دانلود رمان جدید دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پائیز آغاز زندگیست : PDF|APK|EPUB

vre3gmh6h62foxuq64iz

1.gif نام کتاب رمان : پائیز آغاز زندگیست
1.gif نام نویسنده : بهناز کاظمی
1.gifحجم رمان پائیز آغاز زندگیست : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پائیز آغاز زندگیست :
قصه ی ما قصه ی دختری است از جنس ناب محبت … محبتی که هرگز
پوششی از منت را بر خود ندیده است … دختری که مادر به دنیا آمده
است و مادرانه می بارد برای تک تک انسان های زندگی اش … دختری که
دل به محبت خداوندش سپرده و دست در دست او با قدرت قدم بر می
دارد و با لبخند پر نورش دنیای تاریک تنهایی اطرافیانش را روشن می کند
… و وجودش همچون سرپناهی برای همه است … اما … همیشه امایی
هست … زندگی همیشه بر یک حال نمی ماند … دست روزگار تیرگی
هایی برای این دختر می آورد … او با این تیرگی ها چه می کند ؟!
به نام خدا
در را باز کرد … قدم به بیرون گذاشت … به اطرافش نگاه کرد … دنیا بی
روح شده بود یا او ؟ ! نمی دانست … قدم برداشت … شک کرده بود که
نکند بی خبر فضانورد شده است ؟ ! انگار روی زمین قدم نمی زد . صدایش
کردند نشنید … نگاهش کردند ندید … باد تند می وزید نفهمید … حتی
زمین خورد حس نکرد … دوستانش فقط نگاهش می کردند و آرزو می
کردند ای کاش حداقل حالت چهره اش عوض شود … نفس هایش سنگین
شد … سر را که بالا آورد در سیاهی چشمان روبه رویش غرق شد …
بغض کرد … اشک نریخت … اما بغض کرد … چه کرده بودند با او … چه کرده بودند …
***
با خودکاری در دستش دائم به میز ضربه می زد و هر از گاهی آهی می کشید . عاطفه به آرامی از پشت به او نزدیک شد و

دانلود رمان جدید

رمان جدید از بهناز کاظمی پائیز آغاز زندگیست

” به نام بهترین دوست ” نام : پائیز آغاز زندگیست نام نویسنده : بهناز کاظمی ژانر : اجتماعی ، عاشقانه به نام خدا در را باز کرد … قدم به بیرون گذاشت … به اطرافش نگاه کرد … دنیا بی روح شده بود یا او ؟ ! نمی دانست … قدم برداشت … شک کرده بود که نکند بی خبر فضانورد شده است ؟ ! انگار روی زمین قدم نمی زد . صدایش کردند

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

شنید … نگاهش کردند ندید … باد تند می وزید نفهمید … حتی زمین خورد حس نکرد … دوستانش فقط نگاهش می کردند و آرزو می کردند ای کاش حداقل حالت چهره اش عوض شود … نفس هایش سنگین شد … سر را که باال آورد در سیاهی چشمان روبه رویش غرق شد … بغض کرد … اشک نریخت … اما بغض کرد … چه کرده بودند با او … چه کرده بودند … *** با خودکاری در دستش دائم به میز ضربه می زد و هر از گاهی آهی می کشید . عاطفه به آرامی از پشت به او نزدیک شد و گفت : احوال خانوم دکتر . با شنیدن ناگهانی صدایش از جا پرید و هینی گفت . چپ چپ به او نگاه کرد که در حال خندیدن بود: قشنگ مریضی تو عاطفه به خدا ! عاطفه خنده اش را خورد و گفت : خب وقتی اینقدر شیرین رفتی تو فکر و تو حال خودت نیستی کرمای من فعال میشن برای ترسوندنت دیگه ! و باز هم خندید.نگار دیگر چیزی نگفت که عاطفه با دست به پشت او زد و گفت : نگار تو رو خدا اینجوری نباش دیگه ! ناسالمتی شب خواستگاریته ! در حالیکه دستش را زیر چانه می زد گفت : مگه اولین باره که خواستگار میاد ؟ عاطفه : باز این پز خواستگاراشو داد ! نگار نچی کرد که عاطفه دستانش را به عالمت تسلیم باال برد: خیله خب بابا بداخالق . باالخره امشب فرق می کنه دیگه ! پسر رفیق گرمابه گلستان باباته ناسالمتی ! نگار نگاهش کرد و گفت : همینش ترسناکه دیگه ! قضیه خیلی جدیه ! عاطفه : آخه قربونت برم چیش ترسناکه ؟! تهش میگی نه دیگه ! نگار پوزخندی زد : فکر کردی نه گفتن آسونه ؟! خودت که گفتی رفیق گرمابه گلستان بابامه ! تو که می دونی من چه آدم بزدلیم . این دختره هم که انگار نه انگار دو ماهه غیبش زده نه گوشیش روشن میشه نه یه خبری میده که کجاست . عاطفه : خب به تنهایی نیاز داره دیگه . اونم حق داره نگار یه کم برای خودش باشه . نگار بغض کرده گفت : خب امشب نیاد من باید چه کار کنم ؟ ! واال اینطور که بابای من گرفته انگار بله برونه امشب . اینا بریدن و دوختن عاطفه. اگر این دختره هم نیاد که دیگه هیچی بیچاره ام . عاطفه اخمی کرد و گفت : اونا ببرن و بدوزن مگه تو باید تن بزنی ؟ ! نگار سری تکان داد و اشکاش راه گرفتند : مجبورم عاطفه ! مجبور !

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 با صدای سپهر اشکهایش را پاک کرد و سرش را باال گرفت . سپهر با دیدن چشمان سرخش پرسید : چی شده نگار؟ چرا گریه می کنی ؟ ! به جای نگار عاطفه جواب داد : برای امشب استرس داره چیزی نیست . تو از این دختره خبری نداری ؟ سپهر : نه بابا ! چه جور خبر داشته باشم وقتی تمام راهای ارتباطیش قطعه ! معلوم کجا رفته این دختره ! چند لحظه سکوت کردند و در آخر سپهر بود که با خداحافظی سکوت را شکست . عاطفه سریع بلند شد و گفت : منم تا یه جایی ببر پس شیفتم تمومه دیگه . سپهر : باشه پس برو لباساتو عوض کن بریم. عاطفه رفت تا لباس هایش را عوض کند و سپهر کنار نگار نشست : باز کن اخماتو دیگه عروس خانوم ! بابا امشب می خوان بیان خواستگاریت یه کم سرحال باش نه اینطور گرفته و ناراحت ! نگار لبخندی زد و گفت : سعی می کنم . عاطفه آمد و به سپهر گفت حاضر است که بروند بعد هم رو به نگار گفت : تو هم به جای غمبرک زدن پاشو کم کم حاضر شو شیفتت نیم ساعت دیگه تمومه . برو خونه یه کم سرخاب سفیداب کن یه کم عشوه خرکی تمرین کن یه نازی ادایی بابا این پسر حاجیا یه بار نگاه می کنن و بس ! اگه تو اون یه نگاه بپسنده که از شرت خالصه بابات اگر نه که باید فکر خمره ی ترشی باشه ها ! نگار لبش به خنده ای باز شد و سپهر هم می خندید : بیا بریم بابا با اون راهکارات ! نگار همینطوری خانوم و سرسنگین باشه کافیه . شب خبرتو می گیرم نگار جان . فعال . نگار تشکر کرد و خداحافظی کرد . عاطفه به سمتش رفت و محکم ب*و*س*ش کرد و آرام در گوشش گفت : ببین اگه خواست بگه نه و نپسنده وقتی با هم تنها بودین اینطوری م*ا*چ*ش کن قبلشم رژ بیست چهار ساعته بزن که ردش پاک نشه . دیگه ببین اگه تونست ردت کنه . نگار با دهان باز نگاهش می کرد در آخر با دست به سرش کوبید و گفت : آخه دختر تو چرا انقدر بی حیایی ؟ ! خجالت بکش خب ! بیا برو سپهر منتظرته . عاطفه در حالیکه غش غش می خندید چشمکی زد و رفت . نگار برای ثانیه ای از فکر حرفی که عاطفه زده بود سرخ شد و خجالت کشید . باز هم بی حیایی در ذهنش به او گفت و برخاست که کم کم به خانه برود . عاطفه به همراه سپهر به راه افتاد . در پارکینگ عاطفه با لبخند شیطونی به ماشین مهرداد اشاره کرد و گفت : دکتر ولخرجی کردنا . سپهر خندید و گفت : همینه دیگه . پولداریه و هزار خرج !

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

هر دو خندیدند و سوار شدند.سپهر کولر ماشین را زد و پرسید : به توام زنگ نزده ؟ عاطفه با ناراحتی سری تکان داد و گفت : نوچ . معلوم نی کدوم … و با نگاه چپکی سپهر به خودش جمله اش را خورد و چیز دیگری گفت : کدوم بهشتی رفته که نمیاد . سپهر سری تکان داد و گفت : از دست تو عاطی . عاطفه دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت : چاکریم. سپهر : باش . عاطفه : کوفت . باز به این رو دادما . بیچاره تری چه میکشه از دست تو . سپهر با حالت محقی گفت : خیلی هم تری بهش خوش می گذره . عاطفه قیافه اش را جمع کرد و گفت : آره واال . خیلی ! و زیر لب “بچه پررو”یی به او گفت . سپهر کمی خندید و بعد با نگرانی گفت : کاش زودتر خودش رو برسونه . نگار با این استرس و ناراحتی که داره امشب دسته گل آب نده خیلیه . عاطفه نفسش را راحت کرد و گفت : آره واال . و از پنجره بیرون را نگاه کرد . *** شب رسیده بود و نگار همه چیز را برای آمدن خواستگارها آماده کرد و البته که هنوز هم منتظر بود خبری از او بشود . حاج رسول متوجه کالفگی اش شد . دائما می رفت و می آمد و لباسش را تغییر می داد یا شیرینی ها را الکی مرتب می کرد و مشخص بود استرس دارد . سری تکان داد به ساعت نگاه کرد . چیزی تا آمدن میهمانان نمانده بود . بعد از گذشت نیم ساعت خواستگارها آمدند . دلهره ی بیشتری وجودش را گرفت . مدام با خودش تکرار می کرد : مامانی کجایی پس . حاال من چه کار کنم . کالفه در آشپزخانه نشست و سرش را بین دستانش گرفت که پدرش وارد آشپزخانه شد : کجایی دخترم ؟ پاشو بابا . من فکر کردم فقط خود سرهنگ با خونوادش میان ولی پهلوون راد و حاج منصورم اومدن . پاشو بابا . راستی این دختره کجا مونده ؟ برنگشته هنوز ؟ نگار با حالت زاری گفت : نه بابا نیمده . حاج رسول سری تکان داد و خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در آمد . با خوشحالی برخاست و گفت : اومد . خواست برود و در را باز کند که پدرش دستش را گرفت و کشید : کجا دخترم ؟! مثال عروسی ! من باز می کنم .

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

نگار هول کرده باشه ای گفت و مدام خدا را شکر می کرد و دیگر این عروس گفتن های پدر برایش اهمیتی نداشت . آرامش بر وجودش حاکم شد و نفسش را رها کرد که این آرامش به ثانیه نرسیده با صدای فریاد آشنایی که از حیاط می آمد از بین رفت ، به یک باره تمام تنش یخ زد و تلخ ترین خاطراتش به یادش آمد . در این لحظه فقط او را کم داشت که مجلس را مزین کند . با همان بهت زدگی از آشپزخانه خارج شد و همان لحظه سرهنگ عظیم پور را دید که به همراه مردی همسن و سال خودش از خانه خارج شدند و به حیاط رفتند. صداها واضح نمی آمد اما مشخص بود که یکی عماد می گوید و سه تا حاج رسول و بقیه سعی در آرام کردن آنها داشتند. به جمع مهمان ها نگاه کرد که سه زن و یک پسر جوان و یک پیرمرد که می دانست پهلوان راد است حضور داشتند . از کسی صدایی در نمی آمد . برای لحظه ای نگاهش به نگاه محمد برخورد کرد و احساس کرد از سردی نگاهش تمام تنش یخ بست و توان از پاهایش رفت . به زور خود را سر پا نگه داشت و هجوم مایعی تلخ را در گلویش احساس می کرد و عماد چرا تمامش نمی کرد ؟! صدای سپهر را هم بین دعواها می شنید و خوب بود الاقل سپهر همسایه شان بود و زود خودش را رسانده بود و بد بود که صداها تا سه خانه آن ور تر رفته بود و االن کل محله اگر جمع می شدند چه آبروریزی ای بود و نگار با این همه فکر دیگر توان نداشت بایستد ! با صدای زنگ در قوتی دوباره گرفت و به سمت آیفون پرواز کرد . مدل زنگ زدنش را می شناخت . در را باز کرد و همانجا از دیوار گرفت و سعی کرد بایستد . مادر محمد به داد پاهای بی جانش رسید و زیر ب*غ*ل*ش را گرفت و روی مبلی نشاند و در حالیکه قربان صدقه اش می رفت کمی چای را با قند شیرین کرد و به خوردش داد و نگار دائم فکر می کرد پس کجا ماند این دختر که اینها هنوز صدایشان باالست . به ناگاه در باز شد و عماد خود را داخل انداخت . ظاهرش از آخرین باری که او را دیده بود هم افتضاح تر بود . عرق سردی پشتش شروع به راه گرفتن کرد و تمام عضالتش سفت شدند انگار . پشت سر عماد حاج رسول و سرهنگ وارد شدند و قبل از اینکه حرفی بزنند عماد شروع به صحبت با نگار کرد : آخه نگار من چرا اینطوری می کنی؟!من دوستت دارم.من نمیذارم این پسر حاجی بیاد تو رو ببره…اصال ببره که چی؟تو گنجشک خونه ی منی… کلمه ی گنجشک که از دهان عماد بیرون آمد قلب نگار انگار کمی لرزید و از آن بیشتر ترسید ! محمد فکش را روی هم فشار می داد و خواست چیزی بگوید که حرفش با صدای محکم دختری در دهانش ماند : مشکل همین جاست . همه ی سرها برگشت به سمت ورودی.جایی که صدای محکم و رسای دختری همه را به سکوت وادار کرد . حتی عمادی که از وقتی که آمده بود داشت فریاد می زد . کفش هایش را در آورد و با لبخندی کنج لبش وارد شد . جلو آمد و با صالبت و استحکام همیشگی اش جلوی نگار را گرفت و رو به عماد گفت : مشکل اینجاست که نگار گنجشکه … ولی گنجشکک اشی مشیه … شنیدی که آهنگشو ؟! از اون جایی که خونه ی شما حوض نقاشی داره

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 یه وقت بارون میاد خیس میشه ، برف می یاد گوله میشه میفته تو حوض نقاشی ،کی می گیره فراش باشی … کی میکشه غسال باشی … کی می پزه آشپزباشی…کی می خوره عماد باشی ! و سکوت کرد و در چشمان درمانده ی عماد نگریست . اشاره کرد بیرون بروند . عماد که انگار طغیانش خوابیده بود و آرام بود ، دنبالش رفت . حاج رسول با نگرانی به او نگاه کرد که لبخند کنج لبش هنوز محفوظ بود و چشمانش را به نشانه ی درستش می کنم روی هم گذارد و قبل از خارج شدن گفت : عموجان چرا دعوت نمی کنین مهموناتون از خودشون پذیرایی کنن ؟! بفرمائید خواهش می کنم . حاج رسول هم پی تعارف او را گرفت و کاش یکی به داد حال بد نگار می رسید . سپهر با دیدن نگار بین اینکه پیش کدام یک از دوستانش برود مانده بود که او اشاره کرد به نگار برسد . اول کمی توجه ها به نگار جمع شد ولی باز همه بیرون را نگاه کردند تا ببینند این دختر تازه از راه رسیده چه می خواهد بکند . بدون هیچ حسی زل زد در چشمان مرد شکست خورده ی رو به رویش و گفت : مگه نگفته بودم دیگه اینورا نیا ؟! چی شده عماد خان فیلتون یاد هندستون کرده باز انگار . آره ؟ و به یک باره صدایش را باال برد : آره ؟! دیگر خبری از لبخند نبود و سراسر خشم بود . داخل کسی صدای آنها را نمی شنید.ولی خشمگین شدنش عیان بود و نگار قدرت می گرفت از این خشم و محمد و دگیران متعجب می شدند از این همه تغییر نگار و این سکوت حاج رسول ! عماد با صدای لرزان و تقریبا خماری گفت : ببین تو برای من خیلی محترمی … خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی . تو مگه نگفتی خوب شم نگار مال منه ؟ ! تو مگه قولت قول نیست ؟ ! دستش را به عالمت سکوت باال برد : گفتم ولی کو خوب شدنت ؟ ! کدوم کثیف کاریتو گذاشتی کنار ؟ وضعتو نگاه کن ! نامرد الاقل فکر آبروی بابات باش . سکته کرده افتاده گوشه بیمارستان . عماد فریاد زد : به درک . اصال بمیره من نگار رو می خوام . ندینش بیچارتون می کنم . حاج رسول پنجره را باز کرد تا صدای آنها را بشنود که باز هم عماد گفت : نگار حق منه ندینش بهم بیچارتون می کنم فهمیدین ؟ ! و آب دماغش را باال کشید . تقریبا همه خندیدند یا پوزخندی زدند . به او و آن هیکل کوچک شده اش بر اثر کشیدن مواد نگاه کرد . نخندید . تنها کسی بود که نخندید . اشک را در چشم عماد دید و نخندید . پشیمانی مرد جذاب روزگاری را حس کرد و نخندید . صورتش غمگین شد و با صدای آرام و غمگینی فقط گفت : برو عماد … برو . و با کمی مکث در چشمانش زل زد و گفت : لطفا !

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 عماد با همان اشک در چشمش و با همان صدای لرزان گفت : باشه . باشه میرم . چون تو گفتیا . چون تو محترمی . و در حینی که عقب عقب می رفت به گردنش زد : چون تو به این المصب حق داری . ولی این انصاف نبود . این حقم نبود . سپهر با خنده ای که بوی تمسخر می داد گفت : تو اول آب دماغتو باال بکش بعد بیا حقم حقم راه بنداز . سرهنگ رو به حاج رسول گفت : رسول جان زنگ بزنم بچه ها بیان ببرنش ؟ حاج رسول پوزخندی زد و گفت : اینو خدا زده دیگه ما چرا بزنیمش . چهره اش درهم شد . عماد اشکش جاری شد و سرش را پائین انداخت و با آخرین نگاه به نگار رفت . با همان نگاه غمگین بدرقه اش کرد . بحث و همهمه شروع شد . هر کس چیزی می گفت . حاج رسول : می بینین تو رو خدا فقط می خواست آبروی منو جلوی شما و در و همسایه ببره . نمی تونه خودشو جمع کنه بعد اومده از حقش حرف می زنه. پهلوان راد در حالیکه بسیار فکری بود گفت : پسر صیاحه دیگه ؟ عماد ؟ حاج رسول : آره خدا لعنتش کنه . و دستش را روی قلبش گذاشت و آن را ماساژ داد . سرهنگ دستی بر شانه اش زد و گفت : آروم باش حاجی . تموم شد دیگه رفتش . واسه قلبت خوب نیست . نگار هم آن طرف حالش بد بود و هر چه سپهر می گفت ” آروم باش …نگار عضالتت رو شل کن … “بی فایده بود و نگار ترسی به دلش افتاده بود و آبرویی از پدرش رفته بود و کاش مراسم تمام می شد . سپهر به اویی که کمی غمگین گوشه ای ایستاده بود ، نگاه کرد و گفت : یه کاری کن . نگار حالش خوب نیست . او اما در حال خودش نبود . نگاهی گذرا به جمع و خنده های تمسخر بارشان کرد . پهلوان راد هم مانند او چهره اش غمگین بود و در فکر . احساس تهوع کرد . به حالت دو بیرون دوید . در خروجی را باز کرد و به دو طرف نگاه کرد . کوچه تاریک بود اما حجم کوچک و سیاه عماد را که لخ لخ کنان می رفت را تشخیص داد . به سمتش دوید و اسمش را خواند . ایستاد و به او که خودش را نفس زنان به او رسانده بود نگاه کرد . کارتی به سمتش گرفت و گفت : فردا بیا انجمن . حرف بزنیم . و تاکید کرد : عماد بیای ها . لطفا . عماد سری تکان داد و گفت : خیلی بامرامی . پائیز آغاز زندگیست | بهناز کاظمی com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید ۸ لبخندی زورکی زد و خداحافظی کرد . به سمت خانه رفت که دو پسر جوان را دم در دید . سرفه ای مصلحتی کرد و رو به آنها پرسید : آقایون کاری داشتید . پسرها به سمتش برگشتند . یکی اخم داشت و دیگری با لبخندی کمرنگ گفت : سالم خانم . ببخشید منزل حاج رسول زیبایی اینجاست دیگه ؟ سری تکان داد : بله . امرتون ؟ پسر گفت : پس درست اومدیم . خواست پاسخی بدهد که صدای حاج رسول که به آن دو خوش آمد می گفت را شنید : به به … به به . خوش اومدید . سیاوش خان و آقا سینای گل … بفرمائید . و با آنها روبوسی کرد و به داخل راهنمائیشان کرد . به سمت داخل می رفتند که سپهر را دیدند که با نگرانی گفت : بیا برو تو نگار حالش خوب نیست . با نگرانی نگاهی به خانه انداخت و با خود فکر کرد این همه جماعت برای خواستگاری آمده اند یا بله برون ؟ ! فورا داخل شد و به سمت نگار رفت . به آرامی بلندش کرد و به آشپزخانه برد . نفس نگار در نمی آمد . هیچ نمی گفت و فقط پشتش را نوازش می کرد . فقط یک کالم گفت : گریه کن . نگار بغضش شکست و با صدای آرامی گریه کرد . کمی که آرام شد رو به او با حالت رنجیده ای گفت : چرا انقدر دیر اومدی ؟ اشک هایش را پاک کرد و لیوانی آب دستش داد : نتونستم زودتر بیام . آب را به خوردش داد و صدای تعارفات و عذرخواهی های حاج رسول را می شنید و با خود فکر کرد کاش انقدر عقلشان بکشد که نگار حال خوبی ندارد و بروند . اما خب اگر هم قصد رفتن می کردند حاج رسول نمی گذاشت . حاج رسول : نگار بابا خوبی ؟ بهتر شدی ؟ نگار سری به نشانه ی مثبت تکان داد که حاج رسول گفت : پس یه چایی خوشرنگ بریز بیار خودت بابا . با حیرت نگاهش کرد و گفت : عمو نگار حالش خوب نیست . مگه نمیرن مهموناتون ؟! حاج رسول اخمی کرد و گفت : چی می گی تو دختر ؟ ! زشته که برن . همینجوریش آبروم رفته پیش رفیق گرمابه گلستانم بعد بگم برین که دیگه هیچی ! بماند که پهلوان راد و حاج منصوری هم هستن . ب ا لحنی پر از حرص گفت : همین دیگه ! اینا چرا انقدر زیادن ؟ ! مگه بله برونه ؟ ! حاج رسول تک خندی کرد و گفت : شایدم شد عمو کی می دونه ؟ ! و خارج شد . با ابروی باال رفته به نگار نگاه کرد و گفت : باشن تا من بذارم بله برون بشه . چه ساده است این عموی من ! انگار من همینطوری الکی اومدم . همون یه بار نبودم دادنت به عماد دیدم چی شد ! این بار رو کور خوندن .

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 نگار لبخندی زد به او که مادرانه خرجش می کرد . بلند شد و چای ریخت و به دست نگار داد و گفت : ببر عزیزم . مواظب باش نریزه تو سینی . خودش هم چادرش را مرتب کرد و شالش را باز و بسته کرد و بیرون رفت و کنار حاج رسول جا گرفت . نگار کمی دستش می لرزید و محمد کمی نگاهش . با دقت همه را از نظر گذراند . در حالیکه همه هم با دقت او را از نظر می گذراندند . سرهنگ لبخندی به رویش زد و گفت : خب خانم دکتر . چه عجب ما شما رو زیارت می کنیم . لبخندی زد و گفت : کم سعادتی بنده بوده جناب سرهنگ . راستیتش خیلی درگیر بودم و هستم . درس و کار و بعد هم سفر . این درسا ما رو ول نمی کنن که تا تمومش کنیم جونمون درمیاد ! سرهنگ خندید و گفت : به سالمتی ان شااهلل تموم می کنید . بهنواز زیرلب ممنونی گفت و نگاهش روی پیرزنی که کنار دو زن دیگر نشسته بود و ذکر می خواند و لبخندش را گویی خیرات می کرد ، ماند . نگاهش رنگ دیگری گرفت … رنگی شاید قدیمی … رنگی به رنگ خاطرات خوب ” بهنواز ننه … ندو می خوری زمین ” ! با صدای حاج رسول نگاهش را از آن پیرزن گرفت و به او نگاه کرد که از سفرش پرسیده بود : خوب بود عموجون . رفته بودم طرفای غرب . هواش که عالی بود . جاتون خالی . سرهنگ : ماشااهلل خانم تا چه جاهایی می رید . اونم تنها ! حاج رسول خندید و گفت : این دختر ما رو اینطوری نبین امیرحسین . کل ایران رو گشته . لبخندی تشکر آمیز زد و از این همه مرکز توجه بودن راضی نبود و هنوز حرص می خورد از ادامه ی این مراسم . با صدای پهلوان راد همگی ساکت شدند : رسول جان امشب اینجائیم که به سنت پیغمبرمون دخترت نگار خانم رو برای پسر گلمون آقا محمد خواستگاری کنیم . حرف هاتون رو بزنید . گفتنی هاتون رو بگید که خدایی ناکرده فردا پس فردا مشکلی پیش نیاد . حاج رسول سری تکان داد و گفت : واال ریش و قیچی دست خودتونه پهلوون . جایی که بزرگتری مثل شما هست ما دیگه حرفی برای گفتن نداریم . بهنواز کمی اخم کرد . زندگی نگار ریش و قیچی نبود که دست این و آن بدهد حتی اگر پهلوان راد باشد . پهلوان : لطف داری حاجی جان . ولی حرف یک عمر زندگیه . باید درست تصمیم گرفت . باید بذارید بچه ها خودشون تصمیم بگیرن . االن دیگه مثل زمان ما نیست که چارتا بزرگتر تصمیم بگیرن و تائید کنن و بعد هم عقد و عروسی باشه . شناخت بیشتری الزمه این روزها . همه تائید کردند و بهنواز لبخندی به این همه شعور این مرد زد و بیخود نبود که پهلوان صدایش می کردند . حاج رسول نفس عمیقی کشید و رو به محمد گفت : خب محمد جان گرچه من می دونم ولی به خاطر دخترم می پرسم دیگه یک کم از وضعیتت بگو ببینم در چه حالی .

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

قبل از محمد مادرش شروع به تعریف کردن با اشتیاق از پسرش کرد : حاج آقا ماشاال پسرم خیلی آقاست . کار و بارش که الحمداهلل عالیه . یک شرکت داره با سیاوش خان و آقا سینا . کارای نرم افزاری انجام میدن . ماشینشم که دیدید یک پژو ۴۰۵ داره و خونه هم به سالمتی می خره به زودی . اصال نگران نگار جان نباشید . اسباب آسایشش جوره . حاج رسول لبخندی زد و سری تکان داد . بهنواز با لحن عجیبی که کمی حرص در آن مخلوط بود پرسید : اسباب آرامشش چه طور ؟ اونم جوره ؟ سکوتی برقرار شد و نگاه ها به سمت او برگشت . حاج رسول از حرص دندان هاش را روی هم فشرد و فهمید این دختر کمر همت بسته که امشب خواستگار ها را بیرون کند . مادر محمد ، شهین خانم ، خنده ای کرد و گفت : چه فرقی می کنه دخترم ؟ آسایش باشه آرامش هم هست دیگه . بقیه خصوصا حاج رسول تائید کردند . دستی به عینکش برد و با لبخند خاصی بر لبش و همراه با طمانینه گفت : عذر می خوام جسارت بنده رو ببخشید ولی عماد وقتی اومد خواستگاری نگارجان یک شرکت معماری رو به تنهایی اداره می کرد و یک ماشین شاسی بلند داشت و یک خونه ی صدمتری تو نیاورون . آسایش فراهم بود ولی آرامش نبود . سکوت سنگینی فضا را پر کرد . نگاهی گذرا به جمع انداخت و نفسش را بیرون داد و با صدای ضعیف تری ادامه داد : البته به دل نگیرید من باب مثال عرض کردم برای تفاوتشون . شهین خانم نفسش را رها کرد و با حالتی رنجیده و حرصی گفت : بله خب درسته . حاج رسول خنده ای مصلحتی کرد و گفت: البته ما آقا محمد رو خوب میشناسیم و صد البته هم که قبولش داریم . او که حسابی از دست عمو رسولش دلگیر بود و حرص می خورد باز هم طاقت نیاورد و گفت : بله خب شما می شناسید اما نگار جان که نمی شناسه . و به پهلوان راد اشاره کرد و گفت : طبق فرمایش حاج آقا این روزا دیگه باید دختر و پسر خودشون نسبت به هم شناخت داشته باشن . محمد عصبی سرش را باال آورد و نگاهی خصمانه نثار او و آن لبخند از دید او مسخره اش کرد . پهلوان لبخندی پدرانه زد و گفت : حق با خانم … و برای دانستن نام او کمی صبر کرد .

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

حاج رسول سکوت کرده بود پس خودش گفت : بهنود … بهنواز بهنود هستم. پهلوان با همان لبخندش که حاال به نشانه ی خوشبخت بودن از آشنایی با او پررنگ تر شده بود ، ادامه داد : حق با خانم بهنود هستش . بذارید این بچه ها یک کم بیشتر هم رو بشناسن . باالخره درسته که شما رفیق گرمابه گلستان همید ولی خب این بچه ها اونقدر ها با خلقیات هم آشنا نیستن . همه ساکت بودند و این بهنواز بود که حرف های او را تائید کرد و این دختر قصد جان عمو رسولش را داشت . چند دقیقه ی بعد مهمان ها عزم رفتن کردند و بهنواز در گوش نگار آرام گفت : خدا بیامرزتم دختر خوبی بودم . مراسم خداحافظی هم انجام شد و نگاه های پر از دلخوری و کینه ای بود که بهنواز بود و او همچنان صمیمانه می نمود . در آخر پهلوان راد بود که به او گفت : خیلی از آشنایی شما خوشحال شدیم خانوم بهنود . بهنواز : لطف دارید حاج آقا . من بیشتر . محمد اصال از وی خداحافظی نکرد و دو پسر دیگر هم یکی با خوشرویی و دیگری با همان اخمی که از ابتدا بر چهره اش نشسته بود و حاال کمی پررنگ تر شده بود خداحافظی کردند . در آخرین لحظات هم شنید که حاج رسول به رفیق گرمابه گلستانش می گوید : ببخشید امشب اینطور شد می دونم قرار طور دیگه ای بود ولی خب نگار هم زیاد حال خوشی نداشت . بهنواز هم بیشتر از اون بابت نگران بود می شناسیش دیگه . سرهنگ به پشت او زد و گفت : نه بابا این حرفا چیه برادر من . ناراحتی چی؟! باالخره پای یه عمر زندگی وسطه . و با کمی تعارفات معمول باالخره میهمانان رفتند و بهنواز ماند و حاج رسول برزخی شده ! بعد از داخل شدن دخترها چادرهایشان را درآوردند و نگار روسری اش را هم از سر در آورد و روی شانه اش انداخت و مشغول جمع کردن وسائل پذیرایی شد . زیرچشمی پدرش را می پائید و در دل نگران بهنوازی بود که بیخیال نشسته بر صندلی و سیبش را پوست می گرفت. کمی که گذشت صدای در آمد و متعاقب آن صدای ترانه که بهنواز را در آغوش گرفته بود و زیر گوشش هر چه می خواست نثارش می کرد و به قولی رفع دلتنگی دو ماه ندیدن دوستش را می کرد . سپهر هم یک بی وفا و بی معرفت به ریش نداشته ی او بست و هر دو با دیدن حاج رسول عصبانی ساکت شدند و مانند بچه ها گوشه ای کنار نگار نشستند . بعد از کمی سکوت حاج رسول ال اله اال اللهی گفت و نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحن آرامی حرف بزند : هی من میگم بهنواز ، خانومه … بهنواز عاقله … چارتا چیز بیشتر از هم سناش می فهمه … امروزیه … منطقیه … بذار باشه تو مراسم … میشه کمک دست من … بعد خانوم … و به ناگاه صدایش باال رفت : بعد خانوم وسط مراسم می فرمایند عماد وقتی اومد خواستگاری نگار ، شرکت داشت ، خونه نیاورون داشت آخه یعنی چی دخترجان ؟!

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 بهنواز رو به ترانه با لحنی کامال بیخیال و آرام گفت : یه خیار بده . حاج رسول عصبانی تر شد و ترانه با بهت نگاهش کرد و با چشم و ابرو به حاج رسول عصبانی اشاره کرد که خودش پووفی کرد و بلند شد و یکی برداشت . در حالیکه آنرا پوست می کرد رو به حاج رسول عصبانی که با حرصش قصد کشتن این دختر همیشه آرام را داشت گفت : نداشت عمو ؟ انصافا خونه و ماشین و کار هر کدوم از بهترینش رو نداشت ؟ حاج رسول با حرص گفت : داشت که داشت … چی شد آخرش ؟! مردک از اول سر و گوشش می جنبید . بهنواز لبخند همیشه اش را خورد و بلند شد و چشم در چشم او گفت : اولش که راضی شدید عموجان . بعدشم کجا از اول سر و گوشش می جنبید ؟ خوبه خودتون گفتید پسر صیاحه . آقاست . مطمئنه . فالنه و بهمانه . حاج رسول نفسش را رها کرد و گفت : گفتم . خب اشتباه کردم حاال که چی ؟! می خوای اشتباهم رو به رخم بکشی ؟ نگار که مانند ترانه و سپهر ، با نگرانی نظاره گر این بحث بود گفت : نه باباجان . بهنواز اما با لحن قاطعی آب پاکی را روی دست او ریخت : دقیقا عموجان . حاج رسول عصبانی به او نگاه کرد . بهنواز رو به بچه ها اشاره کرد بیرون بروند . بلند شدند و نگار را هم با خود همراه کردند . نگار با چشمانش به آن دو التماس می کرد . بیرون رفتند و با خارج شدنشان بهنواز رو به حاج رسول گفت : عموجان می دونید اشتباه شما چیه ؟ شما دختر می دید به پدر این پسرها . نمی خواید خودشون رو بشناسید . اینکه پدر مادر یکی خوب باشن دلیل بر خوبی اون آدم نیست . من سرهنگ عظیم پور رو قبول دارم بیشتر از شما حتی ! اما پسرش رو که نمی شناسم . نمی دونم چه طور آدمیه ؟! عمو رسول این پسر یه جوری مطمئن نشسته بود که انگار اومده دختری رو که رو دست پدر مادرش مونده بگیره . حاال چون نگار یک نامزدی ناموفق داشته دلیل نمیشه که به هر کسی بدینش . عمو خدایی نگار رو دستتون مونده ؟ ! یه نامزدی بدون عقد که بهم خورده که این حرفا رو نداره . این پسره البد فردا پس فردا می خواد حرف زورم بگه به نگار بدون هیچ نظر و پرسشی . نگار آقا باال سر نمی خواد . نگار نیازی نداره یکی باشه که ازش بترسه و هر روز ضعیف ترش کنه . یک کالم عموجان … کمی مکث کرد و با صدای آرام تر و نگاه مالمت کننده تری ادامه داد : نگار یک حاج رسول دیگه نمی خواد . حاج رسول با حیرت و غم نگاهش کرد و هیچ نگفت . هیچ نداشت که بگوید.به نگار نگران ایستاده در حیاط نگاه کرد و هیچ نگفت . بهنواز بی حرف دیگری رفت و هیچ نگفت . به عکس همسرش روی میز کنار تلفن نگاه کرد و هیچ نگفت و انگار همسرش با آن لبخند و چشمان زیبایش مهر تائید می زد به حرف های بهنواز …

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

در خانه را به آرامی باز کرد و وارد شد . ماشین را همان در کوچه گذاشت تا سر و صدایی باعث بیدار شدن پدر و مادرش نشود . قصد باال رفتن از پله ها را داشت که با صدای پدر ایستاد : بهنوازِ بابا تویی ؟! و این ” بهنوازِ بابا ” گوشت شد و چسبید به تنش . با لبخندی که فقط مخصوص پدرش بود برگشت : جانم باباجان ! آره خودمم . و به سمت او رفت و از آ*غ*و*ش پدر امن تر هم مگر وجود داشت برایش ..؟! پدر : خوش اومدی باباجان.چه قدر طوالنی رفتی . کجا بودی عزیزم ؟ بهنواز : ببخشید باباجون . گیر کرده بودم یه جایی . حاال تعریف می کنم واستون . خوبین شما ؟ مامان خوابه ؟ پدر دستی به سرش کشید و گفت : خوبم باباجان . مامانت خوابه . من صدای پا شنیدم گفتم ببینم کیه . اومدم دیدم دل و جونم برگشته خونه . و ب*و*س*ه ای بر پیشانی اش زد . بهنواز را باال فرستاد تا لباسش را عوض کند و خود به اشپزخانه رفت تا چای بگذارد . می دانست همسرش با آن قرص های آرامبخش و خواب آور محال است بیدار شود . لباس عوض کرده و مرتب آمد و کنار پدر تمام ماجرا را تعریف کرد و از شبش و عماد و محمد و حاج رسول گفت و پدر جان می داد که بهنوازش برایش حرف بزند . با دقت گوش کرد و البته کمی سرزنشش کرد بابت حرفش به خواستگارها و بهنواز کمی شرمنده شد و بهنواز جز از پدر از کس دیگری سرزنش نمی شنید و شرمنده نمی شد . کمی دیگر هم نشستند و بعد هم پدر خمیازه های پی در پی او را که دید دستش را گرفت و به اتاق خودشان برد و او را روی تخت سفارشی شان که کمی بزرگتر از دو نفره های عادی بود ، کنار خود ، خواباند . هنوز هم با او مانند همان دخترک پنج شش ساله رفتار می کرد و بهنواز عاشق این بود که برای پدر شش ساله باشد . روز بعد با نوازش دستی از خواب برخاست . مادر تا چشمان بازش را دید لبخند گرمی زد و خورشید برای او طلوع می کرد وقتی لبهای مادر به لبخندی باز می شد . با صدای خواب آلوده گفت : سالم . مادر : سالم به روی ماهت … به چشمون سیاهت . و تا این را گفت صدای شوخ بهزاد را شنید : کجای این گندم خانم چشاش سیاهه مادرجان ؟! قهوه ای قهوه ای . بهنواز بالشت را به سمت او که طرف دیگر تخت بود پرتاب کرد . و بهزاد جاخالی داد و بلند خندید . بهنواز با اعتراض داد زد : کی اینو سر صبی راه داده تو خونه ؟! مادر خندید و با اخم تصنعی به بهزاد گفت : اذیت نکن بچم خستس . بهزاد : مادرجان رفته عشق و حال و مسافرت خستگیش در بره . خستگی کجا بود . صدای پدر از حیاط آمد : بهزاد اذیت نکن خانم دکترمو

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 بهزاد به طرف در رفت و در همان حین با صدای بلندی گفت : پدر من حاال بذار دکتر شه رسما . هنوز که فارغ التحصیل نشده . بهنواز پشت سر او ادایی با صورتش درآورد و رو به مادر گفت : مامان من انقدر گشنمه که می تونم یک بهزاد رو درسته بخورم . و به همراه مادر به هال رفت که پدر تازه از حیاط آمده و بهزاد در آن نشسته بودند . بهزاد خندید و گفت : پَت پَتی جان ! میگن یک گاو رو درسته بخورم نه یک … و با دیدن لبخند گشاد و پر شیطنت بهنواز حرفش را نیمه رها کرد و با حرص به طرفش خیز برداشت : ای دختره ی بی ادب حاال منو با گاو یکی می کنی ؟! وایستا ببینم . بهنواز جیغ کشان فرار کرد و خود را در آ*غ*و*ش پدر انداخت . پدر و مادرشان فقط می خندیدند به بچه بازی های تمام نشدنی این دو بزرگسال ..! بهنواز همانطور که پدر را محکم چسبیده بود گفت : خجالت بکش . ناسالمتی بابای دو تا بچه ای . مهندس مملکتی . واقعا دلم برای شیدا می سوزه که زن توئه . بهزاد با حرص نگاهش کرد و گفت : تو که از بابا جدا میشی فسقله . بعد اونوقت می بینمت . پدر می خندید و خودش را در بحث کودکانه ی آنها دخالت نمی داد . بهنواز بلند شد و رو به روی او دست به کمر ایستاد و گفت : ریز می بینمت دادا . بهزاد قدمی جلوتر آمد و گفت : آره ؟! و دست انداخت که او را بگیرد اما بهنواز فورا جاخالی داد و با یک ضربه به شکمش و جاپایی که برایش انداخت او را به زمین زد و به همراه پدر به بهزاد آخ و اوخ کنان خندیدند . بهزاد : خدا لعنت کنی اونی رو که گفت برو دفاع شخصی یاد بگیر. بهنواز سرش را خم کرد و با لحن کودکانه ای گفت : خودت گفتی داداشی جون . و با همان لبخند فوق مسخره ابرویی باال انداخت و بهزاد باز قصد دنبال کردنش را داشت که با صدای بس کنید پدر ایستاد و برای بهنواز که زبان برایش در می آورد با چشم و ابرو خط و نشان می کشید . سر میز نشستند و بهنواز اولین لقمه را گرفت و به دهان گذاشت : شیدا و بچه ها کجان ؟ بهزاد بین مربای آلبابو و توت فرنگی گیر کرده بود : رفتن ورامین یه چند روزی . بچه ها بیتابتن . مخصوصا نیما . بهنواز لبخندی زد و با صدایی مملو از دلتنگی گفت : جون و دلمن . خودمم نمی دونم تو این مدت که نبودم چه قدر دلتنگشون شدم . کی میان ؟ بهزاد : گفتم تا سه شنبه اونجا باشن درست و حسابی ببینه خانوادشو بعد بیان . مادر چای را روی میز گذاشت و گفت : خوب کاری کردی مادر .

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

پدر دستش به سمت شکر رفت و بهنواز دستش آماده ی زدن بر روی دست پدر . چپ چپی نثارش کرد و با دلخوری گفت : آدم دست رو باباش بلند می کنه ؟! بهنواز هم خیلی جدی پاسخ داد : بابایی که حرف خانم دکترشو گوش نکنه بله . پدر نچی کرد و دستش را کنار کشید . مادر به صدا درآمد که : خداروشکر برگشتی مادر . حریفش نمی شم که این چیزا خوبش نیست . همینطوری می خوره دیگه . پدر باز هم نچی کرد و گفت : از غم دوری عزیز دلم بود وگرنه که همه می دونن من چه قدر رعایت می کنم ! بهنواز با لحن مسخره ای گفت : بله اون که صد در صد همه می دونن شما چه قدر زیرآبی می رید پدر من . پدر : این چه طرز حرف زدن با باباته ؟! بی ادب . و با اخمی تصنعی رویش را برگرداند . بهزاد خندید و به مادر که او هم می خندید به بچه بازی های این پدر و دختر نگاه کرد و بهنواز در پی دلجویی پدر بود : بابایی ! بابایی جونم . عزیز دلم . قهر نکن دیگه . قهر نکن دلم می گیره ! من هر چی میگم واسه خودته آخه . اصال ببین من خودمم از این به بعد قند نمی خورم . هر چی شما پرهیزی منم نمی خورم باشه ؟! باشـــه ؟! و سرش را جلوی پدر خم کرد و پدر خنده ی زورکی نگهش داشته را رها کرد و همگی خندیدند و پدر سوخته ای نصیب بهنواز شد . *** روز بعد مانند دانش آموزانی که درس نخوانده اند و معلم آنها را به دفتر می فرستد جلوی دکتر شمس که رئیس بیمارستان و استادش بود ، ایستاده بود . مرخصی را بیش از حد مجاز رفته بود . دکتر به او نگاه می کرد و با خودکارش به روی میز ضربه می زد : من با تو چه کار کنم بهنود ؟! مگه قرار نبود فقط چهار پنج تا روستا رو سر بزنی ؟! دختر پدرت نگران زنگ زده به من که دخترم کجاست هیچ وقت انقدر طوالنی جایی نمی رفت . موندم چی جوابشو بدم . تو امانتی دست من مگه الکیه ؟! روز اولی که اومدی گفتی می خوای به من کمک کنی قبول کردم ولی به شرطی که از حد نگذره . گفتم مدت کوتاهی می ری و میای . آخه تو چرا رفتی جایی که اصال تو نقشه هم نمیشه پیداش کرد ! اونم بدون خبر ! اگر اتفاقی می افتاد حتی نمی دونستیم کجا دنبالت بگردیم . بهنواز : آخه استاد گفتن خیلی محرومه منم دلم سوخت گفتم یه سری بزنم . راستم می گفتن خیلی روستای فقیری بود باور کنین خیلی به کمک نیاز دارن . بعدشم چیزی نشده که ؟! دکتر شمس که حاال کمی هم عصبانیت قاطی رفتارش شده بود با صدای کمی بلند گفت : چیزی نشده ؟! مگه باید چیزی می شد آخه ؟! دختر خوب اونجا لب مرزه خطرناکه تو پا شدی رفتی نمی گی توی راهاش که خلوته یکی جلوتو بگیره بالیی سرت بیارن بعد حتی جنازتم دست خانواده ات نمی رسه ؟!

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

 بهنواز که کمی عصبی شده بود از این همه سرزنش گفت : استاد من برای کمک رفته بودم اونجا هدفم خیر بود هر قدمی که می رفتم خیر بود برای خدا بود خودش هم حواسش به من بود چرا انقدر سخت می گیرین آخه ؟! بلند شد و چشم در چشم شاگرد جوانش گفت : سخت می گیرم چون دختری چون امانتی چون نمی خوام چیزیت بشه . احتیاط شرط عقله دخترجون حتی وقتی که با نیت خیر داری کاری انجام می دی . اینو هیچ وقت یادت نره ! بهنواز در چشمان با تجربه ی استادش زل زد و مطیعانه گفت : چشم . دکتر شمس نفسش را رها کرد و گفت : خدا کنه چشمت راست باشه و حرف گوش کنی . بهنواز با کمی شیطنت گفت : راسته باور کنین . چپ چپ نگاهش کرد و نرود میخ آهنین در سنگ ! دوباره سر جایش نشست و گفت : خب حاال نتیجه ی ارزیابیت رو بگو تا من ببینم به چه قدر بودجه نیازه با خیرین صحبت کنیم ببینیم چه قدرش رو می تونیم تامین کنیم. بهنواز لبخندی زد و فورا برگه ها و عکس ها را روی میز ریخت و مشغول توضیح شد . *** شب بود و مشغول مطالعه که در اتاق به صدا در آمد و پشت سرش مهرداد داخل شد.لبخندی زد و گفت : بیا بشین . خودش نیز صندلی رو به روی او را اشغال کرد و برایش یک نسکافه ی فوری درست کرد :

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پائیز آغاز زندگیست : PDF|APK|EPUB  

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۳۱۳ جار ۵۰۳۸

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 53 بار بار دسته بندی : پائیز آغاز زندگیست تاريخ : ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هجده + نوزده =

صباجون
یکشنبه , ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
پاسخ دهید

عالی ی ی ی ی ی ی ی ی ی بود به معنای واقعی کلمه
دست بهنازجون عزیز درد نکنه با این قلمش
در پناه حق

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،