دانلود رمان جدید دانلود رمان پاییز بهار باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان پاییز بهار

دانلود رمان پاییز بهار باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پاییز بهار : PDF|APK|دانلود رمان پاییز بهار
نام کتاب رمان : پاییز بهار
نام نویسنده : شکیلا رحمانی
حجم رمان پاییز بهار : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان پاییز بهار :
این داستان درمورد دختری به نام بهار کیانه که دانشجو پزشکیه،بهار تک فرزنده،و تو یه خونواده تقریبا سنتی و سخت گیرو مرفه بزرگ شده،بهار زیبایی منحصر به فردی داره که نظرهمه بهش جلب میشه،دختر لجباز،مغروریه،و عاشق پدر و مادرشه،اما تو زندگی ش یه سری اتفاقا میفته که باعث میشه کلی اذیت شه…که این ماجرا خوندنیه…..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از شکیلا رحمانی پاییز بهار

فصل اول…… مادر)ثریا(_بهار،بهار کجایی؟خسته بودم حسابی خوابم میومد چشمامو یکم بازکردم…_توچرا اینجا خوابیدی؟_دیشب ساعت چهارصبح که درس خوندنم تموم شد،اومدم یکم هوابخورم آسمونوتماشا کنم…طبق معمول خوابم برده بودروی صندلی توبالکن…_منوبابات داریم میریم انزلی مراقب خودت باشیا،پس فردا برمیگردیم کلیدویال لواسونم رو اپن گذاشتم،ودوباره مراقب باش باتاکیدگفت،و رفت_پدر)فرهاد(:کجایی خانوم زودباش دیگه،بایدزودبریم برگردیما،به بهارگفتی ساعت دو خونه باشه صولتی میاد ماشینوببره کارواش…._نگفتم فکر کنم کالس داره،سرراه کلیدخونه رو به این پسره بده تا بیادماشین ببره،وسوارشدند رفتند،این بود مکالمه مادر پدرم ساعت هشت صبح …راستش یکم نگران بودم پدر مادر من شمالین هرچندوقت به چند وقت میرن شمال تا به کاراشون برسند،به مادرجونم مامان بزرگ م منظورمه سربزنند،آخه مادرجونم مریضه،وکاراشون انجام میدادند برمیگشتند این دفعه یهویی شدانگارتندتند داشتن میرفتن…

دانلود رمان پاییز بهار

بیخیال افکارم شدم دیشب عین چی درس خونده بودم خب چه کنم پزشکی دنگ فنگ داره دیگه دوستام بهم میگن خرخون،البته من اسمشو میزارم تالش زیادالبته همیشه سعی میکردم بهترین باشم ودلیلش غرور زیاداز حدم بودپاشدم رفتم سمت آشپزخونه حال چای ریختن نداشتم….. ازتو یخچال پاییز بهار ۷ چندتادونه بیسکوییت گذاشتم بیرون رومیزناهارخوری ،رفتم سمت دستشویی یه آبی به صورت م زدم ورفتم سمت اتاقم که طبقه باال بودشلوارجینموبایه مانتو مشکی ومقنعه پوشیدم از اون دخترای نبودم که همش آرایش میکردند راستش قیافه م طوری بود که نیازی به آرایش نباشه وکشته مرده بدم،منم اعتمادبه سقفمااا…چشمام سبزبودعین مامانم، یه رنگ سبز خاص،دیونه کننده پوستمم سفیدوموهامم خرمایی بودکه همین صورتمو جذاب کرده بود ل*ب*مم قلوه ای بود،البته داشتن قیافه خوب یه سری دردسرام داره…جزوه و لب تابمو انداختم تو کوله م ….موبایلم رو از رو میز تحریرم برداشتم اووووو چقدssmm llccداشتم از ریحانه،اومدم پایین ورفتم سمت،آشپزخونه یدونه از بیسکوییتا رو تو دهنم گذاشتم حال حوصله درستی نداشتم،کوله مو برداشتم رفتم سمت درکتونی مو پوشیدم یه نگاه به حیاط خونه مون کردم یاد حرف رایان داداش ریحانه افتادم که همش می گفت،جون میده حیاط خونتون

دانلود رمان پاییز بهار

واسه فوتبال به باغچه گل رزم وپارکینگ یه نگاه انداختم….حوصله رانندگی نداشتم واسه همون باتاکسی میرفتم میومدم اکثرا آژانس میگرفتم دروازه رو باز کردم شماره ریحانه رو گرفتم_سالم زنگ زده بودی؟_سالم …میخواستم از دلت درآرم که فکرکنم فراموش کرده باشی کلک؟_فراموش که نه…ولی خره من چنددفعه آخه باهات قهرموندم تواینجوری هی جوش میزنی واسه آشتی_دیونه یه دفعه خواستم باهات عین آدم حرف بزنما_پرو،زدم زیرخنده _کجایی؟_خونه میخواستم با امین بیام که دیگه دیدم میگه کالس صبح و نمیاما_پس زودتربیامنتظرمابای_باشه،راه افتادم همیشه سرکوچه آژانس میگرفتم#نزدیکای دانشگاه بودم،کرایه روحساب کردم وپیاده شدم،یه ضرب المثلی هست میگه مارازپونه بدش میاددم درخونه اش سبزمیشه اوف من دوباره این پسره ی مغرورخودشیفته آرمان راد دیدم نه که ازآدمای پولداربدم بیادا نه…بابای خودم کارخونه داره ولی ازآدمای که پوزمیدن ۲۴ساعته متنفرم واین انترخان جزواون دسته است عینک دودی مارکشو دست گرفته بودو به ماشین بی ام و ش تیکه کرده بود پسرک نسناس،خوشتیپ کرده بودنامردیه اگه بگم زشته،

دانلود رمان پاییز بهار

خدایی از قیافه چیزی کم نداره، چارشونه اس قدبلند،چشماش خاکستریه،ریشش شوهمش شیش تیغ میکنه، ومهم ترازهمه موهاش،مشکیه، ابروهاش برنمیداره که ههمینا باعث شده قیافش جذاب تر بشه،موهاشم همش اون حالتی درست میکنه که من خوشم میاددرسته ازش متنفرم ولی عاشق تیپ شم و موهاش،خوش قیافس که دخترا بهش نخ میدند،یه دختره ی دماغ عملی دراز،اون ورخیابون داشت بروبرنگاش میکرد اینم که ازخداشه یکی نگاش کنه،بی خیال…کلش تو موبایلش بود ویه سری به معنای سالم واسم تکون دادومنم یه چشم غوره حسابی واسش رفتم،حاالخیلی ازت خوشم میادسالم میکنه بهم،نکبت…#توحیاط دانشگاه،رویه نیمکت نشسته بودم داشتم بچه های معماری که باهم بحث میکردند تماشامیکردم…عه مهیارم بود،هی لبخند ملیح میزد به دخترای که دور ورش بودن پسره الت انگار نه انگار دانشجو پزشکیه، کارخونه ویسکی سازی داره البته اینو بچه ها به شوخی بهش میگفتند،۲۴ساعته ام واسه آرمان دماغ داره مشروب میاره انگار آب معدنیه یه سری ام داشت به بچه ها واسه جشن پاییز بهار ۹ شون میداد اونم جلو حراست…نکبت دخترباز،معلوم نیست چی میزنه…داشتم نگاشون میکردم که یهوریحانه دیونه سررسید_سالم خره توفکری،یا….عاشق شدی،خندیدم گفتم_هیچ کدوم داشتم،بچه های،معماری روتماشامیکردم_باشه،باوریدممم چه خبرا؟_هیچی،مامانم اینارفتندشمال تا پس فردا میان طبق معمول منو تنهاگذاشتن،خب توچه خبرا؟_

دانلود رمان پاییز بهار

هیچی دیشب منم نشسته م خوندم اماهیچی نفهمیدم امینم که طبق معمول پیش دوستای سریشش بود…. _ وای حالم بده انگار افسرده ام ریحان که ریحانه پرید وسط حرفم،گفت_تاثیردرس خوندن زیادها شاگرداول…خل شدیا ببین،بهارهرکیوبگن افسرده شده باورمیکنم اماتورونه ممکنه ازدرس خوندن زیادخل،شی اماافسرده،نه ازبس همش بساط خندیدنت،براهه_خب حاال،توهم گریه کنم دختربایدتوجمع،دوستاشو بخندونه،توجمع پسرامغرور،باوقارباشه گرفتی؟؟_بازم شروع کردیابااین افکارت،که وسط این بحثامون،خروس بی محل اومدآرمان خان نکبت، نمیدونم چرا این پسره رو میبینم حالت تهوع میگیرم،قیافه ام دیدنی بود…_سالم میتونم،یه چندلحظه وقت تونوبگیرم،بهار خانوم یه حرفی داشتم،حال بهم زدن ترین حالت واسه من بودن درکناراین بشره میخواستم ضایعش کنم_نه چون من حرفی باهاتون ندارم،بسالمت پاشدم که برم …_فقط چندلحضه شماهنوزسرقضیه آزمایشگاه ازدستم شکاری،محلش نزاشتم راستش بودن درکنارش برام غیرقابل تحمل بود،احساس خفگی میکردم درکنارش چون ازش متنفربودم وهی پیشم موس موس میکردکه همین کاراش تنفرموبیشترمیکرد…ویدفعه دیدم که یکی دستموکشیدریحانه بود_ولم کن چیکارم داری؟اههههه_دیونه،چرا اینطوری

دانلود رمان پاییز بهار

میکنی پسره چیزی نگفت که…این وحشی بازیا چیه؟؟؟_هیچی نگوریحانه،انگارنمیدونی من ازاین بدم میادحاال وایستم باهاش حرف بزنم ورفتم سمت کافه دانشگاه تاازدست جفتشون منظورم ریحان و آرمانه،راحت شم…رومغزن جفتشون،بعدچنددقیقه نگاهی به ساعتم کردم،تقریبا پنج دقیقه دیگه کالسم شروع میشد بادکتراسدی کالس داشتم،آدم باحالی بود#کنارریحانه نشستم من نمیدونم این پسره چرابیشترواحداش بامنه…..کالس تموم شدامین نامزدریحانه اومدطرفم،اینکه نمیخواست بیادصبح…_بهارجزوه استاداسدی رومیدی؟_باشه وایستا یه لحضه امین،ریحانه اومد طرفش_توکه گفتی صبح نمیام امین _اومدم جزوه بگیرم_خب واسه منومیگرفتی_بهار همه چیونوشته،که یدفعه مهیارگفت_راست میگه ریحانه،بهارسرفه ها عطسه های استاد اسدی مینویسه جزوهاش کامله همه زدند زیر خنده…._بیابگیرامین،روکردم به مهیاگفتم_خیلی بانمکیاچیکار کنم نخونم مشروط شم مثل بعضیا آبروم بره،مدرکمو ده ساله بگیرم قیافه ضایعش دیدنی بود دلم خنک شده بودپسره خنگ،سرتاپاادعاس #باریحانه رفتیم سمت سلف حسابی ازدست امین عصبی بود…. _آخه من نمیدونم سرصبح میگفت نمیام که…اآلن چرااینجاس کاردبزنی خونم درنمیاد _ولش کن ریحانه مردااینجورین دیگه، توذات شونه پیچوندن# _گندت بزنن ریحانه،خویه ساندویچ،همبرگر میخوردیم بهتربودتااین که…اوووف…از اون سبزی قرمه هاکه به زور میشدخوردناهار امروزمون بودنشستیم روصندلی….._راستی بهارتوهم خل ۱۱ پاییز بهار چلیا_چرا؟ _پسره،که چیزی نگفت،چپ چپ نگاش کردی داشتی میخوردیش_بابامن به کی بگم ازش بدم میادحالموبهم میزنه دادبزنم بگم ازاین پسره ی کره خرآرمان بدم میاد،ا

دانلود رمان پاییز بهار

سمشم نکبته،که دیدم ریحانه چشم ابروش باال پایین میکنه_چته ریحان؟وای پاشدم دیدم آرمان پشت سرمه لعنتی،رنگ به رخسارنداشتم وجه موحفظ کردم توچشمای خاکستریش،زل زدم راست میگفت هلیا واقعاجذابه…. _فرمایش؟_شماهمیشه اینجوری پشت سر همکالسیاتون میگید؟_منظورت کره خره؟مگه اون سری تو گند زدی به هیکلم من چیزی گفتم هان اون خون سردبودامامن انگار دود ازسرم بلندمیشد انتظارنداشتم همچین حرفیوبزنه سری تکون داد…._حیف که دوست دارم وگرنه دوتامیزدم تودهنت تا حرف زدن یادبگیری وخندید حرصم گرفته بودازحرفش،دلم میخواست قیمه قرمه ش کنم پسره نفهمو…_خفه شونفهم،بفهم داری باکی حرف میزنی،وزل زدم توچشماش،همه ازغداخوردن دست کشیده بودن داشتن مارونگاه میکردن دیدنی بوددعوامون، یه نگاهی به سرتاپام انداخت گفت_ازسگ کمترم اگه تورودیونه ی خودم نکنم،حاال میبینی وایستاااا،نمیشه گفت حرصم گرفته بودداشتم میترکیدم ازحرص،واییی خدااین بشریه آدم غیرقابل تحمله بیچاره زنش_اگه واسه همه خوشگل خوشتیپ باشی واسه من یکی…همون پسره ی نسناس افاده ی که توپارتیا همش پالسه هستی اعتمادبه سقف،قرمزشده بودم…کوله مو برداشتم داشتم آتیش میگرفتم،رفتم بیرون ریحانه دویددنبالم#توکافه ی دانشگاه نشسته بودم داشتم قهوه میخوردم باریحانه گپ میزدم اعصابم کمی آروم شده بود….._خب ساعت چندمیریم لواسون؟_بایدبرم خونه کلیدشوبیارم وسایل

دانلود رمان پاییز بهار

موجمع کنم بامهشیدوسارینادوباره هماهنگ کنم بعدم بریم…ساعت چنده؟نگاهی انداخت به ساعت مچیش_یه ربع به۳_پاشوبریم خونمون،که آماده شم#توحیاط خونمون بودیم که ریحانه گفت_این خاله ثریاعموفرهادم که همش دارن میرن شمال،انگارنه انگارتوتنهایی همش کاراشون عشقوالنه است،مامان اینامن بنده خداهاهیچ وقت نمیتونن خلوت کنن_منظورت رایانه،اووواون که االن۱۸سالشه_سنش زیاده ولی همش باید مامانم اینا باال سرش باشن_پسره دیگه_عهه با۲۰۶میریم،فکر کردم بامزدا میریم،درخونه رو باز کردم_نه اونو رامین وردست بابام برده کارواش_آخی عاشق دل خسته_دیونه حاالاون یه چیزی گفت،سوژه اش نکن_آخه اعتماد به سقف اومده دختر رئیس کارخونه رو خواستگاری کرده_ولش…. _ دلم واسه بامبو هات تنگ.شده بود آخیی عاشق شونم،عه دوباره که گل نرگس خریدی،این خونه شمام گلخونه اس،ولوشدرومبل _ عاشق عالیقتم_تو آشپزخونه بودم ساالدازیخچال آوردم بیرون_میخوری ساالد؟_آره،یکم_وایستابزارپیراشکیا ی دیشب گرم کنم_گشنه مون نگه داشتی حاالغذابده_وایستاگذاشتمش توماکروفر،بزاربرم لباسا مو بردارم،رفتم تو اتاقم ولباسامو ریختم تو کوله ام،اومدم پایین ریحان توآشپزخونه بود…._بیارش بیرون دارم از گرسنگی میمیرم#توآشپزخونه درحال غذاخوردن بودیم…_دستپخت کیه؟

دانلود رمان پاییز بهار

_خودم درستش کردم_باورنمیکنم کارکارخاله ثریاس_باورنکن مگه قراره پسرنداشت توبهم بندازی،ودوتایی خندیدیم بعدشستن ظرفا،رفتیم به سمت خونه ریحانه اینا#توماشین:_زود ۱۳ پاییز بهار برگردیالفتش،ندیا_باشه بابانمیای باال؟_نه سالم برسون# اومدتوماشین نشست_ده دقیقه االف توشدیم یه ربع بیست دقیقه ام االف مهشید،سارینامیشیم،یه دفعه ساعت دوازده شب میرسیم…._چه قدغرمیزنی تو،یه ربعی میشدکه داشتم رانندگی میکردم_ریحان یه زنگ بزن به، سارینا ومهشید_وایستا…_الوسالم کجایین شمادوتا_باشه باشه تاده دقیقه دیگه اونجایم،….نفهمیدم کجا بایدبرم چون تموم حواسم پیش رانندگی م بودبه مکالمه شون توجه نکردم…_بهاربروسمت اللهیه_کجا؟_مگه نشنیدی چی گفتم؟_شنیدم منظورم اینه که میدونی چقدراهه اونم تو این ترافیک قدیه شمال رفتن طول میکشها_خب من چیکارکنم؟_نمیخواد کاری کنی فقط این بدون تانیم ساعت االفیم…_وایییی_چته تو_انورنگاه_کجا_سمت چپ تو_خب.._آرمان راده کنارشم یه دختره نشسته چه نازه، چشماش آبیه_خب به من چه،به توچه،البددوست دخترشه دیگه_بی شرف چه خوش سلیقه اس،خندیدم گفتم_روانی بسته هی نگاش نکن_ولی ماشینش عروسکه،بعدنیم ساعت االفی ونگاهای ریحانه به دوست دخترآرمان رسیدیم اللهیه خونه مهشیداینا#_ریحانه پاشو برو زنگ بزن_باشه_ریحان،میگم سارینا خداکنه اینجا باشه_سارینا خونه مهشیدایناس حرص نخور عشقم_باشه نفسم دوتایی زدیم زیرخنده….،بعدسالم واحوال پرسی بامهشیدوسارینا،راه افتادیم سمت لواسون،توماشین ریحانه همش خوابیده بودمهشید،ساریناهم ازاینوراونورمیگفتن ساعت،شیش نیم رسیدیم#_مهشید بیاکلیدبگیربرودروازه رو بازکن_باشه بده ،کلیددادم بهش وبهش اشاره کردم که درو ببنده وقتی که رفتیم تو…_ریحانه ریحانه پاشو دیگه

دانلود رمان پاییز بهار

چقدمیخوابی،چشماشو بازکردوپیاده شدماشین نبردم تو پارکینگ پیاده شدم،همگی رفتیم سمت ساختمون…مهشید:_وای آخیش دلم واسه هوااینجاتنگ شده بود…سارینا:_دقیقاسه ماه پیش اینجا بودیم_خوب دیگه پوال روبیان باال که بریم غذابگیریم،ریحان بیاکلیدبگیردروبازکن،واردخونه شدیم،روکردم به بچه ها _یکی سوئیچ ماشین بگیره بره کوله هامونوورداره،بیاره،سارینا ورداشت رفت منوریحان،مهشید ولوشدیم رومبل،روکردم به دوتاشون_من میرم خریدواسه شام….سارینا رو باکوله هادم درساختمون دیدم_کجابهار؟_دارم میرم خرید…کوله ها رو همون جا گذاشت_وایستامنم میام…،دوتایی سوارماشین شدیم#توماشین بودیم که سارینا گفت_کی باالخره شوهرمیکنی؟خندیدم_فعال که شمادر شرف ازدواجی،ماتولیست انتظار_دیونه جدی میگم توکه۲۴ساعته دارن میان خواستگاریت چراشوهرنمیکنی؟_بیخیال…پیاده شدیم…_راستی شنیدم بامیالدسمیعی،یه حرفایی زدین_آره،بزاربریم خونه،میگم برات…یکم خرت پرت خریدیم،که امشب روگشنه نمونیم،ورفتیم سمت ویال#توویال،مهشید،ریحانه خوابیده بودند،مهشیدوساریناازدوستای فاب منووریحان بودند منتهااین اکلیپ،چهارنفره ماباخوندن،رشته ریاضی مهشید،ساریناازبین رفت،حاالاونا مهندس برق داشتدن میشدند،مادوتام دکتر،البته جفتشون به فکررفتن،بورسیه بودند.. .

دانلود رمان پاییز بهار

_اووووواینارونگاه چجوری خوابیدن پاشید پاشیدتنبال،باغرغرای من ریحان و مهشیدپاشدن_پاشید ببینم،غذاباشماست،من سارینارفتیم خریدنوبت شماست که غذا ۱۵ پاییز بهار بپزید،طفلکیاپاشدند رفتند،سمت آشپزخونه و منو سارینامشغول گپ زدن شدیم،توحال…_خوب حاال چیشدشمابادکترسمیعی که داره دکترای حقوق میگیره،آشنا شدی؟خندید…_منومیالدتوهمایشی که یه ماه پیش تودانشگاه بودآشنا شدیم،شمام بودید که… اتفاقا یه سخنرانی ام داشت_پس اینطور…ریحان یه چیزای گفت ولی باورنکردم،باالخره کی بایدبیایم بر*ق*صیم،خندید…._اوووحاالحاال نامزدیم فعال که خواستگاری اومدند_پس نزدیکه… پریدم وشاالپ شاالپ ماچش کردم#ریحان،اینا غذارودرست کردند خوردیم،انگارنه انگار که اومده بودیم لواسون هواخوری هرکی یه ور داشت،بالب تابش ورمیرفت،آهنگ گوش میداد منم که طبق معمول داشتم یه مقاله پزشکی انگلیسی رو ترجمه میکردم،توحس حال خودم بودم هی خمیازه میکشیدم،تقریباساعت دوازده بود که سارینا،مهشید،ریحان رفتن طبقه باال تواتاق بخوابن تاوسط سالن ولونباشن…حسابی متنش سخت بودمنم حسابی هنگ بودم که گوشیم زنگ خوردفکرکردم مامانه آخه زنگ نزده بودبهم تاهی سفارش کنه مراقب باش مراقب باش،نگاه انداختم،عه شماره رو نمیشناختم اما۰۹۱۲بودفکرکردم ازبچه های دانشگاه اند…_الوسالم بفرماید،یاروانگارخفه شده بود چقدرم وقت نشناس ساعت دوازده نصف شب وقت زنگ زدنه کارکاربچه های دانشگاهه_

دانلود رمان پاییز بهار

…س..س..،سالم خانوم کیان،خدایی نمیدونستم کیه؟ چقدرم بنده خدااسترس داره_ببخشید من شمارونمیشناسم،بعدیکم من من کردن گفت_میدونم االن عصبی میشید ازدست من،من آرمانم بهارخانوم،وایی کاردمیزدی خونم درنمیومدیاد حرفاش افتادم کثافت ،آخه االن وقته زنگ زدنه باخودم گفتم حتما میخوادمعذرت خواهی کنه_خوب کارتون؟_میخواستم باهاتون یه روز منطقی حرف بزنم _ منطقی؟… خوب ببینیدمن دلم نمیخواد شمام اگه حرفی داری،همین پشت تلفن بزن چه نیازی به دیداررودرروعه،اصال برای من جا ی سواله شماشماره ی منوازکجاآوردی؟،چرابااینکه رفتارام وجوابمومیدونستی زنگ زدی؟یه نفس عمیق کشیدکه من ازپشت تلفن صدا ی نفس شوشنیدم_ببینیداگه کارم مهم نبودهی نمیگفتم یازنگ نمیزدم ازشمام خواهش میکنم قبول کنید_اونوقت چرا؟_ببینیدخانوم کیان من اون آدم مست یادختربازه*ر*ز*ه ای که شما فکرمیکنی نیستم من حتی دوست دختر نداشتم،پس خواهشادرمورد من اونطوری که دلتون میخوادفکرنکنید،خودواقعی مو ببینید،برام گنگ،عجیب بودحرفاش…_ببینیدامیدوارم هرچی هست به حرفای امروزتون توسلف ماجراگندزدنتون تو آزمایشگاه،مربوط نشه،چون من آدمی نیستم که باهرپسری بامالیمت رفتارکنم،حاالم به درخواست شمامیام گوش میدم به حرفاتون تاخودواقعیتون ببینم

دانلود رمان پاییز بهار

،برام جالب بودکه توحرفم نمیپرید راستش تودانشگاهم سربه سردخترمخترا میذاشت اما ادب داشت…_مرسی که قبول کردین شنبه ساعته ۶ کافه دانشگاه قبول؟_باشه خداحافظ_خداحافظ،اووو این من بودم باآرمان مثل آدم حرف زدم وایی فکرکنم یه ربعی حرف زدیم هرچی میخوادبگه مطمئنم مثل چرت پرتا امروزشه توسلف من عاشقتم ازاین حرفا انگاری خبر خواستگارای منو نداره لبخندزدم کله مو انداختم تولب تابم،برخالف بچه های دیگ من لذت بخش ترین کاردنیارو ترجمه یه مقاله و ۱۷ پاییز بهار خوندش میدونم…،نگاهی به ساعتم کردتقریبادونصف شبه،برم بخوابم که فردابچه ها ساعت هفت صبح بیدارباش میزنن #ساعت، ده پاشدم،اووویه نگابه ریحان که کنارم خواب بودکردم اینم که انگارهرگزنخوابیده،رفتم،طبقه پایین آشپزخونه یه گشتی زدم،یه بیسکویت گذاشتم دهنم ورفتم بیرون اوووچه بارونی نم نم باریده بودیکم زمین ترکرده بود عاشق این هوام،یکم که قدم زدم رفتم تو دیدم سارینا توحال نشسته_ظهربخیرمهندس،یه خمیازه کشیدگفت_سالم وای فکرکردم هشت صبحه نگو یازده س_خب حاال بچه ها کجان؟_اونام کله شون تولب تابه،ریحان م داره باامین حرف میزنه قضیه منت کشیه…_من برم یه چیزی واسه ناهاردرست کنم ظهر بریم دوردور،رفتم سمت آشپزخونه یکم سیب زمینی سرخ کردم،باهمبرگر،خیارشور،گوجه روهم گذاشتم کنارش،بچه هاروصدازدم،ظرفاروخودشون شستند،وبعدش رفتند تاحاضربشن بریم بیرون یکم بگردیم راستش میخواستم برگردم تهران، واسه همون بهشون گفتم وسایالشونو بردارند،اونام قبول کردند،نزدیکای تهران بودیم که گفتم_خب خب کجابریم،بکس؟ریحان کال تویه فازدیگه بودسارینا م داشت موزیک گوش میداد،مهشیدگفت_بریم کافه مکث میدونی چند وقته نرفتیم، _باشه…..#بعداینکه رسیدم ازماشین پیاده شدیم ورفتیم توکافه_مهشید:_اوووو اینجاچقد عوض شده،خداکنه صاحبش همون شکلی مونده باشه که همه زدن زیرخنده صاحب این کافه آرین بوددوست پسرسابق ریحان… خب ریحان اآلن نامزدداره ولی یه موقعی قرار بودبا آرین ازدواج کنه آرین م ازاون پسرای مغروربودکه همش دنبال دخترامخترا بودوهمش درحال دعواباریحان بعدم که ریحان قبول شددانشگاه دیگه کات کردن،البته آرین

دانلود رمان پاییز بهار

خرپول بود، فکرکنم تااالن ایران نمونده توآلمانی، فرانسه جایی زندگی میکنه،ریحانه وسط خندهاگفت_اگه صاحبش همون قبلیه باشه شک نکنین مخ هرسه نفرتون میزنه،که یدفعه یه پسرجون اومد تا سفارش را رو بگیره مام که همه قهوه کیک شکالتی سفارش دادیم مشغول گپ زدن شدیم تا،قهو ه ها برسه محیط دنجی بوداکثرا دوران دبیرستان اینجامیومدیم،یه نیم ساعتی توکافه بودیم،وبعداش همگی پاشدیم تایکم دیگه بگردیم،بعدش بریم خونه_سارینا:_خوش گذشت بهار،دمت گرم،حواسم نبودکله ام توموبایلم بوددرحال خندیدن بودم داشتم به سمت ماشینم میرفتم که یکی یدفعه ای گفت سالم صداش آشنابود بچه هاتندتند جوابشودادن سرموباال آوردم تاببینم این کیه که بچه هادارن اینقدرگرم احوال پرسی باهاش میکنند….که آرمان دیدم این اینجا چیکارمیکنه؟؟حتماقرارداره بادوست دخترش…_سالم آقا آرمان قرارداشتید؟_آره قراردارم با دوستام مهیار،شایان_خوش باشید وهم گی خداحافظی کردیم …..حاال سارینامهشید این عجوبه رونمیشناختن زیاد،ریحان چشماش گردبودکه من با آرمان مثل آدم حرف زدم وروکرد بهم گفت_بهارخبرمبریه که آرمان به باد فوش نگرفتی؟خندیدم گفتم_انتظارداشتی االنم باهاش دعوابگیرم توسرش بزنم بیخیال،سارینا گفت_ای کلک شنیدم توسلف سکه یه پولش کردی پسرمغرور دانشکده روکسی که دختراتوکفشند،بابی تفاوتی گفتم_بیخیال بچه هایه چیزی گفت یه جوابی شنید دیگه…#نزدیکای ده یازده شب بودکه رسیدم خونه اونم بعدکلی دور دور،حسابی خسته بودم فردا جمعه بود،مامانم اینا انگارنیومدن،مانتومو ۱۹ پاییز بهار درآوردم رفتم سمت حموم یه دوش یه ربعه گرفتم ودراز کشیدم روتختم،خیلی مشتاق شنیدن حرفای آرمان بودهه خودواقعی.

.دانلود رمان پاییز بهار

موهام خشک کردم،رفتم سمت موبایلم،یه ربعی با مامان حرف زدم اونم هی سفارش میکردمراقب باشم صبح برمیگشتند،ظاهرا#باصدای آالرم گوشیم پاشدم ساعت ده بود میخواستم غذادرست کنم امابیخیالش شدم رفتم سمت لب تابم،اینستاگرامو،تلگراممم موچک کردم بعدش مشغول خوندن یه مقاله که درمورد،پیوندرحم بودشدم،به خودم اومدم دیدم ساعت دوزاده و نیمه رفتم پایین سمت آشپزخونه،هنوز فسنجون چندشب پیش مامان تویخچال بودبایکم برنج گرم کردم خوردم،رفتم روکاناپه توحال دراز کشیدم#_بهار،بهار بیدار شو_عه سالم مامان رسیدن به خیر،پریدم ب*غ*لش ماچش کردم عاشق مامانم بودم اونم عاشقم بود که بخاطر من کارش ول کرد…._ای دختره تنبل بشقاب تم که نشسته بودی؟_حال نداشتم مامان،یکم بامامان گپ زدیم اونم ازمامان پری گفت مادربزرگ مو میگم،بابامم که نیومده رفته بود کارخونه…#ساعت نه بودکه بابااومد…_سالم بابایی_سالم بهارجان،مامانت کجاست؟_داره با زن عمومریم حرف میزنه باالس،که یدفعه وسط این بحث مون مامان،سررسید_سالم کجابودی ؟ثریا شام حاضره؟؟ گشنمه_سالم بشین تابیارم غذارواول پاشوبرولباست عوض کن#سرمیز غذا:_خب مریم چی میگفت؟_میخوان فرداشام بیان اینجا،قیافه م دیدنی بود_مهمونی دیگه نه؟؟؟،مامان خندیدگفت_نه خواستگاری،بابا وسط حرفش پریدگفت،البته باخنده_این فرزادم این پسره شوبه ما نندازه دست بردارنیستا،ولی بهارجان بدون شوخی آرش پسره خوبیه بدون فکرردش نکن،این تیکه حرفشو جدی

دانلود رمان پاییز بهار

 گفت_میشه بیخیال شوهردادن من شی بابا،من نه از آرش خوشم میادنه از سامیارخاله سیما هی نگین…اههه انگاری من تواین خونه مزاحمتونما،همین بحثاروکردید دیگه خاله مهناز منو برای پسرش حامد که همسن بابابزرگمه درنظرگرفته بودبعدشم اون دعواها،بابا خندیدگفت_باالخره باید ازدواج کنی ولی بحث همه اینا جداست_بهاربابات راست میگه به سامیارکه ما هیچ وقت دخترنمیدادیم به،حامدم نمیشدمهناز یه چیزمیگفت حامدیه چیزدیگه،ولی آرش فرق داره،وهی مدام از فضایل آرش که ازقیافه بی بهره بودمیگفتند شامو کوفتمون کردند اههههه # ساعت دوازده است توتختم دراز کشیدم،دارم فکرمیکنم که چجوری آرش دک کنم… آرش پسرعمومه ۲۸سالشه یه چندسالی توایتالیا معماری خونده باپول باباش که هی مامانش تعریف میکنه ازپسرش،عموفرزادکوچیکترازبابامه،بسازبفروشه،البته توشهرداری م کارمیکردبازنشسته شده،آرش م پیش باباشه یعنی هرچی داره ازاونه ازپسرا یی مثل آرش که عرضه وایستادن روپای خودشونو ندارن متنفرم از آرش متنفرم بهتره تادیونه نشده بخوابم#ساعت هشته صبحه،امروزباآرمان خان مالقات میکنم تابه چرت پرتاش گوش بدم برام جذابه ازفکرم خندم گرفت،رفتم سمت دستشویی یه آبی به صورتم زدم مانتوقهویی کرمی موبایه شلوارلوله تفنگی کرمی پوشیدم مقنعه قهوه ای مم پوشیدم موهام یکم بیرون ریختم،عادت نداشتم آرایش کنم،ولی یه رژصورتی زدم لب تابمو با کتابم وموبایلم انداختم توکوله م ،رفتم پایین…_سالم مامان

دانلود رمان پاییز بهار

_سالم بیا بشین صبحونه تو بخور_بابا کجاس؟_رفت کارخونه نیم ساعت پیش_مثال رئیس کار خونه ساشیش صبح پاییز بهار ۲۱ میره_هزارتاکارسرش ریخته،چای میخوری؟بریزم؟_نه دستت دردنکنه،تاخنک شه طول میکشه یه نون پنیرمیخورم بسمه تندتندخوردم،بعدش،صورت مامانم مو ب*و*سیدم،رفتم سمت درکتونی موپوشیدم کوله موانداختم رودوشم بدوبدو رفتم سمت دروازه،عه دیشب حواسم نبودا این رامینه ماشین بابارو آورده،طبق معمول سرکوچه آژانس گرفتم،نزدیکای دانشگاه پیداشدم،گوشی مودرآوردم ازتوکوله ام ….یه زنگ به ریحانه زدم…_سالم کجایی؟_خونه_مگه نمیای امروزو؟_نه بابایکم خسته م_کارنداری خداحافظ_خدافظ #ساعت نه نیم کالسم شروع میشدیه ربع دیگه،وایی بدبخت شدم،ترم بعدبایدبریم بیمارستان دوره مون شروع میشه#یه پنج دقیقه دیگه استاد میومد…آرمان ودوستای جلفش داشتن مسخره بازی درمیاوردن،هلیام داشت باچشماشش آرمان خان میخورد،آرمان م محلش نمیزاشت داشت به خندیدن ش ادامه میداد،شایدمن اشتباه میکنم اون دوست دخترداره،وواقعااون فقط سربه سردخترامیزاره،چی می دونم #وای راحت شدم فقط فک زدیارو درسته درس خون بودم ولی حوصله هراستادی رونداشتم،ساعت تقریبایکه،دلم نمیخواست برم سلف،این دفعه احتماال شفته پلووقیمه،لپه نپخته داریم،رفتم یه ساندویچ همبرگرخوردم درسته فست فوده ولی ازغذا سلف بهتره،ساعت دوکالس داشتم یعنی ده دقیقه دیگه آرمان این کالس باهام نبودرفتم سرکالس وتقریباچندساعتی به حرفای استادکرامتی گوش دادیم ازاون آدمای باسوادبودوهمه داشتیم نت برمیداشتیم#تقریبا ساعت یه ربع به شیش بود من

دانلود رمان پاییز بهار

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب پاییز بهار : PDF|APK|EPUB

لینک های دانلود

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 81 بار بار دسته بندی : پاییز بهار تاريخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

دوازده + هفت =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،