دانلود رمان جدید دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اخر ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
 
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اخر  )

فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB
رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
1.gif نام کتاب رمان : پدر جوان
1.gif نام نویسنده : زهرا زارع
1.gifحجم رمان پدر جوان : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پدر جوان :
همانظور که از اسمش پیداست این رمان درمورد زندگی یه پدره.پدر جوانی که سعی داره تمام عشق و محبتشو خرج تنها فزرندش کنه.فزرندی که ناخواسته وارد زندگی اش شده.پدر داستان من سعی داره تو همه کارها نمونه باشه.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB

سپند درحالی که دستش را دستمال تمیز میکرد گفت:دستت درد نکنه بابا!عالی بود! خیلی چسبید! فقط نوشابه و سس کم داشت!
جفت ابروهای شروین بالاجهید:نوشابه و سس هم میخواستی؟!
وبعد پوفی کشید و ادامه داد:برو دعا جون عموت بکن که تاکید کرد خون زیادی از دست دادی!وگرنه هرگز گوش به حرفت نمیکردمو نمیزاشتم ساندویچ همبر بخوری!
:چرا بابا؟!
:مضره برای بدن!
تک خنده ای کرد:بیخیال بابا! همه میخورن! اگه مشکل داشت که وزارت بهداشت,دستور میداد همبرارو تو سراسر کشور جمع کنن!
ماشین را روشن کرد:وزارت بهداشت برای کسب و کار مردم چیزی نمیگه..وگرنه شام همه اشون همبر بود!
سپند دستمال را به بیرون پرتاب کرد و شیشه را بالا داد:بیخیال بحث سیاسی شو بابا! الانم بریم خونه!خوابم میاد!
:خونه قرار نیست بریم!بهت که گفتم!
با صدای خسته ای گفت:هرجایی میخوای بری،بزار واسه فردا!بعداز ظهر که نزاشتی بخوابم..کتک حسابی هم که خوردم! خون زیادی هم از دست دادم! بدنمم کوفته شده!..عجب روز پر کاری داشتم من امروز!
شروین زیر چشمی نگاهش کرد و راهنمای راست را زد!
:یه چیز بگم بابا؟!
کوتاه نگاهش کرد:بگو!
کامل به سمت پدرش چرخید:احساس میکنم ناراحتی! ولی نمیدونم از چی!مشکلی پیش اومده؟
کمی از سرعتش کاست.آهی کشید:ناراحت نیستم.فقط خسته ام!
:ناراحتی!چهره ات داره داد میزنه! نکنه از نیومدن ما..مان ناراحتی؟
:چرا وقتی میخوای بگی مامان,لکنت میگیری؟!
سپند بدون حرف,نگاهش را چرخاندو به بیرون نگاه کرد!
برای عوض کردن بحث گفت:نگران شهابو رمینام! حس خوبی ندارم!
:منم حس خوبی ندارم! ولی خب مقصر خودشونن!کاری از دست منوتو برنمیاد!
واو نیز برای عوض کردن بحث گفت:آرش خوبه؟!
نگاهش کرد:آره! فردا قراره مرخص بشه.بعدم میره خونه احسان!
:چرا؟
:احسان گفت که باباش قراره بره امارات.آرش هم به پیشنهاد مامان و بابای احسان,قراره بره خونه احسان!
لب ورچید:احسان مخالفت نمیکنه؟!
:اولش چرا!ولی خب اونم عذاب وجدان گرفته به خاطر کار آرش! البته اگه هم بگه نه,مامان احسان اجازه نمیده که آرش تنها تو خونه بمونه!
:مامان آرش نیومده ملاقاتیش؟
:نه!..نمیدونم! یعنی میدونی,نپرسیدم!ملاقاتیشم که نرفتم تا بدونم!
شروین حرف دیگری نزد و به این فکر کرد که چرا احسان حساس,مخالفتی دربرابر تصمیم پدرومادرش نکرده است!چگونه میتوانست آرش را تحمل کند با آن کاری که کرده بود؟!
با حرف سپند, به خود آمد:داریم میریم خونه بابایی؟!
شروین سکوت را بهترین گزینه برای جواب سپند دانست.
:بابا؟..مامانت و اینا که الان بیمارستانن؟ واسه چی داریم اونجا؟!..ای بابا!بازم قرارنیست حرف بزنی نه؟!
لعنتی زیر لب گفتنو شیشه را پایین زد!
:بزن بالا سرما میخوری!
:هوا خوبه!
وبعد نفس عمیقی کشید و به سرفه افتاد!شروین خود شیشه سمت سپند را بالا زدو گفت:خوشت میاد کلکسیون مریضیت تکمیل شه!
سپند آرام خندیدو سری تکان داد!
سوکت بینشان حک فرما بود,تا زمانی که شروین ماشین را به سمت در آپارتمان برده و چند بوق پیاپی زد!
سپند متعجب به پدرش چشم دوخت!
:بابا؟..داریم کجا میریم؟!
ترس را حس کرده بود!نمیدانست چرا ترسیده است!گویی آدمکشی,قرار است اورا بکشد!میخواست فرار کند و راه چاره ای نداشت!ذهنش خاموش شده بود!
شروین ماشین را به درون پارکینگ برده و پیاده شد.نگاهی به سپند که سرجای خود نشسته بود کرد
:پیاده شو!
از افکارش بیرون پرید! دررا باز کرد و پیاده شد!همپای پدرش وارد آسانسور شد و شروین شماره ده را فشرد.
سپند ترسیده گفت:اینجا خونه کیه؟ واسه چی این وقت شب اومدیم اینجا؟ زشت نیست الان بریم واسه مهمونی؟.بابا هستی؟ میفهمی چی میگم؟
شروین بدون حرف به در آنسانسور خیره شده بود.
روبه رئیش ایستاد:چرا حرف نمیزنی بابا؟..کارات داره منو میترسونه!
خیره چشمان ترس خرده و گیج پسرش شد:واسه چی؟ من باباتم!قرار نیست بلایی به سرت بیارم!درضمن مگه نگفتی دیگه میخوای مرد بشی! الانم مرد باشو محکم! میدونمم که آمادگیشو داری!
سپند توجهی نکرد و باز سوالش را پرسید:بابا داری منو کجا میبری؟
با باز شدن درآنسانسور,شروین در ورودی را باز کردو بیرون رفت.کنار در ایستاد ومنتظر بیرون آمدن سپند شد.
سپند نفس عمیقی کشیدو به خود نهیب زد:قرار نیست جایی بدی بری و اتفاقی برات بیوفته!
بیرون آمد و نزدیک پدرش ایستاد.به چشمان هم خیره شدند.سپند فهمیده بود که قرارست کجا برود و با چه چیز مواجه شود!ولی دلش نمیخواست اینرا باور کند!
آرام گفت:میخوای برگردیم؟!
شروین لبخندی زد:نکنه توهم میترسی؟!
سعی کرد خودرا بی نفاوت نشان دهد:نه..چرا اینو میگی؟
شروین به سمت واحد رزا رفت:همین جوری گفتم!
وبعد و زنگ را فشرد!سپند همانجا ایستاده بود و به پدرش نگاه میکرد!
با باز شدن در,شروین به پسرش نگاه کرد:چرا نمیای؟!
سپند شانه ای بالا انداخت و به سمت واحد رفت!با قدم هایی نامطمئن وارد خانه شد و شروین پشت سر آن ,دررا بست!

به خانه نقلی و زیبای مقابلش نگاه کرد.هیچکس برای استقبالشان نیامده بود!
به سمت پدرش که پشت سرش ایستاده بود,چرخید:اینجا خونه کیه بابا ؟!چرا کسی نیست؟!
شروین به رزا که تازه از اتاقش بیرون آمده وکنار در ایستاده بود, نگاه کرد.
جواب پسرش را داد:هست!نگاه کن!
وبا سر به پشت سر سپند اشاره کرد!
سپند خواست حرفی بزند که صدای آرام زنی را شنید:سلام!
سپند با شنیدن صدای زن, به عمق فاجعه پیبرد.بدون آنکه برگردد و به آن زن نگاه کند گفت:بریم بابا؟!
در دل آرزو کرد که پدرش جواب مثبت بدهد و او نیز از این خانه فرار کند! کاش پدرش اورا نمی آورد!
شروین بدون حرف به سپند خیره شده بود!
سپند توان برگشتن و نگاه کردن به آن زن را نداشت!
شروین سر شانه های سپند ها گرفت و به سمت رزا چرخاند.زیر گوشش گفت:آروم باش!
سپند به چهره آشنای زن خیره شد.
آب دهانش را قورت داد:ای..این کیه بابا؟!
جوابش را میدانست,ولی دوست داشت پدرش چیزی غیر از آن بگوید!
:بگو دیگه بابا!
شروین زبان به لبـ ـهایش کشید:مادرت!
باشنیدن این اسم,نفس کشیدن برایش سخت شد.نمیدانست بغضی که گلویش را میفرشرد برای چیست!
آرام به سمت رزا چرخید و خیره صورت خیس از اشکش شد!
این زن مادرش بود.مادری که همیشه از نبودنش گله میکرد و کابـ ـوس مرگش را میدید! مادری که به خاطر نبودنش,داغ بدی را بر دل سپند نهاده بود! مادری که سپند از ترس آنکه خیالی باشد,موقع اسمش,لکنت میگرفت! مادری که یک عمر آغـ ـوشش را از او گله مند بود!
باورش سخت بود..سخت بود که بعداز 17 سال,تمام عمرش,مادرش را دارد تماشا میکند!
هیچ موقع فکرش را نمیکرد که اورا ببیند!اصلا کلمه مادر را درک نمیکرد! ولی حسرت داشتنش را زیاد چشیده بود!به اندازه تمام عمرش از این مادر,بدهکار بود!
تو دروان بچگی آروزیش بود که مادرش صورت اورا نـ ـوازش کند!اما مادری نبود! سپند بارها به خود گفته بود که از مادرش متنفر است! اما آن موقع..احساس پوچ بودن داشت!
با باز شدن آغـ ـوش رزا,سپند آب دهانش را قورت داد! این همان آغـ ـوشی بود که او دربچگی حسرتش را میکشید!همان آغـ ـوشی که وقتی بعد از دعوا با بچه های عمه اش,عمه اش با بیرحمی اورا دعوا میکرد و بچه هایش را درآغـ ـوش میکشید و آرامشان میکرد!
همان آرامشی که سپند هیچ موقع ان را پیدا نکرده بود!
صدای پدرش را شنید:برو سپند!
اما سپند میلیمتری هم تکان نخورد!سرش را آرام چپوراست تکان داد!دلش میخواست از آن خانه و آپارتمان فرار کند!دلش گوشه دنج اتاقش را میخواست! که باز همانجا بشیند و از زمین و زمان گله کند و در دل بریزد دردهایش را!دلش فرار میخواست!
با نزدیک شدن رزا,سپند قدمی به عقب برداشت!میترسد!از این آغـ ـوش میترسید!میترسید همه چیز خواب و رویا باشد!دلش نمیخواست دوباره مثل بچگی هایش موقع رفتن به آغـ ـوش زنی غریبه,از خواب بپرد و باز آه حسرت بکشد!
دلش میخواست همان لحظه پدرش سیلی ای به گوشش بزند و بگوید که بیدار است!
شروین با عقب نشینی پسرش, دستان سرد پسرش را گرفت و فشرد:برو باباجان!
رزا طاقت نیاورد و خود را به پسرش رساند!بدون درنگ سر پسرش را گرفت به خود فشرد.نمیتوانست مانع از هق هقش شود!مادر بود!17 سال نگذاشته بودند بچه اش را درآغـ ـوش بگیرد!
سپند به خود آمد.پلک زد.خواب نبود.چون این دفعه واقعا مادرش اورا درآغـ ـوش کشیده بود!عطر تن مادرش را حس میکرد!با تمام وجود این عطر را به ریه هایش فرستاد!
با صدای گریه مادرش,از خود بی خود شد!نتوانست جلوی خود را بگیرد!نمیشد! بغضش برای اولین بار شکست!شانه هایش شروع به لرزیدن نمود!دستش را بر کمـ ـر مادرش حـ ـلقه کرد!کاری که در بچگی دوست داشت انجام دهد!
شروین,خوشحال از گریه پسرش, لبخندی بر لب آورد!میدانست پسرش اهل طرد کردن کسی,خصوصا مادرش نیست!
سعی داشت خودرا ارام نشان دهد و گریه نکند!نفس عمیقی کشید و از خانه برای برداشتن انسولین سپند از ماشین,بیرون رفت!
دلش میخواست مادر و پسر را تنها بگذارد تا دل سیر گریه کنند!

خیره صورت مادرش که او نیز با لبخند درحال کاویدن صورت پسرش بود,بود!
سپند عاشق چشمان آبی مادرش شده بود و رزا در دل به خود اعتراف میکرد که پسرش شکل جوانی های پدرش است!همان شکلی که اورا عاشق و شیفته خود کرده بود!
بعد از یک ربع نشستن و خیره شدن به یکدیگر,سپند به حرف امد:هیچ وقت فکر نمیکردم, که اون دختری که تو بیمارستان باهاش هم صحبت شدم و دلتنگیشو توهمون محیط کردم,مامانم باشه!
نگاهش سمت میز قهوه ای سوخته مقابلش بود که این حرف را زد!
رزا لبخندش وسعت گرفت:همون مادرش که ازش پرسیدم کجاستو تو گفتی تو زایمان تو فوت شده!
سپند اما بدون آنکه لبخندی بزند,سرش را پایین گرفت:بهم حق بده!
لبخند از لبـ ـهای رزا پرکشید.
سپند نگاهش را از میز گرفت و باز خیره صورت مادرش شد:ولی تو میدونستی! و او فرد عزیزت,بابای من بود!
رزا دسته ای از موهایش را که مزاحم دیدش شده بودند را,به پشت گوشش فرستاد و گفت:خب..من نمیتونستم یه دفعه ای بگم که مامانتم! درست نبود که بخوام اونجور بگم! اون موقع حتی شروین هم خبر برگشتنمو نمیدونست!
نالید:این همه وقت کجا بودی؟!
خیره چشمان پر درد پسرش شد:یه جای دور! اونقدر دور که نمیشد بیام ببینمت!
سعی کرد بغضش را پس زند:چرا؟.چرا تنهام گذاشتی؟!
چشمان رزا پرآب شد وقتی جواب داد:مجبورم کردن!.وگرنه تو و شروینو ازم میگرفتن!
سپند آب دهانش را قورت داد, متعجب پرسید:چرا؟!
:بعدا میفهمی!
حالش از این بعدا گفتن ها بهم میخورد!یک عمر پدرش با هرسوال او گفته بود بعدا! و او مدام با خود گفته بود که بعدا کی می آید؟!
باز خیره میز شد و گفت:همیشه تو بچگی آرزوم بود که تو همراه بابا بیای خونه و بگی داشتم این همه مدت, قایم باشک بازی میکردیم باهات!
وبعد خود تک خنده ای به این حرفش کرد و ادامه داد:بچه بودم!رویا پردازی میکردم!
باز به مادرش نگاه کرد:میدونی بزرگ ترین آرزوم تو بچگی چی بود؟!
رزا سری به نشانه نه تکان داد!
آهی کشید:این بود که بعد از ظهرا که از مدرسه میام خونه, تو باشی و من کنارت بشینمو تو برام میوه پوس بکنی و باهم برنامه کودک ببینیم! بعد هم که برنامه کودک تموم شد باهم بازی کنیم تا بابا بیاد و بعد بریم شهربازی!..ولی خب..تو هیچ وقت نبودی!
رزا لب پایینش را با دندان گرفته بود تا باز پر صدا گریه نکند!
ادامه داد:همیشه خواب میدیدم که دارم با مامان خیالیم بازی میکنم!ولی همیشه تو خوابام میخوردم زمین وتو بلندم نمیکردی! منم همیشه با گریه از خواب بیدار میشدم!..شده بود کابـ ـوس واسم این خوابا!
آب دهانش را قورت داد:بزرگتر که شدم سعی کردم فراموشت کنم!دیگه برام عادی شده بود که نیستی و قرارم نیست که بیای! فراموشت کردم!
باز آب دهانش را قورت داد:تااینکه باد به گوشم رسوند که مامانی داره برای بابا دنبال زن میگرده! دیوونه شدم! دوباره به یادت افتادم! ولی اینبار ازت نفرت به دل گرفتم! ازت متنفر شدم که چرا نیستی! که چرا نمیای!..تو اوج غرور نوجونیم,همون غروری که تمام پسرا سرشون بره غرورشون نمیره,باحرف بابا غرورم خرد شد! قلـ ـبم شکست!
آهی کشید:بانبود تو شدم دختر!..یعنی میدونی,عقده ای شده بودم! از دخترا متنفر بودمو..
سرش را بالا گرفت وآهی کشید:الان که میخوام پسر باشم و خودم باشم,بابا تعجب میکنه! میگه منِ خودمو نمیخواد!
به مادرش نگاه کرد:چه جوری میخوای تموم سالهایی که نبودی و زجری که کشیدمو,جبران کنی؟!
رزا اشکاهایش را پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:منم تو نبود شماها زجر کشیدم سپندم! فکر کردی دست خودم بود که نباشم؟ فکر کردی تو این 17 سال زندگی برام خوشی بود و خوشحالی؟! آره سپند؟!
سپند بدون حرف خیره چشمان اشکی مادرش بود!
اینبار رزا خیره میز شد و گفت:میدونم زجر کشیدی! میدونم سخته یه پسر بچه کنار مادرش نباشه و بزرگ بشه! میدونم قربونت برم! ولی به جان تو که همه دنیامی قسم که مجبور بودم!مادر نیستی که بفهمی برای بچه ات,حتی از جون خودتم میگذری!
:چرا باید جون منو تهدید کنن؟ اصلا کی منو تهدید کرد؟!
با حرف نزدن رزا,سپند پوزخندی زد:حتما اینو هم باید بعدا بفهمم!..چرا انقدر گذشته تو بابا مرموزه؟! چرا باید بابای من تو نوجونیش ازدواج کنه؟! چرا مامان؟!
رزا بدون حرف سرش را میان دستانش گرفت و شروع به گریه کردن نمود.با گریه هایش دل سپند ریش میشد!از حالت خشک و خشن بودن,بیرون آمد!
دلش نمیخواست با حرفاهیش دل مادر بیگناهش را بشکوند!
آهی کشید و از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت!لیوانی برداشت و شیر طرف سرد آب را باز و لیوان را پراز آب کرد.
کنار مادرش نشست و لیوان را روی میز گذاشت.آرام سر مادرش بالا آورد.
رزا یک آن فکر کرد شروین کنارش نشسته است! همان شروین 17 سال پیش!همان پسری که او عاشقش شده بود و هنوزم بود! ولی میدانست که این پسر,شروینش نیست و پسرش است که باچشمای اشکی خیره او شده است!
:گریه نکن مامان! من نمیتونم گریه کسی رو ببینم!خصوصا که مامانم باشه!
دست برد و لیوان را بداشت:بیا آبو بخور!
لبخندی زد.پسرش مثل شروینش,دلرحم بود!
لیوان را پس زد و سر پسرش را گرفت و به خود فشرد.موهای پسرش را بـ ـوسیدو گفت:قربونت برم مامان جان!

سپند که از این آغـ ـوش خوشش آمده بود,لبخندی زد!
مادرش را باز بو کرد .بی ربط گفت:چه بوی خوبی میدی مامان!
رزا متعجب سر پسرش را بالا اورد و گفت:چه طور؟!
سپند دست برپوست نرم صورت مادرش کشید تا رد اشکهارا پاک کند.درهمان حین گفت:وقتی بچه بودم,یه بار دوستم بهم گفت که مادرا بوی خاصی میدن!یه بوی خوب و دوست داشتنی!..اون موقع منظور حرفشو نفهمیدم! اما الان دارم حسش میکنم!
رزا دستان پسرش ,که برصورتش بود, را در دست گرفت و فشرد.به خود نگاه کرد.خندید و گفت:حتما بوی عطره که..
پرید میان حرفش مادرش:نه! یه بوی خاص! یه بویی که از همون لحظه ای منو بغـ ـل کردی تاالان از دماغم بیرون نرفته!
رزا با ابروهای بالا رفته به پسرش چشم دوخته بود!درواقع متوجه حرف پسرش نمیشد!
سپند نیز این را فهمید که لبخند زد و گفت:اصلا بیخیال! من هرچی بگم تو متوجه نمیشی!آخه چون مادری!
و بعد خیره چشمان مادرش شد و پرسید:چندسالته؟!
لبخند رزا وسعت گرفت:تو فکر میکنی چند سالم باشه؟!
سپند کمی فکر کرد و گفت:همسن بابایی!
رزا بازخندید:انقدر جوان میزنم؟!
سپند اخمی کرد و گفت:مگه چندسالته؟!
:38!
دهن سپند از این رقم باز ماند!شش سال از پدرش بزرگتر بود؟!
رزا چشمکی زد:چیه مامان جان؟!
از یک طرف دلش پرشد از خوشحالی برای مامان گفتن مادرش..واز یک طرف ناراحت و سرگردان شده بود از این سن بالا!
آب دهانش را قورت داد:چرا از بابا شش سال بزرگتری؟! اصلا چرا..
بابه صدا درآمدن زنگ خانه,سپند حرفش را نیمه تمام رها کرد و به در چشم دوخت.
رزا از جایش بلند شدو گفت:فکر کنم شروینه!
سپند سری تکان داد و به رفتن مادرش نگاه کرد.
آهی کشید و سعی کرد این موضوع را کنار بگذارد! بعدا نیز میتوانست از پدرش سوال کند!
به چیدمان خانه چشم دوخت!تازه متوجه اشیاء خانه شده بود!به دلش نشسته بود این خانه!
نفس عمیقی کشید تا بوی خانه را به ریه هاش تزریق کند!بوی مادرش را میداد! هنوز باورش نشده بود که مادرش رادیده است!مدام به خود میگفت:حتما خوابم.کاش بیدار میشدم!
صدای پدرش اورا به خود آورد:خوبی سپند؟!
سپند گیج به پدرش که کنار رزا ایستاده بود,نگاه کرد:بله خوبم!
شروین کنارش نشست:آستینتو بزن بالا! رنگ به صورتت نمونده!
متعجب گفت:من خوبم بابا! چیزی شده؟
:دوساعته دارم صدات میکنم! اصلا حواست نیست! آستینو بزن بالا!
:احتیاجی نیست!
:از این لحن بیحال صدات معلومه!بزن بالا!
سپند سری تکان دادو آستینش را بالا آورد.رزا نیز آن طرف سپند نشست و نگران به پسرش نگاه کرد.
سپند نیم نگاهی به مادرش انداخت و نیمچه لبخندی زد که با برخورد سر سوزن آمپول با پوستش,کمی چهره اش جمع شد!
رزا لپ چپ سپند را بـ ـوس کرد و گفت:خوی میشی قربونت برم!
سپند بالبخند به مادرش نگاه کرد!دلش قنچ میرفت از این قربون گفتن های مادرش.که میدانست خالصانه است!
رزا اما نگاهش به زخم بخیه شده زیر چانه سپند رفت.اخمی کرد و گفت:این بخیه زیر چونه ات, واسه چیه؟!
وبعد به شروین نگاه کرد و ادامه داد:بخیه اش تازه اس! چیشده شروین؟!
سپند به حرف آمد:چیزخاصی نیست مامان!یه دعوای ساده بادوستم داشتم!
متعجب گفت:دعوای ساده؟ به نظرت من بچه ام سپند؟!
نگران به شروین نگاه کرد.منتظر جواب شروین بود.شروین آهی کشیدو زیر لب اسم ساکاررا آورد!
سپند متوجه حرفش پدرش نشد ولی رزا باشنیدن این اسم,دهانش بازماند!
مات و متحیر به شروین خیره شده بود!ساکار چرا باید پسرش را میزد؟ اصلا مگر ایران بود؟!
باصدای خفه اش گفت:چی میگی شروین؟!
شروین چشم غره ای به رزا رفت تا نخواهد ادامه دهد و گفت:چیزی نیست رزا!بعدا باهم حرف میزنیم!
رزا به سپند نگاه کرد و سری تکان داد.سپند اما متوجه غیر عادی بودن بحث شد! اما دلش نمیخواست جمع سه نفری که تازه به وجود آمده بود را بهم بزند!
شروین بحث را عوض کرد:خب..حرفاتونو زدین یا مزاحم شدم؟
رزا باآنکه دردلش آشوبی برپا شده بود,لبخندی زدو گفت:حرفامونو که زدیم..ولی خب تو کمی زود اومدی؟!
:من نیم ساعت تو ماشین نشستم تا شما راحت باشین! این همه وقت بازم حرف کم آوردین؟!
سپند:خب..من بعداز این همه سال زندگی کردن,الان مامانمو دیدم و مامانم همین طور!
رز در ادامه حرفش پسرش گفت:حتی اگه یک ماهم نمیومدی منو سپند نمیگفتیم چرا نیستی!یا کجایی؟!
سپند:انقدر حرف تو دلمون مونده که اگه یک ماه هم حرف بزنیم تمومی نداره حرفامون!
شروین بالبخند به پسرش نگاه میکرد.دردل خوشحال بود که پسرش با مادرش کنارآمده بود و حرفهای دلش را میزد!
سپند به پدرو مادرش نگاه کرد که هردو خیره او شده بودند.خندیدو گفت:چیه؟!
شروین زیر لب گفت:هیچی!
رزا درحالی که دستش را برگردن سپند انداخته بود گفت:بابات که هیچ وقت اذیت نمیکرد؟!
سپند به پدرش نگاه کرد و گفت:نه زیاد!البته خیلی زور میگفت! زور گفتناش رو اعصابم بود!
به مادرش نگاه کردو ادامه داد:خداکنه با ورود تو سرش گرم بشه و نخواد مدام بهم گیر بده!
رزا با اخم ساختگی ,نیشگونی از دست شروین گرفت وگفت:دیگه پسرمو اذیت نمیکنی!
شروین متعجب به رزا نگاه کرد:نیومده میخوای زور بگی؟!
رزا برویی بالا انداخت:بالاخره من از تو بزرگترم!
سپند باشنیدن این حرف خندید.باخنده گفت:به خاطر همینه که میگن مرد نباید,زنی بزرگتراز خودشو بگیره!

این رمانو من از نودهشتیا دنبال میکردم رمان هنوز تموم نشده بود ودر حال تایپ بود که نودهشتیا فیلتر شد.

ادامه  دارد !!! 

برای خواند تمام  قسمت های پدر جوان  اینجا کلیک کنید !!!

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت اخر )
1.5 از 2 رای
بازدید : 838 بار بار دسته بندی : پدر جوان ، زهرا زارع تاريخ : ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

11 − 11 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،