دانلود رمان جدید دانلود رمان در پس یک پایان | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان در پس یک پایان

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای در پس یک پایان از روشنک .ا
دانلود رمان در پس یک پایان از روشنک .ا

رمان در پس یک پایان


: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان در پس یک پایان چیه ؟

عاشقانه . اجتماعی

خب رمان در پس یک پایان چند صفحه داره ؟

۳۵۰

خلاصه رمان در پس یک پایان

دو تا خانواده ی شکست خورده … دوتا خانواده که از هم پاشیده و حالا دوتا باز مانده موندن دو نفری که باید به تنهایی از پس مشکل ها بر بیان تنها یک راه حل باقی مونده دو نفری که باید به تنهایی از پس مشکل ها بیان

چند صفحه ای اول رمان : در پس یک پایان با هم بخونیم

به نام خدا
نفس :

بازم همون خواب لعنتی…بازم اون چشمای سبزش..قشنگ ترین قسمت صورتش…و بازم اون موهای خرمایی که براشون جون میدم…در فاصله ی چند سانتی صورتم با اون لبخند جذاب نگام میکنه که یهو….همه چی سیاه میشه ..اون بهم اخم میکنه سرم داد میکشه و میگه از زندگیم برو بیرون نفس…برو نفس تو دیگه جلوی نفس کشیدنمو گرفتی…برو بفهم که ازت خسته شدم…خیسی اشکامو روی صورتم حس میکنم میشکنم ولی بازم میگم تا خرد تر بشم
-تو رو خدا فرزاد…تو رو قرآن بفهم که من دوستت دارم…چرا نمیفهمی؟ نذاز بیشتر از این خرد شم… برم که با اون ه*ر*ز*ه باشی؟آره؟…دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه طرف صورتم از سیلی وحشتناکش سوخت…نگاش کردم مثل یک ببر زخمی نگاهم میکرد…-نفس گم شو بیرون گم شووو!و صدای اون زن لعنتی-دختره ی احمق من ه*ر*ز*ه ام یا تویی که به زور آویزونشی پاتو بکش بیرون از زندگیمون احمق بفهم که مانع خوشبختیمونی بفهم!…دیگه هیچ صدایی جز جیغ های همیشگیم و گریه های بی امانم نبود انقدر جیغ کشیدم که….
صدای گرم و آرامش بخش بابا که بغلم کرده بودو شنیدم:نفس جان بابا خوبی دخترم؟ نفس عمیقی کشیدم.. دستمو آروم کشیدم رو گونه چپم… چقدر دردش واقعی بود ! نگامو کشیدم بالا تا رسیدم به چشمای پر ابهت و مردونه اش… به راحتی می تونستی سو سو نگرانی رو که تو چشماش موج می زد ببینی. همش به خاطر من و این کابوس لعنتی بود ..لعنت به من که باز پناهمو ، زندگیمو ، ناراحت کردم…
زدم زیر گریه و هق هق کنان دستامو دور گردنش حلقه کردم :
-بابا جون نگران نباش به خدا دست خودم نیس بازم..بازم..
-بازم اون کابوسا؟
-بابا!

رمان در پس یک پایان

-جونم نفس من بگو عزیزکم بگو دختر گلم چی میخوای؟
چی می خواستم؟ واقعا چی می خواستم ؟ دیگه چیزی هم باقی مونده بود !؟ آب دهنمو با صدا قورت دادمو ترجیح دادم ساکت باشم… ساکت باشم بلکه بتونم وضعیت رو از این بد تر نکنم. هر چقدر تشویش کشیده بودن دیگه بس بود… خودم باید با دردام کنار بیام . نگاه گرمش متوجه سکوتم شد… عمیق به چشمام نگاه کرد و بازم بغلم کرد. محکمتر از همیشه… فقط و فقط یه حس بود که جاری شد.. آرامش … ! با گذشتن چند دقیقه تو همون حالت آروم خودمو جدا کردمو سعی کردم منم برای یه لحظه که شده آرومش کنم :
-مرسی بابا ببخشید بیدارتون کردم برید استراحت کنید.
.-این حرفا چیه؟الان بهتری نفس؟
لب هام به دروغ باز شد :
-عالی ام بابا! تو که هستی آرومم ! خواست چیزی بگه که صدای مامان از پشتش بلند شد که می گفت: بیدار شدی نفس ؟
آروم پلک هامو به نشونه تایید بستم. لبخند دلمرده ای زد و گفت : بخواب عزیزم حسین بلند شو بیا کارت دارم .
بابا نگاهی به چشمام انداخت و پیشونیمو بوسید.
خوب می دونستم که مامان باهاش کاری نداشت ! فقط می خواست تنهام بذاره… بهترین راه برای پیدا کردن دوباره خودم ! من این پدر و مادر و با دنیا عوض نمی کنم .
با حس گرمای اشعه ی خورشید روی صورتم و نوازش نور سفیدش به پشت پلکهایم بیدار شدم.
-سلام نفس.
-سلام خودم.
-پاشو تنبل.
-باشه.
با خستگی بدن کرختمو از تخت بلند کردم و به طرف دستشویی راه افتادم. دومین قدمو برداشتم که رایان با اون پاهای به نسبت کوتاه و تپلش طبق معمول به سمت دستشویی دویید
لبخندی زدم :
– نخوری زمین!
. همیشه کارش همین بود… زود تر از من می دویید تو دستشویی و یک ساعت معطل ام می کرد! .آروم آروم ابروهام بهم نزدیک می شد که صدای بابا در چند قدمی ام بلند شد : -صبح جمعه ت به خیر نفس جان!
بیخیال اخم کردن شدم و در جوابش لبخند زدم-صبح به خیر!
بازم صدای اعتراض مامان از آزشپزخونه اومد-منم که ماشالله هویجم!رفتم از پشت بدن لاغر و نحیفشو که خودم دلیل انقدر لاغر شدنش بودم و همیشه واسش عذاب وجدان داشتم بغل کردم و لپ نداشته شو بوسیدم-مامان تو که میدونی چه قدر دوستت دارم.
با چشمکی که بهش زدم عصبانی جواب داد-برو برو خوبه همه میدونن شما پدر و دختر با هم چه جوری این واسه من فیلم بازی نکن.
چرخوندمش سمت خودم زل زدم به صورت لاغر و تکیده ش با اون گونه های استخونی و پوست خوشرنگش که گندمی مایل به سبزه بود و موهاش که طبق عادت قهوه ای کم رنگ کرده بود داشتم به چشماش فکر میکردم غرق اون رنگ سبز پررنگ بودم که معصومیت و پاکیشو فریاد میزد همون چشمایی که بابامو عاشق خودش کرد و همونایی که بابام میگه این ویژگی خاصشو به ارث بردم!
-چیه؟چرا مثل جغد زل زدی بهم؟
-داشتم فکر میکردم چه جوری آدم با این سن انقدر میتونه زیبا و جذاب باشه!
-چی؟مگه من پیرم؟

رمان در پس یک پایان

-وای مامان از دست تو!
هم زمان با بابا زدیم زیر خنده مامانم با حرص نگام میکرد که بابا بغلش کرد و گفت-چی کار داری بچه مو؟نفس طفلک داشت ازت تعریف میکرد!
-پس چرا گفت با این سن؟
-عزیزم!..
با دیدن پیوند نگاهشون به هم که غرقشون میکرد توی همون دنیای دو نفره حس کردم زیادی ام رفتم دم دستشویی.ای بابا این که هنوز نیومده یه کم صبر کردم دیگه جدی صدام در اومد-رایان!بیا بیرون دیگه بدو
-دارم مسواک میزنم مامان
-آره جون خودت من که میدونم باز داری جلو آینه مسخره بازی در میاری
-ا مامان!
-رایان اگه زود بیای واست عصر بستنی میخرم.
یهو در باز شد و فسقل خان از پایین معلوم شد-راست میگی مامان؟
-آره عزیزم.
-باشه من اومدم برو.آخیش بالاخره اومد داشتم کم کم میمردم از دستشویی.بعد از انجام کار دلپذیر تخلیه مثل یه دختر خوب دستامو شستم و یکی از قشنگ ترین حس های دنیا رو بازم از پاشوندن آب سرد به صورتم حس کردم..
-نفس بیا دیگه نون داغه سرد میشه ها باز به این بچه ی بدبخت گیر بده خودتم که یه ساعته اون تویی.من نمیدونم آخه این توالت چی داره شما دو تا میرید توش بیرون نمیاید؟!.
بازم خنده م گرفت غرغر کردنای مامان همیشه منو میخندونه.-اومدم مامان
-بخند بایدم بخندی.
دستامو به حالت تسلیم بالا آوردمو گفتم-ما کوچیک شوماییم!
-لات نشو نفس زشته!
بابا با همون لحن مهربونش-بشین دخترم چایت یخ کرد.
و مشغول خوردن صبحانه خوشمزه ی یک صبح جمعه ی دیگه شدم.کلا به نظرم صبحونه صبح جمعه خیلی خوشمزه تره!(البته نه از اون نظربی ادبی.واسه ما سینگلا چون تعطیلیم:))طبق عادت بعد صبحانه رفتیم پارک واسه پیک نیک.با صدای خنده و شادی رایان موقع بازی منم کلی ذوق کردم.و خب از ویژگی های مختص مادر بودن احساسات خاصشه فقط یه چیز مثل همیشه عذابم میداد:همون حسرت توی چشماش که وقتی به بچه های دیگه که باباهاشون تابشونو هول میدادن و باهشون الکلنگ بازی میکردن و موقع سرسره بازی میگرفتنشون که روی زمین خاکی نیافتن نگاه میکرد،هویدا میشد..بازم بغض کردم همون بغض آشنا و با یه صدا درونم گفتم-خدایا چرا من؟چرا؟…
-مامان ناهارو که خوردیم بازی هم تموم شد دیگه خسته شدم قول صبحت که یادت نرفته؟ به چشماش نگاه کردم چشماش سبز بود به زیبایی زمرد ! درست عین چشمای باباش و موهای خرماییش و لب های برجسته و صورت استخونی اونو فرزاد دوم کرده بود..خوشگله ولی ناراحتم که چرا هیچ شباهتی به صورت من نداره؟!انگار من مامانش نیستم و فقط بچه ی فرزاده!
-مامان من با تو ام ها یعنی یادت رفت؟ سرشو کج کرد و مظلوم نگام کرد… دلم ضعف رفت!
-رایان من تا حالا قولی که به تو دادم رو فراموش کردم؟!
-نه ولی من رو بستنی حساسم میدونی که.دستاشو به کمرش زد و طرف راست لبش به بالا کش اومد و چشمای درشت سبزشو به صورت یه دایره به بالا چرخوند.دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم: -رایان بزن بریم بستنی بخریم.
این جمعه هم متاسفانه تموم شد.با ترس سرمو گذاشتم رو بالش و چشمامو بستم.
دی دیدی دیریدیدیدی دیدیدی…آه خدااا بازم آهنگ این پت و مت لعنتی.. بازم شنبه و بیدار شدن کله سحر…لعنت به این آموزشگاه کنکور آخرشم همه برمیگردن میگن خانوم شکیبایی شما که زنید من معلم خوب میخوام نا سلامتی دخترم کنکور داره ها..پاشو دختر پاشو!
بالاخره بلند شدم با آب سرد وضو گرفتم خنکیش به تک تک سلول های پوستم نفوذ کرد و حس رهایی از رخوت به دلم نشست..بعد از خوندن نماز به خوردن چهار لقمه نون پنیر و یه لیوان شیر واسه صبحانه اکتفا کردم و راه افتادم.منتظر با عصبانیت پامو رو زمین کوبوندم. به ساعتم نگاه کردم۶:۱۵صبح .. دیر شد! لعنت به این اتوبوس. بالاخره ساعت۶:۳۰بعد از کلی انتظار یه راننده به ما افتخار داد بیاد دنبالمون با ماشین شخصی گنده بگمون ببرتمون..هع منو باش راننده اومده منو با ماشین شخصی ببره..همینم خوبه بابا از خدات باشه!.

سلام خانوم شکیبایی!نگاهش کردم هنوزم مثل روز اوله با همون لحن لوس و کشدار حرف میزنه.منم رفتم از بین پیامبرا جرجیسو انتخاب کردم ! آخه اینم شد منشی؟ نگاهم رو آرایش غلیظش چرخ خورد . ریملای وحشتناکش که مژه هاشو مثل پای سوسک بلند کرده بود و اون خط چشم قطوری که کشیده هم روی پلک بالا هم پایین شبیه جغدش کرده وای رژشو که نگو چه خبره قرمزه قرمز انگار خون آشامه خون آدم خورده و البته رژگونه ی پررنگش که قهوه ای پررنگ مایل به قرمز جیگریه انگار یه کتک مفصل از شوهر نداشته ش خورده و اینا جای کبودیشه و اون سایه ی خاکستری تیره و ابرو های روشن که به پوست سبزه ش اصلا نمیاد!!-حواست کجاست شکیبایی؟ حالا اخم کرده واسم!
-سلام خانوم قاسم زاده.چه قدر تا کلاسم مونده؟
-۵دقیقه دیگه وقت چایی خوردن نداری تا حالا کجا بودی؟
-ببخشید دیر شد
-دیگه تکرار نشه خانوم.هر دو برگشتیم به سمت صدای بم و به نسبت کلفت رئیس که با همون جدیت و خشونت همیشگی حرف میزد
-بله هر چی شما بگید
-خوبه من فقط نمیخوام سر کلاس کار کنید بلکه تعامل مدرسان موقع چای و صبحانه خوردن یه جور جلسه است… ضروریه متوجه که میشین؟
-بله من واقعا عذر میخوام دیگه تکرار نمیشه
-خب پس بفرمایید.
و با دستش به در کلاس اشاره کرد.
-با اجازه…
هوووففف کله مو خورد مرتیکه فکر کرده کیه سه ساعته هی ور ور میزنه انگار گوش مفت گیر آورده داشت اخمم میگرفت که با خودم گفتم بچه ها که گناهی نکردن بدخلقی منو ببینن پس مثل همیشه بازم با لبخندم وارد کلاس شدم و بچه ها از جاشون بلند شدند. .-سلام بچه ها خب درس امروز راجع به تعادل های شیمیاییه.بازم صدای اعتراضشون بلند شد من نمیدونم اینا از چه درسی خوششون میاد من که هر چی از اول سال گفتم اخ و اوخ کردن.بسه بابا چه خبرتونه اهه.فرزانه-استاد تو رو خدا از این فصل مسخره فقط خلاصه شو بگید.رها-نه خلاصه شم زیاده فقط نکته های کنکوری ش رو بگید.مریم-استاد لطفا فقط تستای لازمو بگید بیخیال نکته و خلاصه.نه مثل اینکه لازمه وارد عمل بشم.-بچه ها ساکت لطفا!با خودکار میزدم روی میزم که همهمه کم و در نهایت خاموش شد..-بچه ها لطفا تنبلی نکنید مدت زیادی نمونده این یکی از راحت ترین و سبکترین مباحثیه که واسه شیمی کنکور میشه روش حساب کرد پس فقط گوش کنید هم درس میدم هم خلاصه آخرش و هم نکته ها و تستهاش هم که تکلیفتونه اعتراضم نباشه!از تحکم صدام فهمیدن دیگه جایی برای اعتراض نمونده.شروع کردم درس دادن و درس دادن….به ساعت مچی چرم قهوه ای کمرنگم که بند زخمیش کهنگیشو به رخم میکشه و یادم میاره چه قدر برام ارزش داره و احساس نوستالژیک مرور خاطرات گذشته رو بهم میده نگاه کردم.دقیقا۹شب مثل همیشه همین ساعت رسیدم به در فلزی سبزرنگ خونه ی اجاره ایمون نگاه کردم..در یکی از پر خطرترین نقاط تهران و فقیر نشین ترین محله ها ولی باز هم ناراحت نیستم..غمم از رفتن اون یه جفت چشم سبزرنگه..

رمان در پس یک پایان

همونایی که خون صاحبشون تو رگهای رایان منه..همونی که یه زمانی بهم میگفت تو برای من یک عشق تکرار نشدنی هستی ولی بعد از دو سال فقط دوسال بهم گفت ازت خسته شدم تو برام یه ه*و*س بودی و الان ازت سیر شدم میخوام با معشوقه ام باشم برو نفس برو آزادم کن…غمم از این بود که اصلا من به درک پس رایان چی؟توی این دو سال یه خبر ازش نگرفت..یه بار نیومد ببیندش..فقط یک بار نیومد بگه رایان امروز من میبرمت پارک یا بگه رایان بیا پلی استیشن بازی کنیم یا رایان بیا ببرمت شهربازی یا بریم فوتبال بازی کنیم…بچه م همه ی این سال ها با حسرت زندگی کرد..حسرت وجود باباش کنارش..بابایی که مرده نبود بره سر قبرش باهش درد و دل کنه..باباش زنده ست میدونه که زنده ست ولی از بغض من و گریه ی مامانم و بیرون رفتن بابام از خونه دیگه جرات نکرد چیزی در موردش بپرسه…خدایا واقعا چرا؟من کجای این عدالتم؟..احمق نباش نفس به سلامتی خودت و خانواده ت و رایان فکر کن به این فکر کن که گذاشتن رایان پیش تو باشه با اینکه میتونستن بگیرنش.به بابای رایان فکر کن به پدر..پدر همیشه مثل بابام نه ولی نزدیک بهش با من رفتار میکرد نمیذاشت لبخند از لبم بره اون یه مرد واقعی بود با اینکه عاشق رایان بود گفت پیش تو باشه بهتره و با وجود همه ی ناله و زاری های زنش که همچنان نوه ش رو که درست عین گل پسرش بود رو عاشقانه دوست داشت بچه رو به من بخشید..آره من خوشبختم…من نفس شکیبایی جزو خوشبخترین آدمای دنیام چون هنوز مامان و بابا و رایان رو دارم.بغضمو با هزار بدبختی قورت دادم و دوباره لبخند زدم آره اینجوری بهتره.زنگ درو زدم.دوست داشتم هر چه زودتر صدای مامانو پشت آیفون بشنوم.-بله-منم مامان-بیا تو دخترم.و در با صدای تیک باز شد.حیاطو کوچکمونو که کلا پنج قدم تا در وروردی راه بود رو طی کردم.کوچیکه ولی پر از گلدون های شمعدونی صورتی و قرمز و بنفشه های سفید و بنفش که با صفاش میکنه

رمان در پس یک پایان

-سلام نفس..نگاهش کردم چه قدر این صدای بم و مردونه و آرامش بخش این مرد چهار شونه با قدی که دو بند انگشت از من بلندتره و موهای ترکیبی خاکستری و سفید رنگی که داره دوست دارم.-سلام بابا
-نفس جان چرا واینستادی من صبح تا ایستگاه باهت بیام؟
-دلم نیومد بیدارتون کنم بعدشم مگه من بچه ام بابا؟از پس خودم بر میام.
-نه نفس این حرفو نزن ولی خودت میدونی محله ی ما پر از لات و لوته! یه بارم که یکیشون بهت گیر داد اگه من نمیومدم.. سرشو کلافه تکون داد و دستشو مشت کرد. – لاالله الا الله! – بابا جون چرا عصبی میشی اصلا فکرشو نکن. نفس عمیقی کشید :
-خوبم نفس.
-چی شده حسین؟ نگاش کردم بازم اون چهره ی دوست داشتنی مامانم نگران عشق زندگیش شده بود
-خوبم خانومم..چه قدر دوست داشتم ارتباط بابامو با مامانم انگار میدونست دلشو چه جوری به دست بیاره
-یعنی چی آخه؟نفس چی گفتی به بابات؟چرا قرمز شده ؟نکنه کسی مزاحمت شده؟…
-اووه مادر من صبر کن تو رو خدا چه خبره مگه بازجوییه؟هیچی بابا ناراحته صبح بیدارش نکردم تا ایستگاه باهم بیاد بعدم یاد پسر کوکب خانوم افتاد که یه ماه پیش مزاحمم شد عصبی شدن ولی الان خدا رو شکر بهتره.مامان نفسی از روی آسودگی کشید و گفت-حسین ول کن تو رو خدا من با اون زن صحبت کردم اون فکر میکرد رایان و نفس بچه های منن ولی بهش گفتم رایان پسر نفسه بعدم گفتم شوهرش خلبانه زیاد نمیاد ایران دیگه نمیگم مطلقه ست مثل اون خونه قبلی بشه..بابا با سر حرف مامانو تایید کرد…
داشتیم شام میخوردیم که یهو بابا پرسید-نفس جان لیسانست تموم شد؟
-بله بابا ترم پیش آخرین ترم بود که متاسفانه چون مجبور شدم واسه کار هر ترم کم واحد بردارم نه ترمه شد ولی تموم شد
-مدرکتو کی میدن؟
-اردیبهشت مراسم فارغ التحصیلیه اون طور که پرسیدم مدرکم رو اوایل تیر بهم میدن.حدودا بعد کنکور بچه های امسال میرم میگیرم.
-الان اردیبهشته ها نمیخوای تو هم توی مراسم باشی؟
-نه بابا اونا همه شرایطشون با من فرق داره-چه فرقی؟
-شما که میدونین
-چون اونا مجردن و بچه ای ندارن..یهو برگشتم سمت رایان سرشو انداخت پایین غمشو حس میکردم همون غمی که هر کی میگفت مامانت چرا انقدر زود مامان شده میومد توی چهره ی معصومش

رمان در پس یک پایان

-نه بابا این چه حرفیه من عاشق رایانم ولی از اینجور مراسم خوشم نمیاد
-ولی آخه…
یهو مامان عصبی گفت – حتما واسه هزینشه حسین!
بابا سری تکون داد و متفکر گفت : -دانشگاه دولتی روزانه میره که…
-مگه دولتی روزانه بی خرجه؟نه خیر آقا فقط شهریه نداره همین.
-مامانت راست میگه نفس؟
-نه بابا من نمیخوام خواهش میکنم بیخیال این قضیه بشید بازم بغض کردم از همون بغضایی که همه رو وادار کرد در سکوت به خوردن شام ادامه بدن ولی فقط خدا میدونست چرا نمیخوام برم فقط یه دلیل داره..
هر چی پهلو به پهلو شدم فایده نداشت.خوابم نمیبرد که نمیبرد اه لعنتی..خدایا تو که میدونی من برای اون مراسم برم دوباره شروینو میبینم اونم یه سال به خاطر من عقب افتاد همون موقع که ترم دوم تموم شد من مجبور شدم با فرزاد ازدواج کنم.بیچاره همش میومد در خونه مون تا خود شب عروسی باورش نمیشد همش میگفت نفس تو که این جوری نبودی نفس باورم نمیشه منو به پول اون آشغال فروختی؟فقط بغض بود که میومد سراغم از اولم شروینو دوست نداشتم نخواستم باهش ازدواج کنم ولی هیچ وقت نمیخواستم مجبور شم به خاطر پول ازدواج کنم و با معیار پول یک انسان رو رد کنم.شروین ول کرد درس رو مادرش بهم زنگ میزد التماس میکرد با شروینی که حالا سیگاری شده بود حرف بزنم ولی نمیتونستم من متاهل بودم…یک سال بعد اون شب ازدواج برگشت دانشگاه.اون موقع من تازه ماه هشتم حاملگیم بود و مرخصی گرفته بودم گرچه رایان حتی اون موقع هم انقدر بچه ی خوبی بود که اذیت نمیکرد میتونستم دانشگاه برم ولی خانواده ی فرزاد بد میدونستن منم اون ترم رو هم مثل ترم قبلش مرخصی گرفتم این شد که اون توی همون ترم جبران ترم سال قبل من رو کرد و بهم رسید ولی من از ترسش از بچه ها میپرسیدم و دقیقا عکس اون انتخاب واحد میکردم.از قضیه ی طلاقم هم کسی توی دانشگاه بویی نبرد خوشبختانه به گوش شروینم نرسید آرزوم اینه که هیچ وقت نرسه تا یه وقت ه*و*س احمقانه ای به سرش نزنه.تاحالا هم با فرار من ازش با هم روبرو نشدیم ولی مراسم رو هیچ جوره نمیشه ماست مالی کرد…مگر اینکه نرم..

رمان در پس یک پایان

دی دیدی دیریدیدیدی دیدیدی…بازم آهنگ پت و مت ای خداا آخه زور داره واقعا ای بابا اه بازم یه روز دیگه.البته ایشالله امروز روز بهتری باشه.طبق روال همیشگی آماده شدم و اینبار به موقع رسیدم بعد از خوردن صبحانه با همکاران که البته باز هم زیر نگاه عذاب آور آقای محمدی حتی چای هم کوفتم شد رفتیم سر کلاس…و اما آخرین کلاس امروز عصر….-خب سوال دیگه ای ندارید؟ یه نگاه اجمالی به صورت های خوشحال همه شون که از اتمام هر چه زودتر کلاس ذوق کرده بودن انداختم و با لبخند همیشگیم گفتم-خسته نباشید بچه ها..سریع کتابا و جزوه های روی میزم رو جمع کردم و زدم بیرون.وقتی رفتم دفتر که وسایلم رو توی کمدم بذارم و کیفمو بردارم آقای محمدی طبق معمول نطقشو باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن باهام.
-سلام خانوم شکیبایی
-سلام
-ببخشید من میتونم امروز شما رو برسونم؟
-نه ممنون مزاحم نمیشم
-مراحمید شما
-گفتم ممنون خودم میرم! انگار یهو به خودش اومد!اصولا آدم جدی ای نیستم ولی بعضیا تا از آدم حساب نبرن ساکت نمیشن :
-ببخشید نمیخواستم ناراحتتتون کنم میشه بریم یک چای یا قهوه ای بخوریم و صحبت کنیم؟
-نه ببخشید من باید برم خونه عجله دارم
-ولی باید راجع به پیشنهادی که دادم صحبت کنیم!
-صحبتی نمونده من جواب شما رو دادم
-ولی آخه
-اما و ولی نداره آقای محمدی من اصلا نمیخوام ازدواج کنم به هیچ وجه!

رمان در پس یک پایان

-بسیار خب روز خوبی داشته باشید..و با قیافه ی پکرش رفت..خب به من چه این همه دختر من یک زن مطلقه ی بچه دارم که همه ی زندگیم شده بچه م و دیگر هیچ..!
وای چه قدر این هوا رو دوست دارم عاشق آفتاب اردیبهشتم نه مثل زمستون کم زوره نه مثل تابستون سوزاننده کاملا متعادل! رفتم توی پارک نزدیک آموزشگاه. درختای سپیدار و کاج سر به فلک کشیده فقط به تعداد کمی از اشعه های خورشید که بیرون از قلمروشون بودن اجازه ی عبور و تابیدن میدادن..چه حس قشنگی قسمت هایی از صورتم زیر سایه شاخه و برگ درختا و بقیه ش روشن و نورانی با درخشش طلایی خورشید و این نسیم بهاری که مثل یک مادر که بچه ش رو نوازش میکنه پوست صورتمو به بازی گرفته و خنکی ملایمش در پوست گرمم نفوذ میکنه…نیم ساعت توی همون پارک که با همه ی معمولی بودنش جزو خاص ترین قسمت های زندگیمه قدم زدم یه ربعی هم بود که نشسته بودم..کم کم نور خورشید کم زور میشد و آسمان به رنگ های نارنجی و قرمز میگرایید..دیگه وقت رفتنه…
-بله
-منم مامان
-نفسسس!هیچ معلوم هست کجایی؟ تو که خون به جگرم کردی. میدونی چه قدر نگرانت شدم!لابد بازم رفتی توی اون پارک وامونده… اصلا حواست به ساعت هست؟
دیگه واقعا عصبانی شده بود اینو از لرزش عصبی صداش فهمیدم..
-ببخشید مامان من هنوز گوشیمو ندادم تعمیر کنن تلفن آموزشگاهم امروز قطع بود حالا میشه اون دکمه ی سفید رو بزنی در باز شه من بیام توی خونه اونجا صحبت کنیم؟..انگار تازه یادش اومد موقعیتمون چجوریه.
تیک!
و بازم این در سبز با صدای تیک منحصر به فردش باز شد.
-سلام…نگاهشون کردم..هر سه تاشون حتی رایان کوچولوم هم اخم کرده بودن..
-خب ببخشید اهالی خانه
بابا-نفس جان من میدونم تو هوای بهاری رو خیلی دوست داری ولی حداقل با تلفن عمومی زنگ میزدی ما نگرانتیم دخترم اصن درست نیست تو تا این وقت شب بیرون باشی
-بابا جون ساعت تازه ده شده
مامان-ده زوده؟!

رمان در پس یک پایان

-نه ولی دیر هم نیست
رایان-ماماان!..نگاش کردم مرد کوچولوی من توی چشماش پر از اشک بود یه کلمه دیگه میگفتم میریختن و اون صدای لرزونش بغضشو نشونم میداد سریع رفتم بغلش کردم انگار یهو به خودش اومد و زد زیر گریه
-مامان تو دوستم نداری؟
-دوستت ندارم؟!من عاشقتم رایان
-پس چرا دیر میای پیشم
-ببخشید عزیزم.ولی آدم بعضی وقتا باید با خدای خودش هم تنها باشه
-پس چرا بهمون نگفتی؟
-ببخشید گل من بهت میگم از این به بعد قول میدم.
مامان-خوش به حالِ رایان!..برگشتم به سمتشو رفتم بغلش کردم
-مامان جان من معذرت میخوام ببخشید..! نگامو کشیدم سمت بابا :
– شرمندتونم!
-دشمن ات شرمنده فقط قول بده آخرین بار باشه…
آروم سرمو انداختم پایین :
– چَشم !
دو ماه بعد:
امروز دیگه با زنگ گوشیم بیدار نشدم انقدر هیجان داشتم خودم زودتر بیدار شدم و نماز خوندم.انگار من دو هفته ی دیگه کنکور دارم ولی خب آخرین جلسه ی کلاسمونه و نگران بچه هام من به همه شون و خانواده هاشون امید دادم که صد در صد خوب میدن. جلوی آینه ی دستشویی(یعنی تنها آینه ی خونه مون بعد از اینکه مامان آینه شمعدون عروسیشو موقع عروسیم به من هدیه داد و من واسه فراموش کردن خاطراتی که با فرزاد ازش داشتم بعد از طلاقم پسش نگرفتم)وایستاده بودم و داشتم موهامو شونه میکردم.طره ای از موهامو با دو انگشت روی بینیم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. عاشقه بوی این شامپو بودم. پلکامو رو هم گذاشتمو آروم موهامو رو گونم کشیدم. نرم و لطیف ! فرزاد ! آه! اون همیشه عاشق این موهای قهوه ای بود. هیچ وقت نذاشت مطابق میلم مشکی شون کنم ! همیشه عاشقشون بودم نرم و لطیف مثل ابریشم و البته خیلی صاف به رنگ قهوه ای تیره گرچه میگفت با رنگ چشمام هارمونی درست می کنه ! نگام چرخ خورد روی چشمای میشی ای که به صورت سفیدم روح داده بود. چهره خاصی نداشتم. عادی بودم. لبای متوسط صورتی رنگ و بینی متوسط. به ته چهره ام دقت کردم. یه زن ایرانی همیشه اون زیبایی معروف شرقی رو داره. هنوزم نمیفهمم چی از اون دختره ی ه*ر*ز*ه “ساناز”کم دارم که فرزاد اونو به من ترجیح داد…هنوزم باورم نمیشه بعد از طلاقم از فرزاد که تا یک سال موهامو پسرونه کوتاه میکردم انگار با خودم و دنیای خودم قهر بودم هر چند همه به یه عقیده رسیده بودند. موهای کوتاه عجیب بهم میومد ! خب منم یک سال راحت بودم.بسه دیگه! موهامو با کلیپس کوچیکم پشت سرم بستم جوری که خیلی بالا نباشه. هر چیزی ساده اش قشنگه!
-خب همون طور که میدونید آخرین دیدارمونه و آرزوم اینه که کنکورتونو عالی بدید و به هر چی دوست دارید برسید.رها-استاد؟
-رها جان تو بعد از یک سال هنوز متوجه نشدی من استاد محسوب نمیشم؟
رها-آخه ما همه ی معلم های این جا رو استاد صدا میکنیم!
-ولی من رو نکنید!حالا حرفت رو بگو میشنوم
-راستش خانوم یک سوال داشتم شما رشته تون ریاضی بوده یا تجربی دبیرستان؟

رمان در پس یک پایان

-تجربی چه طور مگه؟
-پس چرا رفتید رشته ی شیمی؟!مثلا پزشکی شهرستان یا آزاد یا مثلا علوم آزمایشگاهی و مامایی و پرستاری یا دیگه آخرش زیست شناسی قبول نمیشدید؟
یهو یاد گذشته افتادم روزی که رفتم تجربی مثل همه شون رویای پزشکی توی سرم بود ولی رتبه م به پزشکی سراسری تهران نمیخورد شهرستانم اصلا نزدم چون اون موقع بابا مریض بود خواستم پیشش باشم و زیست شناسی چون واسه منی که لیسانس میخواستم کار نداشت زدم شیمی ولی خدا رو شکر به مرور زمان عاشق رشته م شدم الان هم اگه شرایطش رو داشتم ادامه میدادم تا دکترا
رها-استاد سوال بدی پرسیدم؟
-نه رها جان اتفاقا یهو یاد قدیم خودم افتادم که مثل شما رویای پزشکی داشتم ولی خب زندگی همیشه اون جوری نمیشه که ما پیش بینی میکنیم.ولی با همه ی غیر قابل پیش بینی بودناش و اتفاقای غیر منتظره ش گاهی خیلی عالی میشه.مثلا شما اگه رشته ی مورد نظرتونو قبول نشید و یه رشته دیگه قبول بشید ممکنه به صلاحتون باشه چون علاقه ی واقعی و استعداد نهان کشف نشده تون در اون رشته ست که خدا اون راه رو براتون انتخاب کرده.خب دیگه خیلی حرف زدم سوال دیگه ای ندارید؟
بچه ها-نه استاد! کلافه سرمو تکون دادم. استاد!
-پس خسته نباشید و به امید موفقیت….
°°°°° °°°°°°° °°°°°° °°°°°° °°°°°° °°°
نازیلا-خانوم شکیبایی
-بله
-رئیس گفتن حقوق این ماهتون واریز شده
-ممنونم کاری با من ندارید
-نه برو…سعی کردم چشم غره نرم! برو؟ نه پس حتما میمونم ور دل تو!
– خدا نگهدار….
سر میز شام بودیم و مشغول خوردن سوپ جو مامان پز!
بابا-دخترم کلاسها تموم شد؟
-اوهوم امروز آخرین جلسه بود.
-مدرکت چی؟
– با دانشگاه تماس گرفتم گفتن آماده ست میتونم فردا برم بگیرم فقط یه سری مدارک و کپی هم باید ببرم
-بعدش میخوای چی کار کنی؟
-منظورتون چیه؟
مامان : خب مامان جان دیگه وقتشه که یه کار مناسب تحصیلاتت پیدا کنی و بری شرکتی جایی…
-آهان از اون لحاظ که امید چندانی نیست!
بابا-چرا دخترم؟!
-چون الان این همه فوق لیسانس و دکترا هست یه لیسانسه به درد کجا میخوره؟
-خب تو هم ادامه تحصیل بده!
مامان-حسین جان روی باد هوا که نمیشه… فعلا دست خودمون تنگه از پس خرج و مخارج بر نمیایم… الان وقتش نیس دیگه!
حس کردم بابا باز داره عصبانی میشه -یعنی چی؟مگه حقوق بازنشستگی من رو نمیگیریم؟مگه تو خیاطی نمیکنی به اون خانومه میدی بفروشه لنگه پوله دانشگاه موندیم؟
-چرا جبهه میگیری آخه؟ مگه کم پولیه آخه؟ این رایان طفل معصوم چه گناهی کرده؟ مگه قراره همیشه تو همین سن و سال بمونه؟ فردا پس فردا باید بره مدرسه… خرج و مخارج اونجا هست… .پولی که من و تو در میاریم همش میشه اجاره خونه و پول شارژ و برق و تلفن و نون.
-مامان!نگران نباش من خودم مسئولیتامو میدونم
بابا-این چه حرفیه نفس؟!کی گفته دادن خرج خونه مسئولیت توئه؟!
-شاید خونه نه ولی..یهو یادم افتاد رایانم اینجاست سریع رو کردم بهشو گفتم-میشه بری تو اتاقت؟
-چرا مامان؟
-برو عزیزم انقدر سوال نپرس..به قدری جدی گفتم که سرشو انداخت پایینو رفت تو اتاقش..بعد از شنیدن صدای بسته شدن در اتاق حرفامو با همون لحن عصبی ادامه دادم-شاید وظیفه ی یک زن نباشه ولی واسه یک زن مطلقه با شوهر بی مسئولیتش همه چیز گردن اون زن میفته و من هم به جای خودم هم به جای فرزاد مسئول مخارج خودمو رایانم..به قدری جدی و عصبی حرف زدم که هردوشون سکوت کردن…
بعد از اون شب کذایی که البته دیشب بود بازم با آهنگ پت و مت بیدار شدن هم اوضاع رو دو چندان بدتر میکنه ولی خب سورپرایز امروز که گرفتنه مدرکمه ده برابر این غم های بی ارزش شادم میکنه.امروزم مثل همیشه یک لیوان شیر با پنج لقمه نون و پنیر بعدشم برم دانشگاه که انصافا تموم نشده دلم براش تنگ شد..تصمیم گرفتم امروز لباسای بهتری بپوشم از وقتی از فرزاد طلاق گرفتم افسردگیم حتی روی لباسام هم تاثیر گذاشت گرچه الان دو ساله که حالم خیلی بهتر شده ولی بازم مثل قدیم هر روز همون شلوار کتان مشکی با مانتوی ساده ی مشکی و مقنعه ی مشکی میپوشیدم اما خب امروز حالم خوبه دیگه بذار تیپ بزنم.در کمد یک متری اتاق مشترک من و رایان رو باز کردم که نصف سمت چپش مال رایان بود با دیدن لباساش ناخودآگاه برگشتم به سمتش..چه قدر رویایی مثل یک فرشته روی رخت خوابش با ملحفه ی اسپایدرمن و پتوی بت من(قهرمان های زندگیش)روی زمین خوابیده بود.یادم افتاد بهم گفته بود تخت میخواد بذار یه کار جدیدم پیدا کنم روی این کار آموزشگاه پول در میارم واست تخت میخرم پهلوون من..برگشتم سمت کمد به سمت راستش نگاه کردم کلا چهار دست لباس بیرون داشتم بقیه شون گشاد شدن دادم خیریه یه دست مانتو شلوار مشکی همیشگیم یه دست دیگه یک مانتوی مشکی کهنه تر با شلوار لی قدیمی زیرش واسه گردش های بیرون شهر دست سوم یک مانتوی سرمه ای به نسبت نو تر از بقیه با شلوار پارچه ای ست خودش که واسه مصاحبه های کاری گذاشته بودم و دست چهارم یک مانتوی چسب مدل کتی کرم رنگ که فقط با یک دکمه ی طلایی جلوش بسته میشد از پارچه ای به نسبت مرغوبتر از بقیه ی لباس هام با شلوار مشکی پارچه ای مجلسی زیرش که لباس پلوخوری بنده بود به عبارتی فقط برای عروسی ها میپوشیدمش البته هنوز که نپوشیدم!بگذریم تصمیم گرفتم اون ست سرمه ای رو بپوشم با مقنعه ی مشکی واسه ی کفش هم که کلا دو جفت مشکی یکی رسمی بود طرحش ساده بود با پاشنه ی پنج سانتی یک جفت کالج ساده ی مشکی با بند های سرمه ای که الان تصمیم گرفتم همونو بپوشم.آره کالج بهتره لباسامو پوشیدم و رفتم مامن آرام بخش یعنی دستشویی..یه نگاه به خودم کردم توی آینه خوب بودم مانتوم ساده بود فقط لبه ی کج جیب هاش یه نوار ساتن مشکی دوخته شده بود..بسه دیگه خودشیفته راه بیافت بریم..

رمان در پس یک پایان

-اسم؟..نگاش کردم.انگار همه ی خشونت دنیا توی چهره ی این زنه!آخه مگه زن هم انقدر خشن و اخمو میشه طرز حرف زدنش هم مثل شرلوک هولمزه (یک کاراگاه معروف خارجی که قاتل ها رو سریع شناسایی میکرد) وقتی داره با قاتل پرونده ای رو که چند ماه بود دنبال کرده و تازه پیداش کرده حرف میزنه.
-با تو ام ها اسم؟
-ببخشید حواسم پرت شد من نفس شکیبایی هستم.
-شناسنامه و شش تا کپی و…اووه چه خبره چه تند تند حرف میزنه وایستا خواهر من ایست!…رو آوردی یا نه؟
-بله بفرمایید……
بعد از کلی امضا گرفتن و کارای اداری مسخره بذار ببینم این مدرک خوشگلمو.زیر نور سوزاننده ی آفتاب تابستون اون پاکت بزرگ رو باز کردم و کاغذ رو در آوردم باورم نمیشههه حالا میتونم کارای مرتبط با رشته م بکنم این عالیههه…
-خانوم شکیبایی..برگشتم به سمت صدای رسا و مردونه ش..یکی از بهترین اساتیدمون با کت و شلوار طوسی و موهای هم رنگش و البته ریش پروفسوری سفیدش…-سلام استاد!
-سلام،تبریک میگم مدرکتونو گرفتید
-ممنونم لطف دارید
-خب دیگه باید واسه کنکور ارشد بخونید
-راستش استاد فکر نکنم شرایط جوری باشه که بتونم شرکت کنم.
– ای بابا شرایطِ چی؟ ما از دانشجو های ممتازمون بیشتر توقع داریم.
نگاهش کردم چشمای قهوه ایش منو یاد بابا مینداخت و بهم آرامش میداد.بازم به جای غم به داشته هام فکر کردم و لبخند زدم
-لطف دارید استاد من شرایط خاص زندگی خودمو دارم که مجبورم کرده این طور تصمیم بگیرم.
سعی کرد اخماشو از هم باز کنه :
-خیلی حیف شد ولی به هر حال آرزو میکنم بسیار موفق باشید هر جایی که هستید.
-مچکرم شما مثل همیشه لطف دارید……
-سلام مامان
-سلام عزیزم در رو باز کن بیام بالا
-بقیه کجان رایان؟
-مامان جون و باباجون رفتن خونه ی خاله منصوره ات
-جدی؟!کی رفتن؟
– همین یه ذره پیش.
-آهان..رفتم سمت اتاقم تا لباسمو عوض کنم.پس رفتن ورامین حداقل تا فرداشب هستن نمیفهمم چرا چیزی به من نگفتن؟!نکنه اتفاقی افتاده بی خبرم!
-مامان بیا تلفن!
-اومدم عزیزم..قبل اینکه برسم به میز تلفن نارنجیمون با سیمی که مثل یک تار موی فر درشت شده ی یک دختر مو سیاهه ازش آروم پرسیدم-کیه؟
-مامان جونه..پس مامانه خدا کنه خبر خیر باشه
-الو مامان
با صدایی لرزون گفت-سلام نفس
-سلام مامان چرا صدات میلرزه؟!….-مامااان!
-نفس جان سعی کن آروم باشی یه چیزی باید بهت بگم که شاید یه کم عصبانیت کنه ولی دلیل امروز یهو اومدنمونه
-مامان جان من آرومم شما بگو چی شده؟خدا کنه امر خیری باشه واسه رفتنتون….
کمی مکث کرد که بیشتر نگران شدم :
– مامان؟
-آره امر خیره…
نفسی از آسودگی کشیدم…دو ساعت پیش مراسم خواستگاری مینا(توضیحات:دختر خاله منصوره)بود.
-ا خب خدا رو شکر اینکه خبر خوبیه پس چرا صدات میلرزه؟!
-آخه اونا موافقن!
-واای جدی؟!این که عالیه باید شیرینی بدنا!
-نفس
-جانم؟
-پسره فرزینه!
-فرزین کیه؟!مامان مگه من باید همه ی آدما رو به اسم کوچیک بشناسم؟!
-داداش کوچیکه فرزادو میگم. پلکم شروع کرد به نبض زدن. انگشتامو سفت مشت کردمو آب دهنمو قورت دادم. یه چیزی مثله بغض گلومو گرفته بود. صدای مامان میومد ولی نمی تونستم جوابشو بدم. میترسیدم! می ترسیدم که بلاخره این سد برداشته شه و بغض ام بترکه. …
با سستی گوشی رو گذاشتم سر جاش و همونجا کنار تلفن سر خوردمو رو زمین نشستم.
رایان-مامان چی شده؟حالت خوبه؟!
– فعلا برو کپسول نارنجیِ روی تاقچه رو بیار .
رایان کپسول رو آورد و چشمای درشتش رو صورتم چرخوند. با ترس کمی بهم نزدیک شد و انگشتای کوچیکشو رو شقیقه ام گذاشت.
– یه چیزی اینجاس مامان.
بی حال نگاش کردم. نگران ادامه داد :

رمان در پس یک پایان

– تکون میخوره…
دستشو تو دستم گرفتم و به لبام نزدیک کردم… نوک انگشتاشو بوسیدمو گفتم :
– رگه مامان جان.
متعجب نگام کرد و انگار که موضوعِ جدیدی پیدا کرده پرسید :
– حالت خوبه مامان؟ چی شده؟
-چیزی نیس عزیزم.
به ساعت نگاه کردم :
– شام می خوری الان؟
– نه مامان گرسنه نیستم… دوباره انگشتاشو کشید رو شقیقه ام و ادامه داد :
– برو بخواب رگه هم خستش!
– پس کی شام بخوریم؟
– میشه من درست کنم.
اخمامو آروم کشیدم تو هم :
– نخیر… لازم نکرده!

-شب به خیر رایان
-مامان تلفنو نمیاری کنارت؟
اخمی از گنگی کردم :
-تلفن و چرا؟
– بابا جون که نیس اگه جیغ کشیدی بهش زنگ بزنی.
غمگین نگاش کردم. رو دو پا نشستمو دستامو گذاشتم رو شونه هاش.
– امشب قرار نیس جیغ بکشم رایان. تو می ترسی وقتی جیغ می کشم.
لبهاش و گذاشت رو گونه ام و عقب رفت :
– نه ولی گریه می کنی ناراحت میشم. چرا گریه می کنی؟ تو هم می ترسی؟
چشمامو به طرف سقف چرخوندمو سعی کردم پلک نزنم مبادا اشکام بریزه.
– نه عزیزم بزرگا نمی ترسن. فقط بعضی موقع ها دلشون می شکنه.
– تو دلت شبا می شکنه.
– آره عزیزم بعضی شبا!
– منم وقتی دعوام می کنی دلم می شکنه.
هیکل نحیف شو تو بغلم گرفتمو بینیمو گذاشتم رو موهاشو نفس عمیق کشیدم. آرامش !
صبح روز بعد:
مامان-باورم نمیشه دختره ی احمق دیدی برگشته چی میگه.مینای پررو برگشته میگه حتما ایراد از نفس بوده که فرزاد بهش خیانت کرده.وای منصوره رو بگو انگار نه انگار خواهرمه برگشته میگه ایراد از نفسه حتما ببین فرزاد چه خوشحاله کنار ساناز خب ایراد از کمبود های نفس بوده وگرنه که خانواده ی متشخصی اند.
بابا-چه قدر غر میزنی مهناز آروم تر الان نفس بیدار میشه ها!….اونا داشتن چی میگفتن؟
!چه خوب شد پنج دقیقه ست بیدارم پس فرزاد و سانازم دیشب بودن!اه لعنت به این بغض احمقانه که گیر داده به گلوی من

رمان در پس یک پایان

باورم نمیشه مینا همچین شخصیتی داره!یادمه بچه که بودیم همیشه میگفت دوست دارم ملکه بشم و الانم داره فقط واسه پول تن به این ازدواج میده گرچه خودمم دقیقا به خاطر پول با فرزاد ازدواج کردم ولی من بابام مریض بود سکته کرده بود توی بیمارستانی که فرزاد سی و دو ساله رئیسش بود بستری بود.کار خدا بود واسه پول عملش تصمیم گرفتم با مردی که از طریق برادرزاده ش که توی آموزشگاه شاگردم بود آشنا شده بودم و از شش ماه قبل همش میگفت عاشقم شده و میخواد شوهرم باشه، ازدواج کنم وهمون کس رئیس بیمارستانی که اورژانس بابا رو اونجا برد از آب دراومد.ولی غم مامان فقط از این تحقیر من نیست میدونم نصفش واسه نیاوشه.داداش بیچاره ی من که فقط سه سال از من بزرگتر بود عاشق مینای هم سن من بود.براش جون میداد صد دفعه از خاله خواستگاریش کرد ولی خاله پاشو تو یه کفش کرد نه نمیشه این پسر حتی باباش خونه نداره خودشم که کاری نداره دانشجو هم که ریخته تو مملکت دانشجوی پزشکی هم که نیست یه پولی دربیاره..یه دانشجوی فیزیک به چه دردی میخوره وقتی نه دکتر میشه نه مهندس پولم نداره.مینا هم همینا رو میگفت هر دفعه نیاوش بیچاره رو خرد میکرد چون پول نداشت براش کادوی گرون بخره.یه شاخه گل میخرید مینا میگفت دوستام دسته گل کادو میگیرن این چیه؟!آخرم نیاوش وقتی دید هیچ راهی نداره کم کم شبا دیر میومد خونه وقتی هم میومد بوی دود میداد.اولا فقط قلیون بعدش سیگار بعدا الکل هم اضافه شد کم کم کارش به تریاک،شیشه،هروئین و در نهایت به کراک رسید..همه ی وسایل خونه مون کم میشد طلا جواهرای مامان و من با این که کم بودن گم میشدن فکر میکردیم دزد میاد ولی بعدا میفهمیدیم نیاوش خرج مواد کرده هر کاری کردیم فایده نداشت حتی فرستادیمش مرکز ترک اعتیاد فرار کرد آخرام که یه کم به خودش اومد دید داره همه ی زندگیمونو میفروشه با سرنگ هوا خودشو کشت.جسدشو توی یکی از خیابونا که تک و تنها افتاده بود پیدا کردن اونم بعد از یک هفته گم شدنش که جون به لب شدیم…نیاوش فقط یک عاشق نبود اون دیوونه ی مینا بود.مینایی که امروز فرزین رو واسه ملکه ی رویاهای کودکیش شدن به نیاوشی که دیگه هیچ وقت کسی تا اون حد دوستش نخواهد داشت ترجیح داد…من که بخیل نیستم واسه خوشبختیش آرزوی خوشبختی میکنم ولی خانواده ی فرزاد رو میشناسم میدونم چه سختی هایی واسه فقیر بودن خانواده ش در پیش داره هر چند وضع مالی شون از ما بهتره و مستاجر نیستن ولی بازم اذیت میشه…
رایان با قیافه ی خواب آلودش و صدای گرفته-مامان کی بیدار شدی؟!
-تازه عزیزم.برو دست و صورتتو بشور بریم واسه صبحانه.

رمان در پس یک پایان

-باشه….
-سلام صبح به خیر..مامان و بابا مشوش به سمت من برگشتن که همونجا با وجود بغضم که اندازه ی یک سیب بزرگ شده بود به روی هر دوشون لبخند زدم دیدم که نفسی از آسودگی کشیدن خوبه باورشون شد این عالیه..
مامان-سلام دخترم صبحت به خیر
بابا-سلام نفس جان صبحت به خیر مدرکتو دیروز گرفتی؟شیرینی داره ها!..با دیدن لبخندی که ضمیمه ی آخرین جمله ش کرد به روش لبخند زدم.-بله باباجون شما جون بخواید
-بی بلا دخترم…
-تاکسی..اه ای بابا
-تاکسی…ای خداا چرا واینمیستن؟!
حالا خوبه یه این بار انقدر خواب موندم واسه رفتن به آموزشگاه باید تاکسی بگیرم.از دست اینا البته خوشحالم ها امروز فهمیدم بچه ها شیمی کنکورشونو عالی زدن تا حالا هم هر چی دنبال کار دوم گشتم چیزی گیرم نیومد مثل اینکه مدرکه خیلی هم به درد بخور نیست.
-کجا میری خوشگله؟..اومدم بی اعتنا باشم به این مزاحمای بیکار ولی یهو یه چیزی به سرم زد مگه میشه صدای یک مرد انقدر نازک باشه؟!وایستا ببینم اینکه صدای یه زن بود چه قدرم آشنا ناخودآگاه سرم رو که به اونطرف چرخونده بودم برگردوندم سمت خیابون به اونی که سوال پرسید نگاه کردم..-وااای خدای من سارا خودتییی؟!!!
-معلومه که خودمم نفس احمق خنگ.هنوزم فرق بین صدای یه دختر و یه پسرو بعد پنج دقیقه میفهمی؟!
-وای باورم نمیشه میبینمت
-سوار شو برسونیمت

رمان در پس یک پایان

-نه مزاحم نمیشم
همون موقع در سمت راننده ی اون پرشیای سفید باز شد و یک آقای حدودا سی ساله با پوستی سبزه و موها و چشم ابروی مشکی با بینی و لب های متوسط با چهره ای به نسبت جذاب و گیرا پیاده شد و گفت-بفرمایید خانوم لطفا تعارف نکنید سارا گفته یکی از بهترین دوستان دوران دانشگاهش هستید
-مرسی مزاحم نمیشم
این دفعه سارا بود که عصبانی پیاده شد وقتی عصبانی میشه صورتش با اون پوست سفید مثل لبو قرمز میشه..
-یعنی چی که مزاحم نمیشم؟!
اون آقاهه-خب سارا جان معرفی کن ما رو کمتر معذب بشن
سارا هم یهو انگار چیزی یادش اومده سریع برگشت طرف من و گفت-نفس این آقا که میبینی همسر بنده شهابه خب حالا دیگه خجالت نکش بپر بریم.
-واقعا؟!تبریک میگم.برگشتم به سمت شهاب و به اونم تبریک گفتم که هر دوشون زدن زیر خنده.هاج و واج داشتم نگاشون میکردم که سارا گفت-احمق جان ما دوساله ازدواج کردیم!الان باید تبریک به زودی مامان بابا شدنمونو بگی!با چشمای از حدقه در اومده نگاش کردم.باورم نمیشد سارا داره مامان میشه؟!اون که میگفت تا دکترا نگیرم ازدواج نمیکنم اگرم بکنم بچه نمیارم.
-هوی نفس!تو که از شهاب بیشتر تعجب کردی!
-ببخشید آخه فکرشو نمیکردم خیلی خیلی تبریک میگم بچه شیرینی زندگیه
-مثل پیرزنا حرف میزنیا
-نه جدی میگم
-حالا سوار شو به گمانم عجله داشتیا..یهو مثل جن زده ها پریدم که هر دوشون ترسیدن.-وای آره آموزشگاه…با کلی خجالت سوار شدم و راه افتادیم.توی ماشین هم که سارا همش از آشنایی شون سرکار و عشقشون حرف زد تا اینکه حرفاش تموم شد و پرسید-از تو چه خبر نفس؟فرزاد چه طوره؟ا راستی رایان چه طوره؟بزرگ شده الان حتما!
-آره خوبه مرسی الانم داره چهارسالش میشه
-ای جان فرزاد چی؟اونم خوبه؟

رمان در پس یک پایان

دوباره بغض کردم نمیشه هیچ جوری سارا رو پیچوند.ولی مجبور شدم با صدای لرزونم بگم:
-طلاق گرفتیم!..که سارا همون موقع برگشت با تعجب نگام کرد شهابم از توی آینه جوری نگاه کرد که حس کردم واسه ارتباط سارا با من توی چشماش احساس خطر و ترس موج میزنه..
-اما آخه چرا نفس؟!فرزاد که عاشقت بود!
-منم نخواستم اون بهم گفت حسم به تو رو اشتباه تشخیص دادم عشق نبوده ه*و*س بوده
-یعنی چی؟
-یعنی خودش از خونه ش بیرونم کرد حتی طلاقمونم غیر حضوری گرفتیم
-باورم نمیشه!رایان پیش کیه؟
-من
با چشمای از حدقه در اومده گفت-مگه میشه؟!
-آره پدر گفت پیش من جاش بهتره
-یعنی دیگه نیومد سراغت؟
-ازدواج کرده
-با کی؟
شهاب که تا اون موقع ساکت بود صداش در اومد-بسه دیگه سارا چه قدر سوال پیچ کردی بنده خدا رو
سارا-رانندگیتو بکن شهاب من باید بدونم.روشو کرد به من و ادامه داد-خب بگو با کی؟
-نمیشناسیش.عشق اولش که تازه از آمریکا برگشته بود..انقدر آخرین حرفام با لرزش محسوس ناشی از فشار عصبی زیادم بود که از اونجا به بعد همه تا خود مقصد سکوت کردن.

رمان در پس یک پایان

قبل از پیاده شدن شماره ی سارا رو گرفتم و شماره ی موبایل خراب شده م که پول تعمیرشو هنوز ندارم و تلفن خونه رو بهش دادم.. و بعدشم رفتن به آموزشگاه با همون لباسای ست سرمه ایم که روز گرفتن مدرک پوشیدم همانا و سیل تشکر و شیرینی و شکلات همانا..باورم نمیشه نصفشون رتبه های دو رقمی و سه رقمی شدن از جمله رها که همش تنبل بازی در میاورد ولی تو خونه درس میخونده ها!!با پدر و مادرش اومده بود که آدمایی سرشناس با ظاهری شیک به نظر میرسیدن.مادرش که یک مانتوی مدل کتی چسب به رنگ زرشتی که با رژلب و رنگ موهاش ست بود با شلوار مشکی پارچه ای براق و یک تاپ یقه بسته ی ساتن زیر مانتوش و کیف و کفش چرم مشکی و روسری آبرنگی زرشکی و سرخابی و بادمجانی و مشکی پوشیده بود،پدرش هم با یک کت و شلوار براق سرمه ای و پیراهن سفید که جلوش قسمت دکمه هاش یک نوار سرمه ای مثل یک کراوات داشت پوشیده بود خود رها هم با مانتوی صورتی و شلوار و شال سفید و کیف و کفش ورنی سفید اومده بود نمیدونم چرا انقدر دور و بر من بود.گیر داده بود چون شیمی کنکورو صد زدم باید بیای جشن قبولی من خونه مون.آخرش هم مادر و پدرش اصرار کردن که من به حرمت سنشون هم که بود نتونستم رد کنم.
یک هفته بعد:
بازم توی آینه ی دستشویی به خودم نگاه میکنم.روسری آبرنگی سبز یشمی و سبز چمنی و قهوه ای پرنگ و شرابی خیلی به چشمای میشی و موهای قهوه ای تیره م میاد تصمیم گرفتم فرق کج باز کنم.دوستام میگن خیلی بهم میاد.اون کت رسمی کرم رنگ مدل کتیمو پوشیدم و دکمه شو بستم.زیرشم یک تاپ مشکی براقم و شلوار مشکی مجلسی م که خط اتوش مرتب بودنشو فریاد میزد رو پوشیده بودم.برای کیف هم که بین کوله م و کیف دم دستم و کیف مجلسی چرمم که همه مشکی بودن مسلما مجلسی رو برداشتم.لبام به خاطر کمبود روی و ویتامین Aی همیشگی پر از ترک بود و پوست سفید مایل به گندمیم مثل همیشه رنگ پریده به نظر میرسید نمیدونم شایدم نظر من بود.کلا از پوست تیره بیشتر خوشم میاد مثل رایان که پوستش گندمی مایل به سبزه ست ولی خب به سبزه نزدیکتره.انگار تیرگی رنگ و لعاب پوسته.بگذریم مژه هامم که معمولی اند نه کوتاه نه بلند خیلی دلم میخواست آرایش ملایم کنم ولی پول ندارم از این چیزا بخرم.بیخیالش همین جوری خوبه در دستشویی رو باز کردم که بوی خوب سپند تا اعماق وجودم رخنه کرد.
مامان-ماشالله ماشالله که دخترم چه ماهی شده!
-مامان جان این حرفا چیه؟
-با این قیافه میخوای بری؟

رمان در پس یک پایان

-مگه چشه؟
-هیچی فقط کاش یه چیزی به لبای ترک خورده ت میزدی
-چیزی ندارم مهم نیست..اومدم برم که با همه خدا حافظی کنم یهو رایان اومد جلوم و گفت-مامان خیلی خوشگل شدی!
-مرسی پسرم نه به خوشگلی تو!
-جدی گفتم میشه واسه منم اینا رو بپوشی؟
نگاش کردم چه برقی میزنه چشمای قشنگش!
-معلومه که میشه عزیزم چرا نشه؟
-مرسی پس خداحافظ
-خداحافظ عزیزم
-خداحافظ بابا
-خداحافظ نفس جان مراقب خودت باش….
اوه اوه چه جاییه!وای خدای من مثل خونه ی فرزاده که نکنه باهش فامیلن!نه بابا مگه همه ی پولدارا فامیلن؟!
-رسیدیم خانوم
با صدای راننده به خودم اومدم حساب کردم و پیاده شدم به محض اینکه زنگ زدم یه خانوم با صدایی که میگفت میانساله پرسید با کی کار دارم که گفتم برای جشن رها اومدم اسمم نفس شکیباییه بعد از چند دقیقه در بزرگ فلزی سیاهرنگ رو باز کرد اول که چند تا مرد که به عبارتی شامل کارگران و بادیگارد ها و راننده هاشون بودن رو دیدم پخش اند بعد یه نگاه به حیاطی که حدودا صد متر تا عمارت سفید رنگی که خونه شون بود فاصله داشت انداختم و راه افتادم.جالب بود حیاط دو طرف راه ورودش باغچه بود البته سمت چپش ورودی ماشین ها بود که باغچه ی کمتری کنارش داشت.باغچه ها هم پر از گل های میخک سرخابی و سفید و بنفشه های ترکیبی سفید و بنفش بود.درختای آلبالو و شاه توت هم حیاط رو کامل کرده بود دیگه به عمارت رسیدم.یک خانوم با کت و دامن قهوه ای سوخته ی براق با جوراب شلواری نازک مشکی و تاپ دکلته ی مشکی حدودا میان سال جلوی در بهم خوش آمد گفت و به سمت اتاق تعویض لباس هدایتم کرد توی راه که وارد راه پله میشدم رها پرید جلومو گفت-دالی
صدای مادرشو از پایین شنیدم که گفت-رها بزرگ شو لطفا..خنده م گرفت ولی دو ثانیه ای و تمام.-سلام رها
-بیا بریم ببینم فقط تیپ زدی اسگول
جانمم؟!!اسگول؟!!بفرما نفس خانوم دلت به اینا خوشه؟!سر کلاس استاد اینجا اسگول!
-منظورت چیه؟!
-آرایش و عطر پر بو

رمان در پس یک پایان

عطر؟!من که هر روز حمام میرم
-من هر روز حمام میرم
-اوه مای گاد منظورم این بود که بوی عطر نمیدی نه که بوی بد میدی!!بیا بریم خودم میدونم چیکار کنم…آره خب اگه تو هم پول نداشتی عطر بخری مثل من بودی ولی ایشالله همیشه پول داشته باشی واسه خریدنش.رفتیم اتاقش و اونم با وجود اصرارهای من که نمیخواد و نباید چون پدر و مادرت راضی نیستن اون بنده های خدا رو کشوند بالا تا به من بگن راضی اند از لوازم آرایش و عطر رها برای من مصرف بشه..در نهایت طبق خواسته م رها منو آرایش ملایمی کرد.اول یه کم پماد برای لبم زد بعدم کمی رژ گونه ی شتری و خط چشم نازک با فرمژه و ریمل پرپشت و کمی بلند کننده و در نهایت رژ لب کرم رنگ.وقتی توی آینه نگاه کردم باورم نمیشد خودم باشم.خیلی خوشگل شده بودم بازم خودشیفتگی!!و البته سنم رو بالاتر و خانوم تر نشونم میداد.واقعا که این نسل جدید چه قدر توی این سوسول بازیا ماهرند
-چه طوره؟
-عالیه رها کارت حرف نداره..بعدم پرید یه عطرو انقدر بهم زد که فکر کنم خالی شد نصفش اعتراض های منم هویج واقع شدن!

رها-خب دیگه بریم پایین وقت دلبری کردنه.
با لبخند نگاش کردم-چی میگی رها؟!
-راست میگم دیگه.اصن هنر منو ببین از جفتمون چی ساختم!!فقط چرا باز اون انگشتر رو دستت کردی؟!باباجان این طوری همه فکر میکنن متاهلی!
-منم دقیقا میخوام همین فکرو کنن اصن از این که هر کس دیگه ای هم قضیه ی طلاقمو فهمیده پشیمونم
-چرا؟!خب اون یه اشتباه بود همه اشتباه میکنن!تو هم در انتخاب همسر اشتباه کردی!همین!
-رها این طرز فکرت درسته ولی نه توی ایران.اینجا خیلی روی زن های مطلقه بد فکر میکنن حتی واسه استخدام شدن!
-به هر حال نباید حقیقتتو پشت اون انگشتر پنهان کنی
-بیخیالش بریم پایین
-اوکی لتس گو(Let’s go)(:بزن بریم)…
نمیفهمم چرا انقدر خارجکی حرف میزنه البته قبلا گفته بود پدرش تاجره و به خاطر کارش همیشه به خارج سفر میکنه.اتفاقا جالبه که دکوراسیون خونه شون هم به سبک کلاسیکه و با مورخ بودن مادرش و شغل پدرش در تناسبه.بالاخره وارد پذیرایی شدیم که یهو رها زد تو سرش..
-وا!!رها چت شده؟!
-دیدی چی شد!لباس عوض نکردی که!
-دیوونه من با همینا خواستم بیام

رمان در پس یک پایان

-ولی…
خواست چیزی بگه که انگار ناگفته ها رو از چشمام خوند. فقر !
_خب پس روسریتو بردار موهاتم باز کن!اینطوری قشنگ تر میشی!
– همینجوری راحتم عزیزم.
خب واقعیت این بود که من در مهمانی های فامیلی و عروسی ها روسری سرم نمیکردم روی حجاب هم زیاد حساسیت نداشتم ولی اعقاید خاص خودمو داشتم. سعی می کردم لباس های یقه باز و کوتاه نپوشم.ولی خب اینا همه شون غریبه بودن پس صلاح دونستم حجاب داشته باشم.
پذیرایی خونه شون با سرامیک های کرم و نسکافه ای در کنار هم طرح لوزی های در هم داشتن وفرش های نیمه ابریشم به رنگ کرم با طرح های سفید و نارنجی و قهوه ای به سبک ترنج در کنار مبلمان استیل طلایی با روکش نسکافه ای و راحتی های قهوه ای با کوسن های کرم و لوسترهای طرح ناصرالدین شاهی طلایی کریستال خونه رو به یک موزه کاخ قدیمی بسیار زیبا تبدیل کرده بود.گرچه زیاد تجملاتی نیستم ولی نگاه اجمالی به دکوراسیون خونه ها به نظرم خیلی مهیج و لذت بخشه.صدای رها رشته ی افکارمو پاره کرد:
-بیا این جا بشین نفس..به سمتی که گفت رفتم و روی صندلی کنارش یک طرف راستش که طرف دیگرش دوستاش بودن و با هم سلام و احوالپرسی کردیم٬نشستم.خیلی چیزا روی اعصابم بود.صدای بلند موسیقی و خنده های مستانه ی دختر و پسرها و ر**ق*ص سکسی و مارپیچی شون و بوی الکل نوشیدنی غیر مجاز های مرغوب با بوی ادکلن های غلیظشون مخلوط شده بود..منو یاد اون شب لعنتی میندازن همه شون..دقیقا همون شبی که فرزاد بعد از ده سال دوری دوباره ساناز رو توی اون مهمونی مسخره دید.همون شبی که شروع کردن به همین ر**ق*ص ها..با اون پیراهن کوتاه قرمز دکلته دقیقا در آغوشش میرقصید مثل یک مار خوش خط و خال در پیچش بود،حتی از من که زن فرزاد بودم بیشتر براش دلبری میکرد و من احمق فقط یه گوشه وایستاده بودم و نگاشون میکردم..
-بفرمایید خانوم..از فکر بیرون اومدم و نگاهمو از زمین گرفتم و به خانومی که با پیراهن مشکی کوتاه با آستین های سه ربع که یک پیش بند سفید روی پیراهنش پوشیده بود نگاه کردم.توی سینی دستش چهار تا گیلاس با نوشیدنی شرابی رنگ بود.
-ممنون من نوشیدنی غیر مجاز نمیخورم
-شربت بیارم براتون؟
-نه فقط یک لیوان آب

رمان در پس یک پایان

چشمی گفت و بعد از نیمه تعظیمی رفت و به مهمان هایی که گویا از قبل بهش سفارش نوشیدنی غیر مجاز داده بودن گیلاس ها رو تعارف کرد.حالم داشت از اون جو بهم میخورد..
رها-چرا چیزی نمیخوری نفس؟مامانم بفهمه ناراحت میشه..و با چشماش به سمتی که مادرش نشسته بود یعنی قسمت رسمی تر و شیک تر پذیرایی با نقاشی های خاص روی دیوار و مجسمه های طلایی از زن های نیمه برهنه که افراد مسن تر نشسته بودن اشاره کرد.
-مرسی رها جان من تعارف نمیکنم..نگاش میکردم همون دختر نوزده ساله ای که شاگرد من بود با یک گیلاس با همون محتویات زهرماری توی دستش بهم گفت-به هر حال راحت باش تعارف نکن..بعدم سرش رو به سمت دوستاش برگردوند.بالاخره آبم به دستم رسید و شروع به نوشیدن کردم که یهو تقریبا همه ساکت شدن.به رها نگاه کردم و با تعجب ازش پرسیدم-چی شده رها؟
-باورم نمیشه اونم اومد…مات و مبهوت به در ورودی زل زده بود من اما واسم مهم نبود کیه میخواستم دلیل تعجب رها رو بدونم
-کی اومد رها؟
-بعد از سه سال!واسه من!آرمان!..یه لحظه حس کردم شادی توی چشماش موج میزنه میشد هیجانو تو رفتارش تشخیص داد. امروز با این پیراهن یقه شل بادمجونی که پشت کمرش بازه و کوتاهیش تا روی زانوشه و دو تا تکه از جلوی موهاشو بنفش تیره کرده حسابی به خودش رسیده و الانم مثله اینکه انتظارش تموم شد.
بالاخره تصمیم گرفتم سرم رو به سمت مرکز توجه مهمونا که در حال سلام و احوال پرسی باهاش بودن و دی جی هم دست از کار کشیده بود و متعجب نگاش می کرد چرخوندم.پسر خوش قیافه ای بود.حدودا بیست و نه ساله به نظر میرسید. پوست خوش رنگی داشت. نه تیره بود نه روشن! ولی عجیب با اجزای صورتش همخونی داشت. از این دور درست مشخص نبود ولی به نظر میومد چشماش روشن باشه. ابروهای خوش فرمی داشت که صورتش رو جدی نشون میداد و چشماش یک غم عجیبی داشت! با وجود غرور سرازیر شده از چشماش و ژست مردونه ش که بهش جذبه ی خاصی میداد محو نگاه غمگینش شده بودم. ..حس کردم درست عین منه..-هوی غرق نشی یه وقت!..برگشتم به سمت صداش و رهایی رو دیدم که چشماش پر از هیجانه
-منظورت چیه؟!
-هیچی فقط خیلی عاشق شدیا دل باختی رفت وای وای وای
-چی میگی واسه خودت؟برگشتم ببینم این مردی که چشماتو گرفته کیه.خوش قیافه ست اما فکر نمیکردم این طوری انتخاب کنی… راستش شخصیتت یه جوریی که آدم تصور انتخاب یه پسر کم سن و سال و شیطونو داره.
رها با چشمایی که تا حد امکان بزرگشون کرده بود و دیگه داشتن میفتادن از کاسه شون گفت-چی داری میگی واسه خودت؟!اون پسر خاله مه!
-خب باشه ولی خوشحالی تو واسه اومدنش این چیزا رو به ذهنم آورد
-هی هی چی میگی واسه خودت؟!آرمان مثل داداش نداشته مه اون بر خلاف ظاهرش خیلی مهربونه و همیشه حمایتم کرده.ولی از بعد از مرگ همسرش رزا ضربه شدیدی خورد و دیگه هیچ‌ مهمونی ای نرفت! تازه خونه ی مامان باباش هم نیست فقط یک شرکت رو با پولی که باباش واسه سرگرم کردنش داد این جا راه انداخت و ایران موندگار شد. اون دختر کوچولوی بغل دستشو میبینی؟
-که اینطور. مگه کجا زندگی می کرد؟ اون هم حتما دخترشه دیگه.
-یه مدت آمریکا بود بعد از فوت زنش به مشکلاتی برخورد کرد که باباش تصمیم گرفت بیارتش اینجا پیش خودش. آره اونم یادگاریه زنش ِ.
-متوجه شدم
دختر آرمان-سلام رها
رها-سلام آرزو.بابات نمیاد این طرف؟

رمان در پس یک پایان

آرزو-چرا الان میاد..برگشتو به باباش که هنوز در حال احوال پرسی با حالتی معذب بود نگاه کرد.
رها-آرزو
آرزو-هوم؟..ناخودآگاه اخمام رفت تو هم. هوم یعنی چی؟
-این دختر خانوم نفسه همون استادم که خیلی دوستش داشتم یادته گفتم بهت؟
به زور لبخندی رو صورتم نشوندم -سلام آرزو جان خوبی عزیزم؟
آرزو-یادمه گفتی رها…بعدم رفت بدون این که حتی نگاهی به من بندازه حالا جواب دادن پیشکش..بچه ی بی تربیت…! صدای پوف رها بلند شد.
رها-از دستش ناراحت نشو بچه منظوری نداره فقط از زنای غریبه بدش میاد چون خیلیا واسه ازدواج با آرمان به آرزو نزدیک میشن آرمانم هی با بچه دعوا میکنه که بهشون رو نده که پاشون توی زندگیش باز نشه.اون هنوزم عاشق رزاست….
واقعا خوش به حال رزا!حتی الان که مرده عشقش بهش وفاداره.کاش من جاش بودم..هی هی این چه فکریه پس رایان چی؟!حاضر بودی به جای رایان مامان آرزو باشی؟!خب نه معلومه که نه!رایان کجا این بی ادب کجا!البته حق داره طفلک از وقتی که هوشیار شده و همه چی رو از محیطش فهمیده مادرش کنارش نبوده که مهربون بودنو یادش بده باباش هم که خودشو غرق کارش کرده پس کی بهش زندگی رو یاد بده..نه پس به این کوچولوی بی گ*ن*ا*ه حق میدم…غرق افکارم در مورد آرزو بودم و همچنان به فرش نگاه میکردم که با صدای رها به خودم اومدم.
رها-نفسسس!
هول شدم و با لکنت گفتم-ب..بله؟!
-ایشون پسرخاله م هستن آرمان رادمنش

رمان در پس یک پایان

یهو به خودم اومدم وظیفه مه که بلند بشم پس سریع از جام بلند شدمو و به گفتن یک «سلام از دیدنتون خوشبختم» با نهایت رسمیت اکتفا کردم و از روی یک حس همیشگیم نسبت به مردها نگاه لحظه ای به صورتش کردم و سریع سرم رو انداختم پایین.اونم بعد از چند لحظه به خودش اومد و تکان خفیفی خورد با صدای بم و گیراش جواب داد-سلام خانوم منم همینطور..وقتی از من رد شد بهش دقیق شدم.انگار با یک ابهت خاصی به همه از بالا نگاه میکرد که قد بلندش هم این حس القا شده رو دو چندان میکرد.
بعد از رفتنش نشستمو و دوباره به فرش زل زدم.با سقلمه ی رها به خودم اومدم-دیدی چی شد؟
-چی شد؟
-احمق جان ندیدی آرمان چه جوری محوت شده بود؟!
-محو من؟!خل شدی؟
-آره محو جنابعالی.چه خوبه به مزاجش خوش اومدی.اون که هیچ کسی بعد از رزا چشمشو نگرفته بود دلش نمیومد چشم از تو برداره
-رها لطفا تمومش کن انقدر قضاوت بچگانه نکن
-وای اونجا رو!..به سمتی که داشت با شوق فراوان نگاه میکرد نگاه کردم. وای خدای من!دکتر مایر!!اون یکی از اساتید دانشگاهمون بود که مهربونیش همه ی آدما رو جذب میکرد حتی من تقریبا بی احساس شده رو.فامیلیش هم اونطور که شنیدم واسه ی فرانسوی بودن پدرش مایره.
رها-میشناسی خاله مو؟
-خاله ت رو؟!
-ای بابا پنج دقیقه ست داری نگاش میکنیااا!!!
-اون اون خانومه خاله ی توئه؟!
-بعله!چیه استادت بوده؟
-میدونستی؟

رمان در پس یک پایان

-نه ولی از اونجایی که استاد همون دانشگاهیه که تو دانشجوش بودی احتمال آشناییتون بالا بود.اون مامان آرمانه و آقای رادمنش هم همسرشه.چه فامیلی آشنایی!با دیدن چهره ی آشناش که چون روز عروسیم ایران نبود و توی مجلس شرکت نکرد بعدا یه روز که خونه ی پدر بودیم اونم اومد دیدنمون و با عذرخواهی هدیه ی ازدواجمونو داد.الان دیگه فهمیدم اون از دوستای پدره!باورم نمیشه چه قدر من گند شانسم!اصلا دلم نمیخواد دیگه هیچ کسی که با اعضای خانواده ی فرزاد آشنا باشه جلوی چشمام ظاهر بشه ولی مثل اینکه این همه خوشی به من نیومده!

اصلا نمیتونم درک و حلاجی کنم.خیلی هم دور از ذهن نیست به نظرم.چرا از اول به چشمای آبی مامان رها که درست شبیه چشمای خواهرشه و حتی رنگ پوستاشون که عین همدیگه ست و دقیقا سفیده دقت نکردم؟!
رها-نکنه شوهر خاله مو هم میشناسی؟!
-آره دوست پدر بودن
-این دیگه آخر بازی سرنوشته مثل اینکه قسمت بوده همه ی اعضای این خانواده رو بشناسی..بعدم با لحنی مشابه معلمای دینی ادامه داد-آیا این نشانه ها کافی نیست تا ایمان بیاورید؟!
-رهااا
-خب حالا
بعد از سلام و احوال پرسی با اونا جشن داشت رو به پایان میرفت که طبق یکی از همون برنامه هاشون یک آهنگ تانگو گذاشتن که زوج های عاشق برن اون وسط برقصن.منم که گوشه ای وایستادم نشستن روی اون مبل به تنهایی بعد از رفتن رها برای ر**ق*ص با اون پسرک آرش به صلاح نبود چون استرس اینکه الان کی کنارم میشینه اعصابمو داغون میکرد.
بعد از خوردن شام اومدم برم و با همه خداحافظی سریع کردم ولی باوالدین رها و استادم و همسرش مفصل تر که لحظه ی آخر ازم پرسید-همسر و پسرت چه طورن؟منم برای پیچوندن سوال اول گفتم-مرسی رایان هم الان تقریبا چهار سالشه ولی اون انگار ول کن نبود مثل سارا بازم پرسید-همسرت چه طوره گفته بودی جراحه مگه نه؟..که همین کلمه ی جراح واسه جلب توجه همه کافی بود که برگردن و فکر کنم آخرین آبروی باقی مونده مو با بغض مجدد و صدای لرزونی که برای بار هزارم گفتم-بله جراحه ولی ازش خبر ندارم

رمان در پس یک پایان

-مگه میشه؟!…لعنتی مجبورم میکنه کلمه ی ننگ طلاقو جدایی رو دوباره بگم..
-جدا شدیم…قشنگ حس کردم همه ی نگاه های شماتت بار کسایی که اونجا بودن و حتی رنگ نگاه یکی الگوترین زن های زندگیم عوض شد ولی نه سرزنش مثل بقیه پر شد از غم همدردی.چه قدر خوب منو درک میکرد.هم خودش هم شوهرش و هم آرمان که عجیب از اول مجلس حواسم بهش بود،میذارم به حساب اینکه کلا مرکز توجه خیلیا بود.نمیدونم چرا حس میکنم درکم میکنه.
رها واسه عوض کردن جو گفت-خب دیگه بسه!راهتو بکش برو…خوب فهمید دارم خرد میشم حتی بین اون آدم های به نسبت بی بند و بار هم زن مطلقه ننگ بود.
-ایشالله که همیشه موفق باشی عزیزم خداحافظ
و بالاخره اون شب پر ماجرا به اتمام رسید.
چون دیر رسیدم دیگه زنگ درو نزدم با کلید بازش کردم و مثل دزد های شبانه گاماس گاماس با کمترین صدا وارد خونه شدم که یهو چراغا روشن شد..واای نه
مامان-تاحالا کجا بودی؟
-مهمونی تا ساعت نه و ربع طول کشید و تا آماده شدم و خداحافظی کردم و خودمو به ایستگاه اتوبوسشون رسوندم و…همینجوری داشتم توضیح میدادم اصلا حواسم بهش نبود که داد مامان پروندم!
-نفسسس!بسه دیگه من نگفتم برنامه تو بگو آخه آدم حسابی اگه باباتو به زور نمیخوابوندمو دروغکی نمیگفتم زنگ زدی زود میرسی میدونی چه بلایی سرش میومد.دختر تو که میدونی قلبش مشکل داره انقدر حرصش نده.منم دست کمی از اون ندارم آخه تو کی میخوای بزرگ شی؟!فکر میکردم مادربشی درکم میکنی ولی هیچی به هیچی
-مامان ولی
-هیچی نگو نفس از دستت خیلی عصبانی ام فقط بروبخواب
با قیافه ای پکر و ناامید سرمو انداختم پایین-شب به خیر مامان
-دیگه تکرار نشه شب به خیر.
بالاخره تموم شد.اه چه روز گندی بود!خیر سرم میخواستم بعد از این همه مدت سختی و غم برم خوشگذرونی..اینم از خوشگذرونی من..به لباسای خوابم که با غر غر پوشیدم نگاه کردم.توی اون تاریکی،نور مهتاب که از پنجره رد میشد فضای رویایی نیمه تاریکی توی اتاق خوابمون درست کرده بود و این لباس خواب نرم و راحتم که عکس تام و جری روی پیراهن سفیدش و شلوارک لیموییش داشت لبخند کودکانه ای مهمون لبام کرد.چه کنم دیگه اینا خیلی راحتند.در واقع تنها سوغاتی از عموی غرب زدمه که با یک دختر اسپانیایی ازدواج کردو مقیم مادرید شده.اونم وقتی واسم آوردش که چهارده سالم بود.آخرین باری که دیدمش.بگذریم..به رایان که بازم موقع خواب مثل فرشته ها شده بود نگاه کردم.چه قدر خوبه این آخرین تصویریه که قبل از خواب میاد جلوی چشمام…..
-صبح به خیر
همه با تعجب به سمتم برگشتن و با کمی مکث گفتن-ظهر به خیر.و مامان با لحن معترضش ادامه داد-ساعت خوااب!..
-ببخشید خیلی خسته بودم
-خیله خب حالا نرو صبحانه بخور وایستا نیم ساعت دیگه ناهارو بیارم

رمان در پس یک پایان

-باشه.دیدم بیکارم رفتم با نقاشی کردن با رایان سرمو گرم کردم تا ناهار و بعدش هم با رایان لگو و بعد خمیر بازی کردم.کلا کارهایی که مهد کودک انجام میدادنو توی خونه باهش انجام میدم در اوقات فراغت.دلم نمیخواد رایان از هم سن و سال هاش عقب تر باشه.صدای مامان بازیمونو متوقف کرد.
مامان-نفس بیا تلفن کارت داره
دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم کلا تنها تماسی که با من صورت میگرفت از آموزشگاه بود که اونم الان تعطیله.دوستام تقریبا فراموشم کرده بودن از وقتی دو ترم مرخصی گرفتم و باهشون واحد مشترک نداشتم میگن از دل برود هر آنکه از دیده رود از طرفی با هم کلاسی های جدیدم هم نجوشیدم نمیدونم چرا ولی اون زمان حوصله ی آدم جدید توی زندگیم نداشتم.بازم صدای مامان منو از فکر به گذشته بیرون آورد.
-نفسسس!
-اومدم مامان
-الو بفرمایید
شخص پشت خط-علیک
چه قدر صدای این دختر آشناست ولی اصلا یادم نیست-ببخشید به جا نیاوردم.شما؟
-اوه چه لفظ قلمی هم میزنه برام احمق بی معرفت منو یادت رفت به این زودی؟
-بله؟!مثل اینکه قصد ندارید جواب بدید!پس
-وایستا وایستا سارام بابا سارا
فکر کردم با خودم سارا کیه که-آخ سارا ببخشید اصن حواسم نبود.حالت خوبه؟کوچولوت چه طوره؟راستی شهاب چه طوره؟
-اوه اوه وایستا بابا حالا خوبه نشناختی منو
-ببخشید واقعا میدونی که خنگم
-آره میدونم
-تعارف نکن
-نمیکنم دیگه گفتی خنگی منم گفتم آره.حالا اینا رو ولش کن یه چیز مهم میخوام بهت بگم
-چی شده؟!نکنه اتفاقی افتاده؟!بگو زود باش
-تو چته نفس؟چرا انقدر بدبینی اصن چیز بدی نیست…بدبین؟!آره تو هم اگه مثل من دو سال سرتو میبردی زیر برف و با سادگی و خوشبینی زندگیتو به باد میدادی مثل من میشدی…با صدای سارا از فکر بیرون اومدم..-هاان؟نظرت چیه؟
-ببخشید سارا حواسم پرت شد میشه دوباره بگی؟
-حواست پیش کدوم خریه؟

رمان در پس یک پایان

-تکرار نمیشه بگو گوش میدم این دفعه
-گفتم من قراره مرخصی دوران باراداری بگیرم.خانوم اکبری هم که مسئول ترخیصه بهم گفته تا کسی جای من نیاد بهم مرخصی نمیدن منم فعلا مجبورم برم راستش فکر کردم تو شاید خوشت بیاد هان؟چه طوره؟
-چه جالب کارت چی هست کجا هست؟
-کارم که خیلی خوبه توی آزمایشگاه نمونه برداری و تجزیه ی مواد یک شرکت وکارخانجات وابسته ش که توی تولید مواد آرایشی بهداشتی اند کارمیکنم.میدونم که از علایق تو هم هست از دانشگاه یادمه.
دیگه توی پوست خودم نمیگنجیدم.این آخرخوشبختی و نعمت خدا بود بعد از دیشب با اون همه دردسر این یک معجزه ست.با صدایی که از شور و شعف میلرزید جوابشو دادم-سارا یعنی من میتونم اونجا کار کنم؟!
-آره که میتونی عزیزم فارغ التحصیل دانشگاه تهران که هستی نمره هاتم که خوبه معدلتم که بالا بوده همیشه.فقط یه مصاحبه با هیئت مدیره میمونه که اونم تو میتونی مخصوصا که دکتر مایر استادمون که دوستش داشتی هم از اعضای هیئت مدیره ست!
اون چی گفت؟!..دکتر مایر خاله ی رها؟!… !!واای خداا نههه!!چرا خوشبختی منو ساندویچ کردی توی بی آبروییم؟!چرااا؟!!
-الووو نفس کجااییی؟!
-هیچی هستم آدرس شرکت کجاست؟
-اتوبان تهران کرج.سرویس کارمنداشم اتوبوسه مجانیه
-چه عاالی حقوقش چه قدره؟
-حدودا دو میلیون
یهو بادم خالی شد نمیدونم چرا انتظار بیشترشو داشتم.هرچند همینم کافیه از درامد آموزشگاه که بالاتره.آره خیلی هم خوبه.استادم از روی دلسوزی هم که شده قبولم میکنه هر چند دوست ندارم این دلیل استخدامم باشه ولی راضی ام.
-چی شد پایه ای؟
-آره خیلی خوبه فقط واسه مصاحبه باید زنگ بزنم؟
-آره الان تلفن رو بهت میگم ولی قبلش اسکن رزومه ت رو به آدرس ایمیلی که میدم ایمیل کن
-باشه……

رمان در پس یک پایان

ده روز بعد:
بالاخره روز مصاحبه رسید!تصمیم گرفتم همون لباسای سرمه ایم رو بپوشم.توی آینه ی دستشویی به خودم نگاه کردم.مثل اینکه بازم لاغر شدم.از بس توی این ده روز فکر و خیال مصاحبه رو کردم.دروغ چرا از دکتر مایر میترسم.دلم نمیخواد با ترحم نگاهم کنه هر چند اون سری هم اسم حسی که توی نگاهش بود به همدردی نزدیک تر بود تا ترحم ولی بالاخره همه چی رو از زندگیم فهمید.توی آینه به چشمام زل زدم بازم مثل همیشه تکه هایی از چشمای بابام در زمینه ای از چشمای مامانم..قهوه ای تیره در سبزپررنگ رنگم پریده تر بود و گونه هام بیشتر فرو رفته بودن.اگه اینطوری ادامه پیدا کنه خیلی زشت میشم.تصمیم گرفتم برگشتنی اگه خوب از پس مصاحبه براومدم یک جعبه شیرینی بگیرم.اینطوری همه مون جون میگیریم.بالاخره از تخلیه گاه آرام بخش دل کندم و راهی پذیرایی شدم.
مامان-چه قدر رنگت پریده امروز!
-اشکال نداره مهمونی که نمیرم
-ا راستی یادم رفت بهت بگم چه قدر شبی که از مهمونی برگشتی خوشگل شده بودی!انقدر از دیر اومدنت عصبانی بودم که اینو یادم رفت بگم
-مامان جان اون کار رها شاگردم بود من نه لوازمشو دارم نه کار کردن باهشونو بلدم.
-خیله خب بیا یه چیز بخور گشنه نرو
-صبحانه خوردم مرسی
-پس یه شکلات بذار توی کیفت
به حرفش گوش کردم و یکی از همون آبنات های میوه ایمونو برداشتم.اونقدری پولدار نبودم که همیشه شکلات کاکائویی بخرم هرچند واسه رایان هر از چندی میخریدم ولی خودمو بیخیال میشدم.
-خداحافظ مامان
-خداحافظ
رایانم که مثل همیشه داشت با دوستاش توی کوچه فوتبال بازی میکرد تا دیدمش اومد سمتمو گفت-جایی میری؟
-آره مصاحبه دارم
-چی چی به؟!

رمان در پس یک پایان

خنده م گرفت از دستش-هیچی عزیزم فقط دعا کن مامان از پسش بربیاد
-باشه دعا میکنم ازش بیای
با خنده لپشو بوسیدم و باهش خداحافظی کردم..مرد کوچک من…

اصلا نمیتونم درک و حلاجی کنم.خیلی هم دور از ذهن نیست به نظرم.چرا از اول به چشمای آبی مامان رها که درست شبیه چشمای خواهرشه و حتی رنگ پوستاشون که عین همدیگه ست و دقیقا سفیده دقت نکردم؟!
رها-نکنه شوهر خاله مو هم میشناسی؟!
-آره دوست پدر بودن
-این دیگه آخر بازی سرنوشته مثل اینکه قسمت بوده همه ی اعضای این خانواده رو بشناسی..بعدم با لحنی مشابه معلمای دینی ادامه داد-آیا این نشانه ها کافی نیست تا ایمان بیاورید؟!
-رهااا
-خب حالا
بعد از سلام و احوال پرسی با اونا جشن داشت رو به پایان میرفت که طبق یکی از همون برنامه هاشون یک آهنگ تانگو گذاشتن که زوج های عاشق برن اون وسط برقصن.منم که گوشه ای وایستادم نشستن روی اون مبل به تنهایی بعد از رفتن رها برای ر**ق*ص با اون پسرک آرش به صلاح نبود چون استرس اینکه الان کی کنارم میشینه اعصابمو داغون میکرد.
بعد از خوردن شام اومدم برم و با همه خداحافظی سریع کردم ولی باوالدین رها و استادم و همسرش مفصل تر که لحظه ی آخر ازم پرسید-همسر و پسرت چه طورن؟منم برای پیچوندن سوال اول گفتم-مرسی رایان هم الان تقریبا چهار سالشه ولی اون انگار ول کن نبود مثل سارا بازم پرسید-همسرت چه طوره گفته بودی جراحه مگه نه؟..که همین کلمه ی جراح واسه جلب توجه همه کافی بود که برگردن و فکر کنم آخرین آبروی باقی مونده مو با بغض مجدد و صدای لرزونی که برای بار هزارم گفتم-بله جراحه ولی ازش خبر ندارم
-مگه میشه؟!…لعنتی مجبورم میکنه کلمه ی ننگ طلاقو جدایی رو دوباره بگم..
-جدا شدیم…قشنگ حس کردم همه ی نگاه های شماتت بار کسایی که اونجا بودن و حتی رنگ نگاه یکی الگوترین زن های زندگیم عوض شد ولی نه سرزنش مثل بقیه پر شد از غم همدردی.چه قدر خوب منو درک میکرد.هم خودش هم شوهرش و هم آرمان که عجیب از اول مجلس حواسم بهش بود،میذارم به حساب اینکه کلا مرکز توجه خیلیا بود.نمیدونم چرا حس میکنم درکم میکنه.
رها واسه عوض کردن جو گفت-خب دیگه بسه!راهتو بکش برو…خوب فهمید دارم خرد میشم حتی بین اون آدم های به نسبت بی بند و بار هم زن مطلقه ننگ بود.
-ایشالله که همیشه موفق باشی عزیزم خداحافظ
و بالاخره اون شب پر ماجرا به اتمام رسید.

رمان در پس یک پایان

چون دیر رسیدم دیگه زنگ درو نزدم با کلید بازش کردم و مثل دزد های شبانه گاماس گاماس با کمترین صدا وارد خونه شدم که یهو چراغا روشن شد..واای نه
مامان-تاحالا کجا بودی؟
-مهمونی تا ساعت نه و ربع طول کشید و تا آماده شدم و خداحافظی کردم و خودمو به ایستگاه اتوبوسشون رسوندم و…همینجوری داشتم توضیح میدادم اصلا حواسم بهش نبود که داد مامان پروندم!
-نفسسس!بسه دیگه من نگفتم برنامه تو بگو آخه آدم حسابی اگه باباتو به زور نمیخوابوندمو دروغکی نمیگفتم زنگ زدی زود میرسی میدونی چه بلایی سرش میومد.دختر تو که میدونی قلبش مشکل داره انقدر حرصش نده.منم دست کمی از اون ندارم آخه تو کی میخوای بزرگ شی؟!فکر میکردم مادربشی درکم میکنی ولی هیچی به هیچی
-مامان ولی
-هیچی نگو نفس از دستت خیلی عصبانی ام فقط بروبخواب
با قیافه ای پکر و ناامید سرمو انداختم پایین-شب به خیر مامان
-دیگه تکرار نشه شب به خیر.
بالاخره تموم شد.اه چه روز گندی بود!خیر سرم میخواستم بعد از این همه مدت سختی و غم برم خوشگذرونی..اینم از خوشگذرونی من..به لباسای خوابم که با غر غر پوشیدم نگاه کردم.توی اون تاریکی،نور مهتاب که از پنجره رد میشد فضای رویایی نیمه تاریکی توی اتاق خوابمون درست کرده بود و این لباس خواب نرم و راحتم که عکس تام و جری روی پیراهن سفیدش و شلوارک لیموییش داشت لبخند کودکانه ای مهمون لبام کرد.چه کنم دیگه اینا خیلی راحتند.در واقع تنها سوغاتی از عموی غرب زدمه که با یک دختر اسپانیایی ازدواج کردو مقیم مادرید شده.اونم وقتی واسم آوردش که چهارده سالم بود.آخرین باری که دیدمش.بگذریم..به رایان که بازم موقع خواب مثل فرشته ها شده بود نگاه کردم.چه قدر خوبه این آخرین تصویریه که قبل از خواب میاد جلوی چشمام…..
-صبح به خیر
همه با تعجب به سمتم برگشتن و با کمی مکث گفتن-ظهر به خیر.و مامان با لحن معترضش ادامه داد-ساعت خوااب!..
-ببخشید خیلی خسته بودم
-خیله خب حالا نرو صبحانه بخور وایستا نیم ساعت دیگه ناهارو بیارم
-باشه.دیدم بیکارم رفتم با نقاشی کردن با رایان سرمو گرم کردم تا ناهار و بعدش هم با رایان لگو و بعد خمیر بازی کردم.کلا کارهایی که مهد کودک انجام میدادنو توی خونه باهش انجام میدم در اوقات فراغت.دلم نمیخواد رایان از هم سن و سال هاش عقب تر باشه.صدای مامان بازیمونو متوقف کرد.
مامان-نفس بیا تلفن کارت داره
دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم کلا تنها تماسی که با من صورت میگرفت از آموزشگاه بود که اونم الان تعطیله.دوستام تقریبا فراموشم کرده بودن از وقتی دو ترم مرخصی گرفتم و باهشون واحد مشترک نداشتم میگن از دل برود هر آنکه از دیده رود از طرفی با هم کلاسی های جدیدم هم نجوشیدم نمیدونم چرا ولی اون زمان حوصله ی آدم جدید توی زندگیم نداشتم.بازم صدای مامان منو از فکر به گذشته بیرون آورد.
-نفسسس!
-اومدم مامان

رمان در پس یک پایان

-الو بفرمایید
شخص پشت خط-علیک
چه قدر صدای این دختر آشناست ولی اصلا یادم نیست-ببخشید به جا نیاوردم.شما؟
-اوه چه لفظ قلمی هم میزنه برام احمق بی معرفت منو یادت رفت به این زودی؟
-بله؟!مثل اینکه قصد ندارید جواب بدید!پس
-وایستا وایستا سارام بابا سارا
فکر کردم با خودم سارا کیه که-آخ سارا ببخشید اصن حواسم نبود.حالت خوبه؟کوچولوت چه طوره؟راستی شهاب چه طوره؟
-اوه اوه وایستا بابا حالا خوبه نشناختی منو
-ببخشید واقعا میدونی که خنگم
-آره میدونم
-تعارف نکن
-نمیکنم دیگه گفتی خنگی منم گفتم آره.حالا اینا رو ولش کن یه چیز مهم میخوام بهت بگم
-چی شده؟!نکنه اتفاقی افتاده؟!بگو زود باش
-تو چته نفس؟چرا انقدر بدبینی اصن چیز بدی نیست…بدبین؟!آره تو هم اگه مثل من دو سال سرتو میبردی زیر برف و با سادگی و خوشبینی زندگیتو به باد میدادی مثل من میشدی…با صدای سارا از فکر بیرون اومدم..-هاان؟نظرت چیه؟
-ببخشید سارا حواسم پرت شد میشه دوباره بگی؟
-حواست پیش کدوم خریه؟
-تکرار نمیشه بگو گوش میدم این دفعه
-گفتم من قراره مرخصی دوران باراداری بگیرم.خانوم اکبری هم که مسئول ترخیصه بهم گفته تا کسی جای من نیاد بهم مرخصی نمیدن منم فعلا مجبورم برم راستش فکر کردم تو شاید خوشت بیاد هان؟چه طوره؟
-چه جالب کارت چی هست کجا هست؟
-کارم که خیلی خوبه توی آزمایشگاه نمونه برداری و تجزیه ی مواد یک شرکت وکارخانجات وابسته ش که توی تولید مواد آرایشی بهداشتی اند کارمیکنم.میدونم که از علایق تو هم هست از دانشگاه یادمه.
دیگه توی پوست خودم نمیگنجیدم.این آخرخوشبختی و نعمت خدا بود بعد از دیشب با اون همه دردسر این یک معجزه ست.با صدایی که از شور و شعف میلرزید جوابشو دادم-سارا یعنی من میتونم اونجا کار کنم؟!
-آره که میتونی عزیزم فارغ التحصیل دانشگاه تهران که هستی نمره هاتم که خوبه معدلتم که بالا بوده همیشه.فقط یه مصاحبه با هیئت مدیره میمونه که اونم تو میتونی مخصوصا که دکتر مایر استادمون که دوستش داشتی هم از اعضای هیئت مدیره ست!
اون چی گفت؟!..دکتر مایر خاله ی رها؟!… !!واای خداا نههه!!چرا خوشبختی منو ساندویچ کردی توی بی آبروییم؟!چرااا؟!!
-الووو نفس کجااییی؟!
-هیچی هستم آدرس شرکت کجاست؟
-اتوبان تهران کرج.سرویس کارمنداشم اتوبوسه مجانیه
-چه عاالی حقوقش چه قدره؟
-حدودا دو میلیون

رمان در پس یک پایان

یهو بادم خالی شد نمیدونم چرا انتظار بیشترشو داشتم.هرچند همینم کافیه از درامد آموزشگاه که بالاتره.آره خیلی هم خوبه.استادم از روی دلسوزی هم که شده قبولم میکنه هر چند دوست ندارم این دلیل استخدامم باشه ولی راضی ام.
-چی شد پایه ای؟
-آره خیلی خوبه فقط واسه مصاحبه باید زنگ بزنم؟
-آره الان تلفن رو بهت میگم ولی قبلش اسکن رزومه ت رو به آدرس ایمیلی که میدم ایمیل کن
-باشه……
ده روز بعد:
بالاخره روز مصاحبه رسید!تصمیم گرفتم همون لباسای سرمه ایم رو بپوشم.توی آینه ی دستشویی به خودم نگاه کردم.مثل اینکه بازم لاغر شدم.از بس توی این ده روز فکر و خیال مصاحبه رو کردم.دروغ چرا از دکتر مایر میترسم.دلم نمیخواد با ترحم نگاهم کنه هر چند اون سری هم اسم حسی که توی نگاهش بود به همدردی نزدیک تر بود تا ترحم ولی بالاخره همه چی رو از زندگیم فهمید.توی آینه به چشمام زل زدم بازم مثل همیشه تکه هایی از چشمای بابام در زمینه ای از چشمای مامانم..قهوه ای تیره در سبزپررنگ رنگم پریده تر بود و گونه هام بیشتر فرو رفته بودن.اگه اینطوری ادامه پیدا کنه خیلی زشت میشم.تصمیم گرفتم برگشتنی اگه خوب از پس مصاحبه براومدم یک جعبه شیرینی بگیرم.اینطوری همه مون جون میگیریم.بالاخره از تخلیه گاه آرام بخش دل کندم و راهی پذیرایی شدم.
مامان-چه قدر رنگت پریده امروز!
-اشکال نداره مهمونی که نمیرم
-ا راستی یادم رفت بهت بگم چه قدر شبی که از مهمونی برگشتی خوشگل شده بودی!انقدر از دیر اومدنت عصبانی بودم که اینو یادم رفت بگم
-مامان جان اون کار رها شاگردم بود من نه لوازمشو دارم نه کار کردن باهشونو بلدم.
-خیله خب بیا یه چیز بخور گشنه نرو
-صبحانه خوردم مرسی
-پس یه شکلات بذار توی کیفت
به حرفش گوش کردم و یکی از همون آبنات های میوه ایمونو برداشتم.اونقدری پولدار نبودم که همیشه شکلات کاکائویی بخرم هرچند واسه رایان هر از چندی میخریدم ولی خودمو بیخیال میشدم.
-خداحافظ مامان
-خداحافظ
رایانم که مثل همیشه داشت با دوستاش توی کوچه فوتبال بازی میکرد تا دیدمش اومد سمتمو گفت-جایی میری؟
-آره مصاحبه دارم
-چی چی به؟!
خنده م گرفت از دستش-هیچی عزیزم فقط دعا کن مامان از پسش بربیاد
-باشه دعا میکنم ازش بیای
با خنده لپشو بوسیدم و باهش خداحافظی کردم..مرد کوچک من…

رمان در پس یک پایان

همونجا آبنات میوه ای رو که به اصرار مامان برداشتمو توی دهنم گذاشتم.اونقدرام بی فایده نبود.بعد از کلی امید دادن به خودم بعد از اون دو مرد وارد اتاق در نقره ای شدم.یک میز مستطیلی بلند اون اتاق رو به دو بخش دورتر از ما که اعضای هیئت مدیره ی صاحب نظر نشسته بودن و سمت نزدیک تر که شامل سه صندلی برای ما بود و تنها صندلی خالی مونده برای من گوشه ای ترین بود نشستم .آخرین نفر در هر سوالی من بودم و عجیب جواب هام به نظرم عالی میومدن من فقط لیسانس نداشتم هم عاشق رشته م بودم هم کلی سابقه ی کاری تدریس آموزشگاه و بعضی کارهای دانشجویی رو داشتم و همیشه پیگیر تحقیقات مهم و مطالعه هم بخشی از زندگیم بود شاید همینا قدرت منو در مصاحبه ی امروز بالا برده بود و جالب اینجا بود استادم که یکی از همین افراد مصاحبه گر بود اصلا به روی خودش نیاورد من رو میشناسه و دقیقا مثل بقیه با من برخورد کرد و همین کلی از استرسم رو کم کرد.بعد از اتمام سوال و جواب ها حس خوبی داشتم.انگار میدونستم برد با منه پس با انرژی فراوون راهی خونه شدم.-سلاام
-سلام مامان.اون چیه دستت؟!..به چشمای سبزش که اشتیاق برق انداخته بود توش نگاه کردم.چه قدر رایان من واسم دوست داشتنیه.
-جعبه ی شیرینی بیا ببر خونه بخوریم..بازم از ذوق زیاد بالا پایین میپرید و از اینکه با وجود پدر نداشتن انقدر روحیه ش خوبه مشعوف شدم…..
-چی داری میگی سارا؟
-مگه نمیدونستی؟!باباجان این شرکت واسه کارمندایی که بچه دارن مهد کودک داره که نزدیک محل کار کارمنداست..
باورم نمیشد یعنی رایانم میتونه بره مهد؟وای خدا اگه بشه چی میشه..
-سارا مهدش چه جور بچه هایی اند؟
-بچه ی همه کارمندا و رئیس رئسا حتی رئیس شرکتم گاهی دخترشو مهد اونجا میذاره…وا یعنی آرزو هم میره مهد ولی هنوز اجتماعی نشده..
-نفس آخر استخدام شدی یا نه؟
-هنوز معلوم نیست فعلا که زنگ نزدن……..
سه هفته بعد:
توی آینه ی دستشویی به خودم یه نگاه دیگه انداختم.هفته ی پیش از شرکت تماس گرفتن گفتن استخدام شدم.البته آزیتا بهم زنگ زد.قرار شد از شنبه ی هفته ی بعدش یعنی امروز برم سرکار.سارا هم گفته بچه ش دنیا بیاد تا دو سال میشینه توی خونه بعدشم واسه ارشد میخونه و بهم اطمینان داد کارم واسم دائمیه.قرار شد از هفته ی دیگه هم که با همه چیز آشنا شدم رایان رو ببرم مهد اونجا.مامان هم وقتی نتیجه ی مصاحبه رو فهمید به عنوان هدیه ی موفقیتم یک دست مانتو شلوار جدید واسم دوخت و با وجود مخالفتم یک کیف و کفش جدید هم واسم خرید.یک بار دیگه توی آینه به خودم نگاه کردم.مقنعه ی مشکی و مانتوی سفید نخی تابستونی که با کمربند پارچه ای نازک مشکی روی کمرش و دکمه های مشکیش تکمیل شده بود.یک شلوار کتان مشکی و کفش های پاشنه سه سانتی مشکی و کیف سفید ورنی تیپمو تکمیل کرده بود.حس خیلی خوبی داشتم.حس یک شروع جدید در زندگیم…
-سلام
آزیتا-سلام چه به موقع رسیدی!
-آره خب واسم خیلی مهم بود.سرویس هم دقیقا سر ساعت اومد..اینبار لبخند پرجونی زدم.عجیب از این کار جدیدم خوشحال بودم حس ورورد به یک مرحله ی جدید و متفاوت از زندگی..
-نفس نگاه کن بالاخره اومد!
برگشتم به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم.یک خانوم حدودا سی و پنج ساله با قدی متوسط با مقنعه ای که اجازه ی دیده شدن یک تار موش رو هم نمیداد به سمتمون میومد..آروم طوری که فقط آزیتا بشنوه پرسیدم-اون دیگه کیه؟!
-اون قراره همه جای شرکت رو و حقوق و وظایفت رو با قوانین شرکت و نحوه ی کارت بهت بگه.امروز هم احتمالا همش پیش اونی چون حالا حالاها وقت میبره.بعدشم تو از دو ماه دیگه به شرط خوب بودن کارت کارمند دائمی میشی فعلا کاراموز محسوب میشی و حقوقتم کمتره.
همین حقوق کمترو که شنیدم بادم خالی شد..حالا اشکال نداره دو ماه دیگه جبران میکنم.
-راستی نفس
مشتاقانه نگاش کردم
-بله؟!
-واسه نهار بیا رستوران پایین مخصوص کارمندا.
-باشه……
سه ماه بعد:
بالاخره دو ماه کاراموزی تموم شد و الان دیگه کارمند دائمی محسوب میشم.هم از کارم راضی ام هم امتیازات مجانی شرکت.رایانم میبرم مهد اونجا.خودش که میگه کلی دوست پیدا کردم ولی نه خوشش میاد من دوستاشو ببینم نه دوست داره دیگه ببرمش مهد ولی من میبرمش چون واقعا یک نیازه.امروزم میخوام با مربیش صحبت کنم قبل از اینکه دردسر ساز بشه.کار آموزشگاهم شروع شده ولی ساعتاشو با این کار اصلیم هماهنگ کردم.توی آینه به خودم نگاه کردم.حس یک زن موفق رو داشتم.توی این سه ماه کلی پول جمع کردم مامانم هم از هر پولی بهش میدم یه مقداریشو برا من پارچه میخره لباس میدوزه هر چند دیگه زیاد شدن ولی به خیالش آبروی من با دوختن دو تکه پارچه حفظ میشه.برای تولد رایان هم یک تخت ساده خریدم تا حس کمبود نداشته باشه.اولش خوشحال شد اما نمیدونم چرا از وقتی مهد رفته کلا بد اخلاق تر شده.
با نگاه آخر به آینه برای اطمینان از تکمیل بودن ظاهرم از دیدن مانتوی آبی نفتی جدیدم که دو جیب روی سینه ش و دو جیب پایین تر با دکمه های همرنگش و کمربند به نسبت کلفتی از پارچه ی خود مانتو داشت با شلوار لی سرمه ای و مقنعه ی سرمه ای که تازه خریدم،لبخند به لبم اومد.آره حس خیلی خوبیه و بالاخره دل کندم و راه افتادم……
وای چه قدر امروز خسته شدم ولی بالاخره تموم شد.ماسک و دستکشامو در آوردم و مشغول شستن دستام شدم نگام به ساعت مشکی لوزی شکل روی دیوار آزمایشگاه افتاد.اووه ساعت هفت شد فقط تا هشت وقت داشتم برم پیش مربی مهد.روپوشمم با مانتو عوض کردم و راه افتادم.
-سلام

رمان در پس یک پایان

-سلام خانوم شکیبایی خوب شد که اومدید میخواستم خودم باهاتون حرف بزنم که شما زودتر اومدید.
-میخواستید با من حرف بزنید؟مشکلی پیش اومده؟
-راستش نه مشکل اون طوری ولی راجع به اخلاق و روحیات رایانه
-خب بفرمایید
-ببخشید من میتونم هر سوالی ازتون بپرسم؟
به چشمای قهوه ای روشن نگرانش نگاه کردم طفلک از واکنش من میترسید.با لبخند اطمینان بخشی که زدم جوابشو دادم-البته که میتونید!
-مچکرم راستش در مورد پدر رایانه
ناخودآگاه اخمام تو هم رفت.انتظار همچین حرفی رو ازش نداشتم.با لحنی که زور میزدم رگه ای از عصبانیت نداشته باشه : – باباش؟فکر کنید اون..اون..نتونستم بگم مرده اصلا تصور حرف از مرگ یک انسان دیوونه م میکرد.اونم آدمی که یه روزی همه ی زندگیم بوده.
با لحنی که پشیمونی توش موج میزد ادامه داد-ولی خانوم رایان خیلی از لحاظ عاطفی مشکل کمبود پدرشو حس میکنه اینو روانشناس کودکان که ماهی یکبار اینجا میاد برای معاینه ی بچه ها میگفت.اون میگفت اگر پدرش مرده بود و سر خاکش میرفت کمتر عذاب میکشید.رایان هر وقت بچه ها از باباش پرسیدن میزد زیر گریه و پسرام مسخره ش میکردن و بهش می خندیدن.منم که میپرسم میگه من هیچ بابایی ندارم نه زنده نه مرده..از داستانایی که گاهی هم از پیامبرا براشون میگم بهم گفته من شبیه حضرت عیسی ام اونم بابا نداشت منم ندارم.و دوستاش بهش گفتن رایان یک استغفرالله حرومزاده ست
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغضم داشت مثل یک شکنجه گر بی رحم به گلوم شلاق میزد.تا جایی که نفس کشیدنم واسم سخت شده بود.سرمو انداختم پایین و با دهنمم هوا کشیدم ولی نه انگار کم بود.سرم به شدت گیج میرفت و فقط صدای مبهمی از مربی که میگفت خانوم خوبید؟وای خدا مرگم بده چی شد؟.انقدر اسلوموشن میشنیدم که درکش در اون شرایط سختم بود چشمام هم تار میدیدن انقدر تار شد که دیگه هیچی نفهمیدم..
با حس سوزش آشنایی توی دستم چشمامو باز کردم.اه لعنتی بازم غش کردم آوردنم بیمارستان.همیشه هم این اتفاق به لطف فرزاد یا نتایج کاراش واسم میافتاد وگرنه من که همون بادمجون بم بودم که هیچ آفتی بهش نگام نمیکرد.چشمای لعنتیم تار میدید اما میفهمیدم این دیوارای سفید و اون سرم دستم میگن یا درمانگاهم یا بیمارستان یک بار دیگه چشمامو بستم تا این دفعه دیگه تار نبینم وقتی واسه بار دوم چشمامو باز کردم از دیدن دو تا تیله ی طوسی آبی جلوم نزدیک بود دوباره به هپروت موقت سفر کنم.این اینجا چی کار میکنه؟!چرا چشماش یه جوری نگرانه؟!البته بود به گمانم چون یهو بلند شد و جوری که انگار کف زمینم نگام کرد.سرشو به پایین خم نکرده بود فقط چشماش به پایین نگاه میکردن.خب آخه برادر من یک ورزش گردن چیزی از هیبتت کم نمیکنه ها.یک صدای نازک شنیدم که با تعجب گفت-ا به هوش اومد؟!..همچین با تعجب گفت که با خودم گفتم لابد من مرده بودم جسدم توی سردخونه یهو زنده شده.از فکری که تو سرم بود خنده م گرفت ولی توان بدنم در حد یک لبخند زدن بود.چشمای آرمان تا حد امکان از دیدن لبخندم گرد شدن.خب بدبخت حقم داشت چه میدونست چی از کله ی من میگذره.پرستاره با یک لحن لوسی گفت-مثل اینکه حالت خوبه فقط خواستی خودتو واسه ایشون لوس کنیا امان از این دخترا که چه فیلمایی که بازی نمیکنن..احمق نذاشت دو دیقه با کمدین های مخم شاد باشم هر کاری کردم نتونستم جلوی اخممو بگیرم.آرمانم که اخماش بدجور تو هم رفته بود دقیقا شبیه ببر شده بود و سریع از اتاق زد بیرون.به هوش بودم ولی سرگیجه مانع راه رفتنم میشد.با خودم فکر کردم من که قراره پول هنگفت بستری شدنو بدم پس بذار وایستم همه ی سرمم تموم شه که حالم جا بیاد.یاد دلیل اینجا بودنم که افتادم بازم پکر شدم.یعنی واقعا رایان این حرفا رو زده؟اون گریه کرده؟!رایان قوی من؟!ولی اون که توی کوچه با بچه ها فوتبال بازی میکنه از این مشکلات نداشته!البته اونا از محله خودمونن همه فکر میکنن باباش خلبانه زیاد نمیاد پیشمون.اما با همه ی اینا چرا اینجوری فکر کرده که مثل عیسی مسیحه؟!اما اون یک معجزه بود رایان که نیست!اگه اینو به مردم بگه همه فکر میکنن من یه زن بدکاره ام..با خودم فکر کردم به دور از انتظارم نبوده اون یه بچه است که هیچ وقت هیچی از باباش نه دیده نه شنیده.نه حتی قبر پدرشو دیده.باید یه کاری کنم!

رمان در پس یک پایان

واسه یه لحظه تصویر دو سال پیش اومد جلوی چشمام: با چشمای سبزش که حالا خیلی وحشی و خشن تر شده بودن نگام میکرد انقدر با بی میلی و نفرت که حالم از خودم بهم خورد. یه لحظه هم نرم تر نشد؟آخه شنیدم عاشق جلوی معشوقش نرم میشه.هع عاشق؟!فقط اسمشو یدک میکشید اونم واسه دوسال زندگی مشترک.بازم خاطره ی لعنتیش اومد جلوی چشمام.زل زده بود بهم و با خشم وحشتناکش داد زد-دیگه نمیخوام نه خودت نه اون توله سگت دور و بر خونه م پیدا بشه.فهمیدی؟..فهمیدی رو انقدر بلند گفت که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد هنوزم درد اون خرد شدن رو به خوبی حس میکنم.دقیقا روزی بود که رایان گریه میکرد و میگفت بابامو میخوام ببینم.حدودا دو سال و نیمش بود و این کارش هم از حسادت به بچه های همسایه ها بود.من خر پا شدم رفتم در خونه ی فرزاد که باهش حرف بزنم یه بار بیاد بابای رایان باشه که از اول با دیدن ساناز که تنها پوشش یکی از پیراهن مردونه های فرزاد بود که درو روم باز کرد نابود شدم.نمیدونم چرا حتی بعد از طلاقمون نمیخواستم با کس دیگه ای باشه.من آدم پولکی نبودم وگرنه موقع طلاق نمیگفتم هزار و سیصد سکه ی مهریه مو نمیخوام و با وجود اصرارهای پی در پی پدر کمک های مالی شو پس نمیزدم.اونم خیلی منو میشناخت واقعا درکم میکرد که پول نداد و دیگه کاری بهمون نداشت.اون میدونست غرورم میشکنه.حتی از مهریه خوشم نمیومد انگار روی من قیمت گذاشتن.هر چند فلسفه ش این نیست ولی خب منم و اعتقاداتم.با این وضع نمیتونم با فرزاد حرف بزنم.یعنی اونو که اصلا نباید فکرشو بکنم اما پدر چی؟به فکر رفتم.فکر اینکه پدر انگار از خانواده ی فرزاد نبود خیلی فروتن و مهربون اون حتما توی توضیح مسائل به روش درست به رایان کمکم میکرد.تازه شم برای نامزدی مینا با فرزین داداش فرزاد که به خواست مامان و بابا نرفتم ولی واسه عروسیشون که دقیقا هفته ی دیگه ست میرم.با اینکه تلفن پدرو دارم ولی دوست دارم رو در رو ازش بخوام قرار بذاریم صحبت کنیم.

رمان در پس یک پایان

بعد از اینکه خوب فکرامو کردم به همون پرستار لوس که با کینه نگام میکرد چشم دوختم.و در نهایت اون بود که سکوتو شکست-چرا این کارو کردی؟
-کدوم کار؟!
-همین وانمود به غش کردن!چه دقیق برنامه ریزی کردی رئیس بیارتت اینجا
-اولا که من وانمود به کاری نکردم.دوما تو زندگیم واسه هیچ کس جز خودمو و بچه م برنامه ریزی نکردم.سوما اینجا کجاست؟
-هع آره جون خودت!این جا درمانگاهه کوری نمیبینی؟!
-چرا انقدر اعصابت داغونه؟آروم باش خانوم ناسلامتی پرستاری
-تو مثل اینکه حالیت نیست حرف دهنتو بفهم..با اینکه داشت با من دعوا میکرد ولی صداش خیلی پایین بود جوری که هیچ کس نمیفهمید ما اصلا بحثمون شده.از این تواناییش خوشم اومد حتی در اوج خشمم برای حفظ موقعیتش خودشو کنترل میکرد..منم سعی کردم آرومش کنم بحث کار به جایی نمیرسوند.
-میدونم درمانگاهم ولی نمیدونم کدوم درمانگاه؟!
-با اینکه خودت میدونی ولی باز میگم درمانگاه شرکت..یهو یادم افتاد همون خانومی که روز اول همه جا رو نشونم داد درمانگاه هم برای موارد اضطراری نشونم داد که یادم رفته بود.
-چرا رئیس منو آورد اینجا؟
-این دیگه نقشه ی خودته که ماهرانه ریختی و منم نمیدونم چرا؟!
-من که گفتم هیچ کسی اونقدر واسم مهم نیست که براش نقشه بکشم.فقط این که رئیس اونجا نبود من پیش مربی مهد رفتم تا راجع به پسرم..یهو مغزم صدا کرد.من چی گفتم؟پسرم؟رایان؟رایان کجاست.وای خدا رایان الان کجاست به ساعت روبروم نگاه کردم دقیقا نه و نیم.وای خدا مهد که الان تعطیله سرویسم که رفته من چه خاکی تو سرم بریزم؟!بازم همون بغض با لرز وحشتناکی که به بدنم هجوم برده بود.اگه رایانم چیزیش بشه اگه نباشه من میمیرم…سرما تو تک تک سلول های بدنم نفوذ کرده بود حس کردم دارم میمیرم با تکون خوردن شونه هام توسط پرستاره به خودم اومدم.
-چت شد یهو؟الوو؟!!!رنگت پریده با توام!!
سریع پا شدم نه من نمیذارم سرم رو از دستم در آوردم و جلوی خونی که مثل فواره ی کوچیکی بیرون میزد با دست دیگه ام گرفتم فقط صدای پرستاره رو شنیدم که گفت-احمق دیوونه چه غلطی کردی؟
سریع جوابشو دادم-خداحافظ
تند اومد به سمتم و با خشم گفت-وایستا سرم تموم شه

رمان در پس یک پایان

-من میرم
-گفتم وایستا
-گفتم میرم..با تحکم خاصی که مجبورش میکرد به حرفم گوش بده آخرین جمله مو گفتم و اونم به گفتن یک “به درک”اکتفا کرد..سریع به پذیرش رفتم واسه هزینه که گفتن پرداخت شده هر چی هم اصرار کردم پول کسی که داده و میدونستم آرمانه رو پس بدن پول منو بگیرن گوششون بدهکار نبود به درک به خودش میدم انگار من گدام که خیرات میکنه به در خروجی که رسیدم یک آقایی با کت شلوار مشکی رسمی و پیراهن مردونه ی سفید زیرش بهم گفت-از این طرف بیاید خانوم
-چرا باید بیام؟اشتباه گرفتید فقط من دنبال پسرم میگردم که حدودا چهارسالشه و موهای خرمایی و چشمای سبز با پوست تقریبا سبزه ..همینجوری داشتم توضیح میدادم که صدای آرمان خفه م کرد!
-اگه به اون سمتی که میگفت میومدی نیازی به این همه حرف نبود.نگاش کردم بازم سرشو پایین نیاورد فقط با چشماش منو که ازش پایین تر بودم نگاه میکرد.البته کارش واسه شیرازیا منطقی به نظر میرسه به جای تکوندن کله ی دو کیلویی چشمای دو گرمی رو تکون میده.با همین فکرا داشت خنده م میگرفت که یهو یاد رایان افتادم و هول شده با صدای لرزون پرسیدم-رایان من کجاست؟شما که نمیدونید چرا الکی لحظه ای دلمو خوش میکنید؟
-رایان توی ماشین منه..از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ولی با این حال کنجکاوی رو تا دیدن رایانم به تاخیر انداختم.
-چرا باید باور کنم؟.خیلی لحنم بد بود خیلی اونقدری که خودم از حرفم پشیمون شدم ولی بدبینی من یادگاری طلاق از فرزاد بود.با چشمایی که از تعجب و خشم به من زل زده بودن با دستوری ترین حالت ممکن گفت-دفعه ی آخرت باشه.راه بیفت.منم از ترس اینکه بلایی سر رایان نیاره دنبالش راه افتادم.وقتی وارد آسانسور شدم ناخودآگاه از استرس لرزم گرفت.من دختر مرد ندیده ای نبودم هم دانشگاه رفتم هم کار کردم ولی کلا از تنها شدن با یک مرد توی آسانسور میترسم.شاید چون خیلی کوچیک و بسته است و صدای آدم برای کمک به هیچ جا نمیرسه.تو دلم داشتم گوسفندامو میشمردم تا برسیم که صدای آرمان نذاشت بیشتر از پنج تاشونو بشمرم.
-چرا به من اعتماد نداری؟
-ببخشید؟!
-پرسیدم چرا به من اعتماد نداری؟.فقط این بار با لحنی عصبی که نشون از کم طاقت بودنش بود پرسید.
-به هیچ کس اعتماد ندارم.
-این دیدگاه بهت نمیاد!
-چرا؟!

رمان در پس یک پایان

-زیادی پخمه ای واسه این حرفا…دیگه داشت با اعصابم بازی میکرد به چه حقی بهم گفت پخمه؟تا حالا هیچ مرد غریبه ای انقدر به خودش اجازه نداده بود بهم بی احترامی کنه.با صدایی که از بغض و خشم دو رگه شده بود جوابشو دادم-شما عادتتونه به سادگی بگید پخمه بودن.ولی لطفا دیگه بی احترامی نکنید!
-خب حالا گریه نکن..بی شعور داشت مسخره م میکرد..چرا انقدر با روان خسته م بازی میکنه چرا این آسانسور تموم نمیشه؟!
چرخیدم سمتشو بهش نگاه کردم..با همون نگاه های غمگین و دلخورم بدون هیچ حرفی..سنگینی نگاهم وادارش کرد چشم از در آسانسور برداره و بچرخه سمت من.اولش با کنجکاوی نگاهم میکرد ولی بعد از یک لحظه رنگ نگاهش عوض شد.یه رنگی که نگاه منم همرنگ خودش کرد.با حسی که لرزشم تموم شد..مملو از آرامش..چه قدر خاص بودن اون تیله های نقرابی چشماش..غرق لذت بودیم که صدای اون خانوم لوس گوینده ی آسانسور با لحن رسمیش گفت-پارکینگ..و در باز شد..اما انگار آرمان قصد عوض کردن مسیر نگاهش و بیرون رفتنو نداشت!یا شایدم نشنید!منم با اینکه سخت بود ولی چشم ازش برداشتم و سریع از در خارج شدم..
-بهتر نیست منو ببرید پیش رایان؟..برگشتم و با حالت سوالی نگاش کردم..
اون انگار مبهوت بود که یهو سرشو پایین انداخت و اخماش بدجور تو هم رفت.صورت روشنش هم به وضوح قرمز از خشم شده بود.چرا انقدر جوش میاره؟!اصلا دلیل عصبانی شدناشو نمیفهمم!اون همچنان جلو میرفت و منم مثل دمش دنبالش میرفتم.به وسطای پارکینگ که رسید گفت-اوناهاش.به سمتی که نگاه میکرد نگاه کردم.خودشه عقب ماشین رایان و آرزو نشستن.رایان که انگار خیلی معذب بود به گوشه ی سمت راننده ی صندلیای عقب مچاله بود دقیقا به در خودشو چسبونده..سمت مخالف راننده هم آرزو با سری که از غرور بالا گرفته بود و فقط چشماش پایین رو نگاه میکردن مثل یک پرنسس نشسته بود.الحق که این پدر و دختر خیلی خودشونو تحویل میگیرن.ناخودآگاه با یک لبخند از دهنم پرید-چه قدر شبیه باباشه!..اینو با ذوق فراوونی گفتم چون نه تنها ظاهراشون عین همن بلکه ژستاشونم فتوکپی همن!

رمان در پس یک پایان

آرمان با اخم های درهم رفته اش با صدای خشمگین گفت-مثل اینکه خیلی افتخار میکنی بگی شبیه بابای بی عرضه شه!
وای خدای من فکر کرد دارم رایانو میگم.حالا چرا این عصبانیه؟!اومدم سر به سرش بذارم پس با شیطنت جواب دادم-بی عرضه؟!
-آره از نظر من بی عرضه…یه جورایی از اینکه به فرزاد فحش میداد ته دلم خنک شد با همون شیطنت قبلی جوابشو دادم-اما همه میگن من بی عرضه ام که نتونستم شوهرمو راضی نگه دارم.هر چند منظورم اخلاق و ظاهر آرزو بود نه رایان!.
-همه غلط کردن که گفتن در ضمن راجع به آرزو..با اخم شدیدی ادامه داد-خوشم نمیاد از شباهت هامون حرفی زده بشه!
چه آدم عجیبیه!دوست نداره بچه ش شبیه خودش باشه؟!فرزادم دوست نداشت!ولی اون منم دوست نداشت این که زنشو دوست داره چرا؟!با کلی خجالت سوار ماشین سفید رنگش که حالا با دیدن اون نوار مشکی دایره ای با چهار مربع شطرنجی سفید و آبی روی فرمون به بی ام و بودنش پی بردم،شدم..اوه حالا انگار چه کشفی کردم!کلا فقط علامت بنز و بی ام و که مشهورن و مزدا که دوستش دارمو میشناسم!
-سلام مامان
-سلام رایان
-خوب شدی؟
-آره عالی ام ببخشید منتظرتون گذاشتم.سلام آرزو!..و آرزوی گوشت تلخ تر از باباش به پایین آوردن سرش در جواب من اکتفا کرد!
وقتی ماشینشو روشن کرد اول یه کم ترس اومد توی وجودم.دروغ چرا یاد فرزاد افتادم اونم همیشه ماشینای مدل بالا سوار میشد فقط واسه اینکه مطمئن باشه وقتی با سرعت خیلی بالای همیشگیش رانندگی میکنه ترمزش به موقع کار میکنه.حوصله هم نداشت ماشین وسط راه خراب شه واسه همین هر سال ماشینشو عوض میکرد.ولی رانندگی آرمان به نظرم عالی بود خیلی نرم و یکنواخت.وقتی هم وارد آزادراه شد سرعتش رو به طور ملایم تا حد معقولی زیاد کرد.از رانندگیش خوشم اومد خیلی با فرهنگ بود.با آرامش..و به همه راه میداد برعکس فرزاد که همیشه رانندگیش یک رقابت سرعت بود..یک آهنگی هم پخش میشد که یک سولوی(solo ) هنری بدون خواننده بود.معلوم بود به هنر موسیقی علاقه داره درست مثل من.در اوج آرامش بودم از این نوای قشنگ که انگار صدای طبیعت بود واقعا لذت بردم.توی ماشین فرزاد فقط آهنگ متال پلی میشد.البته من متال هم دوست دارم ولی نه اینکه همیشه اون باشه گاهی هم تنوع لازمه.صدای آرزو من رو از اون آرامش عمیقم بیرون آورد.
آرزو-بابا چرا اونا باید با ما بیان؟!

رمان در پس یک پایان

آرمان-به تو ربطی نداره..اون چی گفت؟!چه قدر هم خشک و سرد!ولی آرزو که بچه شه!این چرا با بچه ش اینطوریه؟!وای خدا!!
آرزو-اما من از این خوشم نمیاد!..برگشتم عقب تا ببینم با منه یا رایان که دیدم با نگاهی که چندشش رو نشون میداد به رایان نگاه میکرد..
رایان هم با دلخوری گفت-آره ما خودمون میریم آقا نگه دارید..داشت خنده م میگرفت جوری گفت آقا نگه دارید انگار آرمان راننده تاکسیه وای فکر کن الان حتما از خشم لبو شده!ولی نه انگار آرمان قصد جواب دادن نداشت.مثل اینکه کلا با بچه ها میونه ی خوبی نداره..که صدای آرمان افکارمو نقض کرد!
آرمان-به زودی میرسی خونه پس سر جات بشین و پسر خوبی باش!..توی صداش یک خشم خاصی داشت که چشمای رایان رو از ناراحتی قرمز کرد..از دستش ناراحت شدم ولی جون نداشتم با مترو و اتوبوس برم.هنوزم آثار ضعفم مونده بود باید یک غذای خوب میخوردم که نمیشه پس واسه آروم کردن رایان بهش گفتم-رایان جان یه کم دیگه صبر کنی میرسیم
رایان با قیافه ای عصبانی که کم ازش دیده بودم-من نمیخواام!مگه نمیبینی از ما خوششون نمیاد مامان مگه مجبوریم خودمون میریم.
-چون مزاحمشون شدیم!دفعه ی آخره عزیزم قول میدم!
-من نمیخواام
-رایان به خدا نمیتونم زیاد رو پام وایستم وگرنه منم دوست ندارم این طوری میدونی که
-پس تو با اونا بیا من خودم میرم وایستید..
اما آرمان با همون سرعت ادامه داد انگار هیچی نشنیده گرچه معلوم بود واینمیسته و رایان هم با خشم بیشتر ادامه داد-چرا درو قفل کردین؟میخوام پیاده شم!.حواسم رفت به دستش که دستگیره رو بی ثمر تکون میداد
آرمان با نهایت آرامش اعصاب خرد کنی گفت-قفل کودک رو واسه همین وقتا گذاشتن
رایان-ماماان
-عزیزم تو رو خدا آروم باش هر چی بخوای واست میخرم واسه امروزم دیگه بسه
-میگی نگه دارن یا نه؟
با تحکم و جدیتی که هیچ وقت واسه رایان به خرج ندادم گفتم-نه!..حقش بود دیگه داره زیادی پررو میشه این بچه.

رمان در پس یک پایان

رایان با چشمای به خون نشسته ای که اونو بی شباهت به چهره ی فرزاد موقع واکنش به من کرده بود با نهایت خشم جواب داد-من مثل تو یک ه*ر*ز*ه نیستم!
یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد!اون چی گفت؟!رایان من؟!پسر کوچولوی من؟!مرد کوچیک من؟!به من چی گفت؟!..اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقایی داره میفته اصلا نفهمیدم آرمان کی تو شانه ی خاکی راه وایستاد و کی با خشم برگشت عقب و تو صورت رایان داد زد-خفه شو آشغال!..اونقدری صداش بلند بود که منو از افکارم بیرون آورد..اونقدری عصبانی بود که نزدیک بود رایانو بزنه که دستشو گرفتم.یعنی واقعا میخواست یک بچه رو بزنه؟مگه بچه چی میفهمه؟بچه ها انعکاس حرف ها و رفتارهای بزرگترای توی محیطشونن..آرمان با خشم و تعجب نگاهم میکرد.ولی من اونقدر بغض داشتم که توان حرف زدن نداشتم.با دیدنم برنده ی جنگ من بودم و اون دستشو پایین آورد.سرمو به عقب برگردوندم.آرزو از ترس به خودش میلرزید و رنگش پریده بود.اون طفلک چه گناهی داشت؟رایان هم که از خشم قرمز بود و هیچ اثری از ترس توی وجودش نبود.کمربندمو باز کردمو با دست چپم صورت آرزو رو نوازش کردم و به آرومی گفتم-آروم باش عزیزم!هیچ اتفاقی نمیافته!..آرامش توی صدام رنگ صورتشو به حالت عادی برگردوند و بغضش با اشکی که از چشمش ریخت شکست.چه قدر مظلوم بود این بچه.دستمو روی موهای مثل ابریشمش گذاشتم و نوازش وار از بالا به پایین حرکت دادم.انگار یک مجال بود برای گریه کردنش.دست راستم هم روی گونه ی راست رایان بود.نتونستم نوازشش نکنم.حس کردم واسه آروم شدن از اون خشم به این نوازش نیاز داره.تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم و اون کوچولو ها رو بیرون آوردم و هر دوشونو بغل کردم.آرزو سمت چپم و رایان سمت راستم.رایانم اشکاش کم کم ریختن.شروع کرد به گریه.میدونستم هر دوشون به این کارم نیاز داشتن پس به نوازش موهاشون ادامه دادم.اونقدری که هر دوشون از بغلم بیرون اومدن.

رمان در پس یک پایان

گونه ی راست آرزو رو بوسیدم و به آرومی بهش گفتم-برو توی ماشین عزیزم.هیچ کس با تو دعوا نمیکنه مطمئن باش.با کمی تردید شروع به رفتن کرد که با لبخند اطمینان بخشی که بهش زدم تردیدو کنار گذاشت و راه افتاد..رایان هم اومد بره که دستشو گرفتم و کشوندمش سمت خودم.با صدایی که تازه بغض بازگشته م میلرزوندش گفتم-من با تو کار دارم!
-مامان ولم کن
-باشه ولی اول باید بگی کی این حرفا رو یادت داده؟ما توی خونه از این حرفا نمیزنیم!
-دوستام گفتن
-کدوم دوستات؟!
-من بهت گفتم نمیخوام برم مهد تو به زور منو میبری.قبل از اینکه برم مهد خیلی خوشحال بودم
-تو باید یاد بگیری با آدمای زیادی ارتباط داشته باشی مخصوصا هم سن های خودت،حالا بگو کی اون کلمه رو یادت داده؟
-بچه های مهد میگن.من بهشون گفتم بابا ندارم نه مرده نه زنده مثل حضرت عیسی(ع)ولی اونا مسخره م کردن وقتی هم به خانواده هاشون گفتن بهشون گفتن با من دوست نشن.یکیشونم گفت شنیده مامان باباش یواشکی به هم گفتن من یه حرومزاده م و مامانم یک ه*ر*ز*ه ست.
چشمام تا حد امکان گرد شد.خانواده ها این چیزا رو به بچه های کوچیکشون میگن؟!باورم نمیشه!دیگه اعصابم خرد شده بود اصلا حواسم نبود این رایانه که جلومه همه ی جوابهایی که توی این مدت میخواستم به حرف و حدیثا و تهمتا و غیبتایی که اعصابمو داغون میکرد بدمو الان داشتم میدادم.با صدایی که از بغض غم و خشم لرزون و دورگه بود گفتم-ه*ر*ز*ه من نیستم رایان!ه*ر*ز*ه اون آشغالیه که باباتو ازت گرفت!ه*ر*ز*ه اون آشغالیه که بعد از ازدواج بابات یاد عشق اولش افتاد!ه*ر*ز*ه اون آشغالیه که با یک مرد متاهل بچه دار رابطه داشت!ه*ر*ز*ه اون آشغالیه که باعث شد الان پسر خودش به جای تو توی آغوش پدرش باشه!ه*ر*ز*ه اون آشغالیه که من و همه ی زندگیمو نابود کرد!همون آشغالی که بابای بی اراده ی تو رو پر کرد من و تو رو از زندگیش بیرون کنه!همون آشغالی که بابات از ترسش یک بارم نخواست تو رو ببینه!ه*ر*ز*ه اونه نه من!فهمیدی رایاان؟!من ه*ر*ز*ه نیستم!من هیچ

رمان در پس یک پایان

وقت از حدم فراتر نرفتم!من ه*ر*ز*ه نیستم رایاان نیستم!این آخراش دیگه جیغ میکشیدم.انگار اصلا دست خودم نبود.همش صدام بالا رفت تا آخراش جیغ میکشیدم.همه ی سکوت و بغضام سر باز کرده بودن.دیگه نخواستم گریه کنم میخواستم ساعت ها اونجا جیغ بزنم و فریاد بکشم از این مردم کوته فکر و تهمت زن.انگار خود زن بودن گناهه.هیچ کس فرزادو مقصر نمیدونست فقط من مقصرم!همیشه منو مقصر دونستن و ساناز یک دختر عاقل و زرنگ بود.ساناز به زندگی فرزاد رنگ و رو داد ولی من شکستش بودم.من مشکل زندگیش بودم و ساناز راه حل مشکل.دیگه خسته شدم از آدمایی که ندونسته از روی مهر طلاق روی شناسنامه م که تا آخرین لحظه واسه نبودنش تلاش کردم قضاوتم میکنن.من واقعا چه گناهی کردم؟من مقصرم؟من مقصر این مشکلات روحی رایانم؟من مقصر ناراحتی مامان و بابامم؟من؟منی که همیشه سعی کردم دختر خوبی باشم.همیشه کنارش بودم.کنار اون خائن بی معرفت..گ*ن*ا*ه منه خدا؟آره؟…این افکار مثل خوره به جونم افتاده بودن.و من فقط جیغ میکشیدم بدون هیچ کنترلی از خودم.فراتر از آستانه ی تحملم بود که رایان به من تهمت هرزگی بزنه خیلی فراتر..وقتی به خودم اومدم دقیقا تو آغوش آرمان بودم و جیغ هام توی سینه ی سفت و سختش خفه میشدن.خیلی آغوشش گرم بود ولی به عشق ترجمه نمیکنم این طبیعیه چون متابولیسم بدن مردها از زنها بیشتره همیشه دمای بدنشون بالاتره پس لزوما آغوششون مثل یک بخاری عمل میکنه.واسه منی که مثل یک جسد یخ زده بودم و از شدت احساسات منفی میلرزیدم این بهترین درمان آرام بخش بود.چه قدر آرومم کرد که جیغ های بچگانه م به ناله های آروم تبدیل شدن.دیگه کم کم گریه م گرفت ولی بی صدا بود فقط اشک میریختم ولی نه من تونستم و نه آرمان خواست موقعیتمون تغییر کنه.توی آغوش گرم و آرامش بخشش اشک ریختم تا بلکه خالی بشم از این همه درد که چند ساله بیشتر و بیشتر میشه و من فقط وانمود به قوی بودن میکنم ولی نیستم.یک زن هر کاری کنه نمیتونه انقدر قوی باشه حداقل من نمیتونم.نمیدونم چه قدر گذشت که اشکام تموم شدن ولی سختم بود صورتم رو از روی پیرهن آرمان که از اشکم خیس شده بود بردارم و گوشهام رو از منبع صدای کوب کوب قلبش که نوای زندگی بود دور کنم.ولی یک گ*ن*ا*ه کردم،هر چند از روی غم ولی اشتباهه اون یک مرد بیگانه ست و من یک زن بی پناه.با این افکار از آغوشش بیرون اومدم.خجالت میکشیدم توی چشماش نگاه کنم.این همه کولی بازی از منی که همیشه سعی میکردم مثل یک خانوم با وقار باشم بعید بود.اما با این حال با صدایی که آرامش توش موج میزد بهم گفت-بهتری؟

رمان در پس یک پایان

-ممنونم.ببخشید به خاطر دردسر هایی که واستون میسازم.
-انقدر تعارف نکن.هیچ دردسری هم نبود.منم کاری نکردم!
با تعجب نگاش کردم!این همه فروتنی از مرد مغروری مثل اون بعید بود!فکر کنم از نگاهام خوشش نمیومد مات میشد ولی سریع با اخم سرشو مینداخت پایین.
بازم اون بود که سکوتو شکست البته این بار با صدایی عصبی-بهتره دیگه راه بیفتیم.بلند شد و بعد از تکوندن پشت شلوارش راه افتاد سمت ماشین که حالا رایان و آرزو با آرامش بیشتری سرجاشون نشسته بودن.وقتی سوار شدم رایان و آرزو که حالا فهمیدم داشتن با مانیتور های پشت صندلی های جلو و دسته های دستشون بازی میکردن هم زمان گفتن-حالت خوبه؟
برگشتم سمتشون و با آرامش شدیدی که بهم تزریق شده بود گفتم-عالی ام!ببخشید ناراحتتون کردم!
آرزو باز هم با تکون دادن سرش به پایین جوابمو داد و رایان با صدای آرومی گفت-تقصیر منه ببخشید.به چهره ی مظلومش نگاه کردم که پشیمونی توش موج میزد.با لبخندی که حاکی از حال خوبم بود جوابشو دادم-تو منو ببخش زیاده روی کردم.برگشتم کمربندمو بستم و راهی خونه شدیم.نزدیک یک درمانگاه نگه داشت.برگشتم سمتش ولی نگام نمیکرد فقط لحظه ای با چشمش به آرنج چپم که آستینم در اون قسمت به خاطر در آوردن ناشیانه ی سرم خونی شده بود اشاره کرد.دلم نمیخواست بازم اون هزینه شو بده واسه همین قبل از اینکه اقدامی کنه گفتم-خودم میرم..محکم گفتم و توی همون جمله فهموندم نمیخوام همراهم بیاد.بازم با بدعنقیش اخماشو بدجور برد تو هم.پیاده شدم و سریع رفتم از داروخونه چسب زخم گرفتم و روی جای سوزن

رمان در پس یک پایان

باقی مونده چسبوندم.والا به خدا درمانگاه نمیخواد که.این سوسول بازیا مال ماها نیست اصن.برگشتم سوار ماشین شدم که دیدم هنوزم اخماش تو همه.ولی من همچنان آروم بودم و مشعوف.اول آدرس دقیق رو دادم ولی فهمیدم آرمان اصلا طرفای خونه مون نیومده خیلی گنگ نگاه میکرد واسه همین با وجود خستگیم سرمو نذاشتم روی پشتی صندلی بخوابم.همچنان با گفتن راست و چپ و مستقیم راهنماییش میکردم.هر چی نزدیک تر میشدیم اخماش بیشتر تو هم میرفت.اما خب جای نگرانی نداشت من همه ی این مسیرا رو با اتوبوس میومدم و ایستگاهمون خیلی نزدیک به خونمون بود فقط یک کوچه راه بود.بالاخره به سر کوچه مون رسید.
-همینجا نگه دارید ممنون میشم بقیه شو خودمون میریم.
با صدایی خشمگین و عصبی گفت-از تعارف خوشم نمیاد بگید دقیقا کجا باید برسونمتون.
با این که از لحنش که قاعدتا باید ملایم تر میبود بهم برخورد با آرامش جوابشو دادم-نه کوچه ها باریکه دور زدن سختتون میشه
-من بلدم دور بزنم
نمیدونم چرا ناخودآگاه از دهنم پرید-ولی فرزاد نمی تونست می ترسید ماشین خط میفته!بهتره نیس شما هم..؟ هنوز حرفم تموم نشده بود که با صدای خشمگین تر و خیلی عصبی از رایان پرسید-خونه تون کجاست رایان؟..اون طرزحرف زدنش یک جور دستور بود و رایان هم با ترس جوابشو داد-بپیچید راست پلاک۱۰۲٫٫همون در سبز رنگ..پسرم یه کم کمتر میگفتی چیزی ازت کم نمیشدا!اومدم به آرمان بگم نمیخواد بپیچی که دیدم اخماشو تو هم کشیده و دستاش از شدت فشاری که به فرمون وارد می کرد سفید شده بود مگه من دروغ گفتم؟من که کس دیگه ای نداشتم منو با ماشین برسونه خونه.حداقل با همچین ماشینایی نبوده فوقش با یک پیکان یا پراید تصادف کرده ی ارزون.جلوی در نگه داشت و رایان با خدافظی پیاده شد و رفت زنگ درو زد.بیچاره مامان بابام.من خر هم که یادم میره برم گوشیمو بدم تعمیر.اصلا وقت نمیشه که.از فکر بیرون اومدم و خواستم اول از آرزو خداحافظی کنم که دیدم مثل فرشته ها اون عقب خوابیده.پس کمربندمو باز کردم و آروم طوری که آرزو بیدار نشه رو به آرمان گفتم-خیلی ممنونم واقعا عذر میخوام که انقدر

رمان در پس یک پایان

تو زحمت افتادین ایشالله تکرار نمیشه.
با صدایی آروم تر از قبل گفت-کاری نکردم!
در حال پیاده شدن گفتم-شبتون خوش
-شب خوش.خداحافظ
-خدا نگهدار.
با رایان وارد خونه شدیم که صدای عصبی مامانو شنیدم:
-دیرتر تشریف میاوردی
-مامان!راستش من
-دختره ی کله شق میدونی سر دیر اومدنت چه قدر حال بابات بد شد؟مجبور شدم دو تا آرام بخش بهش بدم!

با این حرف مامان موج استرس بود که به من هجوم آورد.بابام؟!بابای من؟! یعنی چی شده ؟!با چشمای نگرانم زل زدم به مامان.توان حرف زدن نداشتم.مامان با صدایی که سعی داشت آرومم کنه گفت-نگران نباش الان حالش خوبه.بهش آرام بخش هم دادم گفتم یکی از قرص های فشاره الان خوابه
نفسی از راحتی کشیدم و گفتم-ببخشید فشارم افتاد پایین بهم سرم زدن طول کشید
یهو رنگ نگاهش عوض شد و با موجی از نگرانی پرسید : -وای خدا مرگم بده!چی شدی تو دختر؟!این خون چیه؟
نگاش به خون خشک شده ی آستینم بود
-ا مامان این حرفا چیه؟!خدا نکنه!چیزی نبود چون ناهار نخوردم سرم زدن این خون هم مال همونه.الانم خسته م بیا بریم بخوابیم.
رایان رو هم که دستش توی دستم بودو دنبال خودم بردم.
-تو رو خدا گوشیتو بده تعمیر نفس
-باشه مامان جان تا حالا هم یادم میرفت همش.شبتون به خیر
-شب به خیر
به محض وارد اتاق شدن به رایان گفتم-دیگه از امشب حرفی نزن عزیزم.از فردا هم مهد نمیری.
-اما مامان
-حرف نباشه

رمان در پس یک پایان

-باشه
-راستی چرا آرزو ازت بدش میاد؟
-اون از همه بدش میاد
با تعجب برگشتم سمتش و رایان با حالتی عادی ادامه داد-اون چون دختر رئیس شرکتتونه و کار مامان باباهای همه ی بچه ها به باباش بستگی داره نه کسی اذیتش میکنه نه مسخره ش میکنه.کسی هم به خاطر بد اخلاقیش باهش دوست نمیشه ولی دعوا هم نمیکنه.همه به خاطر باباش ازش حساب میبرن.
تو فکر فرو رفتم.اون بچه توی مهد در موضع قدرته ولی در باطن مثل رایان تنها مونده.رو کردم به رایان و گفتم-میخوای بازم بری مهد؟
-معلومه که نه!
-ولی واسه سازگاری با مدرسه لازمه!منم اولش احساسی تصمیم گرفتم که گفتم نری
-اما مامان من هیچ دوستی ندارم.همه مسخره م میکنن و از تو بد میگن…
-میدونم ولی تو تنها کسی نیستی که دوستی نداره آرزو هم دوستی نداره!
-خب که چی؟
-میتونی باهش دوست بشی
-چیی؟با اون دختره لوس؟
-راجع بهش درست صحبت کن رایان!
-اما مامان هیچ کس جرئت نمیکنه بهش نزدیک بشه
-اما تو میکنی چون تو مرد شجاعی هستی
-ولی مامان اون..
-اون دختر خیلی خوبیه هیولا که نیست.اتفاقا تنهاییتون اشتراکتونه.این تفاهم شما رو همدرد میکنه
-ولی اون دختر..
-دختر رئیسم باشه من به تو قول میدم اخراج نشم.قول میدم. از افکار بچگونه اش خندم گرفت. همین مونده رییس شرکت به خاطره بچه ها بخواد کارمندا رو اخراج کنه.. بالاخره راضیش کردم و بعد از اون روز پر مخاطره به خواب رفتیم.
یک هفته بعد
-شکیبایی
-بله

رمان در پس یک پایان

-رئیس کارت داره
-ببخشید دستم بنده
-کارت تموم شد برو دفتر رئیس
-چشم..مشغول کارم شدم.نمونه های امروز به نسبت بقیه ی روز ها کمترن.یعنی امروز به نسبت روز خوبی محسوب میشه.بعد از تموم شدن این سری کارام با خداحافظی با همکارم راهی ساختمون اصلی شدم.یه کم استرس آمیخته با خجالت داشتم.استرس واسه اینکه تا حالا نخواسته بود برم دفترش اصن نمیدونم با من شخصا چی کار داره؟!اصولا وقتی به یکی بگه بره دفترش یا واسه سرزنشه یا اخراج یا تشویق یا ترفیع.اما من به نظرم در هیچ کدوم از این دسته ها جا نداشتم.وای نکنه میخواد اخراجم کنه؟!یک ترس دیگه هم بهم اضافه شد.بعد از اون شب هفته ی پیش هم که دیگه ازش خجالت میکشیدم.هر چند که روز بعدش بهم پیشنهاد داد باهش برم ولی حتی از خجالت سرم رو بالا نیاوردم که ببینمش.تازه یاد اون روز که واسه من روی زمین نشست و اون کت شلوار مشکی رسمیش خاکی شد میفتم دلم میخواد از خجالت آب شم تو زمین..بالاخره به طبقه ای که آزیتا بود رسیدم تا ازش بپرسم کجا برم.از وقتی فهمیدم دلیل حسادت های روز اولش به من احساس خطر نزدیکی من به رئیس که به تعبیر خودش عشقش بود یه کم ازش ناامید شدم و ناخودآگاه ازش فاصله گرفتم.از کوته فکری بچگانه ش خوشم نیومد.من شاید گاهی از آرمان آرامش میگیرم اونم به خاطر کمبود های محبتی که باید از اون خائن دریافت میکردم ولی هیچ وقت دنبالش نبودم!
-سلام آزیتا
-صبر کن ببینم خودتی نفس؟
به چشماش که با لنز سبز برق میزدن نگاه کردم.هیچ وقت رنگ چشمای خودشو ندیدم!همیشه لنز رنگی میذاره ازش هم پرسیدم گفت معمولیه رنگشون قهوه ای.ولی من قهوه ای رو خیلی دوست دارم.چشمای بابام هم قهوه ایه.مگه طبیعی بودن چه عیبی داره؟واقعا چه ایرادی که همه میخوان با لنز و آرایش های فراوان همیشگی و مصرف بی رویه ی رنگ های مو قیافه ی واقعیشون رو صد و هشتاد درجه تغییر بدن؟شاید اونجوری خوشگلتر بشن ولی آدم گاهی وقتا هم باید خودش باشه.چرا باید از خودش فرار کنه؟..با بشکنی که جلوی چشمام زد از افکارم خارج شدم.
-حواست نیستا!..نگاش کردم.هنوزم کمی دلخوری داشت از بی معرفتی من.از خودم بدم اومد چرا اصلا ازش خبر نگرفتم؟به خاطر بچه بودنش؟مگه من کم بچگی کردم؟با صدایی که پشیمونی توش موج می زد گفتم : شرمنده ام عزیزم…
با لبخندی که زد بخششو نشونم داد واقعا چه قدر درونش مهربونه با لحن مهربونی جواب داد-این حرفا چیه؟میدونم که سرت شلوغه حالا چی شد اومدی اینجا؟فکر کنم کاری داشتی؟
یهو یادم افتاد اصلا واسه چی اومدم-آخ آره راست میگی ببخشید تو میدونی دفتر رئیس کجاست؟
-دفتر رئیس!واسه چی میخوای؟!..تعجب و فضولی توی صدا و چشماش کاملا ملموس بود
-نمیدونم،یک خانومی اومد گفت برم پیشش بعد از اتمام کارم
-یعنی چی کارت داره؟!

رمان در پس یک پایان

-به خدا منم مثل تو نمیدونم
-اوکی ولی وقتی اومدی بیرون بهم بگو چی کارت داشت.
-باشه..بالاخره راهو نشونم داد.دفترش در بالاترین طبقه با دری مشکی و طرح های ظریف و زیبای نقره ای روش و دستگیره ای نقره ای با همون طرح ها البته سایز کوچیکشون.خیلی شیک و خاص بود.سمت راستش هم میز منشی بود.به منشیش نگاه کردم.یک خانوم حدودا سی ساله با ظاهری مرتب و البته اولین چیزی که ازش دیدم انگشت انگشتری دست چپش بود که به من متاهل بودنشو تضمین کرد.نمیدونم چرا این به نظرم مهم بود..
-کاری داشتید؟..دیگه آزیتا رفته بود و من موندم و حوضم
-بله میخواستم رئیس رو ببینم
-ببخشید شما؟
-شکیبایی هستم از کارمندان شرکت
-وقت قبلی داشتین؟..مثل بازجوها سوال میپرسید انگار میخواد مسخره م کنه.ازش خوشم نیومد.همچین میگه وقت قبلی انگار دکتره برا ویزیتش وقت بگیرم..
-با شما بودم ها!
-ایشون منو احضار کردن
-بفرمایید خانوم وقت واسه مزاحمای همیشگیشون ندارن
-منظورتون چیه؟!
-خانوم ایشون وقت واسه دلبریای یه دختر جدید ندارن بفرمایید
-چی گفتین؟..دیگه صدام بلند شده بود.البته نه اونقدری که از سه متر دورتر بشنون کلا آروم حرف میزنم.بلند صحبت کردنم صحبت معمولیه آدم های معمولیه.
-صداتو واسه من نبر بالا یا تشریف ببر یا بگم نگهبانا شرتو کم کنن..دیگه داشت شخصیتمو خرد میکرد.نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و اومدم برم سمت آسانسور که در دفترش باز شد و مهمان افتخاریش بیرون اومد.نگاه نکردم کیه برگشتم به راهم ادامه بدم که صداش منو متوقف کرد!اون اینجا چی کار میکرد؟!
رها با صدایی پر از شعف-نفسس خودتی؟!
ناخودآگاه برگشتم سمتش.از دیدنش تقریبا جا خوردم.چه قدر عوض شده بود.هیکلش عالی شده بود.قبلا هم بد نبود فقط یه ذره تپل بود الان دیگه بی نظیر شده بود.از تاثیرات دانشگاه بود مسلما.به چشماش که حالا روی اون تیله های قهوه ای روشن لنز آبی گذاشته بود نگاه کردم و ناخودآگاه اخم کردم.
-اینو باش!منو دیدی گفتم خوشحال میشی!حالا واسم اخم کردی بد اخلاق؟!
-رها!خیلی خوشحالم میبینمت ولی خیلی عوض شدی!
-اوم مگه بده؟
یه نگاه کلی بهش کردم.یک شال نازک کم عرض قهوه ای تیره که چتری هاش از جلوش بیرون بودن و موهای بلندش که باز بودن از پشتش بیرون ریخته بودن.حتی موهاشم رنگ کرده بود.یک جور نارنجی مایل به قهوه ای کمرنگ مانتوی کرم تنگ و کوتاه تا زیر باسنش و یک ساپورت قهوه ای تیره.آستین مانتوش هم سه ربع بود.تمام برجستگی های بدنش خودنمایی میکردن.ناخناشم لاک قهوه ای تیره با شکوفه های ریز کرم روش زده بود.و یک جفت صندل پاشنه هشت سانتی کرم با کیف همرنگش تیپشو کامل کرده بود.تیپش عاالی بود.مثل دختر پولدارای با کلاس امروزی و حتی آرایشش با وجود غلیظ بودن بهش میومد اما من واسه رها خوشم نیومد.
-هنوزم که اخمات تو همه!الوو؟!
-ببخشید ولی چرا لنز گذاشتی؟
-خوشرنگه دیگه آبی آسمانی
-اما چشمای خودت خیلی قشنگترن!
-وا دیوونه شدی؟!اولین نفری که اینو میگه!
-جدی میگم.من چشمای تیره بیشتر خوشم میاد.
-خب تو استثنائی.بقیه تغییراتم چه طورن؟
-روراست باشم؟

رمان در پس یک پایان

-آره راحت باش
-رنگ موها و ابروهاتم خوب نیستن!یعنی قشنگنا ولی خود طبیعیت قشنگتره
-مثل مامان بزرگا حرف نزن
-رها موهای مشکی خیلی قشنگترن
-چون موهای خودت خدادادی رنگ شده ست اینا رو میگی.
-من همیشه آرزو داشتم موهام مشکی باشه!بابام نمیذاره مشکیشون کنم
-خب پس تو هم تنوع میخوای؟
-آره ولی تو واقعا قبلا خوشگلتر بودی!
-اه خفه بابا…داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم.اون الان به من چی گفت؟!باورم نمیشه خودش باشه!صدای خشن آرمان جوابشو داد-رها درست صحبت کن!
-آرمان
-اون از تو بزرگتره!
-ولی گیر میده
-اون نظر خودشو گفت خواستی گوش میدی نخواستی نمیدی ولی بی احترامی نمیکنی.

رها با لحن دلخوری در جواب آرمان گفت-آرمان من کم از مامان بابا نمیکشم اینم اومد روشون.خسته شدم دیگه اه.مثل بچه ها با من رفتار میکنن.دوستام هرکاری میکنن همه بهشون میگن چه خوشگل شدی چه بهت میاد.اون وقت من بیچاره از همه باید بد بشنوم.به چهره ی درد کشیده ش نگاه کردم.کی گفته تمام سختیای زندگی مختص آدماییه که سختی های بزرگ رو تحمل کردن و بقیه ی سختی ها هیچ اند؟!نه اینطوری نیست.یک دختر و یک زن وقتی در خودش تغییرات ایجاد میکنه میخواد همه ازش تمجید کنن.اونم همینو میخواد من خیلی بهش بد کردم.نگام به منشی افتاد که هاج و واج نگامون میکرد.انگار از اینکه هردوشون منو میشناسن و حتی آرمان ازم دفاع کرده خیلی شوکه شده بود.ولی خب به من چه؟تقصیر خودشه.با لحن آرومی به رها گفتم-ببخشید اشتباه از من بود.
صدای حرصی آرمان که گفت-نفس!..منو شدید متعجب کرد.اون چی گفت؟!نفس؟!اسممو صدا زد؟!چرا انقدر با من صمیمی شد؟!
رها-نفس؟!
آرمان که انگار اصلا واسش مهم نبود منو به اسم کوچیک صدا کرده به رها گفت-برو خونه بعدا با هم حرف میزنیم
-آرمان پس کی میای با مامان حرف بزنی؟من میخوام از این خراب شده برم!
-گفتم باهش حرف میزنم از اولم قرار نبود الان بیام.
از این خراب شده بره؟!پس رها میخواست از ایران بره!خیلی هم عجیب نیست طبق گفته ش اکثر دخترخاله و پسرخاله هاش خارج از ایرانن.پس چرا انقدر واسه کنکور خوند؟من که نمیفهمم.آرمان با صدای جدیش منو به خودم آورد-بیا توی دفترم
منم بی صدا راه افتادم.وقتی وارد شدم یک نگاه کلی به دکوراسیون انداختم.دفترش محشر بود.یک مربع بود که سه ضلعش تمام شیشه بود و چون بالاترین طبقه بود نصف تهران و کرج رو میشد دید.اون ضلع دیگه هم یک دیوار نقره ای شامل در و دو تابلو ی نقاشی دو طرفش که یکیش نقش یک گل رز نقره ای روی زمینه ی مشکی و اون یکی لاله ی نقره ای در زمینه ی مشکی.خیلی ظریف و زیبا بودن.در تمام گوشه های اتاق هم گلدون های شیشه ای استوانه ای که هر کدوم شامل دو شاخه بامبوی بلند بودن گذاشته بودن.میز بلند ال شکلش هم طوری گذاشته بودن که قسمت بلندترش روبروی در ورودی و قسمت کوتاه تر سمت راستش و دو تا مبل چرم مشکی در امتدادش.سمت چپ هم شامل پنج تا مبل چرم مشکی و وسط مبلها هم یک میز شیشه ای با حاشیه و پایه های مشکی با طرح رز و لاله های نقره ای روشون بود.روی میز کارش که نقره ای بود هم یک مانیتور و یک فکس و پرینتر و بقیه شم پر کاغذ بود..

رمان در پس یک پایان

-فکر نمیکردم انقدر محو در و دیوار بشی!با لحنی که معلوم بود داره طعنه میزنه این حرفو زد و با یک پوزخند فرآیند حرص دادن بنده رو تکمیل کرد.
واسه اینکه حرصشو در بیارم با نهایت آرامش و با یک نیمچه لبخند جواب دادم-تجملاتی نیستم ولی از دیدن دکوراسیون که سلیقه ی آدما رو نشون میده خوشم میاد.آخرم یک پوزخند عین خودش زدم.دیگه لبو شد و من به مراد دل کرم ریزم رسیدم.این یعنی سلیقه ت افتضاحه که پوزخند زدم هر چند به نظرم باز هم غرورشو از همرنگ کردن دکوراسیون با رنگ چشماش به رخ میکشید ولی به هر حال اتاق کارش حرف نداشت.سبکش کاملا مدرن و جوان پسند بود.
-نمیخوای بدونی واسه چی احضارت کردم؟
-چرا اتفاقا!من که اشتباهی نکردم اخراج یا سرزنش بشم..سرمو آوردم بالا و با لبخندی پر شیطنت گفتم-پس حتما قراره ترفیع بگیرم!مگه نه؟
اون ولی مثل پوکر فیس با لبی که یک خط کاملا افقی ساخته بود جوابمو داد-نه میخوام شب با هم شام بخوریم
-رستوران اینجا؟!
-نه میریم بیرون
-چرا اون وقت؟
-میخوام باهت حرف بزنم
-من اینجام که حرف بزنید!
-تو چرا متوجه نیستی؟مساله کاری نیست که توی شرکت حرف بزنیم!
-پس چی غیر از این میتونه باشه؟
-بهش به دید یک پیشنهاد نگاه کن
-چه پیشنهاد کاری ای؟
-گفتم کاری نیست.اه انقدر با اعصابم بازی نکن برو بیرون ساعت هشت شب بیا پارکینگ همونجایی که دفعه قبل پارک کردم.راننده م هم رایان و آرزو رو میبره خونه شون…
دیگه داشتم نگران میشدم.آخه چی میخواست بهم بگه؟آهان حتما راجع به رها میخواد باهم حرف بزنه.حتما همینه.
-بسیار خب فعلا….
عقربه ها همینجوری از هم سبقت میگرفتن.کارم تموم شده بود و روپوشمو با مانتوی لی آبی که تازه خریدم عوض کردم.نمیدونم چرا استرس داشتم.آخه چی راجع به رها بهم بگه؟!اگه چیز دیگه ای باشه چی؟
به ساعتی که حالا پنج دقیقه به هشت بود نگاه کردم.دیگه بسه از روی صندلی پاشدم و راه افتادم…
این دفعه با یک الانترای(Elantra )سرمه ای اومد.ارزون تر از قبلیه ها فکر کنم ورشکسته شد.از فکر خبیثانه م لبخند زدم.
-به چی میخندی؟..صداش از پشت سر میومد.صداش شیطنت نداشت کاملا جدی و خشن.اه بی احساس!اصن میزنه تو ذوق آدم ای ای..
-چیه نکنه نمیخوای سوارش بشی؟!هان؟..مثل طلبکارا حرف میزد مردک منم با نهایت غرور جواب دادم-من پیکانم با افتخار سوار میشم.فکر کردم حالشو گرفتم که ماشینشو همسان پیکان کردم اما اون به یک تکون دادن سرش به پایین اکتفا کرد.من بیشتر حرص خوردم به گمانم..
بازم آهنگ بی خواننده البته اینبار سولو نبود تک نوازی ویالون بود.خیلی آرامش بخش بود.یک موسیقی لایت آرامش بخش..
-رسیدیم..از دنیای آروم و بی صدایی که تنها نواش موسیقی ملایم ویالون بود بیرون اومدم.
-کجا قراره بریم؟

رمان در پس یک پایان

بازهم سر مبارکو تکون نداد با حرکت چشماش مسیر نگاهمو به سمت رستوران مجلل بیست متر جلوتر کشوند.خیلی شیک و گرون قیمت به نظر میومد و من با توجه به جیبم به کوفت کردن یک لیوان آب اکتفا میکنم..
شونه به شونه ی هم راه میرفتیم.با این مردک عصا قورت داده که اصلا خم شدن از سر تا پاشو ندیدم!واقعا مسخره ست.البته خوبه این مشخصه ی خاص خودشه.قابل شناسایی بدون نیاز به معرف.داشتم به قدش فکر میکردم که احتمالا حدودا یک و نود هست.من هم به لطف شیر خوردن روزانه م از بچگی یک متر و هفتاد و پنج سانت درازا دارم.الان که فکر میکنم احتمالا یکی از دلایل این حجم از گاوبازیام به مصرف بی رویه ی شیر گاو مربوط میشه!مثلا اگه به جاش شیر گرگ میخوردم الان خیلی زرنگتر بودم.
-تو به چی فکر میکنی؟
-من؟هیچی؟
-چرا خیلی فکر میکنی!هر چیزی تو رو به فکر فرو میبره.انقدر غرق افکارت میشی که یک مدت از اطرافت هیچی نمیفهمی
-خیلیا این جوری اند
-خیلی کم اند همچین آدمایی!..به عبارتی قهوه ایم کرد کله خر..
-نه خیر
-باشه اصن هر چی تو بگی فقط یک امشبو دندون رو جیگر بذار
-ببخشید؟!
-یعنی هیچی نگو.بغضم نکن.اشکم نیاد تو چشمات.به منم زل نزن.سوال پیچمم نکن.بذار حرفام تموم شه بعد حرف بزن.
-مگه جنگه؟!اسیر گیر آوردین؟
-نمیخوام تمرکزم بهم بخوره
همچین میگه انگار میخواد مذاکرات هسته ای کنه یا قانون نسبیتو نقض کنه!والا به خدا
-بابا تمرکز!
-مسخره میکنی؟
-پ ن پ

رمان در پس یک پایان

با چشمایی که داشت از شدت تعجب از حدقه بیرون میزد بهم زل زده بود
-بهت نمیاد این جوری حرف زدن!
-خب آدما همیشه اونجوری نیستن که به نظر میرسن.
به بستن پلک هاش واسه تایید اکتفا کرد.نه مثل اینکه تنبلتر شده!قبلا در تایید سرشو به پایین تکون میداد اما الان فقط چشماشو میبنده!
وقتی وارد شدیم یک پسر به نسبت جوان ما رو به بالا هدایت کرد.
-میزتون آقا
-خوبه..بی ادب خب میگفتی مرسی زحمت کشیدی.به نظر میاد از قبل میز رو رزرو کرده.پس قرار مهمیه!
-نمیخوای بشینی؟
به گلدون سفید رنگ محتوی رز های قرمز و سفید روی میز شیشه ای مشکی رنگ نگاه کردم.خیلی شکیل بود.
-فکر کنم با تو بودم!
تصمیم گرفتم بیخیال دید زدن دکوراسیون ژیگولی رستوران بشم و نشستم.
-خب بفرمایید میشنوم
-اول غذا سفارش میدیم..چرا این انقدر خشنه؟!اه اه.
-من فقط آب میخورم..هیچی نگفت تا اینکه گارسون اومد و اونم با لحنی جدی گفت-دو تا سوپ قارچ و دوتا استیک گوشت با دو تا دلستر لیمو و یک بطری آب..انقدر سریع گفت و اون گارسونو دکش کرد که من حتی وقت نکردم از شوک در بیام واکنش بدم.بی شعور داشت با پوزخند نگام میکرد.مثل اینکه حالیش نیست من پول ندارما..

رمان در پس یک پایان

از امیدوارم رمان در پس یک پایان خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF در پس یک پایان به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub در پس یک پایان برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان در پس یک پایان با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان در پس یک پایان با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان در پس یک پایان از نویسنده محبوب روشنک .ا براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : negahdl.com

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  در پس یک پایان   هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان در پس یک پایان
3.25 از 4 رای
بازدید : 162 بار بار دسته بندی : در پس یک پایان تاريخ : ۳ مهر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

دوازده + 6 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،