دانلود رمان جدید دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی

رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی از نویسنده محبوب ραʀαsтoo_sedna.z

دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان پلیس بازی به شرطه عاشقیچیه ؟

عاشقانه ، پلیسی ، طنز

خب رمان پلیس بازی به شرطه عاشقیچند صفحه داره ؟

این رمان انلاین هست !

خلاصه رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی

میگمـ پلیس بازے ولے توباورنڪنـــ…
عاخه من پلیســـ واونــ….
من راهـ راستـــ واونـــ….

عاشقے چیست؟
به جز شادے و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگینــ…..
نه تو از مهرم شاد….

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته اے…
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد…

داستانـــ یه دختر ویه ماموریتـــــ…
داستان یه دختری که من باشمو یه خلافکار مرموز…

داستانی که ضد همه داستان پلیسیاســـ..
بخون خودت میفهمے تفاوتشــــــــو..

چند صفحه ای اول رمان : پلیس بازی به شرطه عاشقی با هم بخونیم

دست کشای چرم میشکیموبرمیدارمـ :بابا بزار من برمـ….
بابانگاهی بهم میندازهـ:ببین سایدا میگم نهـ یعنی نهـ…..

پوفی میکنمـ بابا همیشه لج بازویه دنده بود…
من ـ بــابــا!!

کلافه پشت سرش تندقدم برمیدارمـ:بابا قول میدمـ مراقب خودم باشمـ…
سامی که دید خیلی اصراردارم گفتـ.:خوب بابا چراباهاش یکی ازسرگردای درجه دارونمیفرستی!؟

بابا چشماشوریزکرد:سامی توهم دنبال سوژه باشـ تادنبال سایداروبگیری!
دستمودورگردن سامی انداختمـ:قربونش بشم که همیشه هوای خواهرشودارهـ یادبگیربابا …

باباـ سایدا !!!
سامی موهاموپخش وپلاکردوگفتـ:خب بیاپدرگرام هم که راضی کردمـ أمردیگه خانومـ!!!؟

من ـ مرسی تکی عین هسته هلو…
پدرسوخته ای حوالم کردوبه سمت اتاق مخصوصش رفتـــ…

موبایلموتودستم جابه جاکردمـ….
یک ،دو،سهـ….
من ـ الــــــــوسلام خانوم محترمـ…سرکارخانومـ تینو مهرآفرین؟
صدای پرازخواب تینوتوگوشم زنگ خورد:بعـلهـ (خمیازهـ ای بلندکشید)شمــآ؟

ـ خانوم ؟
ـ اه بگوبینم کی ای تـواول صبحی وِراجیت گل کردهـ….
عصبانی شدمـ:هوی وحشی بامن درست حر ف بزنا!!!

یه چنددقه سکوتــــ….
گوشی وازخودم دورکردمـ تاصدای جیغشونشنومـ….
ـ ـ برپدرهرچی مزاحم لعنتـ…الهی سَقِط سیاه شه بی شوهربمیری!

خلاصه بعدکلی دنگ وفنگ خانوم آنجلنا جولی وحاضرمیکنمـ وبه سمت اداره حرکت میکنیمـ…
تینوـ سایدا منم ببر…
نگاه خنده داری بهش میکنمـ :همینم مونده بچه باخودم ببرمـ….

اخمی میکنهـ :خوبه من ازت بزرگترما اینقدرپروبازی درمیاری!
انگشتموبه سرم میزنم:بزرگی به عقل نه به سن…که توازعقل محرومی!

جعبه دستمال کاغذی روداشبردوسمتم پرت میکنهـ که ازپنجره ماشین بیرون میوفتهـ…
نگام میکنه میخندمـ…
اونم میخندهـ:یدونه برات میخرمـ…

پشت دراتاق تیمسارنفسی کشیدمـ…
تینولبخندی بهم میزنهـ :بروداخل…
دراتاق وبازمیکنمـ…

نگاهم به بابا وتیمسارمیوفتهـ….
بابابادلخوری نگام میکنهـ…
من نمیدونم باباچه اصرارداره به من بگه که توهنوزبچهـ ای!!!

من ـ سلام برتیمساربزرگ وکبیر
لبخنددل نشینی میزنهـ….
ـ ـ سلام دخترم خوبی؟

کمرخم میکنمـ:اگه پدرگرامی بزارن چراکه نهـ…
دستشوسمت جایگاهی بابانشسته میگیرهـ..

ـ ـ بشینـ…
ـ إی بروچشمـ …
کناربابامیشینمـ…..

تیمساردستاشوتوهم قلاب میکنهـ :خودت میدونی من دلم نمیخادبه این ماموریت خطرناک بری!…
ولی خب پدرت سرپرست این ماموریتهـ..وتوخودت هم اصرارداری بری!

من ـ به به بابام هم گفتم تیمسارخسته شدم ازاین ماموریت های کوچیک وخسته کنندهـ یه کم هیجان میخوامـ…
باباـ عاخه دخترمن خوشگلم نونت مه آبت کمه روسیه رفتنوکجادلم بزارمـ…..
ـ الهی دورت بگردم باباحمیدم ولی خب مرگ یه بارشیون یه بار….

یه عالمه نصیحتم میکننـ…..یه عالمه حرف میزنن وتهش من یه لبخندبزرگ میزنمـ:وای بابانمیدونی چه قدروسیه خوشگلهـ
پایتختشوبگومُسکـــوعالیهـ….
باباـ ببین تیمسارجان هنوزنمیفهمه اون جایی که میخادبره واس بازی نیستـ واس تفریح نیستـ….

تیمساراخم شیرینی میکنهـ:حمیدجان توهم سخت نگیرسایداذوق سفردارهـ…
چشمکی به بابامیزنمـ…
باباازجاش بلندمیشهـ…

اسلحه ای ورومیزمیذارهـ :همین الان بروپیش هومن کاربااین اسلحه ویادت بدهـ…
صورتم توهم میرهـ…
ـ باباتینوبه من یادداده جه جورکارکنم بااین اسلحهـ…

باباـ همین ه گفتم سایداکاری نکن پشیمون بشمـ….
این رفتن منم شدآتودست بابا تاهرکاری کنم بگه نمیزارم بریــآ!

اسلحه روبرمیدارمـ:چشم حمیدخان فعلاکه دوردورشماست ومن باس لال بشمـ…
تیمسارخنده کوتاهی میکنهـ:برودخترجون کم باباتوحرص بدهـ…
من ـ من باباموحرص میدمـ .الله واکبروصداستغرالله…

باباـ سرگردمهرآفرین!!!
دربه ضربی بازمیشه وتینو عین مجسمه ابوالهب محکم میگهـ :بله قربان!

بلندمیزم زیرخندهـ:خوبه پیشرفت کردی تینومحکم تروپراستقامت ترشدی!
حواست به کفشات باشه یه وقت کَفِش نپوکهـ!!

تیمسارهم میخنده وبابااخمی میکنهـ:تینوجان توروخدااین دخترمنوببر…
ببرش پیش هومنـ تاوقتی ندیدی وارد اتاق شده برنگرد…

من ـ مرسی پدرمهربانم
تیمسارـ بروسایداهومن منتظرتهـ…

به سمت اتاق هومن حرکت میکنیمـ…
من ـ تینوبیابپیچیم من کاربااین اسلحروبلدمـ..

اخمی میکنهـ :باهوش بابات میره ازهومن عملکردومیپرسهـ میزنه ضایع میشیمـ…
من ـ اه راست میگیا…

تقه ای به دراتاق هومن نچسب میزنمـ ودروبازمیکنهـ
تینوـ سلام آقای رهبری ایشون درخدمت شمانـ..تحویلش دادم بهتونا!

هومن نچسب سری تکون میدهـ :ممنون بفرمایید
بیاداخل خانوم آریان نصب

بسم الله رحمان الرحیم منوهومن توی اتاق تنهــــــــــــآ…
اووووووووو….

بدون سلامی علیکی گفت :حوب گوش کن خانوم آریان نصب من یه باربیشترتوضیح نمیدم باردوم ازت میخوام که چیزی که
یادگرفتی وارائه بدی پس خوب حواستو به حرفای من بدهـ…..

ایشی میکنم وارداتاق کوچیکی میشه تااسلحه خودش روبیارهـ…
زودی هنذفری وتوگوشم میزارمـ …..
آهنگ إنریکه پِلِی میشه….

هومن روبروم می ایسته ومن رومبل میشینمـ….
خب خب ادامه عزیزمـ….
چه خوب تصویرهست صدای نیستـ….

خب بزارید خودمومعرفی کنمـ….
بندهـ سایداآریان نصب هستمـ…..

یه پلیس کاملا دیوانه که خودم هم میدونم عقلموازدست دادمـ….
بابرادرگرام سامی جون وپدربیشترگرام حمیدجون زندگی میکنمـ….

متاسفانه مادرموازدست دادم به خاطراون بیماری مسخره سرطان…
سامی ازمن سه سال بزرگتره ومن ۲۳سالم بیشترنیست یه جورایی دارم میترشمـ….

تینوهم دوست صمیمی این بندس که من باشمـ….
ازبچگی باهم بزرگی شدیمـ انگاربندناف منوتینوروبهم وصل کردنـ….

وامااین مأموریت …..
میگن ماموریت سختیه ولی خب این ماموریت اولین ماموریتیه ازبابادورمـ…..

ولی خب تجربه خوبی میشه شایدزدویکی اون جاعاشق من شد….
بعددوتابچه زاییدموهِلکوهِلک اومدخونه باباجونمـ….

منم جزئیات ماموریت خوب نمیدونمـ ولی قراره یه پسربه اسم براهام بهم توضیح بدهـ…
نگاهم به هومن کشیده میشه که دست به کمرم نگاهم میکنهـ….

ایستادمـ :چیهـ!؟
ـ بیاببینم چیزی یادگرفتی یانهـ….

پوزخندی بهش میزنمـ….
اصلحه خوشگلودستم میگیرمـ ….

اولین تیروشلیک میکنمـ وسط نمیخوره ولی نزدیکش میخورهـ….
هومن پای چپشوکنارپام میزارهـ:پات میزون نیستـ….
حواست جمع خانومـ….

اخمی میکنمـ….
اینباردوتاتیرپشت هم میزنمـ…..

بعدیه پوزخندخوشگل هم برای عاقای هومن نچبــــ….

چادرمومیزون میکنم که برم چشاشوریزمیکنهـ به بهونه مقنعه درست کردن صدای اهنگوکم میکنمـ:چیزی شدهـ….؟

جلوترمیاد:نه میتونی بری!
نفسی میکشمـ…
میام برم سیم هنذفریم کشیده میشهـ…
واویلا….

ام پی تریم ازجیب سوراخ مانتوم میوفته وهومن میگهـ:من میدونمو تواون سرهنگ آریان نصب
میخندمـ:باشه باشه منتظرمـــ..

از اتاق بیرون میرمـ…

نفسمو میدم بیرونـ….

خوبه لاقل جلوش ضایع نشدم وگرنه میشدم سوژه براشـ…

تینو تا منو دید اومد طرفم و گفت:چی شد؟

_نوکش قیچی شد…تو گوشم هنذفری گذاشته بودم و اونم هی واسه در و دیوار و

کمد و چوب لباسی و اینا یاد میداد که چطوری با این اسلحه کار کننـ…آخرم گفت که

ببینم چیزی یاد گرفتیـ…اولش نخورد به هدف اونم کلی چیز میز و اینا بالاخره

کارشو یاد گرفتم الانم که رو به روت ایستادم و حرف میزنم بازجویی آیا به پایان

رسید؟

تینو خندید و گفت:آره بیا بریم!

تو راه با تینو جونم کلی شعره نو گفتیم و خندیدیمـ…

قرار شد برمـ پیشه براهام تا واسم جزئیاتو توضیح بده!

این براهامی که من میگم از اون هفت خطاست خیلی خفنه…

خب دارن داد میزنن جناب سروان سایدا آریان نصب برای

راحتیه خود به دست به آب منتقل گردد…

_تینو تو برو من یکاره بسیار بسیار مهم دارم!

_چی؟؟؟

_یکاره بسیار بسیار مهم مثله باده شکم خالی کردنـ…

تینو خندید و گفت:دختر جون تو در روز چند بار میری دستشوییـ…

با یه حالته مسخره ای گفتم:حـــــــالا…تو برو منم میــــام!

تینو خندید و گفت:خیلی خب زود بیا!

در جوابش سرمو تکون دادم و پیش به سویـ گلاب به روتون دست به آبــ!!!!

سرموبالامیارمـ….
براهام نگاهی پرنفوذی به چشام میندازهـ :اسم؟

لبام خودبه خودکج میشهـ :سایداآریان نصبــــ…
زیرچشمی نگاهم میکنهـ:درجهـ؟

ـ سروان…
براهام ازجاش بلندمیشه ولپتابی که باعث استفاده ازپروژکتورروی تخته صفحه نمایشش فعال میشه رو،روشن میکنهـ…

جونز باوووو قدبالاتورعنا روبندازمـ توگل یاس تمنابنازمـ…
قِرَمـ گرفتـ…آهان بیاوسط

ـ حواست کجاست خانومـ ؟
سرفه مصلحتی میکنمـ :اهم اهم بفرمایید

اخمی میکنهـ :خانوم محترم این اول براتون گوش زدکنمـ توی این ماموریت بایدفقط حواست به اطرافت باشه این ماموریت خیلی مهمه اگرنمیخوای گوش کنی بسلامتـــ…

بعدخودکارشورومیزمیذارهـ .قصدرفتن میکنهـ…
باع یکی اینوازبرق بکشهـ….خودشیفته عقب موندهـ…

ابروموبالامیندازمـ :ببین براهام(براهام؟اوه اوه سرفه ای میکنم)ببخشیدآقای سلیمی این ماموریت برای منم به همون اندازه ی که برای شما مهمه مهم هستـــ…پس واس من قُپی نیا وکلاس نزار….
أدای رئیساروهم درنیار….

چون منوتوباهم مِن بعدهمکاریم وبســـ باس باهم تعامل کنیم نه جنگ ودعوا که توهم عین خودشیفته های دخترندیدشمشیروازروبستی بگی آره دخترماازاوناش نیسیمـ…
اوکی شداقــــا یابیشتربهت توضیح بدمـ….؟؟

تمامه مدت که حرف میزدم سرم به رو به رو بود و قیافشو نمیدیدمـ….وقتی حرفامو زدم به صورتش نگاه کردمـ…از خشم سرخ شده بود…

با عصبانیت غرید:ببین خانوم کوچولو…فکر نکن خوشم میاد یه دقیقه تو رو کنارمـ تحمل کنم…بلکه اصلا خوشم نمیاد چون براهام به دختر جماعت محل نمیده روشن شد؟؟؟

اخمامو کشیدم تو هم وقتی میگم خود شیفتسـه نگید نــــــه!!

_شماهم دور برت نداره که از چش و ابروتون خوشم اومده و اینا…اصلا و ابدا چون حاضرم تنهایی کارامو انجام بدم تا اینکه با یه خودشیفته همراه شم!

و بعدم با تنه ای که بهش زدم از اتاق زدم بیرونـ….این مطمئنا از تیمارستان فرار کرده و اومده اینجا و درخواست کمک کرده ایناهم بهش جا دادنـ…

واسه من نطق میکنه پسره ی دیوانه…

پوفی کشیدم و به طرفه تینو رفتمـ…

لبخند زنان گفت:خب چه خبر دیدی چه چیزی بوووود؟؟

_نخیرمـ…انگار ارثه باباشو خوردم واسه من زر زر میکنه دیوونه ی روانیـ…مطمئنید اینو از تیمارستان نیاوردید؟

دیدم صورته تینو سرخ شد…

_چیه چرا سرخ شدی مگه دروغ میگم مثه چی پاچمو گرفته بود…

با صدایی که اومد نفسم حبس شد…

_خانوم آریان نصب…به شما اینطور یاد دادن که همیشه پشته سره دیگران صحبت کنید؟

اخمامو کشیدم تو هم و گفتم:نخیر به من یاد دادن رو در رو صحبت کنمـ….

و بعدم دسته تینو رو گرفتم و از کناره اون تیمارستانی رد شدیمـ…

صبح اون روز بایه سردردمضحکی بیدارشدمـ…
بالشت وروسرم گذاشته بودم تابلکه یه کم ازدردمسخرس کم شهـ…

باصدای گوشیم بالشت محکم سمت دیوارپرت کردم:ای خدا !!!
باحرص جواب گوشیمودادمـ:بله بفرماییید؟

ـ سلام صبح بخیر…
ـ رادیوتهران!!سلام صبح شماهم بخیر

صدای خنده محسوس طرفو شنیدمـ…
سگ شدمـ:ببین اینجاخدمات خنده به روی لب اوردن نیستـ اول صبحی زنگ زدی هرهرکنی!

صدایی ازاون سمت خط اومد:سرگردبفرماییدگوشی خدمتتون!
یهوسیخ نشستمـ…

صدای بم وکمی کلفت توگوشم زنگ خورد:سروان خودتونید؟
اخمی بایادآوری دیروز ونٌطق هایی که بااین تیمارستانی کردم به روی صورتم اومد…

ـ شماشماره کی وگرفتید…؟
ـ باخانوم سایدآریان نصب کارداشتمـ…!

میدونم خیلی بیشعورما ولی اون حس کرمکی درمن فعالیت کرد!
صداموتودماغی کردم که ضایع نشهـ…:عزیزدلم سایداکیه قربونت بشم؟

براهام فکرکنم غش کرد….
دسموجلودهنم گرفتم که ازخنده غش نکنـمـ…

با لکنت گفت:ببخشید…مـ…مگه این شماره…واسه خانومه آریان نصب نیست؟

با همون صدای تو دماغی گفتم:اشتباه گرفتی فداتشمـ….البته بیخیاله اون شو بیا که خودم منتظرتمـ…

چه چیزی گفتم انگار یادم رفته که تو اتاقش گفتم حاضرم تنها باشمـ اما با توعه یالغوز همراه نباشمـ…

_پس ببخشید فکر کنم یکی از عددا رو اشتباه زدمـ…

و بدونه خداحافظیـ قطع کرد…من که کم مونده بود تمامه وسایله اتاقمو گاز بزنم از زوره خندهـ…اسکلش کردم هوراااا…

از اتاق زدم بیرون و از پله ها پایین رفتمـ همه تو آشپزخونه داشتن صبحونه میخوردن…البته من ، بابام و سامیو یه ایل میدونم از بس سر و صدا میکنن خودمم البته جزوشونم!!

_بــــــــه خانواده ی گرامــــی سلام و عرضه ادب!

سامی گفت:تو مگه ادب داری که به ما عرضه ادب میکنی؟

چشامو ریز کردمو گفتم:راستش روزی از سایدا پرسیدن ادب از که آموختی…سایدا در جوابه سخنه او گفت:از برادرم…هر چه که او میگفت من برعکسه آن را عمل کردم!

_کم نطق کن…والا اینو باید از من بپرسن که اینقدر باادبم…

_آررررره ماشالله پاشم یه اسپند برات دود کنم چـــــش نخوری!

بابا خندید و گفت:یه وقت از هم کم نیاریدا!!

_خیالت راحت بابا دخترت همیشه در برابره پسرت برندس!

_آره والا اون روز من بودم که میگفتم فیلم ترسناک بزاریم بعده فیلم رفتم پیشه بابام خوابیدم آره من بودمـ…

باز اون روز یادم اومد نزدیک بود از ترس تو خودم دستشویی کنم!

_آره تو بودی نمیخواد یاد آوری کنی میدونم میدونم!

بالاخره شوخیای ما به پایان رسید و هیچ کدوم کم نیاوردیم آره خو به هم رفتیمـ قربونش بشمـ…

توحیاط نشسته بودموداشتم چندتابرگرومیخوندمـ…
یه سری اطلاعات خوبـــ…

مثلا اینکه من جای دختری به اسم شیده وارداون لونه جاسوسی بشمـ…
مثلا اینکه اشخاص اصل اینلونه جاسوسی یه پدرپسرهستنـ…

البته پدراین پسره یه خلافکارحرفیه پولداره که عاشق زنشهـ…
بماندکه پسراین مرد پسرتنی خودش نیستـ وهردوباهم سرلج دارند…

گوشیموبرداشتم وواردسایت اداره آگاهی شدم وبعداسمورمزهای چرت وپرت اطلاعاتی درمورداین پدروپسرگرفتمـ…
مشغول خوندن اطلاعات بودمـ …

که درخونمون زده شد…
بلنددادزدمـ :بلــــــه…

طرف انگارنشنیدبلندگفتمـ:بلـــــــــــــــه؟؟
من ـ سامی دروبازکنـــ….

صدای سامی ازطبقه بالااومد:من توحمومم تنبل خانوم خودت بروبازکنـ….
بلندگفتمـ:جـــوووون
خندید:کثافت هیــــز…

شالموازروصندلی برداشتمـ:اومدم دروسوراخ کردید…
دروبازکردمـ ونگاهم به براهام ویه مردهمسن خودش افتاد

من ـ بلهـ…امرتونـ…؟
اخمی کردمـ…
براهام ـ کارت دارمـ…
ـ یعنی الان دروبازکنم بیای داخل؟
مردکنارش خنده ریزکرد…

اخمش بیشترشدودرهُل داد….
واردحیاط شد…روصندلی سفیدوسط حیاط نشستـــ…
منم روبروش نشستمـ…
گوشیشوازجیبش دراورد:امروزصبح بهت زنگ زدمـ…

قلبم تندزدمیترسیدم الان بزنگه وبدبخت شم چون گوشیم روسایلنت نبود…

یه شماره ای رو گرفت.

همون موقع گوشیم زنگ خورد خودمو بیخیال نشون دادم خیلی ریلکس گوشیمو در آوردم صداشو قطع کردم که مثلا جواب دادم.

گوشیو گذاشتم دمه گوشمو گفتم:الو…سلام تینو جونم…چی؟…عه جدی؟؟؟…خب به سلامتی…باشه میام…بابای!

و بعدم مثلا گوشیو قطع کردم گذاشتم کنار البته رو سایلنتم گذاشتم که اگه زنگ زد ضایع نشم بگه اره چرا هروقت زنگ میزنم گوشیه تو هم زنگ میخوره!

بهش ریلکس نگاه کردم…دهنش باز مونده بود.

_جناب سرگرد پشه اون تو فکر کنم خونه هاشونم ساختن کیش کیش کن از تو دهنت برن!

مرد کناریش ریز ریز خندید.

_راحت باش بلند بخند.

اونم حرف گوش کن بلند بلند خندید…
_ســـــــاکتـ…

با دادی که زد منم خفه شدم چه برسه به اون بیچارهـ…

دوباره گوشیشو برداشت و زنگ زد اما…

اومد طرفمو گوشیمو از دستم کشید…یعنی خر شانس تر از من دیده بودید؟

_جناب سرگرد اون گوشیه منه ها…

_خب باشه چیکار کنم؟

یعنی به معنای کامل بدبخت شدم ررررفت.

زنگ زد که همون موقع گوشیم روشن خاموش شد چون رو سایلنت بود صداش نمیومد…

با تمسخر نگام کرد و پوزخندی زد منم پوزخندی زدمو خیلی ریلکس پا رو پا انداختمـ…

_ظاهرا که شماره ای که صبح گرفته بودم درست بود اما طرف مشکل داشته که خودشو جای یکی دیگه گذاشته !!!

هنوز ریلکس پامو تکون میدادمـ….

_جــــواب بدهـ…

_داد نزن اینجا چاله میدون که نیس کلاتو بندازی بالا و صداتو بندازی پس کلت…اینجا صاحب داره صاحبشم روبروته!

پوزخندی زد و گفت:خب بفرمایید جنابه صاحب خونه…میشه بفرمایید دلیلتون از اینکاره صبحتون چی بوده؟

چشامو ریز کردم چی بگم خدااا!!

_اوووو…اون شما بودید؟؟؟…والا به جانه جنابه سرگرد فکر کردم مزاحمید خواستم دک کنم…

زیره لب یه چیزی گفت.

_چیزی گفتید؟

اونم گفت:آره گفتم خیلی پررویی…مگه شما صدای منو تشخیص نمیدید خانم آریان نصب؟

_نه من الان صدای داداشمو یادم نیس بعد صدای شمارو یادم باشه!!
نیشخندی زدم.
_یه چیزی میگیدا جناب سرگرد!!

_به هرحال خواستم بهتون بگم که ساعته ۶ در اداره باشید کاره مهمی باهاتون دارم…
زیره لب گفت:منو این همه راه کشونده اینجا بیام بگم ساعت ۶ بیا اداره هووووف!

منم اومدم عینه رمانا دوباره گفتم:چیزی گفتید جناب سرگرد؟

اونم زد رو هرچی رمانه و گفت:آره گفتم این همه راه منو کشوندی اینجا بگم ساعت ۶ اداره باشی!

ایشی تحویلش دادمو گفتم:والا چیزی ازتون کم نشده که ماشالله اضافه هم شده!

با حرص گفت:منتظرتونم فعلا…
دستمو به نشانه ی بابای تکون دادمو اونم به همراهه اون مرده رفت.

دره خونه رو بستم و نفسمو دادم بیرون…بخیر گذشتـ…والا پرروتر از منـ تو این دنیا پیدا نمیشهـ…

یک هفته ازتمام اتفاقات اطرافم گذشت رسید به روزپـــرواز به روسیهـ…
ازصبح عین این غُربتیابیدارشدم وهی میچرخم تالباس خوب پیداکنمـ…

سامی بدون درزدن وارداتاق میشهـ:سایدا!؟
دستموبه کمرم میزنمـ…
ـ اینجادردارهت طویله نیستـ کهـ شاید من لباس تنم نبود..

خندید:فداسرت اون موقعس که من میگم جوووووون
بالشتوبرداشتم محکم توسرش کوبوندمـ…

صدای بوق پشت سرهم ماشین بابا میومدبی خیال دعواشدموگفتمـ:هوی سیب زمینی بردارچمدونموبیار
ـ به من چه نوکرت بابات غلام مشکی…
ـ نوکربابام فعلاتویی…گمشوبیاروگرنه من میدونموتو…
ـ مثلا میخوای چیکارکنی؟
یهوسمتش حمله ورشدموموهای خوشگلشوکشیدمـ:ببین بامن هرکی درافتادبَرافتاد..

سامی ـ گربه وحشی …
بالاخره سوارماشین شدیم ورسیدبه نصیحتای بابا…

سامی چشمکی زدوگفتـــ:حمیــــدچاییمون چیه؟
منم بلندگفتم:محسن دیگه عزیزمـــ…..
منوسامی بلندبلندخندیدموبابا،بای اخم شیرینی گفتـــ:حالا منومسخره میکنید…؟

خلاصه نذاشتیم بابانصیحت کنهـ…خخخخ
جلوی تیمسارایستادمـ:ببیندتیمساریه چی بهش بگوها همش میخوادأدای رئیسارودربیارهـ…
براهام ـ من فقط بهت دستورات وگوشزدمیکنمـ…
پرواز مارواعلام کردند..دیدی دیدینگ پروازتهران به مقصدروسیـــه…

اینم رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی از نویسنده محبوب ραʀαsтoo_sedna.z براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/threads/101341/

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  پلیس بازی به شرطه عاشقی  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی
4.75 از 4 رای
بازدید : 137 بار بار دسته بندی : پلیس بازی به شرطه عاشقی تاريخ : ۲۱ آبان ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

نوزده − 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،