردم و انگشت اشاره ام رو گذاشتم رو بینیم یعنی ساکت باش… سرش رو خیلی محسوس تکون داد.
صدای سامان میومد: شادی… خانومم چرا این طوری میکنی بهت قول میدم بهت بد نگذره ما میتونیم خیلی راحت با هم باشیم و هیچ کس هم اصلا متوجه نشه فقط من و تو مهمیم عشق من …
چشمای آبی شادی آسمونی شده بود و قطرات اشک روی گونش سر میخورد.
سامان خواست سرش رو نزدیکتر ببره که دیگه نتونستم تحمل کنم و داد زدم: آهای احمق داری چه غلطی میکنی? … ولش کن.
با صدای من برگشت طرفم و با یه پوزخند گفت: به به… ببین کی اینجاست. آقا متین عاشق پیشه!
داد زدم و خطاب به شادی گفتم: شادی برو پیش بقیه… زود باش
خواست بره که سامان دستش رو گرفت و گفت: کجا? تازه میخوایم حال کنیم عروسک من!
شادی تف کرد تو صورتش و با گریه گفت: فکر میکردم میتونم روی تو یکی به عنوان یه برادر حساب کنم ولی میبینم اشتباه فکر میکردم. من یه تار موی شاهین رو به توی ه*و*س باز نمیدم. ولم کن میخوام برم کثافت رذل.
خون جلوی چشمام رو گرفته بود. رفتم طرفشون و با مشت کوبیدم تو دهن سامان.
با اینکار تعادلش رو از دست داد و افتاد. شادی هم از موقعیت استفاده کرد و رفت پشت درخت پنهون شد.
سامان دستی به دهن خونیش کشید و با یه پوزخند گفت: هه… پس معلومه خیلی دوستش داری نه?
روشو کرد طرف شادی و گفت: تو هم اینو دوست داری آره?
شادی: هرچی باشه از تو بهتره. به تو هم ربطی نداره من کی رو دوست دارم.
میدونستم حرفاش راست نیست ولی از گفتنش خوشحال شدم. برگشتم طرف سامان و با یه اخم بزرگ گفتم: حالا که جوابت رو گرفتی… هرررری!!!
_ باشه میرم … اما شادی اینو بدون بالاخره یه روزی به دستت میارم. خیلی زود …

 فصل پنجم:

( شادی )

سامان حرفش رو زد و رفت. از شدت گریه دیگه به هق هق افتاده بودم. سر خوردم و تکیه ام رو دادم به درخت و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و اشک ریختم.
سنگینی دستی رو روی شونم حس کردم. سرم رو گرفتم بالا و متین رو دیدم که داره با لبخند نگاهم میکنه.
متین: خوبی?
_ نه. ممنون که اومدی
_ خواهش میکنم.
دستش رو کشید پشت گردنش و گفت: میگم دیر که نرسیدم?
_ نه به موقع اومدی
دستش رو دراز کرد طرفم و گفت: پاشو بریم پیش بقیه. اشکات رو هم پاک کن.
_ من نمیام. نمیخوام چشمم به اون عوضی بیفته. میشه منو ببری خونه?
یکم فکر کرد و بعد گفت: باشه پاشو میبرمت
دستم رو گذاشتم تو دستش و پاشدم. چقدر خوبه که یکی هواتو داشته باشه.

***

رفتیم سوار ماشین شدیم.
متین: الان زنگ میزنم بهشون میگم
_ ممنون
گوشیش رو برداشت و به امیر زنگ زد: الو
_ ….
_من دارم شادی رو میبرم خونه
_ ….
_ نه چیزی نیست بعدا بهت میگم
_ ….
_ باشه فعلا
_ ….
گوشی رو قطع کرد و راه افتاد. بعد از اینکه از کوه خارج شدیم، دستش رو برد سمت ضبط و روشنش کرد. صدای مرتضی پاشایی تو فضای ماشین پخش شد:

” دوباره تو قلبم یه حسی اومده
نمیدونم چیه شبیه عشقیه
که از روزای دور میمونه یادگار
که میگفتم نرو منو تنهام نذار
منو تنها نذار

چهرت مثل قلبم شکسته تر شده
چشامون تر شده
هوا بدتر شده
دلم میخواد بگی کجا بودی و اون
روزای بی منت چه جوری سر شده
چه جوری سر شده

اشکام جاریه بی اختیار دیگه تنهام نذار
بمون با من یه بار
میخوام تموم شه انتظار
روزا میگذره بی اعتبار
دیگه تنهام نذار بمون با من یه بار
بارون شو تو قلبم ببار

وابسته که میشی زمان بی معنیه
چه حسه خوبیه همون دلشوره ها
همون حرفای خوب تو چشم خیس ما
یه عالم قصه تو صدای بی صدا
صدای بی صدا

انگار یه عالم حرف تو قلبم جمع شده
خدا عشقم شده شبیه اون روزا
بیا با من بیا هنوزم پیشمه
تموم نامه ها مثل دیوونه ها
مثل دیوونه ها

اشکام جاریه بی اختیار دیگه تنهام نذار
بمون با من یه بار
میخوام تموم شه انتظار
روزا میگذره بی اعتبار
دیگه تنهام نذار بمون با من یه بار
بارون شو تو قلبم ببار”

آهنگ اشکام جاریه از مرحوم مرتضی پاشایی
( برای شادی روحش صلوات)

رسیدیم خونه. از ماشین پیاده شدم و رفتم پایین. متین هم اومد. در رو باز کردم و رفتم تو اتاقم و خودمو انداختم روی تخت. سرم انقدر درد میکرد که اجازه ی هیچ کاری رو بهم نمیداد. تا سرم رو گذاشتم روی بالشت چشمام گرم شد و خواب منو به آغوش کشید.

***

با صدای در بیدار شدم. آرزو بود.
_ شادی بیداری?
با بی حالی گفتم: آره بیدارم
_ دانشگاهت دیر میشه ها زود باش.
_ باشه ممنون
اه. آخه الان وقت دانشگاه بود. عجب غلطی کردم چند تا واحد اضافی برداشتما!
روزای شنبه هیچ کس به جز من بدبخت واحد برنداشته بود و فقط من بودم که ادای خرخون ها رو در آورده بودم حالا هم مثل چی توش مونده بودم. البته سامان هم برای شنبه انتخاب واحد کرده بود و یه کلاسمون با هم بود.
سعی کردم یه بهونه ای در بیارم تا نرم ولی دیدم تو این یکی دو ماهی که اومدیم اینجا از ده تا کلاس شش تاش رو پیچوندم پس چاره ی دیگه ای جز رفتن نداشتم.
رفتم دست شویی و اومدم. سر دردم از دیروز خوب نشده بود که هیچ تازه بدتر هم شده بود.
یه ست مشکی زدم و یکم هم ریمل و خط چشم کشیدم و یه برق لب زدم و رفتم از اتاق بیرون.
آرزو تا منو دید گفت: سلام وا ! تو چرا این ریختی شدی?
_ ولم کن آرزو حوصله ندارم. بقیه کجان?
_ سرکار. دیروز یهو کجا رفتی تو?
_ اومدم خونه حوصله نداشتم
_ چرا? تو که خیلی کوه دوست داشتی?
بی توجه به سوالش گفتم: قرص سر درد داری?
_ شادی چته? تو و سامان و متین چرا از دیروز یه جوری شدین?
_ ما هیچ جوری نشدیم. نگفتی قرص سردرد داری?
_ باشه نگو ولی من که بالاخره میفهمم
اصلا حوصله ی جر و بحث نداشتم. بیخیال قرص و صبحونه شدم و رفتم بیرون. صدای آرزو رو شنیدم که گفت: دیوونه. کجا رفتی? مگه قرص نمی خواستی?
جوابی ندادم و رفتم سمت در خروجی.
حالا با چی برم? ای کاش ماشین خودم رو میاوردم اصفهان.
تصمیم گرفتم با مترو برم. درسته پیاده روی زیاد داشت ولی خب می ارزید.
کولم رو جا به جا کردم و راه افتادم. نصف راه رو رفته بودم که یه ماشین از پشت سرم بوق زد. اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم. حس کردم داره دنبالم میاد. دوباره بوق زد.
بدون اینکه برگردم گفتم: چته? بیا برو دیگه. این همه راه
صدای یه پسر جوون اومد: ای جونم! چه صدایی داری تو ملوسک!
بازم این پسرای لات سر و کلشون پیدا شد. من نمیدونم آخه اینا ساعت شش صبح بیرون چه غلطی میکنن? هه. حتما اومده واسه دختره کاچی بخره ببره!!! والاه !
ماشین اومد کنارم و آروم آروم همراهم میومد.
_ بیا سوارشو برسونمت
_ برو عمتو برسون بچه ژیگول!
_ شما بیا سوار شو عمم رو هم سر راه برمیداریم. !!
_ گمشو عوضی تا نیومدم فکتو بیارم پایین!
_ چه عصبانی! باشه بابا نخواستیم! بای هانی
گاز ماشین رو گرفت و رفت

رسیدم به دانشگاه. از شانس خوب من کلاس اول با سامان مشترک بود و یه ربع بود که شروع شده بود. در زدم و رفتم تو.
_ سلام استاد
_ سلام. خانوم مولایی میتونم بپرسم چرا دیر اومدین? سه چهار جلسه قبل هم که کلا تشریف نیاوردین!
_ معذرت میخوام استاد
_ خانوم عذر خواهی شما دردی رو دوا نمیکنه. شما اخراجین
_ ولی استاد….
_ همین که گفتم بیرون
وقتی داشتم میرفتم بیرون سامان رو دیدم که با یه پوزخند داشت نگاهم میکرد. همینو کم داشتم. از کلاس اومدم بیرون و رفتم تو محوطه دانشگاه. یه جای خلوت پیدا کردم و نشستم روی نیمکت.
گوشیم رو در آوردم و یه آهنگ غمگین پلی کردم:

” اشک روی گونه هام یه یادگاریه
اشک جزو زندگیمه خیلی عادیه
اشک همدم چشای بی قرارمه
اشک مرحم غم های گنگ و مبهمه
اشک یعنی من دلم گرفته از همه
اشک یعنی جای من تو زندگیت کمه
اشک حرف بی صدای قلب خستمه
اشک رنگ عشقه رنگ غربت و غمه

اشک آبروی عشق روی صورتم
جای تو یه آینه مونده توی خلوتم
راه نداره دل به دل که خیسه چشم من
اشک یعنی با سکوت شب یکی شدن
گریه میکنم به حال و روز بیخودم
اشک یعنی کاش عاشقت نمیشدم

زل زدم به آینه جای چشم تو هنوز
دوست ندارم این عذابو حس کنی یه روز
اشک یعنی وایستادن تو اوج خستگی
درد قلبه که نمیشه جایی هم بگی
رنگ در پریده بس که منتظر شدم
تو بهم بدی نکردی بد شدم خودم
پرسه میزنم دوباره زیر آسمون
اشک یعنی عطر تو هوای خونمون

اشک آبروی عشق روی صورتم
جای تو یه آینه مونده توی خلوتم
راه نداره دل به دل که خیسه چشم من
اشک یعنی با سکوت شب یکی شدن
گریه میکنم به حال و روز بیخودم
اشک یعنی کاش عاشقت نمیشدم

لالالالالالالالالالالالالالا”

آهنگ اشک از میثم ابراهیمی

به حال و روز خودم گریه میکردم و با خدا حرف میزدم: خدایا صدامو میشنوی? صدای گریه کردنمو میشنوی? مگه نمیگفتی به بنده هات از رگ گردن هم نزدیکتری?حالا ببین این صدای هق هق داره از همین گلو میاد. پدر و مادرمو ازم گرفتی گفتم حتما یه حکمتی بوده. یادمه کلاس اول یه شعر داشتیم که میگفت” بابای بچه ها نیست/ اما برای آنها/ هم آفریده مادر/ هم آفریده بابا” همون بابا و مامانمو که خودت آفریدی خودت هم گرفتی. گفتم خدایا شکرت که حداقل خواهر و برادرم رو دارم. ولی خدایا دیگه بی آبرویی رو نمیتونم تحمل کنم. اون روز میخواستن منو بی آبرو کنن ولی من نذاشتم. خدایا خودت کمکم کن که موفق بشم. نذار سامان به خواسته اش برسه ….

***

فصل‌ ششم:

تو اتاقم بودم که گوشیم زنگ خورد. سروش بود.
_ سلام
_ سلام خانوم دکتر? خوبی?
_ ممنون خوبم. تو خوبی?
_ ممنون منم خوبم
_ بله میدونم خانوم دکتر.چه خبر?
_ اینجا که خبری به جز دردسر نیست اونجا چی?
_ اینجا هم هیچی
_ همه خوبن? خاله ، شاهین ، شیدا ، بابات …
_ همه خوبه خوبن. کی برمیگردی?
_ سیاوش من تازه دو سه ماهه اومدم اینجا هنوز خیلی مونده! راستش رو بگو دلت برام تنگ شده?!!
صداش ناراحت شد و با بغض گفت: شادی دلم خیلی برات تنگ شده زود برگرد
از صداش ناراحت شدم خواستم یکم شوخی کنم برا همین گفتم: اه اه پاشو جمع کن خودتو پسره ی لوس. واسه من گریه میکنه ایش لوس
_ شادی دوست دارم
_ منم دوست دارم پسرخاله ی با احساسم
_ کاری نداری?
_ نه دیگه
_ پس فعلا خدافظ مواظب خودت باش
_ تو هم همین طور سلام برسون خدافظ
گوشی رو قطع کردم و انداختم روی تخت.
پاشدم و یه شال انداختم روی سرم و رفتم پایین. هیچ کس نبود.خواستم برم طرف تی وی که صدای امیر و متین اومد.
متین: خب نقشمون از فردا شروع میشه. به همه ی بچه ها بگو تو جاهایی که گفتم مستقر بشن. سیامک و ساناز چی شدن?
امیر: فرستادمشون تو گروه بابات تا …
_ صد بار بهت گفتم اون فقط رقیب منه پدرم نیست فهمیدی?
_ آره بابا حالا چرا عصبانی میشی?
_ بقیش …
_ آره فرستادم ولی به زور. شک کرده بودن ولی رفع شد. میگم متین?
_ هان?
_ از شادی هم میتونیم استفاده کنیم نظر ت…
_ امیر بس کن. تو با اون دختر چیکار داری?
_ ببین متین…
_ همین که گفتم بس کن
_ تو گوش کن اول بعد بگو. بگم?
_ میشنوم ولی وای به حالت بخوای چرت و پرت تحویلم بدی
_ مگه نمیگی دکتره?
_ انترن
_ خب حالا هر چی بالاخره که دکتر میشه
_ خب منظور
_ ما میتونیم اونو به عنوان دکتر خانوادگی شون یا پرستار بفرستیم
صدای متین اوج گرفت: چی میگی تو? خودت میفهمی? مگه به همین راحتیه???
_ تو اونو راضی کن فرستادنش بامن

_ راضی نمیشه
_ اگه تو بخوای میشه
_ اگه من نخوام چی?
_ باید بخوای تا به نقشت و اون اسناد و مدارک برسی.
_ ولی …
_ متین ولی و اما و اگه نداره که باید راضیش کنی
_ باشه
یا خدا اینا چه بلایی میخوان سر من بیارن? عجب غلطی کردم اون شب آوردمش خونه. قضیه اسناد و مدارک چیه دیگه? مگه نمیگفت باند قاچاقه? من این وسط چیکاره ام?

وقتی دیدم از اتاق صدایی نمیاد از در فاصله گرفتم و رفتم سراغ تی وی. بعد از پنج دقیقه هردوشون باهم اومدن بیرون.امیر با یه لبخند گوشه ی لبش به متین نگاه کرد و بعدش هم به من اشاره کرد.
متین سرش رو چند بار به معنیه نه تکون داد و امیر هم سرش رو به معنیه آره تکون داد. منم این وسط مثل خرهایی که تیتاب و نوشابه دیدن!! زل زده بودم بهشون.
امیر یه لبخند مکش مرگ ما زد و رو به من گفت: شادی خانوم من دارم میرم بیرون. شما چیزی نمیخواین براتون بگیرم?
من: نه خیلی ممنون. همه چی هست
_ پس فعلا با اجازه
_ خوش اومدین
امیر رفت بیرون. منم که نشسته بودم رو مبل و الکی مثلا داشتم تلویزیون نگاه میکردم. زیر چشمی به متین نگاه کردم. هنوز سرپا وایستاده بود و داشت خیره خیره منو نگاه میکرد.
خیلی خونسرد گفتم: مشکلی پیش اومده?
به خودش اومد و گفت: نه. نه. چه مشکلی? هیچی نشده
از حالتش خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم تا پقی نزنم زیر خنده.
اومد نشست کنارم البته با فاصله!!
من: با من کاری دارین?
_ نه. چطور?
_ آخه دوستتون به من اشاره کرد. گفتم شاید با من کار دارین. پس من برم بالا.
پاشدم و هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که انگار برق هزار ولت بهم وصل کردن! از جا پریدم و ترسیدم. دیدم متین داره ریز ریز میخنده. خواستم دهن باز کنم و بهش بگم کوفت! که دیدم برقه از ایشون صادر شده. مچ دستم رو محکم گرفته بود و ول نمیکرد. بفرمایین تو دم در بده?!!
با تعجب ( به قول پاندای کنگ فوکار) یه نیگا به چپ یه نیگا به راست زدی تو چشش لنگ تو هوا زدی تو هدف !! ( چه قدر چرت و پرت گفتم ) به متین نگاه کردم و گفتم: دستمو ول کن! شکست.
به خودش اومد و دستمو ول کرد و گفت: اوهوم… ببخشید. حواسم نبود!
با یه لبخند شیطون گفتم: بله. میدونم. خواهش میکنم. کاری دارین?
_ بله… راستش چجوری بگم?
_ هر جور راحتین..
یکم دست دست کرد و بعدش هم گفت: میشه بریم حیاط?
_ بله… بفرمایین
رفتیم حیاط و نشستیم روی تاب دونفره بین درختها . من آروم نشسته بودم و با انگشتای دستم بازی میکردم و متین هم با پاهاش تاب رو تکون میداد. یکم که گذشت شروع کرد به گفتن: هفت ساله که بودم توی یه سانحه هوایی بابام فوت شد.
اومدم وسط حرفش و گفتم: تو که گفتی بابات رییس اون باند قاچاقه?
با یه عصبانیت کنترل شده گفت: میشه نیای وسط حرفم?
_ ببخشید…
دستش رو کشید پشت گردنش و نفسش رو با صدا داد بیرون.

ادامه داد: بابام که فوت شد، من موندم و مامانم و یه عالمه بدهی. بابام یه فروشگاه لوازم خانگی داشت. همین مردی که الان تو به عنوان پدرم میشناسی یکی از طلبکارای بابام بود. ما حدود دویست میلیون بهش بدهکار بودیم. روزی نبود که با پلیس نیاد دم در خونمون و جنگ و دعوا راه نندازه. پنجاه میلیون از پولش رو با قرض کردن از دیگران جور کردیم و دادیم بهش. ولی راضی نشد و گفت یا همه پول یا هیچی. حدود دو ماه برای جور کردن پول ازش وقت گرفته بودیم. ولی جور نشد.
پوزخند زد و ادامه داد: روزی که مهلت پرداخت بدهی تموم شد اومد دم در خونمون. تنها بود. اومد و با اومدنش زندگیمون رو از این رو به اون رو کرد. گفت که یا مامانم باید باهاش ازدواج کنه یا اینکه بدبختمون میکنه. مامانم هم که فکر میکرد من با این کار میتونم راحت زندگی کنم قبول کرد و باهاش ازدواج کرد.
دو سه ماه اول باهامون مهربون بود و هرکاری هم برای من هم برای مامانم میکرد. یه عالمه برام خوراکی و اسباب بازی و از این جور چیزا میخرید و تا جایی که میتونست بهمون محبت میکرد. تا اینکه کارخونش ورشکست شد.هیچ پولی براش نمونده بود تا دوباره کارخونه رو سرپا کنه. البته اونم کارخونه کوچیکی نبود که بشه با صد تومن دویست تومن جورش کرد و از اول ساختش.
_ کارخونه چی بود?
برگشت و با اخم نگاهم کرد. دستام رو بردم بالا و گفتم: ای وای. معذرت میخوام. یادم رفته بود.
_ کارخونه ی ساخت لوازم خانگی. یه شب با سر و صدایی که از توی پذیرایی میومد از خواب بیدار شدم. درسته اون زمان بچه بودم و هفت سالم بود اما دیگه انقدر حالیم میشد که بفهمم سر وصدا اونم ساعت سه نصف شب خطرناکه و داره اتفاقاتی میفته. در اتاقم رو باز کردم و از لای در به بیرون نگاه کردم. دیدم که دوست بابام رفته سراغ گاوصندوقی که توی پذیرایی بود و داره همه ی مدارک رو برمیداره. از ترسم نتونستم کاری بکنم و اونم رفت ولی به خودم قول دادم که نزارم آب خوش از گلوش بره پایین. صبح که مامانم از خواب بیدار شد و قضیه رو فهمید اول از همه به پلیس خبر داد. ولی چه فایده. قبل از اینکه ممنوع الخروج بشه از کشور رفته بود. بعد از اون اتفاق بلاهای زیادی سرمون اومد. مامانم افسرده شد. من از نعمت داشتن یه پدر حتی پدر خونده محروم شدم. فامیلامون هم به خاطر ازدواج مامانم با اون مرتیکه تنهامون گذاشتن. زندگیمون دود شد رفت هوا. خبراش میومد برامون. میگفتن که اونجا کار و بارش سکه شده و خوبه.
بعد از هیجده سال برگشت. زد تو کار قاچاق وسایل. چند بار توسط پلیس دستگیر شد ولی بازم بعد از آزاد شدن دوباره کارش رو شروع کرد.

جدید

به خودم قول داده بودم که نذارم آب خوش از گلوش پایین بره و هرطور که شده اون اسناد و مدارک رو به دست بیارم و بعدش هم به پلیس تحویلش بدم.
_ الان چه کاری از دست من ساخته ست?
_ تو بالاخره انترن که حساب میشی. مگه نه?!!
_ چطور?
_ من و امیر میخوایم که تو رو به عنوان پزشک خانوادگی بفرستیم خونه ی ……
چیزی نگفت. پیش قدم شدم و پرسیدم: خونه ی کی?
_ خونه ی اون عوضی
_ کدوم عوضی???
زیر لب غرید: پدرم
_ آهان. فهمیدم. ولی ببخشید من نمیتونم.
_ یعنی چی که نمیتونی?
_ من یه انترنم و زیاد از کارهای پزشکی سر در نمیارم. خیلی کم میدونم. من حتی با نظارت استادم مریض ها رو معاینه میکنم و براشون دارو تجویز میکنم. من……
_ نترس. قرار نیست کار خاصی انجام بدی. فقط یه هفته طول میکشه. تو این یه هفته هم خودم حواسم بهت هست. قبول???
بدجور توی دوراهی گیر کرده بودم. یه دلم میگفت که کمکش کنم ولی از یه طرف هم نگران بودم که همه چیز لو بره و یه بلایی سرم بیارن. اگه بلایی سرم بیاد پس شاهین و شیدا چی?? تکلیف اونا چی میشه?
تو همین فکرا بودم که گرمایی رو روی دستم حس کردم. وقتی نگاه کردم دیدم متین دستم رو گرفته بین دستاش وبا یه لبخند محسوس داره منو نگاه میکنه.
_ قبول میکنی?
_ آخه ….
_ نترس. من خودم مواظبتم. بهت قول میدم شادی.
از حرفاش یه حس امنیت به سراغم اومد و ترسم ریخت. ناخداگاه لبخند زدم و گفتم: باشه. قبول.
یه فشار خفیف به دستم داد و گفت: ممنونم. مطمئن باش تنهات نمیذارم.
_ قول میدی?
_ قول میدم. قول مردونه. حالا هم پاشو دیگه بریم تو. پاشو.

از امیدوارم رمان چه خوبه عاشقیخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

به زودی لینک دانلود  اضافه میشه

اینم رمان چه خوبه عاشقی از نویسنده محبوب رها ۱۳۸۰ براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/threads/108155/

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  چه خوبه عاشقی  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان چه خوبه عاشقی
1 از 1 رای
بازدید : 222 بار بار دسته بندی : چه خوبه عاشقی تاريخ : ۱۴ مهر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پانزده − ده =

Raha 1380
سه شنبه , ۲۷ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان و بازدید کنندگان عزیز. من رها ۱۳۸۰ هستم. نویسنده ی رمان چه خوبه عاشقی خوشحال میشم نظرات شما رو در مورد این رمان بدونم تا اگه کم و کاستی بود در رمان های بعدی جبران کنم. ممنون

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،