دانلود رمان جدید دانلود رمان پسرک ، مَرده باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان پسرک ، مَرده

دانلود رمان پسرک ، مَرده باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پسرک ، مَرده : PDF|APK|EPUB

۲yue_untitled
نام کتاب رمان : پسرک ، مَرده
نام نویسنده : F.k
حجم رمان پسرک ، مَرده : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان پسرک ، مَرده :
پسرک….
پسری که بعد مرگ پدرش باید مرد باشه!
خانوادشو بگیره زیر بال و پرش…

پسرک…
پسری که با اعتقادات دینی بزرگ شده!
چشم بد به کسی نداره..
پسرک…
مرد خونس!
مردی که باید حواسش به خواهر کوچکترش باشه!
پسرک…
کار میکنه تا جهیزیه ی خواهرش رو کامل کنه!
پسرک …
پسرک …مرده!
نمیذاره مادرش کار کنه!
پسرک…
پسرک…
پسرک مَرده!
*************
مگه خودش انتخاب کرده تا زندگی فقیرانه ای داشته باشه؟
مگه خودش خواسته مال این خانواده باشه؟!
پس چرا غرورشو هدف میگیرن!
مگه اون آدم نیست؟
مثل بقیه ی انسانا…
مگه دل نداره؟
به خاطر شرایطش باید از بند آدمیزاد کنار گذاشته شه؟
از دار دنیا همین یه خواهر رو داره….
همین یه مادر فداکار!
خودشو به آب و آتیش میزنه فقط این دو منبع آرامش همیشه باشن!
شاد…زنده!
منبع آرامش پسرک…
خودکار توی دستمو فشار میدادم و روی میز میکوبیدم!
همش به این فکر میکردم درخواست استخداممو قبول میکنن یا نه!
هیچ توجهی به استاد که داشت در مورد یکی از مبحصای کار با کامپیوترو توضیح میداد نبود!
ته خودکار رو به دهنم گرفتم …
اگه قبولم میکردن خیلی عالی میشد….چند روز پیش یه آگهی برای مهندس معماری دیدم و همون موقع باهاشون تماس گرفتم تا شرایطشونو بفهمم!
با دستی که پشتم نشست برگشتمو خودکارو در اوردم…
چند تا پسر جلف و امروزی بهم میخندیدن…
اونی که دستشو گذاشته بود به حرف اومد:
– داداش خیلی تو فکریا…
بغل دستیش که تیشرت زرد و چسبونی به

دانلود رمان جدید

رمان جدید از F.k پسرک ، مَرده

ه نام خدا پسرک…. پسری که بعد مرگ پدرش باید مرد باشه! خانوادشو بگیره زیر بال و پرش… پسرک… پسری که با اعتقادات دینی بزرگ شده! چشم بد به کسی نداره.. پسرک… مرد خونس! مردی که باید حواسش به خواهر کوچکترش باشه! پسرک… کار میکنه تا جهیزیه ی خواهرش رو کامل کنه! پسرک … پسرک …مرده! نمیذاره مادرش کار کنه! پسرک… پسرک… پسرک مَرده! ************* مگه خودش خواسته مال این خانواده باشه؟! خودش خواسته یتیم باشه؟ پس چرا غرورشو هدف میگیرن! مگه اون آدم نیست؟ مثل بقیه ی انسانا… مگه دل نداره؟ به خاطر شرایطش باید از بند آدمیزاد کنار گذاشته شه؟ از دار دنیا همین یه خواهر رو داره…. همین یه مادر فداکار! خودشو به آب و آتیش میزنه فقط این دو منبع آرامش همیشه باشن! شاد…زنده!

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 منبع آرامش پسرک… ********************************************* خودکار توی دستمو فشار میدادم و روی میز میکوبیدم! همش به این فکر میکردم درخواست استخداممو قبول میکنن یا نه! هیچ توجهی به استاد که داشت در مورد یکی از مبحصای کار با کامپیوترو توضیح میداد نبود! ته خودکار رو به دهنم گرفتم … اگه قبولم میکردن خیلی عالی میشد….چند روز پیش یه آگهی برای مهندس معماری دیدم و همون موقع باهاشون تماس گرفتم تا شرایطشونو بفهمم! با دستی که پشتم نشست برگشتمو خودکارو در اوردم… چند تا پسر جلف و امروزی بهم میخندیدن… اونی که دستشو گذاشته بود به حرف اومد: -داداش خیلی تو فکریا… بغل دستیش که تیشرت زرد و چسبونی به تن داشت جوابشو داد: -اخه یه یتیم بیچاره چه فکری داره که بکنه؟ با دوستاشون خندیدن… چشمامو روی هم فشار دادمو نگاهمو ازشون گرفتم. کیفمو از صندلی کنار بقل زدمو روی دوشم انداختم… خودکار و وسایلمو هم از روی میز برداشتمو زدم بیرون! اینقد غرق بودم که نفهمیدم کالس تموم شده. با اخمای در هم برهم از دانشگاه بیرون زدم…نم نم بارون میومد و من به این فکر میکردم اگه ماشین داشتم زیر بارون نمیموندم! آهی از روی حسرت کشیدم…کمی جلوتر ایستگاه اتوبوس بود. روی صندلی رنگ رو رفته ی ایستگاه نشستم….

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 وسایلم هنوز توی دستم بود! کیفمو باز کردمو دفتر و جزوه ها رو توش جا دادم. اتوبوس مثل همیشه شلوغ بود . باال رفتمو دستمو به دستگیره گرفتم…اون یکی دستمو هم به بند کیفم گیر دادم! تا اخر ایستگاه وایساده بودم…همین هم منو خسته کرده بود ولی چاره ای نداشتم. به مقصد که رسیدم پول رو حساب کردم …که باز مثل هر بار راننده غر زد که چرا کارت ندارم و همش پول خرده میدم. دستمو به میله های کنار در اسیر کردمو از پله های اتوبوس پایین رفتم. بارون شدید تر شده بود…ولی اینبار بی توجه بودم! تا خونه بیست دقیقه پیاده روی بود…تمام بیست دقیقه به اطراف و مغازه ها نگاه میکردم تا یاد عصری، که اون جوجه ماشینیای امروزی مسخره و توهین کردن نیوفتم! خب یتیم بودم که بودم! مگه دست خودم بوده؟ عوضش یه مادر و خواهر دارم …که منبع آرامش و محبت بودن! کانون گرم خانواده داشتم…چیزی که االن کسی قدرشو نمیدونه! در خونه رو با کیلید باز کردمو داخل شدم.. چراغای خونه تک و توک خاموش و روشن بود! جلو تر رفتمو سالم بلندی گفتم: -سالم…کجایین؟؟؟ کمند؟ مامان خانوم؟ از پشت اپن کوچیک آشپز خونه مامان بیرون اومد…با لبخندی که روی لبش بود به سمتم اومدو توی آغوشش گرفت! -سالم پسرم…خوبی مادر؟ ازش فاصله گرفتمو روی سرشو ب*و*س*ه ای کوتاه زدم: -خوبم شما خوبی؟ ر

دانلود رمان پسرک ، مَرده

همون موقع کمند از اتاق بیرون اومد و به سمتم یورش اورد: -سالم داداش کیا! خوبی؟؟؟ دستمو از هم باز کردم؛ که خودشو توی بقلم انداخت. -من که خوبم. تو خوبی؟؟؟ مدرسه چه طور بود؟ قیافشو تو هم کرد و با ل*بی کج شده جوابمو داد: -همچین میگی مدرسه یاد ابتدایی میوفتم! بابا من سال اخر دبیرستانم! چشم غره ای بهم رفت…از هم که دور شدیم مامان به حرف اومد: -برو دستو صورتتو بشور…کمند اینقد داداشتو اذیت نکن. خستس! نمیبینی تازه از راه رسیده؟ کمند با صدای اعتراض گونه ای مامان رو صدا زد: -مامان؟! داشتیم؟ خنده ای کردمو رفتم توی روشویی . دستو صورتمو شستمو با حوله ی آبی رنگی که کنارش آویزون بود ، خشک کردم! درو که باز کردم با بوی قرمه سبزی ، ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم! وسایل و سفره رو توی پذیرایی بردم…سفره رو انداختم و مخلفاتشو هم چیدم. تو این بین کمند بشقابا رو روی سفره گذاشت و یه طرفش نشست. منم روبه روش نشستم. بعد غذا کمند زود تر بلند شد و وسایل برد توی آشپزخونه و مشغول شستو شو شون شد… -کمند! چایی دم کن. -چشم مامان! روی مبالی کرم رنگ نشستمو تلویزیون رو روشن کردم. مامان هم اومد روی مبل کناریم نشست و کمی با گوشه ی پیراهنش بازی کرد. متوجه شدم کاری باهام داره؛ برای همین صدای تلویزیون رو کم کردمو برگشتم به صورتش نگاه کردم… سرشو پایین گرفته بود…از یه چیزی خجالت میکشید.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

دستمو جلو بردمو پیراهنشو از دستاش جدا کردم: -چیزی شده بانو؟ سرشو باال اوردو زل زد توی چشمام… -میگم …خبری از استخدامت نشد؟ ابروهامو باال انداختمو به حلقه ی دستش نگاه کردم: -قراره فردا برم تا نتیجشو بهم بگن. دوباره نگاهمو اوردم باال…چشماش خیس بودن! کالفه پوفی کردم و با سر انگشتام اشکاشو پاک کردم: -چرا گریه میکنی دیگه؟! -به خدا شرمندتم…توی این سن جوونی باید بری دنبال کار! بذار خودمم دنبال کار برم…شاید کسی خواست خونشو مرتب و… با دیدن اخمام ادامه نداد…سرشو باز انداخت پایین…چقدر سخت بود مادرتو توی این شرایط ببینی! سرافکنده و نادم! -اوال که خودم میخوام کار کنم…بعدم من مرد این خونه! نمیشه دست و روی دست گذاشت…شماهم اینجوری میگین بهم برمیخوره…دوما؛ شما خانوم این خونه ای! باید بانو باشی…مثل اسمتون! کار برای زن خوب نیست…برای من که عیبه. دیگه نشنوم از این حرفا ها! لبخندی ما بین گریه زد: -من اگه تو رو نداشتم دق میکردم! -بازم گفت…ال اهلل اال هلل… خندید و با دستاش اشکاشو پاک کرد… منم صدای اخبارو بردم باال تا ببینم دنیا دست کیه! -بفرمایید اینم چایی! تشکری کردمو چاییمو گذاشتم روی میز کنارم…کمند به مامان هم چایی تعارف کردو نشست روی زمین جلوی پاهای ما.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

-چرا نشستی روی زمین؟ -میخوام ببینمتون! و بعد پشتشو کرد به ما و به تلویزیون زل زد. از توی کمد یه پیراهن طوسی با یه شلوار کتون در اوردم…میشد گفت مرتب ترین لباسام همین دو تا بود! دستمون تنگ بود…اونم به خاطر بدهی بابا …ولی بازم میتونستیم خرید کنیم و دستمون به دهنمون میرسید ولی برای مدیریت خرج خونه من به فکر خرید لباس و رسیدگی به خودم نبودم. بیشتر مامان و کمند رو بیرون میفرستادم تا خرید کنن! به هر حال زنن و برای رهایی از فکر و دقدقه ، خرید تنها راهش بود. بدهی های بابا به خاطر ورشکستگی یهوییش بود. قبال زندگی آروم و عادی دا؛ تا این که شریک بابا زیر آب میزنه و تمام سهام شرکتو به اسم خودش میزنه. بابا هم از این اتفاق قلبش میگیره و سکته رو رد میکنه…اما بازم با شنیدن خبرای جدید قلبش از کار میوفته. من اون موقع تازه وارد دانشگاه شده بودمو مامان اصرار داشت به ادامه ی تحصیلم. تمام خرج و دخل افتاد روی دوش مامان… از صبح تا شب خونه ی مردم کار و خدمتکاری. کمری براش نموند… ولی این کارا کفاف بدهی رو نمیداد…در کنارش خیاطی میکرد و سفارشاتشو یه روزه تموم میکرد… و نتیجش شد ؛ کم سو شدن چشماش… حاال من …میخوام جبران کنم. تمام اون روزایی که بچگی کردمو همه ی کارا افتاد روی دوش مامان…اما من.. از همین حاال میشدم مرد خونه! خرجاش با منه….باید جبران این فداکاری رو داد. حتی به قیمت جونم. همون طوری که مامان از جوونیش گذشت؛ منم میگذرم. بعد دوسال تمام حسابا صاف بود و میتونستیم برای خودمون زندگی کنیم. با این تفاوت که پدری وجود نداشت…

دانلود رمان پسرک ، مَرده

لباسامو عوض کردم و رفتم جلوی آینه تا موهامو مرتب کنم. مثل همیشه…تکراری… خیلی ساده شونه زدم. یه عطر شیشه ای با بوی خنک که برای مهمونی ها و مراسمای مهم بود ، به گردن و مچ دستام زدم. کیفمو روی دوشم انداختمو در اتاقو باز کردم. مامان و کمند با هم توی اتاق بودن! ولی من اتاقم جدا بود…بانو اعتقاد داشت مرد توی خونش هم باید مستقل باشه. لبخندی روی ل*بم نشستو رفتم توی آشپزخونه تا صبحونه بخورم! همه خواب بودن…برای همین چایی رو دم کردمو برای خودم ریختم. با دیدن ساعت ۸ فوری بلند شدمو زدم از خونه بیرون. کتونی های آبی رنگی رو بپام کردم و از پله ها یکی دو تا میپریدم. چون باید پیاده میرفتم حدود نیم ساعت طول میکشید…ولی قرارم ساعت ۸ و ربع بود…باید میجنبیدم تا به موقع برسم. به ایستگاه اتوبوس رسیدمو به خودم قول دادم دفعه بعد که حقوقمو گرفتم یه کارت بخرم! با دیدن خیابون مورد نظر از اتوبوس پریدم پایین و با حالت دو خودمو رسوندم به در ساختمون. یه ساختمون ده طبقه….درو باز کردمو توی البی دنبال آسانسور گشتم که پیدا نکردم. از پله ها دوئیدمو خودمو به طبقه ی دوم رسوندم. طبقه ی اول پذیرش و دوم مدیریت و سری از همکارا…سوم هم غذا خوری و بقیه هم به کارای دیگه ی شرکت مربوط میشد. ساعت ۸ و ده دقیقه بود… نفسای عمیق میکشیدم تا اثر دوئیدنم کم تر بشه و نگن پسره هوله! زنگ رو به صدا در اوردم که یه پیرمرد درو باز کرد…بعد پرسیدن کارو دلیل حضورم اجازه ی ورود رو صادر کرد و من روی صندلیای چرمی تقریبا ولو شدم. -االن منشی میاد؛ میفرستت تو. سری تکون دادمو سعی کردم مرتب بشینم… در باز شد و یه خانوم سانتال مانتال که مانتوی قرمزی تنش بود با مقنعه ی مشکی….موهاشو هم بلوند کرده بود و ریخته بود بیرون!

دانلود رمان پسرک ، مَرده

ولی آرایشش برعکس این تیپ توی چشمش کمرنگ بود. همین باعث تعجب میشد. با صدای تق تق کفشاش متوجه شدم داره نزدیکم میشه. پشت میزش نشست و زل زد به من! -کارتون چیه؟ چشمامو ازش گرفتم و به دیوار پشتیش خیره شدم. -برای استخدام نقشه کشی اومدم. -اوه…بله ! االن به اقای غدیری میگم شما اومدین. ل*بمو گزیدم …به این فکر کردم عجب محیطی داره! اون روز که من برای آگهی اومدم خبری از این خانوم نبود! -میتونید برید داخل… و با دستش یکی از اتاقا رو نشون داد. از جام بلند شدمو بسم اللهی زیر ل*ب گفتم. تقه ای به در زدم که با شنیدن بفرمایید جرئت به خرج دادمو وارد شدم. -سالم. یه مرد نسبتا جوونی از پشت میز بلند شد و جلو اومد. -سالم.. خوش اومدید اقای… -کریمی هستم…کیا کریمی! -بله…بفرمایید بشینید. به مبالی توی اتاقش اشاره کرد…همراه هم روی مبال نشستیم…البته رو به روی هم. دستاشو توی هم گره زد…و نگاهی به سرتا پام انداخت! -خب…اول شما شرایطتون رو بگید. سری تکون دادمو آب دهنمو قورت دادم: -۲۴سالمه…رشتمم معماریه! با خواهر و مادر زندگی میکنم! ینی پدرم فوت شده. دیگه آخرای ترم دانشگاهم و به زودی ارشدمو میگیرم….به این کار هم نیاز داشتم! چون باید خانوادمو تامین کنم. سری تکون داد:

دانلود رمان پسرک ، مَرده

-خب مشخصه آدم کارو متعهدی هستی! ما به یه نقشه کش نیاز داریم …البته هستن همکارا…ولی به دلیل حجم فشرده ی کار و پروژه ها نیرو کم میاریم. همکاراتون خانوم موالیی و اقای احمدی هستن! احتماال هم اتاق میشید…. یه سری صحبتا در مورد حقوق و این حرفا شد….قرار شد من یه ماه رو بصورت آشنایی کار کنم…البته نصف حقوق اصلی رو هم بهم میدن! قرارداد رو بستیم و قرار شد از فردا بیام برای شروع …. از جام بلند شدم که متقابال بلند شد. -پس با اجازتون مرخص بشم. دستمو توی دستش فشار داد: -باشه کیا جان! سالم برسون به خانواده… -چشم همچینن. خدانگهدار. از هم جدا شدیمو منم از اتاق زدم بیرون. سر راه نیم کیلو شیرینی تر گرفتم… اینبار پرهیز نکردمو یه تاکسی گرفتمو رفتم خونه! کرایه رو دادمو کیلید انداختم …درو باز کردمو از پله ها رفتم باال! زنگو زدم…وقتی دیدم خبری نیست خودم درو باز کردم: -مامان؟ بانو؟ تعجب کردم…هیچ وقت بیرون نمیرفت…با فکر اینکه دنبال کار رفته اخم کردم. شیرینی رو داخل یخچال گذاشتمو رفتم توی اتاقم تا لباسامو عوض کنم… ساعت حدود ده و نیم بود! وقتی لباسای راحتیمو پوشیدم رفتم توی اتاق مامان…شاید خواب مونده! اروم الی درو باز کردم…با دیدنش پشت میز تحریر درو کامل باز کردم: -بانو اینجایی جوابمو نمیدی؟ جلوتر رفتم…سرش روی میز بود…پشتش رفتمو گونشو ب*و*س*ی*دم…

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 -مامان خانوم؟! با دیدن رنگ پریدش توی جام خشک شدم: -مامان! دست انداختمو بلندش کردم… چهرشم بیشتر از قبل مهتابی بود…همین منو میترسوند. روی تخت گذاشتمش…هول کرده بودم. از توی جیبم گوشی دکمه ایمو در اوردم…فوری به ۱۱۵ زنگ زدم… یه ده دقیقه ای گذشت که صدای زنگ خونه به گوشم رسید… فوری یه روسری روی سر مامان انداختمو درو باز کردم…. جاشو نشونشون دادم که اومدن داخل و معاینش کردن: -سکته قلبی ! دستمو به چهارچوب در گرفتم تا نیوفتم… بلندش کردنو روی برانکارد گذاشتن…منم همراهش رفتم. توی ماشین بودیم که به ذهنم رسید، به کمند هم بگم بیاد ولی مدرسه بود برای همین زنگ زدم به مدرسش تا اطالع بدن… وقتی رسیدیم ، بردنش بخش مراقبتای ویژه…منم همون پشت در سر خوردمو نشستم روی زمین! پاهامو تکون میدادم تا اروم شم ولی بد تر استرس میگرفتم… اگه مامان طوریش میشد شرمنده ی بابا میشدم… خدایا خودت کمکمون کن…مثل همین چند سال! من قول داده بودم جبران کنم! کارای مامان رو…فداکاریاشو… مامان رو از خودت میخوام.. دستمو ال به الی موهام میبردم و میکشیدمشون…تا اینکه صدای گریه شنیدم.. سرمو بلند کردم که دیدم کمند داره میاد…به استقبالش رفتم که خودشو پرت کرد تو بقلمو شروع کرد به گریه. دستمو پشت سرش میکشیدم.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

-کمند! آروم باش..حال من بهتر از تو نیست که. سرشو از روی سینم برداشت و زل زد توی چشمام…منم توی چشمای سبزش خیره شدم: -اگه مامان طوریش بشه ؟!؟! -هیشششش…هیچیش نمیشه… برگشتم به در بسته ی بخش نگاه کردم…امیدوارم هیچیش نشه! دستمو پشت کمرش گذاشتم و هدایتش کردم سمت صندلیا: -همینجا بمون برم برات آبمیوه بگیرم…رنگ به صورت نداری. بی حرف سرشو تکون داد و شروع کرد به بازی با انگشتاش.. پوفی کشیدمو رفتم بیرون از بیمارستان…یه مغازه اون سمت خیابون بود.. از همون جا دو تا آبمیوه گرفتمو برگشتم پیشش. کمند با دیدنم از جاش بلند شد…دستی روی صورتش کشید… میدونست دوست ندارم کسی رو با چهره ی خیس از گریه ببینم. بهش که رسیدم؛ لبخندی زد: -مامان رو بردن بخش…حالش خوبه. متقابال لبخندی زدم: -خدا روشکر…بیا. اینا رو بخور عین میتا شدی! مامان ببینه دعوام میکنه. سرشو تکون دادو کیسه رو ازم گرفت. -میتونیم ببینیمش؟ -اوهوم. همون لحظه دکتری به سمتمون اومد: -همراهای خانوم علی پور؟ جلو رفتم و سری تکون دادم: -بله.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 -میشه باهاتون صحبت کنم؟ منتظر جواب نموندو به سمت اتاقی رفت. منم ناچار پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدم. -بفرمایید بشینید. روی مبالی چرمی سیاه رنگ نشستم…اونم پشت میزش نشست. کمی با پوشه ی توی دستش ور رفت و در اخر سرشو اورد باال . -مادرتون سابقه ی حمله ی قلبی داشت؟ -بله. بعد فوت پدرم. -متاسفم. کمی دیگه ور رفت و بازم ادامه داد: -این بار خفیف تر بود…ولی باید حواستون باشه…هیجان و استرس براش سمه! این بار شکر خدا اتفاق خاصی نبود. به موقع هم خبر دار شدین. یه سری در مورد حال مامان توضیح داد که نباید هیجانی بشه و این جور مسائل. تشکری کردمو از جام بلند شدمو رفتم سمت پذیرش تا حساب کتاب کنم. چون قرار داد رو با شرکت بسته بودم همون اول کار پول به حسابم واریز شد و من توی این فکر بودم؛ هیچ کار خدا بی حکمت نیست! وارد اتاق شدمو تا بهوش اومدن مامان به فکر کار و زندگی ایده آلی که میتونستم براشون بسازم ؛ بال و پر میدادم. کمند و مامان با هم میخندیدن و حرف میزدن. گاهی هم منو مخاطب خودشون قرار میدادن. امشب رو باید میموند…به کمند گفتم پیشش باشه و هر چی برای فردا میخواد ببره مدرسه بگه تا براش بیارم. یه لیست بهم دادو منم با خداحافظی از هردوشون جدا شدم. و مثل هر بار… سوار اتوبوس…غرغر های راننده…حیاط و پله های راهی به خونه! لباس پوشیده و آماده جلوی آیینه ایستادم… دستی توی موهام کشیدمو کیف کمند رو از روی اپن برداشتم.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 کیلید خونه رو توی جیب شلوارم گذاشتم تا پشت در نمونم. سر خیابون یه تاکسی گرفتمو رفتم بیمارستان. تیپ امروزم مثل دیروز سعی کردم شیک و رسمی باشه! مثل همیشه که به خودم قول میدم با اولین حقوق چیزی میخرم، اینبار قول دادم توی اولین فرصت لباسای نو و جدیدی برای هممون بخرم. دستی روی موهام کشیدم و درو باز کردم. -چقدر میشه جناب؟ -۶۰۰۰تومن. دستمو بردم توی جیب عقبی شلوارمو کیف پولمو در اوردم. حساب کردمو پیاده شدم.وارد ساختمون سفید رنگ بیمارستان شدم. دیروز با چه حالی میومدم و امروز با چه حال و هوایی. توی اولین راهرو پیچیدمو دنبال اتاق ۳۲گشتم. با دیدنش لبخندی زدمو درو باز کردم. هر دو آماده و لبخند به ل*ب منتظرم نشسته بودن. -سالم. -سالم پسرم! خوبی؟ خبریه؟ -سالم داداش! خبری شده؟ به لبخندم عمق دادمو کیف کمند رو به دستش دادم: -دیروز وقت نشد بگم…کار پیدا کردم. توی یه شرکت نقشه کشی میکنم. مامان دستاشو باال برد و الهی شکر گفت…کمند هم کیفشو پرت کرد یه طرفو دوئید بقلم. -واییییی کیا این خیلی خوبه! به عقب هولش دادمو دستی روی لباسم کشیدم. -بریم که دیرت میشه.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

 رو کردم به مامان: -آژانس گرفتم…کمند رو میرسونه مدرسه. شما رو هم میبره خونه! حواستم به خودت باشه بانو! سری تکون داد و همراه هم از اتاق خارج شدیم. مامان اینا که سوار شدن دستی براشون تکون دادمو منتظر شدم که ماشین حرکت کنه. وقتی که رفتن یه تاکسی گرفتمو رفتم سمت شرکت. مثل دیروز همون پیرمرد درو برام باز کرد….اینبار لبخندی زد و سالم کرد. منم سالمی گفتمو داخل شدم. روی مبال به انتظار نشستم….قرار بود کارایی که انجام بدم رو خانوم منشی توضیح بده! ولی بازم پشت میز کسی نبود. پوفی کردمو دستامو توی موهام کشیدم که باعث شد بره باال. بیخیال مشغول دید زدن شرکت شدم…یه سالن بزرگ که پارکتای چوبی ای داشت… و سه تا اتاق. که یکیش شیشه ای بود ولی کرکرش باعث شده بود داخل رو نشه دید. یکی دیگه هم اتاق مدیر ینی آقای علی غدیری و اون یکی هم آبدارخونه. ولی هیچ کدوم مثل اون شیشه ایه نبود. سر چرخوندم….روی میز چند تا مجله بود. دال شدمو یکی از اونا رو برداشتم! اما با دیدن جدول ، اخمی روی صورتم نشست و پرتش کردم روی میز. در باز شد و اینبار یه خانوم ساده پوشی ازاتاق علی آقا زد بیرون. با حساب اینکه یه مراجعه کنندس نگاهمو ازش گرفتم ولی دقیقا اومد پشت میز منشی نشست… سرش پایین بود و داشت یه سری برگه رو چک میکرد. سرفه ی مصلحتی زدم که سرشو باال اورد: -ببخشید متوجه نشدم. امرتون!؟ -کریمی هستم… سری تکون داد : -االن با رییس هماهنگ میکنم.

دانلود رمان پسرک ، مَرده

چشمامو دور حدقه ی چشمم چرخوندم.مگه باهاش هماهنگ نکرده بودن؟ -خیر خانوم….من برای نقشه کشی اومدم، تازه استخدام شدم. سرشو از مانیتور چرخوند رو صورت من… -شما تازه استخدام شدین؟ زیر ل*ب غریدم: -بله…اگه میشه بریم سر کارمون. اخمی کرد و از جاش بلند شد. -بفرمایید از این طرف…هنوز بقیه ی همکارا تشریف نیوردن. نگاهمو ازش گرفتم….بلند شدمو لباسمو مرتب کردم. به سمت اتاق شیشه ای رفت و درشو باز کرد. رفت داخل و اشاره کرد بیام تو. رفتم داخل که شروع کرد به توضیح دادن. -این میز چپیه مال خانوم موالییه….کناریش مال شما…رو به روییتون هم مال اقای احمدی… ساعت کاری هم فکر میکنم گفته باشن بهتون ولی باز وظیفه ی منه که بگم…ساعت نه صبح تا ساعت شش بعد از ظهر…اگه کارتون طول کشید ، شرکت تا ساعت هشت شب هم بازه. یه سری توضیحات هم داد و عقب گرد کردو از اتاق زد بیرون. رفتم جلو و پشت میز کار جدیدم نشستم. کیفمو آویزون کردمو شال گردن و سویشرتمو هم روش انداختم…هوای دی ماه بود، با سرماش که مغز استخون رو سوز و یخ ، تلنگر میزد. دستامو به هم کشیدمو کامپیوتر رو روشن کردم…تقه ای به در خورد که با بفرمایید من همون پیرمرد درو باز کرد… -به سالمتی پسرم. به احترامش پاشدمو در جوابش یه سالمت باشید گفتم: -بیا برات چایی اوردم گرم شی! -ممنونم. -با اجازت

دانلود رمان پسرک ، مَرده

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب پسرک ، مَرده : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۰۳ جار ۲۰۲۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید 

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 73 بار بار دسته بندی : پسرک ، مَرده تاريخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

5 × 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،