برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان (قسمت  ششم  )
به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان (قسمت  ششم  ) فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB نام کتاب رمان : پدر جوان نام نویسنده : زهرا زارع حجم رمان پدر جوان : 5 مگابابت خلاصه داستان رمان پدر جوان : همانظور که از اسمش پیداست این رمان درمورد زندگی یه پدره.پدر جوانی که سعی داره تمام عشق و محبتشو خرج تنها فزرندش کنه.فزرندی که ناخواسته وارد زندگی اش شده.پدر داستان من سعی داره تو همه کارها نمونه باشه. دانلود رمان جدید . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . دانلود رمان جدید فرمت کتاب پدر جوان : PDF|APK|EPUB  به پسرش که دمغ سرش را برروی شیشه ماشین گذاشته بود و دست ها وپاهایش را در شکمش جمع کرده بود نگاه کرد. پشتش را به پدرش کرده بودو به درختان سربه فلک کشیده بیرون نگاه میکرد!دلش این مسافرت را نمیخواست!کاش پدرش درکش میکرد! :سپند خوبی؟ سپند جواب نداد اما دردل گفت:زور میگه و حالا نگرانمه!گمشو بابا! از سر لج باپدرش حتی لباس هایش را تعویض نکرده بود! شروین پوفی کشیدو ضرب بخاری ماشین را بیشتر کرد!میدانست پسرش باآن لباس های خانه اش,سردش شده است! زیر لب غرید:چی بگم بهت که انقدر یکدنده و لجبازی! بااین حرف سرعتش را بیشتر کرد.سپند اما بدون تغییر سرجایش نشسته بود.دستانش را بهم قفل کرده بود و به ان زن فکر میکرد!آن زن کی بود که پدرش چند بار بغـ ـلش کرده بود و اورا بـ ـوسیده بود؟.یعنی فردی عزیزتر از او به زندگی پدرش امده بود تا نقش اورا کمـ ـرنگ کند؟! چشمانش پرآب بود.ولی اجازه باریدن را بهشان نمیداد!شروین از این سکوت بدش می آمد.ضبظ را روشن کرد.آهنگ بی کلامی در فضای ماشین پیچید. سپند یاد شعری افتاد.عاشق ان شعر بود و احساس میکرد حرف دلش را میزند! دردل زمزمه کرد: دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد دلش اندازه دریا به رنگ آسمان باشد کسی باشد پراز شبنم پراز پروانه,پراز آهو,آب صدایش چکه ای آواز ,نگاهش تکه ای مهتاب کسی باشد که حرفم را بفهمد,بادل و جانش پرستوی دلم راحت بخوابد توی دستاش دلم میخواهد او چیزی شبیه برف و مه باشد وجنس دستهایش از هوای پاک ده باشد قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد!عجیب این شعر به دلش می نشست!دلش میخواست که کسی حرفش را بفهمد!پدرش خوب بود!عالی بود!ولی جوون بود!درکش نمیکرد! دلش دستهای نرمو لطیف زنی را میخواست که صادقانه اورا دوست داشته باشد!باآرامش نـ ـوازشش کند! بااین فکرها لرزی بر تنش نشست.خودش را کمی در صندلی جمعتر کرد تا کمی بیشتر گرمش شود. شروین که تمام حواسش پی پسرش بود,با جمع شدن بدن پسرش,پوفی کشیدو ماشین را در شانه راه متوقف کرد.از ماشین پیاده شد و در عقب را باز کرد.سوییشرت سپند را برداشت و سوار شد. سوییشرت را به سمتش گرفتو گفت:سپند؟ سپند جواب نداد.شروین آهی کشید و سوییشرت را برروی تن سپند گذاشت.خواست دستی بر سرش بکشد که پشیمان شد.دستش را بهم قفل کرده و روی پایش گذاشت.هوا زیاد سرد نبود که بخواهد ضرب بخاری را زیاد کند!ولی به خاطر پسرش یک درجه آنرا زیاد کرد. برایش سخت بودو دردناک.این سکوت را دوست نداشت.سپندِ شلوغ پرسرو صدایش,الان آرام شده بود.بااین رفتار سپند دلش راضی به رفتن نبود.اگر نصف بیشتر راه را نیامده بودند به طور حتم برمیگشت! نوچی کردو به راه افتاد. به حرف آمد:اگه ناراحتیت به خاطر حضور عمه و شوهرشه,میتونی باهاشون حرف نزنی.مدامم کنار خودم باشی!..من نمیدونم چرا مخالف رفتن به شمالی!همیشه که دوست داشتی کنار دریا بشینی!من فکر کردم خوشحال میشی اگه بگم باشه! سپند باز حرفی نزد.شروین آرام خندیدو گفت:اصلا بهت نمیاد که قهر کنی!قهر مال دختراس!نه تو که پسری!..خوابی سپند؟ آهی کشیدو صدای آهنگ را بیشتر کرد!حرف کشیدن از این سپندِ لجباز,سخت بود!باید در یک فرصت مناسب بااو حرف میزدو آرامش میکرد! به ویلا رسیدند.شروین چند بوق پشت سرهم زد تا نگهبان ویلا,دررا برایش باز کند! چنددقیقه ای شد که نگهبان دررا باز کرده ودستی برای شروین تکان داد.شروین نیز سرش را به نشانه سلام بالا و پایین کرد! بعداز آن ماشین را به سرعت به حرکت درآورد تا سریع برسد به ساختمان ویلا!ویلا حیاط بزرگی داشت که پربود از سبزه و چمن!درختان کاج که نسبتا بلند بود زیبایی خاصی را به ویلا داده بود.وسط حیاط نیز سنگ های ریزی برای عبور ماشین و افراد ریخته شده بود! ماشین از کنار حوض آبنما که درست روبه روی پلهای منتهی به در سالن ویلا بود,گذشت.شروین ماشین را کنار ماشین پدرش پارک کرد! از ماشین پیاده شد.پدر ومادرش را دید که در آلاچیق نزدیک به حوض نشسته اند.برایشان دست بلند کرد! حمید ومنیر نیز لبخندی زدند!حمید از جایش بلند شده و به سمت شروین رفت. شروین ساک دستی کوچکی که در آن لباس های سپند بود را بیرون آورد. پدرش را دیدو گفت:خودم میومدم پیشتون الان! :اومدم ببینم اگه وسیله ای داری بدی من ببرم! :ممنون!فقط همین یه دونه ساکه که خودم میبرم! حمید به درون ماشین شروین نگاه کرد:سپند خوابه که بیرون نیومده؟ آهی کشیدو گفت:نمیدونم! وبعد ساک را به دست پدرش سپرد و به سمت درشاگرد رفت.دررا که باز کرد,سپند عصبی نگاهش کرد!چشمانش کمی پف کرده بود! شروین ولی به آن اهمیتی نداد. :بیا بیرون! سپند هیچ حرکتی نکرد! شروین کلافه شده بود.غرید:یا خودت پیاده میشی و میری تو سالن یا بغـ ـلت میکنمو مثل بچه ها میبرمت! سپند سرش را پایین انداخت و از ماشین پیاده شد! بدون توجه به چهره درهم پدرش و جواب ندادن به سلام بابایی اش به سمت سالن رفت. احساس خفگی به او دست داده بود!جوری که دلش میخواست هرچه سریعتر وارد سالن ویلا شود تا بتواند نفس عمیقی بکشد!از هوای شرجی متنفر بود! شروین سوییشرت سپند, که برروی زمین افتاده بود را برداشت!کمی خیس و گِلی شده بود. آرام گفت:شرمنده بابا! حمید لبخند غمگینی زدو گفت:اشکال نداره!بچه اس دیگه! :نمیخواست بیاد که اینجوری میکنه! آرام خندیدو گفت:معلومه!بااون پیژامه و تی شرتش! شروین نیزآرام خندید! شانه هایش را بالاانداخت:لجباز دیگه! وبعد هردو به سمت سالن راه افتادند. حمید روبه زنش کرده و گفت:خانمم بهتره بیای تو سالن!سرده و سرما میخوری! منیر لبخندی زد و از جایش بلند شد.به سمتشان رفت. حمید:نکنه از اتاقش تا تو ماشین,بغـ ـلش کردی؟ شروین متعجب به پدرش نگاه کردو گفت:نه بابا!نمیشه اصلا! منیر بالبخند به آن دو رسید و گفت:خوبی شروینم؟ :ممنون مامان!خوبم!شما خوبین؟ :مرسی خوبم! شروین به چهره مادرش خیره شد!یاد رزا افتاد!به مادرش میگفت که رزا آمده است یانه؟ پدرش چه واکنشی نشان میداد؟ راضی میشد که عروسش را دستگیر کند؟! :کجایی مادر؟ چرا ماتت برده؟ شروین با صدای مادرش به خود آمد:هیچی!خسته ام!زیادی به یه نفر خیره میشم! وبعد لبخند محوی زد!هرسه به سمت سالن رفتند!شروین باوارد شدنش به سالن,خواهر و شوهر خواهرش را دید که کنارهم نشسته بودند و حرف میزدند!سلامی به آنها کرد! صدای برادرش که پشت سرش بود را شنید:به سلام داداش! شروین نمیدانست که چرا برادرش هر موقع اورا میبیند یه بَه در کلامش بیرون می آید! به سمت فرشاد چرخیدو بااو دست داد:چه طوری؟ :خوبم!عالیم! لبخندی زد:خوبه! وبعد لبخند زنان به سمت اتاقش رفت!میدانست سپند هم آنجاست! صدای شیوا را شنید که گفت:فکر میکردم نمیای شروین؟ شروین متعجب برگشت سمت شیوا و گفت:چرا اینجور فکر کردی؟ شانه هایش را بالا انداخت:خب اخه سپند.. وبعد پوزخندی زد و گفت:اصلا به خودش زحمت نداده لباساشو عوض کنه! فرشاد هشدار دهنده اسم شیوا را صدا زد.شیوا چرخید سمتش و گفت:چیه؟ مگه دروغ میگم؟!خودت که دیدی!انتظار هم داره ما سلامش کنیم! به سمت شروین چرخید:به پسرت درست تربیت یاد ندادی داداش کوچیکه! :همین که تو درست تربیت یاد بچه هات دادی واسه منو کل اقوام بسه! لبخند مغرورانه ای زد:بچه های من لااقل سلام میکنن! شروین نیز بااعتماد به نفس گفت:بچه من لااقل شبا تو خونه خودمه! شیوا از روی حرص دندان هایش را بهم سایید و گفت:اونا آزادن! :بچه منم آزاده!اینم یک نوع آزادیه که دلش نخواد سلام کنه!لااقل میدونم که بچه ام سالمه و مشکل اخلاقی نداره! شیوا خواست حرفی بزند که حمید مانعش شد و گفت:بسه بچه ها!شیوا توهم تمومش کن! شیوا اول به پدرش و بعد به شوهرش نگاه کرد!وبعد با تنفر به شروین خیره شد!شروین لبخند کجی زدو باقی راه به سمت اتاقش را پیمود!راضی بود از کارش!درواقع بخشی از عقده هایش را برسر خواهرش توانست خالی کند! وارد اتاق شد!سپند روی تخـ ـت دونفره گوشه اتاق دراز کشیده بود! شروین کنارش نشستو آرام گفت:باور کنم خوابی و چیزی نشنیدی؟! سپند تکانی به خود داد!همه حرف های پدرش را شنیده بودو خوشحال شده بود از این دفاع! شروین آرام خندید و سپند را به سمت خود چرخاند:هنوزم قهری! :نکن بابا! :پس قهر نیستی! آهی کشید:نبودم که باشم! :پس چرا حرف نمیزدی؟! :اذیت نکن بابا!خسته ام! لبخندی زدو به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت!اونیز بی نهایت خسته بود!روز پرتنشی داشت!دلش یه خواب سیر و به دور از دغدغه و فکر میخواست! به هوای ابری نگاه کرد.عجیب بود که هنوز باران نباریده بود! :داره غروب میشه!نمیخوای غروب آفتابو ببینی؟! :نه! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . نفس عمیقی کشید و از پنجره فاصله گرغت.کنار پسرش نشست و دست بر موهاش سپند برد. :میدونم که زور گفتم!..ولی خب جفتمون به این سفر نیاز داشتیم!باور کن! خسته گفت:میدونم!اعصابم از جای دیگه خرد بودو هست!میشه ازت یه خواهش بکنم؟ :بگو! :قول میدی قبول کنی؟ کمی به پسرش خیره شد و بعد گفت:قول! :امشب میخوام تا صبح تو ساحل بشینم و طلوع آفتابو ببینم!دفعه قبل نزاشتی چون مریض بودم!الان که مریض نیستم! :هوا سرده! :پتو و سوییشرتمو میبرم! :تنها میخوای بری؟! :اوهوم! :نمیتونم بزارم که تنها بری! :اذیت نکن دیگه!قول دادی! :خودمم میام!قول هم میدم که حرفی نزنم تا آرامشت بهم نخوره! سپند خیره صورت پدرش شد!پوفی کشیدو مجبوراٌ قبول کرد!دلش به آرامش دریا تنگ شده بود! شروین همان طور که به سپند نگاه میکرد کنارش دراز کشید و چشمانش را بست! سپند باز گفتمیشه نیای؟ آخه به تنهایی نیاز دارم!دلم میخواد با مامانم تنها حرف بزنم!شاید اینجوری بتونه حرفامو بشنوه! به پدرش نگاه کرد که کنارش دراز کشیده بود و چشمانش بسته شده بود!از نفس های منظمش فهمید که خوابست!انگار که سالهاست همانجا خوابیده است!یعنی انقدر خسته بود که تا چشمانش را بست به خوابرفت؟! :اووف! داشتم با دیوار حرف میزدم؟ خیره صورت غرق در خواب پدرش شد!از کار ظهر و بعداز ظهرش پشیمان بود!دست خودش نبود که انقدر لجبازست! خواست دستی بر سر پدرش بکشد که پشیمان شد!ممکن بود بیدار شود!همیشه دوست داشت کنار پدرش بخوابد!باآنکه چندبار شده بود ولی این دفعه فرق داشت!این دفعه پدرش زودتر از او به خواب رفته بود! صدای امواج گوشش را نـ ـوازش میداد!عاشق این صدا بود و دلش میخواست سالها اینجا بشیند و فکر کند و ازاین آرامش نهایت استفاده را ببرد! موج بلندی از دریا آمد و آب و شن زیر پایش به حرکت درآمد!خوشحال بود که کفشش را بیرون آورده بود! بادی وزید و سردش شد.پاهایش را به طرف شکم خم کرده و دستانش را برروی پاهایش فقل کرده بود! :بیا عقبتر بشین سرما میخوری! باصدای پدرش به سمتش چرخید!چه خوب بود که گذاشته بود او نیم ساعتی با خود خلوت کند!باآنکه حرفی نزده بودو مثل مجلسمه فقط همانجا نشسته بود,اما همین که اطرافش ساکت بود,آرامش بخش بود! :خوبه بابا! شروین پتویی را بر دوشش گذاشتو خود نیز کنارش نشست. :بدون سوییشرتو پتو میای اینجا میشینی تا به ریش نداشته من بخندی؟! سپند آرام خندیدو حرفی نزد. شروین خیره نیمرخ پسرش شد وآهی کشید.بعد از چند ثانیه او نیز همانند سپند,به دریا خیره شد! سپند به حرف آمد:گاهی اوقات که خیلی دلم میگیره, فقط میخوام به اینجا پناه ببرم.مثل امشب!ولی خب..دورم ازش!خیلی دور! میدونی ایجا منو یاد چی میندازه؟ شروین آرام گفت:چی؟ :یاد مامانم!مامانی که اصلا و ابدا ندیدمش!و تو حتی یه عکس ازش تو آلبومت نداری! :حالا چرا به یاد اون میافتی؟ :وقتی بچه بودم,وقتی میومدیم اینجا,وقتی تو نبودی,عمه اذیتم میکرد! مدام بهم دستور میدادو بعضی اوقاتم میگفت زاده همون مادر هر*زه اتی!رومیناهم مسخره ام میکرد!منم دلشکسته میومدم اینجا و با مامانم دردودل میکردم! دردو دل هم نه! بیشتر گلایه میکردم ازش! عمه شیوا از عمد به رومینا و شهاب میرسیدو مامانم,مامانم میکرد و دل بیچاره منو بیشتر میشکوند! مامانی هم یه بار نشد عمه رو دعوا کنه! بهش بگه زن, این بچه مادر نداره! نکن این کاررو باهاش!بهش بگه دلشو انقدر باکارات نشکون!.بهش بگه این بچه هم مادر میخواد,یکمی براش مادری کن! آه سوزناکی کشید و به پدرش نگاه کرد:مامان داشتن خوبه بابا؟ شروین که تاآن لحظه لبـ ـهایش را محکم بهم فشرده بود تا گریه نکند, آرام گفت:خوبه! سپند باز آهی کشیدو گفت:دلم نمیخواد کسی جای من باشه!بی مادری درد بدیه بابا! وتو هم هیچ وقت درکم نمیکنی!..میدونی,عمه بعضی اوقات منو بی دلیل میزد!میگفتم چرا میزنی؟ میگفت به خاطر مادر هرز*ته!میگفتم مامانم خیلی هم خوبه!پوزخند میزد!...مامانم کیه بابا؟ چرا عمه دقو دلی مامانمو سر من خالی میکرد و میکنه؟ شروین بدون حرف به پسرش نگاه میکرد. سپند که میدانست پدرش قرار نیست حرفی بزند ادامه داد:وقتی امروز,اون زن اومد خونه امون,مدام به واکنش تند تو نسبت به این زن فکر میکردم.میگفتم الان میای خونه, دعوا راه میندازی.آخه تو رابطه ای خوبی با خانما نداری!ولی وقتی اومدی و اون زن رو بغـ ـل کردی,چشمام از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد..به خودم مدام میگفتم حتما یکی دختران فامیله که من ندیدمش!ولی خب اون اصلا شبیه به هیچ کدوم از دخترای فامیل نبود! بعد فکر کردم حتما دوسـ ـت دخترته! اما به خودم نهیت:آخه احمق,پدرت دوسـ ـت دخترش کجا بود وقتی از تمام دخترانو زنای اطرافش گریزونه!..فقط ذهنم یه موردو رد نکرد!..اون زن.. ترس داشت از گفتنش!گویی که میخواست یه حرفی برای شخص مهمی بزند تا آنها سرش را از گردنش جدا کنند! از سکوت پدرش هم خوشحال بودو هم کفری شده بود!اگر پدرش حرف میزد او میتوانست بدون لکنت زبان بگوید که آن زن کیست! آب دهانش را قورت دادو گفت:اون زن که..م..مامانم نیست؟ شروین باز بدون حرف,خیره چشمان ترسیده پسرش شد!پسرش از چه میترسید؟!انقدر واژه مادر برایش ترسناکست؟ :چرا حرف نمیزنی بابا؟ چرا خیره من شدی؟ یه کلام بگو آره یا نه! شروین آهی کشیدو به دریا نگاه کرد:تمام تلاشم این بود که برای تو هم پدر باشمو هم مادر!مثل یه پدر تلاش کنمو حامیت باشم!مثل یک مادر دلسوزت باشمو نازتو بکشم!..صحبتای عمه ات درباره مادرت..باید بگم همه شون از روی ناراحتی بوده و دروغ!.مامانت اونقدر پاک بودو هست که من بهش ایمان دارم! :اسم مامان من چیه؟!..کجاست؟ به چهره غمگین پسرش نگاه کرد :وقتی رفتیم خونه,یه چیز با ارزشی از طرف مامانت میخوام بهت بدم!اونجا تمام سوالاتت رو میفهمی! :نمیشه الان بدی؟ :همراهم نیست.که اگه هم بود نمیدادم! سپند آهی کشیدو به دریا نگاه کرد:حالا فهمیدی که چرا انقدر از عمه و مامانی بدم میاد؟ دست بر شانه پسرش گذاشتو فشرد:عمه و مامانی هم مقصر نیستن که اینجور درباره مامانت فکر میکردن! :منظورت چیه؟! :بعدا میفهمی! :چرا الان نمیگی؟ :چون هم شرایطش مناسب نیست و هم نه من آمادگیشو دارمو نه تو! سپند آهی کشید:چرا نمیخوای خودت بهم بگی که چیشده؟چرا منتظر زنی هستی که معلوم نیست زنده باشه یانه؟! :زنده اس! :از کجا میدونی؟ نگاهش به سمت دریا بود که گفت:چون مطمئنم! به سپند نگاه کرد:اگه همون روز بهم میگفتی که عمه شیوات اینجوری میکنه,من نمیزاشتم دیگه تنها بری پیشش! سپند سرش پایین بود.آب هانش را قورت داد و حرفی نزد! :اگه..اگه یه روز مامانت بیاد تا برای همیشه پیشت باشه,تو قبولش میکنی؟ به پدرش نگاه کرد!تاحالا از امدن مادرش حرفی به زبان نیاورده بود! شروین نیر به سپند خیره شده بود.منتظر جواب بود!استرس داشت از گفتن جوابی که سپند قرار بود بدهد! مکث سپند طولانی شد.آهی کشیدو باز سرش را پایین انداخت:سخته! نمیتونم قبولش کنم!17 سال نبوده!.همون سالهایی که من نیاز شدیدی بهش داشتم!..ولی خب..شدنیه! لبخندی بر لبان شروین آمد!غیر ارادی بود!باورش نمیشد که پسرش این حرف زده بود! :حالا بیخیال این حرفا..امروز احسان بهم زنگ زدو گفت رفتی پیش عسکری! شروین با شنیدن اسم عسکری,چهره اش جمع شد!باورش نمیشد که این عسکری همان سینای 17 سال پیش باشد!همانی که او ازش به شدت میترسید!چهره اش تغییر کرده بود!جوری که شروین به سختی اورا شناخت! :بابا؟ از فکر بیرون آمده و به پسرش نگاه کرد:جانم؟چیزی گفتی؟ پوفی کشید:هیچی!..چی بهم گفتین؟ :بهش گفتم اگه یه بار دیگه باهات الکی لج کنه,به اداره گزارش میدم! سپند پوزخندی زدو گفت:اونم حتما گفت چشم آقا شروین!چیز خوردم که با پسرت لج کردم!آره؟ :نه! :معلومه دیگه!اون آشغالتر آشغاله! شروین خندید.میان خنده اش گفت:درست میگی!صفت خوبیه براش! وبعد جدی شدو گفت:دلم نمیخواد زیاد دهن به دهن بشی باهاش!خب؟ :اگه حرف چرتی نزنه چشم!باور کن نمیتونم جلوی توهیناش آروم بشینم چیزیش نگم! :سپند؟ :ازش متنفرم!از همون اول که منو دید نگاش خاص بود!از همون روز اول باهام بد بود!منم از همون روز اول ازش نفرت گرفتم! اخمی کرد:چیزی که بهت نگفت تو اون روز اول؟! :چرا!مسخره فامیلیم کرد!نمیدونم چرا؟ :مسخره بچه های دیگه هم کرد؟ :نه! به چهره اش میخوره یه جانی و قاتل بالفطره باشه! شروین بااین توصیف,باز خندید!سپند هم به خاطر خنده پدرش به خنده افتاد! شانه پسرش را گرفت به سمت خود کشاند:مطمئن باش دیگه کاری به کارت نداره! :مطمئنی؟ :اوهوم! بد باهاش حرف زدم و مطمئنم نتیجه بخشه! آهی کشیدو گفت:خداکنه!دیگه نمیتونم رفتاراشو تحمل کنم! چندروز پیش میگفت میتونیم رفیقای خوبی برای هم بشیم..به سنشم توجه نکرد که همسن باباییمه! شروین اخمی کردوگفت:حتی اگه باهات خوب شدو خواست باهاش دوست بشی,هرگز قبول نمیکنی!فهمیدی؟ سپند متعجب به پدرش نگاه کرد:آره خب!ولی خب چرا انقدر ازش بدت میاد؟ :چون نفرت انگیزه! :اینکه درش شکی نیست!حالم ازش بهم میخوره!انقدرم ساده و بچه نیستم که با یک سلامو علیکو نمره دادن,بخوام رفیقش بشم!اونم کی؟ رفیق همسن باباییم! وبعد سرش را مغرورانه به سمت دریا چرخاند! شروین بعد از تأخیر رویش را به سمت دریا گرداندو گفت:خوبه که داری مغرور میشی!..می دونی..من عاشق پسرای مغرورم!دوست دارم پسرم پسرباشه و مغرور!محکم حرف بزنه و رو حرفش بمونه!محکم باشه! لوس نباشه و خودشو برای پدرشو دوستش لوس نکنه!من چنینی پسری میخوام!..مثل الانت! سپند ناباور به پدرش نگاه کرد:ولی..تو که دوست داشتی من مثل دخترا باشم برات!خودت گفتی خونه زن میخواد!منم... لبـ ـانش را بهم دوخت و حرفی نزد! :اشتباه کردم سپند!باور کن قصدی نداشتم!..بچه بودی!منم بودم! یه حرفی پروندم! :سخته بخوام اخلاقمو تغییر بدم!ولی به خاطر تو میشم همون پسری که ایده آلــ ـته!باید یه دور برم پیش احسان واسه مشاوره! بااین حرفش شروین خندیدو گفت:حخب بیا پیش خودم! :نه دیگه!میخوام بشم پسر!نه مرد! :آهان!پس این طوریاست! :بله! هردو با لبخند به دریا نگاه کردند و ساکت شدند! شروین بعداز چنددقیقه به حرف آمد:سردت نیست؟ :نه!بااین پتویی که آوردی گرم گرمم! :به من نمیدی پتو تو؟! سپند خندیدو گفت:چرا برای خودت نیاوردی؟ :فکر کردم بااین پالتو گرمم!ولی زهی خیال باطل! :هه! شانس آوردی که این پتو کمی بزرگه و هردومون توش جا میشیم!وگرنه بهت نمیدادم! سپند کمی خودش را نزدیک پدرش آورد و پتو را به سمت پدرش گرفت!شروین نیز پتو را بروی شانه اش گذاشت. حمید درحالی که دستهایش را به درون جیب ژاکتش میبرد, به پسر و نوه اش نگاه میکرد! برای بار چندم آهی کشید.باخود فکر میکرد که چه گونه این دو دراین سرما,آن هم کنار دریا,نشسته اند و حرف میزنن؟!واقعا سردشان نیست؟! منیر که برروی مبل کنار شومینه نشسته بود و کتاب دعایش را میخواند,بادیدن همسرش که چنددقیقه ای میشد مثل مجسمه کنار پنجره ایستاده بود,کتاب را بست و آنرا بـ ـوسید.روی میز گذاشته و از جایش بلند شد. گرمکنش را به تن کرد و کنار همسرش ایستاد!به پسرو نوه اش نگاه کرد. آهی کشیدو گفت:چرا انقد به این دوتا زل زدی؟ به حمید نگاه کرد!حمید بعداز تأخیر چندثانیه ای, گفت:خیلی شیرینه برام وقتی میبینم این دونفر باوجود این همه سختی,هنوز کنارهمندو بهم محبت میکنن! از ته دلش گفت:قربونشون برم که جفتشون کله شقن! حمید لبخندی زدو گفت:شروین الان خوشبخت ترین مرد دنیاست!..من اینو مطمئنم! صدای پوزخند شیوا را شنیدند و نگاهش کردند. شیوا در حالی که روی مبل مینشست گفت:خوشبخت؟ واقعا چه فکری کردین که اینو گفتین بابا؟ زندگی با سپند نفرت انگیزه! وبعد چهره اش جمع شد! منیر:مگه خواب نبودی؟ :خوابم نمیبره!..نگفتین بابا! حمید لبخندی زد:از دل پاکش خبر نداری! شیوا باز پوزخند زد:دل پاک؟ مامانشو فراموش کردین؟ بااون تیپو قیافه اش! وبعد باز چهره اش جمع شدو گفت:زبون نفهم غقده ای! :درست با زن داداش من صحبت کن! صدای فرشاد بود که از اتاقش بیرون آمده و در آشپزخانه بود! شیوا سرش را گرداند سمتشو گفت:تو حرف نزن!وگرنه بد میبینی! فرشاد لیوان آبش را یکسره خورد و آن را برروی اپن گذاشت:اوه اوه..تهدیدم که میکنی! حمید آهی کشیدو باز به شروینو پسرش نگاه کرد!دردل آرزو میکرد که جای پسر کوچیکش باشد! زندگی با سپند را دوست داشت.اورا یاد شور و اشتیاق بچگی های شروینش می انداخت! فرشاد کنار شیوا نشستو گفت:فکر میکردم که بعد از اون ماجرا, دیگه شروینو دوست داری و تنهاش نمیزاری و هواشو هم داری! :از اون ماجرا 16-17 سال میگذره!الانم پشیمونم که چرا به خاطر این داداش الکی گریه میکردم! منیر با چشمان اشکی به شوهرش نگاه کرد!حمید نیز نیم نگاهی به زنش کردو آهی کشید! شیوا باز گفت:اصلا من از همون اولی که شروین به دنیا اومد حس خوبی بهش نداشتم!انگار که سرتاپاش پراز نحسی بود! فرشاد:از قیافه و حرفات معلوم بود که دوستش نداری! :دیدی چه جور جلوی شوهرم جواب سربالا بهم داد!هیششش!.خودشم تربیت نداره, دیگه نباید از پسرش توقع داشت! منیر آب دهانش را قورت داد و به حرف آمد:شروینم فقط از خودشو پسرش دفاع کرد! :دفاع نکرد!تندی کرد! :توهم جوابشو دادی!توهم نباید توقعت بشه که شروین هیچیت نگه! شیوا متعجب از این دفاع گفت:وا! مامان؟ همه میدونن که حق با منه! حمید اینبار به حرف اومد:دخترو پسرت کجان؟ :تو خونه! :تنهان؟! بیخیال جواب داد:آره خب! فرشاد مشکوک پرسید:مطمئنی افراد دیگه هم پیششون نیستن؟! :منظورت چیه؟! :هیچی!اخه گفتی بچه هات آزادنو... وبعد شانه هایش را بالا انداخت! عصبی گفت:دارین رسما بهم توهین میکنین! منیر:توهم به پسرو نوه ام داری توهین میکنی! منیر خودش هم نمیدانست چرا دارد از پسرو نوه اش طرفداری میکند!از کار چند شب پیشش به شدت پشیمان بود!شاید این گونه میتوانست دل شوهرش را برای حرفهایش نرم کند! شیوا بلند شده با عصبانیت گفت:همه اتون دارین از شروین با اون پسر حروم*زاده اش طرفداری میکنین! حمید نیز عصبی غرید:احترامت واجبه تو خونه ام..ولی زیادی داری پاتو از گلیمت دراز میکنی! بلند غرید:مگه دروغ میگم؟! فرشاد:اولا صداتو بیار پایین,زنو بچه ام خوابن! دوما آره!داری به اون بچه پاک تهمت میزنی! :بیرین گمشین بابا! وبعد با اخم به سمت اتاقش رفت!هرسه متعجب به شیوا نگاه کردند!این حرکت دوراز انتظارشان بود! فرشاد اما آرام ننشست.بلند شدو گفت:خیلی بی تربیتی شیوا! بعدم به شروین بیچاره میگی بی تربیت!متاسفم به حالت! شیوا وسط راه ایستاد.نفس عمیقی کشید!سعی کرد بغضش را قورت دهد.به سمت برادرش چرخیدو گفت:من..شروینو دوست دارم!..ولی اون پسر..نمیتونم بپذیرمش!سخته برام! مادرشو که دیدین! از اون زنای هرز*ه بود! منیر که فهمید دل دخترکش را شکانده است به سمت رفتو گفت:قربونت برم مامان جان! ماکه چیزی نگفتیم!اگه کمی به حرفامون فکر کنی میفهمی که ما حرف بدی نزدیم! صورت دخترش را در دستانش گرفت.شیوا سعی در مهار بغضش داشت و تاحدودی موفق نیز شده بود. :منم باتو مواقفم..اون دختره اصلا به تیپ و خانواده ما نمیخورد!خدارو شکر هم که رفت!ولی خب..اون بچه حروم*زاده نیست!من اطمینان دارم که نیست! :از کجا میدونی؟! :از رفتاراش!اون بچه شروینمه و میدونم که پاکه!چون شروینم بهم قسم دروغ نمیخوره!چون بچه خودمه! به این نتیجه رسیدم که این پدرو پسر از پوستو گوشت همن! یک روح تو دوجسمن!ببینشون! الان کنار دریا نشستو دارن از وجود همدیگه نهایت استفاده رو میبرن!..درضمن شروینم حاضره دست رو قرآن بزاره! چه سندی محکمتر از این؟! شیوا سرش را پایین گرفته بود و حرفی نمیزد. :منم ازاون زن نفرت دارم..به خاطر کاری که با بچه ام کرد!ولی خب..نوه امو به خاطر پسرم دوست دارم! :باورم نمیشه! تو همیشه با سپند بد بودی..امشب چیشده که داری میگی دوستش داری؟! :چون میدونم که اشتباه کردم!تو این چند روزه اخیر فهمیدم سپندم خیلی هم نازه! و من واقعا دوستش دارم! و بعد به حمید نگاه کرد!دردل دعا میکرد که حمید دلش نرم شده باشد بااین حرف ها! با سکون ایجاد شده,حمید به حرف آمد. از کارش پشیمان بود اینکبار با مهربانی گفت:خدا شاهده من تورو بیشتر از پسرام دوست دارم شیوا جان!ولی رفتارت نبست به شروینو نوه ام زیاد خوب نیست! شیوا یکدفعه به خود آمد! او نباید به حرف های پدر و مادرش گوش دهد! نفس عمیقی کشیدو گفت:من دوست ندارم نصیحت بشنوم!ناسلامتی 39 سالمه!خودم میفهمم با کی و چه جوری رفتار کنم! وبعد به اتاقش رفته و دررا بست! منیر آهی کشیدو به شوهرش نگاه کرد!سرش را چند بار به چپوراست تکان داد و حرفی نزد! فرشاد کنار مادرش ایستادو شانه هایش را آرام فشرد:درست میشه مامان!من دلم روشنه!شیوا هرچه قدر از سپند بدش بیاد,بازم دوستش داره!مطمئنم مامان! منیر لبخند مهربانی به صورت آورد و حرفی نزد. فرشاد آرام گونه نرم و گرم مادرش را بـ ـوسید و به سمت در حیاط رفت.حمید آرام گفت:کجا میری؟ :میرم پیش این دوتا عاشق پیشه! :نمیخواد!بزار تنها باشن! وبعد چرخیدو به آن دو که حال دریک پتو خودرا پوشانده بودند,نگاه کرد!لبخندی زدو گفت:واقعا عاشق پیشه ان! منیرو فرشاد نیز کنار پدرش ایستادند و با لبخند به آن دو نگاه کردند! به پسرش که سرش را روی پایش گذاشته بود و به خواب رفته بود,نگاه میکرد! خودش نیز خوابش گرفته بود ولی میخواست بیدار بماند تا طلوع خورشید!میخواست پسرش به این آرزویش برسد! ولی سخت بود!سردش نیز شده بود!کل پتو را برروی تن پسرش اندخته بود تا سرما نخورد!خودش مهم نبود که سرما میخورد یانه!مهم پسرش بود! باد سردی که میوزید باعث میشد تمام بدنش مور مور شود و دندانهایش بهم بخورد!دلش هم نمیخواست پسرش را کنار دریا تنها بگزاردو خود به ساختمان برای برداشتن پتو برود! احساس میکرد پایش به خواب رفته است!ولی اصلا دلش نمیخواست پسرش را بیدار کند! سرما را به خاطر پسرش تحمل میکرد,حتی اگر اینکارش باعث شود کل روز در تب بسوزد! آهی کشید.سعی کرد به حرف های پسرش فکر کند تا سرما فراموشش شود.فکرش را هم نمیکرد که خواهرش ایگونه بوده باشد! شیوا پسرش را میزده است درحالی که او در بد ترین شرایطش حتی یکبار هم دست بر سپندش بلند نکرده بود!و آن یکبار نیز خیلی آرام او زده بود! باید اونیز تلافی میکرد؟! شهاب یا رومینا را میزد به خاطر این کار خواهرش؟! دل پسرش با کتک خوردن بچه های خواهرش,خنک میشد؟! دستی بر موی پسرش کشیدو آرام پیشانی اش را بـ ـوسید!چه قدر پسرش مظلوم بود که کارهای بد خواهرش را به او نمیگفت! و دلش از اینکار پسرش داشت آتش میگرفت. صدای برخورد پایی به سنگریزه هارا شنید. کمی ترسیدو به عقب برگشت!بادیدن پدرش نفس آسوده ای کشیدو لبخند زد!حمید با لبخند کنار پسرش ایستادو پتویی که دردستانش بود را برروی شروین انداخت. شروین:ممنونم بابا!چرا زحمت کشیدین؟! :زحمتی نیست باباجان! شروین که هم از این گرمای پتو و هم از محبت پدرش خوشش آمده بود,لبخند محوی زدو گفت:نمیشینین؟ :نه! من بدنم مثل شما دوتا مقاوم نیست!پیریه و هزارتا مریضی! :مثل مامان حرف میزنین! حمید خندیدو به سپند غرق در خواب نگاه کرد:خوابه که! ببرش تو اتاقت! :دلم میخواد وقتی آفتاب طلوع میکنه,پسرمو بیدار کنم تا ببینه اونو! :یعنی میخوای تا دوساعت دیگه بیدار بمونی؟ شانه ای بالا انداخت:چاره ای ندارم! حمید باز دردل به خاطر این محبت عمیق بین پسرو نوه اش غبطه خورد. :بیاین تو!وقتی اذان گفتن بیدارتون میکنم تا بیاین اینجا!اینجوری سرما میخورین! به سپند نگاه کرد و گفت:میترسم سپند بیدار بشه! وبعد به پدرش نگاه کرد:این دو پتویی که آوردین خوبه!گرممون میکنه! حمید نفس عمیقی کشیدو گفت:من هرچی بگم که تو گوش به حرف نمیدی! بیخیال!اگه میخوای بخوابی,بخواب!من یک ساعت بعد اذان میامو بیدارت میکنم! شروین باز لبخندی محوی به محبت پدرش زد:ممنونم باباجان.ولی چرا تاالان بیدار موندین؟ :من عادت دارم که تا اذان بیدار بمونم!تو اگه میخوای بخوابی بخواب!ولی از من میشنوی بیا تو سالن!اونجا هم گرمه و همم امنیتش بیشتره!صبح زود اینجا دمای هوا زیر6-7 درجه میشه تا!من اینجا بودم که میگمت! لبخندی زد:ممنون که گوش زد میکنید..ولی خب میدونم اگه سپندو ببرمش تو اتاق تا بخوابه,بیدار نمیشه تا ظهر امروز! :خب بهتر از اینکه تو سرما بخوابه! :دلم نمیخواد این همه سرما رو که تحمل کرده بی نتیجه بمونه!یکی از همین پتوهایی که برام آوردینو باز میزارم روش تا گرمتر بشه!مرسی ازاینکه نگران مایین! :مامانت بیشتر نگرانه که میخواست این پتو رو بیاره! میخواست بیاد پیشتون که من نزاشتم!هرچی باشه اون زنه و مقاومت بدنش کمتر از منو تواِ! :میدونم!ازشون تشکر کنین! حمید سری تکان دادو گفت:کاری داشتی من بیدارم.فعلا! وبعد از همان راهی که آمد برگشت!شروین نگاهش کرد!همانند چند سال پیش قدم بر میداشت!باهمان هیکل درشتو و عضله ای!البته کمی بدن ورزیده پدرش آب رفته بود!دیگر مثل جوانی هایش نبود که تند و تیز باشد!از قدمهای آرامش میشد فهمید! تا زمانی که حمید وارد ساختمان شد,شروین نگاه از او نگرفت! آهی کشیدو باتأخیر چند ثانیه ای به پسرش نگاه کرد.خمیارزه ای کشیدو چشمانش را بست!سرش را آرام برروی شانه پسرش گذاشت! نمیدانست که بخوابد یا بیدار بماند!به رزالیا فکر کرد!آرامشی عجیب دردلش فوران کرد!حال که میدانست پسرش قرارست طعم مادر داشتن را بچشد خوشحال بود!لبخند محوی زدو به آینده شیرینش فکر کرد! باتکان های آرامی که بر بدنش وارد میشد,چشم باز کرد!تصویر تار پدرش را جلوی رویش دید! خواست بلند شود که صدای شکستن مهره کمـ ـرش را شنید!آخی گفتو کمی سرش را تکان داد!هوا عجیب سرد شده بود!پتو را محکم به دور خود پیچاند.سعی کرد بشیند!تا حدودی موفق نیز شده بود!بدنش عجیب درد میکرد! باچشمان بسته و صدای خواب آلود گفت:بله؟ :الان آفتاب میاد بالاها!نمیخواین ببینین؟ شروین یکدفعه یادش آمد کجاستو برای چه اینجاست!چشمانش را اینبار باز کردو نگذاشت خواب برآن غلبه کند! آسمان روشن شده بود و خورشید درحال طلوع کردن بود. شروین آرام بر کمـ ـر سپند زدو گفت:بیدار نمیشی سپند؟ سپند کمی سرش را تکان دادو هومی گفت! :سپند؟!آفتاب داره بالا میادا!..بلند شو! سپند با صدای گرفته ای گفت:ول کن دیگه!..سردمه! شروین اما مصرانه گفت:بلند شو بهت میگم! وبعد خودش دست بر شانه های سپند برد و اورا به زور بلند کرد. سپند ناراضی سرش را برروی شانه چپ پدرش گذاشت! چشمانش بسته بود.شروین آرام به صورت سپند ضربه زدو گفت:بلند نشی آب دریا رو میزیم تو صورتت! سپند که میدانست الان آب دریا به شدت سرد است و اونیز سرمایش شده است,چشمانش را باز کرد و آرام گفت:بیدارم به جان تو! وبعد صاف نشست و به دریا نگاه کرد!صحنه زیبایی را دید که تمام عمرش آرزوی دیدنش را داشته بود!مانند فیلم ها بود!آفتاب با انوار نارنجی رنگش روبه بالا آمدن بود! سپند لبخندی زو گفت:چه قدر قشنگه! :اوهوم! شروین به جای خالی پدرش نگاه کرد!نبود!به ساختمان نگاه کردو متوجه شد پدرش درحال داخل شدن است!نمیدانست چرا ان دو را تنها گذاشت و رفت! سپند خیره به دریایی بود که آبش نارنجی رنگ شده بود!براپثر باد آرامی که میوزید امواج کوچکی بالا و پایین میشدند و دریا را به رقص در می آوردند! سپند آهی کشید:کاش میزاشتی برم شنا کنم! متعجب به پسرش نگاه کرد:الان؟ :نه بابا!مگه دیوونه شدم الان برم!الان ماهیا هم دارن تو آب یخ میزنن دیگه چه برسه به ما!منظورم ظهر بود!الان که شهاب نیست که بخواد اذیتم کنه! :باهم میریم!خب؟ خمیازه ای کشید:باشه!به همینم راضیم!.الان فقط خوابم میاد! طلوعشو که دیدیم,دیگه بریم تو اتاقت!دارم یخ میزنم! شروین بدون حرف بلند شد!پتو را از رویش برداشت!تمام بدنش از سرما مور مور شد!ولی اعتنایی نکرد!سپند نیز از جایش بلند شد.هردو با بدنهایی خشک و سرد وارد خانه شدند!گرمای سالن,حس خوبی را به هردو القا کرد!جوری که لبخند به لبان هردو نمایان شد. همه اعضای خانواده غرق در خواب بودند جز آنها!سپند خمیازه ای کشیدو به سمت اتاق رفت و خودش را برروی تخـ ـت رها کرد!به ثانیه نکشید که خواب رفت! شروین اما آرام به سمت اتاق پدرو مادرش رفت.آرام دررا گشود.هردو خواب بودند! دررابست و پتو هارا روی مبل انداخت!دیگر چشمانش طاقت باز ماندن را نداشتند!به سختی خودش را اتاقش رسانده و خودش را برروی تخـ ـت رها کرد!همانند پسرش! با کنار رفتن پرده,نور خوشید تمام اتاق را روشن کرد! سپند که صورتش درست روبه آفتاب بود,اخمی کرد.و سرش را به ریز پتو برد.اما شروین هیچ حرکتی نکرد! گویی سالهاست که بیدار بوده و تازه به خواب عمیق فرو رفته است! شیوا کنار سپند نشست و پتو را کنار کشید.سپند عصبی گفت:نکن بابا!اه! وبعد سعی کرد باز پتو را برروی صورت بگذارد.ولی شیوا کامل پتو را از روی سپند برداشت و گوشه تخـ ـت انداخت. سپند که فکر میکرد پدرش است,چشم باز کرد که چیزی بگو ید,که بادیدن عمه اش یک آن ترسید و خواب از سرش پرید! سرجایش نیمخیز شدو گفت:شما؟ :سلامت کو بچه؟! سپند آب دهانش را قورت دادو به پدرش که کنارش خواب بود نگاه کرد. به شیوا نگاه کردو گفت:واسه چی اومدین اینجا؟ :بلند شو بیا صبحونه! وبعد بلند شدو به سمت در رفت:باباتو هم صداش نزن!بیچاره تا صبح بیدار بوده به خاطر تو! خمیازه ای کشید و دست برد سمت پتویش تا باز بخوابد که باز صدای عمه اش را شنید:نگیری بخوابی!وگرنه میام میزنمتو میبرمت! سپند عصبی شد و گفت:چی از جونم میخوای عمه؟! شیوا کنار در ایستاده و خیره نگاهش کرد وگفت:جونتو! وبعد بلند شروع به خندید کرد!جوری ترس را در سراسر وجود سپند ریخت! نمیفهمید که چرا عمه اش یکدفعه اینگونه خندید!چهره اش ترسناک شده بود! نمیتوانست آب دهانش را قورت دهد!یااینکه فریاد بزند تا پدرش بیدار شود!گویی کسی گلوی اورا گرفته بود و نمیگذاشت پدرش را صدا بزند!هر کاری میکرد نمیشد! شیوا با همان خنده بلندش نزدیکش شدو گفت:میخوای الان بکشمت؟! به پدرش نگاه کرد.چرا از خنده های بلند شیوا بیدار نمیشد؟! با خود گفت:نکنه بلایی به سرش آورده؟! صدای بلند شیوا را باز شنید:بلندشو! سپند اما سرش را برای ممانعت تکان داد!شیوا دستش را گرفت و به زور بلندش گرد.سپند مدام فریاد های بی صدایی میزد!از ترس تمام بدنش خیس شده بود و نمیدانست چه کاری انجام دهد.کاش پدرش بیدار میشد! *** نفس زنان از خواب بیدار شد!دستش را برروی قلبش گذاشت!به شدت میزد! به کل اتاق نگاه کرد!خبری از عمه اش نبود!آب دهان خشکیده اش را قورت داد و نفس آسوده ای کشید! احساس ضعف میکرد!انسولینش را باید میزد! به پدرش نگاه کرد.خواب بود. ارام گفت:بابا؟! بیدار نمیشد!دلش هم نمیخواست بیدارش کند! به زور از جایش بلند شدو خودش را به در اتاق رساند!ضعف شدیدی بر پاهایش ایجاد شده بود. سعی کرد مقاوم باشد.از اتاق بیرون رفت.با کمک دیوار به سالن رسید.سرش کمی گیج میرفت! آب دهانش را قورت دادو به مامانی و بابایی اش که در سالن نشسته بودند و حرف میزدند نگاه کرد. به زور گفت:عمو کجاست؟ متعجب به نوه اشان نگاه کردند.منیر لبخندی زدو گفت:چه زود بیدار شدی سپند جان! سپند باز سوالش را پرسید:عمو کجاست؟ حمیدکمی نگران گفت:خوبی سپند؟ :نه! به عمو بگین..انسولین.. حمید با شنیدن نام انسولین سریع بلند شدو به سمتش رفت:انسولینتو کجا گذاشتی؟ :نمیدونم!بابا..میدونه رفته رفته تحملش به تحلیل میرفت. حمید به سمت اتاق فرشاد رفته و در زد و اسم فرشاد را صدا! فرشاد کمی خواب آلود دررا باز کرده و گفت:بله؟ حمید مضطرب گفت:حال سپند اصلا خوب نیست!انسولینشو نمیدونه کجا گذاشته! فرشاد خمیازه کشان گفت:خب به من چــه؟ مگه من میدونم؟! حمید زیر لب چیزی گفتو به سمت آشپزخانه رفت.گویی یادش آمده بود که دیروز پسرش انسولین سپند را در یخچال گذاشته بود. انسولین را برداشت و کنار سپند که چشمانش نیمه باز بود,نشست.نمیدانست الان سپند درچه حالیست! آرام انسولین را به بدنش تزریق کرده و کنارش نشست!شیوا که تازه از حمـ ـام بیرن آمده بود,بادیدن سپند و پرش که در راهرو نشسته بودند تعجب کرد. مادرش راهم ایستاده کنارشان دید.گفت:چیشده که دوراین بچه این؟ سپند باشنیدن صدای شیوا,چشمانش را باز کرد و باترس نگاهش کرد.نمیدانست که چرا هنوز از او میترسید! نفسهایش پر صدا شد.حمید دستان سرد سپند را در دست گرفته و گفت:خوبی باباجان؟! شیوا که از نگاه خیره سپند باآن وضعش,کمی ترسید و گفت:این چشه مامان؟ وبعد به منیر نگاه کرد!منیر شانه ای بالا انداخت و بدون حرف به سپند نگاه کرد. فرشاد لیوان به دست کنار سپند نشست! آب سرد را به نزدیک لبش بردو آرام گفت:بخور! سپند کمی آب را خورد! فرشاد باز گفت:چیزی شده عمو جان؟ خواب بد دیدی؟ سپند اخمی کردو سعی کرد بلند شود!به کمک بابایی اش بلند شد! آرام غرید:من دیگه بچه نیستم که اینجوری باهام حرف میزنی عمو! از این تغییر یک دفعه ای یش, همه اشان تعجب کردند!به یکدیگر نگاه کردند! سپند اما روبه روی عمه اش ایستادو گفت:دلم نمیخواد به دست تو بمیرم! شیوا متعجب گفت:وا!یعنی چی؟ :نمیدونم چه هیزم تری بهت فروختم که انقدر باهام بدی!ولی تو خواب عین شیطان بودی!الانم مثلخودشی!دلم نمیخواد ببینمت!...کاش نابود میشدی! شیوا عصبی شدو محکم بر صورت سپند سیلی زد!جوری که سپند با کمک دیوار,نقش بر زمین نشد! از سوزش سمت راست صورتش,دستش را برروی آن گذاشت! فرشاد زودتر به خود آمد و گفت:چه غلطی میکنی شیوا؟ شیوا نگاهش کرد:نشنیدی چه مزخرفاتی گفت! وبعد دایش را کمی مثل سپند کرد:تو مثل شیطانی!..بببند دهنتو! خواست باز بزنتش که حمید مانعش شدو گفت:بس کن دختر! به سمت نوه اش رفت و دستش را گرفت.به سمت اتاق راهنمایی اش کرد و گفت:به دل نگیر بابایی!یه کاری کردو نفهمید! خب؟ سپند گویی نمیشنید!همچنان صورتش میسوخت!نمیخواست دیگر خودش را دختر نشان دهد!پدرش نمیخواست! خودش را از بابایی اش جدا کردو وارد اتاق شد! قبل از بستن در به چهره تریده و نگران بابایی اش نگاه کرد. آرام گفت:نگران نباشین!به بابا چیزی نمیگم! وبعد دررا بست!میدانست به خاطر پدرش است که آنها ازش دفاع کردند!پدرش اگر بویی میبرد خون به پا میکرد! فرشاد بازوی لاغر و شکننده شیوا را در دست گرفت و کمی فشرد. زیر لب غرید:نفهم!اگه جاش بمونه و شروین ببینه که خونتو میریزه! :ول کن دردم گرفت! وبعد بازویش را از دست فرشاد کشید بیرون مالشش داد:نمیکنه!چون منم میگم که پسرش چه حرفایی زد! :کابـ ـوس تورو دیده و ازت ترسیده بود!بهش حق بده که ازت متنفر باشه!تو ناسلامتی جای مادرشی! وبعد با انزجار صورتش را گرداندو به سمت اتاقش رفت. :لطفا بلند صحبت نکنین!زنو بچه ام خوابن! مجید که تازه از اتاق بیرون آمده بود,به سمت زنش رفت و گفت:خوبی شیوا جان؟ شیوا لبخند غمگینی زد.خودش را درآغـ ـوش شوهرش رها کردو حرفی نزد! حمید آهی کشید و از کنارشان گذشت!دست سرد منیر را گرفتو گفت:خوبی خانمی؟ :خوبم! سپندم خوب بود حالش؟ حمید لبخندی زدو گفت:آره!دل به دل راه داره همینه تا!!شیوا از سپند متنفره!سپندم از شیوا! :کارش خیلی بد بود!نباید دست رو بچه ام بلند میکرد!حالا هرچه قدر هم سپند حرف بدی زده باشه! حمید:چه خوبه که داری از سپند طرفداری میکنی! منیر لبخندی زدو چیزی نگفت!تاحدودی احساس میکرد سپند مغرور و محکمش را دوست دارد!عجیب حرف هایی که به شیوا زده بود به دلش نشسته بود!احساس میکرد شروین خودش است که آنقدر محکم حرف میزد! درحالی که صبحانه اش را با آرامش میخورد,به پدر کلافه و عصبی اش که طول هال را طی میکرد,نگاه میکرد!نمیدانست پدرش چرا انقدر ناارامـ ـست؟!که مدام با خود میگفت:کجا گذاشتمش؟! سپند درحالی که لقمه اش را با چای تلخش قورت میداد گفت:چیشده بابا؟! شروین نگاهش کرد!کمی فکر کردو گفت:تو یه پاکت نامه ندیدی که...روش به زبان لهستانی یه چیزی نوشته شده؟! سپند چهره اش در هم رفت! :نه! شریون کلافه به اطراف نگاه کرد.باز به سمت بوفه ای که در عرض نیم ساعت, ده بار آن را گشته بود,رفت!دو کشوی پایینش را باز نگاه کرد!چیزی نبود جز همان چند فنجان طلایی رنگ! محکم در کشورا بست و روی مبل نزدیک به آن نشست!پایش را محکم به سرامیک و دستهایش را بر دسته مبل میزد!باید میفهمید آن پاکت نامه را کجا گذاشته است!هفت سال پیش که به این خانه نقل مکان کرده بودند,یادش نبود که پاکت نامه را کجا گذاشته بود. رزا به او گفته بود که پنجشنبه آخر همین هفته به خانه اش می آید تا خودش را به سپند معرفی کند! واو فقط شش روز مهلت داشت!باید نامه را همین امروز به او میداد تا سپندش لااقل پنج روز فرصت فکر کردن داشته باشد! صدای سپند را از آشپزخانه شنید:کجایی بابا؟نمیخوای چیزی بخوری؟جمع کنم میزو؟ شروین دستی به صورتش کشیدو آهی کشید. از جایش بلند شده و به سمت آشپزخانه رفت.روبه روی سپند نشست و عصبی یکی از نان های لواش تکه شده را از روی سبد برداشت و بدون پنیر یا کره ای که روی میز بود,انرا وارد دهانش کرد. سپند متعجب نگاهش میکرد!شروین همچنان که نان دهانش را میجوید,تکه نان بعدی را وارد دهانش کرد!سپند تا آن لحظه ندیده بود که پدرش اینگونه غذا بخورد!پدری که همیشه با آرامش و لقمه های کوچک غذایش را میخورد و الان اینگونه غذایش را میجوید,برایش جای تعجب داشت! :بابا؟ خوبی؟ شروین نگاهش کرد.با سر جواب نه را داد! سپند از جایش بلند شده و به سمت سینک رفت:گفتی دنبال پاکت نامه میگردی؟! :اوهوم! شروین به زور آب دهانش را قورت دادو گفت:یه چای واسم بریز! سپند باشه ای گفتو به سمت چای ساز رفتو کلیدش را برای داغ شدن آبش زد! شروین:تو نمیدونی من پاکت نامه هام رو کجا میزارم؟ سپند متعجب به پدرش نگاه کرد!به سمتش رفت و دستش را برپیشانی پدرش گذاشت:تب داری بابا! داغی! شروین سرش را تکان دادو گفت:ندارم!تو زیادی سردی! کنارش نشست وگفت:چرا امروز اینجوری شدی بابا!کل خونه رو داری بدون دقت میگردی و انتظار داری چیزی که دنبالش میگردی پیدا بشه؟! یکمی تمرکز کن و فکر کن!ببین این پاکتو کجا گذاشتی! شروین آهی کشید و سعی کرد کمی فکر کند!به هیچ نتیجه ای نرسید! :تو گاوصندوقت نیست؟! شروین نگاهش کرد.چرا آنجا را نگاه نکرده بود؟! سریع از جایش بلند شده به سمت اتاقش رفت! سپند پوفی کشیدو سرش را خاراند!کارهای پدرش برایش عجیب بود!یک پاکت نامه ارزشش را داشت که او اینگونه درپی پیدا کردنش بود؟! وبا خود فکر کرد که راست میگوید,آدم هروقت عجله داشته باشد,نمیتواند خوب فکر کند یا تصمیم بگیرد! شروین سریع رمز گاوصندوق را زد و درش را باز کرد! اسنادو مدارک شرکتش,سند خانه اش,مقداری پول و کارت سوخته اش را بیرون آورد!به پاکنامه ها رسید!چند پاکت نامه با طرح های عجیب که مخصوص تولد نوزادان بود,را بیرون آورد!رسید به پاکت نامه های رسفید و رسمی اش! همه اشان را دردست گرفته و تک به تک نگاهشان کرد!همه اشان آک بودند! نبود! کلافه نفس را بیرون دادو بدون جمع کردن برگه های ریخته شده, از اتاق بیرون آمد! وارد آشپزخانه شد!سپند درحال چای ریختن بود که گفت:نبود؟ :نه! چای را به دستش داد و گفت:تو شرکتت نیست؟ :نمیدونم! سپند باز کنارش نسشتو گفت:حالا تو این پاکتنامه چی هست که تو انقدر داری خودتو به درو دیوار میزنی تا پیداش کنی؟! :بعدا میفهمی! و بعد قند را دهان گذاشته و چایش را یکسره خورد!سپند آهی کشید و ازجایش بلند شد!دلش قند میخواست!شیرینی میخواست!بستنی میخواست! دلش همه غذای شیرین را میخواست وحیف که دیابت داشت!دلش لک زده بود که چای را با قند بخورد!شروین نیز تمام سعیش را میکرد که در مقابل سپندش چای با قند نخورد تا پسرش دلش نخواهد و آه نکشد!ولی آن موقع اصلا حواسش به هیچ چیز جز آن نامه نبود! کیفش را برداشت و گفت:کاری با من نداری بابا؟ :نه! سپند خدافظی کردو به سمت در رفت.شروین یک آن یاد چزی افتادو سپند را صدازد. سپند برگشتو گفت:بله؟ شروین دست بر جیبش بردو تراول پنجاهی را روی میز گذاشت:یادمه دیشب گفتی کارتت خالیه!.بیا فعلا دستی داشته باش تا شب پول به کارتت بریزم! :نمیخواد بابا! :بردار!فعلا پنجاه تومن دستی بیشتر ندارم! سپند سری تکان دادو بدون حرف پول رابرداشت. یک آن یاد چیزی افتادو گفت:میشه ظهر بیای دنبالم؟ نگاهش کرد:چرا؟ :هوا یکم داره گرم میشه و منم میترسم انسولینمو ببرم!امروزم که باید تزریق کنم! :باشه! :ممنون!خدافظ. شروین احساس کرد پسرش از چیزی ناراحت است!ولی نمیدانست چیست؟!اخلاقش نبست به روزهای دیگر،کمی فرق کرده بود!احساس میکرد زیاد خودش را لوس نکرده بود!برایش قابل درک نبود که پسرش اینکونه شده باشد!درواقع این اخلاق خشک را دوست نداشت! آهی کشیدو به سمت کیفش رفت.حوصله جمع کردن ظرف هارا نداشت. از خانه اش خارج شده و به سمت شرکتش رفت.باید به حسام میگفت تااو نیز به کمکش آن نامه را پیدا کند!باید نامه را همین امروز پیدا میکردو به پسرش میداد!اگر رزا نیز متوجه نبود نامه میشد,به طور حتم ناراحت میشد!وشرون این را نمیخواست. وارد شرکتش شد.خدارا شکر کرد که خانم اصلانی باز به کارش برگشته بود!دلش نمیخواست ازش برسد که چه کسی اورا از پله ها به پایین پرت کرده است!ویا اینکه پلیس ها چه کارهایی کرده بودند! فقط برایش این مهم بود که الان خانم اصلانی را داشت و آن دخترک را اخراج کرده بود! با سر به کارمندانش که سلامواحوال پرسی کردند جوابشان راداد و وارد دفترش شد. حسام را خمیده برروی میز دید!گویی داشت نقشه ای را با قلم ترسیم میکرد! کیفش را روی میزش گذاشت و پالتویش را بیرون آورد. حسام بادیدن او صاف ایستادو سلام کرد.با نشنیدن جواب,فهمید امروز از آن روزاهایست که شروین اعصاب خودش را ندارد دیگر چه رسد به او و کارامندان دیگر! آرام گفت:خوبی؟ :نه! :معلومه! به سمتش رفت و کنار میزش ایستاد:باز چیشده؟ سپند خوبه؟ :اوهوم! :پس این قیافه چیه؟! بعد مکث چند ثانیه ای گفت:زنم پیدا شده! چشمان حسام آنقدر گشاد شد که شروین فکر کرد که الانست که از حدقه اش بیرون رود. همان گونه گفت:واقعا؟ مطمئنی؟ سری تکان داد:اوهوم! حسام خیره صورت شروین بود!میخواست آثاری از شوخی حرفش را بیابد.ولی انگار اصلا شوخی ای درکار نبود. :چته حسام؟ چرا خیره منی؟ :هان؟..هیچی! سپندت الان خوبه؟ :هنوز به سپند نگفتم! اول باید نامه رزا رو بخونه! :تاحالا اون نامه رو خوندی؟ :نه! آهانی گفتو به سمت میزش رفت:هنوز باروم نمیشه که زنت بعد از 17 سال برگشته! :خودش که میگه نتونسته و ازانجور حرفا! :خیلی پیر شده نه؟ :نه! یعنی بگم که هیچ تغییری نکرده! :پس خوش به حالت!یه زن خوشگل و خارجی گیرت اومده!باید خوشحال باشی! :حرف مفت نزن!خودت بهتر از من میدونی که من اصلا دوستش نداشتم! :ولی بعد ازدواج که میگفتی جونت براش میره! شروین پوفی کشیدو حرفی نزد. بعداز چند دقیقه گفت:روژین خوبه باهات؟ :روژین؟ حالا چرا یکدفعه یاد اون افتادی؟ نکنه فکر میکنی من زن به اون ماهی رو ول میکنم و میام یه غربتی رو میگیرم؟ شروین پوفی کشیدو عصبی گفت:یه بار دیگه به زن من بگی غربتی,اخراجت میکنم! :دودنگ اینجا واسه منه تا! :خفه شو! اوکی؟ :خب بابا!حالا چرا انقده عصبی هستی؟! :نامه رو گم کردم! حسام نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و بلند شروع به خندیدن نمود! بریده گفت:عجب..شوهری .هستی!.آی خدا دلم! شروین کلافه سرش را روی میز گذاشت و گفت:خفه میشی یا خفه ات کنم؟! حسام سعی کرد آرام بخندد تا بیشتراز این اعصاب شروین را خراب نکند! شروین پوفی کشید و از جایش بلند شد.به سمت گاوصندوق گوشه دفتر رفت و درش را باز کرد. حسام که متوجه اینکارش شد گفت:میگم شروین؟ :هان؟ :این اسناد شرکتو که بردی خونه ات,هنوز نیاوردی بزاری اینجا!گفتم که یه وقت یادت نره بیاریشون!ممکنه برامون دردسر ایجاد کنه! شروین یاد اسنادی افتاد که الان پخش اتاقش شده بود.چشمانش را چند لحظه بستو آهی کشید. کل چیزهایی که درون گاوصندوق بودرا درآورد! :بیا کمک! حسام که خنده اش تمام شده بود,آهی کشید و کنار شروین زانو زد! گاوصندوق دو طبقه ای بود و سخت بود میان آن همه برگه پاکتنامه را پیدا کرد! حسام:کلید این کمدو نداری؟ شروین نگاهش به کمد کوچکی که دردرون گاوصدوق,چسبیده به درش بود نگاه کرد. بلند شد و به سمت میزش رفت.کشوی دوم را باز کرده و کلیدش را پیدا کرد. درش را باز کرد!بادیدن پاکتنامه با رنگ صورتی کمـ ـرنگ,لبخندی بر لبـ ـانش نشست!پاکت را نزدیک دماغش برده وآنرا بو کرد!بوی عطر دستان زنش را میداد! حسام لب ورچیدو گفت:چته تو؟ الان دقیقا ارضا شدی بااین بو کردن؟ شروین از جایش بلند شد و به سمت میزش رفت.درهمان حین گفت:خفه شو لطفا! همان لحظه موبایلش به صدا درآمد! آنرا از کیف بیرون آورده به اسمش نگاه کرد!رزا بود! نفس آسوده ای کشیدو جواب داد: :Cześć(سلام) رزالیا نیز جوابش را به لهستانی داد و به فارسی گفت:چرا اینجوری حرف میزنی؟منکه میتونم به فارسی چیزی بگم! :!Oto ktoś, kto Mzahmh(اینجا کسیه که مزاحمه!) رزالیا خندیدو گفت:اوه!باشه عزیزم.نامه رو دادی به پسرم؟! :!Czy nie Hnvz.frst! Dlaczego warto zrezygnować z nocy!(نه هنوز.فرصت نشد!تا شب میدمش!) :خوبه!پس شب تماس میگرم. Strach przed reakcją! Mógłbym dostać paskudny kolizji lub nie zrobię!: (میترسم از واکنشش!ممکنه تند برخورد کنه یااینکه نخواد تورو!)) : Nie martw Zyzm.psrm mnie nie odrz!(نگران نباش عزیزم.پسرم منو رد نمیکنه!) !Gdzie tak pewny? Nie jesteś dobry Spndv: Shnasysh!(از کجا انقدر مطمئنی؟ تو سپندو خوب نمیشناسیش!) :میشناسمش!من مادرم!بایه بار حرف زدن میفهمم که چه اخلاقی داره! شروین آهی کشید:امیدوارم رفتارش خوب باشه باهات! :امیدوارم.کاری نداری بامن؟ :نه عزیزم. :خدافظ! :!Khdafz!(خدافظ!) رزا خندیدو قطع کرد!شروین بالبخند به صفحه نگاه کرد! حسام پارازیتی شد بر خوشی اش:خوب تونستی منو دست بندازی!این چه زبونی بود که یک کلومشو هم نفهمیدم! :لهستانی!درضمن مگه تو فضول منی که باید مکالمات منو بفهمی! حسام متعجب نگاهش کرد و چیزی نگفت! شروین فهمید که زیاده روی کرده است :ببخشین!یه حرف خصوصی بود که نمیخواستم کسی متوجه بشه! حسام شانه ای بالا انداخت و گفت:مهم نیست!درکت میکنم! وبعد مشغول کار قبلی اش شد!شروین نیز دیگر بیخیال ناراحتی حام شد و او نیز مشغول به کارش شد!روز سختی را درپیش رو داشت! هردو باهم وارد خانه شدند.سپند بی حال روی مبل خودش را پرت کرد و شروین به سمت یخچال رفت!کمی آب خورد و بعد از آن انسولین را برداشت. کنارش نشست و گفت:چند روز پیش که عمو اومده بود تو شرکتم واسه پروژه بیمارستانش,بهم گفت که از سن 18 سال به بعد میتونن روت آزمایشاتی انجام بدن و اگه موفیقت آمیز باشه,ببریمت به آمریکا! متعجب گفت:چه آزمایشاتی؟ شروین نوک سوزن آمپول را به بدن سپند فرو کرد:نمیدونم!بهتره بگم که نفهمیدم چی میگفت! وبعد تک خنده ای کردو گفت:منکه دکتر نیستم! انسولین را تزریق کرد و آمپول را درآورد. :خب بعدش چی میشه؟ :هیچی دیگه!وقتی ببریمت آمریکا,اونجا ممکنه که دیابتت رو بتون با تزریق ژن خوب کنن! سپند خوشحال شده و گفت:واقعا؟! شانه هایش را بالا انداخت:نمیدونم!عمو گفت این راه حل خوبیه!البته درحد فرضیه است!ولی خب میشه امید داشت که تو خوب میشی!فقط.. سپند آب دهانش را قورت دادو گفت:فقط چی؟ :فقط اگه دیابتت از این طریق خوب شد,باید حتما قرص های تضعیف کننده ایمنی بدنو تا آخر عمرت بخوری! پوفی کشید:بازم قرص! به خدا کلیه هام داره نابود میشن بااین قرصا! شروین آهی کشیدو گفت:نمیتونم اینجوری ببینمت!..باورکن برام سخته! سرش را به سمت مخالف چرخاند!واقعا برایش سخت که خود سالم است و جگر گوشه اش بیمار! سپند دست بر شانه پدرش گذاشت وگفت:بابا من راضیم! شروین نگاهش کرد:از چی؟ :از اینکه فقط دیابت دارم!..تاحالا به مرکز توانبخشی نرفتی که ببینی بچه ها چه قدر مریضن!بچه هایی که به خاطر راه رفتن دارن درد میکشن!..پارسال از طرف مدرسه رفتیم اونجا!وقتی اون آدما رو میدیدم که انقدر مریضن,خدارا شکر کردم که لااقل دیابت دارم!دستو پاو مغزم سالمه!..به خدا من راضیم! سر پسرش را گرفت و بر سیـ ـنه اش فشرد و گفت:چه خوبه که تو به خدا اعتقاد داری! سپند خودش را از پدرش جدا کردو گفت:چرا تو نداری؟ شروین سرش را پایین انداخت. اهی کشید. آرام گفت:نزاشتن داشته باشم! :چرا؟ مربوط همون زن گرفتنته؟ شروین آهی کشیدو به سپند نگاه کرد.از جایش بلند شد:ناهار چی میخوری؟! سپند پوفی کشید .او نیز از جایش بلند شد.همان طور که به سمت اتاقش میرفت گفت:نمیدونم!هر چی تو میخوری منم میخورم! شروین به سمت کیفش رفت.موبایلش را بیرون آورد و مشغول شماره گرفتن و سفارش دادن شد! نگاهش به پاکت نامه افتاد!ناخودآگاه سرش را بالا گرفتو به در اتاق نیمه باز سپند خیره شد.نمیدانست چه گونه بااوحرف بزند!از واکنش پسرش میترسید. باشنیدن صدای زنی از پشت تلفن,نگاهش را از اتاق سپند گرفتو خیره دستانش شد و سفارشات را داد! چنددقیقه بعد از آن,به سمت اتاق سپند رفت!آرام دررا زدو گفت:اجازه ست؟! :بیاتو! وارد اتاق شد!سپند با لباسهای راحتی روی صندلی گردان کامپیوترش نشسته بود. روی تخـ ـتش نشست.سپند از همان بدو ورودش تا نشستنش نگاهش کرد:چیزی شده؟ :وقت داری باهم کمی حرف بزنیم؟ :اوهوم! آهی کشید و دستان سردش را بهم میمالید تا کمی از التهاب بدنش,به دستان سردش منتقل کند!باید سریع میرفت سراغ اصل مطلب.وقتی نداشت! :میخوام درمورد مامانت باهات حرف بزنم! سپند متعجب به دهان پدرش چشم دوخته بود!باورش نمیشد که فقل دهان پدرش قرارست باز شود. آب دهانش را قورت داد!انتظار نداشت پدرش بخواهد حرفی بزند. بلند شدو باز دست بر پیشانی پدرش گذاشت:واقعا تب داری بابا!بیا بریم دکتر!یااصلا میخوای به عمو زنگ بزنم؟ دست پسرش را گرفت و کنار خود نشاند:بگیر بشین! :باباتو از صبح تا حالا حالت خوب نیست!بزار بریم دکتر!به خدا میترسم یکدفعه حالت بدتر از این بشه! :من خوبم سپند! به چهره عصبی پدرش نگاه کرد و حرفی نزد! :اینکه میخوام درمورد مادرت حرفی بزنم,انقدر واست غیر قابل درکه که منو مریض میدونی؟! :آره! :آفرین به این صداقت! دست راستش را خاراند و گفت:خب تقصیر خودته!من الان چند ساله که دارم از مامانم میپرسمو تو هم مدام دست به سرم میکنی!خب بهم حق بده که الان باورم نشه!..مثل این میمونه که بعد از 12 سال درس خوندن, یه استادی بهم بگه زمین مـ ـستطیله! بااین حرفش شروین خندید!تشبیه جالبی بود!سپند نیز خندیدو گفت:خب بهم حق بده دیگه! دست بر پای پسرش گذاشتو گفت:اینبار واقعا میخوام درمورد مادرت حرف بزنم! :چرا؟ آهی کشید. :مامانت برگشته! از ترس واکنش تند سپند,نگاهش نمیگرد! اما باخنده بلند سپند,متعجب سرش را به سمتش چرخاند!سپند از شدت خنده دلش را محکم گرفته و روی تخـ ـت دراز کشیده بود. شروین اما با نگرانی به پسرش نگاه میکرد!نمیدانست این حرکتش از روی حرص است یااز روی بیخیالی! و مطمئن بود که از روی خوشحالی نیست! گذاشت خوب پسرش بخندد!اما سپند میان خنده اش اشک میریخت!رفته رفته خنده اش به گریه تبدیل شد! شروین آرام دست را گرفتو بلندش کرد!میدانست که این اتفاق می افتد! سر پسرش را بر سیـ ـنه اش فشرد و گفت:میدونم دلتنگی!بهت حق میدم اگه خون گریه کنی! :داری..دروغ..می..میگی! :نه!دروغ نیست! :از..کجا میدونی؟ :بهم زنگ زد!..بهم گفت پشیمونه! :نیست!..چرا گذاشت رفت؟! :دوروز پیش یادته,کنار ساحل بهت گفتم یه چیر باارزشو میخوام نشونت بدم؟! دست بر جیب شلوارش کرده و پاکت تا شده را بیرون آورد.به سمتش گرفت:این نامه مادرته! همون موقع که به دنیا اومدی بهم دادو رفت!..میخوام نامه رو بخونی! درحالی که نگاهش خیره پاکتنامه بود گفت:توکه نمیخوای قبولش کنی؟! به پسرش نگاه کرد! آهی کشیدو گفت:بخونو نظرتو بهم بگو!باشه؟! با صدا درآمدن آیفون آرام گفت:بیا ناهارتو بخور و بعد بشین باصبر این نامه رو بخون! خود بلند شد و به سمت در رفت.سپند با صدای لرزانی گفت:من..من نمیخوام این مامانو..نمیخوامش بابا! نزار بیادو بشه عذاب جونم! شروین آهی کشید و گفت:نامه رو بخون! وبعد از اتاق بیرون آمد.دست بر قلب ناآرامش گذاشت!نفس عمیقی کشید.باید قرصش را میخورد.سریع از پله ها پایین رفته و دررا باز کرد.بعد به سمت قرصش رفت! سپند آرام هق هق میکردو به پاکت در دستش نگاه میکرد!نمیتوانست بارو کند که مادرش زنده باشد!که آمده باشد و بخواهد بعد از 17 سال دوری باآنها زندگی کند!برایش سخت بود!نمیتوانست بپذیرد!اصلا تا الان مادرش را دیده بود؟اصلا چرا پدرش این پاکت را به او داده بود؟او زنش را بخشیده بود؟ آهی کشید و قطره اشکش را پاک کرد!سعی کرد محکم باشد تا بتواند این پاکتنامه را بخواند!مادرش بعد از 17 سال,که تمام عمر سپند بود,برگشته بود و او نمیدانست باید خوشحال باشد یانه!گله کند و نگذارد مادرش دراین خانه باشد یانه؟! باشنیدن صدای پدرش,به زور به پاهایش توان حرکت داد!به موبایلش پیامی آمد. بازش کرد.احسان بود :"سلام.کی بیام خونه اتون تا بهت درس پسرونه بدم؟" وشکلک خنده داری کنار این متن گذاشته بود که لبخند کمـ ـرنگی را بر لبان سپند آورد! باخود گفت:دیگه باید بشم!این خونه دیگه داره توش یه زن میاد! آهی کشید:چه جوری میتونم این زن به اصطلاح مادررو از سر پدرم باز کنم؟! نوشت:"نمیخواد بیای!" وبعد موبایلش را بر روی میزش انداخت و پاکنامه را برروی تخـ ـتش!دلش آشوب بود!هربار به پاکت نگاه میکرد,بغض بر گلویش می نشست!نمیدانست برای چه است!..دلش مادر میخواست!از اعماق وجودش هم میخواست!ولی یگ چیر مانع پذیرفتنش میشد!17 سال به این زندگی آن هم درکنار پدرش و تنهایی عادت کرده بود!دلش نمیخواست تنهایی اش پر شود!شاید اگر چند سال پیش بود قبولش میکرد!اما الان نه!برایش سخت بود! باز صدای پدرش راشنید.چشم از پاکت نامه گرفت و از اتاق خارج شد. روبه روی پدرش نشست! بوی نرم ماهی را حس کرد! شروین بادیدن سپند لبخند زدو گفت:برات ماهی گرفتم که فسفرت بیاد بالا و بتونی فکر کنی! در حالی قاشق و چنگال را بر میداشت گفت:حتما برای فکر کردن به نوشته های نامه ست! شروین درحالی که کمی سس برروی ماهی اش میریخت گفت:دقیقا!میدونی که من خیلی صادقم! :حتما منم این صادق بودنو از تو به ارث بردم! :از منو مادرت!مامانت هم صادقه! سپند ماهی را لای نان لواش گذاشت و با بد عنقی گفت:نمیشه من این دفعه رو برنج بخورم؟! ماهی با نون خوشمزه نیست! :بخور و انقدر اذیت نکن! سپند حرفی نزدو کمی فکر کرد! آهی کشید و ارام گفت:واقعا میخوای زنتو به این خونه راه بدی؟! شروین قاشق برنج و ماهی را که آماده برای خوردن کرده بود را رها کرد.دستانش را برروی سیـ ـنه اش چسباندو گفت:چرا نکنم؟! سپند نیز دست از خوردن کشید:چرا باید بکنی؟! اون زن, اگه زن خوبی بود 17 سال تنهات نمیزاشت! :دلیل داره! :دلیلش برات قابل باوره؟! شانه ای بالا انداخت:آره! درواقع خودم اونو از بیمارستان فراری دادم! متعجب به دهان پدرش خیره شد:چی؟! شروین قاشق را دردهانش برد و شروع به خوردن کرد! :بابا چرا اینکاررو کردی؟! صدای سپند میلرزید.شروین لیوان دوغ را سر کشیدو گفت:چون خودش خواست! سعی میکرد به چشمان پسرش نگاه نکند.میدانست که اگر نگاه کند با طوفان چشمانش مواجهه میشود! :او منو دوست نداره! :داره!اونقدری که به خاطر حفظ جون تو, فرار کرد و رفت به کشورش! ابروهایش درهم رفت:به کشورش؟! مگه ایرانی نیست؟! :نه! :نکنه..لهستانیه؟! :اوهوم! سپند بدون حرف خیره صورت بیخیال پدرش شد!آن قدر به این کارش ادامه داد که شروین کلافه شدو قاشقش را برروی بشقاب پرت کرد. پوفی کشیدو گفت:بخور! :پس تو باعث بی مادر شدن من بودی! :نه! :چرا! وگرنه مامان لهستانی من,نه زبونمونو بلد بوده و نه جایی رو! تو فراریش دادی چون نمیخواستیش و به خودت گفتی بزار بره!منکه هستم بالای سر پسرم! :سپند داری اشتباه میکنی! :نمیکنم! عین واقعیته!.فقط نمیدونم چرا الان که من به این وضعیت عادت کردم,میخوای اوزنو تو خونه راه بدی؟! : اون زن مادرته! :چه مادریه که بعد 17 سال اومده؟! چه مادریه که تا الان پسرشو بغـ ـل نکرده؟!به خاطر حفظ جون خودش فرار کرده؟! نفس نفس میزدو داغ شده بود!درون بدنش غوغای برپا بود!قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد الانست که باایستد! باز به حرف آمد:من حتی یه بارم اونو ندیدم!نه عکسی..نه فیلمی..هیچی! تو چه پدری هستی که نفهمیدی پسرت,به مادرش نیاز داره؟! بچه بودی؟..بچه بودی و نفهمیدی آره؟..بچه بودی, واسه چی ازدواج کردی؟! بچه بودی واسه چی خواستی پدر بشی؟! واسه چی خواستی منو بدبخت کنی؟! من مریضم! نبودم بهتر بودنمه!انقدر دیگه تورو اذیت نمیکردم!قلبتو داغون نمیکردم!واسه چی منو خواستی؟! واسه چی بابا؟ شروین صبرش لبریز شد که فریاد زد:بسه! سپند باز خواست حرفی بزند تا کمی از عقده هایش کم شود.اما شروین نگذاشت:خفه شو سپند! سپند یک آن دهنش نیمه بازش را بست!هیچ موقع پدرش را انقدر عصبی ندیده بود! شروین از جایش بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت!سپند نیز بعد از چند دقیقه از جایش بلند شد.هنوز نفس نفس میزد!گلویش کمی میسوخت! خواست به سمت اتاقش رود که صدای آرام و لرزان پدرش را در سالن, شنید:من پدر بدی نیستم سپند!نمیدونم چرا هرچه قدر تلاش میکنم,بدتر میشه! اون موقع حاضر بودم زندگیمو بدم ولی چیزیت نشه! وقتی مادرت رفت,تو یکدفعه حالت بدشد! همه ناامید شده بودنو میگفتن تو زنده نمیمونی!.التماسشون میکردم..زجه میزدم.. اون قدری که دیگه صدام درنمی اومد..تااینکه یه زور معجزه شد..هیچ وقت اون روز و باهیچ روز دیگه ای عوض نمیکنم! انقدر خوشحال بودم که فقط میخواستم جیغ بکشم!..مثل بچه ها میپریدم بالاو پایین دست میزدم!..به قول تو بچه بودم!..الانم از این که دارمت..از اینکه هستی و ناراضی هستی..از اینکه انقدر سختی کشیدم به خاطرت..پشیمون نیستم! حتی اگه الان بزنی گوشمو بری از خونه بیرون و دیگه هم نیای,من پشیمون نیستم از داشتنت! سپند با بغض,آب دهانش را قورت داد!نتوانست حرفی بزند!پشیمان بود که گفته بود از زندگی اش ناراضیست! او راضی بود!پدرش بهترین پدر دنیا بود و او باآن حرف هایش دلش را شکسته بود! سرش را پایین انداخت و به سمت اتاقش رفت!بهترین کار ممکن را همین میدانست! وارد اتاقش شد.دل خودش نیز شکسته بود از این حرفها!نمیدانست از چه موقع اینها در دلش بودو حال فوران شده بود! غرورش نمیگذاشت برود پیش پدرش تا ازش عذر خواهی کند!اصلا مگر او غررو داشت؟مگر خودش قسم نخورده بود که بیخیال این غرور مسخره شود؟ الان چه فرقی میکرد با دفعات قبل؟! آهی کشید!با خود زمزمه کرد:من همون سپندم! از اتاقش خارج شد!دستش به نزده نرسیده بود که صدای برخورد در ورودی را شنید!پدرش رفت! آرام دستش را برروی نزده گذاشت!مات و متحیر به در نگاه میکرد!هیچ موقع پدرش اینگونه نبود!اوج عصبانیتش این بود که به اتاقش میرفت و دررا پشت سرش قفل میکرد! سرش را انداخت پایین و باز آه کشید.سر به پایین وارد اتاقش شد و در را محکم بهم زد!دستی به سرش کشیدو سعی کرد آرام باشد!سعی کرد فقط به آن نامه و نوشته هایی که قرار بود بخواند باشد! شروین باسرعت از خانه اش بیرون رفت!محیط آن خانه برایش سنگین بود!حرفهای پسرش برایش گران تمام شد!چه میتوانست به پسرش بگوید؟ از خانواده زنش میگفتو و تمام تقصیرات را برگردن آنها می گذاشت؟ آن وقت پسرش نمیپرسید چرا؟!چه گونه؟ بدون مقصد می راند! الکی بوق میزدو به رانندگی دیگران,که آرام و مقرراتی بود, زیر لب فحش میداد! انگار که جاده را فقط برای او ساخته بودند! بعد از چند دقیقه ایستاد! نمیدانست چرا سراز خانه پدرش در آورد!البته باید گفت خانه زنش!آپارتمان لوکسی که آن طرف خیابان,روبه روی خانه پدری اش بود,طبقه سه واحد 9! دلش از همه چیزو همه جا گرفته بود.پسرش درست میگفت!رزا برای چه آنهارا 17 سال تنها گذاشته بود؟! انقدر از دستگیر شدنش توسط پدرشوهرش میترسید؟! پس حس مادرانه اش چه؟!چه گونه توانسته بود 17 سال دور از او و بچه اش دوام بیاورد؟!او که مرد بود ,بعد از این همه سال دوری,به طور حتم دیوانه شده بود وزنش... آهی کشید!میخواست حرف بزند!دردودل کند و کسی هم اورا نصیحت نکند!فقط او حرف بزند و طرفش بشنود! دست بر جیب برد تا موبایلش را بیرون آورد که نبود!موبایلش را در خانه جا گذاشته بود!کلافه پوفی کشید! سرش را چند بار تکان داد و حرکت کرد!دلش درحال حاضر هیچ کی را نمیخواست! وارد شرکتش شد.ساکت و آرام بود! خانم اصلانی را دیدو به او سلام کرد! خواست برود که پشیمان شد و برگشت سمتش:حسام تو دفتره هنوز؟! متعجب گفت:بله! به ساعت دیواره بالای سر خانم اصلانی نگاه کرد.نزدیک چهار بود! :شما چرا تاالان نرفتین؟ :خب موندم تا آقای حسنی برن و بعد من برم! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . :همه بچه ها رفتن؟ :بله! :شماهم برو! :ولی.. :نمیخواد باشین!بفرمایین! خانم اصلانی لبخند کمـ ـرنگی زدو چشم ارامی گفت! شروین آرام دررا زدو وارد دفترش شد!حسام را دید که درحال جمع کردن وسایلش و گذاشتن آنها به درون کیفش بود! سلام آرامی کردو روی مبل گوشه دفترش که مخصوص مهمانان ویژه بود,خودش را پرت کرد و دراز کشید! حسام متعجب نگاهش کرد.به سمتش رفت و گفت:خوبی؟! شروین درحالی که دستش را برروی پیشانی اش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود,گفت:نه! حسام روی مبل تکنفره که بالای سر شروین میشد نشست.دست شروین را برداشت و دست خودش را بررویش گذاشت.نوچی کردو گفت:چه قدر داغی تو! :خفه شو! پوفی کشید:چیشده باز؟ ظهری که با لبخند از این در رفتی بیرون!الان که شرکت تعطیله اومدی اینجا و تبم که داری! شروین بعد مکث چنددقیقه ای گفت:دارم آتیش میگیرم! :بلند شو ببینم چیشده؟! وبعد دست بر شانه شروین گذاشت و اورا مجبور کرد که بلند شود و بشیند. شروین با چشمان به خون نشسته نگاهش کرد و گفت:برو خونه ات و بزار بخوابم! عصبی گفت:شرکت جای خواب نیست! کلافه جواب داد:شرکت خودمه و هست! خواست دوباره بخوابد که حسام نگذاشت و کفت:بشین ببینم!..حرف بزن! ناخودآگاه نالید:ولم کن سپند! حسام چهره اش درهم رفت و گفت:سپند؟..باسپند دعوات شده؟ با حرف نزدن شروین,حسام فهمید قضیه از چه قرارست! آرامتر گفت:موضوع زنته؟! شروین آرام سرش را بالاو پایین کرد و گفت:نمیخوادش!میگفت منم حق ندارم بیارمش تو خونه! لبخند تلخی زدو گفت:میگفت اصلا چرا به دنیاش آوردیم!.از زندگیش ناراضیه! سرش را میان دستانش گرفت:منو دوست نداره!نمیخوادم! میخواست حرف بزند تا کمی از التهابش کم شود! آهی کشیدو ادامه داد:تمام زندگیمه! تمام زندگیم امروز بهم گفت دوستم نداره! عزیزترینم امروز پسم زد!..سخته حسام!پسرتو با هراز سختی و امیدو آرزو بزرگ کنی و...تازه بفهمی این پسر از زندگیش ناراضیه!..حاضرم جونمو بهش بدم ولی خار تو پاش نره..اونم میتوپه بهم که چرا گذاشتم به دنیا بیاد! قطره اشکی ناخواسته از چشمانش سرازیر شد. سکوت طولانی که ایجاد شد,باعث شد حسام به حرف آید:چرا به پسرت حق نمیدی؟..چرا درکش نمیکنی؟..تاحالا شده خودتو جای او بزاری؟ شروین با سر جواب نه را داد. :پس به خاطر همینه که درکش نمیکنی.خودتو الان بزار جای او.بعداز 17 سال,که تمام عمرته,یکدفعه پدرت میادو بهت میگه مامانت برات نامه گذاشته! و الان خودش اومده تا باهات حرف بزنه!..تو چه حالی میشی؟..نهایتش همون حرفاییه که به پسرت بهت زده! اون وقت میتونی درک کنی این مادرو؟!میتونی درک کنی که چرا پدرت میخواد اون زنو بیاره تو خونه؟! :من به سپند مهلت فکر کردن دادم! :کمه شروین! پسرت 17 سال از مادرش دور بوده! حق داره که ازش عقده به دل بگیره! تمام اون سالهایی که نبوده رو! اون سالهایی که پسر بچه ها کیف میکنن دستاشونو تو دستای مادرشون بزارنو برن گردشو پارک!مگه منو تو اینجور نبودیم؟! مگه تجربه اش نکردیم؟!..خودتو بزار جای او..ببین چه قدر از این خواسته ها میخواستی مادرت بوده و پیش تو نبوده! دوره حساس نوجونی رو,که تمام پسر بچه ها میخوان بگن غرور داریم و حفظش میکنن, او به خاطرتو بیخیالش شد.خودشو کرد مثل دختر بچه ها!خودتو بزار جای اون!تواون اوج نوجونیت بخوای رفتاراتو تغییر بدی چه حالی پیدا میکنی؟ بخوای برای زن نگرفتن بابات,که تنها داشتته تو این دنیا, غیراز این چیکار میکردی؟ نتوانست تحمل کند!سخت بود برایش!باصدای لرزانی گفت:بسه حسام..تورو خدا تمومش کن..تمومش کنو برو! حسام خواست باز حرف بزند که شروین گفت:رو پیـ ـشونی من از همون بچگی طالع نحس بودنش نوشته شده !نزار فکر کنم نحسی من,زندگی بچه امو گرفته!..داغونم حسام! بیخیال من شو! پوفی کشد.باید این بحث را تمام میکرد.وگرنه دوستش سکته میکرد! :خیلی خب!بلندشو بریم دکتری جایی! داری تو تب میسوزی! آرام گفت:خوب میشم! :حتما باخوابیدنت تو این دفتر. آره؟! بلندشو برادرمن! :بیخیال! :لااقل بیا برو خونه ات! میدونی که نمیزارم اینجا تنها بشی..بلندشو. از این همه اصرار کلافه شده بود.سردردش درحد انفجار بود.حرف های حسام هم برایش سنگین بود.تاآن لحظه سعی نکرده بود خودش را جای پسرش قرار دهد.واقعا سخت بود.نمیخواست به این سختی فکر کند.ولی مگر میشد؟ در آن لحظه فقط خواب میخواست.آن هم به دور از دغدغه و فکر و خیال آینده. وارد خانه اش شد.خانه غرق در تاریکی بود. با کمک دیوار توانست کلید را پیداکرده و آنرا روشن کند!قسمتی از هال روشن شد!چراغ آنطرف سالنرا هم روشن کردو به سمت آشپزخانه رفت. پالتویش را روی کانتر انداخت و چراغ را روشن کرد. به ساعت نگاه کرد.نزدیک ده شب بود! پسرش 8ساعت از اتاقش بیرون نیامده بود؟! دل نگرانش شده بود!از همان وقتی که پادر خانه غرق در سکوت و تاریکش گذاشته بود. به سمت اتاقش رفت.کمی پشت در مکث کرد.صدایی نمی آمد.در زدو وارد شد. سپند که به پشت روی تخـ ـتش دراز کشیده بود,خیره نامه مقابلش بود. باشنیدن صدا تق و باز شدن در اتاقش,به در نگاه کرد!بادیدن پدرش,کمی آرام شد! نامه را در دست گرفت و نشست. آرام و سربه زیر گفت:سلام! شروین هم آرام جوابش را داد و گفت:فکر کردم خوابی. به نامه دردستش نگاه کرد. :هیچی ازش نمیفهمم! و بعد نامه را آرام کنار پایش انداخت!شروین متعجب به سمتش رفت و نامه را برداشت!جملات همگی فارسی بودند! نمیخواست به متنش توجهی کند.چون برای او نوشته نشده بود. کنار سپند نشست :فارسی که نوشته شده! :آره خب..ولی فقط نوشته دوست دارمو از اینجور حرفا!ننوشته که چرا رفته؟!چرا تنهامون گذاشته! نگفته اصلا واسه چی انقدر زود ازدواج کرده؟!! فقط معذرت خواهی کرده! من اینا رو نمیخوام بدونم.میخوام درمورد خودشو خانواده اش بدونم!میخوام بدونم که چرا منو ول کرده و رفته تو کشورش! :تو تواین هشت ساعت فقط به این چیزا فکر کردی؟! :آره!بیش از هزاربار این نامه رو خوندم!خط به خطشو حفظ شدم! ولی.. ای کاش از خانواده اش هم میگفت! :وقتی خودش اومد همه چیزو بهت میگه! :چرا تو نمیگی؟! شروین بدون حرف نگاهش کرد.سپند میدانست پدرش حرفی نخواهد زد.بنابراین اصراری نکرد! یاد موضوعی افتاد. :کجا رفته بودی؟! شروین کمی تعجب کرد:رفته بودیم یکمی هوا بخوره تو سرم! سپند به صندلی کنار پدرش خیره شدو گفت:اومدم بیرون که ازت معذرت خواهی کنم که دیدم رفتی! شروین خیره صورت پسرش بود!حالت صورتش هیچ چیزی از درونش را نشان نمیداد! سپند خیره دستانش شد:نمیخواستم اونجور حرف بزم!یه دفعه ای شد! به پدرش نگاه کرد!نمیدانست چرا پدرش ساکت شده بود! آب دهانش را قورت داد:اتباه کردم بابا!به دفعه غرور مسخره نوجونیم سرباز کردو هرچی از دهنم درومد گفتم! بااین حرفش شروین خندید!آن بلند و طولانی!..وقتی خنده اش کمی طول کشید سپند متعجب و عصبی گفت:به چی میخندی بابا؟ حرف من کجاش خنده دار بود؟ شروین سعی کرد به خود مسلط شود.نفسی گرفتو گفت:ازاین عذرخواهی کردنت خنده ام گرفت.قبلا میومدی تو بغـ ـلمو خودتو ناز میکردی و معذرت خواهی میکردی!اما الان.. :اون مال قبلنا بود! وبعد سرش را به سمت مخالف پدرش چرخاند.شروین دست سپند را گرفت و گفت:من به اون غرور مسخره نوجوونیت خندیدم! آهی کشیدو ادامه داد:خوشم میاد پسرم غرور داشته باشه!مثل الانت! سپند نگاهش کرد:یعنی این اخلاقمو دوست داری؟ :اوهوم! :ولی من ازش متنفرم! :مهم نیست!مهم اینکه من دوست دارم!..بگذریم! داشتیم درمورد مامانت حرف میزدیم! سپند سرش را پایین انداخت:اوهوم!.. تو از کجا فهمیدی که زنت اومده؟! کمی فکر کردو گفت:زنگ زد! متعجب گفت:همین؟ :اوهوم! :یعنی حتی نگفت که منم هستم؟!نکنه فکر میکنه من مُردم؟! :خدانکنه!..از همه بیشتر نگران تو بود نه من! مدام میگفت که میخواد باهات حرف بزنه ولی خب من نزاشتم! :چرا؟ :چون از واکنشت میترسیدم.هنوزم میترسم! سپند چندلحظه ای به صورت پدرش خیره شد.آرام گفت:کی میاد؟ :پنجشنبه همین آخر هفته! متعجب گفت:چه قدر زود! پوزخندی زد:میخواست همین امشب بیاد اینجا که من نزاشتم!دیدنتو بغـ ـل کردنت شده آرزو براش.اون وقت تو میگی که چه زود میاد!یعنی تو اصلا مشتاق نیستی ببینیشو بغـ ـلش کنی؟ آب دهانش را قورت داد:خب..میترسم باهاش مواجهه بشم!میدونی..الان یه حسی دارم! یه حسی که نمیتونم بیانش کنم! ..مثلا..دلشوره..یه چیز توپ مانندی گلومو میگیره و نمیزاره حرف بزنم!مثل یه عقده!..باورنکردنیه برام! خیلی داغونم بابا! قلـ ـبم داره از سیـ ـنه میپره بیرون..فکر میکنم اگه اون زن بیاد,آرامش زندگیمون بهم میپاشه.دیگه منو تو نمیتونیم تنها باشیم!من این تنهایی دوست دارم!.میدونی اگه بیاد..نمیدونم چه حسی دارم! شروین لبخندی زدو بازوی پسرش را گرفتو به خود فشرد:مادرت از اون کد بانوهاست!همونی که آرزوشو داشتی! ناخدآگاه پرسید:بلده غذای خونگی بپزه؟! شروین بلند خندید.میان خنده اش گفت:نمیدونم! سپند اما جدی بود:چه زن کدبانوییه که بلد نیست قورمه سبزی بپزه؟! سعی کرد اونیز کمی جدی شود:خب اون 17 ساله که ایران نبوده! چنددقیقه ای سکوت بیانشان گذشت.که سپند شکست این سکوت را :از این به بعد که میام خونه,دیگه تنها نیستم تا عصر؟! :نه! سپند از ته دلش خوشحال شده بود!:واقعا مامانمه؟! :اوهوم! با شوق گفت:خوشگله که؟ چه خوب میشه اگه مثل تو جوون باشه! وبعد خندید! :جوونه!..قبول میکنی که برای همیشه بیاد پیشمون؟ سپند یک آن اخمی کرد و حرفی نزد! آهی کشیدو گفت:تو ساحل بهت گفتم..سخته اما شدنیه! شروین کمی خیره نگاهش کرد. گفت:امروز تو ماشین, حسام یه حرفی بهم زد! :چی؟ :گفت فکر کنم..فکر کنم که تورو بیشتر دوست دارم یا زنمو! کنجکاو گفت:خب؟ :تو ماشین خیلی فکر کردم! ..منو تو باهم بزرگ شدیم سپند! باهم درس زندگی رو یاد گرفتیم..یادت میاد اون روزی رو که اومدیم تو این خونه؟ :اوهوم!شش-هفت سال پیش بود فکر کنم! تک خنده ای کردو ادامه داد:چه قدر خوشحال بودیم جفتمون! شروین هم لبخندی زدو گفت:آره!مـ ـستقل شده بودیم! :چه قدر باوسواس وسایل خونه رو خریدی و چیدی!مدام بیرون بودی و هِی وسیله میخریدی! شروین سری تکان داد:اوهوم! منم اون موقعا بچه بودم! :بچه ای که پدر بچه 10 ساله بود! آرام خندیدو گفت:واسه توکه خوب بود!مدام باهات بازی میکردم! :مدامم از اون غذاهای بدمزه دهنم میکردی! شروین خندیدو گفت:سوپ پیازو یادته برات درست کردم؟! چهره سپند درهم رفت:هنوزم که هنوزه با یادش حالم بد میشه! :خودم با ماسک این غذارو پختمو ریختم تو دهنت! :خیلی نامرد بودی!به خدا گریه میکردمو توهم که اصلا برات اهمیت نداشت! چشم چپش را خاراند و گفت:مهم سلامتیت بود!سوپ پیاز برای قندت خوبه! :خداروشکر که دیگه درست نکردی!..راستی بابا یادت میاد اون روزی خونه کامل شده بود و تو الکی میخندیدی؟! شروین باز لبخند محوی زدو گفت:آره!خب خوشحال بودم!وقتی همسن من بشی,میفهمی این استقلالی که میگم یعنی چی و چه قدر برات مهم و ازرشمنده! سپند آهی کشید:تو پدر خوبی بودی,ولی بلد نبودی خونه رو گرم نگه داری! :من یه مَردم!یه مرد نمیتونه یه خونه رو گرم کنه!این کار مخصوص خانماست! به پدرش نگاه کرد:یعنی اگه مامان بیاد خونه گرم میشه! :آره!من این گرمی چشیدمو مطمئنم که با ورود یه زن, این خونه گرم میشه! :امیدوارم! شروین باز سری تکان داد:میدونی, من وقتی داشتم تو ماشین,بین تو و زنم یکی رو انتخاب میکردم,فقط این خاطرات شیرین به ذهنم میومد! انقدر غرقش بودم که زمان از دستم رفت! سپند با کمی ترس گفت:کدوممونو انتخاب کردی؟ خیره پسرش شد.لبخندی زدو گفت:من تورو بیشتر دوست دارم.چون بیشتر عمرمو با تو گذروندم.حتی از مامانو بابامم بیشتر! سپند از حرف پدرش دلگرمی گرفتو سرش را به شانه های نسبتا پهن پدرش گذاشت. :درسته که من مادرنداشتم..ولی همیشه خداروشکر میکردم که پدری مثل تو دارم. شروین لبخند کمـ ـرنگی زدو گفت:ولی ظهری چیز دیگه ای میگفتی! :گفتم که اشتباه کردم!به خدا دیگه جایی تو دلم نداشتم که این حرفارو نگه دارم!..تو دعواهم حلوا پخش نمیکنن! :درسته! سپند بی مورد گفت:گشنمه! بااین حرف پسرش خندید!اما آرام و طولانی! سپند اینبار کلافه گفت:به چی میخندی بابا؟! خب تو که ظهر نزاشتی چیزی بخورم!لااقل الان بریم بیرون! شروین که آرام شده بود,یک تای ابرویش را بالا انداخت:من نزاشتم؟! سپند درحالی که لباسش را بیرون می آورد گفت:نه پس,من نزاشتم! وبعد کامل لباسش را در آورد و به سمت کمدش رفت:چشماتو ببند! شروین از جایش بلند شد..درحالی که به سمت در میرفت گفت:تا یه ربع دیگه آماده باش.میریم رستوران. سپند باشه ای گفتو مشغول تن کردن لباسش شد. شروین خوشحال از این وضع,بالبخند وارد اتاقش خارج شد!نمیدانست صحبت کردن با پسرش و یادآوری آن روزهای نسبتا سخت,انقدر خوشحالش میکند!این خوشحالی را دوست داشت!حس میکرد خوشبخت ترین مرد دنیاست! باصدای آلارم موبایلش چشمانش را نیمه باز کرد و موبایلش را قطع! احساس میکرد روی دست چپش یک وزنه صد تنی گذاشته اند!نمیتوانست یکذره آنرا تکان دهد! به سپند که کنارش خـ ـوابیده بود نگاه کرد! نمیدانست چرا دیشب به سپند اجازه داد تا در کنارش بخوابد! آخ ارامی گفتو با سختی دست چپش را به بلند کرد!سر انگشتانش وزوز میکرد!یخیالش شد به سمت سرویس رفت! بیرون آمدنش مساوی شد با دیدن چهره خواب آلود پسرش که برروی تخـ ـت نشسته بود و داشت به ساعت نگاه میکرد. لبخندی زدو گفت:صبحبخیر سپند اما سری تکان داد و از جایش بلند شد:اتاقت خیلی گرمه! وبعد از اتاق خارج شد!شروین شانه ای بالا انداخت و مشغول آماده شدن شد! میز را آماده کردو سپند را صدا!سپند غرغر کنان از پله ها پایین آمد و پشت میز نشست:چته انقدر سپن سپند میکنی بابا؟! :دیره!سریع بخور! :هنوز ساعت هفتم نشده! وبعد برای خودش لقمه ای گرفتو در دهانش گذاشت. شروین:امروز دیر میام خونه! :چرا؟ :الان که باید برم واسه قرار داد با شرکت دیگه.. پرید وسط کلامش:مگه حسام نمیره؟ :دیروز میگفت روژین حالش خوب نیستو مرخصی میخواست! :آهان!خب چرا دیر میای؟! :یه سری باید سر به ساخاتمونا بزنم و بعدم تو شرکت کلی کار دارم. :یعنی شب میای خونه؟ :نه!ولی خب سعی میکنم ساعت 5عصر بیام خونه! اگه میخوای بگم احسان.. :نمیخواد! شروین حرفی نزدو مشغول خوردن شد!سپند هم دیگر حرفی نزد!هنوز به فکر آن زن بود! زنی که مادرش بود!حالوحوصله دعوا کردن را نداشت!نمیخواست باز ازآن زن سوالی پرسد و درآخر دعوایشان شود! صحبانه اش را کامل خورد.تشکری کرد و میفش را برداشت. شروین نیز دنبال سرش بلند شد و گفت:میرسونمت! :نمیخواد! :مسیرم به مسیرت میخوره! :اطراف مدرسه من شرکتی ندیدم که مسیرت بخوره. اطرافش نیست.تو خیابون اصلیه!سر کوچه پیاده ات میکنم! وبعد کیفش را برداشت و پشت سر سپند از خانه خارج شد!سپند مخالفتی نکردو سوار ماشین شد! درست سر کوچه مدرسه اشان سپند خدافظی کرده و پیاده شد!کمی دلشوره داشت و میدانست باز قرارست اتفاقی بیفتد! نزدیک مدرسه اش بود که احسان و ارش را دید!احسان کلافه بود و آرش نگران! خودش را کنار درخت تنومندی پنهان کرد تا بتواند بفهمد که اوضاع از چه قرارست! احسان در حالی که دستانش را در جیب شلوارش گذاشته بود,به دیوار تکیه داد. آرش:احسان به خدا غلط کردم! احسان پوزخندی زدو گفت:بهت نمیاد اهل غلط کردن باشی! آرش عصبی شدو باز یقه احسان را گرفت و فشرد:د آخه عوضی مگه من چیکارت کردم؟! احسان دستش را برروی دستان آرش گذاشت و گفت:قرار نبود دعوا راه بندازی! یقه اش را با حرص رها کرد و گفت:آخه تو نمیفهمی! هزار بار تا حالا بهت گفتو میگم...من اون روز کاریت نداشتم! غرید:منم باور کردم! :احسان؟..به جون بابام قسم میخورم! من اون روز فقط میخواستم اذیتت کنم! میخواستم بهم التماس کنی! احسان اینبار یقه آرش را گرفت و جایش را عوض کرد.محکم اورا بردیوار کوبیدو باز غرید:تو آشغال اگه فقط میخواستی اذیتم کنی,منو بیهوش نمیکردی؟ منو نمیبردی تو اتاقت.. پرید وسط حرفش:من کاریت نداشتم! :پس اون فیلمی که مدام تهدیدم میکردی که پخشش میکنی,چیبود؟ سعی کرد یقه اش را آزاد کند:دروغ بود! بلوف میزدم به قرآن! من انقدر خراب نیستم احسان! :هستی! انقدر آشغالی که دلت میخواد نیازاتو با من برطرف کنی! آرش توانست یقه اش را آزاد کند.بلند و محکم گفت:نه!..عصبیم نکن احسان! :چیه؟ وگرنه میزنیم؟ بیا بزن! بزن و فراموش کن که دوستی به اسم من داشتی! :مگه من چیکار کردم که تو انقدر ازم متنفری؟! لحن آرش ناراحت و پشیمان بود! احسان با بیرحمی گفت:هم متنفرم و همم میترسم ازت!..برو پیش سینا جونت!او زبون توروخوب میفهمه! :من حتی یه بارم سینا رو به خونه امون نیاوردم! پوزخندی زد:پس حتما خودت رفتی پیشش! :نه! چرخی به اطراف زد و محکم دست بر موهای سرش را میکشید!عصبی و کلافه بود و نمیدانست چه گونه احسان را راضی کند! :میدونم کمی منفی میزنم, ولی.. پرید وسط حرفش:حرفاتو زدی.دیگه ام حالو حوصله چرتوپرت گفتناتو ندارم! وبعد با سرعت رفت سمت خیابان! آرش اما بیخیالش نبود!دنبال شرس دوید!باشنیدن صدای بوق ماشین, به احسان خیره شد که مات ماشینی بد که نزدیک بود به او برخورد کند! نفهمید چه شد که دست احسان را گرفت و به سمت آنطرف خیابان پرت کرد و خودش ماند و برخورد دردناک سپر ماشین با دلش! آنقدر دردش وحشتناک بود برایش,که ناخودآگاه اشک از گوشه چشمانش چکید!احساس میکرد مایع غلیطی در درون بدنش جاری شده است!برروی زمین پخش شد! تصاویر افرادی که دورش بودند,رفته رفته تار میشد و توانش نیز کم!صداها در سرش اکو میشد! تنها چیزی که در حال حاضر آرزویش بود,کم شدن درد پهلویش بود! کاش میخوابید تا درد وحشتناک خاموش شود!حتی نمیتوانست درست نفس بکشد! احسان ماتو متحیر به آرش نگاه میکرد!حتی نمیتوانست یه ذره حرکت کند! همه این اتفاقات در صدم ثانیه افتاد!نمیدانست چرا آرش اینکاررا کرد!واقعا قصدش چه بود؟خودنمایی بود؟ یا واقع میخواست از مرگ حتمی نجاتش هد؟! سپند درحالی به ماشین و افراد جمع شده براطراف آرش نگاه میکرد,خود را به احسان رساند!کنارش زانو زدو گفت:.خوبی؟ از لحنش معلوم که همترسیده است و هم نگران!حسان هنوز مات آن صحنه بود. سپند چند ضربه به صورت احسان زدو نامش را صدا! احسان بریده گفت:من..باید..میمیردم! من.. نفس عمیقی کشید تا بتواند شرایط را درک کند!از جایش بلند شدو به سمت مهلکه رفت!کنار آرش نشست! به رننده ضارب توپید:چرا وایسادی؟! کمک کن بزاریمش تو ماشینت! راننده که مرد نسبتا جوانی بود سری تکان داد!با کمک احسان وچند تن از بچه های مدرسه,آرش نیمه بی هوش را درون ماشین گذاشتند! احسان کنار آرش نشست و به راننده گفت:همینجا یه بیمارستان هست!دقیقا دوتا کوچه بالاتره!سریع برو! سپند نمیتوانست دوستش را بااین وضع تنها بگذارد. در شاگرد را باز کردو نشست!راننده متعجب نگاهش کرد. سپند عصبی گفت:برو دیگه! راننده نیم نگاهی به احسان کرد!وبعد حرکت کرد! احسان ارام در گوشش زمزمه گفت:واسه چی آرش؟! آرش از درد بیهوش شده بود! احسان سرش را برروی دستش گذاشت!پنج دقیقه هم نشد که به بیمارستان رسیدید.احسان با کمک سپند,آرش را به سمت درورودی بردند!راننده به همراه یک پرستار مردو یک زن,به همراه برانکارد به آنها رسیدند!آرش را برروی برانکارد خواباندند و سریع آن را به حرکت درآوردند. هردو کنار هم روی صندلی های پلاستیکی,روبه روی استیشن نشسته بودند.احسان سرش را میان دستانش گرفته و میفشرد. سرش را بالاآوردو غرید:پس چرا نمیان؟ سپند نیز دلشوره داشت.یک ساعتی میشد که عمل شروع شده بود. بااین حال برای آرام کردن دوستش گفت:اگه بیان که اینجا نمیان! به باباش میگن که چیشده! احسان لب پایینش را محکم به دندان گرفت. آرام گفت:اشتباه کردم..خدایا!.. نباید تنهاش میزاشتم!.. آرش از بچگی خیلی تنها بود! سپند متعجب نگاهش کرد:چرا؟ احسان چیزی نگفتو فکر کرد. بعد مکث طولانی آهی کشیدو گفت:خب منـ.. با به صدا درآمدن موبایلش,پوفی کشید.دست بر کیفش برد و آنرا بیرون آورد. زیر لب غرید:مگه من تورو تو سایلنت نزاشتم که درینگ درینگ میکنی؟! سپند لبخندی به لب آورد!اما احسان با جدیت به صفحه گوشی اش خیره شد. آرام گفت:میلانیه! لبخند از لبـ ـهای سپند محو شد. گفت:مگه نمیدونه ما اینجاییم؟ با دندانهای کلید شده گفت:صددرصد میدونه! سپند درحالی نگاهش به صفحه گوشی بود گفت:جواب بده! :چی چی رو جواب بدم؟ مثلا من ناسلامتی قراره بوده برم مدرسه!اون وقت نمیگه این موبایل رو کجات کردی و الانم داری جواب میدی؟! :وقتی بهت زنگ زده,یعنی اینکه میدونسته که تو موبایل میاری مدرسه!جواب بدی بهتره! احسان با ترس و نگرانی به موبایلش نگاه کرد.آنرا به سمت سپند گرفت:تو جواب بده و بگو احسان اصلا حالش خوب نیست! سپند بااخم موبایل را گرفت.نفس عمیقی کشیدو جواب داد:سلام آقا...ممنون..بله اینجاییم..نمیدونم..بهش زنگ زدین؟..خب.. به احسان نگاه کرد:حالش اصلا خوب نیست..آخه نمیشه که..ساعت 11 ست!..باشه..خدافظ. موبایل را گرفت سمت احسان. احسان منتظر نگاهش کرد:چی گفت؟ :میگه به بابای آرش زنگ زده! گفت بریم مدرسه! :یعنی چی؟ :خب گفت بریم! :برو بابا!منکه پامو نمیزارم تواون خراب شده!باید بفهمه که من الان شرایط خوبی ندارم! :نیم ساعت دیگه میریم.خب؟ احسان چیزی نگفتو به اطراف نگاه کرد!نفس هایش را باحرص بیرون میفرستاد! سپند برای عوض کردن بحث گفت:خب نگفتی چرا آرش انقدر تنها بوده؟ احسان نیم نگاهی به سپند کرد و چیزی نگفت. سپند ام مصرانه گفت:احسان بگو !داشتی میگفتی! :بیخیال داداش! حوصله ندارم! مصرانه به احسان نگاه کرد!احسان پوفی کشیدو گفت:اینجور نگاه نکن آدم میترسه! :بهتر!بگو! :چه قدر سمجی!مگس! :خودتی!..من لنگه بابامم!بگو! :زدی تو هدف! باباتم عین خودته!باید مامور ساواک میشد! :هی درست درمورد بابای من حرف بزن! آهی کشید:خیلی خب بابا..از موضوع پدرو مادر آرش چیزی میدونی؟ :نه! سری تکان داد:کلا پس چیزی نمیونی! :کنجکاو نبودم درموردش! ولی الان هستم! :فهمیدم!..وقتی آرش هفت سالش بوده ,پدرو مادرش ازهم طلاق میگیرن!مادره دست دخترشو میگیره و میرن آمریکا.آرش میمونه پدرش!پدرش هم که هفته به هفته نبوده و نیست خونه! :چرا؟! :کارش تجارته!..آرش اون موقع ها که خونه امون نزدیک خونه اشون بود,مدام پیش من بود.حتی شبا! مامانم همیشه غصه آرش و تنهاییشو میخورد!همیشه میگفت تنهاش نزارم و پشتش باشم!..ولی من.. آهی کشید و حرفش را ادامه نداد!برایش سخت بود! سپند:پس چرا انقدر ارش منفیه؟ :خب بعضی از پسرا دوست دارن منفی باشن! خودنمایی میخوان بکنن!آرشم که کمبود محبت داشته,برای خودنمایی خودشو منفی میکنه!..بعضی از کارای آرش واقعا رو اعصابم بود!نمیتونستم تحملش کنم! سپند که خیره کاش های روبه رویش بود,آهی کشیدو گفت:درکش میکنم!تنهایی خیلی سخته!خصوصا اگه هیچ کس تو خونه نباشه تو دلت حرف بخواد! تنها چیزی که تو این سکوت میفهمی اینکه میفهمی که چه قدربدختی و این دنیا چه قدر نامردو کثیفه! احسان با کف دستش چشمانش را فشرد:اگه آرش بمیره.. نگاهش کرد:نمیمیره احسان!به مغزش که آسیب نرسیده! :نباید اون کاررو باهام میکرد! :تقصیر خودشه که تو ارش متنفر شدی! متعجب نگاهش کرد!نمیدانست چه بگوید! اگر حرفهای آرش درست باشد چه؟ بی مورد از او متنفر شده بود؟! اگر آرش کاری کرده بود که انقدر به التماسش نمیکرد! آرام گفت:باید یه آزمایش بدم! احسان به صورت سپند نگاه کرد! بااینکه سپند پوست سفیدی داشت,اما آن لحظه بیش از حد پوستش سفید میزد. :خوبی سپند؟ سپند درحالی که سعی میکرد خودرا خوب نشان دهدگفت:آره! :رنگت پریده!امروز انسولین باید بزنی!نه؟ :اوهوم! رنگمم به خاطر شوک صبحی و استرس الانه که پریده! بعد بلند شدو کیفش را بر شانه اش انداخت:بلندشو بریم!الانه که میلانی.. :سپند؟ با مخاطب شدن اسمش,جمله اش ناتمام ماند. سرش به سمت صدا چرخید. عموی پدرش را دید که با تعجب اسمش را صدا زده و به سمتش می آمد.عمویی که 10سال از بابایی 60 ساله اش کوچکتر بود! سپند لبخندی به لب آورد:سلام عمو! محمد که حالا نزدیکش شده بود,جوابش را بادست دادن داد.احسان نیز به رسم ادب از جایش بلند شد و سلام و احوال پرسی کرد. محمد به سپند نگاه کردو گفت:اینجا چیکار میکنی عموجان؟ به راهرویی که آرش را یکساعت پیش برده بودند, کمی اشاره کردو گفت:دوستمو اوردن اینجا! الانم تو اتاق عمله! بعداز این حرف دستش را درون جیب کتونی اش فرو برد. :خب؟ شما واسه چی اینجایین؟ مگه شما ب دوستتون زدین که اینجایینو نگرانید؟ نگاهش بین سپندو احسان گردش داشت. سپند:خب.. احسان پرید میان صحبتش:دوست منه..قرار بود ماشین به من زده بشه که آرش نجاتم داد..الانم که اینجاییم برای اینکه ما اونو آوردیمش! محمد آرام سری تکان داد.سپند:شما میدونین حالش خوبه یانه؟ :نه! بردنش اتاق عمل.درسته؟ :بله! سری تکان داد:پس همون جوونه اس!فکر نمیکردم دوست شماها باشه! سپندو احسان نگاهی بهم کردند.منظور محمد را درست نفهمیدند! خیره صورت سپند شدو گفت:چرا انقدر رنگت پریده عموجان؟ سپند از عوض کردن بحث آن هم اینگونه,کمی تعجب کرد:خوبم عمو!چیزی نیست! :انسولینتو زدی؟ :نه!باید ظهر بزنم!خودتون تجویز کردین! محمد سری تکان داد:میرین مدرسه الان؟ سپند متعجب گفت:شما از کجا فهمیدین؟ :بلند شدی کیفتو گذاشتی رو شونه ات!حدس زدم!میرین برسونمتون؟! سپند ممناعنتی نکردولی احسان گفت:نه!هنوز قصد رفتن نداریم!بعدم که نزدیکه مدرسه امون!مزاحم شما نمیشیم! محمد به سپند نگاه کرد! سپند دستانش را از جیب بیرون آورد:مزاحم نمیشیم! :باشه پس!..توهم سریع برو خونه!به بابات زنگ میزنم! :نمیخواد!کلی کار دارن.خودم میزنم! محمد نگاه معنا داری به سپند کرد و نفس عمیقی کشید! :باشه!فعلا! احسان سریع گفت:ببخشین؟! محمد به احسان نگاه کرد!گویا منتظر سوالش بود که حرفی نزد. احسان: شما نمیدونین که الان آرش حالش چه جوریه؟ :نه! :میشه برین سوال کنین؟ :از کی مثلا سوال کنم؟ سپند میدانست عمویش کمی بداخلاق است! :عمو منظورش اینکه برین پیش همون دکتری که ممکنه از اتاق عمل اومده باشه بیرون! :به من چه؟ اصلا به شماها چه؟ برین مدرسه اتونو بعد هم بعداز حالشو از پدرش جویا بشین! احسان پوفی کشید و عصبی به محمد نگاه کرد!همیشه از دکترهای این بیمارستان نفرت داشت!هیچدامشان خوش اخلاق نبودند. با طعنه فت:یادم باشه وقتی دکتر شدم انقدر سرد و بداخلاق نباشم! محمد کامل به سمت احسان چرخیدو سرتاپایش را نگاه کرد:بااین وضع درس خوندن به هیچ جایی نمیرسی! :مگه میدونین من چه جوری درس میخونم؟ :بله!از اینکه الان بیهوده اینجا نشستی و به درست اهمیت نمیدی معلومه به هیچ جایی نمیرسی! احسان کلافه گفت:بهتون گفتم که دوستم منو نجات دادو الانم زیر تیغ جراحیه؟ :الان که اینجا نشستی چه توفیقی به حال دوستت میکنه؟!مثلا الان میتونی با دعاکردن کمکش کنی؟!دعا هم نمیخونی!بهتر نیست بری مدرسه ات تا درس یاد بگیری بشی یکی مثل دکترِآرش تا جون دوستای دیگه رو نجات بدی؟ احسان مات به محمد نگاه کرد!نمیدانست چه بگوید. سپند آرام گفت:عمو جان ماکه دعوا نداریم باشما! :مثل اینکه دوستت داره و میخواد دقو دلیشو سر منه دکتر خالی کنه! نگاهی به احسان کرد:برای اولین بار تو عمرم بود که بایه نوجوون جرو بحث کردم!..خوشحال شدم..نصیحتمو جدی بگیر.فعلا! با قدم های محکم از سالن بیرون رفت.سپند به احسان نگاه کدو گفت:خوبی؟! :عموت واقعا دیوانه اس! :نیست!یکی از بهترین متخصصان مغزو اعصابه! فقط کمی عصبیه و زیاد با بچه ها رابطه اش خوب نیست! :چرا؟ :نمیدونم!بابام میدونه و میگه مربوط به همون سالهای گذشته اشه! احسان زیر لب گفت:مردشور اون 17 سال نحسیه زندگیه تورو ببرن! سپند آهی کشید و گفت:کاش میدونستم چه اتفاقاتی تواون 17 سال افتاده! احسان که هنوز تحت تأثیر حرف های عموی شروین بود,کیفش را برداشت و گفت:بهتره بریم مدرسه! وبعد خودش به راه افتاد!سپند نیز متعجب از این حرکت,شانه بالا انداخت :نمیخوای بدونی آرش چی میشه؟! :بعداز ظهر به بابا زنگ میزنم! سپند خودش را به احسان رساند و گفت:اگه میدونستم انقدر حرفای عموم روت تأثیر داره,زود تر میگفتم که بری پیشش مشاوره! احسان اما بدون حرف به راهش ادامه داد!گویی حرفای محمد هم به دلش نشسته بود و هم یه تلنگری برایش بود! درحالی که دستانش را قلاب کرده بود و پایش را آرام بر زمین میکوفت,به حسامِ ناآرام نگاه میکرد! از صبح که هم را دیده بودند تا آن موقع,حسام یه کلام حرف نزده بود و مدام به یک نفطه خیره میشد! حسام متوجه سنگینی نگاه شروین شد! نگاهش کرد:چرا خیره من شدی؟ لحنش کمی عصبانی بود! باخونسردی گفت:من دوساعته که خیره توام و توهم انگار نه انگار!چته مرد حسابی؟ چرا بهم ریخته ای؟! حسام کلافه بود.از جایش بلند شده و روبه روی پنجره بزرگ دفتر ایستاد!خیره شهر آلوده و دودگرفته شد! شروین نیز کنارش ایستاد!دست در جیب کرده و گفت:چیشده باز؟ آرام گفت:روژین! نگاهش کرد:نکنه باز ازت میخواد که بشی مثل من؟! :نه بابا! :شما که خوب شده بودین باهم!چیشد پس؟ با نفرت گفت:تقصیر پسر خاله از فرنگ برگشته اشه! جفت ابروان شروین بالا جهید:چه طور؟ آهی کشید و با دست راستش,چشمان خسته اش را ماساژداد.درهمان حین گفت:پسر خاله اش دوروز پیش از لندن برگشته! روژینم تااونو دیده عاشقش شده و بهم میگه بشم مثل اون!یکی نیست بهش بگه آخه زن حسابی,اگه تو منِ خودمو دوست نداری چرا بهم بله گفتی؟! :میخوای باز باهاش حرف بزنم؟ تند شد:لازم نکرده!دفعه قبل بیچاره رو انقدر ترسونده بودیش که نمیزاشت تا یه هفته پامو تو این شرکت بزارم!بعدم مگه بچه اس که با یه بار ترسوندنش,طرز فکر و کاراش تغییر بدی؟! بادی به غبغبش داد:دفعه قبل که خوب جواب داد!بالاخره تا یکماه خودتو میخواست! کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:هر کی رو میبینه سریع باهاش اخت میشه!اگه ببینه اون پسر خوبیه,زندگیمو برام زهر میکنه!مدام تیپو قیافه اونا رو میزنه تو سرم! اخلاق من بده شروین؟ تیپم نامیزونه؟! :همه چیت عالیه!آروزی هردختریه که تو بری خاستگاریش! :پس چرا روژین این کاررو میکنه؟!..خسته ام کرده به خدا! رُک گفت:یه نصیحت..طلاقش بده! متعجب نگاهش کرد!فکر کرد دارد شوخی میکند!ولی شروین باآن اخمش کاملا جدی بود! :چی میگی شروین؟!خودت متوجه ای؟! :اوهوم! زنی که مدام شوهرش با دیگران مقایسه میکنه و ازش میخواد شوهرش بشه مثل اونا,زن خوبی نیست! :دوستش دارم! :درسته..ولی اون زیاد نداره!وگرنه خود خودتو میخواست!باهمین تیپو اخلاق! حسام آهی کشید و دست بر جیبش برد و پاکت سیـ ـگارش را بیرون آورد.تاخواست یک نخش را بیرون بیاورد و برلبـ ـانش بگذارد,شروین پاکت را دستش بیرون کشید. :از صبح تاحالا ده تا نخشو کشیدی!بسه دیگه! وبعد پاکت را مچاله کرده و روی میزش انداخت! حسام نالید:به خدا داغونم شروین! وبعد سرش را پایین انداخت! شروین دست بر شانه راست حسام زدو فشارش داد:تاحالا رفتین پیش مشاور؟! نگاهش کرد:نه!..بار قبل این پیشنهادو دادم,از خونه ام قهر کردو رفت! دلش نمیخواد!میگه مریضایی که مشکل حاد دارن باید برن پیش مشاور نه اون که سالمه سالمه! وبعد پوزخند زد:سالم! :مشکل زنتم حاده! :میدونم!ولی خودش باور نداره! :بهتره با کلک اونو ببریش!یااینکه تهدیدش کنی! چشمانش را تنگ کرد:چه جوری؟ :بگو اگه نیاد طلاقش میدی! پوزخندی زد:اونم ترسید! :خب..خودتو تهدید به مرگ کن!بگو اگه نیاد خودتو میکشی! چشمان حسام کمی گشاد شده بود! متعجب گفت:خودمو تهدید به مرگ کنم؟! :آره!روش کارسازیه! منم یه بار این کاررو کردم! :برای چی؟ :رزا تواوایل حامله گیش میخواست بچه امونو سقط کنه! من بااینکه از اومدن بچه راضی نبودم,ولی راضی به مرگشم نبودم!خودمو تهدید به مرگ کردم!لیوان رو شکستمو گذاشتمش روی رگ دستم! کمی که فشارش دادم فهمید جدی ام!بیخیالش شد! :تو یک دیوانه ای! شانه ای بالا انداخت:به داشتن پسرم می ارزید!راضیم!مطمئن باش اگه تو اینکاررو بکنی,حتما میره! :او منو دوست نداره! :داره ولی کم!گفتم که! وگرنه زودتراز اینا ازت طلاق میگرفت!و همچنین جونت براش ارزش زیادی داره!چون هم تو هنوز طلاقش ندادی و اگه بمیری اون بیوه میشه و هم اینکه دوست داره و هرگز راضی به مرگت نمیشه! حسام به چشمان مطمئن شروین خیره شده بود! :هردو روشو امتحان کن!ببین کدوم مؤثر تره! حسام به سمت میزش رفت و روی آن تکیه کرد.دستانش را بغـ ـل گرفت و گفت:راه حل دیگه ای نداری؟! :نه!زنت تنها با رفتن به پیش مشاوره اونم پیاپی,خوب میشه و بیشتر میخواتت! حسام به حرف های شروین فکر کرد!درست میگفت!باید زنش را مجبور میکرد!وگرنه از دستش میداد! شروین سریع به سمتش دویدو دستش را کشید.غرید:تو هیچی به سپند نمیگی! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . فرشاد دستش را از دست شروین بیرون آورد و گفت:حقشه و باید بدونه! :من پدرشمو این حقو بهش نمیدم! عصبی غرید:الان بچه ات بفهمه به نفعته! پایش را برروی اولین پله گذاشت تا بالا برود که شروین مقابلش ایستاد:جون بچه ات فرشاد نرو!نه من آمادگیشو دارمو نه سپند!بزار با زنم بهش همه چیزو بگیم!به نفعه مونه! به صورت درمانده برادرش نگاه کرد.پوفی کشید! شروین آرام گفت:درکم کن فرشاد!بهت زنگ زدم بیای که بهت بگم تا مثل همیشه پشتم باشی!نه اینکه مقابلم!به خدا من زنمو میشناسم!اصلا اگه دیدم نیتش بده به بابا میگم و ازخونه ام بیرونش میندازم! :مگه همین جوریه که از خونه میندازیش بیرون؟ نیارش که بعد مجبور نشی این کاررو اونم جلوی بچه ات بکنی! شروین برروی پله نشست و سرش را میان گرفتو فشرد.درمانده گفت:هچکدومتون منو درک نمیکنید!هیچ کدومتون جای من نبودینو نمیفهمین من تو این 17 سال چی کشیدم!به خاطر آسایش این بچه چه کارا که نکردم!به خاطر پیدا کردن زنم چه نقشه ها که نکشیدم! سرش را بالا آورد و به فرشاد نگاه کرد:مدام همه اتون میگین برم زن بگیرم!زن بگیرم زندگیم بهشت میشه!ولی هیچکدومتون یه بار ازم نپرسیدین رزا کجاستو پیداش کردی؟!.هیچکدومتون شرایط منو درک نکردین و فقط به فکر خودتون بودین!همه اتون رفتین پی زندگی خودتون!هیچکدومتون پسر بچه تخسی مثل سپندو دست تنها بزرگ نکردین ببینین من چی کشیدم!الانم تو به فکر مامانو آبجی ای!به فکر من نیستی!به فکر سپند نیستی!سپند مادر میخواد!مادر میفهمی؟! نه نامادری!فکر میکردم دیگه تو متوجه علاقه من به رزا شده باشی و پشتمی!نگو که توهم.. آهی کشید و ساکت شد!فرشاد کلافه شده بود.خیره صورت برادرش بود! آرام گفت:من دوست دارم که این حرفارو میزنم!میفهمی؟! با حرف نزدن شروین, پوفی کشید! مجبور بود قبول کند!برادرش به کمک او احتیاج داشت:خیلی خب!نمیگم..پشتتم! ..کی قراره این جریانو به همه بگی؟ نگاه شروین کمی متعجب شد! آرام گفت:نمیدونم!پنجشنه قرار رزا بیاد اینجا!پیش ما زندگی کنه! متعجب گفت:پنجشنبه همین هفته؟ شروین آرام سرش تکان داد. :سپند میدونه؟! :آره! :عکس العملش چی بود وقتی فهمید! لبخند کم رنگی برلبـ ـانش نشست:اولش خندیدو بعد گریه کرد! فرشاد به سمت کاناپه رفت و گفت:قراره من تمام جریاناتو به مامان بگم؟ از جایش بلند شد:نه!تو فقط وقتی مامان و شیوا حرفی به رزا زدن,پشتمون باش! کوسن را برداشت و برروی پایش گذاشت.دستانش را برروی کوسن گذاشتو بهم قلاب کرد:باید رزا رو ببینم و باهاش حرف بزنم! متعجب گفت:چرا؟! فرشاد خیره به کف پوش شده بود.درحالی که به رزا فکر میکرد مهم نیست را زیر لب زمزمه کرد! منیر وارد آشپزخانه شد.به سمیرا که درحال تمیز کردن سبزی ها بود نگاه کرد و کنارش نشست.از دیشب تاآن موقع آرامو قرار نداشت!دستانش برهم میسابید و با خود آرام حرف میزد! سمیرا آرام گفت:خانم؟ منیر نگاهش کرد:چیه؟! :خوبین؟ منیر سری تکان داد گفت:احساس میکنم قراره یه خبر بد بهم بدن!از دیشب تا حالا دلم مثل سیرو سرکه داره میجوشه! حمید همان لحظه وارد آشپزخانه شد.خسته نباشیدی به سمیرا گفت و به سمت سینک رفت. منیر با تعجب به حمید نگاه کرد وگفت:جایی میری؟ حمید درحین خشک کردن دستانش جواب داد:آره.فرشاد تماس گرفت و گفت کار واجبی باهام داره! منیر ترسیده گفت:چه کاری؟!حالش خوب بود؟! نگاهش کرد:آره.نمیدونم.الانم میاد دنبالم! :خب بیاد اینجا باهم حرف بزنید! دستمال را برسر جایش گذاشت:منم بهش گفتم.گفت کارش خصوصیه! بابه صدا درآمد آیفون حمید به سمتش رفته و دررا باز کرد. :منیر جان کاری نداری؟ منیر از جایش بلند شدو به سمت همسرش رفت:نه! حمید متوجه لحن نگران زنش شد. :نگران چی هستی؟ :نمیدونم! :هرچی گفت بهت میگم!باشه فدات شم؟ منیر لبخندی زدو سری تکان داد. :باشه.خدافظ حمید نیز خداحافظی کرد و به سمت ماشین فرشاد رفت. فرشاد بادیدن پدرش سلام کرد .تک ب.قی برای مادرش زد و به راه افتاد. درحالی که وارد خیابان اصلی میشد گفت:کجا بریم بابا؟! متعجب به پسرش نگاه کرد:تو بامن کار داشتی!من بگم؟ لبخندی زد:منظورم اینکه کجا بریم واسه شام! :هرکاری داری همینجا بگو!من شام نمیخورم! :آخه نمیشه که! حمید کامل به سمت پسرش چرخید و گفت:چیشده فرشاد؟ فرشاد نیم نگاهی به پدرش کرد.پوفی کشید!میدانست که پدرش شام سنگین نمیخورد!وارد کوچه خلوتی شد!کنار جدول ماشین را متوقف کرد. حمید باز سوالش را پرسید:چیشده؟!اتفاقی برای کسی افتاده؟ یک دستش را برروی فرمان گذاشت:نه!میدونین.. پوفی کشید:درمورد شروینه! اخمی بر پیشنانی اش نشست:خب؟ آب دهانش را قورت داد!نمیدانست کارش درست است یانه! :رزا برگشته! حمید کمی فکر. :رزا دیگه کیه؟ آرام و با تأخیر جواب داد:زن شروین! مات و متحیر به دهان پسرش خیره شد!گویی آب جوشی برسرش ریخته شد! باصدای تحلیل رفته گفت:چی گفتی؟! فرشاد متوجه حال درونی پدرش شد:آروم باش بابا! سعی کرد صدایش نلرزد:من آرومم!.از..از کجا میدونی؟ :شروین گفت!یه چند روزی میشه که اومده! به پدرش که خیره به داشتبرد ماشینش بود نگاه کرد:میترسه به شما و مامان بگه! :او زن الان کجاست؟ :نمیدونم!ولی هرجایی که هست پنجشنبه همین هفته میاد به خونه شروین!تا باهم زندگی کنن! :شروین هم قبولش کرده؟ :آره دیگه! غرید:غلط کرده پسره نفهم!روشن کن بریم خونه اش! :بابا؟..آروم باش!بعد هم خب شروین زنشو دوست داره!البته منم باهاش برخورد کردم که نباید اونو بپذیره!ولی خب..بچه اتونه!بچه اس!تو بچگی بزرگ شده و الانم نمیفهمه! من اومدم به شما بگم که آروم آروم به مامان بگین! عصبی گفت:به مامانت چی بگم؟بگم بلای جونت برگشته؟میدونی اگه بفهمه سکته میکنه؟! فرشاد میدونمی زمزمه کرد:چاره ای نیست!من هرکاری کردم حرف تو گوشش نرفت که نرفت!..اصلا میتونیمم بترسونیمش! سوالی نگاهش کرد:چه جوری؟ :اینکه اگه شما رزا رو ببینید اونو دستگیر میکنید! :اون وقت با چه مدرکی؟ :اینکه از دست شما 17 سال پیش فرار کرد!17 سال پیش که قرار بود اونو بعد زایمان دستگیر کنید!درسته؟ آرام گفت:نه!علیه رزا هیچ مدرکی نبود!وگرنه حتی نمیزاشتم اون بچه رو هم نگه داره! فرشاد متعجب به پدرش نگاه کرد:ولی شما که گفتین به خاطر منه که دستگیر نشده! :دروغ گفتم!وگرنه من کاره ای نبودم که بخوام کسی رو دستگیر کنم یا نه!همه کاره سرتیپ بود!که اونم گفت رزا هیچکاری نکرده! فرشاد آرام گفت:اگه شروین بفهمه که بد میشه!یعنی 17 سال زنش بی خودو بی جهت ازش دور بوده؟! حمید سرش را تکان داد:الانم قرار نیست بفهمه!بهتره باهمین راه تهدید بشه! :شروین بچه نیست!میره سراغ مدرک!پسرتونو که خوب میشناسین! کتاب را روی پاتخـ ـتی انداخت و روی تخـ ـت نشست!سردرد امانش را بریده بود! صدای پدرش آمد:سپند من دارم میرم شرکت!کاری داشتی حتما زنگ بزن! سپند چشمانش را بست و آرام سرش را تکان داد.با صدای تقی که به در اتاقش خورد,چشمانش را باز کرد! شروین وارد اتاق شد وگفت:سپند بیداری؟! بادیدن پسرش کمی نگران شد.کنارش ایستاد دست بر پیشانی اش گذاشت.سرد بود!خیالش کمی راحت شد! :خوبی؟ سپند سرش را به نشانه نه تکان داد:داره میترکه بابا! :سرت؟ سپند باز سرش را تکان داد! پوفی کشید و غر زد:وقتی بهت میگم شب تا صح نشین پای درست به خاطر همینه! کلافه شده بود.به ساعتش نگاه کرد.هفتو نیم را نشان میداد. :تا الان بیدار بودی؟ آره ای گفت و روی تخـ ـت دراز کشید! :الان به قرص برات میارم.بخور و بخواب. . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . سپند باز سری تکان داد.تا امدن پدرش که زیاد طول نکشید, برای او چندین ساعت شده بود! حس میکرد یک وزنه صد نتی برروی سرش گذاشتند و آنرا فشار میدهند! شروین قرص را به دست سپند داد و گفت:مجبورم برم سپند!این چند وقته زیاد به شرکت نرسیدم و همه کارا رو دوش حسامه!ولی زود برمیگردم.. سپند نیم خیز شدو قرص را خورد. بدون گوش دادن به حرفهای پدرش باز دراز کشید.به خود گفت:کاش بره زودتر!انقدر حرف نزن! پتو را روی سرش کشید تا پدرش متوجه حال خرابش بشود! شروین اما حرفش را زد:کاری داشتی و یا احساس کردی تب داری حتما بهم زنگ بزن!خب؟ سپند هیچ نگفت! شروین:خوابی؟! با نشنیدن جوابی از سمت سپند پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت!نمیخواست پسرش را تنها بگذارد!ولی چاره ای نداشت!به حسام قول داده بود که می آید و زود میرود!چون قرار بود امروز همسرش برای همیشه به خانه اش بیاید! بااین فکر لبخندی زد!پربود از خوشحالی!باورش نمیشد که قرارست رزا از این به بعد بااو زندگی کند! *** با به صدا درآمدن آیفون,سپند چشمانش را باز کرد! سعی کرد دوباره بخوابد ولی نتوانست! باآن صدا خواب از سرش پریده بود! روی تخـ ـتش نشست و خمیازه ای کشید!نمیدانست چه قدر خوابیده است ولی سردردش بهتر شده بود! از جایش بلند شدو کشی به دست و پاهایش داد تا کمی حال بیایند! به سمت آیفون رفت.کمی صدایش را صاف کرد و جواب داد:بله؟ با شنیدن صدای پشت خط گویی جریان برق را به او وصل کرده اند!.چشمانش گشاد شد و به تصویر واضح پشت آیفون نگاه کرد!آب دهانش را قورت داد.نمیدانست دررا باز کند یانه! دستش ناخود آگاه برروی نوشته دربازکن رفت و آنرا لمس کرد.در با صدای تیک باز شد. سپند همانجا ایستاد تا مامانی اش درسالن را باز کردو وارد شد. سپند سعی کرد خود را متعجب نشان ندهد:سلام.خوبین؟ منیر لبخندی زد:سلام.ای بدک نیستم!تو خوبی؟ سپند ممنون خوبمی را زیر لب زمزمه کرد! منیر به سمت کاناپه رفت. کیفش را برروی آن گذاشت و خود نیز کنارش نشست! سپند نیز روبه روی منیر نشست. :چه شده که اومدین اینجا؟! منیر درحالی که خانه شروین را بادقت نگاه میکرد جواب داد:واه مادر!حرفا میزنی!خونه پسرمه!نمیام؟ :نه!منظورم اینکه چرا یه هویی؟ یعنی..بابایی کجان؟ منیر دست از نگاه کردن به دوراطراف کشید! شالش را بیرون آورد و روی دسته کاناپه گذاشت. به صورت سپند نگاه کرد:چرا انقدر باترس نگام میکنی؟! متعجب گفت:من؟..چشماتون اشتباه میبینه! وبعد بااین حرفش لبخند زد! منیر از جایش بلند شدو گفت:شروین کی میاد؟ :نمیدونم!ولی خب تا ظهر دیگه میان! به سمت آشپزخانه رفت:ناهار چی دوست داری درست کنم؟ سپند متعجب به مامانی اش خیره شد!دست بر پیشانی اش گذاشت تا ببیند واقعا تب دارد یا نه!تب نداشت. :سپند؟ سپند به خود آمد.از جایش بلند شد و به سمتش رفت:طوری شده مامانی؟ منیر یک تای ابرویش را بالا آورد:چه طور؟ :خب آخه شما هیچ وقت اینجا نمیومدین! اونم وقتی که من تنهام!الانم که میخواین ناهار درست کنینو..نمیفهمم اینجا چه خبره؟! منیر چایی ساز را روشن کرد و گفت:اینجا هیچ خبری نیست!فقط به پیشنهاد حمید اومدم یه روز رو اینجا بمونم! :یه روز؟ لبخند زد:کمه یا زیاد؟ سپند نیز لبخند کمـ ـرنگی به لب آورد:نمیدونم!..بابایی نمیان؟ منیر به سمت سینک رفت و شیر اب را باز کرد:نه فکر نکنم!گفت شب میاد دنبالم! سپند بررروی اپن نشست و گفت:بابایی هیچ وقت این پیشنهادارو نمیدادن!حتما یه اتفاقی افتاده! منیر شیر آب را بست. کلافه گفت:من نمیدونم مامان جان!الانم نشین اونجا.بیا پایین! سپند چشمی گفت و پایین آمد. درحالی که به سمت پله ها میرفت,منیر پرسید:ناهار فسنجون خوبه؟شروینم عاشقشه! سپند متعجب برگشت سمت مامانی اش و گفت:بابا فسنجون دوست نداره! منیر اخمی کردو گفت:دروغ نگو بچه! :به خدا راست میگم! کمی فکر کرد.یک آن یادش آمد که پسرش بد خوراک است و مثل فرشادش عاشق فسنجون نیست! لبخندی زدو گفت:داشتم شوخی میکردم!میدونستم! وبعد کمی فکر کرد:ماهی براتون درست میکنم! سپند در دل گفت:همشون میگن ماهی!اه! برای آنکه مامانی اش متوجه حالتش نشود, سری تکان داد. به سمت اتاقش رفت. نرسیده به اتاق موبایلش را بیرون آورد و به پدرش تماس گرفت.شروین بعداز چند بوق جواب داد:چیه سپند؟سریع بگو کار دارم! :سلام بابا! کلافه گفت:سلام.بگو زود! :مامانی اومده ایجا! بعد وارد اتاقش شد و دررا بست. :حسام اینارو ببر امضاشون کنن! :بابا؟! :چیه؟ بگو؟ اینبار سپند کلافه شده بود:بابا یه دقیقه به من گوش بده! شروین پوفی کشیدو گفت:بگو! :میگم مامانی اومده!قراره تا شب اینجا بمونه!تو میدونستی؟ شروین متعجب گفت:مامان؟ نه!واسه چی اومده؟ :نمیدونم!میگه باباحمید اونو رسونده گفته شب میاد دنبالش! شروین عصبی گفت:یعنی چی؟! این همه سال یه بارم همینجوری نیومدن!احد امروز که رزا قراره بیاد میان؟! سپند فکر که رزا دیگر کیست! شروین:الان میام اونجا! وبعد آرام گفت:لعنتی! سپند:باشه بیا.خدافظ. شروین با عصانیت کیفش را به درون ماشین انداختو سوار شد. هنوز استارت نزده بود که موبایلش به صدا درآمد.رو اسپیکر گذاشتو جواب داد:بله؟ استارت زدو به سرعت از پارکینگ بیرون رفت. صدای آرام رزا را شنید:سلام.خوبی شروین؟ شروین آهی کشیدو سعی کرد آرام باشد:سلام.خوبم.تو خوبی؟ :منکه آره.ولی حس میکنم تو زیاد خوب نیستی!طوری شده؟ به خیابان اصلی که رسید سعی کرد از سرعتش بکاهد!خیابان مثل همیشه شلوغ بود. :چیزی نشده!یعنی زیاد مهم نیست! رزا با کمی تأخیر گفت:خب..کی میای دنبالم تا بریم خونه ات؟!..گفتی تا ظهر میای! شروین آهی کشید و آب دهانش را قورت داد:شرمنده رزا!سپند زنگ زده که مامان اومده خونه امون! :خب؟! اینکه مشکلی نیست! :هست رزا!من هنوز به اونا چیزی نگفتم!درضمن تو مادرمو نمیشناسی!بفهمه که تو اومدی سکته میکنه! من قصدم این بود که آروم آروم بهش بگم! دلم نمیخواد یکدفعه تو شوک اومدن تو قرار بگیره و یه عمر پشیمونی برام بیاره!درثانی,بابا اگه بفهمه سریع به همکاراش اطلاع میده!من نمیخوام الان که اومدی دوباره از دستت بدم!سپندم که دیگه هیچی!تو همون شناخت اول تورو با دستبند ببینه تا شب نکشیده میمیره!من میشناسمش!حساسه به این چیزا!بااون وضع دیابتش! کمی آرام شد تا نفس بگیرد.باز ادامه داد:مامان تورو ببینه میزنه به گذشته و بد و بیراه گفتن به تو خانواده ات!سپندم که از هیچی خبر نداره همین اول آشنایی باهات بد میشه!من خانواده امو بهتر از تو میشناسم رزا! رزا با ارامش گفت:باشه شروینم!انقدر عصبانی نشو!هرموقع که تو صلاح دونستی میام پیشتون!این همه سال صبر کردم!این چند روز هم روش!باشه عزیزم؟ ناخودآگاه لبخند برروی لبان شروین نشست:قربونت برم که انقدر فهمیده ای و درکم میکنی! رزا خندیدو حرفی نزد! :بعدازظهر باهات تماس میگیرم!الان برم ببینم چرا مامان یه دفعه محبتش گل کرده! رزا باز خندیدو گفت:چه طور مگه؟ شروین لبخندی زدو گفت:این همه سال که منو سپند تواین خونه داریم زندگی میکنیم,یه بارم بدون دعوت نیومده خونه ام..احد الان که تو میخوای بیای,او اومده! :خب مادره..یکدفعه دلش برای بچه اش تنگ شده! :بعد این همه سال, الان دلش تنگ شده؟!عجیب نیست یکم؟ :یعنی میگی از ماجرا باخبر شه؟ پوفی کشید:نمیدونم رزا!کاری نداری؟ :نه!حتما تماس بگیر! :چشم! بالبخند گوشی را قطع کرد!از آرامش رزا,اونیز آرامش میگرفت!آرامشی که تو این چند سال کم به سراغش آمده بود! وارد خانه شد!قبل از انکه حرفی بزند نفس عمیقی کشید! لبخندی زدو به سمت آشپزخانه رفت:سلام مامان! منیر که درحال تمیز کردن ماهی بود,سلام کرد! به سمتش رفت و گفت:برای چی دارین ماهی تمیز میکنین؟! با تعجب نگاهش کرد:واه مادر..سوال میپرسیا!برای ناهاره دیگه! :منظورم اینکه دیشب بهم زنگ میزدین که قراره بیاین,منم میموندمو یه چیز سفارش میدادم!الانم دستاتونو بشورین و برین بشینید! وبعد شیر آب را باز کرد.منیر ناچارا دستاشو شست و روی صندلی پشت میز نشست.:سپند باخبرت کرد که من اینجام؟ شروین درحالی که داشت مابقی ماهی را تمیز میکرد گفت:آره! زشت بود که نگه!بالاخره شما مهمونین! حالا چرا بی خبر؟! :چه بدونم مادر! منکه از کارای بابات سر در نمیارم! نگاهی بهش کرد:چه طور؟! :دیشب حالش خوب بودا,نمیدونم فرشاد بهش چی گفت که وقتی اومد خونه,اصلا اون آدم همیشگی نبود!انقدر عصبی بود و باخودش حرف میزد که گفتم الانه که سکته کنه! اخمی میان ابروهای شروین نشست.فرشاد به پدرش چه گفته بود؟ :بهتون نگفتن که چی فرشاد گفته؟ :ازش سوال کردم,با عصبانیت گفت که فردا بیام اینجا! شروین آب دهانش را قورت دادو چشمانش را بست.از اینکه حدس بزند فرشاد چه حرفی به پدرش زده است کار سختی نبود! فرشاد میدانست امروز قرارست رزا را به خانه بیاورد! شروین با حالت عصبی پایش را برزمین میکوفت!منیر زیر چشمی پسرش را میکاوید و وانمود میکرد که در حال تماشای فیلم است! شروین مدام به ساعت نگاه میکرد و پوف آرامی میکشید!ساعت نزدیک 5بعداز ظهر بود!فکر کرد که اگر مادرش اینجا نیامده بود,الان زنش,به جای مادرش کنارش نشسته بود و باهم حرفای عاشقانه میزدن! آهی از این بدشانسی اش کشید! منیر طاقت نیاورد و پرسید:چیزی شده مادر؟منتظر کسی هستی؟ به مادرش نگاه کرد.لبخند زد:نه!چه طور؟ :آخه مدام به ساعت نگاه میکنی و آه میکشی! :چیزی نیست مامان!منتظر بابام! خودش را مشغول فیلمش کرد:نباش!.چون گفت تا شب نمیاد! کمی ترسیده گفت:برای چی؟ :نمیدونم! وشروین به این فکر که نکند پدرش درپی پیدا کردن زنش برای دستگیری اش باشد!آب دهانش را قورت داد!ضرب پایش از این فکر بیشتر شده بود! منیر کلافه گفت:بسه شروین!صدای برخود پات به زمین حواسمو پرت میکنه! شروین دست بر پای راستش گذاشت:شرمنده! وبعد از جایش بلند شد:من میرم تو اتاقم!یه کاری دارم!سریع میام!بااجازه! به سمت پله هارفت!نمیدانست به پدرش تماس بگیر د یا به رزا!نمیتوانست هم مادرش را از خانه اش بیرون کند!هرچه باشد مادرش است و حرمت دارد! وارد اتاقش نشده بود که صدای سپند را شنید:بابا؟! برگشت به سمتش:چیه؟ وبعد وارد اتاقش شد و سپند نیز همراهش!دررابست و گفت:مامانی نگفت واسه چی اومده؟ شروین روی تخـ ـت رزا کشید و به سقف خیره شد:نه! :نپرسیدی؟ :نه! سپند کنارش نشست:دلیلی داره که اومده؟! :میگم که نمیدونم! سپند خیره صورتش پدرش شد و آرام گفت:میگم..قرار نبود که ..ما..مامان امروز بیاد اینجا؟! نگاه از سقف گرفتو به چهره پسرش نگاه کرد:دلت میخواست که بیاد؟! سپند بدون حرف به پدرش نگاه کرد! :نمیتونه بیاد!یعنی تا زمانی که مامان اینجاست نه! با تعجب پرسید:چرا؟! مگه عروسشون نیست؟!نکنه بااو هم مشکل دارن؟! :عروسشون هست..دلیلی داره که بعدا بهت میگم!شاید فردا اومد! سپند زیر لب گفت:من انقدر خودمو آماده کرده بودم امروز!یعنی واقعانمیاد؟! شروین تمام حرفش را فهمید ولی حرفی نزد! :مامانم چه شکلیه؟! پوفی کشید از این سوال تکراری!کلافه گفت:وقتی دیدیش میفهمی!الانم برو تو اتاقت!خسته ام! سپند چند ثانیه یره اش شد. سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت! شروین آهی کشید و دستش را بررروی چشمانش گذاشتو فشار داد!لحن پسرش از سوال آخر,خیلی غمگین بود!حق داشت که این سوال را بپرسد!شاید اگر او جای پسرش بود,سر پدرش را از این سوالات تکراری و بیهده, درد می آورد! بر جایش نشست.موبایلش را برداشت و روی اسم فرشاد آورد!نباید به فرشاد اعتماد میکردو حرفی میزد! اسمش را لمس کرد!بعد از چندثانیه تماس برقرار شد. صدای خواب آلود فرشاد را شنید:سلام بفرمایید؟! شروین پوزخند زد:چه خوبه که راحت خوابیدی! فرشاد گویی صدای برادرش را تشخیص داد که گفت:بعدا زنگ بزن! شروین بدون توجه به حرف برادرش غرید:فکر کردی به بابا میگی من نمیفهمم؟ فرشاد:ببین شرویتن.. :خفه شو..به چه حقی به بابا همه چیزو گفتی؟!..ابن بود جواب اعتماد من؟..از من بدت میاد درست! ولی لااقل میزاشتی یه روز با خیال راحت زندگی کنم لعنتی: آروم باش شروین! :ببند دهنتو! زنگ زدم بهت بگم که خیلی نامردی! وبعد موبایل را قطع کرد! از عصبانیت به نفس زدن افتاده بود.خسته شده بود از همه!به طور حتم اگر فرشاد اینجا بود,اورا میکشت! موبایلش را صدا درآمد!فرشاد بود!رد داد.به ثانیه نکشید که مسیجی از طرفش آمد"الان میام اونجا" شروین زیر لب لعنتی ای نثار فرشاد کرد و از اتاقش بیرون رفت!بدون در زدن وارد اتاق سپند شد.سپند که درحال بازی با موبایلش بود با تعجب به پدرش نگاه کرد. :چیزی شده؟ سعی کرد آرام باشد:آماده شو برو خونه دوستت!سریع! :چی میگی بابا؟! عصبی گفت:همین که شنفتی!زود! گوشی اش را برروی تخـ ـت پرت کرد و از جایش بلند شد:الان برم؟! :آره :واسه چی؟ :واسه اینکه من میگم! کلافه گفت:باز چیشده تو داری عصبانیتتو سر من خالی میکنی؟! شروین نفس عمیقی کشید:تا یک ربع دیگه آمده شدی و میری خونه احسان! وبعد بدون توجه به بابا گفتنهای سپند, از اتاق خارج شده و به سنت هال رفت.میدانست فرشاد پدرش را باخبر میکند و هردو به خانه اش می آیند!و میدانست که دعوایی درراه است! دلش نمیخواست پسرش در آن حضور داشته باشد! وارد هال شد و روی مبل تک نفره ای نشست.دستانش را بین سرش گذاشت و فشرد!سرش به شدت درد گرفته بود! اگه مادرش نبود داد میزد و از خدا باز گله و شکایت میکرد. صدای بهم خوردن کابیت ها را شنید!ولی امتناعی نکرد!همچنان سرش را میفشرد و زیر لب به خود این زندگی بهم ریخته اش فحش و ناسزا میگفت! صدای بهم خوردن قاشق با لیوان را شنید و همراه آن صدای ناراحت مادرش:شروین؟ آهی کشید.سرش را با تأخیر بالا آورد!به چهره مادرش که تکیده و تاحدودی چروک بود نگاه کرد. لیوان را گرفت!تشکری زیر لب کرد و قاشق چایی خوری را به دست گرفت و شروع به هم زدن شکرهای درون آب کرد! منیر کنارش نشست و گفت:چیشده مادر؟ :چیزی نیست! سعی میکرد به مادرش نگاه نکند!کمی از آب قند را خورد! صدای ضعیف مادرش را شنید:میدونی وقتی تورو اینجور میبینم,دلم ریش میشه! با چشمای به خون نشسته به مادرش نگاه کرد.منیر در حالی که اشک گوشه چشمش را پاک میکرد ادامه داد:وقتی میبینم پسر سرزنده و شادم,اینجوری غمگین و عصبی شده,چه حالی میشم؟! میدونی چندبار تاحالا از خدا خواستم منو از این دنیا ببره تا تورو اینجور نبینم؟! شروین درمیان آن همه درد,لبخندی زدو اشکهای به راه افتاده از چشمان مادرش را پاک کرد:قربونت برم!گریه نکن عزیز دلم! من حالم خوبه مامان! از زندگیمم راضیم! ود دل اضافه کرد:اگه بزارین راضیترم میشم! منیر اما گریه اش شدت گرفت!شروین ارام کمـ ـر مادرش را نـ ـوازش کرد:آروم باش مامان! تورو خدا حالمو داغونتر نکن!به جان شما من از زندگیم راضیم! شما که به تقدیر ایمان داشتی! اینم تقدیر اون بالاییه!تورو جان من آروم باشین مامان! منیر کمی آرام شد.آب دهانش را قورت داد و به چشمان پسرش خیره شد. صادقانه اعتراف کرد:کاش زنت میموندو باهات زندگی میکرد! بهت زده به دهان مادرش خیره شد.چند دقیقه ای به همین حالت بود که بالاخره به حرف آمد:چی گفتین؟ منیر اشکش را پاک کرد:به خدا من راضیم که تو بااون زن باشی اما تنها نه! میدونم دوستش داری! هرجوری میتونی پیداش کنو باهاش زندگی کن! من فقط خوشبختیتو میخوام مادر! شروین آب دهانش را قورت داد:مامان..خودتی؟! منیر لبخندی زد:آره! :آخه چه طور ممکنه؟!..شما که..آخه شما.. منیر:هنوزم از زنت راضی نیستم! ولی تو دوستش داری! تو باهاش خوشبختی! راضیم اگه تو راضی باشی باهاش مادر! اینو از ته دلم میگم! لبخندی ناخودآگاه برلبان شروین نشست! دریک حرکت ناگهانی مادرش را سفت درآغـ ـوش کشید:قربونت برم مامان! به خدا عاشقتم! منیر خندیدو سعی کرد شروین را خود جدا کند:بسه مادر!استخونامو شکوندی! شروین سرجایش نشست و با خنده به مادرش نگاه کرد! زیر لب مدام میگفت:چه طور ممکنه؟! منیر با لذت به لبخند پسرش نگاه کرد! میدانست بهترین کار برای خوشحالی پسرش همین است! خوشحالی خودش دیگر مهم نبود! دیگر برای دل خودش, برای پسرش زن انتخاب نمیکرد! همین خنده شروین که مانند 17 سال پیشش شده بود,یک دنیا برایش ارزش داشت! به خاطرش دنیا را نابود میکرد! شروین گفت:مامان باورم نمیشه! 17 ساله که داری مخالفت میکنی و یه دفعه الان..مامان باورنمی کنم. خواب که نیستم؟! :نیستی..باور کن! آهی کشید:بااینکه هنوزم مخافلم,ولی خنده تو برام یه دنیا می ارزه! باوجود زنت,میدونم که خنده به لبات میاد! شروین با هیجان گفت:معلومه که میاد!..خدایا شکرت! یک آن دهانش را بست!نمیدانست چرا این حرف را زد!شروینی که 17 سال نام خدا را برزبان نیاورده بود, الان خدارا شکر کرد! زیر قسمش زده بود؟! منیر که شروین بهت زده و ترسیده دید گفت:چیشد مادر؟ چرا یه دفعه بهتت زده؟! خواب نیستی عزیز دلم! شروین به مادر نگاه کرد!ناخودآگاه لبخند زد و گفت:چیزی نیست! ولی ترسیده بود!نمیدانست چرا این موقع نام خدا برزبانش آمده بود!ولی سعی کرد دربرابر مادرش خود را خوشحال نشان دهد. دستان مادرش را گرفت و بـ ـوسید:خیلی خوشحالم کردی مامان! انگار که یه وزنه سنگین رو از قلـ ـبم برداشتی! صدای تپ تپ کفشی آمد و سر هردو به سمت سپند چرخید.سپند درحالی که کوله اش را دوشش گذاشته بود به سمت در رفت!با صدای شروین ایستاد و نگاهش کرد! :داری میری؟ با دیدن لبخند پدرش به سمتش رفت:آره! منیر:کجا مادر؟! :بابا میگه برم خونه دوستم!نمیدونم چرا! وبعد به پدرش نگاه کرد!شروین:دلیل داره مامان!بره به نفعشه! اخم باز جای خنده بر صورت شروین را گرفت.بااینکه میدانست مادرش راضی است ولی باز هم شک داشت! ممکن بود حرف های فرشاد و پدرش برروی مادرش نیز اثر بگذارند! آهی کشید:برو! سپند سری تکان داد.خداحافظی کرده و بیرون رفت! در حالی که بندهای کفش فوتبالی اش را میبست گفت:دیوونه شده! یه بار میخنده,پشت بندش سریع اخم میکنه! بلند شد و کیفش را بردوشش گذاشت:کجا برم خدا؟! پوفی کشید و به سمت درخانه رفت!باز کردنش مساوی شد با دیدن بابایی و عمویش! با تعجب سلام کرد.ولی جوابی نشنید!هردو عصبی و اخم کرده بودند! حمید:کجا این وقت روز؟ :خونه دوستم! فرشاد با شک پرسید:کدوم دوستت؟ :احسان! :الان؟! سپند سری تکان داد و گفت:بیاین تو! بعداز حمید فرشاد وارد شد و درخانه را بست.سپند متعجب گفت:چرا دررو بستی؟! فرشاد آرنج سپند را گرفت و به سمت خانه کشاندش:نمیخواد جایی بری! توهم باید باشی! صدای برهم خوردن درخانه اش را شنید و همزمان با آن صدای بلند پدرش را! به سمت مادرش رفت و دستانش را گرفت:مامان یه قول بهم بده! منیر متعجب گفت:چه قولی مادر؟ به چشمانش خیره شد:قول بده پشتم باشی!تورو جان من!جز تو الان هیچکسی رو ندارم! :چی میگی شروین؟ :تو فقط قول بده!تو رو جان من! منیر آهی کشید و به چهره درمانده پسرش نگاه کرد! صدای باز شدن در سالن را شنید ولی امتناعی نکرد!هنوز خیره صورت مادرش بود! برای رویارویی با پدرش,باید مادرش را داشته باشد! وگرنه دستش به طور کامل بسته میماند! منیر آرام گفت:برای چی مادر؟ :بگو! :باشه!پشتمم! :قول بده! صدای بفرمایید سپند را شنید و به سمتشان برگشت!سپندش اینجا چه میکرد؟! منیر از جایش بلند شد و به حمید که وارد خانه شده بود سلام و خسته نباشید گفت!شروین هم با سری افتاده سلام کرد! فرشاد:سلام مامان! منیر جوابش را داد.شروین زیر چشمی به مادرش نگاه کرد!هنوز منتظر جواب بود! ولی منیر به سمت آشپزخانه رفت و گفت:بشینین براتون چای بیارم! صدای حمید متوقفش کرد:نمیخواد! وقت چایی خوردن نیست! خیره صورت شروین شده بود وقتی این حرف را زد! شروین اما بدون توجه به نگاه پدر و برادرش و جو سنگین خانه,به سمت سپند رفت:واسه چی برگشتی؟! سپند خواست حرفی بزند که فرشاد زودتراز او به حرف آمد: پسرت باید باشه! باید بدونه که م.. شروین پرید وسط حرفش:نمیخوام بدونه! به سمت پسرش چرخید:برو بیرون!زود! فرشاد محکمو عصبی گفت:او هیچ جا نمیره!برو بشین سپند! سپند اما سرجایش تکان نخورد و متعجب به عمو و پدرش نگاه میکرد! نمفهمید چه خبر است! با حرکت نکردن سپند, فرشاد عصبی شد و بازویش را گرفت.خواست به سمت سالن او را بفرست که شروین بازوی آزاد سپند را گرفت و گفت:ولش کن فرشاد! فرشاد بازوی سپند را بیشتر در دستش فشرد و غرید:او حق داره بدونه! :نداره!من پدرشم و نمیدم این حقو بهش! :احمق اگه بعدا بفهمه بدتره! شروین غرید:ببند دهنتو!ولش کنو بزار بره! فرشاد عصبی بازوی سپند را رها کرد و به سمت سالن رفت.شروین روبه روی سپند ایستادو آرام گفت:برو باباجان! به نعفته نباشی! سپند خیره چشمان پدرش بود.با تأخیر چند ثانیه ای, سری تکان دادو به سمت در رفت!تا زمانی که کامل از خانه بیرون رفت,هیچ نگفتو همانجا ایستاده بود!بابهم خوردن در خانه,به سمت پدرش که نزدیک پله ها بردیوار تکیه داده بود چرخید.حمید آهی کشید و تکیه اش را از دیوار کند!کنار فرشاد نشست و به مبل تکنفره روبه رویش اشاره کرد:بشین! شروین میدانست که منظور پدرش,خودش است! سرش را پایین انداخت و به سمتشان رفت. بعد نشستن ,منیر به حرف آمد:اتفاقی افتاده باز؟..چیشده که من خبر ندارم؟ حمید:توهم بیا بشین! منیر بی حرف به سمتشان رفت و نشست!نگاهش به حمید بود:چیشده؟ حمید خیره شروین بود وقتی گفت:رزا برگشته..زن ته تغاریت! منیر جیغ آرامی کشید و دست بردهانش گذاشت!به شروین نگاه کرد:راست میگه؟ شروین همچنان به پایه میز خیره مانده بود!با حرف نزدنش,فرشاد به حرف آمد:راسته مامان! حمید:میدونی چی انقدر منو آزار میده شروین؟ شروین زیر چشمی نگاهش کرد.زبانش نچرخید که بگوید چی؟! حمید:اینکه بعد از اون همه سختی و اذیت شدن,که مسببش پدر اون دختره ست,تو باز اون دخترو میخوای! اینکه این همه مدت اومده و تو پنهون کردی اومدنشو! اینکه چشمتو به همه بدی هاشون بستی و الانم میخوای بااون زن زندگی کنی! با صدای هق هق منیر,حمید ساکت شد و به منیر نگاه کرد! فرشاد غرید:همینو میخوای شروین؟!میخوای همه مونو دق بدی بااین کارا و تصمیماتت؟! تازه داشت یه آب خوش از گلومون پایین میرفت! ..بیخیالش شو شروین! شروین نمیدانست چرا قدرت حرف زدن ندارد! گویی بغض 17 ساله بر گلویش نشسته بود و اجازه حرف زدن به اورا نمیداد! فرشاد:چرا حرف نمیزنی شروین؟ چرا سرتو انداختی پایین؟ حمید:به خدا ما دوسِت داریم که میگیم بیخیالش شو! اون زن,زن نیست!لایق تو نیست! کلافه شد که گفت:به من نگاه کن شروین! آب دهانش را قورت داد و باز گفت: امروز به همکارام گفتم! شروین مات و متحیر به پدرش نگاه کرد!حمید بادیدن چشمان قرمز و درمانده پسرش خیره شد!میدانست کارش اشتباه است ولی چاره دیگری نداشت! شروین آب دهانش را قورت داد و به حرف آمد:من زنمو دوست دارم!میدونم زجر کشیدم..بهم تج*اوز کردن!..ولی..ولی من از این زن..بچه دارم! به خاطر بچه ام..دوستش دارم! قطرات اشک به سرعت از چشمانش راه گرفته و فرود می آمدن.متوقف نمیشدند و شروین نمیتوانست مانع فرو ریختنشان شود! دستانش به لرزش افتاده بودند و سر انگشتان پاهایش یک تکه یخ شده بود! حتی توان حرکتشان راهم نداشت!باز به یاد آنروز های نحس افتاده بود! "فلش بک" شروین کنار مادرش نشست و به صورتش نگاه کرد!نمیدانست پوست خیار سبز ها چه خواصی دارند که مادرش هفته اش یکبار برروی پوست صورتش میگذاشت! :مامان؟! منیر سرش را برروی پشتی مبل گذاشته و چشمانش را بسته بود! بدون اینکه ذره ای لب نیمه بازش, تکان بخورد و با چشمان بسته گفت:چیه؟! شروین نگاهی به برادرش که آنطرف سالن درحال درس خواندن بود کرد و گفت:فردا میخوام برم واسه ثبت نام باشگاه! منیر دست بر پوست زیر لبش گذاشت و گفت:چه باشگاهی؟! :فوتسال! پویشو که میشناسی! همون پسر افسرخانم همسایه! سری تکان داد:اوهوم! :بااو میخوایم بریم. :بابات اجازه نمیده!میدونی که متنفره از این جور ورزشا! :بابا متنفره که باشه.چه ربطی به من داره؟! من رشته ورزشی مورد علاقه ام اینه! درضمن وقتی ثبت نام کردم که دیگه نمیتونن مخالفت کنن! کلافه گفت:حالا چرا اومدی داری به من میگی؟ :اومدم که بگم فردا منو پویشو برسونی باشگاه! :نمیرسم! عصبی گفت:چرا؟ :چون کار دارم!با تاکسی برو! شروین با عصبانیت به مادرش خیره شد.لعنتی زیر لب زمزمه کرد. صدایش را بلند کرد:فرشاد تو میتونی منو فردا ببری یه جایی؟! نگو کجا که حوصله ندارم دوباره دوساعت واست تعریف کنم! فرشاد سرش را از کتاب بیرون آورد و گفت:چه ساعتی میخوای بری؟ لبخندی بر لبان شروین نشست:بین نه تا ده! :نمیشه!فردا 10 امتحان دارم!بزار واسه دو روز دیگه! شروین دوباره اخم کرد:نمیشه داداش من!محلتش تا فرداست! :زودتر میرفتی! :امتحان داشتم!امروز تموم شده! نمیشد که برم..ببرم دیگه! :نمیتونم! با تاکسی برو! غرید:توکه نمیخواستی منو بری مرض داشتی بگی چه ساعتی میخوام برم؟! :انقدر حرف نزن!درس دارم! :درس داری برو اتاقت بخون! فرشاد پچوفی کشید و حرفی نزد!شروین از جایش بلند شدو با نفرت به چهره مادرش که خونسرد نشسته بود نگاه کرد:همه اتون مثل همین! وارد اتاقش شد و روی تخـ ـتش پرید.به پویش پیام داد:"پرسیدم! نمی برنم! هیچکدومشون! تو چه جوری میری؟" بعد از چنددقیقه جواب آمد:"منم مثل تو! مجبوریم پیاده بریم" آهی کشیدو جواب داد:"آره.من حتی اگه باباهم نزاره میام!" :"خوبه.ساعت چند بریم؟" شروین کمی فکر کرد:"نه و نیم!" "باشه داداش.تا فردا" موبایلش را انداخت روی تخـ ـتش و دراز کشید.بالبخند گفت:آخجون.فردا میرم فوتسال! علاقه زیادی به فوتسال داشت.میدانست پدرش اجازه نمیدهد,ولی او تصمیمش را گرفته بود!وقتی میگفت میرود یعنی باید برود! صبح روز بعد با خوشحالی همپای پویش به سمت باشگاه رفتند. شروین درحالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود گفت:شناسنامه هم باید میاوردیم دیگه؟! :آره! نکنه نیاوردی؟! :چرا آوردم.تو جیبمه. تو که آوردی؟ :آره! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . :راهش طولانیه؟ کی میرسیم به اون باشگاه؟ :چیزی نمونده! بخه نیمرخ دوستش خیره شد.حس میرد حالش زیاد مساعد نیست:خوبی؟! پویش نگاهش کرد.آهی کشید:نه! ابروهایش درهم رفت:چرا؟! :حس بدی دارم! :چه حسی مثلا؟ :نمیدونم! احساس میکنم یه نفر داره مارو تعقیب میکنه! شروین به پشت سرش نگاه کرد.جز چند ماشین که درحال عبور بودند,چیز دیگری ندید. شانه ای بالا انداخت:منکه چنین حسی ندارم! به چهره رنگ پریده پویش نگاه کرد:چیزی شده؟ میخای برگردیم؟!نکنه از باشگاه اومدن میترسی؟ آرام گفت:نه.دیشب به سی دی فرستاده بودن به درخونه امون! یه فیلم بود..یه جورایی نامحسوس این فیلم گرفته شده بود!درمورد یه گروه..چی بهش میگن بابات اینا؟! شروین متعجب گفت:قاچاق؟ عینکش را درآورد و چشمانش را خاراند:نمیدونم! فکر کنم همونه! نمیدونم چرا آورده بودنش به درخونه ما! ولی منو ترسونده! شروین عینک پویش را گرفت و به چشم زد:برگشتیم خونه حتما بهم بده بدمش دست بابا این فیلمو! ترسیده به شروین نگاه کرد. آرامتر از قبل گفت:میترسم فهمیده باشن! ممکنه بیان بکشنم! تک خنده ای کرد:مگه الکیه؟! فیلم پلیسی زیاد دیدی ها داداش! وبعد مشتی آرام بر بازوی پویش زد.پویش که تا حدودی آرام شده بود,لبخند کمـ ـرنگی به لب آورد و حرفی نزد! :راستی خیلی چشمات ضعیفه تا! تو مرز کورشدنی فکر کنم! پویش دست برد تا عینکش را بگیرد که شروین مانعش شد:بزار باشه!بعد بهت میدم! سرش تکان دادو بیخیال عینکش شد!نگاهی به آن طرف خیابان کرد.چشمانش تنگ کرد تا بهتر اشیا رو ببینید. :آب سرد اون طرف خیابانه.نه؟ شروین به سمتی که پویش اشاره کرد,نگاه کرد:آره.چه طور؟ :تشنمه!عینکمو بده برم آب بخورمو بیام! :بدون عینک برو! اینجا که فعلا کسی نیست!ماشینی هم اومد که میتونی ببینی دیگه!انقدرهم که کور نیستی!برو من اینجام! پویش پوفی کشید و به سمت خیابان رفت! شروین فریاد زد:ماشین اومد بهت میگم که بری کنار! پویش سری تکان داد.شروین حضور فردی را پشت سر خود حس کرد! عینک را از چشمانش برداشت! خواست بچرخد که ماشین پیکانی را دید که با سرعت به سمت پویش میرود! فریاد زد:پویـ... دستی جلوی دهانش قرار گرفت.اما شروین دست بردار نبود! میخواست به زور آن دست را کنار ببرد و به پویش بگوید که مواظب خودش باشد! پویش با چشمان تار ماشینی را دید.خواست خودش را به گوشه خیابان بکشاند که دیر شده بود! ماشین با سرعت به بدنش برخورد کرد و او چندمتر جلوتر از ماشین بز زمین فرود آمد! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . شروین بادیدن این صحنه چشمانش گشاد شد. دست از تلاش برداشت!مات و متحیر به جسم نیمه جان دوستش خیره شده بود! نمیدانست در اطرافش چه خبر است! باور اینکه دوستش مرده باشد برایش سخت بود! دستان این مرد نیز اورا کلافه و عصبی کرده بود! خواست خودش را از دستان آن مرد خلاص کند,که درد وحشتناکی بر نزدیک گردنش حس کرد و بعد از چندثانیه بیهوش, نقش بر زمین شد! دستانش را بهم قلاب کرده و به دیوار روبه روییش خیره شده بود! نمیدانست چند دقیقه یا چند ساعت است که بدون حرکت خیره دیوار بود! به دوستش فکر میکرد که جلوی چشمانش جان داده بود!حتی نمیدانست مرده است یا نه! خودش را سرزنش میکرد!اگر عینک پویش را داده بود الان دوستش آن گون تصادف نمیکرد و خودش آنجا نبود! اصلا نمیدانست کجاست!برایش هم مهم نبود! فقط میخواست یک نفر وارد اتاق شود و خبر سالم بودن دوستش را بدهد. نگاه از دیوار گرفت و به عینکی که شیشه ای خرد شده بود دوخت.نمیدانست چه گونه ممکن بود که عینکی که از دستش افتاده است,الان پیشش است! ولی خوشحال بود! عینک اورا به یاد حماقتی که بر دوستش کرده بود می انداخت. خود را سرزنش میکرد که چرا اینکاررا کرده است! دستی بر سرش کشید و موهایش را بهم ریخت! زیر لب زمزمه کرد:لعنت به من! از روی حرص دستش را مشت کرده و بر پایش کوبید! ب پایینش را محکم به دندان گرفت! دوباره خیره دیوار شد. چرا اینگونه شده بود؟! آنها قرار بود به باشگاه برای ثبت نام بروند! قرار گذاشته بودند که بعد از تمرین به سمت ساندویچی نزدیک باشگاه بروند! پس چرا او الان دراین اتاقک اسیر شده بود و دوستش..نمیدانست دوستش درچه حال است!قط دعا میکرد که سالم باشد!البته بعید میدانست! باچرخش کلید و باز شدن در,ناخودآگاه سرش به سمت در چرخید! مردی درشت اندام و شیک پوشی وارد اتاق شد.شروین بادیدن اخم های مرد متوجه غیرعادی بودن شرایط شد! اصلا نمیدانست کجاست و اینها کیستند! مرد روبه رویش ایستاد و گفت: Tak, jesteś tylko chłopcem!(پس تو همون پسری!) شروین آب دهانش را قورت دادو گفت:نمیفهمم چی میگی! مرد کمی نگاهش کرد! گویی متوجه شده بود که شروین زبانش را نفهمیده است که گفت: W porządku! Wstawaj!(باشه.بلند شو!) شروین بدون حرکت فقط نگاه کرد!نمیفهمید این مرد چه میگوید! مرد گویی عصبانی شد که فریاد زد: Wstawaj!(بلند شو!) باحرکت دست مرد که به سمت بالا بود,شروین فهمید که باید از جایش بلند شود!آرام از جایش بلند شد و باز حرفش را تکرار کرد:من نمیفهمم تو چی میگی! مرد دستش را گرفت و به سمت در اتاق کشاندش!شروین همراه با مرد وارد راهروی طولانی شد!متعجب به نقشو نگارهایی که برایش هیچ مفهومی نداشت, نگاه میکرد!نقش و نگار هایی که تابه عمرش حتی در کتابهایش نیز ندیده بود!بعد از طی گذشتن از راهرو وارد سالن بزرگی شدن!شبک چیدمان خانه,مانند خانه های نجیب زاده های تهرانی نبود! شومینه ای در گوشه سالن قرار داشت و ست مبل مشکی رنگی اطرافش! در گوشه راست سالن پنجره بزرگی بود که به حیاط منتهی میشد و روبه رویش استخر! حیاط چمنکاری شده بود و گلهای رز به صورت دایره در وسطش! نگاه از حیاط گرفت و مرد دوخت!نمیدانست مرد چه میگوید!ولی لبخندی بر لب آورد!خانه زیبایی بود! باکشیده شدن دستش فهمید که باید همراه مرد برود! مرد کنار در قهوه ای رنگی ایستاد و دررا به صورت رمزی زد!شروین متعجب به مرد نگاه کرد و گفت:اینجا کجاست؟! مرد بدون حرف وارد اتاق شد و شروین هم پشت سرش!اتاق بسیار بزرگ شود.دورتا دور اتاق از قفسه های کتاب طراحی شده بود!کنار در میز بزرگی بود به همراه چند صندلی!بررو میز نیز کتاب هایی که بود که شروین متوجه اسمشان نشد! باصدای در به سمتش چرخید!مرد رفته بود! :Please sit! شروین ترسیده به سمت مردی که کنار میز قهوه ای سوخته که آنطرف اتاق قرار داشت نگاه کرد!مرد لبخندی زد و به مبل کنار میز اشاره کرد!شروین به سمت آن مرد رفت! روی همان مبلی که مرد اشاره کرده بود نشست. مرد باصدای بلندی گفت: Maria?(ماریا؟) زنی با پوشش خدمتکاران وارد اتاق شد.تعظیم کوتاهی کرد: Tak, mój panie?(بله سرورم؟) :Sachar szybkie powiedzieć mi przyjść w moim pokoju!(به ساکار بگو سریع بیاد به اتاق من!) زن تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت!مرد لبخندی به شروین زدو روبه رویش نشست! شروین:میشه ازتون بپرسم که من کجام؟! مرد بدون حرف به شروین نگاه کرد!درواقع نمیفهمید که شروین چه میگوید!شروین نیز با نشنیدن جواب,ساکت شد و منتظر آمدن ساکار شد!چنددقیقه ای طول نکشید که مرد جوانی وارد اتاق شدو تعظیم کرد: Tak?(بله؟) مرد حرفی زد و ساکار به شروین نگاه کردو لبخند زد!چهره شرقی ساکار,برای شروین دلنشین بود!لااقل اینرا میدانست که این مرد ایرانی است! ساکار کنار شروین نشیت وگفت:من مترجم توام! شروین اولین سوال که به ذهنش آمد را پرسید:اینجا کجاست؟ :لهستان! چشمانش گشاد.تعجبش دوچندان شده بود وقتی گفت:ل..لهستان؟! ساکار عادی تر از همیشه جواب داد:آره! :من واسه چی اینجام؟! ترس سراسر وجودش را فراگرفته بود! تا به یاد داشت فامیلی دراین کشور نداشت! واصلا یادش نمی آمد چرا و چگونه ایجاست! :حرف بزن! :نترس! کاریت ندارن! :واسه چی اینجام لعنتی؟! با عصبانیت غرید:واسه اینکه دختر این آقا تورو پسندیده! مات و متحیر به دهان ساکار خیره شده بود. تک خنده عصبی کرد و گفت:منو مسخره گیر آوردی؟ وبعد به اطراف نگاه کرد:فیلم برداریه؟!..هی آقا! فارسی حرف بزن ببینم! الکی خودتو نگیر! برای من تریپ خارجکی حرف زدن برداشته! ساکار آرام شروع به خندیدن کرد و گفت:او هیچی از حرفاتو نمیفهمه! ببین چهره اشو! شروین به صورت به تعجب نشسته مرد نگاه کرد.باز غرید:چرا حرف نمیزنی؟! مرد کمی عصبی شده بود.روبه ساکار کرده و حرفی زدو ساکار نیز جوابش را با تمسخر داد! ساکار به شروین نگاه کرد:میگه آروم باشی! اینجاهم لهستانه و صحنه فیلم برداری نیست!ماهم انقدر بیکار نیستیم که بخوایم با تو عه یه الف بچه بازی کنیم! شروین نالید:من اینجا چه غلطی میکنم پس؟! ساکار:ما از تمام زندگیت باخبریم!اسمت شروینه 15 سالته! عاشق ریاضی فوتسالی!سرت بره فوتسالت نمیره! بابات سرگرد حمید ایرانمشه و مادرت منیر حسینی! یه بچه غد و خودسری که به حرف دیگران اهمیت نمیدی! اطلاعات کافی بود یا بازم بگوم؟! شروین با دهن باز به ساکار خیره شده بود.آرام گفت:تو اینارو از کجا میدونی؟! :من نمیدونم!اینا میدونن! وبعد به مرد میانسلا اشاره کرد. :شما کی هستین؟! :میفهمی! غرید:الان بگو تا بفهمم! ساکار بدون حرف نگاهش کرد! شروین خواست به او و آن مرد توهین کند که در اتاق با صدای تقی باز شد!دو مرد جوان و هیکلی وارد اتاق شدند.به سمتشان رفته و تعظیم کتای کردند! شروین یکی از آن دو مرد را شناخت!همانی بود که اورا به این اتاق آورده بود! مرد کناری اش قد بلند تر و هیکلیتر بود! از چهره اش معلوم بود که چندسالی از آن یکی بزرگ تر است! انقدر ان دو مرد شبیه بهم بودند که حتی شروین نیز فهمید که این دو برادرند! هردو مرد با عصبانیت با مرد میانسال حرف میزدند و بعضی اوقات به شروین اشاره میکردند!ولی شروین هیچ از حرفهایشان نمیفهمید! فقط ترسیده بود!انگار که واقعا بیدار است و صحنه فیلم برادری نبود! باورش شده بود که در لهستان است!ولی چه گونه؟! اصلا اینها کی بودند که اورا پیش خود آورده بودند و از تمام زندگی اش خبر داشتند؟؟! پدرومادرش خبر داشتند که او لهستان است؟! باز صدای در امد و دختری وارد اتاق شد!شروین ناخواسته,محو صورت زیبای دختر شد! به خود اعتراف کرد که این دختر, زیبا ترین دخت روی زمین است! دختر مو طلایی با پوست سفید که فرم چشمانش شبیه به مرد میانسال بود!اما به رنگ سبز! دختر نیز نگاهی به شروین انداخت و بااخم روی برگرداند و پیش آن دو مرد ایستاد! شروین به خود آمد.تازه نگاهش به وضع لباس پوشیدنش افتاد!لب پایینش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت!از اینکه نمیفهمید اینان چه میگویند عصبی شده بود. به ساکار که نظاره گر دعوای آنها بود نگاه کرد:اینجا چه خبره ساکار؟ اینا بهم چی میگن؟! ساکار با تخیر نگاه از آنها گرفت و به شروین دوخت:دارن سر تو دعوا میکنن! :یعنی چی؟! آهی کشید:نمیخوان تو شوهر خواهر اینا بشی! غرید:نمیفهمم چی میگی؟! کلافه گفت:از بچه های خنگی مثل تو متنفرم! :به درک!بگو اینجا چه خبره؟ من اینجا چه غلطی میکنم؟! :آروم باش!بعد میفهمی! باعصبانیت غرید:نمیخوام بفهمم! از جایش بلند شدو به سمت در رفت! صدای ساکار را شنید که مدام صدایش میزد.ولی اعتنایی نکرد! دررا با عصبانیت باز کرد! باز شدن در مساوی شد با دیدن دختری که آنطرف در بود! دختری که شبیه همان دختر چند دقیقه قبل بود اما با چشمان آبی! بدون حرکت خیره صورت آن دختر شد! دختر لبخند زنان دستی مقابل چشمان شروین تکان داد و گفت: Dobrze? Gdzie jesteś?(کجایی؟ خوبی؟) شروین آب دهانش را قورت داد! دیگر صدای دادو فریاد چنددقیقه پیش را نمیشنید!همه حضار جمع ساکت شده بودند به آن دو نگاه میکردند! شروین سعی کرد به خود مسلط باشد.چشم از ان دختر گرفت و نفس عمیقی کشید.روبه ساکار که میدانست پشت سرش ایستاده است کرد.آرام گفت:چی میگه؟ :حالتو میپرسه! :بهش بگو دارم بالا میارم! بگو حالم از همه تون که منو به بازی گرفتین بهم میخوره!..بهش بگو بره کنار! وبعد به دختر نگاه کرد و غرید:برو کنار! دختر اخم ریزی کرد!ولی کم نیاورد و دستش را جلو آورد و گفت: Nazwa Rzalya jest! Happy baby!(اسمم رزالیاست! خوشبختم!) شروین که نفهمید چه میگوید به دست دراز شده اش نگاه کرد.زیر لب غرید:کثافت بی دین! صدای پوزخند ساکار را شنید!سعی کرد بدون آنکه بدنش به بدن آن دختر برخورد کند از اتاق بیرون رود!موفق نیز شد! رزا که دستش در هوا خشک شده بود,اخمی کرد و دستش را انداخت! ساکار به رزا حرفی زد و به دنبال شروین رفت. دستش را گرفت.به سمت کشاندو گفت:کجا میری؟! :میرم خونه! :کدوم خونه؟! التماس گونه گفت:ولم کن بزار برم!من اهل اینجور بازیایی نیستم! برید سراغ کسی که دوست داره از این بازیا!بیخیال من شو!تورو خدا! :دارم بهت میگم این بازی نیست!بری بیرون گم میشی!هیچ جایی رو بلد نیستی! درضمن اینا نمیزارن تو بری بیرون! :چرا؟ مگه اسیر گیر آوردن؟ :آره!اسیر گیر آوردن! تو فکر کن اسیرشونی! متعجب گفت:چی میگی؟! دیگر دلش میخواست گریه کند و زار بزند! هر لحظه که میگدشت بیشتر ترس سراسر بدنش را فرا میگرفت! :بببین! تو الان تو خونه فرانک باتوری هستی! میفهمی؟ :کی؟! اینی که الان گفتی اسم بود؟! :آره! این مرد بیرحمه!نگاه به چهره خندونش نکن! اگه نخوای بادخترش ازدواج کنی, یاتورو میکشه یا میفروشتت! باعصبانیت غرید:خفه شو انقدر دروغ نگو. :به اون خدایی که میپرستیش قسم که دروغ نمیگم. :مگه تو به خدا اعتقاد داری؟! مات به صورت شروین نگاه کرد!نمیدانست چه بگوید!شروین پوزخند زدو گفت:به خدا اعتقاد نداری الکی قسمشو نخور! :دارم! :اگه داری پس اینجا چه غلطی میکنی؟! پوزخند زد:پس باورت شد که اینجا لهستانه! این بار شروین مات به صورت ساکار نگاه کرد.آهی کشید و به حرف آمد:چی از جون من میخواین؟! :تو سه راه داری که میتونی یکیشو انتخاب کنی! یا ازدواج بااین دخترک نفهم! وبعد به رزالیا اشاره کرد! :با اینکه میفروشنت و برده میشی! یا اینکه میکشنت! اشک از گونه شروین سر خورد!سریع پاکش کرد! :به خدا نمیفهمم اینجا چه خبره! منو دزدیدین و آوردین ناکجاآباد و الانم داری تهدیدم میکنی و فقط سه راه بهم نشون میدی! هر سه راهش منو بدبخت میکنه! تو بگو چیکار کنم ساکار!توجای من بودی چیکار میکردی؟! ساکار کمی خیره صورت شروین شد و بعد آرا گفت:بااین دختره ازدواج میکردم! شرویم باعصبانیت فریاد زد:ولی من جای تو نیستم! به سه مرد ایستاده نزدیک در و دو دختر که چشمان یکی از آن نم دار بود نگاه کرد! نالید:تورو خدا بزارید من برم!من نمیفهمم اینجا چه خبره!..تو عمرم یه بارم اشک نریختم و الان دارم میریزم! میفهمین چی میگم؟! تورو خدا! به همان دختر ه الان همپای شریون گریه میکرد نگاه کرد! :خانم؟ تورو خدا بزار برم! تو جان هرکسی که دوست داری! به خدا گیجم..نمیفهمم! باصدای یکی از برادرها دست از صحبت کردن برداشت. :To jest to, co mówi, Sachar?(این چی میگه ساکار؟) :Chciał odejść!(میخواد از اینجا بره!) مرد میانسال اینبار به حرف آمد:Dlaczego mówisz, że idzie z powrote?(مگه بهش نگفتی که راه برگشتی نداره؟) شروین کلافه شد و گفت:نمیفهمم چی میگین لعنتیا! مثل آدم حرف بزنین! مردمیانسال باز حرفی زد و بعد وارد اتاق شد!آن چهار نفر نیز دنبال سرش!شروین متعجب به ساکار نگاه کرد.ساکار پوفی کشید و گفت:بریم تو اتاق!باهات حرف داره! :چرا نمیزارن از اینجا برم؟ اصلا چه طور منو آوردن اینجا؟! قانونی یا غیر قانونی؟! اصلا مگه میتونن منو قانونی بیارن؟! ساکار کلافه از این همه سوال,دست شروین را گرفت و به سمت اتاق رفت! شروین نیز بدون حرف وارد اتاق شد!به سمت مبل های سلطنتی چرمی که آن سمت اتاق به صورت دایره وار چیده مان شده بود,رفتند! رزا بادیدن شروین, کمی خود را کنار کشید تا شروین کنار او بنشیند!ساکار متوجه شد و گفت:برو پیش رزالیا بشین! شروین متعجب گفت:رزالیا کیه؟ :همونی که داره با لبخند نگات میکنه! این حرف را با حرص زدو خود روی مبل تکنفره نشست.همه متنظر نشستن شروین بودند!شروین به ناچار کنار همان دختر نشست بااخم به صورت بشاش دختر نگاه کرد!دلش میخواست هرچه سریعتر به او بگویند که اینجا چه خبر است! فرانک حرفی زد و ساکار گفت:هرچی میگه من برات ترجمه میکنم!الانم داره بهت خوش آمد میگه! روین بدون حرف به فرانک که حرف میزد نگاه میکرد. ساکار:داره خودشو معرفی میکنه!بهت که گفته بودم اسمش فرانکه! شروین سری تکان داد!ساکار که دختری که شروین بار اول اورا دیده بود اشاره کرد:اسمش کاریناست! دختر بزرگ فرانک! 24 ساله اس و مجرد! دختر خوشگلیه نه؟! شروین آرام سری تکان داد.سعی کرد اسمش را در ذهن بسپارد! ساکار به پسری که روبه روی شروین نشسته بود اشاره کرد:ویلیام! پسر بزرگ این آقا! ساله اس و مثل پدرش بی رحمه! او حرف میزد و شروین متعجب با خود میگفت:چه لوزومی داره که برام معرفی بشن؟!به من چه که اینا کین! بعد به پسر کناری اش اشاره کرد:نیکلا ! یه پسر دیوونه! واقعا دیوونه است.بزنه به سرش,تا پای خودکشی خودش هم جلو میره! شروین تک خنده ای کرد:اینا میفهمن داری چی میگی؟ ساکار جدی جواب داد:نه! وگرنه تاحالا کشته بودنم! برای آنکه فرانک مشکوک نشود به دختر کناری شروین اشاره کرد:اینو که اسمشو میدونی! ساله اس! دختر خوبیه! فقط یکمی افسرده اس! شروین نیم نگاهی به او کرد:چرا؟! :چندماه پیش مادرشو از دست داده! چند هفته قبل هم تا مرز خودکشی پیش رفت! ولی خب..تورو دید و دل از کفش رفت! :یعنی جی؟! آهی کشید و روبه فرانک حرفی زد!فرانک سری تکان داد و به شروین نگاه کرد. شروع به حرف زدن نمود. ساکار نیز همپای آن ترجمه کرد:میگه ما تمام خانواده تو رو میشناسیم!چند روز پیش از طرف یکی دشمناشون یه سی دی به دستت رسید! شروین سریع گفت:به دست من نرسید! اون سی دی رو برای دوستم فرستاده بدن! :درسته! ولی ما دیروز فهمیدیم! ساکار به فرانک نگاه کرد:چون تو عینک داشتی اونا فکر کردن تویی! و دوستت که فوت شده شروین! شانس آوردی! ساکت شد تا فرانک حرف بزند.بعد چنددقیقه گفت:میگه تو تو هدف ما نبودی!ما میخواستیم دوستتو گیر بندازیم تا سی دی رو بهمون بده و بعد بکشیمش!ولی الان متوجه دیم که تو اون نیستی! ولی ما تورو غیر قانونی وارد این کشور کردیم چون فهمیدیم که سی دی الان دست پدرته! ولی باهات کاری نداریم! دوباره ساکت شد.نگاه شروین مدام از ساکار به فرانک در حال گردش بود!کم کم داشت متوجه بودنش دراین مکان میشد! ساکار:میگه دیروز میخواستیم به همراه بچه های دیگه تورو بفروشیم که موقع انتقال دخترم تورو دیده!منظورش رزاست!..میگه دخترم بادیدن تو بعد از این همه مدت لبخند زده و الانم عاشقت شده! مجبوری برای خوش نگه داشتن دخترم, باهاش ازواج کنی! شریون مات به دهان ساکار شده بود.با شمانی گشاد شده گفت:چی؟ ساکار:میگه مجبوری! آن دو مرد شروع به حرف زدن نمودند.شروین اما بدون توجه به آنها به ساکار گفت:بهش بگو ازدواج زوری نیست! فریاد زد:بگو! رزا دست شروین را گرفت که شروین فریاد:دستمو ول کن! فرانک متوجه داد شروین شد و روبه ساکار نمورد و با عصبانیت حرفی زد. ساکاری سری تکان داد و گفت:میگه سر دخترش فریاد نزن! شروین به زور دستش را از دست رزا بیرون آورد و غرید:دلم میخواد! :مجبری شروین! وگرنه اونا تورو میکشن! میفهمی! :به درک!بمیرم بهتر از اینکه با یه دختر غربی و زبون نفهم شش سال از خودم بزرگتر زندگی کنم!میفهمی؟! :تو این مردو نمیشناسی بچه! وقتی بگه مجبوری یعنی واقعا مجبوری! :نیستم! به رزا نگاه کرد:من مجبورم دخترنفهم! میفهمی؟! صدای فرانک را شنید اما بدون توجه به آن باز غرید:کثافت من نمیخوام باتو باشم!به باباتم بگو دهنشو ببنده! ساکار گفت:شروین اگه میخوای زیر دست یه مشت زبون نفهم کتک نخوری,دهنتو ببند! شروین که از عصبانیت چیزی نمیفهمید باز غرید:نمی بندم! من زیر بار حرف زور نمیرم! رزا دست شروین را باز گرفت تا آرامش کند که شروین ناخودآگاه سیلی محکمی بر صورت رزا زد!رزا متعجب دست بر صورتش گذاشت! ناباور به شروین نگاه کرد! شروع به گریه کردن نمود و به سرعت اتاق را ترک کرد! شروین نیز تعجب کرده بود!هیچ موقع دستش را برروی کسی بلند نکرده بود! با ترس به سه مرد خشمگین نگاه کرد!میدانست تنبیه سختی قرارست بشود! سکوت جمع ترسش را دوبرابر کرد!خواست برای دفتع خودش حرفی بزند که فرانک با عصبانیت فریاد زد: Carol chcieli go przegapić!!( اونو بده به دست کارل!) وبا عصبانیت از جایش بلند شد.ساکار آب دهانش را قورت دادو گفت:کارت ساخته اس بچه! بدن دردناکش را آرام تکان داد تا کامل به دیوار تکیه دهد! ناخودآگاه آخ آرامی گفت و چشمانش را بهم فشرد. به خود اعتراف میکرد که مزه بدن درد را خوب چشیده است!تا به یاد داشت کتک نخورده بود!حتی موقعی که با خواهر و برادرش دعوا میکرد نیز! دلش گرمای تن مادرش را میخواست! اگر مادرش بود حوله ای گرم میکرد بر بدنش میکشید تا دردش بخوابد! یا مسکنی میداد و اورا به خوابیدن تشویق میکرد! نمیدانست چرا دراین چهاردیواری اسیر شده است.هنوز باورش نشده بود! اما امن ترین مکان این خانه را همین چهاردیواری میدانست! نمیدانست خانواده اش در چه حالی اند!چندروز از غیابش گذشته بود؟! پدرو مادرش چه فکری در مورد غیاب او میکردند؟! اصلا او میتوانست خودرا نجات دهد؟! پدرش به نجاتش می امد؟!میدانست کجاست؟! چشمان نیمه بازش دوباره خیره دیوار شده بود! آب دهانش را قورت داد.مزه شوری خون را میداد! فکر کرد.فکر کردن در آن لحظه بهترین کار بود! لااقل کمی از دردهایش را کم میکرد!فکر کرد که اگر به به حرف پدرش گوش میکرد و بی خیال رفتن به باشگاه میشد,الان اینجا نبود!فکر کرد که وقتی تمام جواب ها به سمت او نه باشد,حتما یک حکمتی در این نه گفتن ها هست!فکر کرد که اگر به این چیزها اعتقاد داشت الان اینجا نبود! همه این فکرها به کنار,مسئله ازدواج با آن دخترک زبان بفهم قلبش را می آزرد!نمیدانست چه گونه از آنجا خلاص شود! ازدواج را دوست نداشت!از تمام دخترهای دنیا متنفر بود!دعا میکرد که ساکار یک راهی برای نجات او پیدا کند! با صدای چرخش کلید و باز شدن در,چشم از دیوار گرفت و آنها را بست!دلش نمیخواست هیچکسی را ببیند! احساس کرد فردی کنارش نشسته است!حدس آنکه آن فرد دختر است برایش سخت نبود! عطر خترک تمام فضای اتاق را پر کرده بود! رزا با چشمانی به اشک نشسته کنار شروین نشست!با دیدن صورت خونی و کبود شروین,گریه اش شدت گرفت! دست خودش نبود!خودرا مقصر این بلا میدانست! دستمال را بر کاسه آب داغ فرو کرد و بادستی لرزان برروی خونهای خشک شده صورت شروین گذاشت! شروین آخ آرامی گفت و چشمانش را باز کرد! رزا تاب دیدن آن دو چشم را نداشت! سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد.شروین نیز بدون حرف به او خیره شده بود! رزا درحالی که داشت خون دماغ شروین را پاک میکرد گفت: Kiedy Prorok jak ja!(اینجوری نگام نکن!) شروین که متوجه حرفش نشده بود,همچنان خیره صورتش بود! رزا موبایلش را برداشت و چیزی نوشت.وبعد موبایل را مقابل چشمان شروین برد.شروین به نوشته درون موبایل نگاه کرد. :معذرت میخوام! نگاه از موبایل گرفتو باز خیره صورت رزا شد.رزا باز درون موبایل چیزی نوشت و آن را مقابل شروین برد. :با بابا قهر کردم!او نباید دستور کتک زدن تورا میداد! لبخند کمـ ـرنگی بر لبان شروین نشست! هیچ موقع مثل دختر بچه ها قهر نکرده بود!اصلا قهر کردن در او راه نداشت! ترجمه نوشته را باز خواند:تو با من قهری؟! خیره چشمان رزا شد! نمیتوانست حرفی بزند!چون میدانست او نمیفهمد! حتی توان حرکت دادن انگشت هایش را نیز نداشت! آن فرد زبان نفهم به هیچ نقطه ای از تنش رحم نکرده بود! رزا باز شروع به گریه کردن نمود و نوشت و شروین خواند: من که معذرت خواهی کردم! :به بابا میگم تورو از این اتاق سرد بیاره بیرون! :یه چیزی بگو! ناامید از حرف نزدن شروین نوشت:دوست دارم! وبعد از جایش بلند شد.خواست برود که شروین با صدای گرفته ای گفت:بزار برم! رزا لبخند زنان نشست و موبایل را به طرفش گرفت.شروین منظورش فهمید.با تمام دردی که داشت موبایل را گرفت و نوشت: بزار برم!بابات به خاطر تو عه که منو اینجا نگه داشته!تو بگی من برم,بابات هم میزاره! کلمه لهستان را لمس کرد و تمام حرف هایش به آن زبان ترجمه شد!رزا باخواندن آن حرف اخمی کرد و نوشت: من تورو دوست دارم!نمیخوام از پیشم بری!باور کن شروینم! شروین عصبی شد و نوشت:من شروین تو نیستم! اگه دوستم داری بزار برم تا خوشحال زندگی کنم!من با تو بدبخت میشم! رزا با خواندنش,اشک از چشمانش روانه شد!خواست دستی بر صورت شروین بکشد که شروین با انزجار سرش را به سمت مخالفش چرخاند:از این کارت متنفرم! رزا با تعجب نگاهش کرد! شروین این نگاه را میشناخت! معلوم که نفهمیده است که او چه گفت! کاسه و دستمال به خون نشسته را برداشت و بلند شد. قبل از آنکه از اتاق بیرون رود,با صدای لرزانی گفت: Ok ..! Próbowałem go dla Ciebie!(باشه!..به خاطر تو تمام سعیمو میکنم!) باصدای بلند فرشاد از خاطراتش به بیرون پرتاب شد و به خود آمد:شروین؟! سرش بالاآورد و گیج به او نگاه کرد!پدر و مادرش نبودند!سرچرخاند و آنها را گوشه ای از سالن دید! منیر درحال گریه کردن حرف هایی میزدو احمد سعی در توجیه کردنش داشت! باز به برادرش نگاه کرد.فرشاد طعنه زد:خوب تونستی مامانو به سمت خودت بکشونی!اونم مامانی که مخالف سرسخت این وصلت بود! به منم یاد بده ازاین طرفندارو! شاید به کارم اومد! شروین بدون توجه صحبت فرشاد,بلند شد و خود را به سختی به آشپزخانه رساند.نمیدانست چرا باز قلبش تیر میکشد. به سمت جعبه قرصش رفت.بعداز باز کردن درجبعه یکی از آنها بیرون آورد. قبل از آنکه آنرا بخورد صدای فرشاد را شنید:اگه صبح قرصتو خودری,بهتره الان نخوریش! ولی شروین بدون توجه به او قرص را به دهانش پرتاب کرد و بدون آب قورتش داد! سردرد شدیدی به سراغش آمده بود.روی نزدیک ترین صندلی پشت میز نشست و سرش را با دستانش پوشاند.صدای پدرو مادرش مانند وزوز زنبوری بود که باعث تشدید سردردش میشد!حضور فرشادرا کنار خود حس کرد. فرشاد لیوان بدست بالای سرش ایستاده بود گفت:بیا لااقل این آبو بخور! شروین سرش را بالاآورد و بدون امتناع, آب را تا آخرین قطره سر کشید.بدون تشکر لیوان را به دستش داد و گفت:بهشون بگو یا آروم باشن یا ازاینجا برن! فرشاد نیم نگاهی به پدرو مادرش کرد!میدانست بحثشان به درازا میکشد. کنار شروین نشست گفت:چرا این کارا رو میکنی تا اعصاب همه مونو به خصوص خودتو بهم بریزی؟! چرا مارو درکـ.. میان حرفش پرید:برو بیرون! حوصله حرفاتو ندارم! پوف کلافه کشید و نگاهش کرد!خواست باز حرفی بزند که صدای زنگ موبایل پدرش را شنید و بیخیالش شد! حمید کلافه و عصبی به شماره ناشناش نگاه کرد و جواب داد. شروین که گویی در این فضا نبود آرام گفت:ازت نمیگذرم! فرشاد متعجب نگاهش کرد! رد نگاه شروین به سمت او بود! باز خواست حرفی بزند که باصدای بلند پدرش ساکت شد. پوفی کشید و از جایش بلند شد. به سمت پدرش رفت.آهسته گفت:چیشده بابا؟! حمید:باشه الان میایم اونجا..انقدر گریه نکن دخترم!..باشه..اوهوم.. باشه فهمیدم! خدافز! منیر درحالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت:چیشده؟ حمید نگاه ترس خورده اش را به آن دو دوخت.آرام گفت:شهابو رومینا تصادف کردن..وضعیت جفتشون خرابه.باید سریع بریم بیمارستان! منیر یا خدایی را زیر لب زمزمه کردو فرشاد دستی بر موهایش کشیدو با خود گفت:تواین گیرو دار تصادف کجا بود دیگه؟!این دیگه چه قستمیه؟! حمیدبه شروین که پشت میز آشپزخانه نشسته بود و سرش را برروی آن گذاشته بود نگاه کرد. :شروین حالش خوبه؟ فرشاد آهی کشید و سری تکان داد:آره..سردرد داشت.قرص خورده و همونجا نشسته! :مطمئنی که فقط سرش درد میکنه؟! :آره! حمید دودل بود که بماند یا برود! از طرفی پشیمان بود که چرا روی پسرش فشار آورده است! و از طرفی دیگر خیالش کمی راحت شده بود! قصدش یه گفتمان ساده بود تا پسرش متقاعد شود نه دعوا! ونمیدانست آن همه عصبانیت از کجا سرازیر شده بود؟! فرشاد که دودلی پدرش را دید گفت:شما و مامان برید بیمارستان!شیوا مطمئنا ترسیده!پیشش باشین بهتره! منیر:نه مامان جان!من هیچ جا نمیرم!حال شریونم خرابتره اون دوتاست! کلافه گفت:برین مامان! من خودم هستم! الانم شروین به استراحت نیازه داره! منیر سرش را پایین انداخت.چند لحظه ای شد روبه حمید کرد:قبول کن که تند رفتی باهاش! حالا که من کوتاه اومدم تو کوتاه نمیای؟! حمید:بسه! بهتره بریم! منیر آهی کشید و به سمت شروین رفت.دست برشانه اش گذاشت و گفت:خوبی شروینم؟! از لحن شروینم متنفر بود و میدانست علتش چیست.سرش را بلند کرد و لبخندی برلب آورد:خوبم مامان! ولی نبود!دلش میخواست به اتاقش برود و بخوابد تا شاید از کمی سردردش بهتر شود!احساس میکرد روی سرش یه وزنه صدتنی گذاشته اند! :باید برم بیمارستان! خودت که شنیدی؟ شروین خواست بگوید چه چیزی را که پشیمان شد و سری تکان داد!منیر لبخند غمگینی زدو گفت:شیوا روکه میشناسی!نریم تا آخر عمر سرکوفت میزنه! نمیدانست جریان از چه قرارست!دلش هم نمیخواست که بداند!بنابراین باز سری تکان داد! انقدر احساس خستگی میکرد که توان بلند شدن از جایش را نیز نداشت! حمید بارفتن زنش فرصت را غنیمت شمرد و آرام گفت:مواظبش باش خب؟! فرشاد نگاهش کرد:کاش اون دروغو نمیگفتین!شروین دوباره داره به یاد اون روزای نحسش می افته! حمید سری تکان داد:میدونم!اشتباه کردم! نیم نگاهی به زنو پسرش کرد و آهی کشید:الان که باید برم! :خداکنه اون دوتا حالشون خوب باشه! حمید نالید:ازاین همه فشار دیگه دارم کم میارم!..وقتی رفتیم سعی کن آرومش کنی و بگی بابا شوخی کرد!خب؟ فرشاد خواست پوزخندی بر حرف پدرش بزند که پشیمان شد! کار پسندیده ای نبود:باشه! خیره به چشمان پسرش شد:زیاد بهش فشار نیار! خواست تنها باشه تنهاش بزار! خب؟! فرشاد لبخندی زد:با پسر ده ساله حرف نمیزنی بابا! ناسلامتی خودم دکترمو میدونم این چیزارو! حمید سری تکان داد.به سمت شروین رفت.رو به منیر گفت:بهتره دیگه بریم!مطمئنم که شیوا بیمارستانو گذاشته رو سرش! منیر لبخندی زد.سرش را نزدیک گوش شروین برد:شب بهت زنگ میزنم!باشه مادر؟! شروین سرش را کمی بالا آورد:باشه!..ممنونم که هستین! منیر لبخندی زدو از شروین خداحافظی کرد! تاحدودی از کارش راضی بود! حمید بعد از رفتن منیر, کنارش ایستاد و گفت:خوبی؟ شروین نگاهش کرد و حرفی نزد! اهی کشیدو گفت:بعدا باهم حرف میزنیم. مواظب خود باش.فعلا! واز آشپزخانه بیرون رفت!شروین به خود اعتراف کرد که مادرش بهتر میتواند اورا آرام کند و دلگرم! بعد از رفتنشان فرشاد کنارش ایستادو گفت:بلند شو بریم تو اتاقت! وزیر بغـ ـل شروین را گرفت!خواست بلندش کند که شریون نگذاشت و دستش را آزاد کرد:خودم میتونم برم! از جایش بلند شد.به راه افتاد!فرشاد نیز پشت سرش:میخوای قرص سردر بیارم بخوری؟ :نه! بهتر توهم بری به خونت! درحالی که از پله ها بالا می رفت,صدای آرام برادرش را شنید و متعجب به سمتش چرخید :معذرت میخوام شروین..به خدا بهترین کار همین بود!اونا باید میدونستن!الان لااقل خیالت این بابت راحته! سعی کرد ارام باشد:وقتی که بابا دستور دستگیری رزا رو داده ,به نظرت خیالم راحته؟! :بابا شوخی کرد شروین! شروین آهی کشیدو چشمانش را بست.مابقی پله ها بالا رفت و گفت:من بچه نیستم! خدافظ! وبعد وارد اتاقش شدو دررا بهم کوباند!فرشاد باز آهی کشید و روی اولین پله نشست! شروین به تخـ ـتش پناه آورد! از سر درد چشمانش باز نمیشد! سعی کرد به گذشته و اتفاقات زجر آورش فکر نکند! ذهنش را به سمت حرف برادرش برد!مگر میشد پدرش شوخی کرده باشد؟ ان هم درآن شرایط سخت پسرش؟! سوالات زیادی در سرش رژه میرفت و به هیچکدام نمیتوانست پاسخ قانع کننده ای بدهد! و با افکاری درهم دل به خواب سپرد! *** نمیدانست ساعت چند است که از خواب بیدار شد!حس میکرد صدای آهنگ میشنود! دست بر گوشی اش برد ولی صحفه موبایلش خاموش بود! به سختی خود را بلند کرد و روی تخـ ـت نشست!سعی کرد به صدا گوش دهد تا ببیند برای چه چیزی است؟! یک آن فهمید که صدای آیفون است.آهی کشید و از جایش بلند شد.با پا گذاشتن در بیرون اتاقش,عجب کرد.فکر میکرد وقتی از اتاق بیرون بیاید همانند اتاقش همه جا تاریک است که نبود! میدانست که کار فرشاد است!به سمت آیفون رفته و درراباز کرد! به ساعتش نگاه کرد.نزدیک به نه شب بود! سپند تا این موقع شب پیش احسان بوده است؟! از پله ها پایین رفت! به سالن نگاهی انداخت.خبری از فرشاد نبود! آرام شانه ای بالاانداخت و به سمت آشپزخانه رفت.قبل از آنکه وارد شود صدای بسته شدن دررا شنید. همانجا گفت:سلام! سپند اما بدون آنکه به پدرش نگاهی بیاندازد جوابش را آرام داد!خواست به سمت پله ها برود که شروین صدایش زد. سپند دردل دعا میکرد که پدرش به وضعیت لباس های او نگاه نکند! سوزش زیر چانه اش که همراه با خون بود نیز توانی برای فکر کردن به اورا نمیداد که چه گونه جیم شود و به اتاقش پناه ببرد! به سمت پدرش چرخید.درحالی که دستش برروی زخم بود, سرش را پایین انداخت!شروین متعجب به سمتش رفت. ترسیده گفت:با کی دعوا کردی؟ وبعد چانه سپند را گرفت و بالا آورد.دست سپند را گرفت و به زخم نگاه کرد. زخمی نسبتا عمیق زیر چانه سپند ایجاد شده بود و راه باریکه ای از خون,از آن سرازیر بود! به پسرش نگاه کرد.ترسیده ونگران بود.پرسید:چیشده سپند؟ سپند بدون حرف به سمت سرویس رفت.شروین نیز پشت سرش. شروین کلافه شده و با عصبانیت گفت:سپند چرا حرف نمیزنی؟! قبل ازآنکه وارد سرویس شودگفت:چیزیم نیست بابا! وبعد در را بست!صدای شیر آب را شنید! نمیدانست درحال حاضر چه انجام دهد!فقط میخواست هرچه سیعتر سپند بیرون بیاید برایش تعریف کند که اتفاقی برایش افتاده است؟! سپند آرامش,هیچگاه دعوا نمیکرد! ضربه ای به در زد:سپند خوبی؟! سپند:آره! . . رمان جدید از زهرا زارع پدر جوان . . وبعد حوله بدست دررا باز کرد.بادیدن چهره نگران و ترس خورده پدرش لبخندی زد.باان که هنوز جای زخم میسوخت ولی سعی خود را بی تفاوت نسبت به درد نشان دهد. شروین از حرف نزدن پسرش عصبانی شد. با دیدن این لبخندش توپید:نخند! این چه سروضعیه؟! به یقه ی پاره شده لباسش نگاه کرد و گفت:دعواست دیگه! تو دعواهم که حلوا خیرات نمیکنن! وبعد تنه ای به پدرش زدو وارد آشپزخانه شد. شروین نفس عمیقی کشید.او نیز وارد آشزخانه شدو گفت:باکی دعوا کردی سپند؟ وبعداز آن به سمت کابینت رفت. سپند درحالی که به سنگ اپن تکیه کرده بود,زمزمه کرد:نمیدونم! درحال بیرون آوردن جعبه کمک های اولیه بود که متعجب نگاهش کرد:نمیدونی؟! بیخیال جواب داد:اوهوم! جعبه را بیرون آورد و روبه رویش ایستاد:یعنی چی که نمیدونی؟! :خب نشناختمشون! پوفی کشید . به زخمش نگاه کرد:بریم بیمارستان؟! :نمیخواد بابا! یه چسب بزن خوب میشه!اصلا بده خودم بزنم! شروین بدون توجه به دست دراز شده سپند,چسب را بیرون آورد.درحال پاره کردن پوستش بود که گفت:چرا نمیگی چیشده؟ وبعد چسب را برروی زخم سپند گذاشت و گفت:مگه خونه احسان نبودی؟! دستش دستش را برروی پسب گذاشت و جواب داد:نه! متعجب نگاهش کرد:نه؟! سپند سری تکان داد:نبود..خونه داییش بود! :اون وقت تو این همه وقت کجا بودی؟! خیره چشمان پدرش شد:تو خیابانو پرسه میزدم! :چرا؟ :خودت گفتی نباشم تو خونه! سوالایی میپرسیا پدر من! خواست برود که شروین دستهایش را بر روی سنگ گذاشت! سپند میان اپن و پدرش محصور شده بود! کلافه به چشمان پدرش نگاه کرد:چیه بابا؟ :تا کامل توضیح ندی نمیزارم بری! :چیرو توضیح بدم؟ :کی این بلارو سرت آورده؟ :گفتم که نمیدونم! عصبی غرید:یعنی چی؟ بی دلیل کتک خوردی؟ اونم اینجوری؟ :چه بدونم!برو از خودشون بپرس چرا منو زدن! وبعد ضربه ای به دست پدرش زده و خود را آزاد کرد!شروین با عصبانیت لبش را میجوید. غرید:سپند به جان خودت که برام عزیزی قسم میخورم,نخوای حرف بزنی و واقعیتو بگی..میزنمت! متعجب به پدرش خیره شد!میدانست که حساس است! میدانست که اگر نفهمد جریان از چه قرار است به حد انفجار میرسد و اورا تاحد مرگ کتک میزند! تمام بدنش از درد کبود بود و دلش نمیخواست باز کتک بخورد! پوفی کشید:خیلی خب..چهار نفر بودن که زدنم! نامردا رحمم نداشتن! همین! :کجا زدنت؟ :نزدیکای پارک..! وقتی هم که خوب زدنم سوار ماشینم کردنو آوردنم اینجا! نیمشناختمشون!ولی هرکی بودن منو منیشناختن! شروین از عصبانیت سرخ شده و پوست لبش زخمی شده بود! سپند نگران گفت:بابا نکن! داره خون میاد از لبت! شریون بدون توجه گفت:خب بقیه اش! کلافه گفت:بقیه نداره! :این زخم؟! :خب..اینو که نامردی کردن نامردا! :یعنی چی؟ :خب من داشتم با یکیشون کتک کاری میکردم که اون یکی از پشت گرفتمو چاقوشو.. شروین پرید وسط حرفش:چاقو؟ این رد چاقوعه؟! متعجب گفت:آره خب! :بچه بهت چاقو زدن و توهم انقدر بی تفاوتی؟! :عمیق نیست..فقط کمی سوزش داره که اونم خوب میشه! پوفی کشید.نمیدانسا پسرش انقدر بیخیال و لجباز است! :چهره اشونو دیدی؟! :نه! وبعد کمی فکر کرد:ولی گفتن که این کتک یه تهدیده! میگفتن که میتونن منو به راحتی بکشن! منظور حرفاشونو نفهمیدم!ولی حتما باید به بابا حمید بگم! باید اوازل اوباشو جمع کنن! بعد شانه اش را بالا انداخت:الکی تهدید میکنن! سپند یک ریز حرف میزدو شروین فکرش به سمت عسکری و تهدیدش بود!دیگر مطمئن شده بود که کار عسکری است! زیر لب گفت:میکشمت عسکری! سپند درحای که سیب را ازروی سبد برمیداشت,متعجب نگاهش را به دهان پدرش دوخت! :بابا؟ :چیه؟ لحنش عصبانی بود. شمرده گفت:گفتی عسکری! این عسکری با عسکری معلمم که احیانا یکی نیست ؟! به پسرش خیره شد.نفس عمیقی کشیدو زیر لب به خود ناسزا گفت با آن بلند فکر کردنش! سعی کرد بی تفاوت باشد:بهتره بری تو اتاقت و لباساتو عوض کنی! وبعد به سمت یخچال رفت و شیشه آب را بیرون آورد! سپند مصرانه گفت:بابا چرا جوابمو نمیدی؟ سیبی که تازه دردست گرفته بود را درون سبد گذاشت و کنار پدرش که درحال اب خوردن بود,ایستاد. خواست حرفی بزند که شروین لیوان آبش را محکم برروی سنگ گذاشت.بدون نگاه کردن به پسرش گفت:نشنیدی چی گفتم؟ :چرا شنیدم..ولی دلم میخواد اول جوابمو بدی و بعد برم چشمانش را بست و دستی برگردنش کشید:تو این شهر این همه فامیل عسکری هست!چرا فکر میکنی من منظورم معلمت بوده؟ شانه ای بالا انداخت:همین جوری.آخه من تنها عسکری ای که میشناسم,همینه! دریخچال را باز کرد و شیشه سرجایش گذاشت:من زیاد میشناسم..حالاهم برو سپند سری تکان داد.نگران حال پدرش بود.میدانست باآن وضعیت خودش,فشار زیادی بر پدرش وارد شده بود. شروین که پسرش را همانجا ایستاده دید,کلافه گفت:چرا نمیری؟ :خوبی؟! پوزخندی بر چهره نگران پسرش زدو گفت:من باید نگران تو باشم,نه تو! :احساس میکنم رنگ صورتت کمی پریده! شانه هاش پسرش را گرفت و به سمت پله ها برد:من خوب خوبم.توهم برو آماده شو..میریم بیمارستان به سمتش چرخید:بیمارستان واسه چی بابا؟ منکه گفتم حالم خوبه! دست به سیـ ـنه به پسرش خیره شد.سپند نیز خیره به چشمان پدرش پرسید:چیه؟! :احساس میکنم تغییر کردی! تا یک هفته پیش,اگه سر سوزنی تو پات میرفت, زمینوزمانو بهم میدوختی! اما الان زخم چاقو خوردی,بخیال و بی تفاوتی! دست بر جیبش برد و گفت:خب..همه پسرا بی تفاوت و بیخیالن!..مگه تو اینو نمیخواستی؟! بدون فکر گفت:نمیخوام!..تا زمانی که مادرت نیومده دلم نمیخواد اینجور باشی! من همون پسر وسواسی قبلیمو میخوام! متعجب گفت:خودت گفتی بشم اونی که میخوام! من الان راضیم! دوست دار.. برید کلامش را:بسه! برو یه دوش بگیر و بعدم بریم بیمارستان! :حالت خوبه بابا؟! بااین بدن کبود برم دوش بگیرم؟ احساس میکنم حواست پرته! یه چیزایی میگی که خودتم نمیفهمی! شروین بدون توجه تکه حرف آخر پسرش,چنگ زد بر لباس مردانه اش!خواست دکمه هایش راباز کند و شاهکاری آن چهار نامرد را ببیند که سپند نگذاشت. دستش را برروی دستان پدرش گذاشت:ولم کن بابا! الان میرم آماده میشم تا بریم بیمارستان!..ولی من بازم میگم..این زخمش عمیق نیست!بیخود داریم میریم! وبعد از پله ها بالا رفت.شروین نگران دستی بر سرش کشید و آب دهانش را قورت داد و گفت:شهاب و رومینا تصادف کردن.هم برای اونا میریم و همم برای زخمت! ممکنه عفونت کنه! سپند که فقط یک پله مانده بود به اتمام پله ها,ایستاد. چند پله پایین آمد و متعجب پرسید:حالشون خوبه؟ :نمیدونم!ولی فکر کنم حال تو بدتر باشه! بدون توجه به چهره بهت زده پسرش به آشپزخانه رفت.نمیدانست برای چه به آنجا آمده است.آهی کشید و خود نیز برای آماده شدن به اتاقش رفت.دلش آرام و قرار نداشت.میخواست تن پسرش را ببیند.دلش میخواست که بفهمد که بدنش چه گونه شده است!آیا بیش از حد کبود شده بود؟! احتیاج به پانسمان داشت یانه؟! طاقت نیاورد.سریع آماده شد و به سمت اتاق پسرش رفت.بدون در زدن وارد شد! سپند درحالی که سعی داشت لباسش را به تن کند به سمت پدرش چرخید! هم عصبانی شده بود و هم متعجب! شروین به سمتش رفت و لباسش را از دستش گرفت. به تن پسر بیگناهش,که بعضی از نقاطش کمی به رنگ قهوه ای میزد,گاه کرد! آرام گفت:چه بلایی به سرت آوردن باباجان؟! سعی کرد آرام باشد و بغضش را قورت دهد!آهی کشید:درد داری؟ سپندسرش را پایین انداخت:نه! :پس چرا انقدر به سختی داشتی لباستو تن میکردی؟ سپند کلافه شده و لباسش را از دست پدرش کند و گفت:میشه ازت خواهش کنم بری بیرون؟! مات به صورت پسرش نگاه کرد. مات به صورت پسرش نگاه کرد. :بابا به خدا من خوبم!اگه هم دردی باشه,مقصر خودمم! تقصیر خودمه که همپای احسان نرفتم تو باشگاه بدنسازی یا کاراته! به خودم قول دادم که از هفته آینده برم واسه ثبت نام! دیگه هم انقدر کتک نمیخورم! خاطراتی از آن موقع که برای باشگاه رفتن داشت,به ذهنش آمد. سرش را میاد دستانش گرفت و فشرد:تو باشگاهی نمیری! متعجب گفت:چرا؟! :چون من نمیخوام! : واسه چی؟! بابامن اگه یه ذره ازاین ضربه هایی که تو کاراته میزنن بلد بودم الان اینجوری کتک نمیخوردم! میرم چون واسه خودم خوبه! شروین خیره نگاهش کرد و گفت:من نمیزارم! بحث نکن و لباستو بپوش! قبل از آنکه بیرون رود باز به تن کبود پسرش نگاه کرد و آهی کشید! سپند با تمام عصبانیت لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت.درحالی که از پله ها با احتیاط پایین می آمد غرید:من احتیاجی به اجازه تو ندارم بابا!اونقدری بزرگ شدم که بدونم چه کاری واسم خوبه و چه کاری هم نه! الانم میدونم که کلاس کاراته واسم خوبه!پس میرم و توهم نه نیار توحرفم! من از بچگی عاشق کاراته بودم و هستم و خواهم بود!لطفا مانع پیشرفتم نشو! سپند یک ریز حرف میزدو شروین صحنه های آن شبی که قرار بود فردایش به باشگاه برود در سرش پلی میشد!او نیز همان طور به پدرش اولتیماتوم داده بود! هیچ فکر نمیکرد تحول پسرش باعث شود که یکی مثل نوجوانی های خودش شود! دلش میخواست همان پسر لوس خودش باشد تا این پسر به اصطلاح بزرگ شده!. وآن موقع بود که حال چند سال پیش پدرش را درک میکرد! سپند درحالی که شالگردنش را میبست روبه پدرش کرد:نمیریم که اینجوری خیره دیوار شدی و رفتی تو خاطراتت؟! باصدای سپند چشمانش را بست و آهی کشید! به سمت در رفت و سپند نیز پشت سرش.صدای تلفن را شنید که گفت :تلفن خونه داره زنگ میخوره!نمیخوای جواب بدی و بعد بریم؟! سری تکان داد:نه!مامانه! الان به موبایلم زنگ میزنه! قبل از اینکه سوار ماشین شوند سپند گفت:ناراخت شدی که اونجور باهات حرف زدم؟ :نه!..ولی من هرچی میگم به خاطر خودته! :میدونم! بالاخره تو هم پدرمی و همم چندتا پیرهن بیشتراز من پاره کردی! ولی نباید بزاری که نرم! من چندروزی میشه که رفتم تو فکر این کلاس! که با اتفاق امروز..دیگه حتمیش کردم! سوارشدند..سپند همچنان حرف میزد: میخوام به بابایی بگم که چه بلایی به سرم اومده..شاید او بتونه این ارازل اوباشو از سطح جامعه جمع کنه! با به صدا درآمدن موبایل شروین,سپند دست از صبحت کردن برداشت! میدانست که مادرش است.جواب داد:سلام مامان! وبدون آن که متوجه حرف مادرش شود به این فکر کرد که نباید بگذارد سپند حرفی دراین باره به خانواده اش بزند! بعداز یک ربع صحبت کردن با مادرش,تلفن را قطع کرد و ترمز گرفت! به ثانیه شماره چراغ راهنمایی رانندگی نگاه کرد.131 را نشان میداد.پوفی کشید و به سمت پسرش چرخید. نگاهی سرسری به سرتا پای پسرش انداخت و برروی زخم زیر چانه اش قفل شد. سپند که متجه نگاه خیره پدرش شده بود,نگاه از پنجره گرفت و به او دوخت. آهسته گفت:چیه؟ شروین خواست بگوید که درباره دعوایش باآن ارازل اوباش, حرفی نزند که بااین زخم,بیخیال گفتنش شد. :به بابا نگو برای چی زخمی شدی و کی این بلارو سرت آورده. :چرا؟ :فقط نگو! خودم حلش میکنم! متعجب پرسید:مگه میدونی اونایی که منو زدن کیا بودن؟ نگاه از پسرش گرفت و به ثانیه شمار دوخت!20 ثانیه مانده بود! :میشناسیون بابا؟! شروین نگاهش را به ماشین کناری اش انداخت!دودختر سرنشینان آن ماشین بودند که داشتند بایکدیگر حرف میزدند! صدای پسرش را شنید:بابا چرا جوابمو نمیدی؟!..اینا کی بودن که منو زدن و تهدید کردن؟!..عسکری کیه که میگی میکشیش؟!..بابا؟ ناخودآگاه فریاد زد:بسه سپند! و بعد عصبی نگاهش کرد.سپند آهی کشید و دهنش را بست.طبلکارانه به پدرش چشم دوخت! باصدای بوق ماشین عقبی,شروین نگاه از سپند گرفت و ماشین را به حرکت درآورد.سرعتش را زیاد کرده بود تا زودتر برسد!نمیوانست فضای خفه و کوچک ماشین را تحمل کند! دلش هم نمیخواست ماشین را گوشه ای پارک کند و پیاده شود!که اینکارش مساوی میشد با سوالات عظیم پسرش! بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدند.قبل از پیاده شدن سپند,شروین اخطار گونه گفت:حرفی نمیزنی! فهمیدی؟ سپند,پر اخم سری تکان داد و از ماشین پیاده شد! وارد اورژانس شدند.فرشاد را که نزدیک استیشن ایستاده و داشت دستوراتی به پرستار شیفت میداد,دیدند. سپند به پدرش نگاه کرد. زیر لب گفت:نمیگم! ولی بعد باید کامل بهم توضیح بدی جریاناتو! اوکی؟! شروین کوتاه نگاهش کرد.ناچارا گفت:باشه! سپند سری از رضایت تکان داد.فرشاد بادیدن برادر و برادر زاده اش,میتونی بری ای به پرستار گفت و یک قدم به سمت آنها برداشت! با رسیدنشان سپند سلامی گفت وفرشاد جوابش را داد. روبه شروین کرد:خوبی؟! شروین بدون جواب به سوال برادرش گفت:بچه ها خوبن؟! لحنش سرد بود!فرشاد میدانست که قرار نیست برادرش اورا به این سادگی ببخشد! :حال جفتشون خرابه! الانم جفتشونو بردن تو اتاق عمل! سپند:چه اتفاقی براشون افتاده که الان اینجان؟! به سپند نگاه کرد! نگاهش برزخم زیر چانه اش افتاد.دست بر چانه سپند گذاشت و آنرا بالا آورد:چیشده؟ نگاهش به سمت شروین بود وقتی این سوال را پرسید!شروین آهی کشید. فرشاد همچنان منتظر توضیح بود و نگاهش بین سپند و شروین درگردش! شروین به حرف آمد:با دوستش دعوا کرده! متعجب گفت:احسان؟ سپند که خیره به دهان پدرش شده بود, سری تکان داد.احسان بیچاره!او نیز قرار جز دوستان خط قرمزش قرار بگیرد؟! فرشاد زیر لب نچی گفت:چه دوستای وحشی ای داری! وبعد دست بر چسب زخم برد!خون از چسب, کمی بیرون زده بود!کمی از چسب را بالا زد که باعث شد سپند آخی بگوید:چیکار میکنی عمو؟! فرشاد بدون توجه به چهره جمع شده از درد سپند,چسب را کامل باز کرد و باعث شد,خون راه خود را باز کرده و لباس سرمه ای سپند را رنگین کند. سپند دست بر خون گذاشت:چیکار کردی عمو؟نجس شدم! فرشاد دست سپند را گرفت :باید بخیه بخوره! عمیقه زخمت! شروین با اخم و بدون حرف به آن دو نگاه میکرد! فرشاد سپند را به سمت راهرو برد و روبه شروین,که همپای آنها شروع به راه رفتن کرده بود گفت:تو نمیخواد بیای! برو پیش مامان! وبعد به صندلی های لابی اشاره کرد!شروین سرش به همان سمتی که فرشاد اشاره کرد,چرخاند.مادرش را تسبیح به دست در دریف آخر صندلی ها نشسته بود,دید. سرش را چرخاند.نگران به سپند نگاه کرد.بادیدن دست پرخونش,دلش ریش شد. به سمتش رفت. سرش را گرفت و محکم به سیـ ـنه اش چسباند.سپند بدون توجه به سوزشش,لبخندی زدو حرف نزد!میدانست که پدرش طاقت نیاورده و اورا دراغـ ـوش میکشد! شروین گویی بااین بغـ ـل,پراز انرژی شده بود,سرپسرش را بـ ـوسید و اورا از خود جدا کرد:نمیترسی که؟! لبخند سپند عمیق شد:از چی بترسم بابا؟! فرشاد که کلافه شده بود از این حرکات مزخرف و احساسی, به حرف آمد:بریم سپند.الاناست که بابات گریه کنه بابت این خون زیر چونت! وبعد روبه شروین کرد:زخم شمشیر که نخورده! دستشو ول کن.زودتر بره واسه بخیه به نفعشه! وبعد خودش دست شروین را از دست سپند جدا کرد و همراه سپند وارد راهروی اورژانس شدند.شروین آهی کشید و به سمت مادرش رفت!لباسش کمی خونی شده بود! از خون بدش می آمد ولی چاره ای جز تحملش نداشت! منیر زیر لب صلوات میفرستاد و اشک میریخت! پسرش گفته بود که حال جفتشان,خصوصا رومینا وخیم است! و او کاری جز صلوات و دعا خواندن, نمیتوانست انجام دهد! شروین کنار مادرش نشست. :خوبین؟! منیر بادستمال اشک هایش را پاک کرد و به سمت شروین چرخید:چی حال خوبی مادر!..دو تا از بچه هام دارن تو اتاق عمل با مرگ دستو پنجه نرم میکنن! شروین میدانست که حال مادرش خوب نیست.اینرا از صدای گرفته اش در پشت موبایل فهمیده بود! :شما میدونین چه اتفاقی براشون افتاده؟! نفس عمیقی کشید:جوری که شیوا میگه, رومینا پشت فرمون بوده و شهابم کنار دستش! با یکی از دوستاش تو اتوبان, سر نمیدونم چی چی شرط میبندنو..ماشین دوستشون رفته زیر تریلی و ماشین اینا هم از جاده خارج میشه! جفت دوستای رومینا فوت شدن و این دوتا هم..خدایا خودت بهشون رحم کن! این چه مصیبتیه آخه؟! شروین دست بر شانه مادرش گذاشت و آرام فشرد:گریه نکن مامان جان!خوب میشن! نگاهی به اطراف کرد:بابا کجان؟! منیر به چهره بی تفاوت شروین نگاه کرد:تو اصلا واسه خاطر اون دوتا طفل معصوم و حال مادر و پدرش,ناراحت نیستی! میدونی الان شیوا کجاست؟ شروین بدون حرف به دهان مادرش چشم دوخته بود.منیر باز شروع به گریه کرد نمود:بچه امو تو بخش خوابوندن! نمیدونی بعد ازظهری چه قدر جیغ میکشید و از خدا کمک میخواست! بچه هاش دستی دستی دارن جون میدن! وبعد گریه اش شدت نمود! شروین به این فکر کرد که اگر سپندش جای آن دو نوه بود,الان مادرش اینگونه گریه میکرد؟! خواهرش اصلا به بیمارستان می آمد؟! یاد آن روزی افتاد که فهمید سپندش دیابت دارد! او برای مریضی پسرش گریه میکرد و خواهرش به فکر جشن عروسی برادرشوهرش بود!اصلا اظهار ناراحتی نکرد! و مادرش چه انتظار بی جایی از شروین داشت که برای خواهرزاده هایش,که حتی اورا به عنوان دایی هم قبولش نداشتن,گریه و زاری کند! ولی باز هم نگرانشان بود و دلش نمیخواست اتفاق بدی برایشان بیوفتد! آنها اورا دوست نداشتند!او که آنهارا دوست داشت! با به صدا درآمدن موبایلش,از فکر بیرون آمد. نگاهی به صفحه گوشی انداخت. رزا بود! دلش پرشد از خوشی! بااجازه ای گفت و از مادرش دور شد! وارد محوطه بیمارستان شد و روی اسم رزا ضربه زد !دلش نمیخواست مادرش متوجه صحبت او با شخص آن طرف خط شود! بعد از چند بوق,صدای رزا در گوشی پخش شد:سلام شروینم! ناخودآگاه لبخندی برلبـ ـهای شروین نشست:سلام. رزا فرصت احوال پرسی از سمت شروین را نداد و گفت:چرا جواب ندادی موبایل رو؟! پیشانی اش را خاراند:شرمنده! نتونستم! :کجایی؟ :تو کجایی؟! :من.روبه رو خونه ات!تو ماشینم!. چشمانش را تنگ کرد:اونجا چیکار میکنی؟ :همینجوری اومدم! شریون آهی کشید:شرمنده که امروز نشد بیای! مقصرم من نبودم! میدونی که! :میدونم!عیب نداره! خونه نیستی درسته؟! سری تکان داد:اوهوم.درسته!بیمارستانم!چند ثانیه شد و شروین منتظر صحبتی از سمت رزا بود! ولی گویا رزا قصد حرف زدن را نداشت. :هستی رزا؟! صدای ترس خورده رزا را شنید:سپند؟.سپندم خوبه؟ شروین سکوت رزا را فهمید!لبخندی زد :آره اون که عالیه! :پس..پس به خاطر چی الان بیمارستانی؟!خودت خوبی؟! شروین تک خنده ای کرد:منم خوبه خوبم! بچه های خواهرم تصادف کردنو الانم اومدم اینجا ببینم اوضاع از چه قراره؟! :بچه های خاهرت تصادف کردنو تو میخندی؟! :اولا که خنده ام به خاطر لحن ترس خورده تو بود! دوما که اتفاقی براشون نوفتاده! :پس حالشون خوبه؟! :اوهوم! :خب کی میای خونه؟ نگاهی به اطراف کرد:تا یک ساعت دیگه میایم!توهم برو خونه! این وقت شب تنها تو ماشین نمون! رزا آرام خندیدو گفت:مثلا اگه بمونم قراره اتفاقی برام بیوفته! :برای خودت میگم! هواهم که کمی سرده! :مگه ماشینم بخاری نداره؟! شروین جفت ابروهایش را بالا فرستاد.حرفی برای گفتن نداشت!در این فرصتی که سکوت شده بود,شروین به فکر افتاد! آهی کشید و دست آزادش را در جیب شلوار کتانش فرستاد.آب دهانش را قورت دادو گفت:برو خونه!ماهم الان میایم خونه ات! :ما؟منظورت تو سپنده؟ آرام گفت:آره!..رزا؟ صدای نفس های آرام رزا را میشنید.با اسمش را صدا زد! صدای گرفته رزا را شنید:میترسم شروینم! :ترس نداره که قربونت برم! بالاخره که همو باید ببینین! امروز نشه,فردا! :آخه من آمادگیشو ندارم! :مگه قرار نبود که امروز عصر بیای خونه من؟! مگه آمادگی نداشتی؟ :خب.اون فرق میکرد!اون سپند میدونست که من دارم میام! :سپند امروز خودشو برای دیدنت آماده کرده بود!دلم میخواد همین امروز تورو ببینه! :آخه میترسم که..طردم کنه! صدایش به وضوح میلرزید! ادامه داد:اگه بچم طردم کنه.من دیگه.امیدی واسه موندن ندارم شروین! منـ شروین نگذاشت رزا ادامه دهد.گویا خودش نیز تحمل شنیدن این حرف ها و دوری دوباره را نداشت. :صبر کن رزا!من سپندو بزرگ کردم!سپند مثل منه! مطمئن باش که طردت نمیکنه! او منطق داره.درک میکنه اوضاعو!فقط باید براش تعریف کنیم که چیشده و چی کشیدیم!میفهمی چی میگم؟ :من میگم که یکدفعه نخواد منو ببینه.ممکنه سنکوپ کنه! :ولی من میخوام بدون برنامه ریزی تورو ببینه! اینجورتو عمل انجام شده قرار میگیره! صدای رزا گرفته شد:نمیخوام به زور منو به مادری قبول کنه! شروین که اعصابش برای گریه آرام رزا,خرد شده بود,با لحن تندی گفت:اصلا نمیایم.خوبه؟ گریه نکن فقط! رزا سعی کرد آرام باشد:کاش همون اول نمیرفتمو از اون نامه هاشون نمیترسیدم! :حالا که رفتی! بیخیال گذشته شو! خب؟ ببین الان هم تو آمادگیشو داری و همم سپند! الان بهترین موقعست!باور کن راست میگم رزا!من بچه امو بهتر از تو میشناسم!..هستی رزا؟ صدای آرام رزا را شنید:هستم! :تو دلت نمیخواد هرچه زودتر بیای پیش ما؟! منکه دیگه طاقت دوریتو ندارم! :منم ندارم!.ولیـ باز حرفش را برید:ولی نداره رزا.برو خونه! ماهم تا یک ساعت دیگه میایم!خب؟! رزاچنددقیقه ای سکوت کرد.گویا داشت فکر میکرد! انگار که به چیز خوبی رسیده باشد,خنده ای همراه با اشک کرد و گفت:از همون بچگی هم غد و یکدنده بودی! من تا صبح هم بهت بگم میترسم,توباز حرف خودتو میزنی! الانم بعد این همه حرف,برگشتی سر خونه اولت! شروین کمی تعجب کرد از این تغییر موضوع:این خوبه یا بد؟ :هم خوبه ,همم بد! صدای موتور ماشین راشنید و بعد صدای رزا را:مثل اینکه چاره دیگه ای ندارم! من بگم نه,تو میای!منتظرم!فعلا! :زود میایم.فعلا! موبایل درون دستش فشرد. وارد سالن بیمارستان شد.سرچرخاند تا مادرش را همانجای چنددقیقه پیش ببیند,که صدای پسرش را شنید. :کجابودی بابا؟ به سمتش رفت.نگاهی به بخیه ها کرد:خوبی؟ :نه زیاد! کمی ضعف دارم! صدای فرشاد مانع حرف زدن شروین شد:خون زیادی ازت رفته!اگه نمیومدی واسه بخیه,تا صبح اوضاعت داغون میشد! سپند غر زد:داشت خونش بند میومد!چسبو که کندی,بدتر شد! فرشاد کنارش ایستاد:من دکترم یا تو؟! :شما! :خب.پس حرفی باقی نمیمونه! روبه شروین کرد:الانم ببرش یه چیزی بخوره..مثل دخترا رنگ سفید کرده و داره پس می افته! با صدای سپند نگاهش کرد:من مثل شما هیکلی نیستم عمو! :مرد باید هیلکلی باشه! :آهان!پس از فردا میرم باشگاه بدنسازی! شروین کلافه شده بود از این بحث های بی مورد. :بسه دیگه! بریم سپند! قدم اول به دوم نرسیده بود که صدای فرشاد را شنید:نمیپرسی حال خواهرزاده هات خوبه یانه؟! نگاهش کرد.نگاه برادرش تمسخر آمیز بود. :چرا!از اتاق عمل اومدن بیرون؟! :شهابو که آره,ولی رومینا رو نه! فکر کنم خونریزی مغزی کرده باشه! :لطفا الکی فکر نکن! :فکر نکردم! تشخیص دکتر شریفه!بعید میدونم نره تو کما! سپند:اگه بره تو کما, چی میشه؟! :هیچی عموجان!بهتره برین! شروین نیز سری تکان داد و گفت:فردا بازم میام!هرخبری شد,زنگ بزن! :بیای و بفهمی چه خبر شده, بهتره!شیوا رو که میشناسی! مشناختش!خواهرش زیادی حساس بود! سری تکان داد:باشه! هردو خداحافظی کوتاهی کردند و به سمت ماشین رفتند. شروین به حرف آمد:یه چیزی برات میگرم بخوری.شامم که نخوردی و بااون ناهار نصفه و نیمه ات,خوبه که هنوز روپایی! بعدم قراره بریم جایی! سپند سعی کرد بیخیال دل ضعف و سرگیجه اش شود:کجا؟! ریموت را زد:بعدا میفهمی!سوار شو تا پس نیوفتادی! :چرا انقدر بداخلاق شدی بابا؟! شروین حرفی نزد وسری تکان داد!نمیدانست همان موقع به پسرش بگوید تا آمادگی پیدا کند یا نه! برای خواند تمام  قسمت های پدر جوان  اینجا کلیک کنید !!! منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید ! کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید ! چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

جعبه دانلود سایت

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر