پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان پنجره ها می میرند باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان پنجره ها می میرند

دانلود رمان پنجره ها می میرند باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پنجره ها می میرند : PDF|APK|EPUB

Panjereha-Mimirand
1.gif نام کتاب رمان : پنجره ها می میرند
1.gif نام نویسنده : رهایش
1.gifحجم رمان پنجره ها می میرند : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پنجره ها می میرند :
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند
***
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است
اوضاع بد است،مراعات کنید
ته مانده ی آب است،مراعات کنید
از خاطره ها شکرگزارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
***
در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
علیرضا آذر
***

دانلود رمان جدید

رمان جدید از رهایش پنجره ها می میرند

پی نوشت: بچه ها این رمان سعی داره حرفی برای گفتن داشته باشه. سعی دارم چیزهایی رو بگم، مثل رمان برای خوب بودن حالم نیست. شاید یه تلنگره به خودم و خیلی ها، شاید قراره از تلخی هایی گفته بشه که ته اش به نتیجه ای برسه. پس خواهشاً دوستانی که دنبال کل کل و حرفهای عاشقانه و …

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 هستن، اگه فکر می کنن خسته می شن همراهیم نکنن، هر چند که هر دوست توی این صفحه ی مجازی برای من خیلی ارزشمنده و همراهیش صد چندان ارزشمندتر. *** رمان رویکردی سیاسی نداره و فقط راه و بیراهه های جوونی که گاهی درست و گاهی غلط رو توی زندگیش انتخاب می کنه رو به تصویر می کشه. **** بارون اونقدر تند شده که بخواد تا عمق لباسهام نفوذ کنه اما من مرد عقب نشینی کردن نیستم! هه! عقب نشینی! انگار تو صف اول کارزارم که حرف از عقب نشینی می زنم!تو این چند سال اونقدر عقب رونده شده ام که پشتم فقط دیوار باشه! اونقدر عقب عقب رفته ام که دیگه راهی برای عقب نشینی بیشتر نباشه! آره سخته! سخته که پیش خودت معترف باشی اشتباه کردی!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

شجاعت عجیبی می خواد! سخته از خودت شرمنده باشی اما … سخت تر از اون شرمنده بودن در مقابل کساییه که یه عمری دوستت داشتن و نگرانت بودن و دوستشون داشتی و نگرانشون بودی و هستی! صدای الستیک ماشینی که آب جمع شده ی کف خیابون رو به اطراف می پاشونه نظرم رو جلب می کنه. بر می گردم و نگاهی بهش می اندازم. درست دم در انتهایی ترین خونه ی اون کوچه ی بن بست پارک می کنه و راننده پیاده می شه! چتر به دست پا تند می کنه سمت دیگه ی ماشین، در جلو رو باز می کنه و همزمان چتر باز شده رو باال نگه می داره. صدای بسته شدن در ماشین، صدای خنده های گرم و از سر سرخوشی، صدای به در کوبیدن های با سوییچ، باز شدن در و رفتن و غیب شدنشون از پیش چشم های به خون نشسته ی من! همه و همه واقعیه! واقعیت این دنیای تلخ! سردم بوده اما حاال گرمم شده! گر گرفته ام. گر که نه آتیشیه که به جونم افتاده! آتیش هم نه! مواد مذابه! داره ذره ذره وجودم رو ذوب می کنه! تو اون سرمای استخون سوز دارم از ته وجود خاکستر می شم! آخرین بارقه های امید هم جلوی چشمم از بین رفته و حاال فقط پر خاموشیم! حتی کورسویی نیست! همه جا سیاهیه مطلقه! اونقدر تاریک که خودم رو هم گم می کنم! اونقدر تاریک که دنیامو هم گم می کنم! اونقدر تاریک که نفس کشیدن رو هم گم می کنم.

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 *** صدای معترض علی هم نمی تونه از جا بلندم کنه! با همون تن خیس و یخ زده، درست از یه ساعت قبل نشسته ام روی مبل و بی اهمیت به خیس شدن یا کثیف شدن پارچه ی مخمل طوسی رنگش سرمو تکیه داده ام به پشتیش. هیچ جام درد نمی کنه! نه سرم که اون همه بارون خورده تو فرقش، نه استخون هام که اون همه تو سرما مونده! فقط انگار تعطیل شده ام! انگار از کار افتاده ام و نمی تونم تکونی به خودم بدم! شنیدن همیشه اونقدری دردناک نیست که دیدن درد داره! وقتی نیستی، وقتی نمی بینی، حتی اگه بشنوی، حتی اگه در حد زمزمه باشه، حتی اگه کسی در گوشت بگه، اونقدرها اذیت نمی شی که با چشمهات ببینی! اونقدرها عذاب نمی کشی به نسبت وقتی که می یای، بر می گردی و می بینی همه چی سر جاشه اما نه برای تو! می بینی برای تو هیچی سر جاش نیست! هیچیِ هیچی! اینم یه جور مردنه دیگه! مرگ که حتماً نباید بیاد و بیخ خرت رو بچسبه و نفستو ببره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

نفس هم که بکشی و دلت نخواد، کسی نباشه که این نفس کشیدن رو بخواد، یه جور مردی! یه جور بد هم مردی! اونقدر بد که حتی خودت هم حالت از خودت بهم می خوره! جوری مردی که حتی الشه هم نداری! حتی جنازه ای هم نداری که کفتارها بخورنش! صدای علی دوباره می پیچه تو سرم: پاشو برو یه دوش بگیر، من یه قرص بهت می دم چنان کله پا بشی که نفهمی خورشید کی باال اومده! دارم نگاهش می کنم، اون هم داره سعی می کنه با زبون خوش باهام راه بیاد! اما هم اون و هم من می دونیم تهش می شه چهار تا تو سری و زور و اجبار! هم من و هم خودش خوب می دونیم که این مرد متالشی شده ی روبروش اراده ای هم برای تکون خوردن داشته باشه توانی نداره! همین هم می شه، صبرش که سر می یاد، قدم پیش می ذاره، دستش بند بازوم می شه و به زور و جبر باال می کشدم و می گه: بیا برو گند زدی به همه ی زندگی! اآلن اون شِفتَک می یاد بیچاره امون می کنه! به زور تکونی به خودم می دم، علی هم هلم می ده سمت حموم و می گه: تا خودتو بشوری منم برات حوله می یارم. فقط ببین، زیاد نمون زیر دوش، کل آپارتمان امروز بشور و بساب داشتن، آب سرد می شه. جواب نمی دم، می رم تو حموم و با همون لباسها می ایستم یه گوشه. اآلن مثالً اگه لخت بشم و بایستم زیر دوش، آب شُرّه کنه رو هیکلم و خودمو کف مالی کنم از کثافتی که به تنمه پاک می

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 شم؟! مغزم چی؟! آب به عمق سرم هم نفوذ پیدا می کنه؟! اونو با چی بشورم؟! تصویرهایی که دیدم رو چه جوری پاک کنم؟! نه خیر! دوش گرفتن عالج کار من نیست! من باید یه غلطی بکنم که این مغز وامونده یه مدت از کار بیفته! بره تو کما! من باید دنیامو امشب، همین امشب نگه دارم که کمتر عذاب بکشم! آره! این بهترین گزینه است! امشب که بگذره و بگذرونمش، شاید فردا امیدی باشه که دوباره از جام بلند شم! همزمان با علی که حوله برام آورده می یام دم در حموم بدون اینکه دوش گرفته باشم! اخم کرده می پرسه: پس چی شد؟! بدون جواب دادن از کنارش رد می شم و وقتی پا می ذارم تو اتاق مشترکم باهاش در رو می بندم. این جوری بهتره! بذار یک کم فکر کنم، یک کم با خودم راه برم و حرف بزنم تا مغزم آروم بگیره و راحتم بذاره! *** صدای ناقوس کلیسا آرامشمو بهم زده! نه تنها صداش بلکه ارتعاش شدیدش هم همه ی وجودم رو می لرزونه! اونقدری که حس می کنم زمین زیر پام در حال فروپاشیه!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

سرمو فرو کرده ام توی اون زنگوله ی بزرگ برای اینکه از دنیا بریده بشم! تنها چیزی که می بینم فلز سرد بدنه اشه و تنها چیزی که می شنوم صدای دنگ دنگ کر کننده اش! این خیلی عالیه! اینکه کل دنیا اون بیرون باشه اما تو جاش بذاری و کاری کنی برات نباشه! صدایی که اسمم رو بلند به زبون می یاره باعث می شه پلک های سنگینم رو از هم فاصله بدم. مات به سیروانِ برزخیِ باالی سرم نگاه می کنم و حس می کنم داره به زبون کردی چیزی می گه که من متوجه نمی شم! دوباره پلکهامو روی هم می ذارم، این بار محکم تر تکونم می ده و صدای ناقوس که نه اما صدای زنگ واحد هم به تکونش اضافه می شه! پس تو کلیسا نیستم! نه صدای ناقوسه و نه ارتعاشش! قدرت دستای این مزاحمه که رعشه به تنم انداخته و خواب رو از سرم پرونده! صدای ممتد زنگ در که قطع می شه، می شنوم که سیروان به فارسی می گه: پاشو دیگه! با همون چشمای بسته بی انگیزه و خالی از هر نیرویی می پرسم: چرا؟! صدای عصبیش روحمو خراش می ده: چرا چی؟! پاشو می گم پاشنه درِ کند!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 چشم باز می کنم که بپرسم کی؟! راه می افته سمت در اتاق و توضیح می ده: یارو با تو کار داره، عجیب هم شاکیه! پاشو یا ردش کن بره، یا بیارش تو! دو زار آبرومانه داره به باد می ده! سر جام می شینم و صدای حرف زدنی رو از بیرون اتاق می شنوم. دستم چنگ موهام می شه و کالفه و گیج زل می زنم به انگشتهای پام! کی با من کار داره؟! اصالً کسی رو دارم که بخواد بیاد و ازم شاکی باشه و آبروریزی راه بندازه؟! از جام بلند می شم و می رم تو هال، علی رو می بینم که ایستاده جلوی در نیمه باز واحد و مشغول حرف زدن با آدم اون طرف دره! راه می افتم برم سمتش، متوجه ی حضورم می شه، لبخند بی موقعی به لب می یاره و در رو کامل باز می کنه. نگاهم از صورتش می ره سمت در، قدمم نیمه کاره می مونه و خشکم می زنه! درست عین آدم ایستاده توی درگاه! درست عین خونی که تو رگ هام خشکیده! درست عین عاطفه ای که کویر پر ترک شده! مردن ایستاده هم در نوع خودش مردن عجیبیه!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

بعد از تو هر آیینه ای دیدم دیوار در ذهنم مجسم شد نه اون تکون می خوره، نه من! نه من حرفی می زنم نه اون! علیه که به خودش می یاد، دست می ذاره رو بازوی مهمون ناخونده اش و به خونه اش دعوتش می کنه! حق اعتراض ندارم! من خودم هم اینجا مهمون ناخونده ام! خودم هم صاحب اختیار نیستم و چند روزی بیشتر قرار نیست بمونم پس تو سکوت می ایستم و اومدنش رو تماشا می کنم! خوبه! تغییر کرده! درست عین من! اون رو به خوب تر شدن، من رو به بدتر شدن، پست تر شدن! هنوز هم خوش پوشه! هنوز هم محکم قدم بر می داره و هنوز هم من از علی دلخورم! درست از چند ثانیه ی پیش که مهمونش رو به چشم دیدم ازش دلخورم! از اینکه خبر داده! از اینکه قول داده بود حرفی نزنه و حرف زده! جز اون کسی نمی تونسته به گوش بقیه برسونه برگشتم! جز اون کسی نمی تونسته آدرسم رو در اختیار کسِ دیگه ای بذاره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 ابروهامو به هم نزدیک می کنم به نشونه ی نارضایتی، دستی بین موهای آشفته ام که خیلی هاش تو این چند سال سفید شده می کشم و به جلو اومدنش نگاه می کنم. دارم فکر می کنم اگه دستش جلوم دراز بشه، اگه قرار باشه به بغل بکشدم چه واکنشی نشون بدم، اون اما مستقیم می ره می شینه رو یه مبل تک نفره و بدون اینکه دیگه نگاهی بهم بندازه رو به علی می گه: ببخش بد موقع اومدم. نگاهم از صورتش می شینه به صورت علی، لبخند نصفه و نیمه ی مصنوعی و بی رنگ و رویی بهم تحویل می ده و همون طور که می ره سمت آشپزخونه می گه: بد موقع کجا بود داداش! خیلی هم خوب کردی اومدی! بله! خوب که کرده! منتها برای کی؟! از نظر کی؟! از نظر علی و سیروان و پایاری که دلشون یه آدم اضافه ی سرخر نمی خواد بله! خیلی هم به موقع اومده! به موقع که مگس کش رو حرکت بدی و بکوبی رو سر یه مگس مزاحم، مطمئناً کار خیلی خوب و مفیدی انجام دادی! راهمو می گیرم که برم سمت اتاق،

دانلود رمان پنجره ها می میرند

نه برای اینکه مثالً بخوام کم محلی کنم یا اعتراض! می رم که وسیله هامو، وسیله که نه، یه ساک کوچیک و چهار تا تیکه لباس رو جمع کنم که برم، صداش منو مخاطب قرار می ده:بشین می خوام باهات حرف بزنم! بر نمی گردم! دستم اما مشت می شه! نه از سر حرص، نه از سر کینه، نه از سر دشمنی! فقط و فقط از سر دلتنگی! مشتش می کنم که پاهام حساب کار دستشون بیاد و راه نگیرن سمتش واسه به آغوش کشیدنش! بر نمی گردم که با دیدن دوباره اش یه وقت وسوسه نشم برای بوسیدنش! می شنوم که می گه: زیاد وقتتو نمی گیرم! این بار مقاومتم می شکنه و به طرفش می چرخم و نگاهش می کنم! وقت؟! خیلی مسخره است با کسی که یه عمرو تلف کرده و حاال هیچ کاری برای انجام دادن نداره از وقت حرف بزنی! وقت؟! اونقدر وقت دارم که تا ته دنیا هم می تونم تو اون نقطه بایستم و نگاهش کنم! حاال داره نگاهم می کنه! همچنان رنگ دلخوری تو چشماشه! دلخوری که نه! سرزنش! منم مات چشماشم وقتی با دست به مبل روبروییش اشاره می کنه و می گه: بشینی بهتره. این طوری گردنم درد می گیره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

حرکتی نمی کنم!بعد این همه ساعت و ماه و سال همو دیدیم و توقعم مهربونی نیست اما این لحن سرد و یخی رو هم دوست ندارم! زیر گوش سیروانی که مثالً داره تو اتاقش درس می خونه و علی که سرش تو آشپزخونه گرمه، غرور نداشته ام جریحه دار می شه از این لحن دستوری. پس راه می افتم سمت اتاق. دارم خرت و پرت هامو جمع می کنم که در باز می شه و علی می یاد و متعجب می پرسه: داری چی کار می کنی؟! جوابی نمی دم. دیالوگ یکی از سریال های ایرانی نیست که بخواد همچین چیزی رو بپرسه وقتی کامالً معلومه دارم چی کار می کنم! اون ولی می یاد کنارم و انگار که مفهوم جمع کردن ساک رو نمی دونه می پرسه: پرسیدم چی کار داری می کنی؟ بدون اینکه نگاهش کنم، پیرهن مردونه ی رنگ و رو رفته ای رو که روز قبل اتو کشیده ام مچاله می کنم توی ساک. می رم سمت کمد برای اینکه باقی لباس ها رو بیرون بکشم، بازوم گیر دست قوی علی می شه و این بار با صدای کنترل شده اما پرحرصی می پرسه: برای چی داری ساک می بندی؟! زل می زنم تو چشماش، به خیالش می خوام بتوپم بهش چون آروم می گه: می دونم عصبانی هستی اما … میون حرفش می یام و با لحن مالیمی می گم: عصبانی نیستم. -پس این کارها چیه؟! :عصبانی نیستم اما چیزی رو که باید بفهمم فهمیدم. مرسی که محترمانه بهم فهموندی.ببخش اگه این چند وقت مزا… حرفم کامل از دهنم بیرون نیومده عصبی می گه:دیوونه شدی؟! چرا شر می گی؟! کی گفت مزاحمی که داری جمع می کنی بری؟! همون طور که لباس های دیگه رو دارم می چپونم توی ساک می گم:شیوه ی خوبیه! متعجب می پرسه: چی؟!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 نیم نگاهی بهش می اندازم که حاال کنارم دست به سینه ایستاده و با اخم نگاهم می کنه! زیپ ساک رو می بندم، دست علی گیر بندش می شه و می گه: جمع کن کاسه کوزه اتو واال یه بالیی سرت می یارم ها! این مسخره بازیا چیه؟! مگه من خبرش کردم که این طوری طلبکاری؟! اصالً ببینم بچه ای قهر می کنی؟! خجالت نمی کشی مرد گنده؟! با این قد و قواره… مکثی می کنه، نگاهی به هیکل آب شده ی من می اندازه و با لبخند می گه: البته قد فقط! واال قواره که نداری! حاال هرچی! با این سنت خجالت نمی کشی؟! ساک رو که به سمت خودش می کشه دستم رو شل می کنم. مگه توش چی هست که بخوام دو دستی بهش بچسبم؟! کل زندگیمو اون بیرون جا گذاشتم این هم روش! وقتی می بینه دارم نگاهش می کنم می ره سمت در و می گه: بیا بشین ببین چی می گه، این همه راهو نیومده نازتو بکشه یا قهر کردن و رفتنتو ببینه!حرف داره که اومده! از اتاق می ره بیرون،

دانلود رمان پنجره ها می میرند

ساک رو هم می بره و این یعنی اآلن اون هم می فهمه تو این اتاق چه خبر بوده! می شینم رو لبه ی تخت و سرم رو که در حال ترکیدنه تو دستهام می گیرم، آرنج هامو هم قبلش می ذارم روی زانوهام! عین ژستی که همه ی مردهای ناراحت توی همه ی سریال ها و فیلم های سینمایی می گیرن! من اما ژست نمی گیرم! من از سر کالفگی، بی چارگی، درموندگیه که به اون حالت غمبرک می زنم! من اما از بدبختیمه که دلم می خواد موهامو با پنجه هام بکشم! صدای لوالی در نشون می ده یکی اومده تو، نیازی نیست سرمو بلند کنم! مشخصه کیه! از پاهاش معلومه! بهش می گفتیم قبر بچه اونقدری که بزرگ بود! روبروم می ایسته و آروم و این بار با لحنی که یه خرده گرمتره و البته فقط یک کم سردتر نیست می گه: بابایی فرستاد بیام دنبالت. می خواد ببیندت. سرمو بلند می کنم و زل می زنم به چشماش. متعجب نیستم. فقط نگاهش می کنم. نمی دونم چرا اما دوست دارم ساعت ها روبروم بایسته و من تماشاش کنم حتی اگه اون نگاه سرد باشه و پر از مالمت! نگاهشو ازم می گیره و می گه:تو خونه ی خاله اینا زندگی می کنه اما اگه می خوای می تونم یه روزی خونه اشونو خالی کنم که دو تایی تنها باشین. می دونی که مامان …

دانلود رمان پنجره ها می میرند

آره! می دونم! نیازی نیست لب وا کنه و بگه! از نگاهم می خونه که لب می بنده و کنارم و البته با فاصله می شینه. ویروسی تو وجودم نیست که بخواد ازم دوری کنه اما بدم نمی اومد باشه و این فاصله رو بذارم به پای احتیاطش! می شنوم که زمزمه وار، طوری که انگار داره با خودش حرف می زنه می گه: بد کردی با همه و اول از همه هم با خودت! چشم می بندم و حرفی نمی زنم. حرفی نیست برای زدن! باشه هم مطمئناً گوشی برای شنیدنش نیست! تو کلنجار با خودم هستم که به سمتش بر نگردم و دستشو تو دستم نگیرم، دست اون اما در کمال ناباوری من می شینه رو پشتم و آروم می گه: بخوای جبران کنی می شه! دوست داشته باشی برگردی، می تونی رو من حساب کنی! برگردم؟! کجا؟! اآلن کجام؟! مگه برگشته نیستم؟! مگه منو نمی بینه؟! اآلنی که اینجا،کنارش نشستم و دستش روی پشتمه اومده حساب نمی شم؟! از سر شونه ام نگاهش می کنم، بدون اینکه لبخندی بزنه

دانلود رمان پنجره ها می میرند

، بدون اینکه لبی باز کنه می گه: تاوان اشتباه تو رو همه امون دادیم اما اگه بخوای می شه جبران کرد! جبران؟! چیزی هم مونده که حرف از جبران می زنه؟! نامدار همیشه خوش خیال بوده! همیشه خوش بین بوده! نامدار برعکس من همیشه به دنیا لبخند زده! حتی همین اآلنی که با ابروهای درهم کنارم نشسته باز هم خوش بینه! خوشحاله! سرخوشه! شادانه! حرف که نمی زنم، سکوت بینمون که طوالنی می شه، نامدار سر پا می ایسته. به خیالمه می خواد بره، اما جلوی پاهام زانو می زنه و منو دوباره متعجب می کنه. میخ چشمهای این برادر ده سال از خودم بزرگتر می شم. سخت نیست فهمیدن اینکه بر خالف ظاهر سردش تو وجودش بدتر از من غوغاست، اون هم وقتی که سیب گلوش با اون شدت باال و پایین می شه. تاب نگاهشو ندارم! یعنی می ترسم! می ترسم جمله ای رو که نباید به زبون بیاره و منو از هم بپاشونه! پاشیده هستم، پاشیده ترم کنه! اون اما لب وا می کنه برای هل دادنم به سمت آرامش: فرصتو از دست نده. بذار پیرمرد ببیندت. از روزی که فهمیده اومدی بدجوری تو هول و والست. می دونی که! تو عزیز کرده اشی! بد حال نیست اما پیره، سنی ازش گذشته و می ترسم قبل از اینکه دست بجنبونی کار از کار بگذره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

باور نمی کنم! حرفهای نامدار رو نمی تونم هضم کنم. وقتی این بیرون کسی نمونده که تو میدون من و به خاطر من بجنگه، قصه ی مفرح نامدار زیادی تخیلی به نظرم می رسه! تو جهان بینیِ من، اینکه یه پیرمرد، پیرمردی که قاعدتاً باید بیشتر از همه نگران آبروی از دست رفته اش باشه، مشتاق دیدن یه رسوای بی آبرو مثل منه یه خیال بیشتر نیست! قشنگه، شیرینه اما باور کردنی نیست! نگاهم از موهای پرپشتش می ره پایین و دوباره می شینه تو چشمهای روشنش. سکوتم رو احتماالً می ذاره پای مخالفتم که از جاش بلند می شه، پوفی می کشه و می ره سمت در. داره می ره! با چشمهام دارم می بینم این رفتن رو اما دلم می خواد بهش بگم بمون. دوست دارم کنارم بشینه، سرزنشم کنه، حرفهایی رو که توی دلشه بزنه و بذاره یه خرده این دل آروم بگیره! من مستحق سرزنش نیستم، هنوز و بعد این همه سال فکر می کنم راه خطا نرفتم اما تاوانی سنگین تر از جرمی که به ظاهر مرتکب شدم رو دادم!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

دادیم! نامدار حق داره! درست می گه! هم من و هم همه! همه امون مجازات شدیم! تاوان رد شدن از خط قرمزها شد چیزی که نباید! صدای نامدار سرم رو باال می بره. ایستاده تو درگاه در، برگشته به سمتم و خیره به صورتم می گه: شماره ی فروشگاهمو دادم به علی. ازش بگیر که اگه کاری داشتی بتونی پیدام کنی. اکثر اوقات یا اونجام یا خونه. با علی حرف زدم. یه مدتو اینجا بمون تا بتونم مامانو ذره ذره نرم کنم. در مورد بابایی هم فکراتو بکن، اگه دوست داشتی ببینیش بهم زنگ بزن. نه تشکر می کنم و نه هیچ حرف دیگه ای. ذهنم نه درگیر دیدن نامداره و نه به فکر بابایی! اآلن فقط درگیر مادرم هستم! درگیر اون نخواستنش! درگیر اون سختیِ سقری که نامدار وعده ی نرم شدن ذره ذره اش رو می ده! من بودم نرم می شدم؟! نه! من هنوز با خودم هم سرسختم! چرا باید توقع بخشش داشته باشم؟! تو محکمه ی عدالت خودم بی گناهم اما به جرم صوابی که از نظر ملتی خطا بوده اتفاقی افتاده که نباید و خب منم جای مامان بودم هرگز مسببش رو نمی بخشیدم! بغضی رو که داره بیچاره ام می کنه فرو می دم، نامدار در رو باز می کنه و قبل از بیرون رفتن تیر خالص رو می زنه: بچه ها دیدنت دم اون تیربرق زیر بارون، در حال کشیک دادن! فکر کنم خودت بدونی چقدر باید از اون محله و کوچه و خونه فاصله بگیری!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

نگاهش نمی کنم! یعنی نه روشو دارم نه توانشو! می ترسم حرفی بزنه، رگ گردنم برآمده بشه و کاری دستم بده! اون ولی عاقل تر از این حرفهاست! می دونه نباید انگشت بذاره رو نبایدها! پس یه خرده سکوت می کنه و تو آخرین لحظه، قبل از بیرون رفتنش می گه:هر کاری می خوای بکنی خودتو اول بذار جای بقیه و ببین اگه تو تو اون شرایط بودی چه حالی می شدی! فکر نمی کنم اگه جای ابوالفضل بودی زیر بار همچین خفتی می رفتی! می ره! می ره اما قبلش با همون یه جمله یادم می یاره که تا خرخره زیر سنگینیِ یه خفت بزرگ دارم خر خر می کنم! می ره و دوباره یادم می یاره که جای من اینجا نیست! اینجا و میون این غریبه های توی غربت! جای منی که هفت پشتم مال همین شهره، جای منی که تمام ایل و تبارم تو همین شهر زندگی می کردن و می کنن میون این مسافرهای امروز هست و فردا نیست، نیست! **** دست علی شونه ام رو فشار می ده، عقب می کشم و تنم رو می سپرم به تخت. ساعدم می شینه رو پیشونیم و چشمام میخ سقف می شه. نمی دونم تو این یه هفته از جون این سقف با اون تار عنکبوت که گوشه اش خودنمایی می کنه چی می خوام!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

انگار یه پرده ی سینماست، فکرهامو اون رو پخش می کنن و من به تماشاش می شینم! انگار یه کتابه، گذشته ام رو توش نوشتن و گذاشتن که بخونم و مرور کنم و ببینم چی به چی بوده و چی به چی هست و کجا بودم و کجا هستم! توقع دارم علی بره بیرون! عادتم شده تو این سالها که هر کی تو لک رفت کسی بهش کاری نداشته باشه! عادتم شده که وقتی روحم آشفته است تنهام بذارن و بذارن که تو حال گند خودم اونقدر شناور بمونم که باال بیارم! علی اما نمی ره، می ایسته، مردد بین گفتن و نگفتن کلمه هایی که اونو تبرئه می کنن از خبرچینی در نهایت تصمیم به سکوت می گیره. با همون یه جمله ی نامدار می دونم که کار علی نبوده! می دونم که خبر برگشتنم رو بچه های محل بهش دادن، اون هم حدس زده جز علی دستم جلوی کسی دراز نمی شه، گمانشو پی گرفته و فهمیده درست حدس زده! برام مهم نیست پدری یا به قول نامدار بابایی سن و سال داره! برام مهم نیست به قول خودش که اون سالها هم مرتب می گفت پاش لب رفتنه! لب گوره! برام اصالً دیدن اون خونواده، اون همه آدم مهم نیست! نه روبرو شدن باهاشون و نه ندیدنشون هیچ توفیری به حال خراب منی که کل

دانلود رمان پنجره ها می میرند

زندگیمو باختم نداره! من خرابم، دیدن یا ندیدن همخونام خرابیمو نمی سازه! آجرهای ریخته ی یه عمارت رو نمی شه دوباره روی هم چید! دیواری که خراب شد دیگه شد! اگه بخوای بسازیش باید آجرهای جدیدی علم کنی! آدم رو نمی تونی بسازی! نمی تونی جدیدش رو از نو بسازی! من از دوباره ساخته نمی شم! منِ خراب، محکومم که تا ابد ویرون بمونم! این یکی شاید مجازات خوبی و درستی باشه در ازای رفتن عزیزترین کسم! *** دنبال کارم اما فایده ای نداره! هر جا می رم دری نیست که حتی بسته باشه و چهار میخ! فقط دیواره و دیوار و دیوار! بن بست و بن بست! عین اون بن بستی که تو اون شب بارونی بعد از اون همه سال زیر تیر چراغش ایستادم و به اون در بسته خیره موندم! به در بسته ی اون خونه تو آخر اون کوچه ی بن بست که قرار نبود هیچ وقت دیگه به روی من باز بشه! باز هم اگر می شد نه به رضا و خوشنودی دلِ من که به خاطر این نسبت خونی بود و برای من از هر چی بن بست بن بست تر!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

خسته از زمهریری که داره بیداد می کنه می شینم تو یه قهوه خونه ی درب و داغون و منتظر می مونم یکی یه استکان چایی جلوم بذاره. چایی که جلوم می شینه، پیرمرد کافه چی رو که می بینم غرور نداشته ام رو کنار می ذارم و می پرسم: حاجی کمک نمی خوای؟ راه یه قدم رفته رو بر می گرده و نگاهم می کنه، لبخند به لب می یارم که چهره ام رو مظلوم تر نشون بده هر چند که با این الغری، این درموندگی، این لباس های کهنه به اندازه ی کافی ستمکشیده به نظر می رسم که اگه رحمی تو دلش باشه دلی برام بسوزونه. ناامیدم برای یه جواب مثبت اما صندلی روبروم رو جلو می کشه و خیلی رک و صریح می پرسه: معتادی؟! سری به دو طرف تکون می دم یعنی نه، نمی دونم چرا باید اون جواب منفی بی صدا رو باور کنه اما انگار باور می کنه که می پرسه: دانشجویی؟! یه بودم می گم و توضیح بیشتری نمی دم. ساکت نگاه به چشمام می کنه و بعد می پرسه: گشنه ای؟

دانلود رمان پنجره ها می میرند

گرسنه ام؟! آره خب! هر روز هفته رو از صبح زده ام از خونه بیرون تا شب، برای اینکه جلوی چشم اهالی اون خونه نباشم، برای اینکه مجبور نباشن تو غذاشون باهام شریک بشن و برای اینکه سرافکنده تر نشم پیش خودم. جواب که نمی دم از جاش بلند می شه و می گه: برات یه نیمرو می یارم، بعد یه سری ظرف هست اگه دوست داشتی و بلد بودی بشورشون. از جام بلند می شم، بی اهمیت به رو به سردی رفتن محتویات اون استکان کمرباریک قجری، از ترس اینکه پشیمون بشه همراهش می شم و می گم: اول کارها رو انجام می دم بعد … بر می گرده به سمتم و با لبخند مهربونی می گه: اول چاییتو بخور که برکت خدا حروم نشه بعد. ظرفها جایی نمی رن! نگران نباش! خوشحالم!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

شاید این بار، همین یه بار بختی که بهش پشت پا زدم باهام یار بشه، یاریم کنه و یه کار با یه حقوق بخور و یه مدت نمیر و به زور نفس بکش پیدا کنم! می شینم سر جام، نمی ره، دستش رو با خوشرویی به سمتم دراز می کنه و می گه: کریمم! صدام می کنن کریم کافه! لبخندی می زنم در حالی که ته دلم قهقه می خواد! به خیالمه سِمَت مدیرعاملی شعبه ی سرپرستی یکی از بانک ها رو بهم دادن بس که از پیدا کردن اون کار یهویی ذوق مرگم! دست چروکیده اش رو محکم تو دست نگه می دارم و می گم: فرزانه هستم، نیک پی! متعجب نگاهم می کنه! لبهام بیشتر کش می یاد و توضیح می دم: نیک پی فرزانه هستم استاد! می خنده و وقتی مشتری های جدید از راه می رسن ازم دور می شه! دور که می شه، چایی رو یه ضرب سر می کشم که برم به خدمت اون ظرفها برسم! آرمان هام منو جا گذاشتن، زندگی که منو جا نمی ذاشت! گرسنگی و تشنگی و جای خواب و لباس و در کل همه ی نیازها پا به پای آدم می یان! هیچ وقت جا نمی مونن، کمرنگ هم که بشن باالخره یه جایی خودنمایی می کنن و اظهار وجود! پس باید برای رفعشون همپاشون شد، چه با یه شغل با پرستیژ تو رویاها، چه با ظرف شوری تو این بیغوله ی جدا مونده از دنیا!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

چهره ی عنق نامدار تو آستانه ی در قهوه خونه نگاهمو مات خودش می کنه! انگار یه ردیاب بهم وصل کرده و هر جا می رم می یاد! سه روزه اینجام، به لطف این اوستا کریم و اون اوستا کریم باالیی جای خواب هم پیدا کرده و از زیر بار اون سیروان گنددماغ بیرون اومده ام. دستم رو چفت نعلبکی و استکان روی میز می کنم و برش می دارم. راه که می گیرم سمت آشپزخونه صدای پاهاشو می شنوم که داره پشت سرم می یاد. سینی رو می ذارم کنار سینک، آب رو باز می کنم، صداش می پیچه تو گوشم. :داری چی کار می کنی تو؟! خوشحالم که اوستا کریم نیست و این مرد خوشتیپ رو نمی بینه! خوشحالم که بعد از اون همه پرس و جو از کس و کارم، حاال اینجا نیست که یکی از نزدیکترین هاشونو ببینه و از تعجب انگشت به دهن و حیرون بمونه! جواب نمی دم! جوابی ندارم که بدم! می یاد جلو و دستش می شینه روی شونه ام و منو محکم به سمت خودش می کشه!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

بر می گردم و چشم تو چشمش می شم! درست رو در رو! هم قد هم قد همیم! تنها چیزی که تو وجودمون یکسانه! جز قد، این آدمی که روبروم ایستاده، صدها فرسخ از من جلوتره! سکوت بینمون طوالنی می شه، فاصله ی ابروهای اون کمتر و خشمش بیشتر. بر می گردم که شیر آب رو ببندم، با عصبانیت می پرسه: یه نگاه به خودت انداختی؟! هه! نگاه؟! اصالً نیازی به نگاه نیست! من چشم بسته هم می دونم تا چه حد از جایگاهی که فکر می کردم یه روزی بهش می رسم نزول کرده ام! درد گاز گرفتن لبم رو به جون می خرم برای اینکه درد تحقیر کمتر آزارم بده، دستش می شینه به بازوم و دستوری می گه:راه بیفت! حتی دستم رو عقب هم نمی کشم، نامدار اما پرحرص ادامه می ده: راه بیفت و بیشتر از این با آبروی این خونواده بازی نکن نیک پی! بهت زده نگاهم باال می یاد و می شینه به چشماش! می دونم تو ذهن تک تکشون چی می گذره اما توقع ندارم این قدر صریح، اینقدر بی پرده و درست بعد از دومین مالقات به روم بیاره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 این بار بازومو از حصار پنجه هاش بیرون می کشم، بهش پشت می کنم و مشغول شستن باقی ظرفا می شم! من شستن این ظرفا، خوابیدن روی اون تخت چوبی زهوار در رفته ی پر سر و صدا، تی کشیِ این موزاییک های پر ترک و تحمل نگاه های پرسوال آدم های پشت میز رو به پا گذاشتن تو اون خونه و روزی صد بار خرد شدن زیر سنگینی اون نگاه های پرحرف و پر سرزنش ارجح می دونم! ولی مسلماً این چیزها تو کت این مرد پرخشم نمی ره! شیر آب رو می بنده و استکان توی دستم رو می گیره و می گه:می تونم لب وا کنم و قَسَمِت بدم اما می خوام بدون آوردن اون اسم راه بیفتی بیای و دست از این مسخره بازی ها برداری! اوستا کریمه که جای من از راه می رسه و می پرسه: چیزی شده؟! بر می گردم سمتش و نگاه متعجبش رو به نامدار، این مرد خوش پوش می بینم! صنار سه شاهی با منِ ژنده پوش توفیر داره و همین دلیل چشم های گرد شده ی صاحب کارمه! سالم می کنم، بدون گرفتن نگاه از نامدار می گه: علیک. طوری شده؟ می دونم به خاطر نداشتن شناخت نسبت به من، نسبت به این پسر غریبه ی مرموزِ کم حرف، حضور یه غریبه ی دیگه رو دردسر می دونه! پس لب باز می کنم

دانلود رمان پنجره ها می میرند

برای معرفی: برادرمه اوستا کریم. سنگینیِ نگاه نامدار رو روی خودم حس می کنم، نگاه از اوستا کریم متعجب می گیرم و مشغول شستن باقی ظرفها می شم. خوب یادمه چند سال پیش بهم گفته بوده هیچ نسبتی باهام نداره اما خب، شناسنامه ها چیز دیگه ای رو نشون می ده که اون نمی تونه منکرش بشه! نامداره که به حرف می یاد: جناب لطف کردی به این برادر مغز خراب من کار دادی، منتها یه لطف دیگه هم در حق من و خودش و کل خونواده امون بکن و برگه ی اخراجش رو بزن تنگ سینه اش که تا ابد منّتدارت بشیم! نگاهش نمی کنم، ساکت به کارم ادامه می دم. برام مهم نیست! ته تهش اینه که بخواد از اینجا بکشدم بیرون و منو ببره تو اون خونه. انتهای انتهاش اینه که بخواد منو له تر از اینی که هستم بکنه دیگه! عیب نداره! چه اهمیتی داره؟! اصالً شاید درستش همینه که من جایی باشم، زیر نگاه سنگین آدم هایی زندگی کنم که منو مستحق بدترین مجازات ها می دونن! این هم واسه خودش

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 چالشیه و البته یه سرگرمی برای منِ بی انگیزه! اصالً می شه بهش به عنوان یه انگیزه نگاه کرد! چی بهتر از این که به یه عده آدم، آدم هایی که روزی زندگیشون رو از این رو به اون رو کردی کمک کنی تا خشمشون، کینه اشون، دلگیریشون رو روی سرت آوار و خودشون رو تخلیه کنن! همچین فرصتی رو به همخون دادن انگیزه ی محکمیه برای خودش! اوستا کریم می یاد سمتم، شیر آب رو می بنده و نصیحت وار می گه: پسرجون دنیای دو روزه اونقدری وفادار نیست که بخوای از همخونت بِبُری. هه! ببرم؟! من؟! خبر نداری اوستا! خبر نداری کجای اون گذشته، کیا دلشون به وفای این دنیا خوش شده و از همخونشون بریده ان! خبر نداری چقدر منو مستحق تنهایی دونستن و چقدر منو پر از حس بی کسی کردن! خبر نداری حاجی! از هیچی خبر نداری که خیال می کنی من قهر کرده ام و به گذشته ام پشت پا زدم! نامدار برای بار دوم بازومو می گیره و به سمت در می کشوندم، اوستاست که می گه: یه ساک هم داره! آره! کل دنیای بی وفای من تو همون یه ساک پاره جمع شده! بی اون بی هویتم چون تنها چیز باارزش توش همون شناسنامه ی رنگ و رو رفته است! نیک پی فرزانه،۷۲ ساله، به شماره شناسنامه ی یک، نام پدر حسن، نام مادر طاهره! توی اون ماشین مدل باال نشستن خیلی حس خوبی به آدم می ده، به شرط اینکه ندونی راننده اش چه حس وازدگیِ مبسوطی بهت داره! نامدار برای اینکه سکوت رو بشکنه، با لحن پرمالمتی برام توضیح می ده که رفته سراغ علی و از اون آدرس قهوه خونه رو گرفته و دو باری هم سرزنشم می کنه که اگه دنبال کار می گشتم چرا به خودش نگفتم. ماشین جلوی خونه می ایسته! نگاه من نه میخ در می شه و نه دیوار! نه حس دلهره دارم و نه پرم از ترس! نمی دونم چرا اما اعماقم با یه حس خوشایند پر شده! مثل حس ور رفتن با دندونی که درد می کنه! مثل وقتی پر از حس خفگی هستی و ریه هاتو پرِ دود سیگار می کنی!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

صدای نامدار نگاهمو به سمتش می بره: می خواستم اول بریم خرید. نمی خواستم مامان با این سر و شکل ببیندت ولی با نگارین که مطرحش کردم گفت اتفاقاً بهتره مامان همین جوری ببیندت که سر رحم بیاد! پیاده شو. من که چیزی از غرور برام باقی نمونده اما انگار توی این سالها نامدار یه کوله بار پر و پیمون از نخوت و خودپسندی جمع کرده و انداخته روی شونه هاش! اونقدری که بی اهمیت به من، منِ انسان، منِ چهار پای ناطق غرور نداشته ام رو به بازی بگیره و عارش هم نیاد از درهم شکسته تر کردن این خرد شده! پیاده می شم! بی ناز، بی حرف، بی دلخوری! نامدار همیشه همین طوری بوده، فقط تو این سال ها یک کمی فرصت پیدا کرده پررنگ تر بشه!نمی دونم چرا ولی منو عجیب یاد یه استکان چایی جوشیده می ندازه! با کلید در رو باز می کنه، اما قبل از اینکه بخواد بره تو یا بایسته و بذاره که من جلو برم، دست روی زنگ می ذاره. صدایی که بله می گه نگارینه و حتم دارم که خودشه هر چند که ۵ ساله نه دیده و نه شنیدمش! نامدار ورودمون رو خبر می ده و ازش می خواد سر مامان رو گرم کنه! من هم تو سکوت ایستاده و منتظرم ببینم سناریوی در حال نوشتنش قراره من رو به کجا برسونه! از کنج اون قهوه خونه ی قدیمی به آغوش مادر یا به سرمای زیر صفر یه خشم فروخفته! دستش می شینه روی پشتم و ازم می خواد برم تو، در رو می بنده اما قبل از اینکه قدم دیگه ای بردارم، بازوم رو تو دست می گیره. بر می گردم سمتش قبل از اینکه فرصت کنم به دلم فرصت بدم تا با دیدن اون خونه ی قدیمی یادش بیاد دلتنگه! نگاهش رو میخ چشمام می کنه و می پرسه: یه چیزی بپرسم صادقانه جواب می دی؟! نگاهش می کنم، می دونم که می پرسه حتی اگه از من تأیید راستگوییم رو نگیره! همین هم می شه! دستش رو از بازوم عقب می کشه و می پرسه: معتاد که نیستی! هستی؟! لبخند کجِ بی رنگ و رویی می شینه رو لبم! نگرانه؟! می ترسه؟! دلواپسه؟!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

وقتی می بینه جواب نمی دم، سیب گلوش رو وادار به باال و پایین رفتن می کنه و بعد می گه: این وضعیت، این همه الغر… خب می دونی، برای کسی که این همه سال بی کار بوده و بخور و بخواب داشته، این همه استخون بودن یه خرده غیرطبیعیه! لبخندم کش می یاد و پهن تر می شه، حرص رو می تونم تو چهره اش ببینم وقتی راه می افته و می گه: اگه هم هستی، سعی کن از مامان پنهونش کنی! به اندازه ی کافی تو این چند سال کشیده! خنده ام می گیره! مامان چی رو به اندازه ی کافی تو این سالها کشیده؟! تریاک رو؟! حشیش رو؟! هرویین رو؟! کراک، کریستال، کوکائین؟! یا شاید درد و زجر و ریاضت و رنج رو می گه؟! چیزی که من بهش توی این سالها معتاد شدم! برادر من، برادر بزرگ من، برادری که به خاطر من آینده و موقعیت های مناسبش از بین رفته محتمالً نمی دونه که من چقدر توی این سالها تنهایی و درد کشیدم! محتمالً که نه! حتماً نمی دونه این پوست به استخوون رسیدن از به خاطر اعتیاد به چه چیزهایی که کشیدم! دارم پشت سرش قدم بر می دارم و عطر خونه رو بو می کشم تا سنگینیِ غربت و تنهایی یه خرده از وجودم کم بشه، صدای مامان منِ به ظاهر خونسرد رو بی قرار و ترس خورده می کنه! سرم باال می یاد و به مادر ایستاده روی پله ها نگاه می کنم! به چیزی که از مادر مونده! به همون قدری که مونده اما سهم من نیست! نگاه من هر چقدر پر از حسرت و پر از دلتنگیه، نگاه مادر پر از … نمی دونم! حس هایی که از اون چهره ی پر اخم بهم منتقل می شه رو نمی تونم تجزیه و تحلیل کنم چون در درکم نیست مادری از بچه اش، از زاییده ی خودش متنفر باشه! بی شک نگاهش پر از هر چیز بدی که هست، پر از انزجار نیست! حتی اگر بخواد تظاهر کنه که این دردونه ی نازدونه ی ته تغاری رو دیگه به فرزندی قبول نداره! اولین جمله اش بعد سالها باز هم خطاب به من نیست! نامدار رو مورد بازخواست قرار می ده که می پرسه: صد دفعه نگفتم دست هر کیو نگیر و نیار تو این خونه؟! صد دفعه نگفتم خونه و خونواده حرمت داره نامدار؟!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پنجره ها می میرند : PDF|APK|EPUB

قسمت دانلود

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۵۰ جار ۱۴۴۰

تعداد صفحات:۲۷۸۹صفحه پرنیان،۵۳۰صفحه پی دی اف

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم