برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست اختصاصی دی ال رمان اپدیت شد چهارشنبه ۱۶ تیر

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پائیز آغاز زندگیست : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست اندروید, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست ایپد, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست ایفون, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست پی دی اف, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست تبلت, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست جاوا, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست ePUB, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست PDF, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست اندروید APK, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست فرمت جاوا , دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست اندروید, دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست ایپد, دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست ایفون, دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست پی دی اف, دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست تبلت, دانلود کتاب پائیز آغاز زندگیست جاوا, , رمانی ایرانی پائیز آغاز زندگیست, کتاب پائیز آغاز زندگیست , دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست (موبایل و PDF) دانلود پائیز آغاز زندگیست, رمان هایی بهناز کاظمی, , رمان پائیز آغاز زندگیست از بهناز کاظمی, بهناز کاظمی, پائیز آغاز زندگیست, بیوگرافی نویسنده بهناز کاظمی, رمان فارسی بهناز کاظمیاولین سایت رمان ایرانی , خواندن رمان پائیز آغاز زندگیست , خواندن انلاین پائیز آغاز زندگیست , پائیز آغاز زندگیست, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های بهناز کاظمی, ، رمان, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست, ، دانلود رمان برای اندروید پائیز آغاز زندگیست, ، دانلود رمان برای جاوار پائیز آغاز زندگیست, ، دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان پائیز آغاز زندگیست برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , داستان, داستان ایرانی, داستان عاشقانه, دانلود, دانلود رایگان رمان, دانلود رمان, دانلود رمان pdf, دانلود رمان الکترونیکی, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان بدون سانسور, دانلود رمان برای اندروید, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه ایرانی, دانلود کتاب, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه , دانلود کتاب برای اندروید , دانلود کتاب داستان , دانلود کتاب رمان , دانلود کتاب رمان ایرانی , دانلود کتاب عاشقانه , دانلود کتاب موبایل , رمان , رمان pdf, رمان اندروید, رمان ایرانی , , رمان برای اندروید , رمان جدید , رمان دانلود , رمان عاشقانه , رمان عاشقانه جدید , کتاب مخصوص موبایل , نوشته کاربر نجمن , نوشته کاربر نودهشتیا دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, سایت رمان نگاه دانلود , رمان 98, رمان رمان رمان,

1.gif نام کتاب رمان : پائیز آغاز زندگیست
1.gif نام نویسنده : بهناز کاظمی
1.gifحجم رمان پائیز آغاز زندگیست : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پائیز آغاز زندگیست :
قصه ی ما قصه ی دختری است از جنس ناب محبت … محبتی که هرگز پوششی از منت را بر خود ندیده است … دختری که مادر به دنیا آمده است و مادرانه می بارد برای تک تک انسان های زندگی اش … دختری که دل به محبت خداوندش سپرده و دست در دست او با قدرت قدم بر می دارد و با لبخند پر نورش دنیای تاریک تنهایی اطرافیانش را روشن می کند … و وجودش همچون سرپناهی برای همه است … اما … همیشه امایی هست … زندگی همیشه بر یک حال نمی ماند … دست روزگار تیرگی هایی برای این دختر می آورد … او با این تیرگی ها چه می کند ؟!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از بهناز کاظمی پائیز آغاز زندگیست

سلام به همه ی دوستان عزیزی که لطف می کنن و داستانم رو می خونن . این اولین رمانی هست که در دنیای مجازی قرار می دم . سعی کردم این داستان به واقعیات نزدیک باشه .فقط خواهش می کنم صبور باشید تا کم کم با شخصیت ها آشنا بشید . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و حس خوبی داشته باشید و من دنیا دنیا انرژی بگیرم از این حسای خوب .
************

به نام خدا

در را باز کرد … قدم به بیرون گذاشت … به اطرافش نگاه کرد … دنیا بی روح شده بود یا او ؟ ! نمی دانست … قدم برداشت … شک کرده بود که نکند بی خبر فضانورد شده است ؟ ! انگار روی زمین قدم نمی زد . صدایش کردند نشنید … نگاهش کردند ندید … باد تند می وزید نفهمید … حتی زمین خورد حس نکرد … دوستانش فقط نگاهش می کردند و آرزو می کردند ای کاش حداقل حالت چهره اش عوض شود … نفس هایش سنگین شد … سر را که بالا آورد در سیاهی چشمان روبه رویش غرق شد … بغض کرد … اشک نریخت … اما بغض کرد … چه کرده بودند با او … چه کرده بودند …

***
رمان پائیز آغاز زندگیست
با خودکاری در دستش دائم به میز ضربه می زد و هر از گاهی آهی می کشید . عاطفه به آرامی از پشت به او نزدیک شد و گفت : احوال خانوم دکتر .
با شنیدن ناگهانی صدایش از جا پرید و هینی گفت . چپ چپ به او نگاه کرد که در حال خندیدن بود: قشنگ مریضی تو عاطفه به خدا !
عاطفه خنده اش را خورد و گفت : خب وقتی اینقدر شیرین رفتی تو فکر و تو حال خودت نیستی کرمای من فعال میشن برای ترسوندنت دیگه !
و باز هم خندید.نگار دیگر چیزی نگفت که عاطفه با دست به پشت او زد و گفت : نگار تو رو خدا اینجوری نباش دیگه ! ناسلامتی شب خواستگاریته !
در حالیکه دستش را زیر چانه می زد گفت : مگه اولین باره که خواستگار میاد ؟
عاطفه : باز این پز خواستگاراشو داد !
نگار نچی کرد که عاطفه دستانش را به علامت تسلیم بالا برد: خیله خب بابا بداخلاق . بالاخره امشب فرق می کنه دیگه ! پسر رفیق گرمابه گلستان باباته ناسلامتی !
نگار نگاهش کرد و گفت : همینش ترسناکه دیگه ! قضیه خیلی جدیه ! عاطفه : آخه قربونت برم چیش ترسناکه ؟! تهش میگی نه دیگه ! نگار پوزخندی زد : فکر کردی نه گفتن آسونه ؟! خودت که گفتی رفیق گرمابه گلستان بابامه ! تو که می دونی من چه آدم بزدلیم . این دختره هم که انگار نه انگار دو ماهه غیبش زده نه گوشیش روشن میشه نه یه خبری میده که کجاست .
عاطفه : خب به تنهایی نیاز داره دیگه . اونم حق داره نگار یه کم برای خودش باشه .
نگار بغض کرده گفت : خب امشب نیاد من باید چه کار کنم ؟ ! والا اینطور که بابای من گرفته انگار بله برونه امشب . اینا بریدن و دوختن عاطفه. اگر این دختره هم نیاد که دیگه هیچی بیچاره ام .
عاطفه اخمی کرد و گفت : اونا ببرن و بدوزن مگه تو باید تن بزنی ؟ !
نگار سری تکان داد و اشکاش راه گرفتند : مجبورم عاطفه ! مجبور !

با صدای سپهر اشکهایش را پاک کرد و سرش را بالا گرفت . سپهر با دیدن چشمان سرخش پرسید : چی شده نگار؟ چرا گریه می کنی ؟ !
به جای نگار عاطفه جواب داد : برای امشب استرس داره چیزی نیست . تو از این دختره خبری نداری ؟
سپهر : نه بابا ! چه جور خبر داشته باشم وقتی تمام راهای ارتباطیش قطعه ! معلوم کجا رفته این دختره !
چند لحظه سکوت کردند و در آخر سپهر بود که با خداحافظی سکوت را شکست .
عاطفه سریع بلند شد و گفت : منم تا یه جایی ببر پس شیفتم تمومه دیگه .
سپهر : باشه پس برو لباساتو عوض کن بریم.
عاطفه رفت تا لباس هایش را عوض کند و سپهر کنار نگار نشست : باز کن اخماتو دیگه عروس خانوم ! بابا امشب می خوان بیان خواستگاریت یه کم سرحال باش نه اینطور گرفته و ناراحت !
نگار لبخندی زد و گفت : سعی می کنم .
عاطفه آمد و به سپهر گفت حاضر است که بروند بعد هم رو به نگار گفت : تو هم به جای غمبرک زدن پاشو کم کم حاضر شو شیفتت نیم ساعت دیگه تمومه . برو خونه یه کم سرخاب سفیداب کن یه کم عشوه خرکی تمرین کن یه نازی ادایی بابا این پسر حاجیا یه بار نگاه می کنن و بس ! اگه تو اون یه نگاه بپسنده که از شرت خلاصه بابات اگر نه که باید فکر خمره ی ترشی باشه ها !
نگار لبش به خنده ای باز شد و سپهر هم می خندید : بیا بریم بابا با اون راهکارات ! نگار همینطوری خانوم و سرسنگین باشه کافیه . شب خبرتو می گیرم نگار جان . فعلا .

رمان پائیز آغاز زندگیست
نگار تشکر کرد و خداحافظی کرد . عاطفه به سمتش رفت و محکم ب*و*س*ش کرد و آرام در گوشش گفت : ببین اگه خواست بگه نه و نپسنده وقتی با هم تنها بودین اینطوری م*ا*چ*ش کن قبلشم رژ بیست چهار ساعته بزن که ردش پاک نشه . دیگه ببین اگه تونست ردت کنه .
نگار با دهان باز نگاهش می کرد در آخر با دست به سرش کوبید و گفت : آخه دختر تو چرا انقدر بی حیایی ؟ ! خجالت بکش خب ! بیا برو سپهر منتظرته .
عاطفه در حالیکه غش غش می خندید چشمکی زد و رفت . نگار برای ثانیه ای از فکر حرفی که عاطفه زده بود سرخ شد و خجالت کشید . باز هم بی حیایی در ذهنش به او گفت و برخاست که کم کم به خانه برود .
عاطفه به همراه سپهر به راه افتاد . در پارکینگ عاطفه با لبخند شیطونی به ماشین مهرداد اشاره کرد و گفت : دکتر ولخرجی کردنا .
سپهر خندید و گفت : همینه دیگه . پولداریه و هزار خرج !
هر دو خندیدند و سوار شدند.سپهر کولر ماشین را زد و پرسید : به توام زنگ نزده ؟
عاطفه با ناراحتی سری تکان داد و گفت : نوچ . معلوم نی کدوم …
و با نگاه چپکی سپهر به خودش جمله اش را خورد و چیز دیگری گفت : کدوم بهشتی رفته که نمیاد .
سپهر سری تکان داد و گفت : از دست تو عاطی .
عاطفه دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت : چاکریم.
سپهر : باش .
عاطفه : کوفت . باز به این رو دادما . بیچاره تری چه میکشه از دست تو .
سپهر با حالت محقی گفت : خیلی هم تری بهش خوش می گذره .
عاطفه قیافه اش را جمع کرد و گفت : آره والا . خیلی !
و زیر لب “بچه پررو”یی به او گفت . سپهر کمی خندید و بعد با نگرانی گفت : کاش زودتر خودش رو برسونه . نگار با این استرس و ناراحتی که داره امشب دسته گل آب نده خیلیه .
عاطفه نفسش را راحت کرد و گفت : آره والا . و از پنجره بیرون را نگاه کرد .

شب رسیده بود و نگار همه چیز را برای آمدن خواستگارها آماده کرد و البته که هنوز هم منتظر بود خبری از او بشود . حاج رسول متوجه کلافگی اش شد . دائما می رفت و می آمد و لباسش را تغییر می داد یا شیرینی ها را الکی مرتب می کرد و مشخص بود استرس دارد . سری تکان داد به ساعت نگاه کرد . چیزی تا آمدن میهمانان نمانده بود .
بعد از گذشت نیم ساعت خواستگارها آمدند . دلهره ی بیشتری وجودش را گرفت . مدام با خودش تکرار می کرد : مامانی کجایی پس . حالا من چه کار کنم . کلافه در آشپزخانه نشست و سرش را بین دستانش گرفت که پدرش وارد آشپزخانه شد : کجایی دخترم ؟ پاشو بابا . من فکر کردم فقط خود سرهنگ با خونوادش میان ولی پهلوون راد و حاج منصورم اومدن . پاشو بابا . راستی این دختره کجا مونده ؟ برنگشته هنوز ؟
نگار با حالت زاری گفت : نه بابا نیمده .

رمان پائیز آغاز زندگیست
حاج رسول سری تکان داد و خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در آمد . با خوشحالی برخاست و گفت : اومد .
خواست برود و در را باز کند که پدرش دستش را گرفت و کشید : کجا دخترم ؟! مثلا عروسی ! من باز می کنم .
نگار هول کرده باشه ای گفت و مدام خدا را شکر می کرد و دیگر این عروس گفتن های پدر برایش اهمیتی نداشت . آرامش بر وجودش حاکم شد و نفسش را رها کرد که این آرامش به ثانیه نرسیده با صدای فریاد آشنایی که از حیاط می آمد از بین رفت ، به یک باره تمام تنش یخ زد و تلخ ترین خاطراتش به یادش آمد . در این لحظه فقط او را کم داشت که مجلس را مزین کند . با همان بهت زدگی از آشپزخانه خارج شد و همان لحظه سرهنگ عظیم پور را دید که به همراه مردی همسن و سال خودش از خانه خارج شدند و به حیاط رفتند. صداها واضح نمی آمد اما مشخص بود که یکی عماد می گوید و سه تا حاج رسول و بقیه سعی در آرام کردن آنها داشتند.
به جمع مهمان ها نگاه کرد که سه زن و یک پسر جوان و یک پیرمرد که می دانست پهلوان راد است حضور داشتند . از کسی صدایی در نمی آمد . برای لحظه ای نگاهش به نگاه محمد برخورد کرد و احساس کرد از سردی نگاهش تمام تنش یخ بست و توان از پاهایش رفت . به زور خود را سر پا نگه داشت و هجوم مایعی تلخ را در گلویش احساس می کرد و عماد چرا تمامش نمی کرد ؟!
صدای سپهر را هم بین دعواها می شنید و خوب بود لااقل سپهر همسایه شان بود و زود خودش را رسانده بود و بد بود که صداها تا سه خانه آن ور تر رفته بود و الان کل محله اگر جمع می شدند چه آبروریزی ای بود و نگار با این همه فکر دیگر توان نداشت بایستد !
با صدای زنگ در قوتی دوباره گرفت و به سمت آیفون پرواز کرد . مدل زنگ زدنش را می شناخت . در را باز کرد و همانجا از دیوار گرفت و سعی کرد بایستد . مادر محمد به داد پاهای بی جانش رسید و زیر ب*غ*ل*ش را گرفت و روی مبلی نشاند و در حالیکه قربان صدقه اش می رفت کمی چای را با قند شیرین کرد و به خوردش داد و نگار دائم فکر می کرد پس کجا ماند این دختر که اینها هنوز صدایشان بالاست . به ناگاه در باز شد و عماد خود را داخل انداخت . ظاهرش از آخرین باری که او را دیده بود هم افتضاح تر بود .

عرق سردی پشتش شروع به راه گرفتن کرد و تمام عضلاتش سفت شدند انگار . پشت سر عماد حاج رسول و سرهنگ وارد شدند و قبل از اینکه حرفی بزنند عماد شروع به صحبت با نگار کرد : آخه نگار من چرا اینطوری می کنی؟!من دوستت دارم.من نمیذارم این پسر حاجی بیاد تو رو ببره…اصلا ببره که چی؟تو گنجشک خونه ی منی…
کلمه ی گنجشک که از دهان عماد بیرون آمد قلب نگار انگار کمی لرزید و از آن بیشتر ترسید ! محمد فکش را روی هم فشار می داد و خواست چیزی بگوید که حرفش با صدای محکم دختری در دهانش ماند : مشکل همین جاست .
همه ی سرها برگشت به سمت ورودی.جایی که صدای محکم و رسای دختری همه را به سکوت وادار کرد . حتی عمادی که از وقتی که آمده بود داشت فریاد می زد . کفش هایش را در آورد و با لبخندی کنج لبش وارد شد . جلو آمد و با صلابت و استحکام همیشگی اش جلوی نگار را گرفت و رو به عماد گفت : مشکل اینجاست که نگار گنجشکه … ولی گنجشکک اشی مشیه … شنیدی که آهنگشو ؟! از اون جایی که خونه ی شما حوض نقاشی داره یه وقت بارون میاد خیس میشه ، برف می یاد گوله میشه میفته تو حوض نقاشی ،کی می گیره فراش باشی … کی میکشه غسال باشی … کی می پزه آشپزباشی…کی می خوره عماد باشی !
و سکوت کرد و در چشمان درمانده ی عماد نگریست . اشاره کرد بیرون بروند . عماد که انگار طغیانش خوابیده بود و آرام بود ، دنبالش رفت . حاج رسول با نگرانی به او نگاه کرد که لبخند کنج لبش هنوز محفوظ بود و چشمانش را به نشانه ی درستش می کنم روی هم گذارد و قبل از خارج شدن گفت : عموجان چرا دعوت نمی کنین مهموناتون از خودشون پذیرایی کنن ؟! بفرمائید خواهش می کنم .
حاج رسول هم پی تعارف او را گرفت و کاش یکی به داد حال بد نگار می رسید . سپهر با دیدن نگار بین اینکه پیش کدام یک از دوستانش برود مانده بود که او اشاره کرد به نگار برسد . اول کمی توجه ها به نگار جمع شد ولی باز همه بیرون را نگاه کردند تا ببینند این دختر تازه از راه رسیده چه می خواهد بکند .
بدون هیچ حسی زل زد در چشمان مرد شکست خورده ی رو به رویش و گفت : مگه نگفته بودم دیگه اینورا نیا ؟! چی شده عماد خان فیلتون یاد هندستون کرده باز انگار . آره ؟
و به یک باره صدایش را بالا برد : آره ؟!

رمان پائیز آغاز زندگیست
دیگر خبری از لبخند نبود و سراسر خشم بود . داخل کسی صدای آنها را نمی شنید.ولی خشمگین شدنش عیان بود و نگار قدرت می گرفت از این خشم و محمد و دگیران متعجب می شدند از این همه تغییر نگار و این سکوت حاج رسول !
عماد با صدای لرزان و تقریبا خماری گفت : ببین تو برای من خیلی محترمی … خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی . تو مگه نگفتی خوب شم نگار مال منه ؟ ! تو مگه قولت قول نیست ؟ !
دستش را به علامت سکوت بالا برد : گفتم ولی کو خوب شدنت ؟ ! کدوم کثیف کاریتو گذاشتی کنار ؟ وضعتو نگاه کن ! نامرد لااقل فکر آبروی بابات باش . سکته کرده افتاده گوشه بیمارستان .
عماد فریاد زد : به درک . اصلا بمیره من نگار رو می خوام . ندینش بیچارتون می کنم .
حاج رسول پنجره را باز کرد تا صدای آنها را بشنود که باز هم عماد گفت : نگار حق منه ندینش بهم بیچارتون می کنم فهمیدین ؟ !
و آب دماغش را بالا کشید . تقریبا همه خندیدند یا پوزخندی زدند . به او و آن هیکل کوچک شده اش بر اثر کشیدن مواد نگاه کرد . نخندید . تنها کسی بود که نخندید . اشک را در چشم عماد دید و نخندید . پشیمانی مرد جذاب روزگاری را حس کرد و نخندید . صورتش غمگین شد و با صدای آرام و غمگینی فقط گفت : برو عماد … برو .
و با کمی مکث در چشمانش زل زد و گفت : لطفا !
عماد با همان اشک در چشمش و با همان صدای لرزان گفت : باشه . باشه میرم . چون تو گفتیا . چون تو محترمی .
و در حینی که عقب عقب می رفت به گردنش زد : چون تو به این لامصب حق داری . ولی این انصاف نبود . این حقم نبود .
سپهر با خنده ای که بوی تمسخر می داد گفت : تو اول آب دماغتو بالا بکش بعد بیا حقم حقم راه بنداز .
سرهنگ رو به حاج رسول گفت : رسول جان زنگ بزنم بچه ها بیان ببرنش ؟
حاج رسول پوزخندی زد و گفت : اینو خدا زده دیگه ما چرا بزنیمش .
چهره اش درهم شد . عماد اشکش جاری شد و سرش را پائین انداخت و با آخرین نگاه به نگار رفت . با همان نگاه غمگین بدرقه اش کرد . بحث و همهمه شروع شد . هر کس چیزی می گفت .
حاج رسول : می بینین تو رو خدا فقط می خواست آبروی منو جلوی شما و در و همسایه ببره . نمی تونه خودشو جمع کنه بعد اومده از حقش حرف می زنه. پهلوان راد در حالیکه بسیار فکری بود گفت : پسر صیاحه دیگه ؟ عماد ؟
حاج رسول : آره خدا لعنتش کنه .
و دستش را روی قلبش گذاشت و آن را ماساژ داد . سرهنگ دستی بر شانه اش زد و گفت : آروم باش حاجی . تموم شد دیگه رفتش . واسه قلبت خوب نیست .
نگار هم آن طرف حالش بد بود و هر چه سپهر می گفت ” آروم باش …نگار عضلاتت رو شل کن … “بی فایده بود و نگار ترسی به دلش افتاده بود و آبرویی از پدرش رفته بود و کاش مراسم تمام می شد .
سپهر به اویی که کمی غمگین گوشه ای ایستاده بود ، نگاه کرد و گفت : یه کاری کن . نگار حالش خوب نیست .
او اما در حال خودش نبود . نگاهی گذرا به جمع و خنده های تمسخر بارشان کرد . پهلوان راد هم مانند او چهره اش غمگین بود و در فکر . احساس تهوع کرد . به حالت دو بیرون دوید .

 رمان پائیز آغاز زندگیست
 در خروجی را باز کرد و به دو طرف نگاه کرد . کوچه تاریک بود اما حجم کوچک و سیاه عماد را که لخ لخ کنان می رفت را تشخیص داد . به سمتش دوید و اسمش را خواند . ایستاد و به او که خودش را نفس زنان به او رسانده بود نگاه کرد . کارتی به سمتش گرفت و گفت : فردا بیا انجمن . حرف بزنیم .
و تاکید کرد : عماد بیای ها . لطفا .
عماد سری تکان داد و گفت : خیلی بامرامی .
لبخندی زورکی زد و خداحافظی کرد . به سمت خانه رفت که دو پسر جوان را دم در دید . سرفه ای مصلحتی کرد و رو به آنها پرسید : آقایون کاری داشتید . پسرها به سمتش برگشتند . یکی اخم داشت و دیگری با لبخندی کمرنگ گفت : سلام خانم . ببخشید منزل حاج رسول زیبایی اینجاست دیگه ؟
سری تکان داد : بله . امرتون ؟
پسر گفت : پس درست اومدیم .
خواست پاسخی بدهد که صدای حاج رسول که به آن دو خوش آمد می گفت را شنید : به به … به به . خوش اومدید . سیاوش خان و آقا سینای گل … بفرمائید . و با آنها روبوسی کرد و به داخل راهنمائیشان کرد . به سمت داخل می رفتند که سپهر را دیدند که با نگرانی گفت : بیا برو تو نگار حالش خوب نیست .
با نگرانی نگاهی به خانه انداخت و با خود فکر کرد این همه جماعت برای خواستگاری آمده اند یا بله برون ؟ ! فورا داخل شد و به سمت نگار رفت . به آرامی بلندش کرد و به آشپزخانه برد . نفس نگار در نمی آمد . هیچ نمی گفت و فقط پشتش را نوازش می کرد . فقط یک کلام گفت : گریه کن .
نگار بغضش شکست و با صدای آرامی گریه کرد . کمی که آرام شد رو به او با حالت رنجیده ای گفت : چرا انقدر دیر اومدی ؟
اشک هایش را پاک کرد و لیوانی آب دستش داد : نتونستم زودتر بیام .
آب را به خوردش داد و صدای تعارفات و عذرخواهی های حاج رسول را می شنید و با خود فکر کرد کاش انقدر عقلشان بکشد که نگار حال خوبی ندارد و بروند . اما خب اگر هم قصد رفتن می کردند حاج رسول نمی گذاشت .
حاج رسول : نگار بابا خوبی ؟ بهتر شدی ؟
نگار سری به نشانه ی مثبت تکان داد که حاج رسول گفت : پس یه چایی خوشرنگ بریز بیار خودت بابا .
با حیرت نگاهش کرد و گفت : عمو نگار حالش خوب نیست . مگه نمیرن مهموناتون ؟!
حاج رسول اخمی کرد و گفت : چی می گی تو دختر ؟ ! زشته که برن . همینجوریش آبروم رفته پیش رفیق گرمابه گلستانم بعد بگم برین که دیگه هیچی ! بماند که پهلوان راد و حاج منصوری هم هستن . ب
ا لحنی پر از حرص گفت : همین دیگه ! اینا چرا انقدر زیادن ؟ ! مگه بله برونه ؟ !
حاج رسول تک خندی کرد و گفت : شایدم شد عمو کی می دونه ؟ !
و خارج شد . با ابروی بالا رفته به نگار نگاه کرد و گفت : باشن تا من بذارم بله برون بشه . چه ساده است این عموی من ! انگار من همینطوری الکی اومدم . همون یه بار نبودم دادنت به عماد دیدم چی شد ! این بار رو کور خوندن .
نگار لبخندی زد به او که مادرانه خرجش می کرد . بلند شد و چای ریخت و به دست نگار داد و گفت : ببر عزیزم . مواظب باش نریزه تو سینی .
خودش هم چادرش را مرتب کرد و شالش را باز و بسته کرد و بیرون رفت و کنار حاج رسول جا گرفت . نگار کمی دستش می لرزید و محمد کمی نگاهش . با دقت همه را از نظر گذراند . در حالیکه همه هم با دقت او را از نظر می گذراندند . سرهنگ لبخندی به رویش زد و گفت : خب خانم دکتر . چه عجب ما شما رو زیارت می کنیم .
لبخندی زد و گفت : کم سعادتی بنده بوده جناب سرهنگ . راستیتش خیلی درگیر بودم و هستم . درس و کار و بعد هم سفر . این درسا ما رو ول نمی کنن که تا تمومش کنیم جونمون درمیاد !
سرهنگ خندید و گفت : به سلامتی ان شاالله تموم می کنید .
بهنواز زیرلب ممنونی گفت و نگاهش روی پیرزنی که کنار دو زن دیگر نشسته بود و ذکر می خواند و لبخندش را گویی خیرات می کرد ، ماند . نگاهش رنگ دیگری گرفت … رنگی شاید قدیمی … رنگی به رنگ خاطرات خوب ” بهنواز ننه … ندو می خوری زمین ” ! با صدای حاج رسول نگاهش را از آن پیرزن گرفت و به او نگاه کرد که از سفرش پرسیده بود : خوب بود عموجون . رفته بودم طرفای غرب . هواش که عالی بود . جاتون خالی .
سرهنگ : ماشاالله خانم تا چه جاهایی می رید . اونم تنها !
حاج رسول خندید و گفت : این دختر ما رو اینطوری نبین امیرحسین . کل ایران رو گشته .
لبخندی تشکر آمیز زد و از این همه مرکز توجه بودن راضی نبود و هنوز حرص می خورد از ادامه ی این مراسم . با صدای پهلوان راد همگی ساکت شدند : رسول جان امشب اینجائیم که به سنت پیغمبرمون دخترت نگار خانم رو برای پسر گلمون آقا محمد خواستگاری کنیم . حرف هاتون رو بزنید . گفتنی هاتون رو بگید که خدایی ناکرده فردا پس فردا مشکلی پیش نیاد .
حاج رسول سری تکان داد و گفت : والا ریش و قیچی دست خودتونه پهلوون . جایی که بزرگتری مثل شما هست ما دیگه حرفی برای گفتن نداریم .
بهنواز کمی اخم کرد . زندگی نگار ریش و قیچی نبود که دست این و آن بدهد حتی اگر پهلوان راد باشد .
پهلوان : لطف داری حاجی جان . ولی حرف یک عمر زندگیه . باید درست تصمیم گرفت . باید بذارید بچه ها خودشون تصمیم بگیرن . الان دیگه مثل زمان ما نیست که چارتا بزرگتر تصمیم بگیرن و تائید کنن و بعد هم عقد و عروسی باشه . شناخت بیشتری لازمه این روزها .
همه تائید کردند و بهنواز لبخندی به این همه شعور این مرد زد و بیخود نبود که پهلوان صدایش می کردند . حاج رسول نفس عمیقی کشید و رو به محمد گفت : خب محمد جان گرچه من می دونم ولی به خاطر دخترم می پرسم دیگه یک کم از وضعیتت بگو ببینم در چه حالی .
قبل از محمد مادرش شروع به تعریف کردن با اشتیاق از پسرش کرد : حاج آقا ماشالا پسرم خیلی آقاست . کار و بارش که الحمدالله عالیه . یک شرکت داره با سیاوش خان و آقا سینا . کارای نرم افزاری انجام میدن . ماشینشم که دیدید یک پژو ۴۰۵ داره و خونه هم به سلامتی می خره به زودی . اصلا نگران نگار جان نباشید . اسباب آسایشش جوره .
حاج رسول لبخندی زد و سری تکان داد . بهنواز با لحن عجیبی که کمی حرص در آن مخلوط بود پرسید : اسباب آرامشش چه طور ؟ اونم جوره ؟
سکوتی برقرار شد و نگاه ها به سمت او برگشت . حاج رسول از حرص دندان هاش را روی هم فشرد و فهمید این دختر کمر همت بسته که امشب خواستگار ها را بیرون کند .
رمان پائیز آغاز زندگیست
مادر محمد ، شهین خانم ، خنده ای کرد و گفت : چه فرقی می کنه دخترم ؟ آسایش باشه آرامش هم هست دیگه .
بقیه خصوصا حاج رسول تائید کردند . دستی به عینکش برد و با لبخند خاصی بر لبش و همراه با طمانینه گفت : عذر می خوام جسارت بنده رو ببخشید ولی عماد وقتی اومد خواستگاری نگارجان یک شرکت معماری رو به تنهایی اداره می کرد و یک ماشین شاسی بلند داشت و یک خونه ی صدمتری تو نیاورون . آسایش فراهم بود ولی آرامش نبود .
سکوت سنگینی فضا را پر کرد . نگاهی گذرا به جمع انداخت و نفسش را بیرون داد و با صدای ضعیف تری ادامه داد : البته به دل نگیرید من باب مثال عرض کردم برای تفاوتشون .
شهین خانم نفسش را رها کرد و با حالتی رنجیده و حرصی گفت : بله خب درسته .
حاج رسول خنده ای مصلحتی کرد و گفت: البته ما آقا محمد رو خوب میشناسیم و صد البته هم که قبولش داریم .
او که حسابی از دست عمو رسولش دلگیر بود و حرص می خورد باز هم طاقت نیاورد و گفت : بله خب شما می شناسید اما نگار جان که نمی شناسه .
و به پهلوان راد اشاره کرد و گفت : طبق فرمایش حاج آقا این روزا دیگه باید دختر و پسر خودشون نسبت به هم شناخت داشته باشن .
محمد عصبی سرش را بالا آورد و نگاهی خصمانه نثار او و آن لبخند از دید او مسخره اش کرد .
پهلوان لبخندی پدرانه زد و گفت : حق با خانم …
و برای دانستن نام او کمی صبر کرد .
حاج رسول سکوت کرده بود پس خودش گفت : بهنود … بهنواز بهنود هستم.
پهلوان با همان لبخندش که حالا به نشانه ی خوشبخت بودن از آشنایی با او پررنگ تر شده بود ، ادامه داد : حق با خانم بهنود هستش . بذارید این بچه ها یک کم بیشتر هم رو بشناسن . بالاخره درسته که شما رفیق گرمابه گلستان همید ولی خب این بچه ها اونقدر ها با خلقیات هم آشنا نیستن .
همه ساکت بودند و این بهنواز بود که حرف های او را تائید کرد و این دختر قصد جان عمو رسولش را داشت . چند دقیقه ی بعد مهمان ها عزم رفتن کردند و بهنواز در گوش نگار آرام گفت : خدا بیامرزتم دختر خوبی بودم .
مراسم خداحافظی هم انجام شد و نگاه های پر از دلخوری و کینه ای بود که بهنواز بود و او همچنان صمیمانه می نمود . در آخر پهلوان راد بود که به او گفت : خیلی از آشنایی شما خوشحال شدیم خانوم بهنود .
بهنواز : لطف دارید حاج آقا . من بیشتر .
محمد اصلا از وی خداحافظی نکرد و دو پسر دیگر هم یکی با خوشرویی و دیگری با همان اخمی که از ابتدا بر چهره اش نشسته بود و حالا کمی پررنگ تر شده بود خداحافظی کردند . در آخرین لحظات هم شنید که حاج رسول به رفیق گرمابه گلستانش می گوید : ببخشید امشب اینطور شد می دونم قرار طور دیگه ای بود ولی خب نگار هم زیاد حال خوشی نداشت . بهنواز هم بیشتر از اون بابت نگران بود می شناسیش دیگه .
سرهنگ به پشت او زد و گفت : نه بابا این حرفا چیه برادر من . ناراحتی چی؟! بالاخره پای یه عمر زندگی وسطه .
و با کمی تعارفات معمول بالاخره میهمانان رفتند و بهنواز ماند و حاج رسول برزخی شده ! بعد از داخل شدن دخترها چادرهایشان را درآوردند و نگار روسری اش را هم از سر در آورد و روی شانه اش انداخت و مشغول جمع کردن وسائل پذیرایی شد . زیرچشمی پدرش را می پائید و در دل نگران بهنوازی بود که بیخیال نشسته بر صندلی و سیبش را پوست می گرفت.
کمی که گذشت صدای در آمد و متعاقب آن صدای ترانه که بهنواز را در آغوش گرفته بود و زیر گوشش هر چه می خواست نثارش می کرد و به قولی رفع دلتنگی دو ماه ندیدن دوستش را می کرد . سپهر هم یک بی وفا و بی معرفت به ریش نداشته ی او بست و هر دو با دیدن حاج رسول عصبانی ساکت شدند و مانند بچه ها گوشه ای کنار نگار نشستند .
بعد از کمی سکوت حاج رسول لا اله الا اللهی گفت و نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحن آرامی حرف بزند : هی من میگم بهنواز ، خانومه … بهنواز عاقله … چارتا چیز بیشتر از هم سناش می فهمه … امروزیه … منطقیه … بذار باشه تو مراسم … میشه کمک دست من … بعد خانوم …
و به ناگاه صدایش بالا رفت : بعد خانوم وسط مراسم می فرمایند عماد وقتی اومد خواستگاری نگار ، شرکت داشت ، خونه نیاورون داشت آخه یعنی چی دخترجان ؟!
بهنواز رو به ترانه با لحنی کاملا بیخیال و آرام گفت : یه خیار بده .
حاج رسول عصبانی تر شد و ترانه با بهت نگاهش کرد و با چشم و ابرو به حاج رسول عصبانی اشاره کرد که خودش پووفی کرد و بلند شد و یکی برداشت . در حالیکه آنرا پوست می کرد رو به حاج رسول عصبانی که با حرصش قصد کشتن این دختر همیشه آرام را داشت گفت : نداشت عمو ؟ انصافا خونه و ماشین و کار هر کدوم از بهترینش رو نداشت ؟
حاج رسول با حرص گفت : داشت که داشت … چی شد آخرش ؟! مردک از اول سر و گوشش می جنبید .
بهنواز لبخند همیشه اش را خورد و بلند شد و چشم در چشم او گفت : اولش که راضی شدید عموجان . بعدشم کجا از اول سر و گوشش می جنبید ؟ خوبه خودتون گفتید پسر صیاحه . آقاست . مطمئنه . فلانه و بهمانه .
حاج رسول نفسش را رها کرد و گفت : گفتم . خب اشتباه کردم حالا که چی ؟! می خوای اشتباهم رو به رخم بکشی ؟
نگار که مانند ترانه و سپهر ، با نگرانی نظاره گر این بحث بود گفت : نه باباجان .
بهنواز اما با لحن قاطعی آب پاکی را روی دست او ریخت : دقیقا عموجان .
حاج رسول عصبانی به او نگاه کرد . بهنواز رو به بچه ها اشاره کرد بیرون بروند . بلند شدند و نگار را هم با خود همراه کردند . نگار با چشمانش به آن دو التماس می کرد . بیرون رفتند و با خارج شدنشان بهنواز رو به حاج رسول گفت : عموجان می دونید اشتباه شما چیه ؟ شما دختر می دید به پدر این پسرها . نمی خواید خودشون رو بشناسید . اینکه پدر مادر یکی خوب باشن دلیل بر خوبی اون آدم نیست . من سرهنگ عظیم پور رو قبول دارم بیشتر از شما حتی ! اما پسرش رو که نمی شناسم . نمی دونم چه طور آدمیه ؟! عمو رسول این پسر یه جوری مطمئن نشسته بود که انگار اومده دختری رو که رو دست پدر مادرش مونده بگیره . حالا چون نگار یک نامزدی ناموفق داشته دلیل نمیشه که به هر کسی بدینش . عمو خدایی نگار رو دستتون مونده ؟ ! یه نامزدی بدون عقد که بهم خورده که این حرفا رو نداره . این پسره لابد فردا پس فردا می خواد حرف زورم بگه به نگار بدون هیچ نظر و پرسشی . نگار آقا بالا سر نمی خواد . نگار نیازی نداره یکی باشه که ازش بترسه و هر روز ضعیف ترش کنه . یک کلام عموجان …
کمی مکث کرد و با صدای آرام تر و نگاه ملامت کننده تری ادامه داد : نگار یک حاج رسول دیگه نمی خواد .
حاج رسول با حیرت و غم نگاهش کرد و هیچ نگفت . هیچ نداشت که بگوید.به نگار نگران ایستاده در حیاط نگاه کرد و هیچ نگفت . بهنواز بی حرف دیگری رفت و هیچ نگفت . به عکس همسرش روی میز کنار تلفن نگاه کرد و هیچ نگفت و انگار همسرش با آن لبخند و چشمان زیبایش مهر تائید می زد به حرف های بهنواز …
در خانه را به آرامی باز کرد و وارد شد . ماشین را همان در کوچه گذاشت تا سر و صدایی باعث بیدار شدن پدر و مادرش نشود . قصد بالا رفتن از پله ها را داشت که با صدای پدر ایستاد : بهنوازِ بابا تویی ؟!
و این ” بهنوازِ بابا ” گوشت شد و چسبید به تنش . با لبخندی که فقط مخصوص پدرش بود برگشت : جانم باباجان ! آره خودمم . و به سمت او رفت و از آ*غ*و*ش پدر امن تر هم مگر وجود داشت برایش ..؟!
پدر : خوش اومدی باباجان.چه قدر طولانی رفتی . کجا بودی عزیزم ؟
بهنواز : ببخشید باباجون . گیر کرده بودم یه جایی . حالا تعریف می کنم واستون . خوبین شما ؟ مامان خوابه ؟
پدر دستی به سرش کشید و گفت : خوبم باباجان . مامانت خوابه . من صدای پا شنیدم گفتم ببینم کیه . اومدم دیدم دل و جونم برگشته خونه .
و ب*و*س*ه ای بر پیشانی اش زد . بهنواز را بالا فرستاد تا لباسش را عوض کند و خود به اشپزخانه رفت تا چای بگذارد . می دانست همسرش با آن قرص های آرامبخش و خواب آور محال است بیدار شود .
لباس عوض کرده و مرتب آمد و کنار پدر تمام ماجرا را تعریف کرد و از شبش و عماد و محمد و حاج رسول گفت و پدر جان می داد که بهنوازش برایش حرف بزند . با دقت گوش کرد و البته کمی سرزنشش کرد بابت حرفش به خواستگارها و بهنواز کمی شرمنده شد و بهنواز جز از پدر از کس دیگری سرزنش نمی شنید و شرمنده نمی شد . کمی دیگر هم نشستند و بعد هم پدر خمیازه های پی در پی او را که دید دستش را گرفت و به اتاق خودشان برد و او را روی تخت سفارشی شان که کمی بزرگتر از دو نفره های عادی بود ، کنار خود ، خواباند . هنوز هم با او مانند همان دخترک پنج شش ساله رفتار می کرد و بهنواز عاشق این بود که برای پدر شش ساله باشد .
روز بعد با نوازش دستی از خواب برخاست . مادر تا چشمان بازش را دید لبخند گرمی زد و خورشید برای او طلوع می کرد وقتی لبهای مادر به لبخندی باز می شد . با صدای خواب آلوده گفت : سلام .
رمان پائیز آغاز زندگیست
مادر : سلام به روی ماهت … به چشمون سیاهت .
و تا این را گفت صدای شوخ بهزاد را شنید : کجای این گندم خانم چشاش سیاهه مادرجان ؟! قهوه ای قهوه ای .
بهنواز بالشت را به سمت او که طرف دیگر تخت بود پرتاب کرد . و بهزاد جاخالی داد و بلند خندید . بهنواز با اعتراض داد زد : کی اینو سر صبی راه داده تو خونه ؟! مادر خندید و با اخم تصنعی به بهزاد گفت : اذیت نکن بچم خستس .
بهزاد : مادرجان رفته عشق و حال و مسافرت خستگیش در بره . خستگی کجا بود .
صدای پدر از حیاط آمد : بهزاد اذیت نکن خانم دکترمو .
بهزاد به طرف در رفت و در همان حین با صدای بلندی گفت : پدر من حالا بذار دکتر شه رسما . هنوز که فارغ التحصیل نشده .
بهنواز پشت سر او ادایی با صورتش درآورد و رو به مادر گفت : مامان من انقدر گشنمه که می تونم یک بهزاد رو درسته بخورم .
و به همراه مادر به هال رفت که پدر تازه از حیاط آمده و بهزاد در آن نشسته بودند . بهزاد خندید و گفت : پَت پَتی جان ! میگن یک گاو رو درسته بخورم نه یک … و با دیدن لبخند گشاد و پر شیطنت بهنواز حرفش را نیمه رها کرد و با حرص به طرفش خیز برداشت : ای دختره ی بی ادب حالا منو با گاو یکی می کنی ؟! وایستا ببینم .
بهنواز جیغ کشان فرار کرد و خود را در آ*غ*و*ش پدر انداخت . پدر و مادرشان فقط می خندیدند به بچه بازی های تمام نشدنی این دو بزرگسال ..! بهنواز همانطور که پدر را محکم چسبیده بود گفت : خجالت بکش . ناسلامتی بابای دو تا بچه ای . مهندس مملکتی . واقعا دلم برای شیدا می سوزه که زن توئه . بهزاد با حرص نگاهش کرد و گفت : تو که از بابا جدا میشی فسقله . بعد اونوقت می بینمت .
پدر می خندید و خودش را در بحث کودکانه ی آنها دخالت نمی داد . بهنواز بلند شد و رو به روی او دست به کمر ایستاد و گفت : ریز می بینمت دادا .
بهزاد قدمی جلوتر آمد و گفت : آره ؟!
و دست انداخت که او را بگیرد اما بهنواز فورا جاخالی داد و با یک ضربه به شکمش و جاپایی که برایش انداخت او را به زمین زد و به همراه پدر به بهزاد آخ و اوخ کنان خندیدند .
بهزاد : خدا لعنت کنی اونی رو که گفت برو دفاع شخصی یاد بگیر.
بهنواز سرش را خم کرد و با لحن کودکانه ای گفت : خودت گفتی داداشی جون .
و با همان لبخند فوق مسخره ابرویی بالا انداخت و بهزاد باز قصد دنبال کردنش را داشت که با صدای بس کنید پدر ایستاد و برای بهنواز که زبان برایش در می آورد با چشم و ابرو خط و نشان می کشید .
سر میز نشستند و بهنواز اولین لقمه را گرفت و به دهان گذاشت : شیدا و بچه ها کجان ؟
بهزاد بین مربای آلبابو و توت فرنگی گیر کرده بود : رفتن ورامین یه چند روزی . بچه ها بیتابتن . مخصوصا نیما .
بهنواز لبخندی زد و با صدایی مملو از دلتنگی گفت : جون و دلمن . خودمم نمی دونم تو این مدت که نبودم چه قدر دلتنگشون شدم . کی میان ؟
بهزاد : گفتم تا سه شنبه اونجا باشن درست و حسابی ببینه خانوادشو بعد بیان .
مادر چای را روی میز گذاشت و گفت : خوب کاری کردی مادر .
پدر دستش به سمت شکر رفت و بهنواز دستش آماده ی زدن بر روی دست پدر . چپ چپی نثارش کرد و با دلخوری گفت : آدم دست رو باباش بلند می کنه ؟!
بهنواز هم خیلی جدی پاسخ داد : بابایی که حرف خانم دکترشو گوش نکنه بله .
پدر نچی کرد و دستش را کنار کشید . مادر به صدا درآمد که : خداروشکر برگشتی مادر . حریفش نمی شم که این چیزا خوبش نیست . همینطوری می خوره دیگه .
پدر باز هم نچی کرد و گفت : از غم دوری عزیز دلم بود وگرنه که همه می دونن من چه قدر رعایت می کنم !
بهنواز با لحن مسخره ای گفت : بله اون که صد در صد همه می دونن شما چه قدر زیرآبی می رید پدر من .
پدر : این چه طرز حرف زدن با باباته ؟! بی ادب .
و با اخمی تصنعی رویش را برگرداند . بهزاد خندید و به مادر که او هم می خندید به بچه بازی های این پدر و دختر نگاه کرد و بهنواز در پی دلجویی پدر بود : بابایی ! بابایی جونم . عزیز دلم . قهر نکن دیگه . قهر نکن دلم می گیره ! من هر چی میگم واسه خودته آخه . اصلا ببین من خودمم از این به بعد قند نمی خورم . هر چی شما پرهیزی منم نمی خورم باشه ؟! باشـــه ؟!
و سرش را جلوی پدر خم کرد و پدر خنده ی زورکی نگهش داشته را رها کرد و همگی خندیدند و پدر سوخته ای نصیب بهنواز شد .
روز بعد مانند دانش آموزانی که درس نخوانده اند و معلم آنها را به دفتر می فرستد جلوی دکتر شمس که رئیس بیمارستان و استادش بود ، ایستاده بود . مرخصی را بیش از حد مجاز رفته بود . دکتر به او نگاه می کرد و با خودکارش به روی میز ضربه می زد : من با تو چه کار کنم بهنود ؟! مگه قرار نبود فقط چهار پنج تا روستا رو سر بزنی ؟! دختر پدرت نگران زنگ زده به من که دخترم کجاست هیچ وقت انقدر طولانی جایی نمی رفت . موندم چی جوابشو بدم . تو امانتی دست من مگه الکیه ؟! روز اولی که اومدی گفتی می خوای به من کمک کنی قبول کردم ولی به شرطی که از حد نگذره . گفتم مدت کوتاهی می ری و میای . آخه تو چرا رفتی جایی که اصلا تو نقشه هم نمیشه پیداش کرد ! اونم بدون خبر ! اگر اتفاقی می افتاد حتی نمی دونستیم کجا دنبالت بگردیم .
بهنواز : آخه استاد گفتن خیلی محرومه منم دلم سوخت گفتم یه سری بزنم . راستم می گفتن خیلی روستای فقیری بود باور کنین خیلی به کمک نیاز دارن . بعدشم چیزی نشده که ؟!
دکتر شمس که حالا کمی هم عصبانیت قاطی رفتارش شده بود با صدای کمی بلند گفت : چیزی نشده ؟! مگه باید چیزی می شد آخه ؟! دختر خوب اونجا لب مرزه خطرناکه تو پا شدی رفتی نمی گی توی راهاش که خلوته یکی جلوتو بگیره بلایی سرت بیارن بعد حتی جنازتم دست خانواده ات نمی رسه ؟!
بهنواز که کمی عصبی شده بود از این همه سرزنش گفت : استاد من برای کمک رفته بودم اونجا هدفم خیر بود هر قدمی که می رفتم خیر بود برای خدا بود خودش هم حواسش به من بود چرا انقدر سخت می گیرین آخه ؟!
بلند شد و چشم در چشم شاگرد جوانش گفت : سخت می گیرم چون دختری چون امانتی چون نمی خوام چیزیت بشه . احتیاط شرط عقله دخترجون حتی وقتی که با نیت خیر داری کاری انجام می دی . اینو هیچ وقت یادت نره !
بهنواز در چشمان با تجربه ی استادش زل زد و مطیعانه گفت : چشم .
دکتر شمس نفسش را رها کرد و گفت : خدا کنه چشمت راست باشه و حرف گوش کنی .
بهنواز با کمی شیطنت گفت : راسته باور کنین .
چپ چپ نگاهش کرد و نرود میخ آهنین در سنگ ! دوباره سر جایش نشست و گفت : خب حالا نتیجه ی ارزیابیت رو بگو تا من ببینم به چه قدر بودجه نیازه با خیرین صحبت کنیم ببینیم چه قدرش رو می تونیم تامین کنیم.
بهنواز لبخندی زد و فورا برگه ها و عکس ها را روی میز ریخت و مشغول توضیح شد .***
شب بود و مشغول مطالعه که در اتاق به صدا در آمد و پشت سرش مهرداد داخل شد.لبخندی زد و گفت : بیا بشین .
خودش نیز صندلی رو به روی او را اشغال کرد و برایش یک نسکافه ی فوری درست کرد : خب پسر آمریکایی چه خبرا ؟ این یکی دو ماه که نبودم خوش گذشت ؟
مهرداد چپ چپی نگاهش کرد و گفت : آره خیلی ! همش خوش گذرونی بود .
بهنواز بلند خندید و گفت : عیبی نداره حالا عصبانی نشو رفیق من !
مهرداد خودش را جلو کشید و گفت : ما چه جوری رفیقیم که من نمیدونم تو کجا میری و کی میای ؟
بهنواز شانه ای بالا انداخت : خب اون مربوط به خلوت وتنهایی منه . منم گاهی نیاز دارم برای خودم باشم .
مهرداد با حرص گفت : خب همین جا برای خودت باش .
بهنواز لبخند مهربانی زد و کمی سکوت کرد : بعضی وقتا نیاز دارم باور کن یه جایی دور از همه باشم واسه ی خودم .
مهرداد که کمی عصبی به نظر می آمد با حرف بعدی او کمی آرام گرفت : ولی بازم ببخشید … از حق که نمیشه گذشت دلم براتون خیلی تنگ شده بود . خصوصا واسه خلوتای دوتاییمون .
مهرداد کمی به چشم های این رفیق همیشه منطقی و مهربان نگاه کرد . لبخندی زد و گفت : می تو سوییتی !
بهنواز به نسکافه اش اشاره کرد و بعد سرش را با شیرین کردن نسکافه ی خودش گرم کرد. بهنواز به صندلی تکیه داد و گفت : خب رفیق از خودت بگو . چه خبرا ؟ هنوز خبری نیست ؟ یار رو نیافتی هنوز ؟
مهرداد نیز لم داد و گفت : نه بابا . دخترا یا دنبال پولمن یا مدرکم یا ماشینم یا تیپم .
بهنواز خنده اش را به زور نگه داشت و گفت : حالا ماشین و مدرک و پول رو قبول دارم ولی تیپت خدایی …
و نتوانست خنده اش را کنترل کند و بلند خندید . مهرداد حرصی شد و خودکاری که در جیب داشت را به سوی او پرتاب کرد : زهر مار دختره ی پررو ! خجالتم نمیکشه …
بهنواز خنده اش را کنترل کرد : خب حقیقته دیگه ! گفتنش خجالت داره ؟!
مهرداد : اولا کمتر دروغ بگو بچه پررو دوما من ازت بزرگترما .
بهنواز : برو بابا !! بزرگتر بزرگتر راه نندازا واسه من .
مهرداد : دهاتی ای دیگه کاریت نمیشه کرد .
بهنواز شکلکی در آورد و گفت : بهتر از تو سوسول آمریکایی ام که !
مهرداد خواست باز جوابش را بدهد که در باز شد و ترانه وارد شد : لال بمیرین جفتتون که باز صدای بحثتون همه ی بیمارستان رو برداشته !
مهرداد با لحن بامزه ای گفت : تو دخالت نکن نخود هر آش !
ترانه چشمانش را گرد کرد و به مهرداد نگاه کرد بعد هم رو به بهنواز گفت : بگو عزیزم راحت باش . تا می تونی بکوبونش این سوسول آمریکایی رو .
مهرداد با عصبانیتی ساختگی گفت : آی آی نخود هر آش حق نداری به من بگی سوسولا !
ترانه حرصی گفت : بله می دونم فقط ایشون حق دارن بگن . بیا برو بیرون نوبتت تمومه .
مهرداد متعجب بلند شد و گفت : عجب رویی داری ترانه . انترنم انترنای قدیم یه احترامی قائل بودن برای رزیدنتا ولی شماها انگار نه انگار ! بیچاره سپهر که تو زنشی.
با این جمله ای اخرش ترانه عصبانی شد و خواست او را بزند که مهرداد با خنده ی بدجنسی بیرون رفت . بهنواز هم فقط به بچه بازی های این دو خرس گنده می خندید . گرچه پایش می افتاد بد تر از اینها بود !
ترانه غرغرکنان نشست و لیوان نسکافه را یک نفس نوشید . همانجا مهرداد با عجله وارد شد و خواست نسکافه اش را بردارد که با دیدن لیوان خالی و لبخند بدجنس ترانه ابتدا متعجب شد و بعد سری از تاسف تکان داد و گفت : بیچاره سپهر .
جمله اش با حالت تهاجمی ترانه نصفه ماند وبیرون رفت و ترانه خواست به دنبالش برود که بهنواز گفت : بشین دیگه توام مثلا بیمارستانه اینجا ها ! خب نقطه ضعف نده دست این بشر دیگه .
ترانه نشست و به صندلی اش تکیه داد و داد چتری هایش را مرتب کرد و زیرلب فحشی نثار مهرداد کرد . کم کم لبخند مرموزی بر لبش نشست و زل زد به بهنواز . بهنواز مشکوک شد و او را با دقت نگاه کرد و گفت : بنال ببینم.
ترانه خندید : عاشق این ادبتم .
کمی سکوت کرد و پا روی پا انداخت : اگه گفتی چی شده ؟
بهنواز : می گی یا بزنمت ؟!
ترانه از ژستش بیرون آمد و گفت : خیله خب بابا . وحشی ! تو تغییری حس نمی کنی در من ؟!
بهنواز کمی نگاهش کرد و سری تکان داد : نه چه تغییری مثلا ؟!
ترانه به صندلی تکیه داد و پا روی پا انداخت : هیچی دیگه خلاصه مخ سپهر رو زدم و بعد با لبخند شیطنت آمیزش برای دهان بازمانده ی بهنواز ابرویی بالا انداخت .
بهنواز با تعجب بسیار پرسید : شوخی میکنی ؟
ترانه : نوچ خواهرم . کاملا واقعیست .
بهنواز در همان بهت کم کم شروع به خندیدن کرد : خوشم میاد شرم و حیام نداریا ! اومده نشسته می گه !
و بعد از چند لحظه هر دو با صدای بلند می خندیدند .

رمان پائیز آغاز زندگیست
بعد از مدت کوتاهی بهنواز در حالیکه لبش را گاز می گرفت پرسید : کی ؟ چطوری ؟ بابا این سپهر که بدجور می گفت فقط خونه ی بخت و عروسی و …
ترانه خندید و گفت : من و دست کم گرفتیا !! گرچه هنوزم من همون ترانه ی قبلم ولی خب از هیچی که بهتر بود …
بهنواز اخمی تصنعی کرد : بی حیا ! پس چی می گی تغییر کردم ؟
ترانه خندید و گفت : الکی مثلا گفتم بابا !
و ناگهان حالت چهره اش تغییر کرد و با کمی نگرانی و ناراحتی پرسید : بهنواز به نظرت کار بدی کردم ؟! خب شوهرمه دیگه ! پنج ساله نامزدیم ! می دیدم بعضی وقتا چه قدر اذیت میشه . منم خب می خواستمش . از طرفی هم …
و ادامه ی حرفش را خورد . بهنواز یک تای ابرویش را بالا انداخت و منتظر بود او ادامه دهد .ترانه کمی من من کرد و بعد هم با چشمانی پر از اشک ادامه داد : ترسیدم بهنواز ! خیلی ترسیدم ! پنج ساله من نامزدشم زنشم حلالشم بارها شده که بخواد بیاد طرفم ولی جلوی خودش رو گرفته و رفته . من ترسیدم که نکنه یه وقتی بره سراغ زنای دیگه !
بهنواز ابروهایش بالا پرید که ترانه با لحن زاری ادامه داد : می دونم می دونم سپهر خیلی منو دوست داره اون همه به خاطر من رفت و اومد تا آخر بله رو از بابام گرفت الانم داره خیلی سختی می کشه که بتونه اون زندگی ای رو که بابام گفته برام بسازه همه ی اینا رو می دونم ولی ترسیدم بهنواز . من یک زنم حس می کنم یه چیزایی رو فهمیده بودم تو فکرش هست حداقل . شنیده بودم یه عده ای این کار رو می کنن . من نمی خواستم این اتفاق بیفته وقتی من هستم که زن دائمشم حلالشم . من فقط ترسیدم همین !
بهنواز بلند شد و جلوی پای ترانه نشست دستانش را در دست گرفت و قاطعانه گفت : حق داشتی … حق داری … حق خواهی داشت ! در هر حال اول و آخرش کار پدر تو درست نیست . این همه سخت گیری فایده نداره . برای تو خوشبختی نمیاره ولی خب اونم پدره چشمش ترسیده . هر چی باشه اون بیشتر از من و تو زندگی سپهرشون رو دیده . کارهای پدرش رو که چه قدر سختی داده به مادرش . حق بده بهش . خب لابد اونم فکر می کنه با خودش گرگ زاده عاقبت گرگی شود …
ترانه به میان حرفش پرید : بهنواز آخه کجای سپهر گرگه ؟!
بهنواز : من نگفتم گرگه گفتم پدرت اینطور فکر می کرده . ولی بهت قول میدم که به زودی رضایت برای ازدواجتون رو میده . دیگه به اونم ثابت شده که سپهر پسر خوبیه عزیزم !
ترانه پوزخندی زد : تو بابای من رو نمی شناسی ! هنوز ناراحته که چرا به پسر اون شریک قبلیش جواب مثبت ندادم . ببینی چه عروسی ای گرفته بود برای پسرش چه خونه و زندگی ای ساخته بود ولی من برام پشیزی هم ارزش نداره باور کن . تا آخر مجلس که رفته بودیم با افتخار با سپهر بودم . اصلا دلم می خواد برم تو روش داد بزنم بگم من خوشبختم به خدا خوشبختم . اینقدر این و اون رو نکوب تو سر شوهر من . هر چی باشه سپهر تحصیل کرده است دین و ایمون سرش میشه هر چند که من پایبند هیچی نیستم ولی می دونم نونی که می خواد بهم بده به بچه هام بده حلاله . من به نون بابای خودم شک می کنم ولی به سپهر نه !
بهنواز لبخندی زد و گفت : خوب می کنی ولی به نون بابای خودتم شک نکن . هیچ وقت یادت نره اون بزرگت کرده برات زحمت کشیده .
ترانه با حرصی آشکار گفت : آره اون بزرگم کرده زحمتمو کشیده داداشمو که قُلمه فراری داده اون سر دنیا اون یکی داداشمو از خونه فراری داده … چرا ؟! چون کاری که اون دوست داشته رو انجام ندادن ! طاها عاشق موسیقی و یاسین عاشق پلیس بودن بود به خاطر عشقاشون وایسادن جلو بابا . حالا منم حاضرم تا تهش وایستم پای سپهر که عشقمه .
بهنواز در آغوش گرفتش و او زار زد و بعد که آرام شدبهنواز لبخندی زد و با لحن مهربانی پرسید : خالی شدی ؟
ترانه اشک هایش را پاک کرد و لبخندی زد : ببخشید اصلا نفهمیدم چه جوری صدام بالا رفت .
بهنواز : خدا رو شکر ما این تهیم کسی صدامونو نمی شنوه .
ترانه : به خدا پر شده بودم توام که نبودی بقیه هم که خب هر کس درگیر خودشه نمی شد با کسی حرف بزنم . بهنواز به خدا وقتی نیستی یه چیزی کمه انگاری . حضورت واقعا برای هممون خیلی حیاتیه . نه به خاطر درد دل و اینا ها کلا خوبی حس خوبی به آدم می دی . بهنواز تو واقعا مثل یک احساس قشنگ می مونی .
بهنواز که حالا روی صندلی نشسته بود چشمانش را در کاسه ی چشمش چرخاند و گفت : تموم شد ستایشای والاتون بانو ؟! چرا چرت و پرت تحویل من می دی ؟! برو به شوهرت بگو اینا رو بابا !و هر دو با هم خندیدند . و بحث را به سمت درس هایشان کشاندند و اینکه بالاخره این ترم نه ترم بعد درس تمام است و بهار جشن فارغ التحصیلی می گیرند و نقشه می کشیدند برای آن روزها …

کلید انداخت و داخل شد.حیاط کوچک خانه را طی کرد و به ورودی سالن رسید . با دیدن کفش های بهزاد و شیدا و آوا فهمید که آنجا هستند . فقط سکوت خانه غیر معمولی بود که آن هم حدس زدن دلیلش سخت نبود . نفس عمیقی کشید و لبخند خبیثی زد و در را ناگهانی باز کرد و بهزاد آماده ی ترساندش را سه متر پراند و صدای شلیک خنده ی شیدا بود که پی این ترس آمد .
بهزاد که حسابی ترسیده بود به پس گردن اوی در حال خندیدن زد و گفت : آدم خان داششو می ترسونه ؟
بهنواز دستی به کمرش زد و محق گفت : وقتی خان داداش آدم خودشم این کار رو می کنه بله می ترسونه .
بهزاد : همینه دیگه . فقط زبون داره دو متر . اگر چارتا هنر یاد می گرفتی الان بچه دومت رو حامله بودی .
بهنواز با خوشحالی گفت : اِ مگه شهین حامله است ؟
شیدا خندان سینی چای به دست از آشپزخانه خارج شد : بله خواهر شوهر !
و سینی را گذاشت و خود را در آ*غ*و*ش بهنواز انداخت . بهنواز محکم او را به خود فشرد : چه طوری عروس گلم ؟ مبارکه خاله شدی باز !
شیدا خندید و تشکر ی کرد . گفت : مرسی عزیزم . انقدر این بهزاد تو رو با شهین مقایسه می کنه که وقتی چیزی میگه راجع به ازدواج می فهمی شهین همون اتفاق واسش افتاده ! ب
هنواز خندید و گفت : آره دیگه . اخلاق این خان داداش تو دستمه . آوای من کجاست ؟ نیمای من کجاست ؟
شیدا نشست : خوابیدن بالا . ببخشیدا دیشبم شیفت بودی حتما خسته ای . اما خب گفتم بهزاد هم رسیدیم بیارتمون اینجا که دل ما بسی تنگ شما بود خواهر .
بهنواز چادرش را درآورد و مقنعه را نیز . در حالیکه دکمه های مانتواش را باز می کرد گفت : نه عزیزم این حرفا چیه . خودم دلم پر می زد برای تو و این دو تا فسقله های عزیزم .
بهزاد دستی دور شانه ی شیدا انداخت و حسودانه گفت : برو شوهر کن به شوهرت بگو عزیزم بچه پررو . در همین لحظه پدر وارد شد و گفت : آی بهزادخان چی شوهر شوهر راه انداختی ؟! من خانم دکترمو به کس کسونش نمیدم .
بهنواز لبخند از اعماق دل را که مخصوص پدر بود زد و سلام کرد و به طرف پدر رفت و نان را از دستش گرفت .
بهزاد : دِ پدر من همین جوری می کنی که این لوس شده دیگه ! شوهرش بده یه ملتو خلاص کن از شرش .
پدر چپ چپی نگاهش کرد و شیدا به بازویش زد و پدر گفت : برو برو بچه انقدر اذیت نکن این دختر منو . یکی یه دونه رو به کی بدم آخه ؟
بهنواز کنار شیدا نشست و طوریکه فقط شیدا و بهزاد بفهمند طبق معمول زبانش را بیرون آورد و بهزاد هم طبق معمول با چشم و ابرو برایش خط و نشان آمد که بعدا به خدمتت می رسم و شیدا ریز می خندید .
بهنواز : مامان کجاست ؟ شیدا قندی در دهان گذاشت : نماز می خونه .
در همین حین آوا خواب آلود از پله ها پایین آمد . اول که عمه اش را دید متوجه نشد اما فورا خواب از سرش پرید و به سمت عمه اش دوید : عمه جون .
بهنواز روی زمین زانو زد و آ*غ*و*شش را برای او گشود:جان عمه … اوای دلم … آوای جونم … عزیزم …
و او را محکم در آغوشش فشرد و همه می دانند که آوا جان و دل بهنواز است . در حینی که او را در آ*غ*و*ش داشت و قربان صدقه اش می رفت به سمت بالا رفت . نیما نیز سعی داشت از تخت پایین بیاید . فورا او را که نزدیک بود پرتاب شود را گرفت . نیما قهقهه می زد و بینی اش را به بینی او می مالید . وقتی با آن دو عزیز کرده اش بود گذر زمان ، اتفاقات اطراف و همه چیز و همه کس جز آن دو کودک بی معنا بود . آوا پنج سال داشت و نیما شش ماهه بود . نیمایی که جان و عشق بهنواز بود . آوا کاملا شبیه مادرش بود و نیما شبیه پدرش . تنها چیزی که آوا از بهنواز به ارث برده بود زبان چرب و نرمی بود که داشت . و البته تا حدودی موهای کمی روشنش را . هر دو را در آغوش گرفت و پایین برد .
مادر: نکن مادرجان کمر درد می گیری دو تا رو با هم برداشتی .
گونه هایشان را ب*و*س*ید و هر دو را پایین گذاشت . آوا فورا به سمت پدربزرگش رفت تا شیرین زبانی هایش را شروع کند و نیما هم که نیاز به دوپینگ و شارژ داشت به سمت شیدا رفت .
شیدا خندید و گفت : من شدم گاو شیرده آقا ! خنده و شادیش واسه عمشه و اخم و گریش واسه من .
بهنواز خندید و به شوخی رو به مادر گفت : می بینی مامان عروسای این دوره زمونه رو ؟! پررو پررو نشسته غر میزنه .
مادر لبش را گاز گرفت و گفت : زشته نگو ناراحت میشه .
شیدا خندید و گفت : دارم برات خواهرشوهر جون .
بهزاد : شنیدم نگارم داره عروس میشه . راسته ؟
بهنواز چای اش را که سرد شده بود یک نفس نوشید و گفت : معلوم نیست .
مادر تسبیح دستش را کنار گذاشت و گفت : چرا ؟! مه لقا می گفت پسره خیلی خوبه و خانوادش سرشناس و آشنان .
بهزاد : خب معلومه دیگه مادر من . این دختر شما نمی ذاره . می خواد اون نگار طفلکیم مثل خودش بترشه .
با تشر پدر بهزاد ساکت شد و ریز خندید . بهنواز هم آرام خندید و شکلکی در آورد و گفت : دارم برات خان داداش . نمی دونم امروز که با نگار حرف زدم زیاد راضی نبود انگاری . حالا فردا شب مشخص میشه دیگه . راستی من هفته ی دیگه عروسی شیده دعوتم .
مادر : آره مه لقا گفت . لباس می خوای بخری ؟
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز : نه مادر من مگه چه خبره ؟ یکی از همین لباسام رو می پوشم دیگه .
آن روز ناهار را کنار خانواده با شادی و شوخی های بهزاد و بهنواز خوردند . با نیما و آوا تا می توانست کودکانه همراهی کرد و لذت برد از این همه بچگی !
بعدازظهر همان روز بهنواز به انجمن رفت و بعد از سلام و احوال پرسی با همکارانش به اتاقش رفت . منشی برایش شرحی از این مدت نبودنش داد و همچنین اطلاع داد چند مراجعه کننده داشته است . از او خواست که با آنها تماس بگیرد و بگوید امروز یا فردا خود را برسانند . نیم ساعت بعد یکی از مراجعین رو به رویش نشسته بود . دختری جوان حدودا بیست ساله ، با چهره ای بسیار زیبا و هیکلی ظریف . بهنواز لبخندی زد و چای را مقابل او قرار داد . دختر از وقتی آمده بود حتی به اندازه ی چند درجه هم لبانش انحراف پیدا نکرد . استرس از وجودش می بارید و پاهایش یک دم آرام نبودند . بهنواز خیلی دوستانه لبخندی نثارش کرد و گفت : خب من سر تا پا گوشم عزیزم . من دکترت نیستم و فقط خیلی دوستانه می خوایم گپ بزنیم .
کمی مکث کرد و ادامه داد : خب شروع کن . بیا از اسمت شروع کنیم . من بهنوازم و تو ؟
دختر سری تکان داد و نفس عمیقی کشید : من اسمم مهلاست . مهلا باقری . بیست سالمه .
و سکوت کرد و به او نگاه کرد که همچنان به او زل زده بود و لبخندش از وی جدا نشده بود . از نگاه آرامش و اینکه او را مجبور به حرف زدن نمی کند ، آرامش بیشتری یافت و ادامه داد : یک سال و نیم پیش با یک آقایی آشنا شدم . راستش من خیلی دوست داشتم کار کنم و اصلا اهل درس و اینا نبودم .کنکور رو هم به زور خانواده شرکت کردم و البته نتیجه ای نگرفتم . برای همین راضی شدن که من کار کنم . منم توی شرکت همون آقا مشغول به کار شدم . خیلی خوب بود . حقوق و مزایای خوبی برای من که فقط منشیش بودم داشت . فضاشم کاملا کاری و به دور از خیلی از مشکلات بود . کسی کاری به کارم نداشت و هر کس فقط مشغول به کار خودش بود . می دونین من خانواده ی سخت گیری دارم . پدرم و برادرهام خیلی تحت فشارم می ذارن . من هیچوقت رنگ محبت یک مرد رو ندیدم .
و حسرت را با آب دهانش قورات داد : توی اون شرکت رئیسش یک آقای حدودا سی و پنج شش ساله بود . یک مرد خیلی جذاب البته از نظر من . خیلی هوامو داشت . من تازه کار بودم و خیلی خراب کاری می کردم و اون به قولی بزرگی می کرد و نادیده می گرفت . بعد از یک مدتی یک مقدار با هم صمیمی شدیم . حدودا یک سال پیش بود که با برادرم سر یک موضوع کاملا بی خودی دعوا کردیم و اون هم من رو زد و حتی گفت که دیگه حق ندارم برم سر کار . مادرم به هر زحمتی بود راضیش کرد و من بازم رفتم سر کار . یادمه اون روز ناخودآگاه سر کار گریم گرفت . همون لحظه رئیس اومد و وقتی من رو توی اون حال دید فکر کرد که به خاطر کار زیاد و فشاری که رومه دارم گریه می کنم . من رو به دفترش برد و تازه متوجه زخم گوشه ی لبم شد . وقتی جریان رو براش گفتم من رو ب*غ*ل کرد و آرومم کرد . من اون لحظه حس بدی که نداشتم هیچ پر از احساس خوب بودم . نمی دونم شاید محبتش اون لحظه برادرانه بود یا حتی پدرانه ولی هر چی بود خوب بود . اینکه یک نفر بیست دقیقه فقط ب*غ*لت کنه و بذاره خودتو خالی کنی خیلی حس خوبیه .
چند لحظه سکوت کرد و انگار مرور می کرد آن احساس خوب را : خلاصه با هم صمیمی تر شدیم . در حدی که پام به خونش باز شد . با هم شام می پختیم و شوخی می کردیم و خوش می گذروندیم . هیچوقت جلوش حتی شالم رو در نیاوردم .کم کم فهمیدم که نسبت به هم احساس پیدا کردیم . البته از طرف من اینطور بود . بعد از یک مدت اعتراف کرد که علی رغم اختلاف سنی وحشتناکمون من رو دوست داره .
پوزخندی زد و ادامه داد : یادمه تو ابرا بودم . منم همونجا اعتراف کردم . بعد از اون رابطمون شکل دیگه ای گرفت . البته من اصلا دوست نداشتم که بهم دست بزنه . فقط گاهی با اجازه ی خودم دستم رو می گرفت . سعیم رو کردم که زیاد خونش نرم اما اون اصرار می کرد و منم از ترس دیده شدنم با اون ترجیحا قبول کردم . خیلی خوب بود و بازم مثل قبل بودیم . برام شعر می خوند و گیتار می زد . ما با هم خوش بودیم . تا اینکه …
لبخندی که با یادآوری آن لحظات بر لبش آمده بودجای خود را به قطرات بی مهابای اشکش داد : یک بار خیلی دیر وقت شده بود . اون شب عجیب شده بود . یه جور دیگه نگاهم می کرد و یه جور دیگه رفتار می کرد . هر چی گفتم دیره منو برسون گوش نکرد . یهو چراغا رو خاموش کرد و فقط دو تا از اباژورای کنار هال رو روشن گذاشت . خونه ی بزرگی داشت و وقتی من می رفتم یکی دو نفری اونجا بودن اما اون شب هیچ کدوم از خدمه هم نبودن . رفت سمت میز بار کوچیکی که داشت و به من گفته بود تزئینیه و در یک بطری رو باز کرد . بهش گفتم چرا چراغا رو خاموش کردی ؟ گفت شاعرانه تره . گفتم مگه نگفتی نوشیدنی غیر مجاز نمی خوری و تزئینیه گفت خب دروغ گفتم .گفتم می خوام برم . همونطوری که از نوشیدنیشو می خورد گفت حالا که خیلی زوده . مگه نگفتی همه ی برادرات و پدرت رفتن شهرستان . مادرتم که نمی فهمه کی می ری و میای پس شب رو اینجا بمون . لحنش و نوع حرفاش حالم رو بد کرد . منظورش یک موندن عادی نبود . بلند شدم و عصبانی رفتم سمتش و گفتم حرف دهنت رو بفهم و بعد هم گفتم دیگه همه چی تمومه و رفتم سمت در اما قفل بود . نگاه کردم تمام پنجره ها بسته بود . رفتم سمت در دیگه و بازم در قفل بود . نگاهش کردم همونطوری عادی وایساده بود و مشروبش رو می خورد . بغض کردم . ترسیدم و برای اولین بار توی عمرم دلم برادرامو خواست . ترجیح می دادم کتک بخورم ولی از شر نگاه اون عوضی خلاص بشم . اومد طرفم خواستم فرار کنم اما انگار پاهام چسبیده بود به زمین . با التماس نگاهش کردم ولی بازم اومد طرفم گفتم نیا و بازم اومد و وقتی نزدیک شد پاهام فعال شد اما دیر بود چون منو گرفت و انداخت روی شونش و برد به اتاقش . دست و پا می زدم و التماسش می کردم …
از هر چشمش شاید سه ردیف اشک می آمد . بغض امانش نداد و بقیه ی حرفش را با هق هق گفت : من التماسش کردم قسمش دادم ولی انگار هیچی نمی دید و نمی شنید … من حتی بیهوشم نبودم … من حتی روم نمی شد خدا رو صدا بزنم … من خیلی التماسش کردم … لحظه ی آخر خدا رو فریاد زدم اما دیر بود …همش می گفت تو خیلی خوشگلی خیلی خوش هیکلی نمیشه ازت گذشت … اصلا اهمیتی نمی داد که من تو چه حالی ام … مست بود و حالا که فکر می کنم مواد زده بود انگار چون اصلا تمام شب نرمال نبود … بالاخره کار رو تموم کرد و انگار تازه یک کم آروم شد … من هنوز جیغ می زدم … همه ی بدنم درد می کرد و کمرم رو به انفجار بود … من درد کشیدم … من عذاب کشیدم … من حتی غش نکردم … من دلم میخواست بمیرم … هنوزم دلم می خواد بمیرم …
با دستش صورتش را پوشاند و زار زار گریه کرد . بهنواز کنارش رفت و او را محکم و دوستانه در آ*غ*و*ش کشید . همراه با او گریه نکرد اما قلبش را یکی انگار گرفته بود و می فشرد : آروم باش عزیزم …گریه کن … فریاد بزن … هر کار دوست داری بکن … فقط سعی کن آروم شی …
و چه قدر دلش خواست که به او بگوید “منم دلم می خواد بمیرم” اما سکوت کرد و گذاشت دخترک تا می تواند زار بزند .
یک ربع بعد دخترک آرام شده بود و بهنواز موهای او را که با افتادن شالش بیرون آمده بود نوازش می کرد . برایش لیوانی آب سرد آورد و به او خوراند و بعد هم یک شکلات به او داد تا کمی حالش جا بیاید . وقتی احساس کرد که کمی حال او جا آمده و امادگی شنیدن حرف هایش را دارد شروع کرد : بین عزیزم اول از همه ازت می خوام که اشتباه خودت رو بپذیری . باید قبول کنی که خودت هم مقصر بودی و نباید با یک نفر که نمی شناختی تا این حد صمیمی می شدی .
مهلا سرش را پایین انداخت و گفت : من قبول دارم .
بهنواز لبخندی زد و ادامه داد : خیلی ممنون عزیزم . خب حالا می ریم سراغ ادامش . اول از همه به من بگو این اتفاق مال کی بود ؟ چند نفر از این قضیه خبر دارن و می خوای شکایت کنی ؟
رمان پائیز آغاز زندگیست
مهلا جرعه ای آب نوشید و گفت : مال چهار ماه پیش بود . هیچکس به جز مادرم خبر نداره . نمی تونم شکایت کنم چون اگر برادرام بفهمن بیچارم می کنن . بهنواز نفسش را بیرون داد و پرسید : پزشکی قانونی یا دکتری رفتی برای معاینه ؟
مهلا سرش را به معنای نه تکان داد و با کمی خجالت گفت : فقط مادرم یک قرص بهم داد .
سری تکان داد و بعد از اندکی فکر رو به او گفت : ببین من اهل سرزنش و حرفای کلیشه ای نیستم فقط می خوام اشکالای کارت رو بگم که دیگه تکرار نکنی . اولا تو باید می فهمیدی یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست که تو رو با این سن کمت استخدام کردن . البته نمی خوام بگم آدمای خوب وجود ندارن نه اینطور نیست . از قصد واقعی اون آقا هم خبر ندارم . هنوزم آدمای خوب پیدا میشن . فقط منظورم اعتماد کردنه . نباید حتی به خوب ترینش هم اعتماد کنی . آدم از درون دیگران که خبر نداره . دوما هیچوقت محبت رو از غریبه ها نخواه . خانواده هر قدر هم که بد باشن از خیلی از غریبه های مهربون بهترن . غریبه اول و آخرش غریبه است مگر اینکه اونم بیاد جزء حیطه ی خانوادت . بعدشم مطمئنم یک اشکال دیگه ی کارت اون موقع این بوده که تیپای خاصی رو برای سر کار در نظر می گرفتی و همین می تونسته خودش عامل تحریک باشه . خصوصا که تو خیلی زیبا و خوش تیپی و مطمئنا یک سال پیش خیلی زیباتر بودی چون وضعیت روحیت مثل الانت نبوده . البته در این که اون ادمی که از احساسات پاک یک دختر نوزده ساله سواستفاده کنه بیمار و عوضیه شکی نیست ! تو از اون محبت خواستی در حالیکه اون دنبال چیز دیگه ای بوده . در مورد شکایت از چیزی نترس عزیزم من پشتتم و نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره . ولی در کل نمیشه شکایت کرد . چون از اون زمان تا حالا مدتی گذشته و حتی اگر دکتر هم تایید کنه که تجاوز رخ داده باز هم دستمون به جایی بند نیست و اون آقا به راحتی می تونه ادعا کنه که کار اون نبوده چون اصلا مدرکی بر علیهش نیست . پس کار اون رو می سپریم به دادگاه عدل الهی . اما در مورد خودت . ببین می دونم خیلی مسخره است اما دائما با خودت بگو چیزی نشده . نیازی نیست دائما مرورش کنی و خودت رو سرزنش کنی . با مرور گذشته و ای کاش ای کاش چیزی حل نمیشه .گذشته رو تو همون گذشته بگذار و بگذر . اما خب می دونم که کار راحتی نیست پس باید خودت رو سرگرم کنی . بهترینشم همین درسه . یک بار دیگه بشین و تلاش کن برای قبولی توی دانشگاه . چون در حال حاضر نه توانایی کار کردن داری و نه ازدواج . ورزش کن موسیقی شاد گوش کن کتاب بخون . به خودت فرصت زندگی بده اتفاق بد برای همه هست . ببین الان تو به آدمای توی خیابون نگاه کن . خیلیا مشخصه مشکلی دارن . خیلیا می خندن اما شک نکن که اون ها هم مشکلی دارن . توام تنها نیستی و خیلی از دخترا مشکل تو رو دارن . سعی کن به خودت برسی . موهاتو خشگل کن لباس خشگل بپوش اما همش رو برای خودت نگه دار . وقتی میای بیرون معمولی باش . اینطوری روحت راحت تره .
جلو رفت و دست او را گرفت : بقیه ی مسائل رو هم که مربوط میشه به مسائل عمیق روحی با هم و با کمک مشاور و روانشناس حلش می کنیم . البته باید یک دور هم داستان رو با جزئیات شاید بیشتر برای اونها بگی . البته منم کمکت می کنم و بهت قول می دم که تا تهش هستم . چه طوره ؟مهلا لبخند خجولی زد و گفت : عالیه . من واقعا می خوام خوب شم . خسته شدم از این همه انزوا و ترس . فقط در مورد هزینه هاش …
بهنواز حرف او را قطع کرد : هزینه هاش که کلا زیاده …
مهلا با حالتی ترسیده گفت : حدودا چه قدر ؟!
بهنواز حالت حسابگری به خودش گرفت و گفت :نمی دونم حدودا خیلی …!
مهلا ناامیدانه گفت : اما من خیلی پولی ندارم .
بهنواز لبهایش را جلو داد و با کمی اخم گفت : مگه من گفتم پول ؟
مهلا با تعجب گفت : پس چی ؟!
بهنواز لبخندی زد و گفت : فقط دعای خیر .
مهلا : آخه اینجوری که …
بهنواز : ما اصلا اینجا پول نمی گیریم عزیزم . رایگانه رایگانه . موسس اینجا اینطور خواسته . فقط الان باید یک سر بری پیش یکی از روانشناسای اینجا و وقت بگیری . خودم برات معرفی می کنم .
مهلا به لبخند او لبخندی زد و ساعتش را نگاه کرد و گفت : من دیگه باید برم . و رو کرد به بهنواز و گفت : واقعا ممنونم . احساس خوبی دارم که یکی کاملا بی طرف حرفامو گوش کرد . مادرم که دائم لعنتم می کرد . ممنونم واقعا .
و لبخندی زد و با یک خداحافظی کوتاه بیرون رفت . با بیرون رفتن او اشکهای بهنواز آرام راه گرفتند . قهوه ای برای خودش درست کرد و کنار پنجره ایستاد و تلخ آن را نوشید . اشکهایش باز هم می آمدند . با خود می گفت : خدایا کار آدمات به کجا رسیده ؟! چه صبری داری تو … چه جوری بازم رزق و روزی می دی به این آدما ؟ چه جوری میتونی اینا رو جزو آدما حساب کنی ؟! واقعا اینا رو تو خلق کردی ؟ می گم نکنه مجوز دادی به شیطان که شکل آدم بشه ؟ خدایا دارم دیوونه میشم … قلبم … قلبم درد می کنه …!

« اشتباه تو تنها به دام انداختن کبوتر نبود …
رمان پائیز آغاز زندگیست
تو گندم را بی اعتبار کردی … ! »

درحالیکه چیزی را یادداشت می کرد موبایلش را جواب داد : بله ؟!
صدای مردانه ای از آن طرف خط گفت : سلام عرض شد خانم زیبایی . من عظیم پور هستم . محمد عظیم پور .
نگار هول کرده خودکار از دستش افتاد و توجه عاطفه و چند پرستار دیگر را به خود جلب کرد : بله بله سلام بفرمائید .
عاطفه از آن سمت با اشاره ی سر پرسید : کیه ؟!
نگار سری بالا انداخت و به سمت راهرو رفت . محمد از آن طرف گفت : می خواستم ببینم اگر مشکلی ندارید خانم امشب برای شام در خدمتتون باشم . برای همون مسئله ی آشنایی بیشتر . البته با پدرتون هماهنگ کردم قبلا .
نگار عصبی ناخنش را می جوید و با شنیدن اسم قرار گوشه ی لبش را گاز گرفت و سعی کرد لبخندش را پنهان کند : والا چی بگم . اگر پدر اجازه دادن چشم مشکلی نیست . فقط کجا باید بیام ؟
و کف دستش را که خیس عرق شده بود بی حواس با روپوشش پاک کرد . محمد آدرس رستوران را داد و بعد هم خیلی سریع خداحافظی کرد . نگار تلفن را در جیبش انداخت و ذوقی دخترانه در وجودش فوران کرده بود . ذوقی شاید از جنس همان احساسات نوجوانی اش که وقتی محمد در مجلسی یا دور همی های دوستانه ی پدرانشان نگاهی به او می انداخت ، حس می کرد ! انگار احساسات قدیمی از گوشه کنارهای قلبش بیرون آمده بودند و یادش رفته بود که قبل از خواستگاری نگران بود که پدرش مجبورش کند با او ازدواج کند .
به استیشن برگشت و عاطفه زیر و بم حرف هایشان را بیرون آورد و در آخر گفت : همین ؟!
نگار : آره دیگه پس چی ؟! انتظار نداشتی که بگه عشقم بیا بریم دو تایی شام عشقولانه بخوریم !
عاطفه : چی بگم خب ! یک کم حداقل انعطاف خرج می کرد تو حرفاش . انگار می خواسته ببرتت بکشدت مثل این قاتلای حرفه ای !
نگار : محمد از اول همینطوری بود دیگه . خشکه کلا .
عاطفه لبخند گشادی زد و کنار او صندلی ای را کشید و نشست : ای جون ! چه محمدی ام میگه حالا ! خوشت اومده ها انگاری !
نگار سرخ شد و هول کرده خواست جوابی بدهد که بهنواز رسید و گفت : چه خبره اینجا ؟! باز جیک تو جیک شدین شما دو تا .
و کنار آنها نشست و عاطفه با آب و تاب قضیه را گفت و مطالبی هم از خیالات خودش بر آن افزود که صدای اعتراض نگار و خنده ی بهنواز را بالا برد .
بهنواز : خب حالا چرا عصبانی می شی نگار ! راست میگه دیگه عاطی . همچین سرخ و سفید میشی یاد شعر معروف می افتم رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون . دیگه خیلی ضایع شدیا ! حداقل می گفتی راضی ای به این ازدواج من انقدر بحث نمی کردم با بابات .
نگار : نه بابا حالا بذارین برم ببینم چی میشه چی میگه . من اگر می بینین خب … خب …
عاطفه : خب و مرض بقیشو بگو .
نگار : خب تا حالا …
و هر لحظه سرخ تر می شد و بهنواز دوست داشتنی نگاهش می کرد و نگار را دوست داشت برای همین سادگی هایش : تا حالا کسی بهت پیشنهاد بیرون رفتن نداده … یا بهتره بگم محمد عظیم پور تا حالا بهت پیشنهاد بیرون رفتن نداده !
نگار نفسش را بیرون داد و گفت : آره دیگه . همین .
عاطفه با محبت او را در آ*غ*و*ش گرفت : الهی قربون تو و اون دل صافت برم من .
صدایی از آن طرف گفت : خدا نکنه خانم رفیعی اگه شما قربون ایشون برید کی سرم بیمار رو عوض کنه ؟! دارو بده دست مریضا ؟!
عاطفه نفسش را بیرون داد و از این مرد تا سر حد مرگ تنفر داشت : آقای دکتر فقط من که اینجا پرستار نیستم بقیه هم هستن .
دکتر شهابی با آن موهای رو به قرمزی که از نظر آنها بسیار مسخره بود و آن هیکل قناس و بدقواره اش رو به روی او قرار گرفت و گفت : انترنامونم که یکی از یکی بدترن ماشالا معلوم نیست اومدین درس یاد بگیرین یا ور ور ور ور …
و حرفش با صدای محکم و کمی خشن بهنواز ناتمام ماند : مودب باشید آقا .
شهابی نگاهی به او و آن صورت انعطاف ناپذیرش کرد و خواست جوابی بدهد که پیجر او را صدا کرد و با گفتن بعدا حرف می زنیم آنجا را ترک کرد .
عاطفه : مرتیکه بیشعور خیلی بی ادب و پرروئه به خدا ! آخر من اینو میزنم ناکارش می کنم نگین نگفتی .
بهنواز : آروم باش عزیزم محیط کار همینه دیگه . بعدشم یه جورایی لج افتاده با ما .
عاطفه : والا .
از نگار صدایی در نمی آمد و در فکر این بود که شب چه بپوشد ! عاطفه که کمی هم عصبی شده بود به سراغ بیماران رفت و بهنواز همانجا نشست و به چهره ی غرق در فکر نگار نگریست .
موهای تقریبا مشکی و لختش که همیشه با دقت زیر مقنعه می پوشاند و حالا کمی از گوشه ی مقنعه اش بیرون زده بود را برایش داخل داد . نگار با آن چشمان زیبایش که بیشتر از سبزی معصومیتش دیده می شد به او زل زد و لبش به لبخندی باز شد . با صدای نجوا گونه ای گفت : بهنواز به نظرت میشه ؟ بهنواز با همان لبخند همیشه ی پر از مهرش : چی عزیزکم ؟
نگار : اینکه آدم به عشق نوجوونیش برسه !
بهنواز : اگر خدا بخواد آره .
نگار با کمی نگرانی : اگر نخواد چی ؟!
بهنواز به نوک بینی او زد و گفت : یه کاری می کنیم بخواد .
نگار خندید و خنده اش هم کودکانه بود . کودکانه هایی که جلوی بهنواز بود فقط . بهنواز جای خالی مادرش را از همان سال اول دانشگاه پر کرده بود انگار . مادری که نگار خیلی زود از دست داده بود و او مانده بود و پدری نظامی با همان خلق و خوی سخت گیرانه . با همان یادگاری های عصبی موج های انفجار …
ماشین را گوشه ای پارک کرد و نگار را دید که از آژانس پیاده شد و وارد رستوران شد . تمام روز را نگران او بود و در آخر هم خودش آمد تا دم رستوران مراقب او باشد و نگرانی هایش جنس مادرانه داشت . نگار با ورودش چشمی چرخاند و بالاخره در گوشه ای او را دید . محمد با دیدنش برخاست و سلام کرد و جواب خجولانه ای شنید . بعد از احوال پرسی های ساده سکوتی بین دو نفرشان برقرار شد .
محمد گارسون را صدا کرد و گفت : لطفا سفارشای ما رو بیارید .
گارسون سری تکان داد و رفت . نگار با خودش فکر کرد کِی سفارش غذا داده است که خودش خبر ندارد ؟ ! نگاهی به محمدی که خیلی سرد و خشک و رسمی تر از هر وقت دیگر رو به رویش بود کرد و تمام ذوق و شوق هایش به یک باره خوابیدند . سرش را پائین انداخت و به کف سالن زل زد . محمد سر حرف را باز نمی کرد و گارسون غذا را می چید . ماهیچه و سبزی پلو ! نگار با بی اشتهایی دو قاشق از غذایش را خورد و با دوغ آن را پائین فرستاد . محمد اما تمام غذایش را خورد و فقط گفت : چرا نمی خورید ؟!
رمان پائیز آغاز زندگیست
نگار بغضش را نیز با همان دوغ پائین فرستاد و گفت : شام نمی خورم . ممنون .
محمد ابرویی بالا انداخت و گفت : آهان . هر طور راحتید .
بهنواز آن طرف پر بود از نگرانی و هر چند که نگار را نمی دید ولی می توانست حدس بزند که یک جای کار می لنگد . پیاده شد و وارد رستوران شد . متوجه او نشدند . گوشه ای میز تک نفره ای بود روی آن نشست و تقریبا می توانست صورت وا رفته ی نگار را ببیند و در دلش لعنتی می فرستاد بر خودش که نخواسته بود حال خوب او را بهم بزند و بگوید شاید آنطور که می خواهی نشود . گارسون به سراغش آمد و برای طبیعی جلوه دادن حضورش برای خودش کباب سفارش داد و باز هم نگاهش را به آنها داد .
بعد از غذا سفارش دسری دادند و این بار با اینکه از نگار نظر خواسته بود اما او با بی میلی به خودش سپرده بود و او نیز چای و کیکی سفارش داده بود . کمی از چایش را نوشید : خب خانم زیبایی . من در خدمتم . هر سوالی که دارید بپرسید .
نگار که تمام آن روز را مشغول نگارش سوال بود و اینکه هر کدام را چه طور بپرسد و چه کلماتی بهتر است ، حالا که شوقش فرو نشسته بود فقط سکوت کرده بود و انگار قصد پرسیدن نداشت .
فقط گفت : شما بپرسید . من سوالی ندارم .
محمد سری تکان داد : خب منم سوالی ندارم . بالاخره ما با هم بزرگ شدیم و همدیگر رو می شناسیم . خانواده ها هم که به این وصلت راضی ان . از اول هم نیازی به این برنامه ها نبود از نظر من .
نگار نگاه بی تفاوتی به او انداخت و این مرد یادش رفته بود دختر رو به رویش یک شکست بد در زندگی اش داشته است .
نگار کمی اخم کرد : خب اگر نیازی نبود زحمت نمی دادین به خودتون آقای عظیم پور .
محمد خواست حرفی بزند که نگار دستش را بالا آورد و گفت : لطفا آقا . حق با شماست . شما راضی خانواده ها راضی گور بابای ناراضی . فرداشب فکر کنم قرار گذاشتن پدرتون با پدرم . پس همونجا می بینیم همو . با اجازتون من دیرم شده . باید برم .
محمد متعجب از رفتار او بلند شد و گفت : من می رسونمتون .
نگار : ممنون نیازی نیست .
محمد : آخه این وقت شب تنهایی که نمیشه .
پیش از آنکه نگار جوابی بدهد صدای بهنواز بود که گفت : تنها نیستش .
و پشت سر آن تیر خصمانه ی نگاهش بود که به جان محمد می انداخت . نگار با دیدنش انگار دنیا را هدیه گرفته بود . محمد با چاشنی اخم سلامی کرد که البته جوابی نشنید و نمی دانست بهنواز مادرانه خرج نگار می کند و مادرها کسانی که بچه هایشان را اذیت کنند احترامی قائل نیستند ! دست نگار را گرفت و بدون هیچ حرفی او را برد و محمد را عصبانی آنجا گذاشت . با نشستن در ماشین انتظار آن را که نگار زیر گریه بزند داشت . اما نگار گریه نکرد و فقط سکوت کرد . بهنواز کمی در دلش شاد شد که لااقل حرف هایش درباره ی قوی بودن در نگار اثر کرده است و کمی هم می دانست که نگار گریه هایش را وقتی عماد را به عنوان شوهر انتخاب کرد ، کرده است . محمد عشق مرده ای بود که نگار باری برای آن ضجه ها زده بود و اشکها ریخته بود و وقتی که دوباره زنده شده بود نگار آن شادمانی بی نهایت را کرده بود و باز مرده بود حالا دیگر اشکی نبود برای این مرده ی باز به گور رفته ! نگار بود و همین عشق های کودکانه . بهنواز عقیده داشت نگار کودکانه هایش که در دوران کودکی سرکوب شده است را حالا در بزرگسالی در جای اشتباه خرج می کند و زندگی هر بار به قیمت زیادی او را بزرگ می کند و همین بود که حالا کمی بی توجهی دیدن از محمد او را اینطور ساکت و گوشه گیر کرده بود . و همان بود که وقتی عماد آنطور زندگی ای که هنوز شکل نگرفته بود را ، بهم زد آن روزهای سخت را گذراند . آن روزهای پر از درد و تشنج و غصه و غصه و غصه … !***
جمعه شبی دیگر ، باز هم در منزل حاج رسول جمع بودند . محمد با کمی ناراحتی خیال نشسته و منتظر بود که بعد از همه ی بحث های حاشیه ای حلقه را به دست نگار بیندازد و شکی در دلش کاشته بود رفتار آن روز نگار و آن خصمانه های بهنواز چه آن روز و چه امشب .
آن شب علاوه بر نفرات پیشین حاج آقا صفایی ، همسر خواهر پهلوان راد ، که مردی حدودا شصت و پنج شش ساله بود و عمامه به تن داشت ، نیز حضور داشت . بهنواز نیز به همراه پدر و مادرش و به اصرار حاج رسول حضور پیدا کرده بود و هر چند از دستش کمی شاکی بود ولی می دانست حداقل نگار بدون حضور او نمی تواند از عهده ی این کار برآید .
وقتی همه آمدند در گوش پدرش زمزمه کرد : بابا ببین حاج خانوم رادمنش چه قدر شبیه مادرجونه ؟!
پدر نگاهی به حاج خانوم کرد و با دیدن صورت گرد ، ریز و سفید او و چادری که گرد این صورت ریزنقش بود و قد کوتاه و خمیده اش یاد مادرش افتاد . مادری که به نامردی از او گرفته بودند ! آنقدر محو حاج خانم و گذشته شده بود که اصلا حواسش به مجلس نبود . تا جائیکه بهنواز مجبور شد با دستش ضربه ای به او بزند . پدر به خود آمد و به جمع نگاه کرد . بغضی عمیق و قدیمی گلویش را می فشرد . با عذرخواهی کوتاهی بلند شد و به حیاط رفت . بهنواز با دیدن حال خراب پدرش قیافه اش وا رفت و دائما به خودش لعنت می فرستاد . او مانند بچه های کوچک که بغ می کنند و قیافه شان وا می رود لب ورچید و نگاه از مسیر رفته ی پدر نگرفت . از فکر اینکه پدر حالش بد شود فورا برخاست و به حیاط رفت .
مادرش برای رفع و رجوع و جواب به حاج رسول مجبور به توضیح شد : ببخشید تو رو خدا . قیافه ی حاج خانوم خیلی شبیه مادر آقای بهنوده همینه که ایشونو یاد مادرشون خدابیامرز انداخت و دیگه ببخشید تو رو خدا .
پهلوان راد اشکالی نداردی گفت و خدابیامرزی و حاج آقا صفایی از آنها خواست اخلاصی بخوانند.
سیاوش نگاهی به سینا و محمد انداخت . محمد کمی نگران به نظر می رسید . چه قدر که آن روز سینا ، او را اذیت کرده بود و دست انداخته بود . همه از جواب مثبت نگار مطمئن بودند و این شک در چشمان محمد را نمی دانست چیست و آن همه نگاه های عجیب بهنواز را نمی فهمید . بعد از گذشت مدت کوتاهی بهنواز و آقا صادق ، پدرش ، وارد شدند و جمع حالت رسمی تری از قبل به خود گرفت . پدر برای جلوگیری از هر چیزی دیگر به چهره ی حاج خانوم نگاه نکرد .
وقتی که بحث به جواب و این حرف ها رسید از نگار خواستند تا بیاید و بنشیند . نگار با سلام کوتاهی وارد شد و نشست . بدون هیچ سوالی از وی شروع به بحث در مورد مهریه کردند . نگار ابتدا کمی متعجب به جمع نگاه کرد و بعد پوزخندی زد و انتظار زیادی نداشت . مثل همیشه کسی نظر او را نپرسید .
التماس گونه به بهنواز نگاهی کرد . بهنواز لبخند همیشگی اش را بر لب داشت و چشمانش را آرام بست بعد رو به حاج رسول گفت : عموجون ببخشید .
جمع ساکت شد و همه به بهنواز نگاه کردند . آب دهانش را قورت داد و با خود فکر کرد که الان اینها می گویند این چه دختر پررویی است که هر دفعه دخالت در کار بزرگترها می کند . پس رو کرد به نگار و اشاره کرد که حرفش را بگوید . نگار که انگار لبهایش به هم قفل شده بود فقط به پدرش و بعد سرهنگ زل زد و سکوت کرد .
سرهنگ : بگو دخترم چیزی میخوای بگی انگار .

همه ی توجه ها رفت به سمت نگار . نفس در سینه اش حبس شد . با کدام اعتماد به نفس نداشته می خواست سخن بگوید ؟! بغضی گلویش را گرفت . اگر پدر بعدا عصبانی می شد چه ؟! اگر سرهنگ دیگر رابطه اش را با آنها قطع می کرد چه ؟ او از دوستان صمیمی پدرش بود و خاطرش خیلی برای سرتیپ عزیز بود . از همرزمان زمان جنگ بودند و یار گرمابه و گلستان یکدیگر . بغض نگار اشک شد و تا پشت پلکش آمد اما با چند بار پلک زدن آنها را رفع کرد .
حاج رسول : نگار ، بابا … چیزی شده ؟ چی میخوای بگی بگو دیگه ….
و باز هم نگار با نگاهی توپ را به زمین بهنواز انداخت . بهنواز خیلی جدی بود چون از قبل گفته بود باید خودش بگوید . تا کی مگر بهنواز می توانست او را پشتیبانی کند ؟! بهنواز آرام سری تکان داد و گفت : بگو نگار جان .
آنقدر محکم و جدی گفت که نگار حس امنیت را پیدا کرد و با نفسی عمیق و بسم اللهی در دل شروع به صحبت کرد : من جوابم منفیه . به نظرم من و آقای عظیم پور به هم نمی خوریم .
رمان پائیز آغاز زندگیست
و با همین دو جمله همه را در بهت فرو برد و محمد پوزخندی زد و می دانست نمی شود انگار .کم کم پچ پچ
شروع شد . علت را جویا شدند و نگار باز هم تکرار کرد که ما به هم نمی خوریم . اما این وسط این نگاه سیاوش بود که مانند یک کمان آماده ی شلیک بود و فقط به بهنواز زل زده بود . محمد حسابی روی فکر آنها کار کرده بود و یک بار گفته بود که این دختر می خواهد نگذارد من به نگار برسم . بهنواز اما خیلی بی تفاوت از کنار نگاهش رد شد . حاج رسول بلند شد و نگار را صدا زد . اما سرهنگ نگذاشت . می دانست که الان با کمی تشر نگار طفلکی قانع می شود پس رو کرد به او و گفت : بشین حاجی جان . قطعا حق انتخاب با نگار خانومه . اگر ایشون اینطور فکر می کنن پس دیگه حرفی باقی نمی مونه .
و رو به همسرش که بهت زده بود کرد : خانوم بهتره که رفع زحمت کنیم .
و بعد هم تعارفات همیشگی و اصرار حاج رسول مبنی بر ماندن آنها برای شام . در بین این همه جمعیت توجه بهنواز را حاج آقا صفایی به خود جلب کرد . با آن عمامه ی سفید و عبای قهوه ای و آن ریش سفید و مشکی اش و آن چهره ی نورانی ، او را یاد آدم های خوب فیلمها می انداخت . از آنهایی که بنده ی خاص خداوندند . لبخندی بر لبش نشست . آن مرد پر از احساس بندگی بود ..!
پهلوان راد هم احساس خوبی به او می داد . مانند اسمش پهلوان بود . هیکل درشتش و اخلاق فوق العاده اش یادآور پهلوان های شاهنامه بود . حسی به او می گفت از این مرد جز مردانگی بر نمی آمد . ب
الاخره میهمانان رفتند و فقط آنها ماندند . حاج رسول عصبانی و نگار پنهان شده در کنار بهنواز . حاج رسول عصبانی راه می رفت و چیزهایی زیر لب با خود می گفت . ناگهان مانند یک آتشفشان منفجر شد و شروع به فریاد زدن کرد : آخه دختره ی بی فکر تو فکر آبروی من رو نکردی ؟! تو نمی گی من سنگ رو یخ میشم ؟! د آخه من به تو چی بگم ؟! چرا زودتر نگفتی که نگم بیان ؟!
و بعد انگشت اشاره اش را به سمت بهنواز گرفت و گفت : همه ی اینا از گور تو بلند میشه . تو این کارا رو می کنیا !
آقا صادق از جا برخاست و به سمت حاج رسول رفت : رسول جان چرا اینطوری می کنی برادر من . بیا بشین حرف بزنیم یه دقیقه بشنویم حرفای این دختر رو . آبروریزی چیه ؟! این حرفا کدومه مرد حسابی . دیدی که بنده ی خدا سرهنگ سریع گفت اشکالی نداره . خودتو کنترل کن مرد مومن !
و دست او را گرفت و به اتاق دیگری برد . با نگاهی به بهنواز به او فهماند تا نگار را که حالا اشک می ریخت آرام کند . در را بست و کنار او نشست : حاجی چرا اینطور می کنی ؟ گ*ن*ا*ه داره این دختر . سعی کن خودتو کنترل کنی .
حاج رسول عصبی دستی به ریشش کشید و گفت : صادق چه طوری آروم باشم ؟ چه طوری آروم باشم بعد این همه بی آبرویی . اگر می خواست بگه نه خب مثل آدم قبلش می گفت منم خبر می دادم نیان ! اینا دیروز بیرون رفتن حرف زدن . نمی دونم چرا اینطوری می کنه این دختره .
آقا صادق : ترسیده خب . بعدشم مگه نظرشو پرسیدی اصلا ؟
حاج رسول سکوت کرد و نگاه آقا صادق سرزنش بار شد . کمی دندان هایش را بهم فشار داد و در آخر گفت : چه کار کنم صادق ؟ من دخترمو دست کی امانت بدم آخه ؟ ! بهنواز می گه دختر می دی به بابای این پسرا درست میگه ولی صادق چشمم ترسیده . انقدر تو آگاهی از این چیزا بوده و دیدم که چشمم ترسیده . انقدر تو جامعه چیزها دیدم که چشمم ترسیده . نگران یکی یه دونه دخترمم آخه چه کار کنم ؟ ! نگار رو که می شناسی حساسه . هر چی می خوام بیشتر مراقبش باشم بدتر میشه . کم توی این خونه نکشیده که حالا بفرستمش خونه ی شوهرم باز بدبختی و غصه بکشه .
آقا صادق دست بر شانه ی او نهاد و گفت : می دونم چی می گی حاجی جان خودم دختر دارم . می فهممت . دختر گل خونه ی آدمه نمی شه که دست هر کسی دادش . ولی دیگه زیادی داری فشار میاری به این طفلکی . راحتش بذار یه کم بذار بفهمه دل سوزشی . سرهنگم ناراحت نمیشه نگران نباش .
حاج رسول : سرهنگ مشکلی نیست جلوی پهلوون راد و حاج آقا صفایی زشت شد .
آقا صادق : اونام مردای دنیا دیده این برادر من بالاخره درک می کنن . نگران اونا نباش از حرفاشون و رفتارشون معلوم بود دنیا دیده و با شعورن . تو بیا فکری به حال دخترت کن که حالش بده .
کمی بعد از اتاق خارج شدند و نگاهی به نگار گریان و بهنواز کمی عصبی انداختند . مهربانو ، مادر بهنواز ، با لیوانی آب از آشپزخانه بیرون آمد و آن را به نگار داد . بالاخره بعد از کمی دیگر صحبت و گفت وگو آقای بهنود برخاست . هنگام رفتن در گوش حاج رسول طوریکه فقط او بشنود گفت : در ضمن بار آخرت باشه که سر دختر من داد میزنی .
حاج رسول سری تکان داد و زیرلب عذرخواهی کرد و این مرد و ستاره های بر دوشش در برابر این پدر و دختر خلع صلاح بود . بهنواز لبخندی بر لبش آمد چون می دانست پدر چه گفته است . دلش از این حمایت های پدر گرم شد . لبخندی مهربان به روی نگار پاشید و امید را به او القا کرد و رفت .***
بعد از رفتن آنها نگار با نگرانی شروع به جمع کردن ظرفها کرد.هر آن احتمالش را می داد که پدر بر سرش داد بزند . اما در کمال ناباوری سکوت کرد و به اتاقش رفت و برای شام هم بیرون نیامد . نگار کمی آسوده خاطر شد .
به عکس پر لبخند مادرش نگاه کرد . تمام حسرت و غم چند ساله اش باز هم شعله کشید و از چشمانش جاری شد . به قول بهنواز درد را مزه کرده بود این چند سال نبودن مادر . پدری که اخلاق های تندش بعد از رفتن مادر تند تر شد و نگاری که روز به روز ترسیده تر از قبل و گوشه گیرتر از دیروز .
به اتاقش رفت . قاب عکس مادر را در آغوش کشید . با صدای بلند گریه کرد . پدرش برای خودش کسی بود . سرتیپ بود و جنگ رفته و درد همان جنگ بود . بمباران ها و امواج و تحلیل اعصابش ! به قول عمه اش کم عصبی و کمی تندخو بود ، آنجا هم که رفت بدتر شد . نگار فقط از این و آن شنیده بود که پدر قبلا ها مهربان بوده و خوش اخلاق و گاهی تندخو می شده است و بعد از جنگ این بلا به سرش آمد .
گرچه سر کار همه از رفتارش تعریف می کنند و به خوشخویی معروف است اما خودداری سر کار را در خانه ندارد . در دلش بارها بر جنگ لعنت فرستاد و قاب عکس پر لبخند مادر پر از قطره های اشک می شد . جنگ تمام شده بود و نگار همچنان باید جور آثار باقی مانده را می کشید .

حاج رسول پشت در نیمه باز اتاق او نشست و همراه با دخترش اشک ریخت . بارها و بارها آرزو داشت که می توانست با نگارش مانند صادق و بهنوازش باشد . اما چه می توانست بکند که این اعصاب تحلیل رفته توانش را نداشت …

“پسرم می پرسد : تو چرا می جنگی ؟

من تفنگم در مشت

کوله بارم بر پشت

بند پوتینم را میبندم

مادرم آب و آیینه و قران در دست

روشنی در دل من میبارد

بار دیگر پسرم می پرسد : تو چرا میجنگی

با تمام دل خود میگویم

تا چراغ از تو نگیرد دشمن ”

بعد از یک هفته سرهنگ به خاطر اصرارهای محمد پیشنهاد خواستگاری را مطرح کرد و این بار حاج رسول جواب نه را داد . بهنواز باری گفته بود که نگار نه را به آنانی که دلش را شکسته اند می دهد و حالا می دانست که چیزی شده است و حرفی زده شده است که نگار آنطور دلشکسته شده و گوشه گیر تر و ساکت تر از قبل شده !
شهین خانم ، مادر محمد ، از همان شب ناراحت بود و حالا که باز هم جواب نه را شنیده بود ناراحت تر شده بود و یک کلام به محمد گفته بود دختر که قحطی نیامده است . اما دل محمد چیز دیگری می گفت و هر طور که حساب می کرد کار بدی نکرده بود که جواب نه بشنود و آخر همه ی فکرهایش می رسید به بهنواز و هر چه تقصیر بود بر گردن او می نهاد .
محمد که بسیار نا امید و عصبی بود مدام در اتاق سیاوش در شرکت قدم می زد و کلافه دستی در موهایش می کشید . سینا به او نگاه می کرد و سرش را به نشانه ی تاسف تکان می داد و سیاوش خیلی آرام و ریلکس مشغول نوشیدن چایش بود . آخر سر هم سینا که کلافه از این همه اینور اونور رفتن محمد بود با صدای نسبتا بلندی به او هشدار داد که بنشیند . اما محمد انگار اصلا در باغ نبود .
محمد : اِاِاِ ببین تو رو خدا.یه الف بچه چه طوری ما رو بازیچه ی خودش کرده ؟ ! آخه یعنی چی ما به هم نمی خوریم ؟ ! همه چیز خوب بود آخه !
سینا : اون قراری که با هم رفتین بیرون کاری نکردی ناراحت بشه ؟ !
محمد نگاهی به او کرد و کمی فکر کرد و در آخر رو به رویش نشست : نه بابا دیدم یه کمی ناراحت شد نسبت به اولش که اومد ولی نفهمیدم چرا . من که می گم این بهنوازه دوستش پرش کرده .
سیاوش فنجانش را در نعلبکی گذاشت و به صندلی اش تکیه داد : منم اولش گفتم ممکنه کار اون باشه . ولی وقتی فکر کردم واقعا دلیلی براش پیدا نکردم . سینا: پس چرا اون شب اونطوری کرد . اون حرفی که زد .
سیاوش متفکرانه به او نگاه کرد و گفت : خب یک چیز خیلی واضحی که بود ترس نگار خانوم و حال بدش بود . شاید انتظار داشته که مراسم کنسل شه بالاخره اونم دوستشه دیگه . به نظر من دلیلش رو باید توی خودت پیدا کنی محمد . اگرم نمی تونی به نظر من باید یک کار دیگه بکنی .
محمد که کاملا ناامید به نظر می رسید فورا سرش را بلند کرد و با اشتیاق به سیاوش چشم دوخت و او ادامه داد : باید یا با خودش حرف بزنی که عمرا راضی بشه یا با همون دوستش . کلید حل مشکلت دست اون خانومه .
قیافه ی محمد دوباره رنگی از عصبی بودن چند دقیقه قبل را گرفت : عمرا ! از اون بدم میاد . من که می دونم باعث همه ی اینا اونه .
سینا با لحن سرزنشگری گفت: محمد چرا تهمت می زنی ؟ ! شاید خودش نه رو داده . یک طرفه به قاضی میری چرا !
محمد بلند شد و با کلافگی گفت : من نمی دونم اصلا هر چی . من این دختر رو می خوام . کاری هم با اون دوست پرروش ندارم . با خودش حرف می زنم فقط . سیاوش : بی انصافی نکن . اون دختر رو حتی پدر خودت هم قبول داره . مطمئن باش می تونه کمکت کنه .
و خودش حرفش را باور نداشت !
محمد : من اصلا شمارشو ندارم بعدشم خوشم نمیاد ازش .
سینا کمی عصبی از این همه یکدنگی محمد شد . اما سیاوش با همان آرامش همیشگی اش تلفنش را برداشت و شماره را گرفت : الو آرمان … یک شماره تلفن می خوام . خانم بهنواز بهنود … از دوستان نزدیک خانم نگار زیبایی دختر سرتیپ زیبائیه … باشه فقط سریع باش .
و تلفن را قطع کرد . محمد با دهان باز و سینا با لبخندی بر گوشه ی لبش او را نگاه می کردند . محمد پوفی کرد و چیزی نگفت.کمتر از ۵ دقیقه آرمان تماس گرفت و شماره را داد . سیاوش بدون توجه به اعتراض دائمی محمد که او را شبیه به بچه های پنج شش ساله ی غرغرو کرده بود شماره را گرفت و منتظر شد که او جواب دهد . آنقدر نگه داشت که تماس قطع شد . پیامی فرستاد و خودش را معرفی کرد و خواست که با او تماس بگیرد .
بهنواز گوشی اش را در استیشن جا گذاشته بود و مشغول معاینه ی بیماری در اورژانس بود . وقتی کارش تمام شد به اتاق بیماران رفت و بدون توجه به گوشی مشغول ویزیت بیماران شد . تقریبا نزدیک غروب آفتاب بود که شیفتش به پایان رسید و تازه یادش آمد که امروز اصلا گوشی اش را نگاه نکرده است . فورا آن را برداشت و نگاهی انداخت .

رمان پائیز آغاز زندگیست
چند بار مادرش و شیدا و یک شماره ی ناشناس با او تماس گرفته بودند . پیامهایش را خواند و به مادرش زنگ زد . مادر به او گفت که امشب شام را به منزل بهزاد رفته اند . بهنواز گفت هر چه زودتر خودش را می رساند . سپس با سیاوش تماس گرفت .
از آنطرف محمد دائم غر می زد و می گفت که به حساب او که تماس و پیام سیاوش را بی پاسخ گذاشته و بی محلی کرده است خواهد رسید و سینا و سیاوش نمی توانستند قانعش کنند که شاید کاری دارد و اصلا تماس یا پیام را ندیده است و در آخر برابر غر زدن های مدام محمد فقط سکوت کردند .
با تماس بهنواز با کمی مکث تلفنش را پاسخ داد و با همان صدای سرد و خشک همیشگی اش سلام کرد و عذر خواست که مزاحمش شده است . بهنواز با لحن جدی و محترمانه ای پاسخش را دا د: خواهش می کنم جناب راد . من عذر می خوام که نتونستم تماستون رو پاسخ بدم.سرکار هستم و اصلا حواسم به موبایلم نبود ببخشید . خب بنده در خدمتم .
سیاوش با آرامش شروع به توضیح کرد : خانم بهنود من در واقع برای موضوع محمد و نگار خانم با شما تماس گرفتم .
بهنواز روی نیمکتی در حیاط بیمارستان نشست و سرش را تکان داد و با لحن بی تفاوتی گفت : اون موضوع تموم شده است جناب راد . من نیازی به بیشتر حرف زدن در موردش نمی بینم .
سیاوش لپ تاپ را بست وسعی کرد تمرکز کند روی قانع کردن بهنواز بی تفاوت به بحث : ببینید خانم بهنود شاید موضوع از جانب نگارخانم و شما تمام شده باشه ولی برای محمد همچنان ادامه داره . اون هنوز هم داره به نگار خانم فکر می کنه و بسیار ناراحته از اینکه پاسخ رد شنیده .
بهنواز لبخند کجی زد و با کمی شیطنت تمسخرآمیز پرسید : ناراحت یا عصبانی ؟ !
سیاوش تمسخر لحنش را گرفت و کمی اخم هایش درهم رفت : ناراحت .
بهنواز بی صدا خندید و می دانست که او دروغ می گوید : دروغ بهتون نمیاد جناب .
سیاوش با اخم های بیشتر درهم رفته پاسخ داد : به شما هم نمیاد اهل توجه به مسائل بی اهمیت باشید .

بهنواز : اتفاقا اهمیت در همین مسائل بی اهمیت نهفته است .
سیاوش گیج شده بود اما به روی خودش نیاورد و با همان لحن سردش گفت : ممکنه بیشتر توضیح بدید.
بهنواز چادرش را از روی زمین جمع کرد و گوشی را دست به دست : توضیح بیشترش رو برای خود آقا محمد میدم . هر وقت که خودشون شخصا با من تماس گرفتن و از من کمک خواستن اونوقت بهشون میگم . اینکه شما بیاید جلو و بخواید کاری بکنید خیلی محترمانه و دوستانه است ولی مشکل درواقع از خود آقا محمد هستش که من فقط به خودشون میگم .
سیاوش نفس عمیقی کشید و سری تکان داد : باشه . من حتما میگم با شما تماس بگیره .
بهنواز با لحن کمی شوخ و با اشاره به سردی و خشونت بسیار کمی که در صدای او مدام بیشتر می شد گفت : البته فقط بگید امیدوارم نخواید مجبورشون کنید .
سیاوش کمی لبخند زد و گفت : نخیر خیالتون راحت باشه خانوم . ازتون ممنونم شب خوبی داشته باشید .
بهنواز لبخند مهربان همیشه اش را زد و گفت : خواهش میکنم . شما هم شب خوبی داشته باشید . خدانگهدار .
سیاوش : خدانگهدار .
تلفن را قطع کرد و متفکرانه به جلو خیره شد . منطقی در حرف های بهنواز موج می زد که به عقل سیاوش می نشست . باید هر طور شده محمد را راضی می کرد . کلافه گوشی را روی میز گذاشت و به طرف سجاده اش رفت .

***

آن شب بهنواز و پدر و مادرش تا نیمه شب در منزل برادرش ماندند و سپس عزم خانه ی خود را کردند و هر چه شیدا و بهزاد اصرار کردند آنها قبول نکردند . در واقع آنها فکر آن دو بودند که صبح باید سر کار می رفتند .
به خانه که رسیدند اول قرص های مادر را به او یادآوری کرد و بعد با گفتن شب بخیری به اتاقش رفت .
با شنیدن صدای همهمه ای از طبقه ی پائین بلند شد . پائین رفت و صدای گریه ی نوزادی می آمد و گریه ی زنها بیداد می کرد . گهواره ی نوزادی را دید و زنی سر تا پا سیاه پوش بالای سر آن . با صدای جیغی شبیه جیغ شیدا برگشت و باز با شنیدن صدای لالایی سرش به طرف نوزاد رفت . صدا را می شناخت . خودش بود.

لای لالایی گل لالا

مهتاب اومده بالا

به طرفش رفت …

موقع خواب حالا

خودش را شناخت . نوزاد در آغوشش آرام گرفته بود . مادرانه نوزاد را در بغل داشت . ناباور به طرف زنان جیغ کشان رفت تا خواست چیزی بپرسد با دیدن سفره ی عزاداری و عکس با ربان مشکی قلبش نزدیک بود بایستد .
صدای لالایی می آمد و صدای شیون و عکس هم که دیوانه اش کرده بود . دستش را روی گوشهایش گذاشت و جیغ کشید .
نفس زنان از خواب پرید . صدای اذان آن همه سکوت را شکست . نفس نفس می زد و جایی شنیده بود خواب دم اذان صبح راست است . جایی هم شنیده بود که خواب زن چپ است . سرش را تکان داد تا از خیل این افکار بیخودی نجات پیدا کند .
بلند شد و چند نفس عمیق کشید و خدا را شاکر بود که آنچه که دیده است فقط خواب است . وضو گرفت و جانماز آبی نقره ای مادرجانش را پهن کرد و نمازش را خواند . باز هم خدا را شکر کرد که خواب دیده است و خواست که هیچوقت خوابش راست نشود هر چند قسمتی از خوابش شیرین بود و نا ممکن . بعد از نماز سوییشرتش را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت . هوای دم صبح واقعا سرد بود .
متوجه شد که کسی در حیاط است . نگاه کرد و پدرش رادید که در حیاط نشسته و سیگار می کشد . پدر تنها اوقاتی که خیلی کلافه و نگران بود یا یاد گذشته ها می افتاد ، سیگاری آتش می زد . کنار پدر روی تخت کوچک و کهنه ی کنار حیاط نشست .
پدر به او نگاه کرد و سیگارش را که هنوز به …… نرسیده بود خاموش کرد . بهنواز لبخندی زد و سرش را روی پاهای پدر گذاشت . بغضی عجیب به گلویش نشست . بغضی ناشی از خواب بدی که دیده بود . پدرش به عادت همیشه ای که داشت دست در موهای نه چندان بلند دخترکش برد و آنها را نوازش کرد . بهنواز چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید . هنوز هم کمی بوی سیگار در هوا بود . هر دو سکوت کردند . اینجور وقتها که هر دو حالشان بد بود هیچی نمی پرسیدند و هیچکدام حرف نمی زدند و فقط از آرامش حضور یکدیگر بهره می بردند . مدت زمانی گذشت و هوا کم کم رو به روشنی رفت و گنجشککان شروع به آواز خواندن کردند . بهنواز نفس عمیقی کشید و بلند شد . پدر به روی لبخند زد و او هم متقابلا لبخندی بر لبش نشاند . کنار هم نشستند و اینبار پدر سکوت را شکست : چی شده که دخترک من نخوابیده ؟ !
نسیم ملایم اما سوزناکی وزید . بهنواز سویی شرتش را به خود نزدیکتر کرد و گفت : خواب بد دیدم .
پدر : خیر باشه باباجون .
لبخند از لبهایش رفت و گفت : خیر نبود بابا … خیر نبود .
پدر دستی بر سر او کشید و گفت : خیره باباجون … هرچی باشه و خدا داده باشه خیره … چی دیدی مگه ؟ !
با یادآوری خوابش بغض کرد : نمی گم بابا … می گن خواب بد رو تعریف کنی واقعی میشه … پس نمی گم ….
پدر خندید و گفت : اینا خرافه است بابایی … باور نکن خانوم دکتر من .. !
بهنواز بغضش را قورت داد و گفت : تو این یه مورد خاص من هیچ ریسکی نمی کنم … حتی خرافه ها رو هم باور می کنم …!
پدر فهمید که نباید موضوع را بیشتر از این کش دهد : باشه هر جور راحتی بابایی … می گم برم یک نون داغ تازه بگیرم این خانوم دکتر امروز رو بیخیال رژیم قلب ما میشه … یک نیمرو با روغن فراوون به ما بده جیگرمون حال بیاد ؟ !
بهنواز نگاهی به پدرش که با شیطنتی شبیه به شیطنت پسران نوجوان حرف می زد کرد و او را نگاه می کرد انداخت و گفت : حالا یک امروز رو فکر کنم بشه یک کاریش کرد .
پدر سرش را نزدیک آورد و گفت : پس یک نوشابه هم بزنیم با هم .
بهنواز چنان چپ چپ به پدرش نگاه کرد که پدر با صدای بلند خندید و گفت : باشه حالا نمی خواد اینطوری نگاه کنی خانوم دکتر من .
بلند شد و دست بهنواز را گرفت و او را نیز بلند کرد . بهنواز دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با هم ، آن دو قدم را پیش رفتند . بهنواز سرش را به بازوی پدرش تکیه داد و گفت : دوستت دارم بابایی .
پدر لبخندی زد و ب*و*س*ه ای به پیشانی او نشاند و گفت : من بیشتر دخترکم .
با هم به داخل رفتند و بهنواز به پدر گفت که تا نانوایی باز شود انها از گرسنگی هلاک خواهند شد . پس بیخیال نان تازه شدند و نان از فریزر در آورده و در توستر گرم کردند و نیمرو با روغن فراوان و نوشابه خوردند . پدر که بعد از مدتها روغن آن هم انقدر زیاد دیده بود با ولع می خورد و مانند خردسالان حتی انگشتهای روغنی اش را هم در دهان برد و تمام ماهی تابه را نان کشید به حدی که بهنواز گفت نیازی به شستن آن ظرف نیست ! بعد هم یک شیشه ی کوچک نوشابه را سر کشید و بهنواز را تا مرز سکته برد . بعد از صبحانه بهنواز به پدر قرص چربی و قند و قلبش را داد و از او خواست که امروز را به شدت رعایت کند . پدر که به قول خودش بعد از مدتها سیبیلش چرب شده بود با خوشحالی او را بوسید و رفت که برای مادر نان تازه بخرد . هوا دیگر کاملا روشن شده بود که بهنواز به حیاط رفت و روی همان تخت کهنه نشست . حیاط کوچکشان که بیشترش باغچه بود را نگریست . نمی توانست بگوید که خاطرات فراوانی را آنجا داشت چون چند سالی بیشتر نبود که ساکن آنجا بودند .
تنها خانه ای که واقعا خاطرات زیادی را در آن به جا گذاشته بود خانه ی بزرگ پدربزرگش در اراک بود . خانه ای بزرگ و پر از اتاق . حیاطی دلنشین و پر از دار و درخت و یک تاب بزرگ و یک تاب درختی که بین درختان آویزان بود و مخصوص تنهایی بازی کردن هایش بود . به یاد مادرجانش افتاد که چه قدر مهربان بود و چه قدر زیبا موهایش را برایش می بافت . پدربزرگش که همیشه وقتی از بیرون می آمد اول دست در جیبش می کرد و به او شکلات و آدامس می داد و در ازایش یک ب*و*س محکم از او می خواست . به یاد بازی هایش با بچه های عمویش . بهزاد از او ده سالی بزرگتر بود و به هیچ وجه امکان بازی با او نبود . پس خودش را سرگرم می کرد و با گلها ور می رفت . با خودش گفت یادش بخیر آن صد برگ گوشه ی حیاط با آن گلبرگ های صورتی ملایم . در فکرهایش بود و همه چیز خوب بود که ناگهان صدای فریاد پدربزگ آمد که می گفت گمشو بیرون و بعد در بزرگ خانه را دید که بسته شد . آهی کشید و غمگین به آسمان نگاه کرد : آه پدربزرگ …کاش می دونستی که با همین فریادت تمام کودکی من رو به باد دادی … حالا هم که یادش خاطراتم رو به باد میده … لبهایش را به دندان گرفت و سرش را پائین انداخت و قطره ی اشکی بر روی شلوارش افتاد . بیخیال گذشته شد و رو به آسمان لبخندی زد و مطمئن بود کسی ان بالا نشسته که با لبخند او قهقهه خواهد زد . در همان حال گفت : بیخیال گذشته اوس کریم … گذشته ها گذشته … امروز رو عشق است … تو رو دارم غم رو می خوام چه کار ؟ !

و شعری را زیر لب تکرار کرد :

کاش باران بودم و غم پنجره را می شستم و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده از سر عشق ندا می دادم : پاک کن پنجره از دلتنگی که هوا دلخواه است گوش کن باران را که پیامی دارد دست از غم بردار زندگی کوتاه است باز کن پنجره را روز نو در راه است … “

***
در انجمن پرونده ی چند مراجعه کننده را بررسی می کرد که در به صدا درآمد و بعد هم قامت ریزنقش منشی پدیدار شد : خانم دکتر یک نفر اومده میخواد شما رو ببینه . بهنواز عینکش را زد و پرونده را بست : بگو بیان داخل .
منشی سری تکان داد و با صدای آرامی گفت : فقط سر و وضع درست و حسابی نداره انگاری معتاده .
بهنواز با شنیدن این حرف بلند شد و گفت : فورا بگو بیاد داخل .
منشی با دیدن حرکات تند او شگفت زده راه را باز کرد و گفت : بفرمائید .
بهنواز با دیدنش گفت : عماد خوش اومدی .
عماد دماغش را بالا کشید سرافکنده گفت : مرسی .
بهنواز با دست به مبل اشاره کرد و گفت : بشین .
عماد باز هم دماغش را بالا کشید و روی مبل نشست . بهنواز سفارش دو قهوه داد و رو به رویش جا گرفت : قرار بود روز بعدش بیای . چرا انقدر دیر ؟
عماد بالاخره سرش را بالا آورد و گفت : میومدم که چی ؟
بهنواز خودش را جلو کشید و در چشمان بی رمق و گود شده ی او زل زد : من میخوام کمکت کنم عماد .
عماد با صدای بلند و کلمات کشیده گفت : چه کمکی ؟ ! دیگه از دست کی کمکی برمیاد ؟ ! تا خرخره تو لجنم . اصلا من خود لجنم … خودش …
و بلند گریه کرد . بهنواز با ابروانی که از تعجب و غم در هم فرورفته بودند به عماد نگاه کرد . باورش نمی شد این همان عماد همیشه مغرور و سربلند باشد . به لباس هایش نگاه کرد . همه کهنه و پاره و یادش می آمد که عماد خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کرد به قول سپهر . با صدایی سرشار از تاسف گفت : عماد من کمکت می کنم .
عماد گریه اش شدید تر شد . منشی در زد و می خواست قهوه را بیاورد که بهنواز اشاره کرد بیرون برود . بلند شد و روی مبل کنار عماد نشست . بوی بدی در دماغش پیچید و این همان عمادی بود که ادکلن هایش را مناسب با شب و روز و مکان هایی که می رفت می زد .
رو به او آرام گفت : عماد من می تونم کمکت کنم . تو که منو میشناسی محاله بگم کمک می کنم و نکنم . قول میدم که خوب میشی . ترک شیشه یه ذره سخته ولی محال که نیست .
عماد پوزخندی زد و گفت : ترک کراک چی ؟ اونم راحته ؟!
و بهنواز مبهوت او ماند !

***

رمان پائیز آغاز زندگیست
داخل فست فود شد . مهرداد دستی برایش تکان داد . به سمتشان رفت . سلام کرد و گونه ی ترانه و نگار و عاطفه را بوسید .
سپهر منو را به سمتش هل داد و گفت : چی شده ؟ چرا بهم ریخته ای ؟
بهنواز نفسش را رها کرد و گفت : خسته ام سپهرجان فقط همین . ت
رانه : آخرای انترنی دارن پوستمونو می کنن توام سخت ترش نکن .
عاطفه: آره راست میگه ترانه . تو خیلی کار می کنی بهنواز . یه کم جون برای مراحل اَنتری هم بذار خو .
و خندید که ترانه با مشت به بازویش زد : انتر و زهر مار .
بهنواز منو را بست و با خنده گفت : کار چی بابا . مگه چه قدر سرکارم . بعدشم درسم که تمومه دیگه .
و رو به سپهر گفت : من پیتزا پپرونی .
و همان لحظه گارسون پیتزاها را روی میز گذاشت . بهنواز به سپهر و مهرداد و آن لبخندهای مسخره شان زل زد و مهرداد گفت : فقط خواستیم مورد احترام واقع بشی .
بهنواز صندلی اش را کمی جابه جا کرد : مدیون احترام گذاشتنتونم .
سپهر دستش را روی سینه گذاشت و کمی سرش را خم کرد : چاکرتیم .
و بهنواز کوفتی گفت و بقیه خندیدند . در حین خوردن مهرداد رو به نگار گفت : راستی نگار چه خبر از این خواستگار سمجت ؟
نگار شانه ای بالا انداخت و گفت : هیچی . فعلا که خبری نیست .
عاطفه از نوشابه اش خورد و با شیطنت گفت : انگار ناراحتی که خبری نیست .
ترانه خندید و گفت : آره .
مهرداد و سپهر هم خندیدند که صدای اعتراض نگار بلند شد : اِاِاِ این چه حرفیه عاطی . من و چه به اون آدم غد ! می خوام صد سال سیاه نیاد .
و با حرص گازی به پیتزایش زد . سپهر خیلی جدی پرسید : چی شد که ردش کردی ؟ فقط چون غده ؟ پسر خوبی به نظر می اومد .
نگار : آره پسر خوبیه ولی می دونی یه جوری بود انگار خیلی … خیلی …
بهنواز : مغرور .
نگار : آره آره مغرور بود . اصلا از نامزدیم با عماد نپرسید . بیرونم که رفتیم برای شام با گارسون بیشتر از من حرف زد بعدشم گفت سوالی ندارین منم بهم برخورده بود دیگه گفتم نه . گفت نیازی به این قرار نبود اصلا و این حرفا . انگار از اونایی بود که میگن …که میگن …
بهنواز باز هم با همان لحن جدی گفت : ازدواج می کنیم بعد آشنا میشیم .
نگار تند تند گفت : آره آره از همینا بود . اصلا انگار براش مهم نبود که من قبلا یک بار شکست خوردم و حالا نیاز به شناخت بیشتری دارم . خیلی … خیلی … بهنواز : از خود مچکر .
نگار : آره آره از خود مچکر بود . انگار اون بهترین انتخابه من یا اصلا هر کس دیگه ایه .
سپهر سری تکان داد و گفت : پس بهتر که ردش کردی . لیاقت تو رو نداشته .
مهرداد : منم موافقم .
عاطفه : ان شاالله یکی بهترش بیاد برات عزیزم .
ترانه : آمین .
و بهنواز در سکوت شامش را می خورد . یادش آمد که محمد زنگ نزده است . البته فعلا هم انتظاری از وی نداشت . بعد از خوردن شام برای قدم زدن به پارکی در همان نزدیکی رفتند . هوای پارک با آن درختان بلند و سرسبزش بهتر از نقاط دیگر بود .
بهنواز با دیدن بید مجنون زیبایی گفت : زیر این بید مجنون بشینیم .
ترانه و عاطفه و نگار روی نیمکت نشستند و مهرداد و سپهر روی لبه ی باغچه و بهنواز ایستاده مردم را تماشا می کرد .
ترانه : راستی خبرتان هست هفته ی دیگه عروسی شیده است ؟
عاطفه :آره راست میگیا . چی بپوشیم .
مهرداد چشمانش را در کاسه چرخاند : دغدغه ی همیشگی شماها !
ترانه غرغر کرد و بهنواز به این فکر کرد که بعد از سه سال هنوز هم مهرداد کمی ته لهجه ی آمریکایی اش را دارد . انتظار بیش از این را از بزرگ شده ی آمریکا نداشت بچه ها بحث را به بیمارستان کشاندند و در مورد مسائل مختلف نظر می دادند که صدای موبایل بهنواز بلند شد . با عذرخواهی برخاست و کمی آنطرف تر مشغول صحبت شد .
مهرداد به او نگاه کرد و گفت : خیلی خودشو درگیر کرده .
عاطفه هم با افسوس گفت : آره متاسفانه . اصلا به خودش یک استراحت درست و حسابی نمیده .
ترانه : این غیب شدنا و اینکه می خوام تنها باشمم چرته . میره روستاها ی محروم و اینا رو سر میزنه و یه کارایی با دکتر شمس میکنن که البته بی ارتباط به انجمنم نیست . بالاخره وقتی دکتر شمس مسئولیت انجمن رو بهش داده کارای دیگه رو هم بهش میده لابد .
سپهر : شاید ارامشش توی این چیزاس خب . هر کس یه جور آروم میشه . اونم با کمک کردن به دیگران .
مهرداد : ولی خب ممکنه روی روحیات خودش تاثیر بد بذاره . دائما غصه ی اینو اونو میخوره . خودش رو اذیت می کنه .
نگار : بهنواز دختر قوی ایه . نگران نباشید . اون خیلی مقاوم تر از چیزیه که ما فکرشو می کنیم .
همگی سکوت کردند و به او که به طرفشان می آمد نگاه کردند و لبخند همیشگی اش .
بهنواز : ببخشید بچه ها .
سپهر چشمکی زد و گفت : راحت باش .
ترانه کمی گلویش را صاف کرد و به عاطفه چشمکی زد : میگم بهنواز .
بهنواز : بله .
ترانه با کمی من من گفت : اوم اوم میگم نمی خوای به ما بگی که شهروز اون روز چی می گفت بهت ؟
بهنواز نفسش را فوت کرد و گفت : نمی پرسیدی می ترکیدی دیگه فضول باشی ؟
ترانه با لبخند گشادی سرش را کج کرد و مثلا خودش را لوس کرد .
مهرداد با تعجب پرسید : شهروز ؟ شهروز با بهنواز حرفی زده ؟
عاطفه با تعجب : نباید می زد ؟
مهرداد : معلومه که نه ! شهروز و چه به بهنواز !
بهنواز خندید و گفت : جوش نیار حالا داش قیصر ! چیز خاصی نمی گفت .
عاطفه : همون چیز غیر خاص رو میشه بگی حالا !
بهنواز لبخند پررنگی زد و با شیطنت ابروهایش را به نشانه ی نه بالا انداخت . اخم های عاطفه درهم رفت و ترانه زیرلب فحشی نثار او کرد . نگار هم ریز می خندید و واضح بود که خبر دارد چه شده . کمی دیگر نشستند و بالاخره عزم رفتن کردند . همگی خداحافظی کردند و عاطفه و نگار هم با سپهر و ترانه همراه شدند با تک بوقی رفتند .
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز هم می خواست سوار ماشینش شود که مهرداد مانع شد و با اخم های در هم رفته و لحنی جدی پرسید : شهروز چی میگفت بهت ؟
بهنواز لبخندی زد و گفت : خواستگاری کرد .
مهرداد پوزخند زد و دستی دور دهانش کشید : مرتیکه . چه طور جرئت کرده خودشو در حد تو ببینه و ازت خواستگاری کنه ؟ !
بهنواز : خودش هم می دونست که جوابش نه است ولی گفت فقط می خواستم شانسم رو امتحان کنم همین .
مهرداد با عصبانیت گفت : بره شانسش رو روی دوست دخترای رنگ و وارنگش امتحان کنه ! اونو چه به تو !
بهنواز نگاهی به اطراف انداخت و گفت : هیس آرومتر ! چرا اینجوری می کنی ؟ ! حالا انگار چی شده !
مهرداد عصبانی تر از قبل گفت : حالا انگار چی شده ؟ ! چی نشده رفیق من ! اون با اون همه گندکاریاش چه طور اومده طرف تو ؟
بهنواز شاکی گفت : مهرداد ! خواهش می کنم این بحث رو تمومش کن . چیز خاصی نشده . اون آدم فقط خواسته که کاری کنه که بعدا به خودش نگه ای کاش مهرداد خواست باز هم چیزی بگوید که بهنواز مانعش شد و گفت : حرف دیگه ای نباشه مهرداد ! انگار بعضی افکار پوسیده ی دیگران روی تو هم اثر گذاشته ها ! دلیل نمیشه چون اون آدم یه کارایی کرده حالا نتونه بره طرف کسی که باهاش متفاوته . در ضمن من ردش کردم چون اصلا قصد ازدواج ندارم . کاری هم به گذشته ی درخشانش توی امریکا و الانش توی ایران ندارم . زندگی هر کس به خودش مربوطه . حالا هم برو که دیرم شده . خداحافظ .
و سوار ماشین شد و بی توجه به مهرداد عصبانی رفت . مهرداد پوفی کرد و سعی کرد آرام شود . به سمت ماشینش رفت و فقط حرص می خورد .***

شب بخیری گفت و به اتاقش رفت . پدرش نگران نگاهش کرد و شب بخیر آرامی گفت . محال ممکن است چیزی از نگاه تیزبین حاج رسول دور بماند و دیده بود آن روزهایی را که لپ های دخترکش گل می انداختند و مردمک چشمانش می لغزیدند روی چهره ی تازه ریش درآورده ی محمد . امکان ندارد که رگه هایی از امید را در چشمانش ندیده باشد وقتی شنید که محمد به خواستگاری اش می آید . چه شد آن همه عشق و امید را نمی دانست ولی طی صحبتی که با بهنواز داشت فهمید که محمد ، دلش را شکسته است .
آهی کشید و به آسمان زیبای پائیزی زل زد . این ماه مهر عجیب بود برایش . فصل جالبی بود . درسش تمام می شد و بالاخره به قول ترانه دوره ی انترنی به قول عاطفه انتری ! تمام می شد و فشاری از رویش برداشته می شد . بچه ها برنامه ی سفر می ریختند و جشن و شادی اما او بی تفاوت بود . نگران طرح گذراندن بود . می ترسید بهنواز جای دوری بیافتد و آن وقت نمی دانست باید چه کار کند . او که سهمیه داشت و ترانه و سپهر هم زوج بودند و همین جا می ماندند اما بهنواز را نمی دانست .
بهنواز همان مادر نداشته اش شده بود و همه کسش بعد از پدرش . هیچ وقت فراموش نمی کرد که بعد از بهم خوردن نامزدی اش با عماد هر چند که کوتاه بود اما چه قدر روحیه اش بهم ریخت و چه قدر بهنواز صبوری کرد در برابر گریه هایش و ناله هایش . ترانه با اینکه دوست دوران کودکی اش بود طاقتش سر می آمد گاهی اما بهنواز به معنای واقعی کلمه ، مادرانه خرجش کرده بود . باصدای زنگ موبایلش از جا پرید . جواب داد و بهنواز حسش می کرد انگار !
نگار : سلام . داشتم بهت فکر می کردم .
بهنواز : چه طوری خانوم کوچولو ؟
نگار لبخندی زد به خانوم کوچولو گفتن او : گذشت دوران خانوم کوچولوییم بهنواز .
بهنواز : نشنوم غمگین صداتو . چی شده ؟
نگار : نمی دونم بهنواز . نمی دونم چمه . حالم خوش نیست .
بهنواز سکوت کرده بود این یعنی حرف بزن و خالی کن . نگار بغضش ترکید و گفت : می دونی به قول تو من مثل بچه ها می مونم . انگار بهم قول یه بستنی بدن و بعد بگن نمیشه و نیست دیدی چه جوری بچه ها پاشونو می کوبن زمین و تمام روز گریه می کنن ؟ ! حکایت منه دقیقا ! مثل یه بچه زود دل می بندم و امیدوار میشم . بعد که امیدم پوچ میشه میره هوا اینطوری داغون میشم . خسته شدم بهنواز خسته از غم و غصه و گریه کردن خسته شدم . دلم می خواد یه ذره احساس کنم خوشبختم فقط یه ذره … ولی نمیشه انگار زندگی با من سر ناسازگاری داره .
بهنواز : اینکه احساس خوشبختی نداری تقصیر خودته . این خودتی که باید این حس رو به خودت بدی . اینکه زود امیدوار میشی همچین هم اینطور نیست . نگار تو گاهی از همه ی ما بزرگتر میشی و بهتر می فهمی . چون تو زودتر از همه ی ما وارد زندگی شدی و اون روشو دیدی . اینی هم که به اون پسر دل بستی و امیدوار شدی خب حق داری . به نظر منم اون آدمیه که میشه روش حساب کرد . برای تو خوبه حداقل . ولی اینکه یه سری اشتباهاتی مرتکب شده خب نگار چرا به این چشم نگاه نمی کنی که هر آدمی می تونه اشتباه کنه ؟ ببین تو تمام جریان اون روز رو به من گفتی مو به مو و من به جرئت می گم تو هم مقصر بودی . این آدم انقدر ها هم بد نیست . فقط بلد نیست ! تو ته ذهنت داری اون رو با عماد مقایسه می کنی . آره خب اون با عماد خیلی متفاوته . عماد زبون باز بود و خیلی خوب بلد بود چه طور دل یک خانم رو به دست بیاره . اونم کسی مثل تو انقدر ساده و بی ریا .
آره خب حق داری باید نظر تو رو در مورد غذا می پرسید یا بهتر حرف می زد ولی چرا اینطور فکر نمی کنی که چون خودش اون غذا رو دوست داشته خواسته برای تو هم همونو بگیره ؟ نگار عزیزم توی یک کلام بگم بهت فقط اگر بخوای می تونی قشنگ ببینی . انقدر هم خودت رو اذیت نکنی . بشین فکراتو بکن عزیزم ببین می خوایش یا نه . یا به دستش بیار یا بندازش دور . ولی تو رو خدا اینطور نکن با خودت . روز به روز داری لاغر تر می شی . پدرت و من و بقیه جدا نگرانتیم . زودتر تصمیمت رو بگیر و یادت باشه هر تصمیمی بگیری همه ی ما پشتتیم .
نگار که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت : فکر می کنم و تصمیم می گیرم . دلم نمی خواد کسی خصوصا بابام نگران من باشه .
بهنواز : آفرین عزیزم . حالام برو بخواب . منم خیلی خوابم میاد . فردا می بینمت . شبت بخیر .
نگار نیز شب بخیری گفت و تماس را قطع کرد . به حرف های بهنواز فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و در آخر توانست تصمیمی بگیرد .

ساعت هشت خودش را به شرکت رساند . شرکتشان در ساختمان بزرگ ده طبقه ای بود به همراه چند شرکت دیگر . داخل رفت و از نگهبان طبقه ی مربوط به شرکت برنامه نویسی و کامپیوتری دایان را پرسید . نگهبان به او گفت طبقه های شش و هفت مربوط به آنهاست . تشکری کرد و به سمت آسانسور راه افتاد . با بسته شدن در آسانسور موزیک ملایم شروع به پخش کرد . بهنواز لبخندی زد و چشمانش را بست و تا زمانیکه صدای ضبط شده طبقه ی هشت را اعلام نکرد آنها را باز نکرد . بیرون آمد و از در شرکت داخل شد . حدسش درست بود و انتهای سالن نه چندان بزرگ آنجا سه اتاق بود که مربوط به مدیران می شد . می دانست که این شرکت را هر سه دوست با یکدیگر تاسیس کرده بودند . شرکت نه چندان شناخته شده و اما محکم و رو به رشدی بود.خصوصا در زمینه ی برنامه نویسی .
به سمت میز مربوط به منشی رفت و سلام کرد . منشی یک خانم تقریبا با حجاب و با آرایش ملیح بود که به محض دیدن او لبخند زد و گفت : سلام بفرمائید امرتون ؟
بهنواز : با آقای مهندس عظیم پور قرار ملاقات داشتم البته با خودشون هماهنگ شده .
و با این جمله راه را برای پرسیدن جمله ی تکراری منشی ها مبنی بر داشتن وقت قبلی بست . منشی در پاسخش گفت : جناب مهندس هنوز تشریف نیاوردن . لطفا بشینین تا برسن .
بهنواز لبخندی زد و تشکر کرد و به سمت صندلی های آنجا رفت . به اطرافش نگاه کرد . روی دیوار ها تابلوهای قشنگی زده شده بود که همه مربوط به کار شرکت بود . گلدان های طبیعی نیز در گوشه کنار همان سالن کوچک دیده می شد . علاوه بر آن سه اتاق مربوط به مهندسان یک در دیگر هم بود که بسته بود و کنار ان نوشته شده بود حسابداری .
کمی که نشست حوصله اش سر رفت و به سمت بروشورها رفت و مشغول مطالعه ی آنها شد . با دیدن بعضی نرم افزارهایی که توسط آنها طراحی شده بود حیرت زده شد و آنها را تحسین کرد . البته از نگار شنیده بود که بیشتر برنامه نویسی ها را سیاوش انجام می دهد و به همین دلیل است که سهم بیشتر ی از شرکت متعلق به اوست و او رئیس هیئت مدیره است .
مشغول مطالعه بود که دختری وارد شد و با منشی مشغول صحبت درباره ی سیاوش شد . دائما از مردانگی وی می گفت و ماجرای روز قبل را که سیاوش او را از دست چند مزاحم سمج نجات داده تعریف می کرد و اشتیاقی از حرف هایش می بارید .
بالاخره ساعت هشت و نیم هر سه با هم رسیدند . بهنواز سرش را بلند کرد و اول نگاهی به دختر جوانی که از بدو ورودش به شرکت مشغول صحبت کردن درباره ی رئیس با منشی بود ، کرد . برق محبت خاصی را در چشمان وی دید . حدسش درست بود این دختر از سیاوش خوشش می آمد !
سیاوش و سینا از دیدن او جا خوردند و محمد سلامی همراه با اخم به او داد . بهنواز بلند شد و با لبخند مهربان و زیبای همیشگی اش به آنها سلام داد .
سینا : شما کجا اینجا کجا خانوم دکتر ؟ !
توجه منشی و دختر به سمت او جلب شد
بهنواز : اومدم ببینم می تونید یک نرم افزار طراحی کنید بلکه این دوست گرامیتون یک بار هم که شده حداقل بدون اخم به ما سلام بدن ؟ ! والا اینطوری که ایشون می گن سلام سلامتی که نمیاره هیچ هزار نفرین هم توش داره .
سینا خندید و گفت : والا خانم بنده و سیاوش خانم مشغولیم ولی به کامپیوتر هم که برنامه می دیم آخرش مینویسه با یه من عسلم نمیشه خوردش این روزا .
بهنواز خندید و سیاوش تبسمی کرد و محمد در دلش خون سینا را حلال کرده بود.
بهنواز : غرض از مزاحمت اینکه آقای عظیم پور خواستند که همدیگر رو ببینیم . البته قرار بود ساعت هشت اینجا باشن .
محمد بی توجه به کنایه ی او گفت : بفرمائید اتاق من .
و به طرف اتاقش رفت . سیاوش اخمش از رفتار سرد او در هم شد و رو به بهنواز گفت : بفرمائید اتاق من خانوم بهنود .
محمد جاخورده از حرکت او برگشت که با صورت بی توجه او و نگاه سرزنشگر سینا رو به رو شد . دندان هایش را روی هم فشار داد و پشت سر آنها راه افتاد . بهنواز تشکری کرد و به سمت اتاق او راه افتاد . سینا به منشی گفت : خانم سماوات چند تا چایی بیارید لطفا .
داخل اتاق شدند و بهنواز روی یکی از مبل ها نشست .
اتاق سیاوش اتاق ساده ای بود . یک میز بزرگ چوبی و صندلی چرم مشکی ، کتابخانه ای مرتب با چند کتاب و پرونده ، مبلمان چرم قهوه ای تیره و چند تابلو به دیوار و البته قرآنی بر روی یک قفسه از کتابخانه و یک گلدان شمعدانی تنها دارایی اتاق بود . ساده اما مرتب و شیک .
تا آوردن چای فقط سکوت کرده بودند . چای را که آوردند بهنواز تشکری کرد و بعد هم رو به محمد گفت : خب آقای عظیم پور من رو دعوت کردید اینجا که صدای سنگین سکوتتون رو گوش کنم ؟
محمد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست : نه دعوتتون کردم که بپرسم چرا با دخالت بیجاتون آینده ی من و نگار خانم رو بهم زدید ؟
بهنواز کمی از چایش نوشید و سپس گفت : آینده ی نگار که سر جاشه و همه چیزش خوبه . آینده ی شما رو نمی دونم و در ضمن من چه ربطی می تونم به خواستگاری شما از نگار داشته باشم ؟
محمد با صدایی که غیر قابل کنترل شده بود گفت : خواهشا فیلم بازی نکنید و ادای آدم های خوب رو درنیارید . همه ی ما می دونیم که شما باعث سر نگرفتن این ازدواج هستید .
در حینی که محمد داد می زد بهنواز در آرامش کامل چایش را می نوشید و او را نگاه می کرد . سینا دست محمد را کشید و سیاوش با جدیت هر چه تمام تر نامش را خواند که باعث سکوتش شد .
بلند شد و عصبی پوفی کرد و دست در موهای مشکی اش کشید . بهنواز فنجان چایش را گذاشت و رو به سیاوش پرسید : اگر من رو مقصر می دونید چرا از من کمک خواستید ؟ می تونستید مستقیم برید سراغ خود نگار .
سیاوش : چون فکر کردیم که شما میتونید کمکمون کنید .
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لبخندی که کمی طعنه می زد گفت : یعنی فقط به این دلیل ؟ !
سیاوش سرش را تکان داد و دستانش را به هم گره زد و روی میز گذاشت . برای دیدن کامل بهنواز سرش را کمی چرخاند و گفت : چرا این رو می پرسید ؟ بهنواز دو ابرویش را بالا انداخت و لبهایش را کمی جمع کرد : چون دارید دروغ می گید .
جا خوردند . آن هم به وضوح ! سیاوش نفسش را رها کرد و سینا فقط با تعجب به او نگاه کرد و محمد عصبانی خواست چیزی بگوید که سینا نگذاشت . سینا با خود فکر کرد تا حالا چند نفر سیاوش را به درووغگویی متهم کرده اند ؟ ! سیاوشی که بر روی صداقتش قسم می خوردند !
سیاوش به صندلی اش تکیه داد و پرسید : چرا اینطور فکر می کنید ؟
بهنواز خنده ی آرامی کرد و گفت : چون شما مطمئن هستید که من می تونم کمکتون کنم .
محمد :واقعا که شما فکر می کنین خیلی بامزه هستین ؟ !
و صدایش بی نهایت از حدش خارج شده بود . بهنواز لبخندش رفت و گفت : من هر چی می خوام از در دوستی وارد بشم اما فایده ای نداره .
و خیلی جدی رو به سینا و سیاوش گفت : خیله خب شما دو نفر برید بیرون من میخوام تنهایی با آقای عظیم پور صحبت کنم .
محمد شاکی به طرفش آمد و پوزخندی زد : چرا باید ما با هم تنها باشیم خانوم ؟
بهنواز از لحن محمد جا خورد و به یک آن خونش به جوش آمد . بلند شد و چشم در چشم محمد دوخت و با صدای محکم و رسایی گفت : هی آقا پسر خیلی تند میریا ! خیلی منو متهم می دونی .
محمد زل زده در چشمانش گفت : چون شما دقیقا خود متهمید . چرا همینطوری توی زندگی دیگران سرک می کشید آخه ؟ !
بهنواز قدمی جلو رفت و چشم در چشم او با اخم خواست فریاد بزند و خیلی چیزها را به روی او بیاورد اما نام خدا را در دلش تکرار کرد و سعی کرد آرام باشد . محمد اما با دیدن صورت جدی و نگاه نه چندان مهربان او قدمی عقب رفت و زیرلبی عذر خواست .
بهنواز با همان صدای محکم و کمی بلندش گفت : آقای عظیم پور اگر قرار بود مشکلات و مسائل با عذرخواهی حل بشه الان نه قانونی بود و نه افرادی مثل پدر شما مجریان قانون .
محمد خجالت زده از رفتارش سرش را پائین انداخت . سینا به سمتشان رفت و گفت : خانم بهنود محمد این روزا اصلا حال خوبی نداره واقعا متاسفم .
بهنواز رو به سینا کرد و گفت : دلیلتون قانعم نکرد آقا . ایشون من رو متهم می کنند به بهم زدن چیزی که اصلا وجود نداشته و اگر هم وجود داشته فقط خودشون مقصر بودن ، بعد انتظار دارید من درک کنم ؟ !
و با صدای آرام تری رو به محمد گفت : من اومدم اینجا چون فکر می کردم ازم کمک می خواید اما این برخورد شما واقعا من رو ناراحت کرد و شما به من توهین کردین و من توهین رو به هیچ عنوان نمی پذیرم خصوصا وقتی که گناهکار نیستم .
برگشت و بی توجه به آنها کیفش را برداشت و عینکش را روی صورت مرتب کرد و رو به سیاوش گفت : آقای راد ممنون بابت چای .
و برای سینا سری تکان داد و بی توجه به محمد به سمت در رفت و آنرا باز کرد . در آخرین لحظه برگشت و گفت : چون هنوز هم کمی فکر می کنم که میشه یک فرصت بهتون داد پس یک بار دیگه بهتون فرصت میدم . فکر کنید و اگر به این نتیجه رسیدید که به کمک من نیاز دارید اونوقت با من تماس بگیرید . بهتون قول میدم هیچکس نمی تونه به اندازه ی من بهتون کمک کنه آقا . روز خوش .
و بیرون رفت و از منشی هم خداحافظی کرد و از شرکت آنها خارج شد . احساس خفگی می کرد . با این حال هنوز هم حس می کرد محمدی که اینطور حالش از به هم خوردن ازدواجش خراب بود ، ارزشش را دارد .
سیاوش روی صندلی اش نشست و گفت : آفرین محمدخان . واقعا آفرین . این همه زنگ بزن و ازش بخواه که بیاد بعدشم اینطوری .
محمد سرش را تکان داد و نشست . سینا دستش را در جیبش کرد و گفت : اِاِاِ پسر تو خجالت نکشیدی گفتی چرا باید تنها باشیم ؟ ! شانس آوردی نزد شل و پلت نکردا ! خانومی کرد !
سیاوش : محمد اگر واقعا نگار رو میخوای پس باید یک کاری بکنی . اینطوری که تو کلافه ای داری همه چیز رو بدتر می کنی . لااقل برو با خودش حرف بزن . برو با پدرش حرف بزن . فکر نمی کردم انقدر آماده خور باشی پسرجان . اگر میخوایش خب یه ذره تلاش کن .
سینا رو به روی او نشست و گفت : برو با خود نگار صحبت کن . اگر نشد باز میریم سراغ همین دختر . مشخصه که این دختر روی نگار نفوذ داره .
محمد عصبی گفت : آخرش که چی ؟ اگر ازدواج ما رو جور کنه تا آخر عمر باید تو زندگیمون نفوذ داشته باشه ؟
سیاوش : اینا رو دیگه برو با نگار صحبت کن و سنگاتو وا بکن .
محمد سری تکان داد و قبل از خارج شدن از اتاق گفت : در ضمن …
نگاه هر دو به سمت او رفت : نگار خانوم .
سینا پرسشی نگاهش کرد : چی ؟!
محمد با اخم و کمی عصبی گفت : میگم نگار نه نگار خانوم .
و بیرون رفت . سینا به سیاوش نگاه کرد و گفت : اینو نگا چه جوی گرفتتش !
سیاوش لبخند کجی زد و سری تکان داد و مشغول کارش شد .
صدای رادیو را کم کرد و ماشین را به راه انداخت . هر چه بوق زد توجهی نکرد پس پیاده شد و صدایش زد : خانم زیبایی … نگار خانوم
نگار با شنیدن صدای او رویش را به سمت او برگرداند و کمی ترسیده نگاهش کرد. ابتدا نگاهی به اطراف انداخت و بعد هم به طرف محمد رفت : سلام آقای عظیم پور .
محمد در ماشین را بست و گفت : می تونم کمی از وقتتون رو بگیرم ؟
نگار باز هم ترسیده به اطراف نگاه کرد و چند تا از همکارانش را دید . لبخندی زد و سری تکان داد . چادرش را در مشت فشرد و گفت : آقای عظیم پور اینجا محل کار منه . لطفا برید . بین من و شما حرفی نیست آخه .
محمد متوجه ترس در صدایش شد : واقعا متاسفم ولی من باید با شما حرف بزنم .
نگار عصبی در چشم او نگاه کرد و گفت : ما قبلا حرفامونو زدیم . به نتیجه نرسیدیم دیگه لزومی نداره باز درگیر این ماجرا بشیم .
محمد : شما دیگه درگیرش نیستید اما من مدام دارم بهش فکر می کنم .
کمی دلش لرزید اما کافی نبود تصمیمش را گرفته بود . نفس عمیقی کشید و خواست جوابش را بدهد که صدای نگهبان بیمارستان آمد : خانم دکتر مشکلی پیش اومده ؟
پیش از آنکه نگار حرفی بزند محمد عصبی فریاد زد : آخه قیافه ی من شبیه اوناییه که مشکل درست می کنن ؟
نگهبان خواست به سمتشان بیاید که نگار گفت : چیزی نیست آقای صفدری مزاحم نیستن ایشون . به کارتون برسید .
و رو به محمد با عصبانیت گفت : آقای عظیم پور از اینجا برید . اینجا محل کار منه همینطوریشم چند تا از همکارا دیدن برام بد میشه . من دلم نمی خواد حرفی پشت سرم باشه .
و التماس گونه گفت : لطفا .
محمد به اشک جمع شده در چشمان معصومش نگاه کرد و گفت : متاسفم نمی خواستم باعث ناراحتیتون بشم .
نگار اشکش را با چادرش پاک کرد و گفت : ولی شدید . حالا برید لطفا .
بغض صدایش محمد را کلافه کرد . به سمتش رفت و رو در رویش ایستاد : چرا آخه ؟ ! من می تونستم خبر خوشتون به همکاراتون باشم نه حرف و حدیث پشت سرتون . همش کار اون دوستتونه نه ؟ !
نگار : کدوم دوستم ؟!
محمد : خانوم بهنود . اون باعث جواب منفی شما شد نه . من می دونم .
و ادامه ی حرفش با صدای عصبانی نگار در گلویش ماند : تقصیر بهنواز ؟ ! منظورتون همون دختری نیست که دم به دیقه داره دم گوش من می خونه نظرمو راجع به شما تغییر بدم که ؟!
محمد مات و مبهوت ماند و پیش از آنکه بتواند حرفی بزند صدای بوق ماشینی آمد . برگشت و بی ام دابلیو ی مشکی رنگی را دید که راننده اش عینک آفتابی اش را بالا زده بود و به آنها نگاه می کرد .
محمد عصبانی به سمتش رفت و گفت : برو رد کارت پسرجان .
اما راننده بی توجه به او گفت : نگار، سوییتی ، سوار شو .
و نگاه عصبانی ای به محمد انداخت . و در کمال حیرت محمد نگار سوار ماشین شد و بعد هم با سرعت از آنجا دور شدند و شاید به همان سرعت دنیا در حال خراب شدن بر سر محمد بود . کمی که دور شدند نگار با صدای بلند زد زیر گریه . مهرداد ماشین را گوشه ای پارک کرد و به سمتش برگشت : سوییتی گریه نکن . چیزی نشده که .
رمان پائیز آغاز زندگیست
نگار با گریه گفت : اومده … جلو در … بیمارستان … همینطوری … اصلا با … خودش فکر نمی کنه من آبرو دارم . .. یه آدم چه قدر خودخواه … می تونه باشه … چند تا از بچه ها دیدن همچین بد نگاه کردن … دلم هری ریخت ..
مهرداد پوفی کرد و گفت : نگار جان دیدن که دیدن ! انقدر تو بیمارستان پشت سر این و اون میگن مگه چی میشه ؟ ! بعدشم همه تو رو می شناسن و می دونن دختر خوبی هستی . تو زیادی حساسی هانی . هیچ اتفاق خاصی نیفتاده . به من اعتماد کن .
نگار به او نگاه کرد و با لبخند دلگرم کننده اش روبه رو شد . او هم لبخندی زد و مهرداد وقتی دید که او آرام شده است به سمت خانه ی آنها به راه افتاد .***

محمد باز هم شماره را گرفت اما باز هم نگار ریجکت کرد و در آخر هم گوشی اش را خاموش کرد . با نگرانی نگاهی به پدرش انداخت و مشغول درست کردن سالاد شد .
پدر : نگار بابا فرداشب عروسیه ؟
نگار : بله باباجون . فردا شبه .
پدر : مختلطه ؟
نگار با ترس گفت : بله .
حاج رسول سری تکان داد و گفت : بهنواز و بقیه هم هستن ؟
نگار : بله .
حاج رسول سری تکان داد و هیچ نگفت . نگار نفس راحتی کشید و گفت : شام حاضره .

***
نیمه شب وقتی حاج رسول خوابید نگار گوشی اش را روشن کرد و با بهنواز تماس گرفت . همه ی ماجرای آن روز و زنگ زدن های محمد را گفته بود . بهنواز با او حرف زد و مثل همیشه توانست او را آرام کند . بعد از اینکه تماس را قطع کرد عکس مادر را برداشت و مثل هر وقت دیگر که دلش می گرفت با او حرف زد : مامان کاش بودی . بهنواز خیلی مامانیه خوبیه ها ولی می دونی به قول خودش یک مادر بچشو حس می کنه . یه مادر نیازی نیست بچش حرف بزنه خودش می فهمه درد بچش چیه …
و بغضش ترکید : مامان من چه کار کنم ؟ … همیشه فکر می کردم خوش به حال زن محمد ولی الان می بینم اصلا چیزی نیست که فکرشو می کردم . تازه خوبه زنش نشدم . اصلا نمی خوام مگه زوره ؟ ! دلم می خواد شوهرم آروم باشه . .. منطقی باشه … مامان می شنوی ؟ میفهمی من چی میگم؟! … مامان …. مامان …
اما صدایی نیامد. عکس مادر می خندید ولی محزون! گریه اش را با صدای بلند سر داد. می دانست پدر نمی شنود. بلند گریه کرد…بلندتر و بلندتر… و مادر نوازش می کرد چشم هایش را با همان لبخند قاب شده اش…

***

پرستارها و انترن های تازه وارد مشغول صحبت و پچ پچ بودند.
– دیدی پسره چه التماسی می کرد ؟ ! معلوم نیست چی شده بینشون.
دیگری خنده ای کرد و گفت : ولی چه مارمولکی بوده این دختر سرتیپ و ما بی خبر بودیم.
دیگری شکلکی در آورد و گفت : عاطفه می گفت خواستگارشه.مام که خر !
و صدایی نفس را در سینه ی هر سه شان حبس کرد : آفرین . خوبه که آدم ذات خودش رو بشناسه.
دخترها جا خورده سلام کردند به بهنوازی که لبخند همیشه اش رفته بود و اخم ترسناکی داشت . بهنواز جوابشان را نداد و گفت : ماشالا تو این بیمارستان همه فقط حرف زدن بلدن و اون وقت من میگم عجیبه که سرم دو تا از بیمارا تموم شده و هیچ کس عوض نکرده … چه عجیب بودنی آخه ؟ ! وقتی شماها اینجا می شینید و گوشت برادر مردتون رو می خورید .
از اصطلاحی که به کار برد صورتشان جمع شد . بهنواز با صدایی کمی بلند تر گفت : چیه ؟ ! چرا حالتون بد شد ؟ ! مگه نمی دونید غیبت مثل چیه ؟ همینه دیگه . بماند که تهمت زدن چه عواقبی داره و چه کار غیر انسانی و غیر اخلاقی ایه . شماها نا سلامتی مرحم درد مردمید . سوگند خوردید . بعد به همین راحتی می شینید پشت یکی صفحه می ذارین ؟
و با لحنی تهدید گرانه گفت : یک بار دیگه بشنوم از این حرفا ، به خداوندی خدا بیچارتون می کنم . فهمیدین ؟
دخترها که می دانستند حرف او حرف است فقط سری تکان دادند و هیچ نگفتند .
بهنواز : برید اتاق ۴۰۳ سرم مریض تموم شده.
و با همان خشم نگاهی دیگر به آنها انداخت و رو به انترن ها گفت : به جای این خاله زنک بازیا حواستون به درستون باشه که درست یاد بگیرین . جون مردم بازی نیست .
و آنها را که بسیار خجالت زده بودند ترک کرد و رفت و به قول عاطفه شهابی بخش شده بود !

***

در خانه را با عصبانیت باز کرد و داخل شد . شهین خانم متعجب از این موقع آمدن همسرش جلو رفت و گفت : آقا امیرحسین چی شده ؟ این وقت شب مگه شیفت نداشتین امشب . حالا انقدر عصبانی خیره ایشالا .
سرهنگ عصبانی تر از هر وقتی داد زد : خیر نیست خانوم خیر نیست . کجاست این پسره ؟
شهین خانم حیرت زده و نگران گفت : محمد تو اتاقشه . چی شده حاجی ؟
سرهنگ : محمد محمد بیا ببینم .
محمد با شنیدن صدای دادهای پدرش بیرون آمد و متعجب به او نگاه می کرد و هنوز سین سلام از دهانش بیرون نیامده سیلی برق آسایی به گوشش خورد . شهین خانم جیغی کشید و گفت : یا حضرت عباس . امیرحسین چرا میزنی بچمو ؟
محمد حیرت زده به پدرش نگاه می کرد . پدری که تا حالا حتی اسمش را بدون آقای اولش یا جان آخرش نگفته بود .
سرهنگ با صدای بلندی ادامه داد : مرتیکه تو چه غلطی کردی ؟ ! مگه تو لات خیابونی هستی ؟ ! مگه تو بی شعوری آخه این چه کاریه ؟ !
و خواست باز او را بزند که شهین خانم جلوی محمد را گرفت و گفت : به جون همین یه دونه بچم آقا امیرحسین دست روش بلند کنی باز ، دیگه تو روت نگاهم نمی کنم .
سرهنگ با صدای زار و بلندی گفت : د همین یه دونه بچت بیچارم کرده بی آبروم کرده .
شهین خانم : خب بگو چی شده لااقل بدونیم مام !
سرهنگ روی مبل نشست و گفت : امروز حاج رسول اومد دفترم . بهم هشدار داد که به پسرت بگو دم پر دختر من نپلکه . نمی دونم این خاک بر سر رفته دم بیمارستان یه غلطی کرده جلو دختره رو گرفته و مزاحمش شده . حاجی میگه رو حساب رفاقتم با تو نیمدم خرشو بگیرم که چه کار کرده تو یه جلسه قرار با دخترم که اونطور جواب رد داده و حالا روز به روز داره آب میشه از غصه ولی دیگه اینو نمی تونم بگذرم . گفت بهت بگم دفعه ی دیگه کاری می کنه که آرزوی دیدن آسمون به دلت بمونه چه برسه به دخترش !
شهین خانم ناباور به محمد نگاه کرد و گفت : آره محمد ؟ ! تو همچین کاری کردی ؟ ! جواب بده دیگه !
محمد با صدای حیرانی گفت : آره ولی به خدا مزاحمت ایجاد نکردم فقط خواستم حرف بزنم همین . آخه …
سرهنگ بلند شد و رو در روی او گفت : آخه و زهرمار آخه و مرض پسره ی …
و دستش را روی قلبش گذاشت و نشست . محمد او را گرفت : بابا بابا چی شد ؟
شهین خانم فریاد زد : برو قرصش رو میز آشپزخونه است بیار . زود .
رمان پائیز آغاز زندگیست
فورا قرص را آورد و بعد از خوردن آن حالش کمی بهتر شد . صدای زنگ در آمد و با باز شدنش سیاوش و پهلوان و سینا و پدرش آمدند . با دیدن صورت محمد که جای رد انگشتان پدرش بر روی آن بود حیرت زده علت را جویا شدند . سرهنگ هم برایشان توضیح داد و در ادامه اش گفت : به خدا پهلوون تو این همه سال رفاقت با رسول یک بار ندیده بودم با کسی اینطوری حرف بزنه . انقدر رنجیده و عصبانی . حقم داره خب پای ناموسش وسطه . د آخه پسره ی احمق تو نمی فهمی دختر سرتیپ مملکته ممکنه یکی از سر دشمنی فیلم بگیره عکس بگیره پخش کنه براش چه قدر بد میشه اونم دختر به اون حساسی اونم تو محل درس و کارش . اون جا حکم دانشکده داره برای اینا بعد تو رفتی … وای خدایا این پسر چرا اینجوری شده آخه ؟ ! می خوای منو دق بدی ؟!
محمد باز به حرف آمد و گفت : بابا به خدا به جون خودتون که اگه نباشین می خوام دنیا نباشه ، قصدم بد نبوده می خواستم حرف بزنم فقط همین !
سرهنگ باز هم عصبانی برخاست : تو غلط کردی که خواستی فقط حرف بزنی .
شهین خانم جلو رفت : آقا آقا تو رو خدا بشینین قلبت باز می گیره . محمد برو تو اتاقت . برو میگم .
پهلوان راد و حاج آقا منصوری سعی در آرام کردن سرهنگ داشتند و سینا و سیاوش محمد را به اتاقش بردند . محمد روی تختش نشست و کلافه دست در موهایش کشید . بغض داشت و نمی خواست جلوی دوستان هر چند برادر شده اش ، بشکند . سیاوش کنارش نشست و دستی بر شانه اش گذاشت : اشکالی نداره داداش درستش می کنیم . کارت اشتباه بوده ولی خب میشه یه کاریش کرد .
محمد : چه فایده دیگه سیلیه رو خوردم حرفایی ام که نباید شنیدم .
سینا : اونا که حقته عزیز من .
سیاوش : سینا بسه . پاشو پاشو بریم پیش این دختره بلکه اون بتونه کاری بکنه .
محمد پوزخندی زد : دیگه چی برم پیش باعث و بانی این مشکلات .
سیاوش پوفی کرد و چیزی نگفت . می دانست که نرود میخ آهنین در سنگ ! کمی که گذشت محمد زبان باز کرد و بعد از این همه وقت شروع به حرف زدن کرد : من چه کار کنم بچه ها ؟ ! من … من … خیلی خاطرشو می خوام ! از خیلی سال پیش . همون موقع که زن عماد شد یادتونه چه حالی بودم ؟ این بار بدترم به مولا خیلی بدتر .نمی خواستم اینطوری بشه . جوابمو نمیداد آخه دائم ریجکت می کرد تماسامو . عصبی شدم پریشون شدم رفتم دم بیمارستان اومد بیرون و بحث کردیم بعدشم یک پسر اومد بوق زد و سوارش کرد بردش . می شناخت طرفو . پسره انقدر خوشتیپ و مایه دار بود که نگو . یه چیزی بهتر از عماد . بی ام دبلیو زیر پاش بود . مشخصم بود از این خارج رفته هاست که می گفت سوییتی .
اشکی از چشمش راه گرفته بود که فورا با دستش پاک کرد و گفت : مردک یکی نیست بگه به عمت بگو شیرین . می گم نکنه نگار براش مهمه که پولدار و اینا باشم ها ؟ ! به خدا شبانه روزی کار می کنم بهترینا رو براش می خرم . اون دختر ارزشش زیاده می ارزه هر کاری براش بکنی . یا شایدم تیپ و قیافه براش مهمه . حالا درسته که من آنچنان تیپ نمی زنم و از عطرای مارک و اینا استفاده نمی کنم ولی … ببینم نکنه بو می دم ؟ !
و کاملا هیستیریک زیر بغلش را بو کرد که باعث شد ابروهای سیاوش بالا بپرد و سینا با دست محکم بر پیشانی بکوبد . به سمتش رفتند و سعی کردند آرامش کنند
سینا : بابا محمد دیوانه شدیا ! نگار خانم اگر همچین کسی بود که تا الان صد بار شوهر کرده بود . با این افکار مالیخولیایی خودتو عذاب نده برادر من .
محمد اما بی توجه در فکر فرو رفت .
سینا به سیاوش نگاهی کرد و گفت : از دست رفت این سیاوش . محمد تموم شد !
سیاوش نگاهی عمیق به او کرد و کمی با گوشی اش ور رفت : شایدم تازه به دست اومده .
سینا به او و گوشی در دستش که به طرف سینا گرفته بود نگاهی کرد و لبخند موزیانه ای زد : شاید رفیق .
هر دو با لبخند به محمد نگاه کردند که در خودش فرور فته بود و زمزمه وار با خود حرف می زد .شاید همه چیز درست می شد .رمان پائیز آغاز زندگیست
***

فردای آن روز، بهنواز مشغول آرایش ساده اش بود که موبایلش زنگ زد.پاسخ داد و آن را روی آیفون گذاشت : بنال تری .
ترانه : زهر مار تری . چی کار می کنی ؟
بهنواز :ترگل ورگل .
ترانه : موفق باشی پس . ببین خواستم یادآوری کنم عروسی مختلطه ها .
بهنواز مداد چشمش را که تازه برداشته بود روی میز پرت کرد : اوف . یادم رفته بود . باید برم کل لباسام رو عوض کنم .
ترانه شیطون خندید و گفت : دیگه هر جور راحتی . میبینمت فعلا .
بهنواز : باشه فعلا .
در آینه نگاهی به پیراهن آستین حلقه اش که به تازگی گرفته بود کرد و لعنتی بر عروسی مختلط فرستاد . از کمد یک کت و دامن کرم قهوه ای در آورد و پوشید و موهای شنیون شده اش را باز کرد و به زحمت آنرا با آن همه تافتی که زده بود ساده بست .
دو ساعت بعد در کنار دوستانش در باغ خارج از شهر شوهر شیده نشسته بودند تا عروس و داماد به قول مهرداد شرفیاب شوند . شیده و اردلان وارد شدند و با ورود آنها هیاهوی عروسی رنگ دیگری به خود گرفت . بهنواز در حالیکه دست می زد چشم دوخت به نگار که او نیز چشم دوخته بود به شیده ی فرشته شده در آن لباس سفید .
آرام کنار گوشش گفت : ایشالا برای تو دخترکم .
نگار ، محزون لبخندی زد و چیزی نگفت . شیده و همسرش به میز آنها رسیدند و شیده اول ترانه و عاطفه و بعد او و در آخر بهنواز را محکم در آغوش کشید . آنها را بعنوان بهترین دوستانش معرفی کرد و یک بی معرفت تنگ معرفی بهنواز گذاشت .
بهنواز : شیده جان تو که می دونی من واقعا پر مشغله ام . همینا رم درست و حسابی نمی بینم .
مهرداد با حرص گفت : یه ماه و نیم خانم غیب شده بود … یه ماه و نیم ماه …
و این یک ماه و نیم غیبت بهنواز عجیب به دل مهرداد آمده بود . بهنواز لبخندی زد و گفت : من که گفتم کار پیش اومد .
بعد هم رو به شیده گفت : لیاقتت یک زندگیه خوبه . منم از صمیم قلب می خوام که زندگیت پر از عشق و دوست داشتن باشه . همچنین برای شما جناب وحواستون به این گل دختر ما باشه ها !
اردلان لبخند موقری زد و کمی سرش را خم کرد : حتما … شیده تک گل باغ منه .
و رنگ عشق نگاهش هر نابینایی را بینا می کرد !
دست در دست یکدیگر از آنها دور شدند و دقایقی بعد بود که مراسم کادو دادن شروع شد و شیده تبدیل به یک مجسمه از انواع طلا شده بود . هر کدام از بچه ها نیز کادویی دادند و مراسم ر**ق*ص شروع شد . ترانه بلند شد و وسط رفت و کمی با شیده رقصید و سپهر کمی بیشتر از کمی حرص خورد و مهرداد گیج انتخاب شریک ر**ق*ص بین آن همه زیبارو بود . عاطفه و نگار هم مشغول صحبت بودند .
بهنواز نگاهی به سپهر انداخت و در حالیکه به ترانه ی مشغول ر**ق*ص نگاه می کرد به او گفت : ترانه قبلا لباسای خیلی باز می پوشید .
سپهر با همان حرص گفت : می دونم .
بهنواز : قبلا خیلی بیشتر با ناز می رقصید .
سپهر : می دونم .
بهنواز : ترانه خیلی عوض شده .
سپهر که انگار کمی آرامتر بود گفت : می دونم .
بهنواز : الان داره خیلی معمولی می رقصه ولی می رقصه که همه بدونن شوهرش همه جوره می خوادش .
سپهر که خیلی آرام تر بود گفت : می دونم .
بهنواز ساکت شد و سپهر زل زد به ترانه ای که خانومانه می رقصید و شالش بیشتر موهایش و لباسش تمام بدنش را می پوشاند . او انتظار داشت بنشیند اما همین کمی ر**ق*ص را حق او دانست بعد از یادآوری های بهنواز . و بهنواز همیشه تغییرات محسوس ترانه را به او یادآوری می کرد ..!
سپهر رو کرد به او گفت : تو وجودت آرامشه .
بهنواز لبخندی تشکرآمیز زد و چیزی نگفت . شیده برای رقصاندن آنها بسیار تلاش کرد و عاطفه را بلند کرد و به نگار هم اصرار و به بهنواز فقط نگاه کرد و او می دانست بهنواز عمرا در مختلط ها برقصد .
بالاخره آن شب نیز تمام شد و نگار که با ترانه و سپهر آمده بود همگام بهنواز شد برای بازگشت . در راه تنها صدای موسیقی ملایمی که از ضبط پخش می شد سکوت را می شکست نگار به بیرون زل زده بود و هیچ نمی گفت . بهنواز نیم نگاهی به او انداخت و گفت : نگار من ! چیزی شده مامانی ؟
نگار به او نگاه کرد و گفت : این روزا بیشتر از همیشه دلتنگ مامانمم .
بهنواز به شوخی گفت : پس من چی ام بلا گرفته ؟ !
نگار سرش را به شیشه تکیه داد و گفت : این روزا حالم یه جوریه که فقط مامان واقعیم میتونه منو بفهمه و بس .
بهنواز دیگر حرفی نداشت که بزند . پس سکوت کرد و با سرعت بیشتری راند و بیچاره محمدی که بهنواز قصد داشت فردا بر سرش خراب شود .

آخرین کلاسش که تمام شد و به استیشن رفت . عاطفه مشغول بازی با گوشی اش بود که با دیدن او بلند شد و گفت : بهنواز میای امروز عصر بریم خرید ؟
بهنواز برگشت و گفت: خرید چی ؟
عاطفه: کیف و کفش و مانتو می خوام .
بهنواز ابرویی بالا انداخت و گفت : باشه پس ساعتای هفت اینا بریم آخه باید برم جایی کار دارم بعدشم میرم انجمن .
عاطفه با شوق گفت : منم بیام انجمن ؟
بهنواز لبخندی زد و گفت : دوست داری بیا .
عاطفه خوشحال پرسید : ساعت چند میری ؟
بهنواز : پنج باید اونجا باشم . تو شیش بیا که حوصلتم سر نره .
عاطفه : باشه پس میبینمت .
بهنواز : منتظرتم . من برم دیگه .
سپهر وارد شد و با تعجب پرسید : کجا ؟ تو که هنوز شیفت داری .
بهنواز : آره زنگ زدم ترانه زودتر بیاد . باید برم جایی کار واجبی دارم .
سپهر برای خودش چای ریخت و گفت : باشه هر جور راحتی .
عاطفه موزیانه خندید و گفت : پدرسوخته رو ببینا ! تا گفتی ترانه میاد گفت باشه هر طور راحتی . حالا اگر می گفتی که گفتم سجادی بیاد جوش میاورد .
و بعد دو تایی با بهنواز خندیدند . مردی به سمت استیشن آمد و گفت : خانم پرستار .
سپهر ادایی در آورد و گفت : هه هه خانم بامزه برو به کارت برس .
عاطفه به سمت مرد رفت تا به کارش رسیدگی کند.بهنواز هم در حالیکه آثار خنده هنوز هم در چهره اش پیدا بود خداحافظی کرد و رفت .***
با شنیدن صدای طبقه ی هشتم از آسانسور بیرون آمد و یک راست به سمت میز منشی رفت و سلام کرد و خواست که مهندس عظیم پور را ببیند .
منشی : عذر می خوام ولی نمیشه ایشون رو ببینید.خواستن که کسی مزاحمشون نشه .
بهنواز کمی عصبی گفت : منم قصد مزاحمت ندارم . کارم خیلی واجبه . لطفا بهشون بگید عواقبش پای خودم .
صدای پاشنه ی کفشی آمد و پشت سرش صدای دختری که می پرسید چه شده است . بهنواز نگاهش کرد . همان دختری بود که از سیاوش خوشش می آمد . عصبی از این همه تعلل و ترس منشی به سمت در رفت و بدون در زدن در را باز کرد .
محمد که مشغول صحبت کردن با تلفن بود فورا قطع کرد و رو به منشی که نگران به او زل زده بود گفت : مشکلی نیست خانم سماوات می تونید برید .
خانم سماوات نگاهی به بهنواز کرد و با گفتن چشمی بیرون رفت . با بسته شدن در محمد از جا برخاست و گفت : شما انگار ادب و نزاکت اجتماعی ندارید ! بهنواز با همان صورت غیرقابل انعطافش گفت : خیر ندارم .
محمد پوزخندی زد و گفت : خوبه پس غیر سرک کشیدن تو زندگی مردم و دخالت کردن بیجا ، ویژگی های دیگه ای هم دارین .
بهنواز بی توجه به کنایه ی او گفت : یک شب تا صبح گریه کرد .
صورت محمد پر از علامت سوال شد . بهنواز ادامه داد : یک روز تمام پر از نگرانی بود . پنج روزه که غمگینه .
محمد با حیرت پرسید : نگار خانم ؟ !
بهنواز با حرص گفت : آره نگار خانم !
محمد با نگرانی پرسید : اتفاق بدی افتاده ؟
بهنواز با همان آرامش آمیخته شده با حرص گفت : آره خیلی بد .
محمد جلو آمد و گفت : چی شده ؟ چه اتفاق خیلی بدی افتاده ؟
بهنواز بی توجه به کبودی روی صورت او گفت : اتفاق بدی به اسم محمد عظیم پور همینجور هُلُپی افتاده وسط زندگی دوست من !
محمد : گوش کنید …
بهنواز وسط حرف او پرید و گفت : نه آقا شما گوش کنید .
محمد سکوت کرد و بهنواز با اخم های در هم کشیده و صدایی کمی بلند ادامه داد : شما فکر کردید کی هستید ؟ اصلا شما شناختی از شخصیت نگار دارید ؟ ! می دونید برای اینکه شما رفتید جلو بیمارستان و جلوشو گرفتید چه قدر خودش رو بد می دونه ؟ می دونید یک روز تمام دلهره ی اینو داشت که چه حرفایی ممکنه پشتش بگن یا اگر حرفی به گوش پدرش برسه چی میشه ؟ حالا خدا رو شکر تونستیم تو نطفه خفه کنیم چرت و پرتاشونو . اونجا کسی نمی دونه که شما برای چی اومدید و همه فقط دیده بودن که نگار دم در بیمارستان با یکی حرف می زده . یکی میگه دوست پسرشه یکی میگه نامزدشه و خیلی حرفای دیگه . چشمای زیادی نه روی نگار بلکه روی دختر یک سرتیپه . منتظرن که یک آتو بگیرن و بگن اینم دختر سرتیپ فلانی . اصلا شما چیزی می دونید ؟ نه نمی دونین.چون چشماتونو بستین و فقط به خودتون فکر می کنید . فقط خودتونو می بینید و لاغیر !
قدمی جلو رفت و زل زده در قهوه ای چشمهای محمد گفت : آقای عظیم پور متاسفانه باید بگم تمام تصورات ذهنی من و نگار در مورد شما با این کاراتون بهم ریخته ! و نگار بیشتر از همه از همین موضوع ناراحته .
نگاه تاسف باری به او انداخت و ادامه داد : من به نگار گفتم بگه نه هر چند خودش هم به این نتیجه رسیده بود . بگه نه تا شاید به خودتون بیاید . من دوست داشتن رو توی نگاهتون دیده بودم . محبت رو توی رفتارتون دیده بودم . با همون یک جلسه ی خواستگاری . اما غرور و خودخواهیتونم دیدم . مغرورانه و از بالا به همه کس نگاه می کنید و انتظار دارید همه چیز بر وفق مرادتون باشه . اما اشتباه می کنید . من حتی به شما فرصت دادم گفتم کمکتون می کنم اما انگار نه انگار . شما یکی از مزخرف ترین عاشق هایی هستید که دیدم .
محمد عصبانی صدایش را بالا برد : اینقدر کمک کمک می کنید مثلا چه کمکی ؟
بهنواز هم داد زد : مثلا اینکه نگار حق انتخاب داره نگار از ماهیچه با سبزی پلو متنفره نگار دوغ بیرون رو دوست نداره و وقتی کسی نظرشو نمی پرسه تا سر حد مرگ ناراحت میشه .
سکوت سنگینی برقرار شد که آخر این سنگینی را خود بهنواز شکست و گفت : کمی از بیتابیتونو دوست داشتنتون رو و محبتتون رو خرج نگار کنید . نگار زور نمی خواد فقط کافیه که کنارتون آرامش داشته باشه . نگار عشق می خواد . فقط همین .
راه خروج را پیش گرفت و گفت : اگر نمی تونید لطفا دیگه مزاحمش نشید و اذیتش نکنید . دفعه ی دیگه طور دیگه ای باهاتون برخورد می کنم .
و بدون خداحافظی از اتاق خارج شد و محمد بود و حرف های او که پتک وارانه بر سرش کوفته می شد . سیاوش و سینا که از ماشین پیاده شده بودند و تازه می خواستند وارد شرکت شوند با دیدن بهنواز که از در خارج شد و متوجه آنها نشد متعجب شدند و خود را فورا به بالا رساندند .
خانم سماوات گفت که بهنواز چگونه وارد شده است و بقیه اش را هم گفت از خود مهندس بپرسید . وارد اتاق محمد شدند و او را دیدند که پشت میزش نشسته و متفکرانه از پنجره به بیرون زل زده است . سینا صدایش کرد اما جوابی نداد . سیاوش اشاره کرد بیرون بروند و در را بست . خانم سماوات را خواست و ماجرا را از او پرسید او هم جسته گریخته از حرف های آنها شنیده بود و برای آنها گفت . سیاوش با دقت گوش کرد و در آخر هم فقط گفت اگر کسی از بچه های طبقه ی دیگر از این موضوع چیزی بفهمد از چشم وی می بیند . خانم سماوات هم خیالتون راحتی گفته بود و رفته بود . حالا سیاوش بود و نقشه ای که در سر داشت . باید همان روز این کار را انجام می داد .

***

به سر در نگاهی انداخت و انجمن حمایت از زنان مهر را با صدای زمزمه واری خواند . وارد شد و با کمی پرس و جو دفتر بهنواز را پیدا کرد . به سمت منشی رفت و گفت : سلام خانم خسته نباشید می خواستم خانم دکتر بهنود رو ببینم .
منشی نگاهی به سر تاپای او انداخت و گفت : بله تشریف داشته باشید مراجعشون که بیرون اومدن میگم برید داخل .
سیاوش سری تکان داد و هنوز نشسته بود که در اتاق باز شد و دختری با چشمان سرخ خارج شد . از منشی خداحافظی کرد و رفت . سیاوش بعد از اینکه منشی از پیش بهنواز آمد داخل شد و سلام کرد . کاملا واضح بود که بهنواز از دیدن او جا خورده است : آقای راد منش .
عینکش را برداشت و برخاست : خوش آمدید بفرمائید بفرمائید خواهش میکنم .

رمان پائیز آغاز زندگیست
و با دست به صندلی اشاره کرد . سیاوش نشست و بهنواز سفارش چای داد و بعد هم به شوخی گفت : اینا انجمن حمایت از زنانه ولی خب بر بیاد از آقایون هم حمایت می کنیم .
سیاوش لبخندی زد و گفت : چه خوب چون دقیقا اومدم پیشتون تا ازتون بخوام که از یک آقا حمایت کنین .
منشی چای را آورد بهنواز تشکر کرد و رو به سیاوش گفت : احیانا اون آقایی که می گید محمد عظیم پور که نیست ؟
سیاوش در چشمان او زل زد و گفت : و اگه باشه ؟
بهنواز پوفی کرد و گفت : مثل اینکه ایشون نمی خوان متوجه بشن نگار نمی خواد ازدواج کنه که باز مزاحم شما شدن . من امروزم گفتم بهشون راه برگشتی نیست .
سیاوش جلو آمد و آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت : محمد اطلاعی از اینکه من اینجام نداره . فقط سینا می دونه .
بهنواز کمی در جایش جا به جا شد و گفت : پس مخفیانه می خواید مشکل حل بشه .
سیاوش : دقیقا . می خوام که شما کمکمون کنید .
بهنواز به چایی اشاره کرد و گفت : سرد شد بفرمائید .
سیاوش چای را برداشت و بهنواز گفت : من کمک نمی کنم .
قاطعانه این حرف را زد . سیاوش استکان را گذاشت و گوشی اش را بیرون آورد و بعد از کمی ور رفتن با آن صدایش را تقریبا بلند کرد و آن را روی میز گذاشت . بهنواز کمی دقیق شد و صدا آشنا بود و صد در صد محمد بود ولی آن لحن زار و آشفته نمی توانست او باشد ! تمام درد دل دیشبش را سیاوش ضبط کرده بود و حالا بهنواز آن را گوش می کرد وقتی تمام شد سیاوش گفت : خب نظرتون .
بهنواز که دستش جلوی دهانش بود چند لحظه به او نگاه کرد و انگار داشت سر موضوعی به خودش فشا ر می آورد نخندد که موفق نشد و خندید . سیاوش که کمی بهش برخورد بود با لحن سرد و کمی عصبی گفت : چیز خنده داری هست خانم ؟
بهنواز کمی که خنده اش را کنترل کرد گفت : ببخشید واقعا معذرت می خوام فقط یه لحظه یاد این فیلم فارسیا و هندیا افتادم .
نفسی گرفت و به سیاوش که به او زل زده بود نگاه کرد و وقتی دید سیاوش نیز طرحی از لبخند بر لبش دارد دوباره خندید و ناخودآگاه زیبا خندید . سیاوش اول کمی با او همراهی کرد اما بعد گویی محو خنده اش شد .
بهنواز وقتی خنده اش تمام شد گفت : ای خدا روزگار ما رو ببین .گیر کردیم بین دو تا بچه . تازه شنیدم عمو رسولم اتفاقی حرفای نگار رو وقتی به من می گفته شنیده و پیش سرهنگ رفته و با توجه به چیزی که روی صورت آقا محمد دیدم معلومه پدرشون احتمالا ، حسابی از خجالتشون دراومدن . درسته ؟
سیاوش با کمی مکث پاسخ داد : بله .
بهنواز پوفی کرد و گفت : باور کنین آقای رادمنش نمی دونم چی به چیه ! خودمم گیج شدم از دست نگار . می دونین رفتارش عجیب شده . غیر منطقی شده . لجباز و یک دنده شده . چیزایی که قبلا درش نبود . نگار با عماد خیلی کنار اومد و حالا با آقا محمد کنار نمیاد خیلی برام عجیبه .
سیاوش : شاید تصوراتشون از محمد چیز دیگه ای بوده که توقعاتشون رو زیاد کرده و وقتی دیدن نه اونطور که می خواستن نیست اینطور بهم ریختن .
بهنواز متفکر به میز زل زد و گفت : آره دقیقا منم حدسم همینه . به خدا نمی دونم کجای این مسئله وایسادم . حالا که عمو رسولم اینطوری عصبانی شده و سرهنگ هم همینطور واقعا نمی دونم من کجای قضیه ام !
سیاوش کمی خودش را جلو کشید و گفت : نظر من رو بخواید درست وسطشین . شما پل ارتباطی بین همه هستین . تنها کسی که هم حاج رسول هم سرهنگ و هم نگار خانم قبولش دارن .
بهنواز : و تنها کسی که آقا محمد قبولش ندارن !
سیاوش : پس من چی ام اینجا ؟ ! من پل ارتباطی شما و محمد می شم . کمک کنید خانم بهنود لطفا ! بذارید تموم بشه به قول خودتون این فیلم فارسی و بچه بازی ! والا انصاف نیست دو تا خونواده دارن انقدر اعصاب خوردی می کشن .
بهنواز به او نگاه کرد و شک در چشمانش موج می زد .
در را باز کرد و با صدای پر از انرژی گفت : سلام .
بهنواز تر سیده از حرکت ناگهانی اش ، سرش را بالا آورد و با چشمان از حدقه بیرون زده گفت : سلام و زهر مار . این چه طرز تو اومدنه ؟ !
عاطفه داخل شد و در را بست : دیدم منشیت نیست گفتم من که غریبه نیستم همینجوری اومدم تو .
بهنواز زیر لبی به او فحش میداد و شماره ای را می گرفت . کمی صدایش را صاف کرد و گفت : خانم سلیمانی مهلا امروز اومده مشاوره ؟ … خوبه … بگید قبل رفتن یه سر به من بزنه … ممنون .
و رو به عاطفه گفت : چیزی می خوری برو برای خودت بردار .
عاطفه در حالیکه در فایل های او کنکاش می کرد : نه مرسی اشتها ندارم .
و کمی متفکر به اطراف نگاه کرد و گفت : یاد اولین روزی که اومدم اینجا افتادم .
بهنواز برای اینکه حواس او را پرت کند گفت : افتادی که افتادی دختره ی پررو ! چرا پرونده ها رو بهم میریزی !
عاطفه حرصی او را نگاه کرد و گفت : خاک بر سر بی احساست کنن بهنواز !
بهنواز برو بابایی نثارش کرد و مشغول نوشتن چیزی شد . چند لحظه بعد چند تقه به در خورد و متعاقب آن مهلا وارد شد . بهنواز به گرمی سلام کرد و مهلا با صدای آرامی به هر دو .
عاطفه جوابش را با لبخنی داد و باز مشغول گشتن در پرونده ها شد . بهنواز به مهلا اشاره کرد که بنشیند بعد هم با حرص رو به عاطفه گفت : نکن .
عاطفه برگشت به سمتش و مثل بچه ها لب برچید و گفت : بداخلاق .
بهنواز بی توجه به او رو به مهلا گفت : چه طوری مهلاجان بهتری ؟
مهلا به عاطفه نگاه کرد و سکوت کرد . بهنواز متوجه منظور او شد و رو به عاطفه گفت : تو گفتی چیزی نمی خوری ؟
عاطفه به او و بعد به مهلا نگاه کرد و گفت : چرا چرا می خورم .
و بعد با لبخند مسخره ای به سمت در رفت . ناگهان برگشت و با حالت متفکری گفت : نخود سیاه باقلواییتونو کجا می ذارین ؟ !
مهلا نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد . بهنواز اما جدی جواب داد : کابینت سمت راست گوشه ی چپ زیر نخودسیاه هلوییاس .
عاطفه تشکر کرد و بیرون رفت . مهلا متعجب به او نگاه می کرد که بهنواز خندید و گفت : آشپزخونه ی اینجا اصلا کابینت سمت راست نداره .
مهلا همراه با او خندید و شروع به شرح احوالاتش کرد : خیلی بهتر شدم تو این مدت ولی بازم یک سری ترسایی توی وجودم هست که نمی تونم باهاشون کنار بیام . البته همه ی تلاشمو می کنم.درسمم باز شروع کردم . نمی گم خوبه ولی بد نیست سرگرمم می کنه و از فکر و خیالای پوچ نجاتم میده . دیگه کم کم یاد گرفتم که چه طور با این مسئله کنار بیام .گرچه هنوزم کابوس می بینم .
بهنواز با دقت گوش کرد و بعد سری تکان داد : ببین عزیزم همین که انقدر زود تونستی باهاش کنار بیای و یاد بگیری چه طوری باهاش مبارزه کنی خیلی خوبه . بعضیا ماه ها میان اینجا و هیچ نتیجه ای نمی گیرن . شاید توام انقدر نتیجه نگرفتی هنوز ولی همین که سعی داری باهاش کنار بیای خیلی خوبه .
مهلا بغض کرد و گفت : آره انقدرام خوب نیستم .
همه ی تلاشش این بود که جلوی گریه اش را بگیرد . بهنواز کنار او نشست و دستی بر شانه اش گذاشت : خنده خوبه … قهقهه عالیه … گریه بده … اما بغض … بغض افتضاحه .. بغض آدمو می کشه … ذره ذره جونتو می گیره … گریه کن … جلوی گریه رو که بگیری و بشه بغض بده … میشه کینه … میشه عقده … پس گریه کن …
مهلا خودش را در آغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد . عاطفه پشت در صدای بلند گریه اش را شنید و لبخند تلخی زد . شنید که مهلا گفت : ببخشید خانم دکتر هر دفعه که میام اینجا گریه می کنم ولی دست خودم نیست .
و صدای بهنواز را که می گفت فدای سرت . خنده ات مال بقیه گریه ات مال من .
رمان پائیز آغاز زندگیست
چند دقیقه بعد مهلا از اتاق خارج شد . چشمانش سرخ بود و متورم . عاطفه قبل از اینکه برود از او پرسید : چندمین باره که میای پیشش ؟
مهلا گفت : سومین بار .
عاطفه : چند بار پیشش گریه کردی ؟
مهلا با خجالت گفت : سه بار .
عاطفه با لبخند تلخی گفت : واسه سه بار آدم معذرت نمی خواد که ! یعنی اینطوری بگم که واسه سه بار گریه کردن پیش بهنواز که معذرت لازم نیست .
مهلا سوالی نگاهش کرد که عاطفه گفت : من صد و شصت و سه بار پیشش گریه کردم .
مهلا خواست بپرسد که مگر تو هم بلایی که سر من آمده سرت آمد اما نپرسید و عاطفه داخل اتاق شد .***

بعد از کلی بالا پائین کردن خیابان ها عاطفه کفش و کیف و مانتویی که می خواست را پیدا کرد .
بهنواز : می گم عاطی پایه ای شام بریم ساندویچ کثیف ؟
عاطفه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : پایتم شدیـــــــــــد !
جلوی یک ساندویچی نگه داشت و پیاده شدند . داخل مغازه ی کوچک ساندویچی سه میز و صندلی فلزی بود.دو تا از آنها که پر بودند و آن یکی را هم بهنواز و عاطفه اشغال کردند . عاطفه از همانجا سفارش شش ساندویچ بندری و همبرگر داد .
تلویزیون روشن بود و همه ی مغازه چشمشان به فوتبال در حال پخش . بهنواز و عاطفه هم با دقت نگاه می کردند که فروشنده پرسید : خانوم می خورین یا می برین؟
عاطفه با صدای بلند گفت : می بریم .
بهنواز برگشت و گفت : منظور آقا ساندویچاس … می خوریم آقا .
و بعد هم گفت : با این تیم سوراختون حتما هم که می برین .
عاطفه برگشت و گفت : چو پرسپولیس مباشد تن من مباد ! پس چی که می بریم
چند پسر که آنطرف نشسته بودند گفتند : ای ول … می بریم .
بهنواز با تمسخر گفت : خدا کنه .لااقل از قعر جدول بیاین به یه کم بالاتر از قعر .
و بعد هم خندید . عاطفه ادایش را در آورد و گفت : زهرمار ! حالا انگار استقلالشون خیلی بالاس !
بهنواز با افتخار گفت : از پرسپولیس قعر جدول شما که خیلی بالاتره .
عاطفه : ببند بابا .
بهنواز : آره بابا ببندم بهتره یه وقت حواس مبارکتون پرت نشه بازیکناتونو باد ببره .
عاطفه چپ چپ نگاهش کرد و گفت : شما استقلالیا رو همون بهتره که بهتون بی توجهی بشه .
بهنواز : آره آره بی توجهیه نه کم آوردن .
و بعد هم آرام خندید . عاطفه زیرلبی به او فحش می داد و ساندویچش را گاز می زد . یک بندری و یک همبرگر را که بهنواز نوش جان کرد و دو همبرگر و یک بندری را عاطفه و همه حیرتزده بودند از این دو دختر و محال بود کسی حتی یک درصد فکر کند که این دو خود پرستار و دکتر هستند و منع می کنند همه را از خوردن این چیزها ! بازی تمام شد و پرسپولیس باخت . عاطفه عصبانی از بازی بلند شد و بیرون رفت و بهنواز هم با شادی پول ساندویچ ها را حساب کرد و بیرون رفت .***
کمی سرش را خم کرد که او را ببیند . هنوز داشت بالا می آورد . پیاده شدو کنارش رفت : مجبوری تا خرخره بخوری آخه !
عاطفه نفسش را رها کرد و خود را کنار ماشین پرت کرد و بهنواز می دانست خرخره ی او هنوز خالی بود بلکه افکار مزاحمی که از آمدنش به انجمن نشات می گرفت و عصبی اش می کرد باعثش است .
عاطفه خندید و گفت : مهم این بود که چسبید .
بهنواز هم کنار درخت نشست و گفت : بهتری ؟
عاطفه چشمانش را روی هم گذاشت و باز کرد . بهنواز بلند شد و زیر بغلش را گرفت و سوار ماشینش کرد و بطری ای آب به دستش داد تا بنوشد .
بعد هم ماشین را روشن کرد و آن شب عاطفه را به خانه ی خودشان برد . پدر و مادرش از حضور عاطفه خوشحال شدند اما با دیدن حال و روزش با نگرانی به سمتش رفتند .
آقا صادق : چی شده دخترم ؟
مهربانو : ای وای مادر تو چرا رنگ به روت نیست ؟ !
و او را روی مبل نشاندند . خودش که نای حرف زدن نداشت و فقط به زور لبخندی زد اما بهنواز گفت : مسموم شده .
مهربانو موهایش را نوازش کرد و گفت : دورت بگردم من که میگم بیا با ما زندگی کن . همینجور تنهایی زندگی می کنی بده خب . معلوم نیست چی میخوری چی نمی خوری .
عاطفه لبخند زنان گفت : شبی ساندویچ خوردیم واسه اونه .
آقا صادق : پس معدت نساخته بابا . وگرنه بهنوازم معدش حساسه . ساندویچه سالم بوده .
بهنواز با سرمی در دست آمد و گفت : آره به معدش نساخته.پاشو بریم بالا دراز بکش سرم بزنم با آرامبخش حالت بهتره میشه .
با کمک مادر بلندش کرد و او را بالا روی تخت خودش خواباند و از لباس های راحتی اش تنش کرد و سرم را زد . دو آمپول یکی ضد تهوع و دیگری آرامبخش برایش تزریق کرد . مادر و پدر بهنواز با نگرانی اتاق را ترک کردند و چراغ را خاموش بهنواز هم لباس راحتی پوشید و کنار او نشست . آرامبخشی که زده بود ، برای او انقدر قوی نبود که فورا او را به خواب ببرد . کنارش نشست و دستش را گرفت . چشمانش را باز کرد و دست او را کمی فشار داد . اشک از گوشه ی چشمانش آرام راه گرفت .
با صدای ضعیفی گفت : یاد اون روزا افتادم .
بهنواز با مهربانی موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی گفت : یادش نیفت .
عاطفه : دست خودم نیست .
بهنواز با ناراحتی نگاهش کرد و گفت : بهش فکر نکن . فقط بخواب . تو خواب میری یه جای قشنگ . من بهت قول میدم . فقط بخواب … وقتی بیدار شی هیچی یادت نمیاد … هیچی …
عاطفه پلک هایش را بست و کم کم خواب او را ربود . بهنواز اشک او را پاک کرد و در تاریک روشن اتاق به او زل زد . پوست سفید و مهتابی اش حالا کمی زرد رنگ شده بود . رنگ موهایش را عوض کرده بود و از فندقی به مشکی تغییر داده بود . اگر می گذاشت موهای خودش دربیایند و آن لنزها را از چشمانش بر میداشت کلمه ی زیبا برایش کم بود . اما نمی گذاشت . دیگر نمی خواست آن شکلی باشد … این عاطفه دیگر مثل قبل نمی شد …

بعد از کلی بالا پائین کردن خیابان ها عاطفه کفش و کیف و مانتویی که می خواست را پیدا کرد .
بهنواز : می گم عاطی پایه ای شام بریم ساندویچ کثیف ؟
عاطفه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : پایتم شدیـــــــــــد !
جلوی یک ساندویچی نگه داشت و پیاده شدند . داخل مغازه ی کوچک ساندویچی سه میز و صندلی فلزی بود.دو تا از آنها که پر بودند و آن یکی را هم بهنواز و عاطفه اشغال کردند . عاطفه از همانجا سفارش شش ساندویچ بندری و همبرگر داد .
تلویزیون روشن بود و همه ی مغازه چشمشان به فوتبال در حال پخش . بهنواز و عاطفه هم با دقت نگاه می کردند که فروشنده پرسید : خانوم می خورین یا می برین؟
عاطفه با صدای بلند گفت : می بریم .
بهنواز برگشت و گفت : منظور آقا ساندویچاس … می خوریم آقا .
و بعد هم گفت : با این تیم سوراختون حتما هم که می برین .
عاطفه برگشت و گفت : چو پرسپولیس مباشد تن من مباد ! پس چی که می بریم
چند پسر که آنطرف نشسته بودند گفتند : ای ول … می بریم .
بهنواز با تمسخر گفت : خدا کنه .لااقل از قعر جدول بیاین به یه کم بالاتر از قعر .
و بعد هم خندید . عاطفه ادایش را در آورد و گفت : زهرمار ! حالا انگار استقلالشون خیلی بالاس !
بهنواز با افتخار گفت : از پرسپولیس قعر جدول شما که خیلی بالاتره .
عاطفه : ببند بابا .
بهنواز : آره بابا ببندم بهتره یه وقت حواس مبارکتون پرت نشه بازیکناتونو باد ببره .
عاطفه چپ چپ نگاهش کرد و گفت : شما استقلالیا رو همون بهتره که بهتون بی توجهی بشه .
بهنواز : آره آره بی توجهیه نه کم آوردن .
و بعد هم آرام خندید . عاطفه زیرلبی به او فحش می داد و ساندویچش را گاز می زد . یک بندری و یک همبرگر را که بهنواز نوش جان کرد و دو همبرگر و یک بندری را عاطفه و همه حیرتزده بودند از این دو دختر و محال بود کسی حتی یک درصد فکر کند که این دو خود پرستار و دکتر هستند و منع می کنند همه را از خوردن این چیزها ! بازی تمام شد و پرسپولیس باخت . عاطفه عصبانی از بازی بلند شد و بیرون رفت و بهنواز هم با شادی پول ساندویچ ها را حساب کرد و بیرون رفت .***
کمی سرش را خم کرد که او را ببیند . هنوز داشت بالا می آورد . پیاده شدو کنارش رفت : مجبوری تا خرخره بخوری آخه !
عاطفه نفسش را رها کرد و خود را کنار ماشین پرت کرد و بهنواز می دانست خرخره ی او هنوز خالی بود بلکه افکار مزاحمی که از آمدنش به انجمن نشات می گرفت و عصبی اش می کرد باعثش است .
عاطفه خندید و گفت : مهم این بود که چسبید .
بهنواز هم کنار درخت نشست و گفت : بهتری ؟
عاطفه چشمانش را روی هم گذاشت و باز کرد . بهنواز بلند شد و زیر بغلش را گرفت و سوار ماشینش کرد و بطری ای آب به دستش داد تا بنوشد .
بعد هم ماشین را روشن کرد و آن شب عاطفه را به خانه ی خودشان برد . پدر و مادرش از حضور عاطفه خوشحال شدند اما با دیدن حال و روزش با نگرانی به سمتش رفتند .
آقا صادق : چی شده دخترم ؟
مهربانو : ای وای مادر تو چرا رنگ به روت نیست ؟ !
و او را روی مبل نشاندند . خودش که نای حرف زدن نداشت و فقط به زور لبخندی زد اما بهنواز گفت : مسموم شده .
مهربانو موهایش را نوازش کرد و گفت : دورت بگردم من که میگم بیا با ما زندگی کن . همینجور تنهایی زندگی می کنی بده خب . معلوم نیست چی میخوری چی نمی خوری .
عاطفه لبخند زنان گفت : شبی ساندویچ خوردیم واسه اونه .
آقا صادق : پس معدت نساخته بابا . وگرنه بهنوازم معدش حساسه . ساندویچه سالم بوده .
بهنواز با سرمی در دست آمد و گفت : آره به معدش نساخته.پاشو بریم بالا دراز بکش سرم بزنم با آرامبخش حالت بهتره میشه .
با کمک مادر بلندش کرد و او را بالا روی تخت خودش خواباند و از لباس های راحتی اش تنش کرد و سرم را زد . دو آمپول یکی ضد تهوع و دیگری آرامبخش برایش تزریق کرد . مادر و پدر بهنواز با نگرانی اتاق را ترک کردند و چراغ را خاموش بهنواز هم لباس راحتی پوشید و کنار او نشست . آرامبخشی که زده بود ، برای او انقدر قوی نبود که فورا او را به خواب ببرد . کنارش نشست و دستش را گرفت . چشمانش را باز کرد و دست او را کمی فشار داد . اشک از گوشه ی چشمانش آرام راه گرفت .
با صدای ضعیفی گفت : یاد اون روزا افتادم .

رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز با مهربانی موهایش را نوازش کرد و با صدای آرامی گفت : یادش نیفت .
عاطفه : دست خودم نیست .
بهنواز با ناراحتی نگاهش کرد و گفت : بهش فکر نکن . فقط بخواب . تو خواب میری یه جای قشنگ . من بهت قول میدم . فقط بخواب … وقتی بیدار شی هیچی یادت نمیاد … هیچی …
عاطفه پلک هایش را بست و کم کم خواب او را ربود . بهنواز اشک او را پاک کرد و در تاریک روشن اتاق به او زل زد . پوست سفید و مهتابی اش حالا کمی زرد رنگ شده بود . رنگ موهایش را عوض کرده بود و از فندقی به مشکی تغییر داده بود . اگر می گذاشت موهای خودش دربیایند و آن لنزها را از چشمانش بر میداشت کلمه ی زیبا برایش کم بود . اما نمی گذاشت . دیگر نمی خواست آن شکلی باشد … این عاطفه دیگر مثل قبل نمی شد …
برای بار چندم صدای پیام گوشی اش آمد و باز هم پیام دیگری از محمد عظیم پور …
پوفی کرد و خواست بدون اینکه باز کند پاکش کند اما حسی قلقلکش می داد تا آن را بخواند . به پدرش که مشغول مطالعه ی کتاب بود نگاه کرد و پیام را باز کرد :” کیستی تو که چنین عاشق و شیدای توام

گوئیا مهری و محتاج به گرمای توام

کیستی تو غزل عشق و نسیم سحری

برده ای دل ز من و غرق تمنای توام

کیستی تو که در اندیشه ی فردای منی

همه دانند که من واله و رسوای توام ”

ضربان قلبش بالا رفت و لپ هایش رنگ گرفتند . این پنجمین پیامی بود که از طرف محمد می آمد و این سومین روز بود . هر روز دقیقا راس ساعت هشت شب پنج پیام برایش می آمد و حالش را از این رو به آن رو می کرد . هنوز این پیام ها را به کسی نگفته بود و این روزها خیال می کرد برای خودش رازی دارد و خود را به بی خبری از تیزبینی بهنواز زده بود .
از آنور محمد منتظر جوابی از سوی او بود اما طی این سه شب که پیام داده بود دریغ از یک پیام خالی . باز هم ناامیدانه گوشی را کنار گذاشت و به سمت سالن رفت . مادرش مشغول صحبت درباره ی یک میهمانی بود. محمد با فکری که از ذهنش گذشت فورا پرسید : کیا دعوتن ؟
شهین خانم گفت : همین آشنا ماشناها دیگه . همسایه ای همکاری دوستی .
محمد آهانی گفت و مثلا بی تفاوت به تلویزیون نگاه کرد اما همه ی حواسش پی اسم مهمان ها بود . اما آن اسمی که مورد نظرش بود را نشنید . پکر شد و بی هدف فقط شبکه های تلویزیون را بالا پائین می کرد و در دلش لعنت می فرستاد بر شانسش .

رمان پائیز آغاز زندگیست
***
در باغ بارمان بساط والیبال و خنده و شادی فراهم بود اما در این میان تنها یک نفر بی تاب و بی حوصله بود.
مهرداد: هوی…نگار…نگار خانوم….دختر حاجی…
اما نگار اصلا در باغ نبود و هیچ واکنشی نسبت به صدا کردنای او نشان نداد.مهرداد رو کرد به بقیه و گفت:چشه این؟!
ترانه شانه ای بالا انداخت و همه به بهنواز که با خیال راحت مشغول بازی کردن با گوشی اش بود نگاه کردند.بهنواز سر بالا آورد و گفت:اینطوری نگام نکنین…منم نمیدونم…شاید با باباش دعواش شده.
همه حالتی وا رفته به خود گرفتند و با نگرانی به نگار نگاه کردند.نیلوفر بلند شد و به سمت نگار رفت و کنارش نشست.کمی که گذشت پسرها به والیبال خود برگشتند و پچ پچ های دخترها شروع شد.نیلوفر هم نگار را به حرف گرفت و بالاخره حواس او نیز به بازی والیبال بچه ها و کری خواندن هایشان پرت شد. عاطفه و سپهر یک طرف و مهرداد و بارمان در سمت دیگر با جدیت هر چه تمام تر مشغول بازی بودند.به طوریکه گویی در مسابقات لیگ جهانی بازی می کنند. دخترها هم به شدت مشغول تشویق بودند و چه قدر خوب بود که باغ بارمان آنقدر بزرگ بود که صدا از آن بیرون نرود و گرنه با آن جیغ هایی که نیلوفر و ترانه می کشیدند گوش همسایه ها ی باغ کر می شد. همه آنقدر سرگرم بودند که کسی متوجه نبود چند دقیقه ای بهنواز نشود.
به گوشه ای از باغ رفت و فورا تماس را برقرار کرد.بعد از چند بوق صدای بم و مردانه ی سیاوش در تلفن پیچید:بفرمایید.
بهنواز: سلام جناب رادمنش.بهنود هستم.ببخشید مزاحم شدم.
سیاوش: نه خواهش می کنم.بفرمائید.
و بهنواز از همین چند کلمه حرف زدن او پی به بی حوصلگی اش برد: خواستم بگم به آقا محمد بگید که این بی توجهیش رو تا شب مهمونیشون ادامه بدن. سیاوش نفسی کشید و گفت: این کارا لازمه؟
بهنواز قدم زنان ابرویی بالا انداخت و گفت: خسته شدین؟
سیاوش خودش را روی تخت انداخت و گفت: من نگفتم خسته شدم من فقط پرسیدم لازمه؟!
بهنواز خندید و گفت: لازم بودنش که آره لازمه ولی برای شمای بی حوصله باید بگم داریم یک قصه ی عشقی درست می کنیم برای دوستامون.
سیاوش متعجب پرسید: از کجا می دونید من بی حوصله ام؟
بهنواز لبخندی زد و گفت: هستید.از صداتون مشخصه.
سیاوش پوزخندی زد و گفت: جالبه.صداشناس هم هستید.متعجبم شما که انقدر دقیقید چه طور نتونستید توی ازدواج اول دوستتون بفهمید که عماد آدم درستی نیست؟!
تلخ گفت و تلخی اش را بهنواز حس کرد.با لبخند و با همان صدای آرام همیشگی اش گفت : اون موقع که نگار بله رو داد من تهران نبودم.قبلش هم به عمو رسول و هم به نگار گفته بودم در مورد این آدم عجله نکنن.
سیاوش تلخ تر گفت: کاش موقعی که محمد رفته بود خواستگاری هم تهران نمی بودید.
بهنواز به این سیاوش که مثل بچه ها غر غر می کرد خندید و گفت: نبودم ولی خودم رو رسوندم.
سیاوش: نمی رسیدید الان این همه دنگ و فنگ نداشتیم.
بهنواز: نمی رسیدم الان کلی دنگ و فنگ دیگه داشتیم.
سیاوش با تمسخر پرسید: چه دنگ و فنگی؟
بهنواز گوشی را به دست دیگرش داد و گفت: فکر کردید نگار با اون همه غرور و خودخواهی دوستتون می تونست کنار بیاد؟! شما فکر می کنید نامزدی اول نگار چرا بهم خورد؟
سیاوش: اطلاعی ندارم.
بهنواز: حدستون چیه؟
سیاوش: به خاطر اعتیادش.
بهنواز: نه…به خاطر خودخواهیش! نگار حتی پای اعتیاد عماد وایساد و حتی از هممون پنهانش کرد.ولی وقتی که دید که عماد حرصش تمومی نداره وبدون توجه به اون داره به کاراش ادامه میده ترکش کرد.نگار آدم وایسادن پای هر چی هست جز نادیده گرفته شدن.آدمای خودخواه آدمای اطرافشون رو نادیده می گیرن. سیاوش سکوت کرد.بهنواز صدای سنگین نفس های او را می شنید.او هم سکوت کرد.
در آخر با شک پرسید: آقای راد حالتون خوبه؟
سیاوش زل زده به قاب عکس رو به رویش سکوت کرد و چیزی نگفت.
بهنواز: امروز روز خاصیه؟
سیاوش با صدای خفه و سردی گفت: نه … فقط تولدمه.
بهنواز با افسوس گفت: چه بد که روز تولدتون براتون خاص نیست.ولی قطعا این روز برای مادر و پدرتون خیلی خاصه.
بهنواز حس کرد که او دیگر حتی نفس هم نمی کشد.با نگرانی گفت: آقای راد حرف بدی زدم؟
سیاوش بغضش را فرو خورد و گفت: نه حق با شماست.من پیامتونو به محمد می رسونم.این روزا فکرش از طرفی هم درگیر این شده که من این همه رهنمون عشقی رو از کجا میارم.کم کم شک می کنه بهم.
بهنواز متوجه شد که او می خواهد مسیر بحث را عوض کند پس با او همراهی کرد و گفت: شما آدم فهمیده ای هستید نباید شک کنن.
سیاوش: ممنون از تعریفتون ولی کنار این به قول شما فهمیده بودن من آدم بی احساسی هستم. حتما این رو فهمیدید.
بهنواز با مهربانی گفت: آدم بی احساس به خاطر دوستش این کارا رو میکنه؟! اصلا آدم مگه بی احساس میشه؟
سیاوش: نمیشه؟
بهنواز: نه که نمیشه! آدم آدمه چون احساس داره! از خدای به اون پر احساسی مگه میشه مخلوق بی احساس وجود داشته باشه؟!
سیاوش باز هم زل زده به قاب عکس رو به رویش با نفرت گفت: میشه…میشه و وجود داره!
بهنواز: نمیشه…آدم بی احساس نمیشه! شاید بعضی آدما توی بعضی مسائل و روابط بی احساس باشن ولی اینکه یک نفر هیچ حسی نداشته باشه نمیشه. هر کسی که حتی از نظر همه ی عالم بی احساسه ولی یه جایی یه کسی رو خیلی با احساس دوست داره… عامل احساس هر کسی یه جایی منتظرشه.یکی مادرش..یکی پدرش…یکی عشقش… یکی دوستش…حتی یکی یک تیکه سیب زمینی سرخ شده!
سیاوش از حرف آخرش خنده اش گرفت و گفت : چه ربطی داره؟!
بهنواز هم خندید و گفت: نه جدی میگم! بعضیا عاشق خوراکی ان.اینم یه جور حسه دیگه!
سیاوش آهی کشید و گفت: زندگی از دید شما خیلی آسونه!
بهنواز: زندگی از دید شما خیلی سخته.وگرنه نگاه من عادیه.
سیاوش : شاید….کی می دونه!
بهنواز: آره…کی می دونه!
کمی سکوت کردند که عاطفه بهنواز را صدا زد که بهنواز هم فورا گفت الان میام.
و به سیاوش گفت: جناب راد ببخشید من باید برم.راستی تولدتون مبارک.
سیاوش لبخند تلخی زد و گفت: ممنون.
بهنواز: خبر از شما.خداحافظ.
سیاوش: باشه.خداحافظ.
و تماس قطع شد.سیاوش دوست داشت که باز هم با او حرف بزند . حرف هایش و دید مثبتش انگار آب روی آتش درون سیاوش بودند. بهنواز تماس را قطع کرد و از همانجا نگاهی به نگار که با هیجان به بازی پسرها نگاه می کرد انداخت و لبخندی زد شاید کمی مادرانه..! بین آنها رفت و خود را به وسط زمین سپهر و عاطفه رساند و وقتی که توپ روی زمین افتاد آن را برداشت و رو به آنها گفت: بسه دیگه مردیم از گرسنگی بریم ناهار هوام سرده شماهام عرق کردین مریض میشین .
و بی توجه به اعتراض آنها توپ را به جای دوری انداخت.بقیه هم اظهار گرسنگی کردند و بچه ها دقیقا چاره ای جز ترک بازی نداشتند.سپهر به پشت بارمان و مهرداد می زد و امیدواری میداد که دفعه ی دیگر آنها خواهند برد. نیلوفر به داخل خانه رفت و بهنواز نیز به دنبالش برای آماده کردن میز: نیلو کجا می چینی غذا رو؟
نیلوفر از آشپزخانه بیرون آمد و در همین حین بقیه ی دخترها هم آمدند: توی آلاچیق بیشتر می چسبه گمونم.
همه موافقت کردند و شروع به بردن وسایل کردند و ترانه و نگار فورا سالاد را درست کردند .

ناهار را با شوخی های مهرداد و شیطنت ترانه و عاطفه خوردند.بعد از ناهار ساعتی گپ زدند و وقتی کمی گذشت هر کس به قول بهنواز دست یار خودش را گرفت و مشغول قدم زدن شد.عاطفه هم با مهرداد همراه شد و نگار لبخند مشکوکی زد و بهنواز می دانست که بین آنها از آن خبرها نیست.
بارمان روی صندلی چوبی در بالکن نشسته بود و سیگار می کشید.نیلوفر هم در آشپزخانه مشغول چیدن میوه و تزئین کیک بود و نگار کمک خوبی برایش بود. بارمان پسرخاله ی مهرداد بود و هر از گاهی او و دوستانش رادعوت می کرد به باغ یا منزلش تا دور هم باشند . از دوستان او خوشش می آمد و نیلوفر هم دیدن آنها را دوست داشت .
البته با بهنواز از قبل و از طریق انجمن و یتیم خانه آشنا بود و کمک های نقدی زیادی به آنها می کرد و در کل هم او را که روزی در مشکلش با همسرش یاری رسانده بود بسیار دوس داشت .
پیاده روی ها تمام شد همه بازگشتند . مشغول صحبت بودند که مهرداد زد روی میز و صدایش را صاف کرد:آقایون خانوما توجه بفرمائید…
عاطفه:توجه فرمودیم … بنال .
مهرداد نگاه چپکی نثارش کرده و مانند زنها ایشی گفت : عفت کلام داشته باش خب خواهر …
نیلوفر ریسه رفت از صدای نازک شده و خواهر کشیده ی مهرداد و دل بارمان کارخانه ی قندسازی شد از این ریسه رفتن.
مهرداد:خب دیگه بریم سر اصل مطلب.من زن میخوام!
ترانه فورا برخاست و شروع کرد به گشتن جیب هایش و بهنواز بلند شد و نگاهی بین درختان و لای بوته های گل و شمشادهای کاشته شده در باغچه انداخت.همگی با تعجب به آنها نگاه می کردند تا اینکه سپهر پرسید:چتون شد شما دوتا؟!
ترانه با نگاه تاسف باری به او گفت: نمی فهمین واقعا؟!
سپهر سری تکان داد و بهنواز هم نفس زنان به آنها پیوست و رو به مهرداد گفت: رفیق واقعا متاسفم…گشتم ولی زنتو پیدا نکردم…
و قیافه ی مهرداد وا رفت و شلیک خنده ی همه به هوا.

رمان پائیز آغاز زندگیست

مهرداد: شعور ندارین دیگه.مسخره ها….
سپهر زد به پشتش و گفت: خب تو همچین میگی زن می خوام حق دارن طفلکیا اینطوری کنن…انگار زن آماده توی بازار هست که بری بخری…
ترانه:راست میگه سپهر…مثل آدم بگی اینطوری نمیشه…
مهرداد ادایی با صورتش درآورد و گفت: خیلی خب من زن می خوام…اینم مثل آدمش…حالا پیدا میکنین واسم؟؟!
نگار: حالا میشه روش فکر کرد.
و بهنواز هم سری تکان داد.دوباره نشستند و دخترها مهرداد را دوره کردند که بدانند چه زنی می خواهد.مهرداد هم با آب و تاب شروع به تعریف کرد: خب یه زنی باشه که خشگل باشه…خانوم باشه…قد بلند باشه…از زن سبزه خوشم نمیاد… چشماش رنگی باشه بد نیست ولی نمی خوام کارتونو سخت کنم…دستپختش خوب باشه…فک و فامیل داشته باشه که رفت و آمد کنم هی باهاشون…برادر نداشته باشه…شغلش مهم نیست ولی تحصیل کرده باشه…اونم نه یک رشته ی الکی ها…با سلیقه باشه…حجابش رو هم آزاده هر جور خواست بگرده … پدرزن مادرزنم جونشون در بره واسه من…باهوشم باشه که بچه هام خنگ نشن خدایی ناکرده…آها بچه زیاد دوست باشه…دیگه…دیگه همینا رو در نظر بگیرین فعلا…با تشکر.
و لبخندی به قیافه ی متعجب آنها زد.عاطفه که تا الان مشغول نوشتن بود خودکارش را جمع کرد و ورقی از دفترچه اش کند:خب نوشتم همشو.میدم دست پرنده ی نامه رسون برسونه به خدا.ان شاالله چند سال دیگه حاضر میشه.
و لبخند مسخره ای به او زد . مهرداد چپ چپ نگاهش کرد:خیلی با نمکی تو !
بهنواز: د خب راس میگه دیگه…همه ی این ویژگی ها توی کدوم دختری پیدا میشه.اصلا لازم نکرده تو نظر بدی دختر معرفی می کنیم تو بگو آره یا نه.تمام. ترانه: والا حق با بهنوازه.تو نمیخواد چیزی بگی.ما خودمون درستش می کنیم.
مهرداد دستش را تکان داد:خیلی خب.میسپرمش به شماها.فقط وای به حالتون خرابکاری کنین.دختر باید بیارین عین پنجه آفتاب.مگه من چی کم دارم. عاطفه زد به کله اش و گفت:یه جو عقل.
و صدای اعتراض مهرداد بین خنده های آنان گم شد.از اول هم همه می دانستند که مهرداد برای مسخره بازی می گوید و الا پیدا کردن زن برای مهرداد کار آنها نبود.
نیم ساعت بعد همه حاضر و آماده مشغول خداحافظی بودند.از نیلوفر و بارمان تشکر کردند . مثل اکثر مواقع نگار با بهنواز همراه شد . در راه باز هم مثل اکثر مواقع فقط موسیقی بود که سکوت را بی معنا می کرد . نگار به خارج از ماشین نگاه می کرد و ذهنش را خالی از هر فکری نگه می داشت و اما بهنواز سراسر فکر بود .
و گویی در گیری در گوشه ای از ذهنش پیش آمده بود. حالات نگار کمی عجیب شده بود و انگار دخترکش کمی بزرگ شده بود ! با صدای زنگ تلفن نگار به خودش آمد . نگار تلفنش را جواب داد.پدر آنطرف خط از احوالاتش جویا می شد و او گفت که در راه بازگشت است.وقتی قطع کرد دوباره به بیرون خیره شد. بهنواز خسته از درگیری فکری اش و سکوت بی پایان نگار گفت: چرا تو انقدر ساکت شدی؟
نگار : خسته ام فقط همین!
بهنواز : نخیر خانوم! شما دو هفته ای هست درگیر این سکوتی!
نگار: به خاطر سنگینی درسای ترم آخره .
بهنواز: تو این دو هفته سکوتت جنسش فرق فوکوله جوجو.امشبم که کلا سکوتت غمگینه عزیزم.چیزی شده به من بگو.
نگار خندید و گفت: سکوت شناسم که شدی!
صداشناس را سیاوش و سکوت شناس را نگار به او نسبت دادند و چند وقت پیش ترش حاج رسول آدم شناس را نسبت داده بود. بهنواز با غرور گفت: بودم خانوم کجای کاری! حالا بگو بینم چته؟
نگار: خودمم نمی دونم مامانی.
بهنواز: به محمد مربوطه؟
نگار : آره.
بهنواز: دوست داری در موردش حرف بزنی؟
نگار: نه…الان نه…
بهنواز: باشه هر جور راحتی!
نگار رویش را به سمت او کرد و با تمام غم چهره اش لبخندی به روی او زد و گفت: ممنون که درکم می کنی.
بهنواز لبخندی زد و چیزی نگفت.و باز هم سکوت همراه با موسیقی ماشین..!

***

در مسیر خانه چند بسته پاستیل خرید تا وقتی به خانه رسید کمی دل از عزا در آورد! اما وقتی رسید با دیدن آوا و نیما فهمید دل از عزا درآوردن تا اطلاع ثانوی تعطیل است!
بهنواز لبخند از ته دلی زد و بلند گفت: آوای من!نیمای من! خوش اومدین.
آوا بدو خودش را به آغوش او انداخت و نیما چهار دست و پا نهایت تلاشش را کرد.بهنواز هر دو رادر آغوش گرفت و نیما بینی به بینی اش می مالید و قهقهه می زد و آوا سر بر شانه اش گذاشت و دم نزد.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و سلام کرد و بهنواز با لبخند به سمتش رفت و صورت لاغر و سفیدش را بوسید: سلام بر بانوی زیبای عمارت بهنودها!
مادر خندید و گفت: برو انقدر زبون نریز بچه.عمارت چیه؟بانو چیه؟
بهنواز خندید و با اشاره به دو عزیزش که چسبیده بودند به او و جدا نمی شدند پرسید: چی شده امشب این دو عزیز دلم اینجان؟
مادر در حالیکه شبکه ی سه را می گرفت برای سریال محبوبش: پدر شیدا حالش خوب نبود از طرفی هم داماد داییش فوت کرده رفتن ورامین.
بهنواز ابرویی بالا انداخت: خدا بیامرزه.همونی بود که سرطان داشت؟
مادر با تاسف سری تکان داد: آره مادر.
بهنواز: باباش چی شده؟قلبشه؟
مادر سری تکان داد: نه.میگفت معدشه.نمی دونم والا.واسه این بچه شیر گذاشته. امشب پیش تو بخوابه دیگه.می دونی که طاقتش نمیاد.
بهنواز لبخندی زد و دستی به موهای او کشید: می دونم.میشناسم این عشق عمه رو.
و با نگاهی به آوا گفت:جیگر عمه اگر پیشش نخوابه عمه ناراحت میشه ها!
آوا خندید و گفت : باشه.
بهنواز محکم او را بوسید: ای قربون برم تو رو جیگرم!
به طبقه ی بالا رفت تا لباسش را عوض کند.خانه ی چندان بزرگی نداشتند.طبقه ی پایین شامل یک هال و پذیرایی کوچک که با یک دست مبل و دو قالی و یک قالیچه ی کوچک پر بود و یک آشپزخانه ی متوسط و اتاق خواب کوچکی برای پدر و مادرش بود.دو اتاق خواب هم در طبقه ی بالا با یک سرویس وجود داشت . بهنواز دست و صورتش را شست و وضو گرفت و نمازش را خواند.می دانست امشب پدر کمی دیر می آید.رفته بود تا در مراسم دوره ی قرآن مردانه ای که در خانه ی یکی از همسایه ها برگزار میشد شرکت کند و شام را هم آنجا بود.قامت بست و انگار وقتی قامت می بندد موی نیما را آتش می زنند که می آید و مهر را بر می دارد و مشغول می شود.
بهنواز بی هیچ واکنشی نمازش را خواند.چون می دانست نیما هر طور شده می آید مهر دیگری در دستش گرفته بود تا در واقع با آن نمازش را بخواند.تا نماز او تمام شد و خواست جانمازش را جمع کند نیما هم مهر را گذاشت و دستش را به سوی او دراز کرد و دستان کوچکش را باز و بسته می کرد و صداهایی از خودش در می آورد که یعنی زود مرا در آغوش بگیر و این کودک عجیب آرامشی دارد در آغوش عمه اش!
بهنواز با نیمای در آغوشش پایین رفت و آوا را مشغول چرب زبانی برای پدر دید.پدر لبخند جانانه ای به رویش پاشید و سلام بلند بالای او را پاسخ داد و هیچ کس در دنیا برایش بهنواز نمی شود…حتی آوا با آن موهای روشن شبیه به کودکی بهنواز!
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز با تعجب پرسید: چی شده باباجون مگه نرفتین دوره؟
پدر نیما را از او گرفت و بوسش کرد: نه باباجان حواسم نبود فرداشبه مراسمشون.
و در ادامه گفت: راستی حاج رسول زنگ زد گفت برای پنج شنبه یعنی پس فردا شب مراسم دارن همون نذر قدیمی خانومشونه برای ازدواج امام علی و حضرت زهرا که می گیرن . گفت نزدیکا شام دعوتن .
بهنواز با ابروی بالا پریده گفت: نگار چیزی به من نگفته.
مادر با تعجب گفت: وا مگه میشه؟شاید یادش رفته.
بهنواز سری تکان داد و گفت: این نگار که هوش و حواس درست و حسابی نداره این روزا.لابد حواسش نبوده بگه.
مادر خواست بپرسد چرا که تلفن زنگ زد و شیدا جویای احوال بچه ها و مادر جویای احوال پدر و خانواده ی او و حرف در حرف آمد و مادر اصلا یادش رفت که بپرسد چرا!
بهنواز رو به پدر گفت: بابا راستی سرهنگ عظیم پور هم دعوتی دارن برای عید قربان. زنگ زد من رو هم دعوت کرد و تاکیدم کرد که برم.بازم گفتم شما چی صلاح می دونید.
پدر با شوخی گفت: نکنه می ترسی چون خواستگاری پسرشو بهم زدی بخواد دارت بزنه!؟
بهنواز خندید و گفت: از خودش که نه ولی پسرش چرا! بعیدی نیست اون مجبورشون کرده باشه منو دعوت کنن تا به خدمتم برسه!
هر دو خندیدند و پدر گفت: کی هست دعوتیش؟
بهنواز: هفته ی دیگه چهارشنبه .
پدر: پس برنامه ی هفته ی دیگه چهارشنبونم معلوم شد. بهنواز لبخندی زد و مشغول بازی با آوا و نیما شد.با آنها قایم باشک بازی می کرد و عاشق قایم شدن های آشکارشان بود! نیما فقط زیر پرده را می شناخت که دست و پایش معلوم میشد و آوا هر جا می رفت انقدر ریز می خندید و سر و صدا می کرد که جایش معلوم می شد و انگار این دو خودشان که خودشان را نبینند پنهانند!
در آخر هم انقدر بازی کردند که وقتی شام را خوردند و کمی گذشت خمیازه هایشان شروع شد.بهنواز آنها را به رخت خواب برد و برایشان چهار قصه گفت و در آخر هم التماس می کرد به نیما که چشمانش را ببندد.اما بی فایده بود و اجبارا او را بغل کرد و شروع کرد راه رفتن و هر چه لالایی در چنته داشت را برایش خواند تا خوابش برد.
او را گذاشت و خودش به آرامی پائین رفت.مادر که تحت تاثیر قرص هایش به خواب رفته بود و می ماند بهنواز و پدر.کنارش نشست و شروع به صحبت از هر دری کردند. مثل اکثر وقتها کتاب حافظ را آوردند و فالی گرفتند و لذتی بردند. بهنواز عاشق شعر خواندن های پدرش بود.با آن صدای زیبا و آن حس و حال، لذت را به جان او روان می کرد.
بهنواز: بابایی.
پدر عینکش را برداشت و کتاب را آنطرف گذاشت: جان بابایی.
بهنواز سرش را روی پای او گذاشت و او نوازشش کرد: به نظرت چی میشه که خدا آدمو می بره جهنم؟
پدر خندید و گفت: کار بدی کردی؟
بهنواز معصومانه نگاهش کرد و گفت: نه…ولی اینکه به بقیه راهنمایی می دم در مورد زندگیشون … می ترسم اشتباه در بیاد !
پدر نفس عمیقی کشید و متفکرانه گفت: بهنواز بابا! تا حالا چند بار گفتم تو مسئول زندگی دیگران نیستی! تو فقط می تونی کمکشون کنی.راهنمایی کنی و بهشون آرامش بدی.
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد: دخترم انقدر خودتو درگیر زندگی دیگران نکن. این دیگران الان خوبن چون همه چیز خوبه.آدما رو باید تو مشکلات شناخت.از کجا می دونی که این دیگران دو روز دیگه که مشکلی داشته باشی به دادت می رسن؟ این دیگران ممکنه دلتو بشکنن بابایی پس انقدر درگیرشون نشو. بهنواز: من نیازی ندارم تو مشکلاتم دیگران به دادم برسن خدا برای من بسه.
پدر لبخندی زد به این اعتقاد محکم دخترکش و ب*و*س*ه ای به روی موهایش زد.بهنواز بلند شد و زل زده در چشمان پدرش گفت: تازه من یه بابای خیلی خوب دارم که همیشه پشتمه.
پدر صورتش را نوازش کرد: اون که معلومه عزیزکم.ولی اگر یه روز من نباشم چی؟
اشک هجوم آورد به چشم بهنواز و گفت: خدا اون روز رو نیاره بابایی.اصلا حتی حرفشم نزن.
پدر لبخندی زد و گفت: تا امروز که بودم قوی بودی میخوام اگر منم نبودم تو بازم همینطور قوی بمونی.تو که خوب باشی و بخندی و قوی باشی من خوشحالم باباجون. من افتخار می کنم که پدر توام.حتی اون دنیا هم برم مطمئنم اگر سر بلند باشم به خاطر توئه.
دستانش را دوطرف صورت او گذاشت و زل زده در مهربانی چشمانش گفت: تو یک فرشته ای که خدا مهمون خونه ی من کرد و هنوزم نمی دونم چه کار خوبی انجام دادم که پاداشش تو بودی.
بهنواز دستان پدر را گرفت و بوسید: شما خودتون خوبین باباجون،من حتی اگر خوب باشم که نیستم،از خوبیه شماست.
پدر پیشانی اش را بوسید و او را در آغوش کشید و در حالیکه موهایش را نوازش می کرد گفت: اگه بگن اتفاق خوب زندگیت چیه میگم بهنواز.تو بهترین اتفاق زندگی منی .
بهنواز محکم او را بغل کرد و پدر به نوازش موهایش ادامه داد و موهای بهنواز اعتیاد داشتند به این دستان.و پدر آرام شروع به زمزمه ی شعر مرغ سحر کرد…مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیّاد

آشیانم، داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است، گل به بار است

ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

رمان پائیز آغاز زندگیست
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اینبیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن

کارها تمام شده بود و بچه ها همه گوشه و کنار دراز کشیده بودند تا وقتی که مهمانها برسند.نگار در آشپرخانه هنوز مشغول بود و سکوت امروزش برای همه عجیب بود.
بهنواز کنارش رفت و ظرف هایی که در دستش بود را گرفت و روی میز گذاشت. نگار خواست اعتراض کند که بهنواز خیلی جدی گفت: بشین.
نگار کمی نگاهش کرد و وقتی دید کاملا جدی است بی هیچ حرفی نشست.بهنواز صندلی را کمی به طرف او کشید و نشست.بعد هم دستش را گرفت و زل زده در چشمانش گفت: نگار خانومی…چی شده عزیزم؟چرا تو انقدر ناراحتی؟
نگار سرش را پائین انداخت و هیچ نگفت.بهنواز خودش را جلوتر کشید و با لحن بسیار ملایمی گفت: ببین منو…سرت رو بیار بالا ببینم.
نگار سرش را بالا آورد و با چشم های مملو از اشک به او خیره شد.بهنواز دستی به سر او کشید و گفت: مربوط به محمده؟ مزاحمت شده باز؟
اشک های نگار روان شدند.بعد هم با صدای ضعیف شده ای حاصل از بغض نهفته در گلویش گفت: چند وقتیه دیگه مثل قبل نیست.یعنی یعنی…انگار دوباره شده همون محمد آروم سابق … همونی که می شناختمش…همونی که…همونی که…
بهنواز با لبخندی بر لب گفت: همونی که همیشه دوسش داشتی.
نگار : حالا نه همیشه یه زمانی …
بهنواز با لبخند پررنگ تری گفت: اتفاقا همیشه . وقت بله دادنت به عماد چشمت به در بود…بله رو که دادی چشمات خیس بود…انقدرام سخت نبود که بفهمم تمام چیزهایی که تو از همسر آیندت می خوای دقیقا ویژگی های محمده.ولی وقتی دیدی که چه آدم خودخواهیه ترسیدی.اومدی پیش من که بگم بگو نه.چون خودت نمی تونستی نه بگی و در ضمن روی حرف منم نمی تونستی حرفی بزنی.
نگار لب هایش را باریک کرد و بعد هم با همان بغض گفت: دوستش دارم بهنواز…خیلی هم دوستش دارم ولی…ولی نمی تونم باهاش زندگی کنم.
کمی سکوت کرد و بعد گفت: یه جا شنیدم که بعضی دخترا عاشق مردایی میشن که مثل پدرشونن چون پدرشون اولین عشقشونه و آدم بعد اولین عشقش باز دنبال یکی مثل اونه.محمد مثل بابامه بهنواز.محمدم به من فکر نمی کنه.اونم به فکر خودشه.
بهنواز: کی همچین حرفی رو زده عزیزم؟! کی همچین عقیده ی مسخره ای رو تو فکرت جا کرده؟
بعد هم هر دو دستش را گرفت و گفت: نگارم بابای تو آدم بدی نیست.فقط یه کم اعصابش خرابه که خب اونم چه کار کنه یادگار جنگه.یادگار اون همه بمبارانه. خودت که بهتر می دونی. اگه دوستت نداشت چرا باید بره سر رفیق گرمابه گلستانش داد و بیداد کنه که چرا پسرت مزاحم دخترمه و بعد سرهنگ بره بزنه تو گوش محمد .
نگار: اما از وقتی که مامانم رفت دیگه منو ندید.من مشکلی با اخلاقش نداشتم درد من ندیدن من بود.لازم نبود انقدرام کار کنه.بهنواز من هنوزم از تاریکی و تنهایی تو خونه می ترسم.شبایی ک نمی یومد و من تنها می موندم.خیلی وقتا برقا می رفت و من من… من از تاریکی می ترسیدم…من خیلی تنها بودم…خیلی…
بهنواز با غم او را نگاه کرد.اشک هایش را پاک کرد و گفت: ولی محمد می تونه تو رو خوشبخت کنه و از تنهایی نجاتت بده.بهش فرصت بده نگار.
نگار با شک به او نگاه کرد و هیچ نگفت.بهنواز بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت و نگار ماند و دنیایی فکر و خیال و تازه انگار در ذهنش آمد که بهنواز گفته سرهنگ محمد را زده است !
سفره ها را جمع می کردند و عده ای در آشپزخانه شروع به شستن ظروف کرده بودند. نگار هنوز محمد را ندیده بود و محمد بی تابی اش را با هزار زحمت پنهان کرده بود.
مه لقا ، مادر ترانه ، کنار مهربانو و عالیه ، مادر سپهر، نشسته بودند و حرف می زدند و بهنواز با نگاهی فهمید که چه خبر است.کنار ترانه رفت و گفت: باز مامان جونت داره لقمه می گیره برای من.
ترانه ریز خندید و گفت: آره دیگه واست نقشه ها دارد که مپرس!
بهنواز سری تکان داد و با تاسف خندید: باز جنگ اعصاب سر ازدواج من شروع میشه.
نیلوفر کنارشان نشست و گفت: چرا ازدواج نمی کنی آخه؟
عاطفه هم آمد و او هم سوالی نگاه کرد.ترانه با تعجب پرسید: شما مگه شنیدین؟
عاطفه: آره دیگه ما همین جلو آشپزخونه بودیم.
ترانه نگاهی به مسافت انداخت و گفت: آفرین به گوشاتون.
عاطفه قری به گردنش داد و با لحن لوسی گفت: چاکریم دیگه.
خندیدند و بهنواز خوشحال بود که مسیر بحث عوض شده و او باز مجبور به بافتن دروغ نیست که چرا ازدواج نمی کند.در دلش حسرتی بود که کسی جز پدر و مادرش از آن خبر نداشت.
با شنیدن صدای یاالله خانم ها چادر و روسری به سر کردند و مردها وارد شدند. اولین کسی که بهنواز دید حاج آقا صفایی بود با همان صورت پور از نور و بصیرت . برایش لبخندی زد و حاج آقا برایش سری تکان داد. محمد بی قرار چشم می چرخاند و نگار را نمی یافت.تا اینکه بالاخره با سینی چای بیرون آمد.محمد با ضربه ی آرنج سینا به خود آمد و سرش را پائین انداخت. نگار و ترانه چای ها را می چرخاندند.صدای زنگ در آمد و پشت سرش مهرداد وارد شد. با ورودش همهمه ای راه افتاد و مهرداد همیشه انرژی می آورد.
محمد خصمانه او را نگاه می کرد و کمی طول کشید تا بفهمد مهرداد فقط از دوستان آنهاست . مهمانها گروه گروه در گوشه و کنار مشغول صحبت بودند.شهین خانم با محبت به نگار نگاه می کرد . دلش می خواست همین امشب دوباره مسئله ی ازدواج را بیان کند ولی همسرش خواسته بود که پرونده ی این موضوع بسته شود و حتی به آن فکر هم نکند.
نگار و ترانه کنار بقیه ی دوستانشان نشستند.سیاوش نگاهی به جمع آنان انداخت و بهنواز را دید که با آن چادر فلفلی رنگ کنار مهرداد نشسته و می خندد.بهنواز با احساس سنگینی نگاهی سرش را بالا آورد و با او چشم در چشم شد.لبخند زیبایی زد و سری تکان داد و باز مشغول صحبت شد.
کمی که گذشت حاج رسول بهنواز را صدا زد.بهنواز بلند شد و به گوشه ی سالن که بزرگترها نشسته بودند رفت.
بهنواز: جانم عموجان؟
حاج رسول: بیا بشین عمو.بیا که یه جا کار ما گره خورده و باز کردنش کار خودته.
بهنواز متعجب شد و کنار پدرش نشست: خیر باشه ان شاالله.
و نگاهی به جمع آنان انداخت.پهلوان راد در حالیکه تسبیحی در دست داشت و می چرخاند با اخم های درهم سعی کرد لبخندی بزند.سرهنگ عظیم پور هنوز هم با محبت به او نگاه می کرد و حاج آقا صفایی و حاج آقا منصوری پدر سینا، هم ساکت نشسته بودند.
پهلوان به سیاوش هم اشاره کرد که بیاید.سیاوش بلند شد و کنار حاج رسول و رو به روی بهنواز قرار گرفت.
حاج رسول رو به بهنواز گفت: بهنواز جان عمو یه کاری هست که می خواستیم ببینیم اگر می تونی برامون انجام بدی.
بهنواز: اگر در توانم باشه حتما.
پهلوان راد به حرف آمد و با آن صدای تقریبا کلفت و لحن محکم و ته لهجه ی کردی اش گفت: ببین باباجان.می خوایم اگر که می تونی از یک خانواده برای یک جوون رضایت بگیری.
بهنواز دقیق تر گوش کرد و منتظر ادامه ی حرف آنها شد.پهلوان ادامه داد: یکی از بچه های همسایه ی ما خبطی کرده و حالا باید توئون بده که توئونشم میشه اعدام.
بهنواز : پس آدم کشته.
پهلوان: آره باباجون.این پسر داشته میومده خونه که میبینه یک بی ناموسی مزاحم یک دختری شده و از قضا برادر دختر هم داشته با طرف دعوا می کرده.اینم میره وسط و می خواد و میانجه گری کنه که خلاصه جوری میشه که طرف رو هل میده اونم میفته سرش می خوره گوشه ی جدول و بنده ی خدا تمام می کنه . دیگه پلس میاد و اون خانم و برادرش هم فرار می کنن از قرار معلوم ولی یک شاهد که اونجا وبده می گه که همچین چیزی بوده و در هر حال که پلیس می برتش . اینطوری میشه که الان زندانه و خانواده ی مقتول هم رضایت بده نیستن و به هیچ صراطی مستقیم نمیشن.
بهنواز نفس عمیقی کشید و گفت: حالا شما می خواید که من برم و باهاشون صحبت کنم که رضایت بدن؟
پهلوان سری به نشانه ی بله تکان داد و بهنواز گیج شده گفت: خب چرا فکر می کنین که کاری از دست من بر میاد…یعنی…وقتی اونها به حرف شما گوش ندادن خب چرا باید به من گوش بدن!
حاج رسول: بالاخره عموجون ما می دونیم که تو زبون چرب و نرم تری داری و خوب می تونی طرف مقابلت رو قانع کنی.
بهنواز خندید و گفت: دست شما درد نکنه دیگه حالا من شدم زبون باز.
همه خندیدند و پدرش گفت: پس چی که زبون بازی!
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز از گوشه ی چشم به او نگاه کرد و با دلخوری گفت: بابا!
پدرش خندید و دستی به سر او کشید.بهنواز گفت: خب حالا کی هست اونی که رضایت نمیده ؟
پهلوان: ببین دخترم در واقع شما باید با مادرش حرف بزنید.بقیه مشکلی ندارن و پدرش حتی می گه می دونم پسر من مقصره ولی مادرش رضایت نمیده و دلیلشم نمی دونیم چیه وقتی که می بینه این جوون دو ماه دیگه عروسیشه و پسر اهل صالحیه و در واقع بی گ*ن*ا*ه افتاده تو زندان.
بهنواز: دلیلش مشخصه.
همه به او دقیق شدند : چون مادره.
پهلوان سری تکان داد و هیچ نگفت.بعد از کمی سکوت بهنواز گفت: به هر حال این مسئله الکی نیست بذارید من کمی فکر کنم.
حاج آقا صفایی بعد این همه سکوت گفت: در کار خیر حاجت به هیچ استخاره نیست دخترم.از شکست خوردن هم نترس.خدا بزرگه.شاید این گره به دست هیچ کدوم از ما باز نشده که حالا شما بازش کنین.
از کلامش آرامش می بارید.بهنواز نگاهی به چهره ی نورانی او کرد و حاج آقا سرش را بالا آورد و از چشمانش هم آرامش می بارید.لبخندی زد و بهنواز هم با لبخندی جوابش را داد و گفت: چشم.
پهلوان راد: ان شاالله که خیره باباجون.فقط نمیشه که شما تنها بری.سیاوش خان ما هم باهات میاد.
بهنواز: نیازی نیست مزاحم ایشون بشم.خودم میرم.
پدرش گفت: نه بابا اگر تنها بری خوب نیست.
بهنواز: نمیشه شما بیاین؟
پدرش لبخندی مهربان زد و گفت: من اگر بیام باباجون شما باز به خاطر من سکوت می کنی.با آقا سیاوش بری بهتره.
بهنواز سری تکان داد و به سیاوش که ساکت و مثل همیشه سرد نشسته بود نگاه کرد. نگاهی بینشان رد و بدل شد و سکوت کردند.بحث آقایان رسید به بقیه ی کارهای خیری که با هم انجام می دادند.بهنواز عذرخواهی کرد و بلند شد.سیاوش هم برخاست و کنار هم به سمت بقیه رفتند .

با ورود آن دو بچه ها ساکت شدند.بهنواز کنار عاطفه و مهرداد ، سیاوش هم کنار محمد و سینا نشست.مهرداد چشمکی زد و گفت: مذاکرات به نتیجه رسید؟ بهنواز خندید و گفت: آره.
عاطفه دستش را زیر چانه زد و گفت: به چه نتیجه ای رسیدین حالا؟
بهنواز زل زده در چشمان پر از شیطنت و فضولی او خیلی جدی گفت: به این نتیجه که فضول رو بردن زیرزمین پله نداشت خورد زمین.
قبل از اینکه حرفش تمام شود بچه ها زدند زیر خنده و عاطفه محکم به بازویش زد و فحشی زیر لبی نثارش کرد.
سپهر با نگاه به چهره ی نگار گفت: نگار معلومه خیلی خسته ای.
ترانه: آره مشخصه .
نگار با تبسمی بر لب فقط سر تکان داد.کمی که گذشت و باز همه مشغول صحبت های خود شدند نگار برخاست و به سمت حیاط رفت. بارمان به تنهایی در حیاط بود و سیگار می کشید.با دیدن نگار لبخندی زد و بعد از بهنواز و نیلوفر بارمان نگار را با آن نگاه همیشه معصومش جور دیگری دوست داشت.
نگار کنارش روی صندلی دیگری نشست. بارمان به او نگاه کرد و پرسید: اون چشم قهوه ایه که قدش یه ذره کوتاه تره از دوتای دیگه خواستگارت بود؟
نگار سری تکان داد.بارمان پکی به سیگار زد و گفت: می خوایش؟
از این همه رک گویی بارمان جا خورد اما کمی که گذشت به فکر فرو رفت…می خواهد یا نه؟!…چه سوال متفاوتی پرسیده بود بارمان!
پک دیگری زد و دودش را بیرون داد: بهش یه فرصت دیگه بده.
نگار: من که نگفتم می خوام.
بارمان: همین که داری فکر می کنی که می خوای یا نه کافیه.اگر نمی خواستی می گفتی.
امشب همه جا از حرف دوباره فرصت دادن به محمد بود.فرصتی دوباره بدهد تا آن الم شنگه ی جلوی بیمارستان را و آن همه تلفن های بیجا را جبران کند.
بارمان لبخند کوچکی زد و گفت: تو رو دوست دارم نگار می دونی چرا؟
نگار سری به علامت نه تکان داد.بارمان با آن چشمان آبی سورمه ایش گفت: منو یاد یکی میندازی.یکی که اونم دنیاش مثل تو کوچیک بود.خیلی کوچیک…ولی من خرابش کردم…
نگار: چرا؟
بارمان کمی در سکوت نگاهش کرد و پاسخ داد : مهم نیست چرا ولی اون یه فرصت دیگه بهم داد و الان با هم خوشبختیم .
بعد هم برخاست و به سمت داخل رفت.نگار ماند و فکر و خیال فرصت دوباره.بهنواز گفته بود محمد خوشبختش می کند و بارمان از خراب شدن دنیای کوچکش می گفت و همه می خواستند که او فرصت دیگری بدهد.

محمد بیرون آمد و او را نشسته بر صندلی دید.نگاهی به جمع انداخت.کسی حواسش نبود.به سمتش رفت و گفت: می تونم بشینم؟
نگار ترسیده از حضور ناگهانی اش فقط نگاهش کرد.
محمد: من نمی خواستم بترسونمتون.هیچ وقت نخواستم.
نگار: ولی من ترسیدم.
محمد فقط نگاهش کرد و عاشق این صداقتش در بیان احساسش بود و جیرجیرک هم آوای باد آواز می خواند و به راستی باد سردی بود .
محمد: من نه میخوام بترسونمت نه ناراحتت کنم.
نگار: ولی هر دوش رو انجام دادید.
محمد صادقانه گفت: نمی دونستم انقدر حساسی.
نگار سر تکان داد و گفت: نمی دونستین و اومدین جلو؟
محمد پرسشی نگاهش کرد و نگار ادامه داد: چرا می خواین با من ازدواج کنین؟
محمد در چشمانش زل زد و سکوت کرد.نگار منتظر جواب او ماند اما هیچ نگفت. بغض کرده بلند شد و گفت: ولی من می دونستم که چرا اجازه دادم بیاین خواستگاریم.
محمد پرسشی نگاهش کرد و نگار عجیب شجاع شده بود امشب.
نگار: چون من…من…دوستتون دارم.خیلی وقته…حتی اون موقع که سر سفره ی عقد عماد بودم.توی این چند ساله فقط همون سه ماه و خورده ای که زن عماد بودم بهتون فکر نکردم.
محمد جا خورده بود.نگار ادامه داد: ولی شما وقتی من رو دیدید که پیشنهاد دادن برای ازدواج.لابد با خودتون هم فکر کردید دختره یه بار نامزدیش بهم خورده الان با کله منو قبول می کنه.از خداشم باشه.
محمد دندان هایش را روی هم فشار داد و چشمانش را دزدید.نگار پوزخندی زد و در حالیکه اشک از چشمانش پائین می آمد گفت: آره از خدام بود ولی چون دوستتون داشتم…
محمد سر بالا آورد و گفت: چرا داشتید؟!یعنی دیگه…

رمان پائیز آغاز زندگیست

نگار: دیگه مهم نیست…تموم شده…مهم نیست…
خواست برود که محمد مانع راهش شد: مهمه…حالا که…حالا که…
نگار چشم دوخت به چشمانش و چه آتشی می زد به جان محمد آن چشمان خیس و ترش:حالا که منم…منم …
نگار: پس مهمه چون پای خودتون وسطه!
محمد کلافه گفت: اینا رو اون دوستتون تو کلتون کرده؟من اونقدرا هم خودخواه نیستم.
نگار: اگر الان اینجام و دارم باهاتون حرف می زنم….اگر انقدر شجاع شدم که حرف دلمو بگم کار همون دوستمه.
محمد نفسش را رها کرد و نگار گفت: درضمن شما دقیقا همونقدرها خودخواهین.
محمد اخم کرد و قدمی به جلو آمد وفاصله ی بینشان میلی متری بیش نبود: آره خودخواهم…خیلی هم خودخواهم…حالا هم میگم نگار خانوم من شما رو می خوام… می خوام پس به دست هم میارم.مخصوصا حالا که فهمیدم دلت با منه.روشن شد؟
نگار جاخورده از لحن تند او فقط نگاهش کرد.محمد با لحن کمی ملایم تر گفت: من صحبت می کنم با خانواده تا چند بار با هم بریم بیرون.اصلا نه هیچی ام نمی گیم. چند بار قرار می ذاریم بیرون با هم حرف می زنیم و به نتیجه می رسیم. بعد هم من با خانواده صحبت می کنم میایم دوباره خواستگاری و جواب بله می دین و تموم میشه.
نگار که به زور جلوی خنده اش را گرفته بود دیگر نتوانست تحمل کند و خندید.
محمد: چیش خنده داشت؟
و نگار دیگر رویش نشد بگوید اینکه مثل پسربچه های تخس حرف می زند خنده دار است.فقط خندید.که محمد پشت سرش را نگاه کرد و او هم خندید.کمی که گذشت با لحن خیلی ملایمی گفت: دیدی خندوندنتم بلدم.
خنده از لبان نگار رفت و گفت: ولی گریوندنمو بهتر بلدی.
و بعد هم رفت.محمد فقط ایستاد و به جای خالی او نگاه کرد.هر چه فکر می کرد و هر طرف می چرخید آخرش می رسید به اینکه بهنواز باید کمکش کند و بس.و بی خبر بود که تمام کمک های از طرف سیاوش در واقع از طرف بهنواز بوده است.
***

کمی به ویترین مغازه ها نگاه کرد و بالاخره بعد از پنج دقیقه گوشی در کیفش لرزید. برگشت و به خیابان نگاه کرد.سانتافه ی مشکی رنگ را دید و به سمتش رفت.در جلو را باز کرد و سوار شد.سیاوش عینک آفتابی اش را بالا زد و گفت: سلام عذر می خوام دیر کردم.
بهنواز کمربندش را بست و گفت: نه خواهش می کنم این چه حرفیه.
سیاوش راه افتاد که گوشی بهنواز زنگ زد.با دیدن شماره لبخندی بر لبانش نشست و پاسخ داد: جانم.
کمی خندید و با لحنی پر از ذوق گفت: عمه قربون این عمه گفتنت بره نیمای من؟!… ای جانم …فدای حرف زدنت برم عشق عمه.
و خندید و انگار گوشی را کس دیگری گرفت: سلام حسودخانم… پس چی که میگه عمه…نکنه می خواستی بگه ماما یا بابا!
و باز هم خندید.شیدا از آنطرف خط غرغر می کرد که چرا نیما به جای مامان و بابا اولین کلامش عمه بوده است و بهنواز سرخوشانه می خندید.بالاخره تماس را قطع کرد و ساکت نشست.مسافت طولانی ای بود و این ساعت از روز خیابان ها به شدت شلوغ بود و با طرح زوج و فردی که برقرار بود راه طولانی تر هم شده بود. سیاوش ضبط را روشن کرد و صدای علیرضا قربانی در فضای ماشین پیچید…

“وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی”

بهنواز با لذت به آهنگ گوش می داد و به این قسمت که رسید گفت: این تیکش رو دوست دارم.

” یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

رمان پائیز آغاز زندگیست

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی ”

سیاوش تبسمی کرد و پرسید: شما به عشق اعتقاد دارین؟
بهنواز با ابروی بالا رفته نگاهش کرد و پرسید: شما ندارین؟!
سیاوش پوزخندی زد و ماشین را کمی جلوتر برد.بهنواز همانطور با تعجب نگاهش کرد و بعد خندید و گفت: وای وای وای وای وای! پس منتظر باشید جناب راد!
سیاوش پرسید: منتظر چی؟
بهنواز نگاهش کرد و گفت: سورپرایز! عشق آدمایی مثل شما رو سورپرایز می کنه.
سیاوش خنده ی نفس داری کرد و گفت: یعنی کسانی مثل شما رو سورپرایز نمی کنه؟
بهنواز: چرا!عشق کلا سورپرایزه…ولی خب برای کسانی که باورش ندارن جالب ترش می کنه!
بعد هم گفت: امکان نداره شما عشق رو باور نداشته باشید! یعنی شما مادرتون رو حداقل عاشقانه دوست ندارید؟!
لبخند از چهره ی سیاوش پر کشید و با لحن سرد همیشگی اش گفت: مادر من سال ها پیش توی یک حادثه ی رانندگی فوت کردن.
بهنواز جاخورد و با تاسف عمیقی گفت: متاسفم…نمی دونستم.
سیاوش سری تکان داد و هیچ نگفت.فضای ماشین باز هم سنگین شد.سیاوش که دوست داشت باز هم حرفی زده شود تا یاد مادرش از یادش برود گفت: شما چی؟
بهنواز برگشت و گفت: من؟!
سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت : شما تا حالا عاشق شدید؟
لبخند زیبایی زد و جواب داد: من که کلا عاشقم!
سیاوش از لحن بامزه ی او خنده اش گرفت و گفت: عاشق کی؟
بهنواز: عاشق خدا ، آدما ، بچه ها ، نیما ، آوا ، مامانم ، داداشم ، شیدا ، دوستام و خیلی چیزا و کسای دیگه .
سیاوش با تیزبینی پرسید: پس پدرتون چی؟
رنگ نگاه بهنواز عوض شد و با لحن ملایم تری گفت: مگه میشه آدم زندگیشو دوست نداشته باشه؟!
سیاوش دستش چپش را روی فرمان گذاشت و به او نگاه کرد.در عمق چشمانش که بماند،تمام سطح چشم هایش پر از عشق بود.لبخندی کنج لبش نشست واز او چشم گرفت.
کمی که گذشت و نزدیک آنجا شدند سیاوش پرسید: راستی شما نمی خواید کمی اطلاعات بدم بهتون؟!
بهنواز سری به نشانه ی نه تکان داد و گفت: نه لازم نیست.نمی خوام ذهنیتی داشته باشم.ترجیح میدم به اینکه اونا زخم خورده ان فکر کنم فقط.
و دوباره انگار که چیزی به یادش آمده باشد گفت: راستی کی من رو برای این کار پیشنهاد داد؟!
سیاوش نگاهی به آینه انداخت و به چپ پیچید: عمو صفا.
بهنواز با تعجب گفت: حاج آقا صفایی منظورتونه؟!
سیاوش: آره…ببخشید حواسم نبود…آخه می دونید من از بچگی اینطوری صداش میکنم.
بهنواز گیج لبخندی زد و گفت: قشنگ صداشون می کنین.
سیاوش نگاهی به او انداخت و لبخند کنج لبش هنوز محفوظ بود.بهنواز اما در فکر بود .
بهنواز: چرا حاج آقا من رو پیشنهاد دادن؟روی چه حسابی؟!
سیاوش: نمی دونم…گفتن که شما احتمالا تواناییش رو دارید.
بهنواز: احتمالنش رو هم گفتن؟!
سیاوش با ابروانی گره کرده که یعنی داشت فکر می کرد گفت: نه فکر کنم…نگفتن…خیلی به شما مطمئنن.گفتن این گره به دست خانم دکتر باز میشه. بهنواز نفس عمیقی کشید و سری تکان داد.دیگر لبخند نمی زد.سیاوش نگاهش کرد و پرسید: چیزی شده؟
بهنواز با کلافگی گفت: حاج آقا من رو گیج می کنن.
سیاوش: چرا؟
بهنواز: نمی دونم…توی چشماشون یه چیزی هست که…که…حس می کنم خیلی چیزا می دونن…از خیلی چیزا خبر دارن.

رمان پائیز آغاز زندگیست
سیاوش: خیلی هم جای تعجب نیست.چون خیلیا معتقدن حاج آقا رابطش با اون بالا خیلی قویه.
بهنواز نگاهش کرد.سیاوش با لبخندی گفت: من مناجاتشو دیدم…مثل بنده های عادی نیست…اصلا وقتی نماز می خونه انگار توی این دنیا نیست!
بهنواز به او بعد هم به بیرون نگاه کرد و گفت: کلا مردای خونه ی شما عجیبن!
سیاوش: چرا؟
بهنواز: نمی دونم…انگار فرق دارن! مثلا پدربزرگتون…واقعا هر وقت می بینمشون انگار دارم پوریای ولی رو می بینم!
سیاوش از حرف او به خنده افتاد و بهنواز به خنده ی او نگاه می کرد که سیاوش پرسید: چیزی شده؟
بهنواز با لبخند جالبی گفت: تا حالا ندیده بودم بلند بخندین!
سیاوش خنده از لبانش رفت و پشت چراغ قرمز ایستاد.برگشت و به او نگاه کرد. بهنواز گفت: بفرمائید شما خودتون یه نمونشین که عجیبین!
سیاوش هیچ نگفت و فقط به او نگاه کرد و او ادامه داد: ناراحت نشینا! منظور بدی ندارم. کلا شما آدم …آدم…
سیاوش دقیق شد و گفت: چه جور آدمی ام؟
بهنواز چند بار دهانش باز و بسته شد و آخرش گفت: یه آدم پر از درد و نفرتین!
سیاوش همچنان به او نگاه می کرد و بهنواز کم کم داشت می ترسید از این نگاه عمیق و مشکی او که سرما را به روح آدم تلقین می کرد!
با صدای آرامی گفت: انگار زیاده روی کردم.عذر می خوام.
چراغ سبز شد.ماشین را راه انداخت و گفت: نه زیاده روی نبود.حقیقت بود.
بهنواز نگاهش کرد و بعد هم رویش را سمت پنجره برگرداند و نمی دانست سیاوش درگیر این است که تا حالا هیچ کس اوی واقعی را نشناخته بود و حالا این دختر تازه از گرد راه رسیده با دو جمله زده است در خال!***
سکوت بدی در خانه برقرار بود.فقط گاهی صدای زنی می آمد که اصرار داشت این دو نفر بروند گم شوند. خواهرش برای آنها چای آورد و تشکری گفتند و برداشتند.بعد هم سینی را روی میز گذاشت و نگاهی بین او و برادرش رد و بدل شد. بهنواز به عکس با ربان مشکی نگاه کرد و ناخودآگاه یاد خوابش افتاد که اخیرا یک شب در میون می دید! به ناگاه حالش بد شد و بلند شد و بیرون رفت. به حیاط که رسید سعی کرد نفس عمیق بکشد و دائم می گفت فقط یک خواب است. اما صدایی مزاحم در اعماق ذهنش می گفت خواب دم اذان صبح حقیقی است.
سیاوش کنارش قرار گرفت و حالش را پرسید.بهنواز برایش سری تکان داد و سعی کرد خودش را خوب نشان دهد.
دخترشان بیرون آمد و گفت: ببخشید ولی مادرم نمی خوان شما رو ببینن.
بهنواز سری تکان داد و هیچ نگفت که دختر باز گفت: تو رو خدا دیگه نیاین! مادرش که هر روز میاد گریه و زاری می کنه نامزدشم از اون بدتر! بقیه هم بماند. مامانم خیلی اذیته…می دونید…شاید اگر یکی دیگمون این اتفاق برامون میفتاد انقدر سخت نبود ولی کیانوش…
بغض کرد و بقیه ی حرفش را نگفت و با گوشه ی شالش بازی کرد و سرش را پائین انداخت. بهنواز بی هیچ حرفی به سمت در رفت و سیاوش هم به دنبالش.وقتی سوار شدند سیاوش گفت: فقط همین؟! هیچ کاری نکردیم که!
بهنواز سری تکان داد وسکوت کرد.صبح زود به زندان رفته بود و آن پسر را دیده بود . ناامیدی موج می زد در نگاهش . مادرش را روز قبل دیده بود . چه گریه ها ناله هایی سر می داد … نامزدش هم که انگار بی روح بود … با یادآوری تمام اینها و فضای سنگین و سرد خانه دلش گرفت … به آسمان همیشه دود گرفته ی تهران نگاه کرد . چشمانش را بست و بعد پیاده شد. سیاوش هم سریع ماشین را که نازه می خواست حرکتش دهد نگه داشت و دنبالش رفت : خانم بهنود نرید الان عصبیه بعدا میایم باز . هفته ی دیگه دادگاهه هنوز … خانم بهنود …

رمان پائیز آغاز زندگیست
اما بهنواز بی توجه به او زنگ را زد و در با صدای تیکی باز شد . داخل شدند و سیاوش لعنت می فرستاد بر لجبازی این دختر و هنوز هم حیرتزده ی پیشنهاد عمو صفایش بود.آخر چه دیده بود در این دختر کله شق که گفته بود الا و بلا بهنواز می تواند راضیشان کند.
داخل که شد مادر پسر را دیدکه گریه کنان خود را تکان می داد و عکس پسرش در دستش بود.دختر جلو آمد و گفت: خانم مگه نگفتم دیگه نیاید؟!
بهنواز بی توجه به او جلو رفت و کنار زن نشست.زن ناله می کرد و اشک می ریخت و خود را تکان می داد.بهنواز آرام به سمتش رفت و او را خیلی با احتیاط در آغوش گرفت.زن همچنان گریه می کرد و بین گریه می گفت: نمیدم…رضایت نمیدم…بچمو می خوام…پاره ی تنمو….کیانوشمو…رضایت نمیدم…بذار بمیره… و همچنان در آغوش او بود.بهنواز به زور جلوی گریه اش را گرفته بود.به هر زحمتی بود بغضش را فرو خورد و وقتی زن کمی آرام تر شده بود او را از خود جدا کرد و لیوان آبی که آنجا بود را به او داد.
زن با چشمان پف کرده و سرخش نگاهش کرد و پرسید: اومدی رضایت بگیری؟
بهنواز گفت: نمی دونم.
زن جاخورده گفت: چرا نمی دونی؟
بهواز با همان صدای آرام و چهره ی پر از تاسف گفت: هر خونه ای یه جیرجیرک داره. هر دلی یه عزیزکرده ی خاص داره … جیر جیرک خونه که نباشه خونه سوت و کور میشه … عزیز دل که نباشه ، آدم دلش می شکنه … خونه ی شما رنگ و بوی مرگ گرفته چون جیرجیرکتون نیست … دلتون شکسته چون عزیزکردشو از دست داده … اون آدمی ام که توی زندانه و سنش از پسر شمام کمتره ، جیرجیرک خونشونه … الان که اونجاس مادرش داره دل میزنه … دلش داره ذره ذره می شکنه … عزیز کردشه .. .حالا نمی دونم باید چه کار کنم ؟ ! … هم شما حق دارین هم اونا … گذشتن برای هر دوتون سخته … شما از کار اون پسر … اونا از خود اون پسر … کی مقصره ؟ … پسر شما که مزاحم یکی دیگه شده و دعوا کرده یا اون پسری که اومده ثواب کنه داره کباب میشه ؟ ! … نه پسر شما حقش مرگ بوده … نه این پسر حقشه که بمیره …
چادرش را گرفت و گفت : من فقط می دونم درد از دست دادن عزیز سخته … فکرش آدم رو تا مرز جنون می بره چه برسه به اینکه واقعا از دستش بدی … من قوانین این دنیا رو قبول ندارم … با اعدام کردن اون پسر هیچ حقی به شما بر نمی گرده … شما دیگه نه پسرتونو خواهید داشت و نه رابطه ی مادر پسریتونو … ولی اون آدما هنوز فرصت دارن … شاید اگر من جای شما بودم این قضاوت به این بزرگی رو می سپردم به یه قاضی بزرگتر که اون بالا نشسته و داره ما رو تماشا می کنه … بازم تصمیم با شماست چون من واقعا نمی دونم حق با کیه !
کمی به زن نگاه کرد که حالا آرام شده بود و بعد برخاست . وقتی به سمت در برگشت سیاوش را دید که تکیه بر چارچوب زده بود و او را تماشا می کرد . دختر و پسر زن هم گریه می کردند و پدرش با آن کمر خمیده با تشکر نگاهش می کرد . گفته بودند که پدرش می خواهد رضایت بدهد و حتی خودش را محق هم نمی داند . بهنواز بی هیچ حرف دیگری به سمت در رفت و کفش هایش را پوشید .
به سمت خیابان رفت و بی توجه به صدا زدن های سیاوش فقط می رفت . فکرش خراب بود . حالش خراب تر … چرا حاج آقا صفایی او را انتخاب کرده بود ؟ ! هنوز برایش سوال بود .شاید سرجمع دو یا سه بار او را دیده بود ولی در کنار حس خوب و آرامشی که این مرد به او انتقال می داد ، حس دیگری هم بود … انگار او چیزهای زیادی می داند … نه از گذشته و حال بلکه از آینده !
با صدای بوق ماشینی به سمت خیابان نگاه کرد . سیاوش را عصبانی پشت فرمان دید. سیاوش در دلش لعنت می کرد او را.سیاوش رادمنش را چه به بوق زدن در خیابان برای یک دختر! آن هم با آن نگاه های مردم!
اشاره کرد که سوار شود.بهنواز بی هیچ حرکتی ایستاده بود.سیاوش همیشه آرام عصبی از ماشین پیاده شد و به سمتش آمد : میشه قبل از اینکه زیر نگاه مردم له بشیم راه بیفتید سمت ماشین ؟ !
بهنواز با گیجی به او نگاه کرد و دلش نوید خبرهای بدی را می داد و آنوقت این مرد ایستاده رو به رویش از نگاه مردم می گفت ؟ !
سیاوش پلک هایش را بست و سعی کرد عصبانیتی را که خیلی کم به سراغش می آمد، فروبخورد.بعد هم بازوی او را گرفت و به سمت ماشین برد.تا بهنواز بفهمد و بخواهد اعتراض کند خود را در ماشین دید.
بعد هم سیاوش عصبانی سوار شد و تا خواست حرفی بزند فریاد زد: هیس هیچی نگو لطفا.راه افتادی وسط خیابون همینطوری که چی؟!حالت بده خب بگو ببرمت یه خراب شده ای که آروم شی یا ببرمت خونتون چرا اینطوری می کنی؟!
بهنواز هم عصبانی گفت: حق ندارید سر من داد بزنید.
سیاوش آرام گفت: ببخشید.
بهنواز هم گفت: بخشیدم.
هر دو آرام تر شده بودند و سیاوش در دل می خندید به پررویی این دختر ! ماشین را راه انداخت و راه افتاد.
بهنواز پشیمان از کارش گفت: متاسفم…حالم بد بود…
سیاوش: همیشه وقتی حالتون بده اینطوری می کنین؟
بهنواز: نه.
و رو به او ادامه داد: غیب میشم.
سیاوش: غیب میشید؟! یعنی چی ؟
بهنواز: یعنی بی خبر از همه جا و همه کس میذارم میرم.
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت: کجا؟
بهنواز: اگر کسی می دونست که اسمش غیب شدن نبود!
سیاوش نگاهی به قیافه ی حق به جانب او انداخت و گفت: جالبه.البته فکر نمی کنم برای نزدیکانتون جالب باشه!
بهنواز: درست فکر کردین.
سیاوش نفس عمیقی کشید و هیچ نگفت.با این بهنواز که حالش خراب بود دوست نداشت حرف بزند.تا رسیدن به مقصد سکوت کرده بودند.بعد هم بهنواز تشکری کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت اتومبیل خودش رفت.

ماشین را داخل پارکینگ در حیاط زد . سر و صدا از خانه ی عمو حسینش می آمد . به آن سمت رفت و همه را مشغول سر سفره دید .
بی بی : بیا مادر … بیا بشین یه چی بخور خستگی در کن .
فرهان ریز خندید و گفت : بی بی لوسش نکنین . خیر سرش سی و دو سالشه ! اون هیکلو ساخته پس بره چی .
بی بی چپ چپ نگاهش کرد و ثریا خانم هشداروارانه گفت : فرهان !
فرهان در حینی که می خندید گفت : چیزی نگفتم که .
سیاوش تکه ای گل کلم در دهانش گذاشت و بعد هم یک پس گردنی به او زد که خنده ی فرانک و دلارام بلند شد . فرهان به جای پس گردنی دست می کشید و غرغر می کرد . بعد از اینکه سفره را جمع کردند سیاوش کنار پهلوان راد و حاج آقا صفایی نشست و ماجرای امروز را گفت . البته با سانسور قبل و بعد از رسیدن به خانه !
سیاوش : من که چشمم آب نمی خوره . کار خاصی نکرد .
پهلوان تسبیحش را در دست چرخاند و هیچ نگفت . حاج آقا صفایی با لبخندی مهربان گفت : درست میشه ان شاالله . ما که از کار خدا خبر نداریم . شاید همین حرفایی که زده تاثیر گذار باشه .

رمان پائیز آغاز زندگیست

پهلوان هم سری تکان داد و گفت : ان شاالله . امروز تو بازار پدرشو دیدم . بنده ی خدا به زور داره کار می کنه . هر روز داغون تر از قبل میشه . در عرض همین چند ماهه کل موها و ریشای این مرد سفید شد . حالا هنوز پسرش زنده است اگر زبونم لال چیزیش بشه که خدا می دونه چی میشه .
دلارام با یک سینی چای به سمتشان آمد .
حاج آقا صفایی : دست زینب بابا درد نکنه .
دلارام لبخندی زد و چای ها را گذاشت و رفت . پهلوان راد خندید و گفت : حاجی این دخترتو فکر کنم باید تو خونه اسیرش کنیم .
حاج آقا : چرا ؟
پهلوان راد با لذت به نوه ی زیبایش نگاه کرد و گفت : هر جا که میره بعدش تو کار خواستگاراش می مونیم والا !
خندیدند و حاج آقا صفایی گفت : هنوز زوده برای دخترکم . حالا حالاها مونده تا عروسش کنم !
عمو حسین ماسک اکسیژن را برداشت و گفت : عروسش نکنی بعد این آتیش پاره ی من رو دستم … می مونه ….
و به سرفه افتاد و بعد خندید . سیاوش با لبخند به آن دو که کنار هم نشسته بودند نگاه کرد . دلارام همیشه آرام و فرانک همیشه پر از شیطنت .
رو به جمع گفت : اگر ازدواج محمد بشه این آتیش پارتون خوب رفیقایی پیدا می کنه .
عمو حسین دستش را به معنای چرا تکان داد .
سیاوش : خود نگار خانم که آرومه ولی دوستایی داره که معلومه خیلی شیطونن .
خندیدند و پهلوان گفت : آره حاج رسول تعریف می کنه از شیطنتاشون گاهی . مگه یادت نیست دو سال پیش چهارشنبه سوری چه ترقه بازی ای راه انداخته بودن تو خونه ی رسول ؟ !
سیاوش : مگه کار همینا بود ؟ !
پهلوان خندید و گفت : اینجور که رسول می گفت آره .
با یادآوری اینکه چه کرده بودند در چهارشنبه سوری دو سال گذشته لبخندی زد و سری تکان داد .

عمو حسین ماسک را برداشت و باز هم به سختی گفت : اینا …. خوب بود که … موقع جنگ میومدن … حتما به کارمون میومدن … مگه نه آقاجون ؟ !
پهلوان خندید و گفت : آره باباجون . حتما به کارمون میومدن .
و با حسرت به پسرش که سال ها روی تخت افتاده بود و اگر این ماسک نبود زندگی اش به مویی بند بود نگاه کرد . بعد هم به عکس فرزند جوانش که در همان اوایل جنگ شهید شده بود و چه داغی بود بر دلش . حاج آقا صفایی که متوجه افکار او شد دستی بر پشتش زد و لبخند دلگرم کننده ای به رویش پاشید .***
به او که آنطور ملتمسانه نگاهش می کرد ، نگاهی کرد و گفت : پس از همه جا رونده و مونده شدین و اومدین سراغ من بالاخره !
محمد آهی کشید و کمی کلافه گفت : آره . حالا کمکم می کنین ؟
کمی نگاهش کرد و بالاخره موبایلش را درآورد و شماره را گرفت . بعد از چند بوق صدای نگار آمد : جانم .
بهنواز : سلام عزیزم … می خواستم بگم داریم میریم کافه ی عارف توام پاشو بیا … بهونه نیار دیگه … یه آژانس بگیر بیا … زود … منتظرم … فعلا .
و گوشی را قطع کرد و رو به محمد گفت : آخرین فرصتته آقا محمد .
محمد تشکر آمیز نگاهش کرد و گفت : نگران نباشین درستش می کنم .
بهنواز به سمت ماشینش رفت و گفت : در ضمن ما هم میایم .
محمد وا رفت و بهنواز حق به جانب گفت : انتظار نداشته باشید تنها بذارمش با شما !
و همراه عاطفه سوار شد و راه افتادند . سینا اشاره کرد که زود سوار شود و آنطور که معلوم بود سینا هم می خواست خودش را بند کند .
سوار شد و دنبال بهنواز راه افتادند . کمی که گذشت سینا گفت : پسر این دختره چه دست فرمونی داره !
محمد که حواسش تماما پی نگار و حرف هایش با او بود با بی حواسی نگاه کرد و گفت : آره … خیلی خوبه .
و باز در فکر فرو رفت . سینا سری از تاسف تکان داد و گفت : کی بشه این نگار خانومتو بگیری و ما خلاص شیم از این حواس پرتی تو ! تو که تو این یه ماه و خورده ای کشتی ما رو !
محمد سری تکان داد و دستی بین موهایش کشید : عاشقی تو رو هم می بینیم سینا خان !
سینا خندید و هیچ نگفت . فقط آدرس را برای سیاوش اس ام اس کرد .

وارد شدند و عارف با دیدنشان از جا بلند شد و گفت: به به بانوان محترم خوش اومدین.
سینا و محمد هم وارد شدند و اطراف را نگاه کردند.
بهنواز: وای عارف امروز قرار یه اتفاق عاشقانه بیفته اینجا.
عاطفه کیفش را روی یک صندلی انداخت و در جواب تعجب عارف به محمد اشاره کرد و گفت: عاشقانه ای برای نگار.
عارف به محمد نگاه کرد و بعد هم جلو رفت و به او دست داد.بهنواز جلو رفت و گفت: آقای محمد عظیم پور و آقای سینا منصوری و ایشونم عارف خان از دوستان گل و گلاب ما.
صدای پری از دور آمد که گفت: و منم پریناز که پری صدام می کنن و همسر عزیز عارفم.
و بازوی عارف را گرفت و از آن لبخندهای زیبایش تحویلش داد.عارف هم لبخندی زد و دستش را بوسید.محمد و سینا اظهار خوشبختی کردند و همان حین سیاوش هم آمد. بعد از دعوای آن روز بهنواز با سیاوش حرف نزده بود و حالا بعد از دو هفته او را می دید . برایش سری تکان داد و سیاوش هم همانطور جوابش را داد.
عاطفه از پشت پری را بغل کرد و گفت: چه طوری عروسک؟
پری جیغی کشید و او را محکم بغل کرد: خوش اومدی عاطی جونم!
بهنواز به سیاوش اشاره کرد و گفت: آقای رادمنش هم از دوستان آقا محمدن.
با او هم دست داد و بعد هم میز بزرگی را نشان داد که بنشینند.گارسونش را صدا زد و گفت سفارش بگیرد.کمی نشستند و به شوخی های عاطفه و پری گوش دادند و بهنواز ساکت بود.عارف به او نگاه کرد و قهوه ی او را خودش برایش گذاشت: داغ و تلخ.
عاطفه فنجان او را برداشت و کفت: این زهرمار چیه میخوری؟!
و کمی از آن نوشید که نتوانست تحمل کند و به سمت توالت دوید.بهنواز به کارهای او خندید و می دانست فیلمش است و عاطفه ماگ های پیاپی اسپرسو می خورد در خانه.
خندیدند و در با صدای جرینگ جرینگ آویز باز شد و نگار وارد شد و به سمتشان آمد و با دیدن محمد رو به بهنواز با حیرت گفت: بهنواز!
بهنواز ابرویی بالا انداخت و گفت: شما دو تا من رو خسته کردین این مدت.دیگه بشینین سنگاتونو وا بکنین.
و به بیرون اشاره کرد . محمد حریصانه زل زده بود به نگاری که به بهانه ی شیفت به مهمانی عید قربان نیامد و بعد هم با دوستانش به شمال رفته بود. نگار با نارضایتی به سمت بیرون رفت و محمد به دنبالش.بقیه هم نشستند و پری گفت: خب خشگلا شمال خوش گذشت؟
عاطفه سریع گفت: وای جاتون خیلی خالی بود پری.
پری: مرسی عزیزم حالا بیخیال ما تعریف کن ببینم چه طور بود کجا رفتین؟
عاطفه: ویلای بارمان . همون پسرخاله ی خر پول مهرداد .
و شروع به تعریف کرد و حواسش از شالش که در حال افتادن بود پرت شد.سینا سرش را بالا آورد و وقتی او را اینگونه دید چینی به دماغش انداخت . او از این تیپ دخترها بدش می آمد.سیاوش بلند شد و رو به بهنواز گفت: خانم بهنود میشه لطفا چند لحظه تشریف بیارین.
بهنواز نگاهی به اوی همیشه تیره پوش انداخت و بلند شد.عاطفه با چشم رفتن آن دو را نگاه کرد و ناگهان متوجه شالش شد.فورا آن را درست کرد و به سینا نگاه کرد که او هم بی توجهی نثارش کرد و عاطفه در دل فحشی به قول خودش پدر و مادر دار به خودش که حواسش نیست نثار کرد.به نگار سر به زیر و غمگین نگاه کرد . خواستنش را با تمام وجود حس می کرد . با تک تک سلول هایش . برای این قرار حرف های زیادی را آماده کرده بود و حالا نمی دانست از کجا شروع کند . باز هم به او نگاه کرد . دخترکی با دنیای کوچک که تمام حالات درونی اش از چهره اش پیدا بود . این دختر و این همه سادگی نیازی به مقدمه و حرف های سنگین نداشت . صدای سیاوش مدام در گوشش بود . با این فکر که از ذهنش گذشت بی هوا گفت : نگار خانم من می دونم که اون چیزی که شما می خواین نیستم.
سرش را بالا آورد و به نگار که هنوز هم چهره اش غمگین بود و سرش پائین نگاه کرد: ولی من شما رو…شما رو….
نگار با اشتیاق به او نگریست.مدتی گذشت و محمد حرفش را ادامه نداد.پوزخند زنان برخاست و بدون هیچ حرفی به سمت در رفت که با صدای محمد در جا خشکش زد.
محمد: من دوستتون دارم.
خون به صورتش دوید و از درون احساس داغی می کرد.بالاخره آن جمله ی سه کلمه ای را گفت! سعی کرد آرام باشد ولی نمی توانست.ضربان قلبش بالا بود و آن کسی که پشتش بود و دوستت دارم را می گفت، آرزوی دوران نوجوانی و جوانی اش بود!
محمد وقتی دید نگار هیچ کاری نمی کند بلند شد و به سمتش رفت و جلویش قرار گرفت.اول فکر کرد که ناراحتش کرده اما وقتی صورت گلگون و خجالت زده ی او را دید لبخندی بر لبش نشست: این شد!
نگار با تعجب به او نگاه کرد که با لحن مهربانی گفت: من این نگار رو دوست دارم. اون نگاری که شجاعه و وایمیسته تو صورتم و با خشم باهام حرف می زنه یا پوزخند می زنه رو نمی خوام.اون نگار من رو هول می کنه…می ترسونه.

رمان پائیز آغاز زندگیست
و با صدای آرامتری گفت: ولی این نگار منو عاشق می کنه!
قلب نگار انگار قصد پاره کرده قفسه ی سینه اش را داشت که اینطور می کوبید! سرش را پائین تر انداخت و محمد گفت: دوشنبه برسیم خدمتتون؟!
و این لحن و طرز صحبت دقیقا مال محمدی بود که نگار دوست داشت . انگار همه چیز با یک دوستت دارم حل شد و نگار دنیای ساده ، کوچک و قشنگی داشت.
فقط توانست با صدای آرام و لرزان بگوید: با پدرم صحبت کنید.
و بعد هم به سمت کافه رفت . محمد با لبخند به رفتن او نگاه کرد . سیاوش گفته بود فقط بگوید دوستت دارم کار تمام است . محمد خندیده بود و گفته بود آن دختری که من دیدم باید برایش توضیح دهم خیلی چیزها را . خبر نداشت که سیاوش خط می گیرد از بهنوازی که بزرگ کرده است نگار را !
نفس آسوده ای کشید و با لبخند خدا را شکر کرد.
بعد از کمی سکوت به حرف آمد: دیروز مادرش رضایت داد.
بهنواز بی آنکه سر بلند کند گفت: آره خبر دارم.
سیاوش: از کجا؟ ب
هنواز: علیرضا … سرگرد علیرضا قاسم زاده . از دوستانم هستن .
سیاوش سری تکان داد و گفت: عجب دوستانی دارین.
بهنواز باز هم نگاهش نکرد و گفت: فقط برای همین گفتین بیام؟
سیاوش خواست بگوید آره اما ته دلش می دانست که اینطور نیست: نه.
بهنواز به اطراف نگاه کرد و گفت: خب پس بگید.درست نیست جلوی بچه ها دو تایی بیرون باشیم.
سیاوش پوزخندی زد و گفت: آها بله درسته.
لب هایش را تر کرد و گفت: شما از دست من ناراحتین؟
بهنواز نگاهش کرد و دلخوری موج می زد در چشمان و لحنش: مشخص نیست؟
سیاوش با لبخند محوی گفت: چرا کاملا واضحه…ولی چرا؟
بهنواز: هر لحظه یه جور با من رفتار می کنین!
ابروان سیاوش بالا پرید و چیزی نمانده بود بگوید تو هر لحظه من را با حرف ها و رفتارت سورپرایز می کنی!
بهنواز: یه دیقه می خندین باز اخم می کنین…یک دقیقه گرمین باز سرد می شین سرمم که داد می زنین.
سیاوش: حالا خوبه یه بار داد زدم اونم که عذر خواستم.
بهنواز چپ چپ نگاهش کرد و گفت: نه تو رو خدا معذرتم نمی خواستین!
و راهش را کشید که برود اما سیاوش جلویش را گرفت و اگر قدمی عقب نمی گذاشت احتمال برخورد صد درصد بود!
سیاوش با همان لحن محکم و سرد همیشگی و آن گره پیشانی اش گفت: من هیچوقت از کسی معذرت نمی خوام.
و با صدای آرامتری گفت: یا بهتره بگم از هر کسی معذرت نمی خوام.
بهنواز زل زده در سیاهی چشمان او نتوانست حرفی بزند.فقط سری تکان داد و هیچ نگفت.سیاوش راهش را باز کرد و بعد از چند لحظه تازه مغزش توانست دستور رفتن را بدهد.
سیاوش رویش را آن طرف کرد و اطراف را نگریست.خودش هم نفهمید جمله ی آخر را چرا گفت !
بعد از زحمات بسیار بهنواز و سیاوش و حرف زدن با پدرها و راضی کردنشان دوشنبه شب همگی در منزل حاج رسول جمع شدند و همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . بعد از کمی صحبت نگار بله داد و شهین خانم مادر محمد به دستش انگشتر نشان انداخت.محمد سر به زیر نشسته بود و عرق پیشانی اش را پاک می کرد و سینا و سیاوش به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند ازاین حرکات محمد.
در حینی که همه مشغول صحبت بودند.بهنواز بلند شد و شیرینی را آورد و به همه تعارف کرد.در حین تعارف باز هم به این نتیجه رسید که پهلوان راد بسیار دوست داشتنی و همسرش بسیار شبیه مادرجانش است.
شهین خانم با کمی دلخوری به او نگریست ولی مگر می شد لبخند مداوم بهنواز را بی جواب گذاشت! سیمین خانم مادر سینا که بعدا فهمیدند در واقع خاله ی محمد نیز می شود نگاه تحسین آمیزی به او انداخت.
سرهنگ عظیم پور خانم دکتری به او گفت و تشکری کرد که بهنواز با خنده گفت: هنوز مونده ها جناب سرهنگ! دکتر نشدم کامل !
سرهنگ: میشی دخترم.چیزی نمونده که.
حاج منصور هم شیرینی برداشت و لبخند مهربانی زد و بهنواز اعتراف کرد که مرد به این آرامی در عمرش ندیده است! سینا خم شده بود و در گوش محمد چیزی می گفت که سیاوش لبخند کجی می زد و خودش غش غش می خندید و محمد بیچاره بیشتر عرق می کرد و لبخوانی کرد که خفه شویی نثار سینا کرد. اول شیرینی را جلوی محمد گرفت و گفت: بفرمایید آقا داماد.
محمد نگاه تشکر آمیزی به او کرد وگفت: برای همه چیز ممنونم.سیاوش گفت بهم که تمام این مدت این کارا نقشه ی شما بوده.واقعا نمی دونم چه جوری تشکر کنم. و البته عذر می خوام برای رفتار زشتم تو این مدت .
بهنواز لبخندی زد و گفت: خوشبختش کن.این خودش بزرگترین تشکره. رفتارتم جبران می کنم حالا بعدا .
رگه های مادرانه داشت حرف اولش و محمد زل زد در چشمان او و قول داد که خوشبختش کند . سینا با شیطنتی که بهنواز را به تعجب می انداخت سه شیرینی برداشت و آرام گفت که شام نخورده است و محمد اضافه کرد: تو اگر شام نخورده بودی الان این سه تا رو می دادی به ایشون دیسو می گرفتی می خوردی. این سه تا شیرینی خوراک عادیته.
بهنواز هم خندید و نوش جانی گفت و سینا در حالیکه شیرینی اش را می خورد نگاه چپی نثار محمد کرد . سیاوش رولت آخر را که بهنواز خدا خدا می کرد برندارد برداشت و قیافه ی او وا رفت. سیاوش سرش را بالا آورد تا تشکر کند که نگاه مشکی اش گره خورد به قهوه ای چشمان او و برای چند لحظه ی کوتاه لبخند کمرنگی که بر لب داشت بی رنگ شد.با آن نگاه نافذش انگار تا عمق وجود سیاوش را لرزاند. به زور تشکری کرد و بهنواز با همان لبخند جاودانه اش نوش جانی گفت و رفت و سیاوش ماند و دلی که زلزله ای درش برپا بود.
با صدای پهلوان راد همه ی نگاه ها به سمت او رفت: خب گذشته از همه ی صحبت ها بیاید در مورد مهریه و مراسم و اینها صحبت کنیم.
بهنواز رو کرد سمت نگار و با لب زدن و دقیقا همزمان با حاج رسول گفت: مهریه رو کی داده کی گرفته پهلوون.
نگار به زور جلوی خنده اش را گرفته بود و صورت سرخ شده از فشار خنده اش را همه به حساب شرمش گذاشتند و البته که حرکت بهنواز از چشم سیاوش که درست رو به رویش بود دور نماند و او در دلش شیطونی نثارش کرد و ناخودآگاه همان لرز بر دلش راه پیدا کرد.
الاخره بعد از کلی صحبت و تعارف مهریه چهارده سکه ی بهار آزادی و یک جلد قرآن مجید و آینه و شمعدان معین شد و قرار بر این شد که هر خانه ای که روزی خریداری کردند نصفش به نام نگار شود.برای جشن هم تاریخی معین نکردند. پهلوان راد با لبخندی گفت: برای محرمیتشون هم اگر مایل باشید پس فرداشب تشریف بیارید منزل ما و حاج آقا صفایی هم که تشریف دارن خطبه ی عقد رو بخونن.
بعد از کمی تعارفات معمول قبول کردند و قرار شد پس فرداشب همه به منزل آنها بروند و البته پهلوان راد از نگار خواست تا همه ی دوستانش را دعوت کند و او نیز پذیرفت.
بالاخره میهمانان عزم رفتن کردند و بهنواز هم همراه پدر و مادرش بلند شدند چون او شیفت داشت و باید فورا خودش را به بیمارستان می رساند.محمد نگاه آخر را به نگار انداخت که او هم فورا سر به زیر شد و فرصت لحظه ای نگاه کردن در چشمان درخشانش را از محمد گرفت و محمد نرفته دلتنگ او شد و پیامی برایش فرستاد .
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام بیقرار تو و چشمان سبزت شده ام “
نگار با خواندن پیام لبخند زیبایی زد و خجولانه به او نگاه کرد .
دم در بهنواز رو کرد به محمد و طوریکه فقط او بشنود گفت: یادت باشه.این حرفو یه بار می گم.اگر یه روز اذیتش کنی یا چشماش به خاطر تو خیس بشه همونطوری که این زندگی رو ساختم برات خرابشم می تونم بکنم.پس حواستو جمع کن.نگار دیگه جایی برای شکست نداره.
محمد هم مانند او جدی زل زد در چشمانش و گفت: به شرفم قسم که اذیتش نمی کنم و همه ی تلاشمو می کنم که خوشبخت بشه.
لبخندی که جنسش عجیب مادرانه بود بر لبان بهنواز آمد.چرخید که برود باز هم نگاهش در نگاه سیاوش قفل شد و با سر خداحافظی کرد.دلش تکان نخورد و انگار همان یک نگاه فقط فرق داشت.در دلش ترسی از او پیدا کرد.انگار او می خواست رازهای درون سیاوش را پرده برداری کند!
روز بعد در کمال تعجب برای آشنایی بیشتر با دوستان نگار محمد و سینا و سیاوش به پیست رالی دعوت شدند! سینا تا شنید با خنده گفت: خدا آخر و عاقبتتو بخیر کنه فکر کنم اینا خیلی شیطونن.
محمد هم با خنده سری تکان داد و گفت:نگار که خیلی آرومه ولی بقیشون فکر کنم یکی از یکی شیطون ترن.
همگی خندیدند.دو ساعت بعد به دنبال نگار و عاطفه که جلوی بیمارستان منتظر آنها بودندرفتند . عاطفه مدام غر می زد که این شوهرت ما را کاشت در این گرما و سر نگار را خورده بود تا اینکه ماشین محمد را از دور دید و گفت : آها اومدن دیگه انقدر غر نزن تو رو خدا !
عاطفه سوتی کشید و گفت: جونم شاسی بلند!
نگار نگاهی به او انداخت و گفت: چهار صد و پنج نقره ای مال محمده.اون شاسی بلنده مال آقا سیاوشه !
عاطفه ابرویی بالا انداخت وگفت : گفته بودم می میرم واسه اسم سیاوش ؟
و شیطون خندید و نگار نگاه چپی نثارش کرد : آدم باش لطفا . این سیاوشه از همه بداخلاق تر و خشک تره .
محمد از ماشین پیاده شد و عاطفه لبخندی زد و زیر گوش نگار آرام گفت: اینو چه ذوقی داره . به خدا الان سنگه رو نمی بینه و تالاب.
و به سنگی که معلوم نبود آنجا چه می کرد اشاره کرد. در همین حین سیاوش و سینا هم از ماشین پیاده شدند و به سمت آنها آمدند که محمد که اصلا گویی در این دنیا نیست پایش به سنگ گیر کرد و نزدیک بیفتد که از ماشین گرفت و ایستاد.عاطفه از زور خنده چیزی نمانده بود که لبش را که به دندان گرفته بود بکند و چشمانش بیرون بزنند.نگار هم سرش را پایین انداخت و به عاطفه گفت:بمیری با این سق سیاهت.
ولی عاطفه اصلا توانایی جواب دادن نداشت و به زور جلوی خودش را گرفته بود.سینا هم زیرپوستی می خندید و برای محمد سری از تاسف تکان می داد و سیاوش هم با چند نفس عمیق خنده اش را رفع کرد و این وسط عاطفه رو به انفجار بود و البته با حیرت به محمد که لبخند زنان به آنها نگاه می کرد و سلام می داد می نگریست.با سر جواب داد و اصلا دهان باز نکرد که اظهار خوشبختی کند و فقط به زور به نگار گفت: با کدوم ماشین؟
محمد به ماشینش اشاره کرد و همگی سوار شدند و سینا لحظه ی آخر دور از چشم دخترها دستانش را به نشانه ی خاک بر سرت بالا برد و محمد شانه ای بالا انداخت.تا رسیدن به مقصد عاطفه از نگاه به محمد خودداری کرد چون با هر بار دیدنش یاد آن صحنه می افتاد و خودداری کردن بسیار دشوار بود. بالاخره به پیست رسیدند و وارد شدندوعاطفه به سمت بچه ها رفت و آنها تا نگار و محمد را دیدند شروع کردند به دست و سوت زدن و سپهر برف شادی می ریخت و مهرداد آواز می خواند و نگار از ته دل می خندید.محمد که هم گیج شادی آنها بود و هم محو خنده های از ته دل نگار که تا حالا ندیده بود.سیاوش و سینا اول جا خوردند و بعد اطراف را نگاه کردند که تقریبا همه به انها نگاه می کردند.سیاوش کمی ناراضی به نظر می رسید اما سینا بی توجه شروع کرد دست زدن . سیاوش چشم چرخاندوآنها در جایی بودند که حالت رستوران پیست را داشت و یک طرف سراسر شیشه بود که به پیست دید داشت.چند ماشین در حال مسابقه بودند که ماشین سفید و مشکی از انها جلوتر بود و راننده اش حرفه ای رانندگی می کرد.با صدای تبریک ها به سمت بچه ها برگشت.توسط نگار به همه معرفی شد که البته اسم همه در ذهنش نماند.از همان اول هم جای خالی یک نفر زیادی در چشم بود.
نگار پرسید : کجاست ؟
رمان پائیز آغاز زندگیست
مهرداد به پیست اشاره کرد.ترانه با هیجان گفت: بچه ها دور آخرشونه بیاین بریم.
و به سمت بیرون یورش بردند.سینا آرام گفت: حتما اون قرمزه است که اخره.
و به تمسخر خندید و سیاوش هم لبخند کجی زد.بیرون رفتند و کنار بچه ها که همگی خیلی هیجانزده بودند ایستادند.ماشین ها بیش از حد به هم نزدیک بودند و ماشین قرمز همچنان آخر بود .
نزدیک های خط پایان به ناگاه ماشین قرمز سرعتش را زیاد کرد و به طرز حرفه ای و وحشتناکی جلوی سه ماشین دیگر پیچید و از آنها جلو زد و زودتر از همه از خط پایان رد شد.ترمز دستی را کشید و در حینی که ماشین می چرخید در ماشین باز شد و آخرین لحظه که ماشین ایستاد راننده پیاده شد و کلاهش را برداشت و صورت مغرور و همراه با لبخند بهنواز نمایان شد.
سینا و سیاوش و محمد که هاج و واج مانده بودند اما بقیه به شدت تشویقش می کردند و طوری عادی برخورد می کردند که انگار عادی است!
بهنواز سر چرخاند و به طرف آنها آمد و با لودگی شروع کرد خم و راست شدن و گفتن ” من متعلق به همتون هستم ” و بچه ها او را تشویق می کردند .
سینا مشغول تحلیل آخرین حرکتش بود و در ذهنش کلمه ی فوق العاده را به او نسبت داد .
برای خالی نبودن عریضه آنها هم شروع به تشویق کردند . بهنواز پیش از آنکه به سمت آنها بیاید به پشت سر و راننده ی ماشین سفید و مشکی که پسری جوان بود نگاه کرد و گفت : چی شد مهندس ؟ ! مات و مبهوت شدی چرا ؟ !
پسر سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد و با لحن شوخی گفت : مات و مبهوت نشدم . کیش و مات شدم خانم دکتر !
بچه ها دوباره شروع به تشویق کردند و سینا با صدای سوت زدن به دنبال منبعش گشت و چشمش پسرها را می جویید که عاطفه را دید که مشغول سوت زدن است و باز هم حیرتزده شد از کارهای این بچه ها !
بهنواز به حرف ان پسر خندید و گفت : موفق باشی فعلا .
پسر هم دستی تکان داد و گفت : شمام همینطور…به مهندس سلام برسونید.
بهنواز برگشت و گفت: اگر یادم موند حتما یادمم نموند حلال کن دیگه.
سیاوش یاد حاج آقا صفایی افتاد که همیشه همین را می گفت . پسر با خنده گفت : حلال نمی کنم مگر اینکه یه دور بهم ببازی!
بهنواز جدی شد ولی با لحن شوخی گفت : باز من به تو رو دادم!
پسر دستی بر سینه اش گذاشت و گفت : چاکریم .
بهنواز لبهایش را جمع کرد و گفت : باش .
و با شیطنت خندید که پسر چپ چپی حواله اش کرد و بهنواز سریعا خود را به اینطرف نرده ها جاییکه حالا فقط سیاوش و اخمش مانده بودند رساند.رو کرد به او و با همان لبخند مخصوص گفت: سلام سیاوش خان.خیلی خیلی خوش اومدین.
سیاوش اخم هایش را باز کرد و با لبخند کمرنگی گفت: سلام.خیلی ممنون.
و اصلا از رانندگی اش تعریف نکرد ! کمی بعد با هم به داخل رفتند .

نگار و محمد و سینا به سمتش آمدند و شروع به احوال پرسی کردند که بهنواز متوجه سکوت خاص بچه ها شد و وقتی خودش را خم کرد تا پشت سینا که با قامتش جلوی میز آنها را که کمی دورتر بود گرفته بود را نگاه کند دید که عاطفه مشغول تعریف چیزیست و آنها هم لبخند به لب و با چشمانی گشاد او را نگاه می کنند و در پی آن شلیک خنده ی آنها!
سه نفر دیگر نیز برگشتند و نگاه کردند و سینا و سیاوش و محمد دائما سورپرایز می شدند با رفتارهای متفاوت آنان! خنده ی اینطور بلند در چنین جایی؟! از محالاتی بود که آن سه نفر انجام دهند و اگر هم جایی می دیدند به شدت سرزنش می کردند.
و حالا درست وسط جمعی بودند که خنده ی بلند از نظرشان عیب نبود…دختری بود که با پسرها مسابقه ی رالی می داد و دست فرمون فوق العاده ای داشت … دختر دیگر سوت می زد … مهم نبود کجا هستند و دختر و پسر می زدند و می خواندند . البته بی خبر بودند که این یک چشمه از کارهای راحت آنهاست!
نگار با حالت سرزنشگری رو به عاطفه گفت: گفتی؟ای دهن لق!
عاطفه فورا گفت: نه اونو نگفتم.
مهرداد زد روی میز و گفت: یالا بگو چیه قضیه.
نگار: پس یک ساعته چی تعریف می کنی؟
عاطفه: قضیه خانم سرمدی و سوتیش دیگه.
با یادآوری آن لبخند بر لبهای نگار آمد.عاطفه دوباره مشغول شد و نگار می دانست که می گوید . فورا با حالتی معترض گفت: بهنواز ببینش!
انگار بچه ای بود که به مادرش شکایت کسی را که اذیتش کرده می برد.بهنواز سری از تاسف تکان داد و جلو رفت.خواست چیزی بگوید اما خودش هم طالب شنیدن شد.به ناگاه همه با هم گفتند: دروغ!
و بعد نگاهی به محمد کردند و بر خلاف انتظار شلیک خنده ای به هوا نرفت ولی صورتها همه یا لبو شد یا پنهان.محمد کلافه نگاه سرزنش باری به عاطفه که دستهایش را جلویش گره کرده بود و لب گزیده بود انداخت و گفت:راحت باشین. بخندین.
و شلیک خنده دقیقا دهم ثانیه ای بعد از گفتن این حرفش به هوا رفت.کمی که گذشت خودش هم همراه آنها شد و سینا هم می خندید و سیاوش به خنده ی نفس داری اکتفا کرد و بهنواز بود که به ارامی و خیلی خانومانه می خندید و اشک چشمش را پاک می کرد.
ترانه هم گفت: وای نگو ! همین سپهر ، آقا محمد نمی دونین چه کار که نکرد شب خواستگاری! چایی گرفتم براش بعد نشستم یکم که گذشت گفتم یکم نگاش کنم تا چشمم خورد بهش چایی اول پرید تو گلوش بعد ریخت رو پیرهنش و شلوارش از شدت سوختگی پاش پرید بالا خورد به میز داغون شد.یعنی اگر یاسین نمی گرفتش نمی دونم می خواست چه بلایی دیگه ای سر خودش بیاره .
ترانه تعریف می کرد و همه تقریبا رو به غش بودند از این داستان جالب خواستگاری سپهر!حتی محمد و سینا و سیاوش هم حتی بلند می خندیدند و انگار نه انگار گوشه ای از رستوران پیست رالی هستند و خیلیها نگاهشان می کنند .
ترانه ادامه داد : فکر کنین پیرهنای بابا و داداشم اندازش نشد مجبور شدیم یه تی شرت بدیم که واسه یاسین تنگ بود و واسه این آقا تقریبا اندازه ! شب خواستگاری با تی شرت رو فرض کنین ! حالا یه پیژامه هم بهش اضافه کنین !
محمد ناباور گفت : جدا ؟ !
ترانه : به خدا ! دروغم چی باشه ! خودش اینجاست .
سپهر : من تایید می کنم .
و باز هم خنده و سپهر نگفت که او و ترانه از کودکی با هم بزرگ شده اند . بقیه ی ساعتی که با هم بودند نیز با همین شوخی ها و خنده ها گذشت و محمد و دوستانش خو گرفتند تقریبا با خلقیات این جمع .
***

بعد از آنجا سیاوش سینا را که خانه شان دو تا خانه با آنها فاصله داشت رساند و برای محمد که می خواست در را باز کند تا وارد خانه ی خودشان که آنطرف کوچه و دو سه خانه انطرف تر روبه رویشان بود،بشود دستی تکان داد .
ماشین را داخل برد.می دانست امشب برای خرید رفتند و دلارام و فرانک هم حتما مشغول تلویزیون بودند . فرهان روی تخت داخل حیاط دراز کشیده بود با دیدن او برخاست و سلام کرد.جوابش را داد و بی حرف دیگری به اتاقش رفت خیلی وقت بود که همه خو گرفته بودند با ساکت بودن و کم حرف بودن سیاوش .
لباسش را با یک تی شرت خاکستری و شلوار گرمکن مشکی با دو نوار سفید دو طرفش عوض کرد.روی تختش دراز کشید و به امروز فکر کرد. از نظرش آنها عجیب بودند .
البته اولش این فکر را کرد ولی بعد خودش به خودش تلنگر زد آنها فقط جوانی می کنند . کاری که او به خودش حرام کرد . سی و دو سالش بود و نه خاطره ی کودکی داشت و نه خاطره ی نو جوانی . جوانی که اصلا نمی دانست چیست !
به بهنواز فکر کرد . کاری که این مدت کم انجام نمی داد. تفاوتهای زیادی با دخترهای اطرافش داشت و حتی دخترهای جمعشان . درست است آنها هم متفاوت بودند ولی فقط از نظر حجاب و رفتار . اما بهنواز انگار خاص است !
کلمه ی خاص در ذهنش تکرار شد…خاص… با خودش فکر کرد چرا خاص؟! به دنبال جواب ذهنش را زیر و رو کرد !
یاد مسافرت تنهایی اش به غرب کشور افتاد…قوی…
یاد ایستادنش جلوی عماد… شجاع …
یاد نگاه مهربانش به نگار…مهربان…
یاد کاری که برای محمد و نگار کرد… باهوش و با تجربه…
یاد اظهار نظرش در خواستگاری…بی پروا…
یاد رانندگی اش… تا حالا دختری را ندیده بود که اینطور رانندگی کند و البته دخترهای دور و برش کم و بیش رانندگی را بلد بودند…
به لبخندش فکر کرد که کم پیش می آمد از چهره اش برود…مثل همان وقت که عماد را تهدید کرد یا محمد را…خوش برخورد و حامی!…
و در اخر چشمانش را به خاطر آورد و تا لبخند خواست مهمان لبهایش شود چشمانش را باز کرد و لعنتی بر شیطان فرستاد…با خود فکر کرد خاص است…فقط همین…چیز بیشتری نیست…فقط کمی خاص است !
روز بعد در خانه هیاهویی به پا بود.خانواده ی سینا و محمد آمده بودند اما بقیه هنوز نرسیده بودند.دخترها تند و تند مشغول آماده کردن میوه و شیرینی بودند و آفتاب کم کم رو به غروب بود که زنگ در را زدند و جمعیت زیادی وارد خانه شدند.نگار و پدرش با هم و بقیه هم همراه پدر و مادرهایشان و دائما عذرخواهی می کردند بابت زحمت دادن.
سیاوش هم برای خوش آمد گویی به کنار پدربزرگ و عمو صفایش رفت.مراسم معارفه کمی طول کشید و نبود بهنواز در کنار پدر و مادرش در چشم بود.مادرش برای بی بی توضیح داد که در راه است و به زودی می رسد.دومین چیز در چشم تنها بودن مهرداد بود که او هم توضیح داد که خانواده اش ایران نیستند و بسیار سلام رسانده و تبریک گفته و عذرخواسته اند.
همه نشستند و بیشترین کسی که توجه همه را در آن خانه جلب کرد دلارام بود دختر حاج اقا صفایی و خواهرزاده ی پهلوان راد که چشمان آبی زیبایی داشت و در کل زیبایی دلربایی داشت .
وقتی چای را تعارف می کرد ، مهرداد با لبخند به او نگاه کرد و گفت: شما خیلی زیبا هستید خصوصا چشم هاتون .
و دلارام جا خورده ، در آن لحظه خجالت کشید و حتی از او و بی پروایی اش بدش آمد و در دلش لقب هیز را به او نسبت داد . البته از نظر بقیه این حرف مهرداد که بزرگ شده ی آمریکا بود به اجباری به ایران آمده بود و کلا شخصیت رک گویی داشت اصلا عجیب نبود !
سیاوش رفت به سمت در تا آن را ببندد که چشمش خورد به دویست و شش مسی رنگی که بهنواز از آن پیاده شد.گل را برداشت و به سمت او آمد و به گرمی احوال پرسی کرد و عینک نداشت و مثل همیشه بسیار ساده و بدون آرایش !
همه در خانه نشسته بودند و فعلا حیاط خالی بود و گاهی دختر ها می آمدند و می رفتند .آفتاب رو به غروب بود و آسمان پر از رنگ های زیبای سرخ و نارنجی و زرد!
سیاوش صبر کرد تا او اول وارد شود . با تشکری داخل شد و وقتی از راهرو گذشت و وارد حیاط شد ایستاد … مات و مبهوت … درگیر با هجوم خاطرات …
خانه ی آنها در واقع از آن خانه های قدیمی بسیار زیبا بود که اتاق ها کنار همند و وسط حیاط حوض آبی بزرگی قرار داشت.البته در آخرین بازسازی خانه ها را از یکدیگر جدا کرده بودند تا هر خانواده مستقل باشد .
دور تا دور خانه باغچه های پر از درخت و راه ورودی به حیاط دو طرفش باغچه داشت پر از گلهای رنگارنگ و خوش عطر . خانه ها با کاشی های آبی تزئین شده بودند و تختهایی برای نشستن در قسمتی از حیاط بود و از همانجا هم مشخص بود که پشت خانه ها هم دار و درخت است . خانه ها یی که حالت دورهمی داشتند مانند خانواده ای که کنار سفره ای دور هم جمع می شوند ، احساس صمیمیت را القا می کردند .
اشک در چشمانش حلقه زد…چشمانش را بست و عطر رزها را مخلوط با عطر یاس نفس کشید و صدای خنده ی کودکانه ای در سرش پیچید . به دنبال آن صدای گرم مردی که به دنبال او بود ” الان می گیرمت وروجک ! ” و انگار هنوز هم بوی آبگوشت مادرجانش را می چشید !
سیاوش که جلوتر از او رفته بود برگشت تا علت نیامدنش را ببیند که او را دید که ایستاده و چشمانش را بسته و لبخندی بر لب دارد و عمیقا نفس می کشد . خواست صدایش کند که پشیمان شد و در سکوت او را به تماشا نشست . رنگ های مست کننده ی غروب … بادی که چادرش را به بازی گرفته بود … لبخند زیبای بر لبش …
و آن قطره ی اشک ناخودآگاه چکیده بر گونه اش که لبخندش را هر لحظه محزون تر می کرد .
سیاوش غرق او بود و او غرق خاطراتی که طعمش از شیرینی به تلخی می گرایید…صدای خنده ی کودکانه تبدیل به گریه ای کودکانه تر شد و صدای گرم مرد فریادهایی خانمان سوز…
تحمل نکرد و چشمانش را باز کرد و متوجه نگاه خیره ی سیاوش شد.در این مدت فهمیده بود که سیاوش خیره به هیچ زنی نگاه نمی کند و حالا اینطور خیره ی او بود . هول کرد . سعی کرد چیزی مانند لبخند بر لبش بیاورد . سیاوش سرش را پایین انداخت و با صدایی دورگه شده گفت : بفرمائید . همه اومدن فقط شما نیستید .
و به سمت خانه ای حرکت کرد . بهنواز نگاهی شرمگین از واکنشش به او که مثل همیشه سر تا پا سیاه پوش بود انداخت و با تشکری راه افتاد . با چند نفس عمیق خودش را پیدا کرد و لبخند همیشگی اش را بر لب اورد . وارد خانه شد و سیل احوال پرسی ها و معارفه ها سمتش روان شد . او هم وقتی دلارام را با آن چشمان دریایی زیبایش دید از زیبایی اش تعریف کرد و به فرانک لقب شیطون را داد که او ریز خندید . فرهان برادر فرانک هم مانند او جوان سرزنده و شیطونی به نظر می آمد . فرانک و فرهان فرزندان پسر دوم پهلوان راد بودند و دلارام فرزند خواهر پهلوان و حاج آقا صفایی .
بهنواز وقتی به پهلوان رسید لبخندی زد و با صدای آرامی گفت : خونتون بوی بهشت میده پهلوون .
و پهلوان راد با صدای بلند خندید و سیاوش هم لبخندی زد و یاد آن قطره اشک و لبخند محزون لحظه ای رهایش نمی کرد !
با دیدن دم و دستگاه و تخت گوشه ی خانه نگاهش به مردی افتاد که روی آن خوابیده بود و با آن ماسک برایش لبخندی آشنا می زد .
بهنواز با خوشحالی به سمتش رفت و گفت : سلام حسین آقا !
و تعجب برانگیخت با این صمیمیت . حسین آقا لبخندی زد و ماسک را برداشت و به سختی مثل همیشه گفت : سلام خانوم … دکتر … بی وفا !
و بهنواز فهمید اوضاعش خراب تر از پیش است . با شرمندگی گفت : راست میگین به خدا من بی وفام . آدرستونم گرفتم از آسایشگاه ولی باور کنین نرسیدم . آخه درسم آخراشه و خیلی درگیرم و کلی کار دیگه !
حسین آقا سری تکان داد و باز ماسک را برداشت و گفت : اشکالی … نداره … شوخی … می کنم…بشین…دخترم…
بهنواز باز هم نگاهش کرد و بعد برگشت و به سوی جمعی که منتظر توضیح بودند برای علت آشنایی گفت : توی آسایشگاه که بستری بودن دیده بودمشون . ثریا خانم همسر حسین آقا جلو آمد و گفت : آها پس اون خانوم دکتری که ازش تعریف می کرد و می کنه همیشه شمایین . خوشحالم از نزدیک زیارتتون می کنم .
بهنواز با او دست داد و گفت : منم همینطور … البته حسین آقا لطف زیادی دارن به بنده .
همسر حاج آقا صفایی سیما خانم هم با آن چادر محکم به دور خود گرفته اش بسیار مهربان و البته زیبا به نظر می آمد و بی دلیل نبود که دلارام آن همه زیبایی داشت.حاج آقا صفایی با او برخوردی سوای بقیه داشت و انگار مهر او بر دلش افتاده بود و بهنواز تنها بهشتی را حق این مرد با آن لبخند دلنشین و آن توصیف هایی که از وی شنیده بود می دانست. اما هنوز هم در انتهای نگاهش چیزی بود که او را نگران می کرد. قاب عکس شهیدی هم روی طاقچه ای بود که همسر پهلوان زیر آن نشسته بود و گرمای محبتش بهنواز را طوری اسیر کرد که همانجا کنار او نشست.
نگار را دید که استرس دارد و اشاره کرد که کنار او برود . نگار لبخندی زد و فورا خودش را به جای خالی کنار او رساند و دستش را در دست او گذاشت . کمی صحبت کردند و همه ی تلاشش را کرد که او را آرام کند و تا حدودی هم موفق بود .
محمد سعی داشت زیرکانه او را نگاه کند که هر بار بهنواز نگاه او را می دید و او شرمسار سرش را پایین می انداخت.بالاخره اعلام کردند که شام حاضر است و همه را به سر سفره دعوت کردند.
رمان پائیز آغاز زندگیست
سفره ای که بسیار با سلیقه و خوش رنگ و لعاب و اشتها آور چیده شده بود.آش و برنج و مرغ و خورشت قیمه غذاهایی بودند که تدارک دیده شده بود.بهنواز همان ابتدا رو به پدرش تاکید کرد که سیر ماست تهیه شده برای آش را نخورد چون می دانست که پدرش حساسیت دارد.از سیما خانم هم پرسید که در کدام غذاها سیر وجود دارد که پدرش نخورد و چه لذتی می برد پدر از این همه توجه.
سر سفره دلارام اجبارا چون جای دیگری دور سفره نبود رو به روی مهرداد نشست و تمام مدت معذب بود.مهرداد اما بی توجه به او مشغول خوردن آش رشته ی محبوبش بود و شاید اصلا متوجه نشد که چه کسی روبه رویش قرار دارد.
بعد از اینکه همگی با کمک هم سفره را جمع کردند ، به خانه ی پهلوان رفتند. بهنواز رو کرد به جوان ها و گفت : بسم الله .
ترانه با تعجب: چی بسم الله؟!
بهنواز: ظرفا دیگه!
دخترها آه از نهادشان بلند شد.سپهر خندید و زد پشت ترانه و گفت: پاشین عزیزانم.
که بهنواز دست به سینه گفت: شما خودتم باید پا شی!
و لبخند بر لبهای پسرها ماسید و دخترها لبخند پیروزمندانه ای زدند.سیما خانم همسر حاج آقا صفایی جلو آمد و گفت: نه دخترم شما خودتم بشین.بچه ها هستن می شورن.
بهنواز با اخم کمرنگی به دلارام و فرانک که مشخص بود ماتم آن همه ظرف را گرفته بودند اشاره کرد:بچه ها یعنی اون دو تا طفلکی؟!
حاج خانم سری به نشانه ی بله تکان داد .
بهنواز: شما بشینین لطفا حاج خانوم .از صبح شما و این دو نفر طفل معصوم دارین غذا می پزین و سفره می چینین.حالا ظرفاش مال ماست . ما از این رسما نداریم که بریم بخوریم و بریزیم و بپاشیم بعدم پا شیم بریم ! اصلا راحت نیستیم والا !
حاج خانم : آخه اینطوری که…
پهلوان به میان حرف خواهرش پرید و گفت: سیما جان ! بذار راحت باشن.
حاج خانم هم سکوت کرد و لبخندی در جواب لبخند بهنواز داد.باز هم رو کرد سمت بچه ها و گفت:نشستین که ! پاشین دیگه دیر شد . هنوز عقدم مونده !
گونه های نگار رنگ گرفت و محمد لبخندی زد.دخترها رفتند و پسرها هم همه بلند شدند به غیر از سینا و سیاوش و محمد بلند شدند.آن سه نفر هم مانده بودند چه کنند که بهنواز رو کرد به آنها و گفت:شما دو نفر در حیطه ی کاری بنده نیستید ! اما محمدجان لطف می کنی و میای کمک .
این را با لحن با مزه ای گفت و خواست برود که صدای سرهنگ بلند شد : میگم میخواین ما هم بیایم خانم دکتر ؟ !
بهنواز رو کرد به سمت بزرگترها که با فاصله نشسته بودند و به کارهای او می خندیدند و جواب داد : میومدین خب کارا سریعتر می شد ولی چه کنم که کلا راضی به زحمتتون نیستم !
جمله ی آخرش همه را خنداند و سرهنگ پدرسوخته ای نثارش کرد.شهین خانم گفت:حالا چرا پسرا رو بردین؟
بهنواز با لحن حق به جانبی گفت: فقط قرار نیست خانما کار کنن که. با اجازه.
و رفت . پهلوان خندید و گفت: فکر کنم معاشرت با خانم دکتر به ضررمون باشه . می ترسم فردا پس فردا حاج خانم هم از ما کار بکشن.
همه خندیدند که صدای بهنواز آمد: نگران نباشین حاج خانم مهربونن!
سر و صدای بچه ها را از زیرزمینی شنید و وارد آنجا شد . به طور جالبی بزرگ بود و دو سینک داشت که البته فرانک توضیح داد چون همیشه مهمان زیاد دارند چنین جایی را درست کردند تا راحت تر باشند . اوضاع به هم ریخته ای بود و هر کس مشغول بحث سر اینکه چه کاری انجام دهد که با صدای ساکت بهنواز همه سکوت و به او نگاه کردند.
بهنواز: سپهر و ترانه و من پای سینکا.
و به شیر گوشه ی زیرزمین اشاره کرد: عاطفه قاشق چنگالا این پایین.بقیه هم خشک می کنین.به وقتش می گم جاها عوض میشه.اعتراضی نیست؟ مهرداد دستش را در هوا تکان داد:من و فرهان موندیم.
فرهان که با او صمیمی شده بود، زد پشتش و گفت: ما نظارتیم داداش.
بهنواز با لبخند مسخره ای گفت: نه داداش.دیگا گفتن دستبوسن. نظارت مال فرانک جون و دلارام جونه اعتراضم وارد نیست برین سر کاراتون.
و نه توجهی به قیافه ی وا رفته ی فرهان و مهرداد داشت و نه اعتراض دو دختر.
همه مشغول کار شدند که سینا و سیاوش هم وارد شدند . محمد را که مشغول دل و قلوه دادن و با نگار و خشک کردن ظرفها یافتند بقیه هم هر یک مشغول کاری.
عاطفه: بچه ها یکی کمک من بیاد تنهایی نمی تونم.
سینا نگاهی انداخت و دید که اگر این کار را نکند خشک کردن می ماند که خوشش نمی آید پس ترجیح داد به سراغ کار عاطفه برود. آستین هایش را بالا زد و به سمت او رفت.سیاوش هم دستمالی برداشت و کنار دلارام مشغول خشک کردن شد. فرانک ریز می خندید و به سیاوش اشاره می کرد: توی رودربایستی موندی حسابیا.
سیاوش اخمی تصنعی برایش کرد و مشغول شد. آن طرف عاطفه و سینا در گوشه ای مشغول شستن قاشق ها و چنگال ها بودند. عاطفه در سکوت لعنت می فرستاد بر درخواست کمکش.سینا اخم و سکوتش دیوانه کننده بود.در دل با خود گفت:با دوستاش کروکر می خنده ها.به من که رسیده انگار لاله!
و ایشی نثارش کرد و بی حواس ایش را بلند گفت.سینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:اگر خسته شدین بذارین بقیش رو من انجام میدم.
عاطفه هم نگاهی به او کرد و حرصی گفت: نخیر.چارتا قاشقه دیگه.
و زیرلب چیزی نثارش کرد که نفهمید.سیاوش تمام مدت کارش حواسش پی قطره اشک روی گونه ی او بود و لبخندی همیشگی اش که محزون شده بود.نگاهی به او که بیخیال می خندید انداخت و دوباره در فکر فرو رفت.
بالاخره بعد از سه ربع ساعت کار ظرفها تمام شدو از زیرزمین بیرون آمدند. سینا نگاهی به محمد انداخت و سری از تاسف برای لبخندش تکان داد و به آرامی گفت:آره دیگه بایدم بخندی.نامزدبازیش مال شماست.حمالی و گناهش مال ما.
و در واقع اشاره داشت به شال عاطفه که دائما می افتاد . به محض رسیدن به حیاط دوباره خنده ی همه شروع شد .مهرداد و فرهان هر دو با زیرپوش و شلوارهایی که پاچه شان را تا زیر زانو بالا زده بودند پابرهنه مشغول سیم کشیدن و شستن دیگ ها بودند.مهرداد صدایش را تغییر داده بود و کوچه بازاری آهنگ من یه پرنده ام را می خواند و فرهان وسطش می گفت: جان…ناز نفست…
بهنواز چشمانش را بست و لبش را به دندان گرفت و شرمزده شد که چرا از سر لجبازی و اذیت کردن آن دو چنین کاری را به آنها داده.با خجالت به سیاوش نگاه کرد که او را هم مانند بقیه خندان دید.نگاهی به اطراف انداخت و خدا را شکر کرد که بزرگترها در خانه بودند و تا آنجا فاصله زیاد است و البته خدارا شکر که مهرداد آنقدر بلند نمی خواند.
به سمت آنها رفت و به حالتی عصبانی گفت:جمع کنین این بساطو! آبرومون رو بردین!
مهردادبا همان لحن آوازش گفت :آبجی خودت گفتی خب.
بهنواز به سمتش حمله کرد که گفت : باشه باشه حالا چرا خشمگین میشی ؟ ! آب بزنم بریم.
فرهان: آره دیگه آخریشه.
دلارام جلو آمد و گفت: ببخشید دیگام زحمت شما شد.نمی دونستم دیگا رو سپردن به شما وگرنه نمی ذاشتم.فرهان میشست بعدا.
مهرداد خندید و گفت: ای بابا! عمریه که ما دیگای دو برابر اینا رو می شوریم.اینا که چیزی نیست!
عاطفه: آره دلارام جون اینا تو آمریکا که بودن کله پزی داشتن.
فرانک با تعجب فراوان گفت: واقعا؟!
رمان پائیز آغاز زندگیست
مهرداد سیم را به طرف عاطفه انداخت که او سریع جاخالی داد و خندید.
مهرداد: من خیر سرم تخصص قلب دارم می گیرما!
فرانک آهانی گفت.ترانه به بینی اش چینی انداخت و گفت: حالا پیژامه از کجا مهرداد؟
مهرداد با دستش به پش فرهان زد و گفت: دست داش فرهان مرسی! برام آورد که شلوارم کثیف نشه.
بهنواز عصبی از کارهای آنها گفت: بس کنین.مهرداد لباستو عوض کن زود بیا اونور. بقیه هم می ریم پیش بزرگترا.خیر سرمون بار اوله که اومدیم اینجا خونه خاله که نیست.اگر می دیدنتون زشت بود.
سیاوش جلو آمد و گفت: اشکال نداره خانم بهنود.ما عادت داریم به این قبیل کارها.
و به فرانک و فرهان نگاه کرد.بهنواز لبخندی زد و به سمت دخترها رفت: زود بپوشین با هم بریم.
مهرداد : قربون رفیق مهربونم که انقدر زود می بخشه.
بهنواز: شکر نریز لباستو بپوش بریم.
بالاخره کارشان را تمام کردند و لباس پوشیده کنار آنها راه افتادند.به محض رسیدن سپهر گفت: به افتخار عروس و داماد…
خواست بگوید یک کف مرتب اما با دیدن حاج آقا صفایی گفت: یک صلوات محمدی پسند بفرست.
صلوات را فرستادند که حاج آقا گفت: حالا به افتخارشون یک دستم بزنید دیگه.
و صدای دستها بلند شد و سپهر رو به حاج آقا گفت:چاکریم.
که باعث خنده ی او شد.بالاخره نشستند و کمی بعد محمد و نگار کنار هم نشستند و حاج اقا صفایی خطبه ی محرمیت شش ماهه ای خواند و هر دو بله گفتند. همگی دست زدند و دل نگار گرفت که مادری ندارد برایش بغض کند و او را در آغوش بگیرد.پدرش اما به جای مادرش هم بغض داشت و چشمانش پر از اشک بود.جلو رفت و به رسم همیشه دست آن دو را در دست هم گذاشت و آن ها را به خدا سپرد و همه دیدند که دستش لرزید و شانه اش خم شد.
نگار با بغض گفت: بابایی این که هنوز خطبه ی دائم نیست.هنوز پیشتم به خدا. جایی نمی خوام برم که.
و پدرش را در آغوش کشید و این پدر و دختر جز یکدیگر کسی را ندارند. آقای بهنود یک لحظه خودش و بهنواز را اینگونه فرض کرد.مطمئنا نمی توانست مانند حاج رسول خودش را نگه دارد و گریه نکند.بهنواز را که کنارش ایستاده بود محکم به خودش چسباند و حکایت این پدر این است که به کس کسانش که سهل است به هیچ کس نمی دهمش!
بهنواز به پدرش نگاه کرد و لبخندی زد.سیاوش نگاهش به آن دو خورد و یقین پیدا کرد که تا به امروز لبخندی اینطور خالص و پر محبت ندیده است و امشب نگاهش دائم به دنبال او می دوید!
آن شب هم به پایان رسید.آخرین لحظه که همه مشغول خداحافظی بودند محمد به سمت نگار رفت.کسی به آن دو نگاه نمی کرد که راحت باشند.نگار لبخندی زد و شرمزده سرش را پایین انداخت.محمد دستش را زیر چانه ی او گذاشت و سرش را بالا آورد.نگار زل زد در چشمان تب دار او.محمد آرام شعری زمزمه کرد . نگار غرق شده در صدای بم و مردانه و همینطور ابراز علاقه ی او لبخندی زد و خبرش نبود که چشمان خودش چه تب و لرزی دارند!
آنطرف حاج رسول همه را برای جمعه شب دعوت کرد به منزلش برای شام و البته حرف زدن از زمان عقد و مراسم.خانواده ی راد گفتند به علت دعوتی که از جانب یک آسایشگاه شیمیایی ها دارند نمی توانند بیایند بنابر این حاج رسول هم موکول کرد به شنبه که همه پذیرفتند.نگار و محمد آخرین نگاه را به هم کردند و همگی انجا را ترک کردند.سرهنگ هم از پهلوان راد بسیار تشکر کرد و با خانواده اش آنجا را ترک کردند.دلارام و فرانک با شیطنت از ظرف شستن گروهی و بامزه بودن بچه ها می گفتند . زنها هم از خانمی نگار می گفتند و برایشان آرزوی خوشبختی می کردند.
سیاوش مانده بود سر جایش و به همان نقطه که او قطره ی اشکش چکیده بود نگاه می کرد.و باز هم یاد آن لبخند محزون افتاد.دائما فکر می کرد این دختر با این همه سرزندگی و شادابی و با خانواده ی عالی ای که داشت چرا باید محزون باشد؟!
و هیچ جوابی نداشت…هیچ جوابی…

***

صدایش را کمی صاف کرد و رو به جمعی که اصلا متوجه ورودش نبود با صدای بلند گفت: سلام سلام و صد سلام!
همه ی نگاه ها به سمتش رفت و یکی یکی گل از گلشان شکفت.یکی از آقایان که روی تخت دراز کشیده بود ماسکش را برداشت و گفت: به به…خانوم خانوما! بهنواز داخل شد و با همان انرژی همیشگی اش گفت: می دونم می دونم خیلی خیلی خوشحال شدین از دیدنم!
خندیدند و به او خوش آمد گفتند و با دیدن چهره های آشنایی لبخندش صمیمی تر شد و به سمتشان رفت: سلام و درود بر پهلوان راد بزرگ!
پهلوان با خنده گفت: سلام دخترم.خوش اومدی.شما کجا اینجا کجا؟
حسین آقا که روی ویلچر بود ماسکش را برداشت و گفت: نفرمائید آقاجون…خانوم دکتر سرور مان!
بهنواز: شمام هی هندونه بدین زیر بغل ما حالا!
با سیاوش هم سلام و احوال پرسی ساده ای کرد و سراغ تک تک شیمیایی ها رفت و با هر کدام خوش و بشی می کرد و حالشان را می پرسید و نگاه سیاوش پی او بود!
بعد از احوال پرسی گفت: آقایون درسته دیر اومدم ولی با دست پر اومدم.
و بیرون رفت و در حالیکه جعبه ای را روی زمین می کشید آمد.سیاوش فورا بلند شد و دنبال او که باز به بیرون می رفت رفت و دید سه جعبه ی دیگر هم هستند: بذارید من میارم.
بهنواز لبخندی زد و گفت: پس شما اینا رو ببرید بی زحمت من گلا رو بیارم.
و به سمت ماشینش در حیاط رفت.سیاوش رفتنش ر نگاه کرد و خودش هم برایش عجیب بود این نگاه کردن هایش.
بالاخره آمد و در میان نگاه های پر از کنجکاوی همه در جعبه ها را باز کرد. چندین کتاب در آورد و همهمه ای در جمع راه افتاده بود.
بهنواز: این کتاب رو برسونید به آقا مصطفی…اینم کتاب نایابه آقا فرشید…
و همینطور کتاب ها را می رساند و بعد هم گل های مصنوعی رز را که بسیار زیبا بودند و در گلدان های پایه بلندی قرار داشتند آورد و گفت: اینم گلای خشگلی که قول داده بودم همیشه بمونن.
همه ی کسانیکه آنجا بودند خوشحال یا کتاب هایشان را ورق می زدند ویا هر وسیله ای که بهنواز به آنها داده بود نگاه می کردند.بهنواز خوشحال و راضی از لبخندهای این مردان همیشه ماسک دار کشورش،لبخند می زد و با آنها شوخی می کرد. کنار حسین آقا نشست و رو به پهلوان گفت: پس شما هم اینجا دعوت داشتین.
پهلوان: آره دخترم.اون موقع ها که حسین خیلی حالش بد بود اینجا گذاشتیمش تا مراقبش باشن.حالا هر از گاهی میایم سری می زنیم تا دوستانش رو ببینه.
بهنواز: شما هم جنگ بودید نه؟
آقا مسلم نزدیک شد و گفت: اختیار دارین! ایشون فرمانده ی مان!
بهنواز ابرویی بالا انداخت : اوووو! پس شما فرمانده بودین! خیلی هم عالی!
پهلوان: ای بابا دخترم چه فرمانده ای! یه چی میگن اینا!
آقا مسلم خندید و گفت: راست میگه حاجی! فرمانده نبود..برادر بود…پدر بود…رفیق بود…پهلوون بود و همه ی اینا رو الانم هست.
پهلوان دست او را گرفت و گفت: هنوزم هستم پسرم! همه ی شما برای من مثل حسین و دانیارمین.
آقا مصطفی از آنطرف گفت: اسم او دانیارو نیار که وقتی برم اون دنیا اولین کاری که می کنم اینه که حسابی بزنمش! بی معرفت تنهایی رفت و منِ رفیقشو نبرد.
غم در چشمان پهلوان جوانه زد و گفت: آره بی وفا! تنهایی گذاشت و رفت.
بهنواز به او دستان مردانه اش نگاه کرد و فقط لبخند غمگینی زد.

رمان پائیز آغاز زندگیست
روی لبه ی باغچه نشست و به اویی که به مهتاب زل زده بود نگاه کرد.
بهنواز نگاهش کرد و گفت: شمام اومدین بیرون؟ خاطراتشون خیلی بامزه استا!
سیاوش: مزاحمتون شدم؟
بهنواز: ابدا!
کمی سکوت کردند و سیاوش که دوست داشت با او حرف بزند گفت: چرا میاین اینجا؟
بهنواز همانطور زل زده به ماه گفت: آسمونو می بینین؟
سیاوش به آسمان نگاه کرد و او ادامه داد: تاریکه تاریکه.تک و توکی ستاره داره که خیلی تاثیری توی تاریکیش ندارن.ولی این ماه این وسط دیده میشه.اطرافش سیاهه و اون دیده میشه.ماه همون امید تاریکی شبه…به نظر من این آدما مثل همین ماهن. توی کلی تاریکی مثل همین ماه روشن کردن همه جا رو.توی اوج ناتوانی کشور و ضعیفیش از لحاظ امکانات،رفتن جلو و گفتن ما هستیم . بین اون همه ای که یا ترسیدن و جلو نرفتن یا حتی خیلی کارها کردن که زندگی مردم سخت تر شد ، این آدما گفتن که ما هستیم … رفتن جلو … جنگیدن … بچه های خودشون بی بابا شدن … خودشون حالا نمی تونن درست نفس بکشن … خیلیاشون دست ندارن … پا ندارن … چشم ندارن … چرا ؟ برای اینکه الان من بابا داشته باشم … من این چادر روی سرم باشه … من بتونم اینطوری سرمو بالا بگیرم و بگم ایرانی ام … به نظرتون این حداقلش نیست که یک سری بزنم به اینجا و چند تا چیزی که شاید کمی از دردی که می کشن رو کم کنه براشون بیارم ؟ !
سیاوش در سکوت به او و چشمان روشنش می نگریست.بهنواز هم کمی به سیاهی چشمان او نگاه کرد و بعد باز هم آسمان را نگریست: ماه خیلی قشنگ شده نه؟
سیاوش بدون اینکه از او چشم بگیرد گفت: آره…خیلی زیباست..!
و سخت بود برای بهنواز نادیده گرفتن لحن جذایش !

به ساعتش نگاه کرد واپسین لحظات آخرین کلاس امروزش بود و بعد هم باید به خانه می رفت . بعد از اتمام کلاس می خواست فورا به خانه برود و با پدرش در مورد موضوع ازدواجش صحبت کند .
بعد از اتمام کلاس به خانه رفت و با خوشحالی گفت :سلام اهل خونه .
مه لقا از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : سلام مادر چه خبره شنگولی باز ؟
ترانه با خوشحالی گفت : درسمون تمومه دیگه آخراشه بعدشم جشن و مدرک و خلاص .
با صدایی از عمد بلند شده گفت : ایشالا بعدشم جشن عروسیه دیگه .
مه لقا گوشه ی لبش را گاز گرفت و گفت : زشته ترانه . بابات می شنوه .
ترانه : خب منم می خوام بشنوه دیگه . چیه مگه می خوام برم سر خونه زندگیم .
صدای پدر از پشت سرش آمد : اولا سلام دوما شوهرت میره سربازی بعدش .
ترانه بدون دادن جواب سلام پدر با لحنی عصبی گفت : یعنی چه پدر من ؟ ! کی رو دیدین سه سال نامزد باشه چه برسه پنج سال !
پدر به سمت تلویزیون رفت و گفت : همین که گفتم . بحث نکن .
ترانه جلوی او رفت و گفت : بحث می کنم .
پدرش نگاهی خشمگین به او کرد و صدای سلام یاسین آمد و با دیدن آنها در آن وضعیت فهمید باز آتشی به راه افتاده است .
ترانه : ولی من می خوام بعد از جشن فارغ التحصیلی برم خونه ی خودم .
پدر عصبانی فریاد زد : کدوم خونه اون وقت ؟
ترانه : می گردیم پیدا می کنیم . جهازمم که حاضره .
پدر : تو غلط می کنی .
ترانه که دیگر خیلی عصبانی شده بود گفت : پس وایستین تا شکمم بالا بیاد .
و از خانه بیرون زد . پدرش بهت زده ماند و مادرش چنگی بر صورتش زد .
یاسین به دنبالش رفت و جلویش را گرفت : صبر کن خواهر من . کجا می ری آخه ؟ این چه حرفی بود زدی دختر خوب ؟
ترانه : حقیقت بود برادر من حقیقت . ممکنه چند وقت دیگه شکمم بیاد بالا فهمیدین ؟
یاسین اخمی کرد و گفت : حتی اگر قراره شکمی بالا بیاد نباید دهنتو باز کنی و همینجوری جلوی منِ برادر و اونی که پدرته مسائل خصوصی زندگیتو باز کنی
ترانه که انگار کمی آرام شده بود گفت : ببخشید ولی دیگه به اینجام رسیده داداش . خسته شدم . می خوام برم سر خونه زندگیم . من الان باید بچمو می گرفتم بغلم می اومدم اینجا نه اینکه هنوز اندر خم پیچ نامزدی و ازدواج موندم.
و صدایش را طوری که به داخل خانه برود بلند کرد و ادامه داد : بابا سپهر خوبه آدمه انسانه والا و بلا من باهاش خوشبختم . دوستش دارم می خوامش عشقمه شوهرمه می خوام باهاش زیر یک سقف زندگی کنم چرا نمی فهمین ؟
یاسین که دید حرکات او از کنترلش خارج است او را محکم بغل کرد و بعد هم بلندش کرد و به داخل برد : ترانه بسه آروم باش چرا اینطوری می کنی ؟
ترانه از بند او خودش را رها کرد و گفت : ولم کن می گم می خوام برم سر خونه زندگیم اگر اجازه ندین به خدا وسایلمو جمع می کنم و میرم .
پدرش جلو آمد و گفت : کدوم گوری می ری اونوقت ؟
ترانه : سر خونه و زندگیم .
پدرش خنده ی مسخره ای کرد و گفت : کدوم خونه و زندگی ؟ می خوای کجا با شوهرت زندگی کنی ؟ خونه ی مادرش ؟ خیابون ؟ کجا ؟
صدای زنگ در آمد و مه لقا در را باز کرد .

رمان پائیز آغاز زندگیست

ترانه : خونه می گیریم . مگه چیه ؟
پدرش عصبانی فریاد کشید : با کدوم پول اونوقت ؟ لابد یه قلک می خوای اجاره کنین دیگه ؟ احمق اون کل حقوقشو باید بریزه تو شکم اون پدر مفنگیش که بعد سالها حالا که پولش تموم شده تازه یادش افتاده یه زن دومی هم داشته که حالا تولش شده دکتر و درآمدی به هم زده یا باید بریزه تو خرج دوا دکتره اون مادرش که معلوم نیست چرا حاضر شده بشه زن دوم همچین مردی معلومه زنه هرج…
با سکوت ناگهانی پدر همه به پشت سر نگاه کردند و ترانه با دیدن سپهر که هر آن ممکن بود پدرش را زیر مشت و لگد بگیرد ، فقط توانست نام او را با حیرت بخواند . سپهر رو به پدر او با صدایی گرفته گفت : انگار خیلی ناراضی این آقاجون به این وصلت ؟
پدر ترانه با عصبانیت هر چه تمام تر گفت : آره خیلی ناراضی ام .
سپهر : پس می خواید که تموم شه ؟
ترانه : سپهر چی می گی تو ؟!
سپهر بدون آنکه نگاهش کند گفت : تو یه دقیقه دخالت نکن . جواب بدین .
پدر اخم کرد و گفت : از خدامه !
ترانه تقریبا جیغ زد بابا و مه لقا با ترس گفت : آقا صبوری چی می گی شما ؟
آقای صبوری جلو رفت و گفت : حرف نزن یه دقیقه خانوم . نمی خوام این ازدواجو
ترانه با حالت زاری گفت : من می خوام !
پدرش با عصبانیت گفت : تو غلط می کنی !
سپهر دندان هایش را روی هم فشار داد و گفت : باشه پس برای اینکه شما راضی باشین و ترانه خانم هم غلط اضافی نکنن این نامزدی رو تمومش می کنیم و حلقه اش را در آورد و انگار کسی جان ترانه را می گرفت .
سپهر : نگران اسم شناسنامه هم نباشین یه نامه می خواد از پزشکی قانونی مبنی بر سالم بودن دخترتون که هست .
حلقه اش را در برابر چشمان پر از حیرت همه و پر از مرگ ترانه بر روی میز نزدیکش گذاشت و بعد هم رفت . و ترانه و یاسین بودند که پی او رفتند .
ترانه التماسش می کرد که بماند و یاسین سعی داشت جلویش را بگیرد اما بی فایده بود و سپهر دوید و از در خارج شد .
وقتی بیرون رسیدند ترانه هر سو را که نگاه کرد سپهر را ندید . یاسین از او خواست به داخل خانه برود و بگذارد او به تنهایی دنبالش بگردد اما بعد خودش هم از کارش پشیمان شد چون به محض رسیدن به داخل خانه ترانه با صدای آرامی رو به پدرش که قلب خود را ماساژ می داد گفت : خودمو آتیش می زنم … خودمو دار می زنم جلو چشمتون بابا … به خدا به جون طاها خودمو دار می زنم …
و بعد هم کیفش را برداشت و از خانه خارج شد . یاسین خواست به دنبالش برود که با صدای جیغ مادرش برگشت و پدرش را نقش بر زمین دید . به سمتش دوید و با گرفتن نبضش که هر لحظه آرام تر می شد به اورژانس زنگ زد .
***

باران تندی شروع به باریدن کرده بود . تلویزیون را خاموش کرد و به ساعتش نگاه کرد . حالا که پدرش به ماموریت رفته بود قرار بود عاطفه پیش او بیاید تا تنها نباشد با صدای زنگ با خوشحالی به سمت آیفون رفت و با شنیدن صدای محمد جا خورد .
از پنجره بیرون را نگاه کرد و محمد و سینا را دید که به سمت خانه می آیند . فورا به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد و بیرون آمد . کنار بخاری خودشان را گرم می کردند . با دیدن او به سمتش برگشتند و محمد زود به سینا اشاره کرد و گفت : تقصیر این بود ورداشت ما رو آورد اینجا .
سینا هم مانند او به محمد اشاره کرد : نخیر تقصیر دل این آقا بود که برای شما تنگ شده بود .
نگار لبخندی زد و گفت : خیلی خوش اومدین من که چیزی نگفتم .
رمان پائیز آغاز زندگیست
محمد : ببخشید نگار خانم اینطوری اصلا درست نبود . هر چی می کشیم از دست این سیناست که بی خبر کار می کنه .
نگار به سمت آشپزخانه رفت و گفت : نه بابا خواهش می کنم این حرفا چیه ! خیلی خوشحال شدم منم تنها بودم دیگه بابا که نیستن .
و صدای زنگ در آمد و اینبار عاطفه بود که مثل موش آبکشیده وارد شد : وای نمی دونی نگار چه بارونیه تا لباس زیرم خیس شده .
و نگار دو دستی می خواست بر فرق سرش بکوبد . عاطفه هنوز داخل نشده بود و پسرها را ندیده بود . سینا از خنده سرخ شده بود و محمد نیز . عاطفه داخل شد و با دیدن آنها حرفی که می خواست بزند در دهانش ماند و با دهانی نیمه باز به آنها نگاه کرد . نگار جلو رفت و هول کرده گفت : خوش اومدی .
عاطفه با حیرت به او نگاه کرد و گفت : آره خیلی …
و سلام آرامی کرد و جوابی نیز شنید . نگار به سمتش رفت و دستش را گرفت : بیا بریم بهت لباس بدم خیس شدی مریض میشی .
و او را با خود به سمت اتاقش کشید . در اتاق عاطفه تا می توانست به او فحش و لعنت داد و خودش را نفرین کرد که بی موقع دهانش باز می شود و نگار هم فقط توضیح می داد که نمی دانسته به اینجا می آیند . در آخر هم پائین آمدند و عاطفه کمی از پررویی اش کمک گرفت و طبیعی جلوه کرد .
سینا با خنده رو به نگار گفت : زن داداش می گم ناهار که داری ایشالا من خیلی گرسنم شده آخه !
نگار با خوشحالی گفت : بله حاضره ماکارونی داریم اتفاقا . بفرمائید دست و روتون رو بشورین من غذا رو می کشم .
محمد چپ چپی به سینا نگاه کرد و گفت : نه نگار خانم زحمت نکشید ما رفع زحمت می کنیم دیگه .
نگار : نه به خدا اگر برید ناراحت میشم دست و روتون رو بشورین و بیاین سر سفره .
محمد دیگر چیزی نگفت و فقط چپ چپ به سینا نگاه کرد . عاطفه با شیطنت به نگار گفت : نگار خانوم ؟ ! تشریف بیارید ؟ ! مام که خریم نمی دونیم شما دو تا اس ام اس بازی می کنین و راحتین با هم . نگار سقلمه ای به او زد : هیس سرت تو کار خودت باشه . بیا این ظرفا رو ببر . ناهار را در به به و چه چه سینا و محمد خوردند و بعد آن هم به اصرار نگار برای چای در هال نشستند و مشغول صحبت از هر دری شدند .
با صدای وحشتناک زنگ در که انگار یکی دستش را روی آن گذاشته بود و بر نمی داشت از جا پریدند و محمد گفت : شاید اتصالی کرده و به سمت آن رفت و وقتی پرسید کیه در را باز کرد .
نگار : کیه آقا محمد ؟
محمد : ترانه خانمن انگار .
عاطفه : باز این دعواش شده با باباش حتما !
ترانه با آشفته ترین حالت ممکنش داخل شد . تمام لباس هایش خیس بودند و مقنعه اش عقب رفته بود و موهایش هم به کنار صورتش چسبیده بودند . رنگ صورت و لبهایش کبود بود و فقط گفت : سپهر اینجاست ؟
عاطفه : تری این چه وضعیه ؟ !
نگار با نگرانی گفت : بیا تو ببینم دختر تو چرا اینطوری شدی ؟
ترانه سری تکان داد و در حالیکه نفس نفس می زد دوباره پرسید : سپهر اینجاست ؟ آره یا نه ؟
نگار : نه عزیز من سپهر اینجا چه کار می کنه ؟ !
ترانه دستی بر سرش گذاشت و گریان روی زمین همان جلوی در نشست : اینجا نیست پس کجاست ؟
عاطفه به سمتش رفت و به زور او را بلند کرد و داخل آورد : دختر مثل آدم بگو چی شده خب نصفه جونمون کردی !
ترانه اما فقط بی تاب بود و در آخر هم چند لحظه سکوت کرد و بعد هم شروع به جیغ کشیدن کرد . نگار و عاطفه سعی داشتند آرامش کنند ولی بی فایده بود و باز هم صدای زنگ در و این زنگ دیگر روی اعصاب بود . ترانه همچنان جیغ می کشید و سینا در را باز کرد اینبار و محمد هم مانند او در بهت حرکاتش بودند . درست مانند کسی بود که شخص خیلی عزیزی را به طرز ناباوری از دست داده و او را به خاک سپرده است .
عاطفه : تری تری تو رو جون طاها جون سپهر آروم باش نکن تری نکن … سپهر چیزیش شده ؟ چی شده آخه ؟
و پا به پای او گریه می کرد و نگار هم که بدتر از او . آخر محمد جلو رفت و نگار را عقب برد و سینا دستان ترانه را که خود را می زد گرفت و به داد عاطفه رسید . همان حین در باز شد و بهنواز با نیمای در آغوش و آوای کنارش چتر به دست وارد شدند .
فورا نیما را در آغوش نگار گذاشت : ببر این بچه ها رو تو رو خدا !
و به سمت ترانه رفت و دستانش را از حصار دستان سینا خلاص کرد : ترانه ترانه جان آروم باش یه دیقه .
و به سمت نگار نگاه کرد که همچنان ایستاده بود تقریبا داد زد : ببر اون بچه ها رو نگار هلاک شد نیما انقدر گریه کرد .
نگار که تازه به خودش آمده بود با کمک محمد که آوا را در آ*غ*و*ش گرفته بود به اتاق دیگری رفتند . بهنواز رو به عاطفه گفت : برو از نگار بپرس آرامبخش داره یا نه تزریق کنیم بهش .
عاطفه بلند شد و رفت و بهنواز رو به ترانه گفت : ترانه ترانه آروم باش .
و وقتی دید آرام نمی شود سیلی ای به او زد و به ثانیه نکشیده ساکت شد . با چشمانی پر از اشک زل زد به بهنواز .
بهنواز نفس نفس می زد و فقط نگاهش می کرد . کمی صورتش را نوازش کرد و گفت : آروم باش آروم باش ترانه جان ! من اینجام . من هستم . حلش می کنم . پیداش می کنیم آروم باش .
ترانه دستان او را گرفت و با صدای گرفته ای گفت : پیداش می کنی؟ قول می دی؟ بگو جون بابات .
بهنواز : آره قول میدم .
ترانه با اصرار گفت : بگو جون بابات !
بهنواز : بسه دیگه ترانه . گفتم قول میدم یعنی قول دادم . دیگه جون بابام چیه این وسط !
و او را بلند کرد و روی مبل نشاند . عاطفه با آمپولی در دستش آمد و با دیدن او که آرام شده بود به بهنواز نگاه کرد : چه کار کنم ؟
بهنواز : بزن بهش آمپولو .
اما ترانه مقاومت کرد و نگذاشت به هیچ طریقی آمپول را بزند . بهنواز اشاره کرد لازم نیست . نگار و محمد از اتاق بیرون آمدند . ترانه که حالا کمی آرام شده بود مشغول تعریف ماجرا بود . همه به غیر از بهنواز به اتاق دیگری رفته بودند تا آنها راحت باشند . بعد از اینکه حرف هایش تمام شد به بهنواز نگاه کرد . از چهره اش نمی شد چیزی فهمید و این کمی نگرانش می کرد . دلش می خواست کمی دلداری اش دهد و مثل همیشه بگوید حلش می کند اما انگار خبری از این حرف ها نبود .
ترانه : بهنواز حالا چه کار کنم ؟ اگه واقعا تمومش کنه چی ؟ ! باور کن خودمو آتیش می زنم .
بهنواز نفسش را بیرون داد و سکوت کرد . کمی بعد عاطفه سرک کشید و پرسید : اجازه ی دخول هست بانوی من ؟
بهنواز نیمچه لبخندی زد و اشاره کرد داخل شوند . نگار فورا کنار ترانه رفت و سر او را در آغوش گرفت : عزیزم نگران نباش پیدا میشه سپهر بچه که نیست ! محمد قدمی جلو آمد و گفت : کمکی از دست ما بر میاد ؟
ترانه : آره من می گم بیاین چند گروه شیم بریم دنبالش بگردیم .
بهنواز با تندی گفت : لازم نکرده .
نه تنها ترانه بلکه بقیه هم با تعجب نگاه کردند . بهنواز در حالیکه کیفش را بر می داشت تا بیرون برود گفت : تو دست از این لوس بازیات برداری کافیه . نیازی نیست یه شهر رو بسیج کنی دنبال سپهر بگردی .
ترانه : من لوس بازی در آوردم ؟ آره ؟
در چشمانش زل زد و گفت : آره . همیشه در میاری ترانه . بابات زیادی تو یکی یه دونشو لوس کرده . یه کم رو خودت کار کنی بد نیست . در ضمن پاشو برو خونتون پدرتم حتما حالش خوب نیست . بنده ی خدا با اون قلب بیمارش سکته نزده باشه خیلیه .
ترانه پوزخندی زد و گفت : دستت درد نکنه واقعا بهنواز جان ! خیلی کمکم کردی !
بهنواز : کاری که گفتم رو بکن ترانه حرف اضافه ام نزن .
ترانه : می دونی بهنواز مشکل تو اینه که همه ی پدرا رو با پدر خودت تو یه رده قرار می دی و فکر می کنی عالی ان .
بهنواز : نه عزیزم مشکل تو اینه که پدر خودتو بدترین پدر دنیا می دونی و توی پایین ترین رده قرارش می دی .
و به سمتش رفت و با صدایی که کمی بلند بود گفت : نفهم اون پدرته … پدری که خیلی هم دوستت داره و به خاطر خودت داره این کارا رو می کنه . اگر تو هی حرف اضافه نزنی اونم برنمی داره اون چرت و پرتا رو بگه . در هر حال که اگر یه کم صبر می کردی سپهر داشت میومد خونتون که با پدرت در مورد مراسم حرف بزنن . ولی تو چه کار کردی رفتی گفتی وایستین تا …
و بقیه ی حرفش را نگفت . ترانه حیرت زده نگاهش می کرد که بهنواز ادامه داد : خیلی وقته سپهر بیچاره داره صحبت می کنه با پدرت که راضی بشه همین که درستون تموم شد برید خونه ی خودتون . امروز هم پدرت خواسته بودش که صحبت کنن با هم ولی تو باز رفتی جنجال راه انداختی و شالاتان بازی در آوردی . که چی بشه رو والا نمی دونم !
ترانه : یعنی بابام … رضایت …
رمان پائیز آغاز زندگیست
بهنواز : بله باباتون رضایت داده بود .
ترانه اشک هایش راه گرفتند . به سمت بهنواز رفت و دستش را گرفت : بهنواز جونم تو رو خدا تو رو خدا بیا حرف بزن با بابام . خواهش می کنم . اصلا من میرم می گم غلط کردم خوبه ؟ !
بهنواز : آخه دختر خوب مگه بابای تو به حرف من گوش می کنه ؟ لازمم نکرده شورش بکنی حالا انقد تو برو همون معذرت خواهی ساده رو بکن و دستشو ب*ب*و*س منم برم با سپهر حرف بزنم ببینم در چه حاله .
عاطفه : مگه می دونی کجاست ؟
بهنواز : می دونم . فقط این دو تا وروجک من امانت دستتون باشن . مادرشون مثلا داده پیش من باشن که خودش بره خرید اینم که اینطوری شد .
نگار : خیالت تخت تو برو به سپهر برس من حواسم هست به این دو تا فعلا که خوابیدن .
بهنواز تشکری کرد و رفت . ترانه همانجا روی زمین نشست و گفت : خدا منو لعنت کنه . ببین چه کاری کردما !
نگار به سمتش رفت و زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد : اشکالی نداره عزیزم درست میشه ایشالا . بیا بشین یه چیزی بدم بخوری هلاک شدی که تو .
روی مبل نشاندش و به آشپزخانه رفت . عاطفه به شوخی گفت : می گم باید برای بهنواز یک بنگاه ازدواج و حل اختلافات زوجین بزنیم . والا این چند وقته کلا دنبال ازدواج این و اونه .
نگار : بهنواز همین یه کارش کمه که کلا دیگه نبینیمش .
عاطفه : آره واقعا .
کمی بعد محمد و سینا هم عزم رفتن کردند و نگار ناراحت از این اتفاق امروز بود جلوی همسر و دوست همسرش .

داخل خانه شد و به مهرداد سلام کرد . مهرداد به اتاقی اشاره کرد : اونجاست خیلی هم داغونه ! نگفت چی شده . ترانه هم زنگ زد نگفتم اینجاست .
بهنواز : خوب کردی . من برم باهاش حرف بزنم .
در زد ولی صدایی نشنید . آرام وارد شد و صدای خفه اش را شنید : می خوام تنها باشم مهرداد .
در را بست و کنارش جای گرفت . دراز کشیده بود و ساعدش را روی پیشانی اش گذاشته بود . با احساس حضور کسی دستش را برداشت و بهنواز را دید : تویی !
با لحن ملایمی پاسخ داد : آره منم .
بلند شد که بهنواز گفت : راحت باش .
سپهر با چشمانی که از سرخی دو کاسه ی خون بودند به او زل زد و با همان صدای گرفته و خسته گفت : می دونی چی شده ؟
سری تکان داد : زلزله شده .
پوزخندی زد و گفت : زلزله سیل سونامی همش با هم اومده .
بهنواز : حالا خرابی در چه حد بوده ؟
سپهر : ویرون کرده همه جا رو .
سرش را در دستانش گرفت : وای بهنواز اصلا نفهمیدم چی شد . خیلی بد بود خیلی
بهنواز : اشکالی نداره تو تقصیری نداشتی .
سپهر کلافه گفت : نباید انقدر سریع حلقمو در می آوردم . نباید اونطوری می کردم ولی آخه اونم داشت نامردی می کرد به مادر من میگه …
و نفسش را فوت کرد . بهنواز همچنان سکوت کرده بود .سپهر با صدایی بغض کرده ادامه داد : بهنواز مادر من زن بدی نبوده . به خدا نبوده .
بهنواز : مگه من گفتم بوده ؟ معلومه که نبوده برادر من که تو الان انقدر خوبی .
سپهر لبخندی زد و تشکر آمیز نگاهش کرد .
بهنواز : پاشو پاشو خودت رو جمع و جور کن و برو ختم کن قائله رو .
سپهر : یعنی فراموش کنم حرفایی رو که زد ؟
بهنواز : فراموش نکنی چی میشه ؟ می تونی ترانه رو فراموش کنی ؟
سپهر : هرگز !
بهنواز : پس دیگه حرفی نیست . ببین سپهر ترانه رو که میشناسی چه قدر لوسه ورداشته جنجال راه انداخته باباشم یه چی گفته دیگه . حالا تو نشنیده بگیر . می دونم سخته ولی چاره ی دیگه ای نداری . اول و آخرش که قصدت موندن نیست .
سپهر متعجب نگاهش کرد : تو از کجا می دونی ؟
بهنوزا لبخند زنان پرسید : چی رو ؟
سپهر : اینکه قصدم موندن نیست !
بهنواز : ای بابا سپهرجان ما رو دست کم گرفتیا !
خندید و سپهر را که هنوز منتظر جواب بود نگاه کرد : شنیدم داشتی از مهرداد راجع به زندگی اونور می پرسیدی حدس زدم .
سپهر خندید و گفت : از دست تو .
ناگهان بهنواز با نگرانی پرسید : واقعا قصدت رفتنه ؟
سپهر : آره . اینجا موندن فایده ای نداره خصوصا حالا که اینجوری شده . حرمتا شکسته شده . بهتره که مراسم رو بگیریم و بریم .
بهنواز ابرویی بالا انداخت و گفت : نرفته دلم تنگتونه .
سپهر خندید : حالا کو تا ما بریم کلی راه داره . اول هفت خان آقای صبوری رد بشه ما مراسم بگیریم طرح بگذرونیم . البته یه آشنایی دارم که خرش میره شاید بتونه یه کاری بکنه این طرح کم بشه و زودتر بریم .
بهنواز : ایشالا خیره . در هر حال سربازی که باید بری .
سپهر : نه معافم من . شماره ی چشمم بالاست .
بهنواز چپ چپی نگاهش کرد و گفت : وای وای بدون سربازی مگه پسر مرد بار میاد آخه !
سپهر خندید و گفت : برو برو بچه پررو چه زبون درازم شده !
بهنواز ایشی گفت و از در خارج شد . مهرداد با دیدن آنها برخاست و پرسید : چیزی می خورین ؟
سپهر : یک چایی بدی بدنیست .
بهنواز : یه قهوه ام برای من .
مهرداد دوباره لم داد و کنترل را در دستش گرفت : برین بردارین خودتون از آشپزخونه .
هر دو به او زل زدند که بیخیال لم داده بود و با شبکه ها بازی می کرد . در اخر هم خود بهنواز بلند شد و به آشپزخانه رفت . می دانست مهرداد از جایش تکان نمی خورد .

***

در با صدای تیکی باز شد . وارد خانه شد . واژه ها را تک تک کنار هم می چید و سعی می کرد جمله بندی درستی داشته باشد تا بتواند او را راضی کند .
به در ورودی که رسید یاسین با خوشرویی همیشگی اش در را باز کرد و خوش آمد گفت . بعد هم برادرانه او را در آ*غ*و*ش کشید . هر دو با هم وارد شدند . چشمش خورد به حلقه اش که بعد از سه روز روی همان میز مانده بود . به سمتش رفت و آن را دستش کرد . به یاسین نگاه کرد که همچنان با مهربانی برادرانه ای نگاهش می کرد . مه لقا از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن او لبخندی مادرانه زد : خوش اومدی پسرم . الهی دورت بگردم مادر . دلم پر از غصه شد اونطوری رفتی به خدا .
سپهر : ببخشید تو رو خدا بچگی کردم مادرجان .
مه لقا پیشانی اش را ب*و*س*ی*د و گفت : فدای سرت پسرم . توام حق داشتی خب . از آقای صبوری ناراحت نشو اونم منظوری نداشت به خدا . خودشم پشیمون شد باور کن . تقصیر این دختره ی چشم سفیده باور کن هی میاد میگه عروسی عروسی خب آقای صبوری هم حرصش می گیره دیگه . میگه این منو آدم حساب نمی کنه حرف باید حرف خودش باشه فقط .
سپهر لبخندی زد و چیزی نگفت . از ترانه چیزی نپرسید حدس می زد که در اتاقش است . نمی خواست در حضور او حرفی بزند . به سمت اتاق پذیرایی رفت و آقای صبوری را خوابیده در رخت خواب دید . سلام کرد . آقای صبوری با دیدنش اخمی کرد و فقط سری تکان داد .
جلو رفت و دست او را ب*و*س*ید . بعد هم کنار رخت خوابش نشست . مه لقا به آشپزخانه رفت تا برای او چای بیاورد و یاسین هم به بهانه ی تلفن کاری بیرون رفت . سپهر کمی سکوت کرد و آقای صبوری همچنان ساکت بود . تمام جملاتی که در ذهنش چیده بود را مرتب کرد و خواست بگوید اما حرف های آن روز پدر ترانه انگار پنجه می انداخت و آنها را به هم می ریخت .
نفس عمیقی کشید و کلمات ناخودآگاه از دهانش بیرون آمدند : مادر من زن بدی نبوده و نیست . در مورد پدرم هر چی بگین حق دارین ولی مادرم نه . اگر شده زن دوم اون مرد نه به خاطر بدکاره بودن و این حرفاست نه به خاطر بدبختی . پدرش معتاد بوده بدجور . اهل قمارم بوده و دائم می باخته . از اون جاییکه منبع درآمد آنچنانی نداشتن وسایل خونه رو می فروخته و هر چی که زنش در می آورده می فروخته . تا اینکه می زنه و مادربزرگم یه روز زیر کتکاش جون میده . اینکه چه جوری از دست قانون در رفته و اینا رو نمی دونم اما هر چی بوده زندگی از اون به بعد برای مادرم سخت میشه . مجبور بوده کار کنه . کلفتی رخت شوری سبزی پاک کردن و هر کاری که بگین . تا اینکه یه روز می فهمه یه مردی دائم تو خونشون رفت و آمد می کنه .
به اقای صبوری که حالا متفکر منتظر ادامه ی حرف های بود نگاهی کرد و دستی به پیشانی اش کشید : بعدا می فهمه که پدرش یه قمار گنده ای کرده و باخته و حالا طرف به جاش دخترشو می خواد . اولش تن نمیده ولی خب چاره ای نداشته . از طرفی هم دیده وضع مالیش خوبه و شاید نجات پیدا کنه . قبول می کنه و میشه زن پدر من . البته زن دوم . یا بهتره بگم زن دومی که دائمی بوده . اولاش خوب بوده براش همین خونه ای که اینجا داریم رو می گیره . سر میزده و بهش می رسیده اما کم کم دیگه سر و کلش هر دو سه ماه پیدا می شده . بعدا می فهمه که زن اولیه نمی ذاشته زیاد بیاد و خب اینم هر چی ثروت داشته در اصل سرمایه ی زن اولش بوده . تا اینکه مادرم من رو حامله میشه . باز یه کمی بهش توجه می کنه ولی خب در هر حال افسارش دست اون یکی زنش بوده دیگه . خلاصه من که به دنیا میام همون خرجی ام که می داده قطع می کنه و دست مادر من رو میذاره تو حنا . یه کمی با پس اندازی که داشته سر می کنه ولی …
سرش را بالا آورد و با چشمانی پر از اشک گفت : آقاجون به خدا کار کرده تا منو بزرگ کنه . خود من از ده دوازده سالگی کار می کردم تا بتونم خرج درسمو دربیارم . مادر من جونشو داده که من درس بخونم و واسه خودم کسی بشم . اینکه می گین هر …
بقیه اش را نگفت و طور دیگری ادامه داد : اینکه می گین چرا خرجش می کنم نامردیه به خدا . مادرمه جونمه براش جونمم میدم پول که سهله . اما در مورد پدرم و اینکه برگشته باور کنین من خرجی براش نمی کنم در ضمن همین پریروز انداختمش بیرون . من خودمم اونو به پدری قبول ندارم و نخواهم کرد . زن اولش مرده و انگار میراثی براش نذاشته و پول کمی بهش رسیده . برای همین خواسته آویزون ما بشه . ولی من اهل باج دادن نیستم .
سختی و نفرت خاصی در صدایش بود وقتی از پدرش می گفت . سپس با لحن پر از پشیمانی گفت : در مورد اون روز معذرت می خوام واقعا یه لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم . در هر حال من دوست دارم شما راضی باشن به این وصلت و تا شما راضی نشید آقاجون من دخترتونو حتی نمی بینم . من هر قدمی که برداشتم و موفقیت آمیز بوده دعای خیر مادرم پشتم بوده . حالام که می خوام زندگی مشترکم رو شروع کنم می خوام دعای خیر شما پشت سرمون باشه تا خوشبخت بشیم . تصمیم با شماست آقاجون هر چی بگید من روی جفت چشمام می ذارم .

رمان پائیز آغاز زندگیست

و بعد هم بلند شد برود که آقای صبوری صدایش کرد : سپهر . برگشت و در چشمان او نگاه کرد …

آخر هفته بود و همگی در منزل حاج رسول جمع بودند که البته این جمع چندین نفر را کم داشت . مهرداد ، ترانه و سپهر همگی شیفت بودند و بهنواز که در انجمن کار داشت و بالاجبار می بایست آنجا می بود و جمع مثل دفعه ی پیش گرم نبود و خبری از شیطنت و شوخی خنده هم نبود . زنها یک طرف نشسته بودند و مردها در طرف دیگر درباره ی سیاست و اقتصاد ، همان بحث های همیشگی مردانه شان ، حرف می زدند .
این طرف هم میان خانم ها از هر چیزی سخن می گفتند که سیمین خانم مادر سینا رو به مادر بهنواز گفت : بهنواز جون چی ؟ قصد ازدواج ندارن ؟
مادرش با قیافه ای نالان گفت : هی سیمین خانوم جون نگو که دلم خونه ! قبلا که نمیشد بهش بگی خواستگار زنگ زده ! باباشم که بهش رو میده بدتر میشه . یه بارم باباش راضی شد باید ببینین چه قیامتی راه انداخت که نونتون کمه میخواین بدین برم میرم خونه جدا می گیرم وای ! نمیدونین چه کار کرد ! البته خداروشکرم که نشد .
شهین خانم با تعجب : وا ! چرا ؟ !
مه لقا مادر ترانه سری تکان داد و گفت : وای چشتون روز بد نبینه ! پسره اون ور آب هر غلطی دلش می خواسته کرده بوده !
و همگی با هم “ای وایی” گفتند که حتی توجه آقایان را به خود جلب کرد ! عاطفه سعی کرد لبخندش را پنهان کند و به یاد نیاورد که چه نقشه ها کشیدند تا این خواستگار را بپرانند و البته فکر آن را نیز از ذهن مادر و پدر بهنواز !
مهربانو مادر بهنواز ادامه داد : البته این اواخر یه کم بهتر شده . یه چندتایی خواستگار خوب داشته راه دادیم . البته اونم میگه تو رودربایستی کسایی که می فرستن وگرنه از قبلش جوابشو میگه … نه !
عاطفه که از این بحث ها کلافه شده بود گوشی اش را درآورد که کمی بازی کند اما تا در اورد شروع به زنگ زدن کرد . با دیدن شماره عرق سردی بر بدنش نشست و رنگش پرید . نگار و سمیه ، خواهر سینا ، که مشغول صحبت بودند با تعجب به او نگاه کردند و نگار گفت : عاطی خوبی ؟ چرا جواب نمیدی ؟ رنگتم پریده .
عاطفه بی حواس سرش را بلند کرد و گفت : نه نه خوبم … الان جواب میدم .
و سریعا بلند شد و بیرون رفت . خود را به پشت ساختمان رساند و دکمه ی رد تماس را زد . تلفن را روی زمین گذاشت و خودش کنار دیوار نشست و پاهایش را بغل کرد . عرق سرد همچنان بر بدنش می نشست و کم کم لرزی به جانش افتاد . دیگر حتی توان رد کردن هم نداشت ! صاحب این شماره همه ی داشته ها و نداشته هایش را برده بود … بیچاره اش کرده بود حالا بازگشته بود که چه ؟ ! تلفن روی پیغامگیر رفت و صدایش که در فضا پیچید گویی آب سردی به رویش ریختند که اینطور می لرزد !
– الـــــو … عاطی جون … جیگرم … چرا جواب نمیدی آخه ؟
لحنش را لوس کرده بود و بیخودی کلمات را می کشید . اشک تا پشت پلک هایش می آمد اما پایین نمی ریخت . دوباره شروع به حرف زدن کرد که بیشتر به خود لرزید و خودش را جمع کرد ، درست مانند گنجشکی که زیر باران بی سرپناه مانده است . دلش کمی بهنواز می خواست و بقیه ی دلش یخ زده بود .
_ جیگرم جواب نمیدی ؟ … نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ شده … برای تب و تاب تنت … برای بوی موهات … موهاتو که رنگ نزدی ها ؟ ! می دونی که عاشق رنگ موهاتم …
عاطفه دیگر نفس هم نمی کشید و دلش می خواست جیغ بکشد اما انگار چیزی سد راه گلویش بود . انگار کسی دست روی دهانش گذاشته که جیغ نکشد … احساس کرد کسی باز هم ب*و*س*ه می زند و صدای نفس کشیدنش را بین موهایش می شنود ! او می گفت و عاطفه می لرزید … او می گفت و عاطفه می مرد !
– موش موشک من … هنوزم همونطوری ریزه میزه و تو ب*غ*ل جاشویی ؟
تمام عضلاتش منقبض شد … دلش می خواست جیغ بکشد اما انگار دستی روی دهانش بود که جیغ نزند ! همچنان حرف می زد که صدای پایی آمد و بعد دستی مردانه تلفن را برداشت و جواب داد : بله بفرمایید .
عاطفه صدا را شناخت . وای حتما شنیده . حالا به محمد می گوید و او هم نگار را منع رفت و آمد با این دختر می کند . لابد میگوید این دختره ه*ر*ز*ه است . میگوید همه کاره است . شاید همه ی حرفای او را هم برایش بگوید . غرق در فکر بود نفهمید چه شد . فقط شنید که سینا با همان صدای مردانه اش که هیچ نرمشی درش نبود گفت : خط واگذار شده .
و بعد هم سکوت . به همین راحتی . دیگر زنگ نمی زد . اما چیزی بدتر از زنگ زدن هم وجود داشت … آمدنش … حضور فیزیکی اش … از این افکار دوباره بر خود لرزید و لرزید . حس کرد کسی جلویش نشسته است . به سینا که روی دو پا نشسته بود و به او نگاه می کرد ، نگاهی ترسیده انداخت . اشک هایش روان شدند . چانه اش لرزید و بغضش سر باز کرد . نگاه سینا نرم تر و نرم تر شد . حقیقت ابتدا همان بود که عاطفه فکر می کرد اما با دیدن او در این حال فهمید که قضیه چیز دیگریست .

عاطفه لب می زد انگار که بخواهد چیزی بگوید ولی نمی تواند . هنوز هم حس می کرد دستی روی دهانش قرار گرفته .
سینا دستی روی بازوی او گذاشت که او به خود لرزید و دستش را پس زد . با لحن بسیار آرامی گفت : آروم باش … من آسیبی بهت نمی زنم ! میخوام کمکت کنم . اصلا نگران نباش … میخوام بهت کمک کنم .
دوباره دستش را روی بازوی او گذاشت البته با احتیاط بیشتر و به محض انجام این کار او خودش را در آ*غ*و*شش انداخت و هق هق گریه اش بلند شد . سینا ابتدا شکه شد . دوباره افکار بدی که از اول نسبت به عاطفه به خاطر حجاب بدش و راحتی زیادش داشت به سراغش آمد . به او نگاه کرد که همچون گنجشکی بی پناه می لرزید و اصلا در حال خودش نبود . خیلی سریع آن افکار بد را پس زد و دستانش را گرد او پیچید و بلندش کرد . سبک تر از چیزی بود که انتظار داشت و البته بسیار ریزه نقش !
فورا او را به داخل خانه رساند و تا به آنجا برساندش از هوش رفته بود . اولین نفر که متوجه آنها شد نگار بود که مشغول صحبت با محمد بود و دور از جمع جلوی در بودند .
خدا را شکر که در اتاق پذیرایی نشسته بودند و هال و راهرو خالی بود . با دیدن آنها هول کرده خواست داد بزند اما با اشاره ی سینا سکوت کرد و بلند شد . محمد نیز پی او برخاست . شهین خانم با دیدن هول کردن آن دو نفر گفت : چی شد بچه ها کجا میرین ؟
محمد که دید نگار ممکن است لو بدهد فورا گفت : میریم یه کم بیرون قدم بزنیم .
شهین خانم : وا تو این هوا ؟
قبل از آنکه آنها حرفی بزنند سرهنگ گفت : خانوم ولشون کن بذار به نامزد بازیشون برسن .
با این حرف همه خندیدند و آن دو فورا خارج شدند . اما به جای حیاط به سمت اتاق ها رفتند که از چشم مادرها دور نماند و فقط با لبخندی گفتند : عجب قدم زدنی !
و خندیدند .
نگار به سینا گفت او را روی تخت اتاق مهمان بگذارند که همان طبقه ی پایین بود.وقتی خواست او را روی تخت بگذارد متوجه دست مشت شده اش که پیراهن او را چنگ زده بود شد . آرام زمزمه کرد : آروم باش … آروم
و او را گذاشت و دستش را به آرامی باز کرد . نگاهی نگران به او انداخت . جوری نگران بود که انگار سمیه خواهر کوچکش آنجا خوابیده .
محمد : چی شد این دختر ؟ اصلا چرا رفت بیرون ؟

رمان پائیز آغاز زندگیست

نگار : تلفنش زنگ زد . همونجام رنگش پرید .
سینا نگاهی به او انداخت و گفت : من رفتم به ماشین سر بزنم شنیدم صدای یه مرد میاد رفتم حیاط پشتی دیدم که اینطوری شدن .
نگار با نگرانی و استرس فراوان پرسید : یه مرد ؟ کی بود ؟
سینا که شک داشت حرف های زشت و زننده ی آن مرد را بگوید یا نه یا اصلا چه توضیحی باید بدهد کمی من و من کرد و تا خواست حرف بزند صدای در زدن آمد و پشت سرش سیاوش وارد شد : چه خبره همتون جمع شدین اینجا ؟
محمد : بقیه هم فهمیدن ؟
سیاوش : نه من فهمیدم فقط . آخه وقتی همتون با هم غیب میشین .
و با دیدن عاطفه گفت : این بنده ی خدا چرا رنگش شده رنگ مرده ؟ چرا کاری نمی کنین براش ؟ نگار کیف پزشکی اش را آورد و باز از سینا توضیح خواست . و اینبار سینا گفت : یه مردی که حرفای زننده ای می زد .
نگار با یک دست به سرش زد و حیران گفت : یا فاطمه ی زهرا ! نکنه برگشتن ؟ !
محمد : کی برگشته ؟ قضیه چیه نگار ؟
نگار وقتی نگاه های کنجکاو آنها را دید فقط گفت : نمیتونم بگم بهتون . زنگ می زنین به بهنواز لطفا ؟ !
محمد : بهنواز برای چی ؟
نگار در حالیکه فشار عاطفه را می گرفت گفت : بهنواز نه پس کی ؟ !
محمد : خب اون بنده ی خدا گفت که کار واجب داره نمی تونه بیاد .
سیاوش گوشی اش را در آورد و بدون توجه به آنها با او تماس گرفت . بهنواز از دیدن نام او بر گوشی اش متعجب شد و از جمعیت فاصله گرفت : بله ؟
سیاوش : سلام عرض شد خانم بهنود . خوب هستین ان شاالله ؟
بهنواز : سلام آقای راد ممنون شما خوبین ؟ چیزی شده ؟
سیاوش : نه چیز خاصی نیست فقط اگر میشه خودتون رو زود برسونید اینجا منزل حاج رسول .
بهنواز : نگرانم کردین آقا اتفاق بدی افتاده ؟
سیاوش : نه عاطفه خانم حالشون بد شده گویا …
بهنواز بدون آنکه ادامه ی حرفش را گوش کند فقط گفت : دارم میام .
و بعد هم قطع کرد . نگار هم محمد را فرستاد پی سرم و دارو برای عاطفه . سیاوش رو کرد به سینا و گفت : بیا بریم بشینیم من و تو لااقل شک نکنن .
نگار : بالاخره که می فهمن . من الان خودم میام می گم که عاطفه فشارش افتاده . فقط تو رو خدا ب کسی چیزی نگین .
و به سینا نگاه کرد . سینا چشمانش را روی هم گذاشت و گفت : خیالتون تخت .

و همراه با هم بیرون رفتند و نگار گفت که حال عاطفه بد شده است و با یک سرم مشکل حل می شود .
بی بی با نگرانی گفت : شاید خبر فوتی چیزی بهش دادن . یا پدر و مادرش حالشون بد شده .
مهربانو : این بچه ، یتیمه . کس و کاری نداره .
همه ی افراد تازه وارد به جمع شکه شدند . کسی از آنها از این موضوع خبر نداشت. محمد با سرمی در دست بازگشت و فورا نگار سرم را به او زد و آرامبخشی برایش تزریق کرد تا کمی استراحت کند. آقا صادق رو به نگار گفت : زنگ بزن بهنواز دخترم .
نگار سری تکان داد و گفت که با او تماس گرفته و در راه است . کمی بعد صدای زنگ آمد و نگار در را باز کرد و چند ثانیه بعد بهنواز با همان لبخند همیشه اش وارد شد و اولین چیزی که دید چهره های نگران و آشفته ی آنها بود . سلامی کرد و پرسید : کجاست ؟
نگار به اتاق اشاره کرد و گفت : اونجاست تازه سرم زدم بهش فشارش خیلی پائین بود .
وارد اتاق شدند و نگار با صدای آرام تری ما وقع ماجرا را گفت . بهنواز شکه شده به او نگاه کرد و ترسی در دلش جریان یافت . نگار هم دلسوزانه به عاطفه نگاه کرد . بهنواز که می دانست آن بیرون همه منتظر جوابی هستند رو به نگار گفت : برو بگو به همه خبر فوت یکی از مریضا که عاطی خیلی دوستش داشته رو دادن بهش یهو شوکه شده فشارش افتاده .
و نگاهی به چشمان از الان ترسیده ی نگار انداخت و می دانست نگار دروغ گفتنش افتضاح است !
بلند شد بیرون رفت و سعی کرد همان لبخند همیشه اش را با کمی اندوه بزند تا طبیعی تر جلوه کند : ببخشید تو رو خدا . از بیمارستان تماس گرفتن باهاش . یکی از مریضای بخش که خیلی مهربون و خوب بود و با عاطفه هم خیلی صمیمی بودن فوت کرده متاسفانه .
و صدای آه و ناله و ابراز تاسف همگان بلند شد . سیمین : جوون بود بنده خدا ؟ !
بهنواز : نه پیر بودن . خیلی خانم خوبی بودن . خدابیامرزدشون .
همه خدابیامرزی گفتند و خوش به حال مریض خیالی شد که برایش فاتحه هم خواندند . باز همه چیز مثل قبل شد و حالا موضوع بحث فوت کردن و مرگ و میر شده بود .
بهنواز دوباره با عذرخواهی پیش عاطفه برگشت و نگار هم پشت سرش رفت . بهنواز به او گفت طوری که کسی شک نکند به سینا بگوید بیرون بیاید تا اصل ماجرا را و آنچه شنیده است را از وی بپرسد .
نگار هم به محمد پیامی داد و به او گفت که سینا را بیرون بفرستد . محمد به سینا گفت و وقتی او برخاست پدرش پرسید : کجا بابا ؟ !
سینا کمی نگاهش کرد و گفت : میرم به ماشین سر بزنم بابا .
حاج رسول : بشین پسر خوب منطقه ی ما امنه ! چه قدر سر می زنی !
سیمین خانم : والا انقدری که تو امشب داری به ماشین سر میزنی مادر به بچش سر نمیزنه . نکنه گنج قائم کردی اون تو ؟ !
از این حرف او همه خنده شان گرفت و سینا به جایش برگشت . کمی که گذشت محمد گفت : اِ راستی فوتبال داره امشبا .
سینا هم فورا گفت : آره آره راست میگیا . بریم ببینیم . و با گفتن با اجازه ای برخاستند . به سیاوش هم که خیلی ریلکس نشسته بود اشاره کردند که بلند شود . پهلوان خندید و گفت : شما جوونا امشب یه چیتون هست که یه جا بند نمیشینا !
اینبار سیاوش پاسخ داد : نه آقاجون چیزی نیست . شما راحت باشین . و بیرون رفتند . نگار با دیدن آنها پرسید : چرا انقدر لفتش دادین ؟
محمد : بابا نمیذارن تکون بخوریم . تا میایم بلند شیم یه چی میگن . حالا چی شده
نگار : هیچی بهنواز می خواد با آقا سینا حرف بزنه .
محمد کمی کلافه گفت : این بهنواز خانم هم که …
و با نگاه تند نگار حرفش را ادامه نداد . نگار کمی چادرش را درست کرد و گفت : مثل اینکه شما مشکل دارین با بهنواز ها آقا محمد ؟
محمد : نه بابا ! من کل زندگیمو از ایشون دارم چه مشکلی ؟ !
و نگار از این حرف او شرمگین شد و لپ هایش گل انداختند . زندگی محمد بودن آرزوی او بود از خیلی وقت پیش ! سیاوش لبخند کجی زد و زیر لب به محمد گفت : مرتیکه ی زبون باز .
و دست سینا را به سمت اتاق کشید . در زدند و با بفرمائید بهنواز داخل شدند . با دیدن آنها از کنار تخت بلند شد و گفت : بفرمائید ببخشید مزاحمتون شدما . سینا : نه خواهش می کنم .
سیاوش در را بست و روی صندلی نشست . بهنواز هم همانجا کنار عاطفه نشست و منتظر چشم دوخت به سینا . او نیز همه ی ماجرا را اینبار ریز به ریز تعریف کرد و ترس در صورت بهنواز عیان تر می شد .
سیاوش با نگرانی پرسید : خانم بهنود چیزی شده ؟ چرا ترسیده به نظر میاین ؟

بهنواز به او نگاه کرد و آن اخم چسبیده به صورتش : نه چیزی نیست مربوط به گذشته است .
سیاوش با لحن بسیار ملایمی پرسید : کمکی از دست من برمیاد ؟
بهنواز اینبار به عاطفه نگاه کرد و گفت : نه . نه …
کمی فکر کرد و بعد گفت : با اون اتفاقی هم که اون روز واسه ترانه افتاد لابد می گین اینا چه آدمای درهم و برهمین . شانس بد نگاره دیگه تا حالا که نداشتیم از این چیزا حالا یهویی سر باز کرده همه چیز انگاری .
سینا : نه بابا این چه حرفیه . پیش میاد دیگه . مگه برای دوست خودمون اوضاع قاراشمیش نشد .
بهنواز لبخندی زد و گفت : لطف دارین .
سینا : حالا حال ترانه خانم بهتر شده ؟
بهنواز خندید و گفت : آره بابا اون چیزی نبود . یه زلزله ی ریشتر پائین بود اونم به خاطر صبوری نکردن خودش بود . برعکس فامیلش که صبوریه خودش هیچگونه صبوری ای نداره . مشکل اونا حل شد خداروشکر . سپهر که بچه نیست .
سینا خداراشکری گفت و بعد هم سکوت شد . نگار و محمد هم به آنها پیوستند و لبخند خاصی بر لبانشان بود . کم کم عاطفه بهوش آمد و زیر لب هذیان می گفت . بهنواز در حالیکه سرش را نوازش می کرد با لحن بسیار آرام و ملایمی گفت : عزیزم عاطفه جان نترس … من اینجام … چشماتو باز کن عزیزم … باز کن . عاطفه چشمانش را باز کرد و ترسیده از جا پرید . به اطرافش و حاضرین آنجا نگاه کرد و در آخر نگاهش روی بهنواز ماند . با صدای ترسیده و پر از لرزشی گفت : برگشته … بهنواز بلای جون برگشته … شایدم برگشتن … حالا چی میشه ؟ حالا چی میشه ؟ بهنواز یه کاری کن حالا چی میشه ؟ !
بهنواز دستان او را که لرزشش زیادی محسوس بود در دستش گرفت و اطمینان بخش گفت : هیچی نمیشه ! به هیچ عنوان چیزی نمیشه فهمیدی ؟ ! هیچی هیچی نمیشه من اینجام … اجازه نمیدم هیچکس بهت آسیبی بزنه . هیچکس
عاطفه : قول میدی ؟
بهنواز : قول می دم .
عاطفه : قسم بخور …
بهنواز کمی مکث کرد و بعد گفت : لازمه ؟
عاطفه با بغض سرش را تکان داد . بهنواز باز هم شک داشت و می دانست قسمش فقط در یک حالت قبول است : به جون بابام .
و نفسش گرفت و پشتش لرزید . جان پدرش الکی نبود که قسم دروغ بخورد . قسمش هم دروغ نبود . نمی گذاشت کسی آسیبی به او بزند . عاطفه گنجشک پر و بال شکسته ای بود که روزی روزگاری به او پناه آورده بود و نمی توانست بی پناهش بگذارد .
او را در آغوش گرفت و محکم به خود فشار داد و این میان سیاوش چشم نمی گرفت از وی . خودش هم می دانست که از نبود او در این مجلس ناراحت بود و حسی عجیب داشت و انگار کمی دلتنگ این دخترِ محکمِ این روزهایش بود .
بهنواز بعد از کمی صحبت عاطفه را بیرون برد تا خودش هم همان حرف را دوباره بگوید . عاطفه گفت و ابراز تاسف ها را شنید . این میان نگاهش به سینا بود و کمی نگران که او حرفی بزند اما چیزی در منتهای ذهنش می گفت کسی که آ*غ*و*شش انقدر گرم و مطمئن است دهانش هم همانقدر قرص و مطمئن است.
بهنواز عاطفه را راضی کرد که آن شب با او بیاید اما نگار بسیار اصرار داشت که عاطفه همانجا بماند و اصلا سوار ماشین نشود که حالش باز هم بد نشود . اما بهنواز او را کناری کشید و گفت : دختره ی بی عقل . امشب محمد به خاطر تو وایساده بعد تو میخوای بشینی واسه من مریض داری کنی ؟
نگار شرمگین گفت : خب محمد وایساده که حرف بزنیم و اینا . کاری نداره به مریض داری من که !
بهنواز کمی حرصی گفت : خب دختره ی … لا اله الا الله ! همون دو کلمه حرفی که می خواد بزنه باید بشینه بالا سر این طفلک بزنه ؟ ! نامزدته مثلا ! نگار با شرم گفت : ای بابا … باشه خب !
خواستند بروند پیش بقیه که بهنواز آرام گفت : راستی مواظب باشیا !
نگار با حیرت و شرم و صدای نیمه بلندی گفت : بهنواز !
که خنده ی بهنواز بلند شد . وقتی برگشت چشمش خورد به عاطفه که محزون گوشه ای کز کرده بود . حاج رسول که از ماجرا باخبر بود ، نگاه غمگینی به او انداخت و گفت : هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدما عموجون .
عاطفه نگاه شکسته اش را به او انداخت و گفت : ممنون عموجون . یه جوری حلش می کنم . یعنی بهنواز … هست .
و نگاهی به او که به سمتش می رفت انداخت . اشاره کرد که بلند شود اما چشمانش سیاهی رفت و باز روی مبل نشست . بهنواز جلو رفت و او را بلند کرد و زیر بغلش را گرفت : همه ی وزنتو بنداز رو من .
و سوییچ را به سمت محمد انداخت : ماشینو بیار تو حیاط لطفا .
محمد سری تکان داد و وقتی رسید یادش آمد که جای ماشین را نپرسیده . دزدگیر را زد و صدا را از کمی پایین تر شنید . پشت رل نشست و آن را به داخل برد . انتظار داشت ماشین به سختی حرکت کند یا زدگی داشته باشد یا موتور صداهای عجیب و غریب بدهد و کمی برای بهنواز دست بگیرد اما ماشین بسیار تمیزی بود و البته با کمی فکر یادش آمد بهنواز همان است که آنطور حرفه ای پیچید جلوی آن ماشین ها و آنها را برد . لبخندی زد و پیاده شد و رو به بهنواز گفت : ماشین تمیزیه
عاطفه را سوار کرد و رو به او گفت : نمی تونم بگم قابلی نداره چون ماشین یادگار پدره .
محمد ابرویی بالا انداخت و گفت : تولد ؟
آقای بهنود : قبولی دانشگاه !
محمد : اوه بله !
نگار کنار او قرار گرفت و چادرش را برداشت :آره . مامانیم کارش درسته .
و جمله ی آخر را طوری گفت که فقط خودشان سه نفر بشنوند که البته این مامانی گفتن او به بهنواز محمد را به تعجب وا داشت . بهنواز خداحافظی کرد و با چشمک شیطنت آمیزی رو به نگار آنجا را ترک کردند . نگار هم چپ چپی نثارش کرد و لبش را گزید . محمد که تقریبا فهمیده بود که منظورشان چیست سعی کرد لبخندش را فروخورد .
بعد از رفتن آنها نگار کمی اطراف را مرتب کرد . پدر شب بخیر گفت و به اتاقش رفت تا استراحت کند . محمد هم کمی شبکه ها را بالا پایین کرد و هدفش فقط وقت گذرانی بود و بس . هر یک کانال که عوض می کرد نگاهی به آشپزخانه و نگاری که الکی به دور خودش می چرخید می کرد . آخرش هم خسته شد و بلند شد و شب بخیر گفت . نگار هم جوابش را داد و دستمالی که در دست داشت را روی میز گذاشت و لبخندی زد و نفسش را رها کرد .
چند دقیقه دیگر نشست تا محمد کاملا به خواب برود . سپس بالا رفت و داخل اتاق شد . محمد پیراهنش را درآورده بود و با زیرپوش و شلواری که نگار برایش گذاشته بود خوابیده بود . نور ماه روی صورتش افتاده بود و چهره اش معصومانه به نظر می رسید . نگار در کمد را آرام باز کرد و لباس راحتی ای برداشت و پوشید .کش موهایش را باز کرد و به آرامی به سمت تختش رفت تا دراز بکشد که ناگهان محمد که روی زمین خوابیده بود دستش را کشید و او نیز با از دست دادن تعادل در آ*غ*و*ش او فرو رفت .
نگار که شکه شده بود همانطور به او زل زده بود اما کمی که گذشت به خودش آمد و متوجه وضعیتشان شد . حالا ضربان قلبش ، نوع تپشش عوض شده بود .
محمد با عشق نگاهش کرد و پرسید : می ترسی از من ؟
نگار کمی مکث کرد و گفت : نه ! … نه ترس برای چی ؟ !
و الکی خندید . محمد کمی به او و هول کردنش نگاه کرد و بعد هم بلند خندید و کمی او را به خود فشار داد و بعد هم حلقه ی دستش را باز کرد که او بلند شود . نگار تا حس کرد دستانش شل شده برخاست و شب بخیر سرسری ای گفت و به تختش رفت . هر دو رو به سقف دراز کشیده بودند و سکوت اتاق را پر کرده بود . محمد از همان پائین زل زده بود به او . کمی که گذشت بلند شد و روی زمین رو به تخت او نشست . دستانش را روی تخت گذاشت و سرش را به آن تکیه داد : کی به تو گفته انقدر دوست داشتنی باشی آخه ؟ ! ها ؟ !
نگار چشمانش را باز کرد و لبخندی زد : همونی که به تو گفته انقدر زبون باز باشی !
محمد با صدای بلند خندید و وروجکی گفت . کمی در همان نور اندک ماه به یکدیگر نگاه کردند و محمد زیر لب شعری خواند :

رمان پائیز آغاز زندگیست

رو کرد به ما بخت وُ فتادیم به بندش
ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش !

با آن همه دلداده، دلش بستۀ ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش !

نگار خندید و کمی در جایش جا به جا شد تا او را بهتر ببیند . محمد نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

در پرتو لبخند، رُخش ، وَه، چه فریباست !
چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

نگار باز هم لبخندی زد و محمد آرام پیشانی او را ب*و*س*ی*د و تمام احساسش را انگار به درون نگار ریخت ! نگار چشمانش را بست و اشک هایش جلری شدند . محمد با ناراحتی نگاهش کرد و پرسید : اذیتت کردم نگارم ؟ !
نگار سری تکان داد و سرش را به بالای تخت تکیه داد و با صدایی دو رگه گفت : وقتی نزدیکتم وقتی اینطوری نزدیکمی … دلم گیج میشه گاهی می گم نکنه رویاست … خیاله … ضربان قلبم عوض میشه …حالم عوض میشه … می فهمی چی می گم ؟ !
محمد بعد از اینکه طولانی او را نگاه کرد گفت : آره … می فهمم …
و اشک های او را با نوک انگشت گرفت و به سمت لبش برد و ب*وس*ی*د . نگار باز هم لبخندی زد و امشب لبخند هایش فراوان بودند .
محمد بی حرف دراز کشید . کمی که گذشت نگار گفت : میگما محمد .
محمد بدون آنکه چشمانش را باز کند گفت : جان دلم ؟
نگار : می گم این همه شعر رو از کجا بلدی ؟
محمد لبخندی زد و گفت : من و سینا خیلی به شعر علاقه داریم . هر دومون همیشه هم مشاعره می کردیم هم اینکه شعر حفظ می کردیم . نگار آهانی گفت و دوباره پرسید : آقا سیاوش چی ؟
محمد چشمانش را باز کرد و یک دستش را زیر سرش گذاشت و کمی متفکر گفت : اون زیاد اهل این چیزا نیست . یعنی می دونی … وقتی نداشت هیچوقت نگار هم مانند او دستش را زیر سرش زد و با کنجکاوی پرسید : چرا ؟
محمد : چون کار می کرد .
ابروانش بالا پریدند : چرا ؟ اونا که وضعشون خوبه !
محمد : سیاوش از خیلی وقت پیش کار می کرد . خرجشو خودش در می آورد . نگاه به ظاهر بداخلاقش نکن . یه نقابه که زده به صورتش که کسی جای سیلی هایی که از زمونه خورده نبینه . با اینکه فقط چهارسال بزرگتر از ماست ولی …
نگار میان حرف او پرید و گفت : بزرگتره ؟
محمد لبخندی زد و گفت : آره .
نگار : من نمی دونستم !
محمد دماغ او را کشید و گفت : از بس که همیشه سرت پائین بود و هیچ سوالی نمی کردی یا هم که به هوای درس تشریف نداشتین .
نگار : اوا خب محمد انتظار نداشتی که از بابام بپرسم پسر فلانی چند سالشه ها ؟ !
محمد خندید و گفت : نه … من از خانومم جز این شرم و حیاها انتظاری ندارم که …
نگار لبخند عاشقانه ای برایش زد . محمد جدی شب بخیری گفت و چشمانش را بست و خوابید و اینگونه راه بر سوالات بیشتر راجع به سیاوش بسته شد . محمد می دانست سیاوش دوست ندارد که زندگی اش دهان به دهان بچرخد و می دانست نگار حداقل به بهنواز می گوید و این کار درست نبود …

***

رمان پائیز آغاز زندگیست
با شنیدن صدای پدرش از جا برخاست . نگاهی به جای خالی محمد انداخت و سریع بلند شد . به طبقه ی پایین رفت . از تلویزیون صدای شاد مجری برنامه صبحگاهی می آمد که نشاط را به جان آدم می انداخت .
وارد آشپزخانه که شد با اولین چیزی که مواجه شد خنده های پدرش و محمد بود که مشغول شوخی کردن و سر به سر گذاشتن و البته چیدن میز بودند . نگار لبخند خجلی زد و بلند سلام کرد . هر دو به گرمی جوابش را دادند و پشت میز نشستند .
پدرش با لحن شوخی گفت : بیا ببین سرهنگ چه کدبانویی تحویلمون داده !
محمد سری تکان داد و گفت : اختیار دارین پدرجان ! دست پرورده ی شماییم !
حاج رسول اخمی تصنعی کرد و گفت : پدرسوخته تو کی دیدی من غذا بپزم یا سفره ی اینچنینی بچینم ؟ !
محمد با شیطنت به او نگاه کرد و به نگار اشاره کرد : ندیدم ولی شنیدم !
و نگار که داشت آب می خورد پرید در گلویش . چند سرفه کرد و رو به محمد با اعتراض اسمش را خواند . حاج رسول با تاسف ساختگی سر تکان داد و گفت : ای روزگار . ببین وضعیت ما رو ! دخترمون ما رو می فروشه به این داماد زپرتی !
محمد : اِ اِ اِ !دست شما درد نکنه پدرجان ! حالا ما شدیم زپرتی ؟ !
حاج رسول با حالت حق به جانبی گفت : پس چی !
خندیدند ونگار ناگهان یادش آمد که مهرداد مدتی است تنهاست و کمی کسالت نیز داشته است و کسی نیست غذا برایش بپزد . بلند شد و فورا شماره اش را با تلفن خانه گرفت و روی آیفون گذاشت . صدای خسته ی مهرداد در فضا پیچید : السلام و علیکم و بقیشم نمی دونم چی چی چه عجب نگار خانوم یادی از ما کردن ؟ !
حاج رسول زودتر گفت : و رحمت الله و برکاته !
نگار هم با صدایی سرشار از شادی گفت : سلام .
مهرداد خندید و گفت : درود بر بزرگترین سرتیپ مملکت .
حاج رسول : برو پدرسوخته کمتر چرب زبونی کن .
مهرداد : چرب زبونی چیه حاجی جون ! حقیقته .
محمد هم سلام داد و مهرداد جوابش را : سلام بر داماد بزرگوار به قول عاطیمون پسر حاجی ! احوالات برادر .
محمد لقمه اش را قورت داد و گفت : بسیار عالی … احوالات شما چه طوره ؟ دیشب جای خالیت توی چشم بودا !
مهرداد با لحن مثلا مظلومانه ای گفت : والا ما که مثل شما عهد و عیال نداریم که حالمون بسیار عالی باشه ولی خب خوبه حالم … در مورد جای خالیمم باید بگم از صدای شادت معلومه چه قدر خالی بوده مهندس .
نگار : خب بسه دیگه ولتون کنم تا صبح می خواین بحث کنین . میگم مهرداد تو غذایی چیزی داری با این حالت غذای بیرون نخوری بدتر بشی ؟
مهرداد بلند خندید و گفت : خسته نباشی نگار جان ! بعد یک هفته یادت اومده من تنهام ؟ !
نگار : خب چه کار کنم سرم خیلی شلوغ بود شرمنده به خدا .
مهرداد : ای بگم خفه نشه اون مشغلت که فراموشکارت کرده .
محمد با صدای بلند گفت : ایشالا .
نگار : حالا میای اینجا یا نه .
مهرداد با لحن مهربان و جدی ای گفت : ممنون نگار جان . بهنواز هفته ی پیش اومد برای یه هفتم غذا پخت.تمومم که شد غذاهام باز مامانش بنده ی خدا فرستاد دستت درد نکنه.تو به مشغلت برسی ما راضی تریم والا.
مهرداد نوش جانی گفت و گودبایی به قول خودش به همه و تماس را قطع کرد. نگار به سر میز برگشت . حاج رسول الهی شکری گفت و ظرف خالی اش را برداشت و در سینک گذاشت : اگر این بهنواز نباشه کارتون حسابی لنگه . اینطوری هم خوب نیست.اون دخترم زندگی داره .
نگار فورا گفت : خودش دوست داره کمک کنه بابا . وگرنه ما که چیزی نخواستیم .
حاج رسول چپ چپ نگاهش کرد : پس احتمالا عمه خانومت هر چی میشه زنگ میزنه بهنواز بدو بیا که بدبخت شدیم ؟ !
نگار : خب چی کار کنیم ؟ ! اون می دونه باید چه کار کنه دیگه !
حاج رسول رو به محمد گفت : می بینی تو رو خدا پسرم ! بهنواز حکم اورژانس و آتش نشانی و پلیس صد و ده رو داره واسه اینا .
نگار کمی رنجیده گفت : نخیر بهنواز حکم فرشته ی نجات رو داره برای ما .
حاج رسول لبخندی زد و بلند شد . محمد دست نگار را گرفت : پدرت حرف بدی نزد نگار جان . ناراحت نشو .
نگار : توام مثل اون فکر می کنی ؟
محمد شانه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم ولی در هر حال منم می گم شماها زیاد بهش وابسته این و اون رو هر روز مسئول تر می کنین نسبت خودتون . نگار دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد . اینبار محمد بود که با کنجکاوی پرسید : می گم مهرداد چرا یه کم لهجه داره ؟
نگار : آخه همش سه ساله که ایرانه . بزرگ شده ی آمریکاست . عمومیشم اونجا گرفته .
محمد با تعجب پرسید : بعد برای تخصص اومده ایران ؟
نگار : نه یه مشکلی براش پیش اومده اونجا که نتونسته بمونه دیگه واسه همین برگشته ایران .
محمد : آهان … ولی اصطلاحات رو خوب بلده ها .
نگار خندید و گفت : تو فکر کن که دائم عاطی و بهنواز و ترانه دور وبرشن . اصلا یادمه که اصطلاحات رو زودتر از خود زبان یاد گرفت .
محمد خندید و گفت : عجب !
و به صبحانه خوردنش ادامه داد و نگار با خود گفت بعد از صبحانه تماسی با عاطفه بگیرد و جویای حالش شود .

حاج آقا صفایی مشغول خواندن دعا بود و همسرش در پی درست کردن غذا که ناگهان صدای بد افتادن چیزی از اتاق دلارام آمد.سیما خانم از آشپزخانه بیرون آمد و با نگرانی گفت : یا امام غریب ! صدای چی بود حاج آقا ؟ !
حاج آقا سری به نشانه ی ندانستن تکان داد و هر دو با عجله به سمت اتاق دلارام رفتند : زینب بابا ! خوبی ؟ !
وقتی صدایی نیامد در را باز کردند و وارد شدند . دلارام با سری خونی روی زمین افتاده بود . کسی در خانه نبود.حاج آقا بیرون رفت و همانجا سیاوش تازه از شرکت برگشته بود . فورا او را صدا زد و او هم آمد و در یک حرکت با احتیاط دلارام را بلند کرد و به بیمارستان رساند .
تازه داشت روپوش سفیدش را در می آورد که پرستار با عجله آمد و گفت : خانم دکتر زود بیاین مریض بدحال داریم .
تمام روز را شیفت بوده و شب کاری هم اثر زیادی رویش گذاشته و بسیار احساس ضعف و خستگی می کرد اما بی چون و چرا و با اطلاع از اینکه پزشک بعد او حتما دیر کرده است ، به سمت اورژانس رفت .
وقتی به انجا رسید با دیدن سیاوش که لباس هایش غرق خون بود به سمتشان دوید و گفت : آقا سیاوش چی شده ؟
سیاوش اول از دیدن او شکه و بعد گفت : دلارام .
و با دست به سمت تخت اشاره کرد . فورا به سمتش رفت و او را معاینه کرد . سرش شکستگی کوچکی داشت و از حال رفته بود . فورا شروع به تمیز کردن زخم و سپس بخیه زدن کرد . بعد از یک ساعت همه چی آرام شده بود و استاد تازه از خارج برگشته اش هم دلارام را معاینه کرده بود و مثل همیشه کار و مهارت او را تحسین کرده بود .
حاج خانم با چشمانی خیس و صدایی دو رگه شده از گریه پرسید : آقای دکتر تو رو خدا بگین چیزیش شده ؟
دکتر شکوهی لبخند آرامش بخشی زد و گفت : نگران نباشید . زخم سرش که بسته شده و فکر هم نمی کنم ضربه ی مغزی در کار باشه . در مورد ضعفش هم چند آزمایش نوشتم که باید انجام بدید و البته عکس برداری و سی تی اسکن از سرش و در واقع یک چک آپ کامل هم باید بشه . من که فکر می کنم ضعف بدنیه . دختر ضعیفی به نظر میاد .
حاج آقا صفایی با نگرانی خاصی گفت :حالش خوب بود . هیچ وقت اینطوری نمی شد .
دکتر سری به نشانه ی ندانستن تکان داد و گفت : پس اجازه بدید نتایج آزمایش بیاید بعد من خدمتتون بگم که چی شده چون الان دیگه هیچ نظری ندارم . امشب رو بمونه اینجا برای اطمینان بیشتر .
بهنواز هم با همان لبخند همیشه اش گفت : ایشالا چیزی نیست نگران نباشید . توکلتون به خدا باشه . درست میشه همه چیز .
و به همراه دکتر راه افتاد و مشغول صحبت شدند که سیاوش هیچ از آن همه اصطلاح پزشکی سر درنیاورد . چند دقیقه بعد بهنواز برگشت و حاج خانم را کنار دلارام دید و حاج آقا هم مشغول خواندن دعا بود . هر چه چشم چرخاند سیاوش را ندید . به حیاط رفت . آفتاب غروب کرده بود و شاید دقیقه ای تا اذان نمانده بود .
به قسمت پشتی حیاط رفت و مرد سرتا پا سیاه پوشی را آنجا دید که بی شک سیاوش بود . به نرمی کنارش روی نیمکت سبز بیمارستان نشست . صدای پیش اذان از مسجد می آمد . و بعد هم طنین زیبای الله اکبر موذن زاده تمام فضا را پر کرد . همچنان هر دو ساکت بودند.
کمی بعد سیاوش با صدایی گرفته گفت : چه مشکلی داره ؟
بهنواز نگاهی به او که تمام مدت آرنج هایش را روی پاهایش گذاشته بود و تکیه گاه سرش کرده بود ، انداخت . عینکش را برداشت و گفت : قبلا مریضی خاصی داشته ؟
سیاوش به او نگاه کرد : نه . فقط یک سری مشکلات روحی کوچیک اونم به خاطر حساسیت بالاش . زمانیکه آقاجون بیمارستان بود و عمو حسین آسایشگاه . بهنواز سری تکان داد و سیاوش در تکاپوی چیزی در چشمان او بود که نگاهش را بالا آورد : پس دیگه مشکلی نیست . آزمایشام مطمئنا نتیجش خوبه . دلتون رو بیخودی نگران نکنید .
و از آن لبخندهای اطمینان بخشش به او تحویل داد : به من اطمینان کنید .
اما سیاوش باز هم خیره ی او بود . از نگاه خیره اش معذب شد.سیاوش همیشه سر به زیر با آن اخم همیشه اش به او زل زده بود و نمی دانست که به چه چیز فکر می کند . سعی کرد آرام باشد : چیزی شده ؟
سیاوش با صدای آرامی گفت : تا حالا کسی گفته که لبخند زیبایی دارید ؟
خون در رگهایش یخ زد و گویی زمان ایستاد و موذن زاده اشهد ان علی ولی الله را می کشید . صورتش بی حالت شد و نفس کشیدنش سخت و به آرامی لب زد : نه .
سیاوش دوباره خیره در چشمانش گفت : چشماتون چی؟ ب
هنواز باز هم لب زد : نه .
سیاوش آهی کشید و سری تکان داد . بهنواز که از لحن او سر در نمی آورد مسخره ترین سوال ممکن را پرسید : اشکالی داره ؟
سیاوش فقط به او خیره ماند و بعد گفت : آره … پدرمو درآوردن …
بهنواز همچنان مات او مانده بود . چیزی در قلبش بالا و پائین می شد و دلش انگار که سوار تاب باشد پر هیجان بود ! چند ثانیه ی بعد که به خودش آمد . نه صورتش گلگون بود و نه دستش می لرزید . فقط سرد بود … سرد سرد …
بلند شد و با اخمی که میهمان ابروان زیبایش شده بود گفت : لطفا آقا سیاوش . اگر فکری از من در شما ایجاد شده فراموش کنید . من اونی که فکر می کنید نیستم .
و رفت . همین … همین چند جمله با آن همه سرمایش جواب حرف های سیاوش بود .

 اما حقیقت هم آن بود که سیاوش هم می دانست که هیچ وقت از بهنواز خواستگاری نخواهد کرد . به باغچه ی رو به رویش که با نور کم لامپ کمی روشن شده بود زل زد و چند روز پیش درست روز سه شنبه را به یاد آورد که با آرمان که از کارمندان خاصش بود ، تماس گرفت و گفت که بهنواز بهنود را تعقیب کند . و در آخر آن روز هم گزارش عجیبی که از یک روز او دریافت کرد . در واقع از آن روزهایی بود که بهنواز به هیچ کس نمی گفت کجا می رود و چه می کند و از صبح تا آخر شب بیرون بود .
صدای آرمان هنوز در گوشش بود : آقا اول که از خونه بیرون اومد رفت یه عالمه کتاب خرید و بعدم رفت آسایشگاه جانبازهای شیمیایی . یه دو ساعتی اونجا بود. بعدش اومد بیرون و رفت به یک مغازه ی لباس کودک که شاگرد مغازه کلی لباس که معلوم بود سفارشی بسته بندی شده رو گذاشت تو ماشینش و بعد هم رفت چند تا پرورشگاه توی قسمتای نه چندان شناخته شده.یه سرم رفت پایین شهر چند تا خونه رو سر زد . یه کیف پزشکی هم دستش بود . نزدیکای آخر شب هم همراه دو سه مرد و زن دیگه رفتن سمت یه محله ی دیگه که اصلا محله ی خوبی نیست آقا . شنیدم جای زناییه که کار درستی ندارن . وقتی پیاده شد دور بودم ندیدم اما دنبالشون که رفتم دیدم کلی چیز میز از صندوق عقب ماشیناشون برمیدارن و در خونه ها میذارن . یکی از کیسه ها رو باز کردم دیدم توش پوله و خوراکی و یه چندتا قرص و دارو . همراه اون مردا و زنا رفتن یک رستوران و شام خوردن و حرف زدن بعد هم رفت خونه .
باز هم از آرمان خواست تعقیبش کند . چهارشنبه را اول بیمارستان و بعد هم انجمن حمایت از زنان و بعد هم دو کودک را به پارک برده . یکی شش هفت ماهه و دیگری دختری شش ساله .
امروز را ولی فقط بیمارستان بوده است . آرمان به او گفته است که اگر می خواهد پرونده ی همه ی آنها را در می آورد اما فقط گفته است که تعقیبش کند . سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد . پوزخندی به خودش و احساسش می زند . فکر اینکه از او خواستگاری کند از سرش می گذرد که فورا به خود نهیب می زند . این دختر با آن لبخند همیشه اش حقش نیست ه*م*ب*س*ت*ر اخم های او شود … این دختر و آن زبان نرم و برخورد گرمش حقش نیست شریک سکوت و سردی سیاوش شود… اصلا این دختر با این همه حس زندگی با این همه عشق و دوست داشتن در کنار سیاوش قشنگ نیست …
و سیاوش هرگز هیچ چیز خوب را حق خودش ندانست . هیچ گاه باور نکرد خوبی می تواند برای او نیز اتفاق بیافتد . شاید از همان وقت که پدرش او را ترک کرد باور کرد که زندگی رویش را از وی برگردانده . از همان زمان ها که عمو دانیارش را که عاشقانه او را دوست داشت از دست داد . از همان زمان ها که پهلوان بعد از دانیار حال و هوایش عوض شده بود . از همان زمان ها که تنها شده بود و عزیزانش یکی یکی می رفتند باور کرد که هر که را که دوست بدارد بدبخت است !
خیلی وقت بود که بزرگ شده بود . شاید از همان روزی که به اطرافیانش گفت دم در مدرسه به دنبالش نیایند و در انجمن اولیا نیازی نیست شرکت کنند . شاید هم از روزی که در فرش فروشی آقاجان مشغول کار شد و خرج خودش را در آورد . از حوالی همان روزها بود که سیاوش بزرگ شد … مرد شد … سیاوش خان شد … بچگی نکرد …کار یاد گرفت … نوجوانی نکرد … کار کرد … جوانی نکرد … کار کرد … و حالا هم عاشقی نمی کند و … اینبار نمی داند چه کند … دوباره به آسمان خیره می شود و اینبار فقط سکوت می کند …

با سینا تماس گرفت و خواست که برایش پیراهنی تمیز بیاورد . بقیه ی اعضای خانواده به قم رفته بودند و در حال حاضر کسی در خانه نبود . سینا هم با عجله پیراهنی از پیراهن های خودش را برداشت و به سمت بیمارستان راه افتاد .
اتاق را پیدا کرد و به سمتش رفت . سیاوش جلوی آن نشسته بود و چشمانش بسته بود . می دانست اخیرا درگیری فکری دارد . می دانست بیقرار است و از همیشه ناامیدتر است . سیاهی چشمان رفیقش را خوب می شناخت . از همان کودکی می شناخت . این فردی که اینگونه داغون و خرابتر از همیشه رو به رویش نشسته بود را بهتر از هر کس دیگری می شناخت . زمانی بود که او مراد بود و سینا مرید و چه روزهایی بود !
دستی بر شانه اش زد و حالش را پرسید ولی جواب درستی نشنید و فقط پیراهن را از او گرفت . به اتاق رفت و سریع برگشت . حال دلارام را پرسید که گفت احتمالا از ضعف بوده و سرش دوازده بخیه خورده است . سینا که دید سیاوش حال چندانی ندارد ترجیح داد او را تنها بگذارد . خداحافظی سرسری کرد و آرزوی سلامتی برای دلارام و گفت فردا برای عیادتش می آیند و آنجا را ترک کرد . سوار ماشین شد و همینطور که در فکر بود به راه افتاد .
کمی انطرف تر از بیمارستان متوجه شد ماشینی مزاحم دختری شده است . فورا ماشین را کنار زد و پیاده شد و در یک نگاه دختر را شناخت … عاطفه !
لعنتی ای در ذهنش نثارش کرد … مانتوی کوتاهش را نگاه کرد و ” لعنتی” ای دیگر … شال عقب رفته اش … آرایش هر چند کم صورتش … و لعنتی ای بود که نثارش می کرد . عاطفه با دیدن سینا جا خورد و ترسید . سینا عصبانی با صورتی که از خشم منقبض شده بود اول به او اشاره کرد سوار ماشین شود و بعد به طرف شیشه ی راننده رفت و صدایش کرد .
سینا : هی آقا .
راننده که پسر جوان و تقریبا هیکلی بود رو کرد به او گفت : فرمایش .
سینا با همان لحن جدی که هر کسی را سر جایش می نشاند گفت : ببین پسرجون راتو بگیر برو دردسرم درست نکن .
پسر با پوزخند نگاهی به او کرد و گفت : نرم چی میشه ؟
سینا سری تکان داد و در یک حرکت کتش را درآورد و یقه ی پسر را از همان پنجره ی ماشین گرفت و او را بیرون کشید . پسر از ترس و البته فشار دستان او نمی توانست نفس بکشد و عاطفه جیغ می زد و از او می خواست رهایش کند که با صدای محکم سینا که گفت برو تو ماشین ساکت شد و با ترس به داخل ماشین رفت .
سینا پسر را رها کرد و گفت : فهمیدی چی میشه ؟
پسر از ترس جانش فقط فحشی داد و فورا گاز را گرفت و رفت . سینا عصبانی و بدون توجه به جمعیت کتش را برداشت و سوار ماشین شد . عاطفه از ترسش جیک نمی زد و هی با شال و مانتویش ور می رفت و یکی را جلو و دیگری را روی ران هایش می کشید . سینا عصبانی فقط می راند و خودش هم نمی دانست به کدام سمت . می خواست فریاد بکشد می خواست سرزنشش کند اما تصویر آن شب و آن حال خرابش مدام جلوی چشمش رژه می رفت و با خودش تکرار می کرد : این دختر به من پناه آورده … این دختر به من اعتماد داره …
و سعی داشت خودش را آرام کند.روی پل بودند که ایستاد و از ماشین پیاده شد . عاطفه با نگرانی به او نگاه می کرد . با خودش گفت : من فقط مایه ی دردسرم .
فورا پیاده شد و کنارش رفت . سینا نیم نگاهی به او انداخت وگفت : چرا پیاده شدین ؟ هوا سرده . باد میاد .
عاطفه لبخندی زد . راست می گفت باد می آمد و سوزناک هم می آمد . با صدای نسبتا آرامی گفت : ببخشید . شما هم به خاطر من افتادین تو زحمت . سینا نگاهی به او کرد : عذرخواهی نیازی نیست . مزاحمته دیگه . هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کردم . اولش نفهمیدم شمایین .
عاطفه با چهره ای وا رفته به او نگاه کرد و دائما مرور کرد با خودش که برای همه این کار را می کند . سرش را پایین انداخت و بغضی چنگ زد به گلویش .
سینا نگاهی به او کرد : اگر میشه راجع به پوششتون کمی تجدید نظر کنید .
عاطفه لجبازانه گفت : چرا ؟
سینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت : خب اینطوری دیگه مزاحمتون نمیشن .
عاطفه پوزخند تلخی زد . بغض کهنه چنگ انداخت به گلویش : یعنی چادری بشم حله ؟ دیگه مزاحمم نمیشن ؟
سینا : خب کمتر میشه .
باز هم همان پوزخند و جوابی داد که زخمی شد بر دل سینا : چادری بودم بهم تجاوز شد … چادری که نیستم ازم سوال میکنن که پایه ای یا نه … تفاوتش چه قدره آقا سینا ؟ !
و رفت و برای تاکسی عبوری دست بلند کرد و رفت . سینا ماند و تلخی حرف او … سینا ماند و دنیایی از تیرگی ها …
عاطفه در تاکسی سرش را به شیشه تکیه داد و قطره های اشکش بی مهابا پائین می ریختند . دلش آغوشی می خواست … شاید از آنها که شبهای خرابش را در آن گذراند … آ*غ*و*ش*ی با عطر بهنواز … شاید هم آ*غ*و*ش*ی که صاحبش چشمانی داشت که مردمان رنگ آنرا “عسلی” می نامندش … لعنتی به خودش و ه*و*س*ش فرستاد . حتی لعنتی به حرفی که زد . اما نمی شد … دلش صاف نمی شد … لجبازی اش بعد از این همه سال کم نمی شد … هر قدر بهنواز تلاش کرد دلش دیگر نه تنها با چادر بلکه با هر چیز که مربوط به آن دوران بود صاف نمی شد … و الا خودش هم می دانست گاهی دلش برای همان مشکی چادرش تنگ می شد …

“گلویی نمانده برای فریاد…

این روزها می گذرند…

اما…

من از این روزها نمی گذرم..!”

بعد از اینکه تمام شب را با فکر کردن به سیاوش گذراند و فقط توانست یک ساعت بخوابد ، بلند شد . دست و رویش را شست و پایین رفت . از پنجره پدرش را دید که روی تخت در حیاط سیگار می کشد و فکر می کند . لبخندی زد و رفت بیرون . پدر فورا سیگار را خاموش کرد و با لبخندی که محبتش پررنگ بود جواب سلام او را داد .
بهنواز به کنارش رفت و سر روی شانه ی پدر گذاشت . او هم موهایش را نوازش کرد . کار تقریبا هر روزش بود یا بهتر است بگویم عادت هر روزش ..!
پس از چند دقیقه پدر با لحن شیطنت آمیزی به او گفت : خانوم دکتر من چرا فکرش مشغوله ؟
بهنواز : چیزی نیست بابایی . فکر درسه .
پدر لبخند مهربانی زد و گفت : ولی من می گم فکر دله .
بهنواز سرش را ناگهانی بلند کرد و لعنتی فرستاد بر خودش که همه چیز را برای پدر تعریف می کرد . البته از ماجرای دیشب چیزی نگفته بود ولی برخوردهای قبلی را تمام و کمال تعریف کرده بود و پدر زرنگ تر از آن بود که نفهمد دخترش حسی دارد و آن پسر حسی بیشتر ! به او نگاه کرد . لبخندش هنوز هم محفوظ بود . بهنواز : نیست .
پدر : یعنی هیچی بین تو و سیاوش خان نیست ؟
بهنواز پاهایش را در شکم جمع کرد و گفت : نیست .
پدر یک ابرویش را بالا انداخت و پرسید : جدی نیست ؟
بهنواز : نیست .
پدر : یعنی ای کاش جدی بود هم نیست ؟
بهنواز اینبار کمی مکث کرد و بعد هم با همان صورت سخت شده و کمی غمگینش گفت : نیمرو می خورین ؟
پدرش آهی کشید و او هم با کمی ناراحتی گفت : می خورم .
بهنواز از جایش برخاست و به سمت آشپزخانه رفت . ماهیتابه ی روهی دوست داشنتیشان را در آورد و روغن ریخت و کمی بعد دو نمیرو و اصلا نمی خواست به کسی به نام سیاوش فکر کند !
پدر آمد و سعی کرد اوضاع بهم ریخته ی او را با شوخی و خنده درست کند. با سر و صدا مشغول چیدن میز و همراهی با آوازی که از ضبط پدر پخش می شد بودند که مادر با چشمانی خواب آلوده وارد شد : یک نیمرو انقدر سر و صدا داره ؟ یک روز صبح نمیذارین شما پدر و دختر من بخوابم .
بهنواز به طرفش رفت و او را بوسید : سلام به روی ماه نشسته ی مامانم .
مادر چپ چپ او را نگاه کرد و گفت : یه کم آروم تر . می خوام بخوابم .
پدر : به . حاج خانوم باشین حالا نیمرو میخوایم بزنیم . دستپخت خانوم دکتره .
و چشمکی به بهنواز زد و هر دو خندیدند . مادر با حرص گفت : این خانوم دکتر رو باید برم بگم مدرک نگرفتشو باطل کنن . به بیمار قلبی و قندخونی نیمرو و نوشابه میده .
بهنواز : قربونت برم . یه روزه دیگه . من دکترم می گم اشکالی نداره .
مادر غرغرکنان رفت و بهنواز نیمروهای حاضر شده را توی بشقاب گذاشت و روغن ته ماهیتابه را هم روی آن ریخت . همیشه بین آن همه ماهیتابه ی چدن و تفلون پدر این ماهیتابه ی روهی که یک ورش فرورفتگی داشت را دوست داشت و می گفت در این نیمرو یک چیز دیگر می شود .
نیمرو را با شوخی و خنده خوردند و بعد از آن بهنواز ساعت هشت راهی بیمارستان شد . با اینکه شیفتش نبود اما برای بررسی حال دلارام به آنجا رفت .
در استیشن نگار را دید و با او درباره ی وضعیتش حرف زد و او هم گفت چند باری سر زده و حالش خیلی خوب است . منتظر ماند تا یک ساعت دیگر که او بیدار شود به دیدنش برود . قبلش سری به آزمایشگاه زد و آزمایش های او را گرفت . همینطور عکس هایش را که سفارش کرده بود زودتر از موعد حاضر کنند . با حسابداری هم صحبت کرد تا هزینه ای گرفته نشود که گفتند تمام هزینه ها را شخصی به نام سیاوش رادمنش پرداخت کرده است و نامش که می آمد دل بهنواز کودکانه بیتابی می کرد .
وارد اتاق شد و با دیدن تقریبا همه ی خانواده ی راد آنجا سورپرایز شد . به توصیه ی نگار و سپهر همه را راه داده بودند . سلامی به همه کرد و به سراغ دلارام رفت و حالش را پرسید که چشمش به چهره ای غریبه در بین جمع خورد . سیما خانم فورا او را معرفی کرد : سمانه جان دختر همسایمون هستن . دوستن با دلارام جان .
بهنواز به سمتش رفت و با او دست داد . سیما خانم هم بهنواز را معرفی کرد . سمانه دختری ساکت و چادری که با ورود سیاوش گونه هایش گل انداخته شد و سرش هم پائین افتاد . سیاوش و بهنواز خیلی عادی با هم سلام علیک کردند و انگار نه انگار دیشب صحبت از زیبایی چشمها و لبخندها در میان بود .
بهنواز آزمایش ها را نگاه کرد و او را معاینه کرد : دلارام جون خداروشکر مشکلی نداره . فقط کم خونی شدیدی داره و کلسیمش هم کمی پائین تر از حد عادیه که خب هر دو با یک سری دارو حل میشن .
دکتر شکوهی هم آمد و او نیز عکس را بالا گرفت و گفت : خداروشکر سرش هم ضربه ی خاصی نخورده و مشکلی نداره . اما از نظر بنیه خیلی ضعیفه .
سیما خانم با نگرانی گفت : بس که هیچی نمیخوره آقای دکتر .
دکتر نسخه ای برای او نوشت و به بهنواز گفت توصیه های لازم را بکند و خودش فورا بیرون رفت چون نامش را از خوانده بودند .
بهنواز سر که بلند کرد سیاوش را دید که با فاصله ی یک نفر کنار سمانه بود و زل زده بود به دهان او و سمانه هم زیرزیرکی به او نگاه می کرد . در دلش انگار کسی کمی حسودی می کرد .
بهنواز : چند تا قرص و آمپول تقویتی دکتر براش نوشتن به علاوه ی قرص آهن و کلسیم . همه رو مرتب بخور . غذا هم سعی کن چیزای مقوی بخوری . فعلا فست فود و غذای بیرون ممنوع . گوشت و آجیل و میوه حتما استفاده کن و باز هم تاکید می کنم داروهاتو به موقع بخور .
سیاوش نسخه را گرفت و بیرون رفت . بهنواز نیز رو به دلارام آرزوی سلامتی کرد و گفت که کارهای ترخیصش را نگار دارد انجام می دهد و باز هم برای داروها تاکید کرد و بیرون آمد.حاج آقا و حاج خانم بسیار از او تشکر کردند . از کنار سیاوش که با موبایلش ور می رفت رد شد و بدون حرفی بیرون رفت . سیاوش با نگاهش او را دنبال کرد.با خودش فکر کرد : حتی عطرامونم ضد همن .
درست می گفت . برعکس خودش که عطر سرد و تلخ می زد ، بهنواز از عطرهای گرم با بوهای ملایم و شیرین استفاده می کرد . نفسش را رها کرد و به دنبال داروها رفت .
به مناسبت شب یلدا سرهنگ عظیم پور از همگی دعوت کرد تا به منزل آنها بروند . اینبار علاوه بر افراد همیشگی فامیلهای آنها نیز بودند و چند تا از همسایگان و به قول عاطفه شب یلدا نبود ، بله برون بود !
دخترها که برای کمک زودتر آمده بودند در آشپزخانه مشغول کار بودند . بهنواز یک شیرینی ریز برداشت و خورد : وای چه قد ای شیرینیا خوشمزه ان شهین خانم . از کجا گرفتین ؟
شهین خانم دستهایش را با حوله خشک کرد و گفت : سمانه جون زحمتشو کشیدن . ماشالا هنرمنده دخترمون .
سمانه خجالت زده گفت : لطف دارین شهین خانم .
بهنواز نگاهی اجمالی به او انداخت . دختر تقریبا زیبایی بود . کمی تپل بود و قد کوتاه . از برخوردها تقریبا فهمیده بود که سمانه را برای چه کسی در نظر دارند و کمی حسودی می کرد و کمی هم خودش را قانع که برای سیاوش سمانه بهتر است .
بیخیال این افکار شد و به سراغ میوه ها رفت تا بچیند . حیاط نیاز به آب و جارو داشت که مهرداد و سپهر این مسئولیت را پذیرفتند و به قول ترانه پای آب که وسط باشد مهرداد زودتر از همه حاضر است .
زنگ در زده شد و سینا و محمد وارد شدند . با ورود آنها حواس بهنواز رفت به سوی عاطفه که مشغول چیدن شیرینی ها بود . عاطفه کمی تعلل می کرد در چیدن و نگاهش کمی می لغزید بر روی سینا و بهنواز را می ترساند . برایش تعریف کرده بود که بار دیگری نیز به او کمک کرده است و بهنواز کمی از احساسات نوپایش را حس کرده بود و عاطفه کمی بیشتر از حد معمول از سینا تعریف می کرد . یک ربع مانده به شش همه خسته از کار در هال جمع شدند و دخترها مشغول پذیرایی شدند . بهنواز در آشپزخانه بود که شهین خانم وارد شد تا چیزی بردارد . به حالت بامزه ای گفت : پیس پیس شهین خانم .
شهین خانم با خنده برگشت و با لحن آرامی گفت : بله
بهنواز حالت فضولی به خودش گرفت و گفت : بین سمانه و سیاوش خان خبریه ؟
شهین خانم هم مثل او صدایش را پائین آورد و گفت : بله پیس پیس جان . میخوان سمانه رو پس فرداشب خواستگاری کنن واسه سیاوش .
بهنواز آهانی گفت و حرصش را با گازی که به سیبش زد ، خالی کرد .شهین خانم به او و حالات بامزه اش خندید و چیزی از یخچال برداشت. از آشپزخانه بیرون آمد و متوجه سرهنگ و حاج رسول شد که به همراه پهلوان راد و حاج آقا صفایی وارد شدند.
همه به احترام آنها بلند شدند و سلام کردند . بعد از احوال پرسی با آنها بهنواز به سمت جایی که پسرها نشسته بودند رفت . سمانه به طرز عجیبی تک تک حرکات او را زیر نظر داشت . رو به سمیه گفت : من از خدامه پاشم برم الان توی اون جمع روم نمیشه . این دختره چه راحته .
سمیه نگاهی انداخت و گفت : آره خب . وقتی اینا یه گروه دختر پسر قاطی ان انتظار داری خجالت از داداش من و آقا سیاوش بکشه ؟
سمانه : آخه از آقا سیاوش تعجبم قاطی همچین آدمایی شدن . والا یک نگارجون تو اینا خوبه . من جای آقا محمد بودم قطع ارتباط می کردم .
سمیه : بچه های بدی نیستن خدایی . خیلی هم با شخصیت و خوبن ولی با ما فرق دارن دیگه .
و با حالت شیطنت آمیزی به او گفت : نترس . آقا سیاوش چشش دخترای اینا رو نمی گیره .
سمانه با شانه اش به بازوی او زد و گفت : اِ اِ اِ ! خجالت بکش !
سمیه خندید و گفت : اوه اوه یار داره اینجا رو می پاد .
سمانه سر بلند کرد و سیاوش نگاهش را برگرداند . سمانه خوشحال و کمی خجالت زده بلند شد و به آشپزخانه رفت .
بهنواز پیش پسرها رفت تا چیزی به مهرداد بگوید که با صدای سلامی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد : وای علی ! سلام چه طوری ؟
علیرضا خندید و گفت : علیک سلام خانم دکتر . ما که ای بد نیستیم ولی شما انگار ما رو نمی بینی خوبی .
بهنواز با حالت حق به جانبی گفت : کی به کی طعنه میزنه ! من خبر نگیرم تو نباید یک خبر ما رو بگیری آخه ؟
علیرضا روی صندلی نشست و گفت : تسلیم . کی جرئت داره به شما اعتراض کنه خانم دکتر .
بهنواز : نه تو رو خدا بیا اعتراضم بکن !
خندید و ادامه داد : کی اومدی ؟ ریحان جونم کو ؟
علیرضا کمی آبمیوه خورد و جواب داد : من یه ده دیقه ای میشه . فک کنم توی آشپزخونه بودی . ریحان جونتونم استراحت مطلقه نتونست بیاد .
بهنواز با ناراحتی توام با تعجب گفت : چرا ؟ !
علی : دکتر میگه وضعیتش زیاد خوب نیست باید استراحت کنه .
بهنواز : ای بابا . ایشالا به سلامتی . چیزی نمونده دیگه فک کنم یک ماه ؟ !
علی سری به نشانه ی مثبت بودن تکان داد و با حالت درمانده ای گفت : این وروجک هنوز نیمده بین من و مادرش دعوا انداخته . بیاد دیگه چه شود .
همگی خندیدند و محمد پرسید : چه دعوایی ؟ !
علی سری تکان داد و گفت : نپرس داداش که دلم خونه ! میگه بو میدی !
ناگهان همه زیر خنده زدند و بهنواز گفت : خب طبیعیه نگران نباش .
علی اعتراض آمیز گفت : چه طبیعی ای خواهر من ! ای بابا این که نشد زندگی .
بهنواز خندید و گفت : خوبه حالا غر نزن . خانومای حامله حس بویاییشون قوی تر میشه . مردا هم کلا بوی خاصی دارن که خب چون میفهمه حالش بد میشه دیگه .
محمد به حالت شوخی گفت : دست شما درد نکنه بهنواز خانم ! حالا ما مردا شدیم حال بهم زن ؟ !
بهنواز خندید و گفت : خب به من چه ! برید به سازندتون اعتراض کنین !
علی با خنده گفت : ما چاکر سازنده هم هستیم که کلا اعتراضی بهش وارد نیس .
بهنواز : خوبه . علی خیلی خوشحال شدم دیدمت . کاش ریحونم میدیدم . حالا یه روز یه سر میام خونتون می بینمش .
علی : قدم شما رو جفت چشامون خانوم .
محمد : شما از کجا همو می شناسین ؟
علی : سر یه پرونده ای آشنا شدیم با هم . ریحونم اون موقع مرخصی نبود . اونم کار می کرد رو پرونده .
محمد آهانی گفت . بهنواز رو به مهرداد گفت : زحمت میکشی بری دنبال مامان اینا ؟ یا اگر سخته سوئیچ بده خودم برم .
مهرداد فورا بلند شد : نه میرم چه سختی ای .
بهنواز هم به داخل برگشت اصلا هم به نگاه های سیاوش پاسخ نداد .کم کم میهمان ها آمدند و خانه شلوغ شد . سخت ترین قسمت برای نگار بود که باید با تک تک میهمانان آشنا می شد .
عاطفه یک جای خالی کنار چند خانم از همسایگان آنها پیدا کرد و نشست . آن خانمها مشغول صحبت بودند . اولی گفت : شنیدی میخوان واسه آقا سیاوش زن بگیرن ؟ !
دومی : آره . سمانه رو در نظر دارن .
اولی : ماشالا سمانه خیلی ماهه . هم خشگله و هم خانوم . همه جور هنری بلده .
دومی : ولی به پای زن محمد نمیرسه . ماشالا دکتره دختره . خیلی هم خشگل تره .
اولی : آره والا . خیلی خانومه . شهین می گفت اینا همشون دکترن .
دومی : اااا ! چه جالب .
اولی : آره . سیمین می خواد یکی از همینا رو بگیره برای سینا .
اولی : خوبه سیمین خودشو عقب نمیندازه از هیچی ها ! تا دید دوستای سینا داماد میشن می خواد آستین بالا بزنه .
گوش های عاطفه تیز شد . فکرش رفت سمت خودش . خوشحال شد . اگر می شد عالی بود . اما با شنیدن جملات بعدی زن خشکش زد.
اولی: می گفت یکی تو اینا هست تکه ماشالا . هم خشگله هم خیلی سرزبون دار و خانومه . اسمش می گفت بهنوازه فک کنم.
خون در رگهای عاطفه یخ بست . تا آمد کمی آن جملات را در ذهنش حلاجی کند که ترانه صدایش زد و بلند شد با چند نفس عمیق سعی کرد خودش را کنترل کند. در تمام طول شب با نگرانی به بهنواز و سینا نگاه می کرد. بالاخره میهمانان رفتند و تقریبا جمع همیشگی شان که البته باز هم زیاد بودند ماندگار شدند .
هر کس گوشه ای مشغول صحبت بود . بهنواز به سینا نگاه کرد و اشاره کرد بیرون برود . سینا بلند شد و بی صدا خارج شد . عاطفه که تمام حواسش به آنها بود آرام برخاست و به طور نامحسوسی از پنجره ی آشپزخانه به آنها نگاه می کرد . می دید که خیلی نزدیک به هم ایستاده اند و حرف می زنند . برای لحظه ای از بهنواز بیزار شد . با خودش فکر کرد لابد حالا که قرار است از بهنواز خواستگاری شود او نیز خوشحال خواهد پذیرفت . با خودش نیز می گفت که بهنواز قطعا سرتر از من است . در چشم سینا و خانواده اش و اصلا هر فرد دیگری بهنواز برای ازدواج خیلی سر تر است . با خودش می گفت و می دانست که اگر از گذشته اش پرده برداری شود که دیگر حتی ممکن است او را در جمع هایشان راه هم ندهند .
بهنواز گوشه ای ایستاده بود با نگاهی جدی و اخم ظریفی بین دو ابرویش به زمین زل زده بود . سینا رو به رویش قرار گرفت و سعی کرد لبخند بزند : بهنواز خانم . چیزی شده ؟ !
بهنواز در چشمان او زل زد و گفت : یه سوال می پرسم امیدوارم راستش رو بگید .
سینا هم جدی شد و گفت : ابایی از کسی ندارم که دروغ بگم .
بهنواز : خوبه … شما از مادرتون خواستید که من رو خواستگاری کنن ؟ !
حیرت و تعجب به وضوح در چهره ی سینا به وجود آمد : خواستگاری ؟ ! شما ؟ ! نه … هیچ وقت حتی فکرشم نکردم . کی همچین حرفی زده ؟ !
بهنواز سرش را پائین انداخت و با حرص گفت : نقل مجلس بود امشب . همه یا از خواستگاری شما از من می گفتن یا محمد و نگار یا سمانه خانم و آقا سیاوش .
سینا عصبی دستی به دور دهانش کشید : اینا همش حرفای خاله زنکیه .
و از ذهن بهنواز گذشت ” سمانه و سیاوش چی ؟ ! ”
سینا ادامه داد : باور نکنین . اینا چرت و پرته . همینطوری یه چیزی می پرونن .
و باز هم از ذهن بهنواز گذشت ” سیاوش و سمانه هم چرت و پرته ؟ ! ” سرش را تکان داد و در دل اعوذبااللهی گفت . رو به سینا که حالا زمزمه وار سخن می گفت کرد : مادرتون به همه گفتن .
سینا لعنتی ای زیر لب گفت و پوفی کرد . صدای پایی آمد . بهنواز شناخت . اخیرا بهنواز صدای پای کسی را انگار خیلی خوب می شناسد . اخیرا که نه از شب قبل انگار …
عطر سرد و تلخش فضا را پر کرد و بعد هم صدای مردانه اش پیچید : چیزی شده سینا ؟ !
سینا رو به او کرد و بهنواز مثل تمام آن شب نگاه از او دزدید و در چشمانش زل نزند . سینا کلافه گفت : آخ داداش … آخ که نمی دونم چی کار کنم از دست این مامان . ده بار گفتم کسی رو پسند کردی به خودم بگو اول نه اینکه همه ی خاله خانباجیا بفهمن بعد به گوش خودم برسه .
سیاوش با شک به بهنواز که با گوشه ی چادرش ور می رفت نگاه کرد . بازهم او را نگاه نمی کرد . تمام امروز نگاه دزدید از او و حسرت به دل نگاهش ماند و می دانست از پس فردا دیگر نمی تواند در چشمان او زل بزند .
بهنواز رو کرد به سینا و گفت : آقا سینا امشب این مسئله رو با مادرتون حل کنید . نمی خوام هیچ کس دیگه بفهمه . اصلا دیگه بحثش نباشه . متوجهین ؟ سینا سر تکان داد و گفت : خیالتون تخت . امشب پرونده ی این قضیه رو می بندم .
بهنواز : خوبه . فعلا با اجازه .
و راه ورودی پشت خانه که از آشپزخانه بود را پیش گرفت . وارد شد و لیوانی آب خورد که با صدای عاطفه از جا پرید : چی کار می کنی ؟
بهنواز دستش را روی قلبش گذاشت و به او نگاه کرد : ای خدا بگم چی کارت نکنه زهرم آب شد .
و کمی دیگر که به او نگاه کرد فهمید چیزی در چهره ی او در لحن او عوض شده است و حدسش زیاد سخت نبود . تا خواست به او توضیح دهد ترانه وارد شد و صدایشان کرد . بیرون که رفتند سیمین خانم به طرز عجیبی با محبت با بهنواز رفتار می کرد و عاطفه عجیب تر ساکت بود . شاید آنطورها عاشق و شیدای سینا نبود و کمی به او و مردانه های متفاوتش دل داده بود فقط اما از بهنواز طور دیگری ناراحت بود . او را از آن دسته از آدم ها می دید که تا موقعیت خوب نصیبشان می شود آن را می قاپند . تا حدودی به او نیز حق می داد بالاخره شاید هر کس دیگری جای او بود دوست داشت با همچین خانواده ای وصلت می کرد . اما باز هم هیچ دلیلی باعث نمی شد که عاطفه دلگیری اش را رفع کند و این حس تنفر را در وجودش کم کند .
احساس امنیت و حس خوبی که بعد از مدت ها توسط یک مرد به او داده شده بود را می دید که توسط بهترین دوستش دزدیده شده است و نمی توانست از این موضوع بگذرد .
با عصبانیت کنار سمیه نشست و تعجب و حیرت او را برانگیخت : چی شده سمانه ؟
سمانه : چی می خواستی بشه ؟ برنامه ی پس فرداشب کنسله !
سمیه : چرا ؟
سمانه : برامون داره مهمون میاد از کرمان فرداشب و کلا یه هفته اینجان .
سمیه : خب باشن ! اینم که چیز بدی نیست که . بالاخره جواب که معلومه .
سمانه با ناراحتی گفت : خب نمیشه دیگه . مامان بابام راضی نمیشن . حالا من که انقدر صبر کردم اینم روش . ولی فردا میرم پیش اون مرده دعانویسه . دعای این دفعش که گرفت و مجلس خواستگاری حرفش پیش اومد لااقل . این دفعه برم که یه چیزی بشه زودتر اینا بیان و قال قضیه کنده بشه .
سمیه : نرو انقدر اینجور جاها سمانه ! نمیشنوی چه قدر بلا سر دخترا میارن ؟
سمانه : ای بابا توام ! این مرده رو می شناسم دیگه . چند بار رفتم پیشش بعدشم انقدر اونجا شلوغه که نگو . طرف نظرکرده است ها !
سمیه سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت . کمی بعد خانواده ی سمانه نیز قصد رفتن کردند . بعد از آن بزرگترها به حیاط رفتند و جوانان در خانه به قول مهرداد بیکار مانده بودند که ناگهان مهرداد از جا برخاست و گفت : راستی محمد جون دارن برات عروسی راه میندازن بعد همین ماه صفر چیه … همین ببینم تو ر**ق*ص بلدی اصلا ؟
محمد لبخند خجلی زد و گفت : نه بلد نیستم !
ترانه با تعجب گفت : وا ! مگه میشه ماه دیگه عروسیتونه ها !
مهرداد و سپهر با شیطنت جلوی او رفتند و گفتند : اشکال نداره . یادت میدیم .
و دستش را کشیدند و به زور به وسط بردند . باز هم رگ مسخره بازی این دو گرفته بود . سپهر دستش را بالا برد و گفت : آقایون خانوما ساکت لطفا . همه برید کنار که ر**ق*ص دامادی تخصص من و همکارم مهرداد جونه .
مهرداد فورا یک چادر خواست . حالا حواس همه با خنده به حرکات آن دو بود . مهرداد چادر را دور کمرش به صورت دامن بست و فرانک و دلارام نمی دانستند چه طور جلوی خنده شان را بگیرند . بهنواز هم با تاسف سری تکان داد . سپهر هم آستین هایش را بالا زد و مانند معلم های رقصی که تیتیش صحبت می کنند شروع کرد : خب عزیزم الان مثلا همکار من عروس خانومه !
ناگهان جمع از خنده منفجر شد و دخترها جیغی زدند . ترانه گفت : وای خدا نکنه . می خوای بنده ی خدا داماد سکته کنه ؟ ! حیف نگار به این نازی نیست اون غولتشن جاش باشه ؟ !
محمد خجالتزده خندید . سپهر چپ چپ نگاه کرد و گفت: اگر میخوان خب خودشون تشریف بیارن .
مهرداد موهای بلند نداشته اش را کنار زد و ایشی گفت . نگار خنده اش را فرو خورد و گفت : نه نه شماها راحت باشین .
مهرداد رو به محمد کرد و گفت:خب عزیزم کتتو دربیار که تو مراحل اولیه راحت باشی بعدا با کتم تمرین می کنیم .
و کت او را گرفت و انداخت سمت ترانه .
ادامه داد : خب موسیقی لطفا .
ترانه کمی با گوشی اش ور رفت و سپس صدای معین در فضا پیچید و ابتدا دخترها شروع به دست و جیغ زدن کردند . سپهر از محمد خواست تا قشنگ به آنها نگاه کند . مهرداد شروع کرد با ناز رقصیدن و سپهر هم مردانه و هر از گاهی دست او را می گرفت و چرخی می زد و مثلا مهرداد عشوه ای می آمد .
واقعا حرکات زنانه ی مهرداد با آن هیکل ورزشکاری و مردانه خنده دار بود و محمد بیشتر از آنکه به ر**ق*ص سپهر توجه کند مثل همه به ر**ق*ص مهرداد می خندید . آهنگ هنوز تمام نشده بود که سپهر رو به محمد که غش غش می خندید کرد و گفت : نه ممد جون تو اینجوری هیچی نمیشی . بذار همکارمون بره کنار خودم تکی بهت یاد بدم .
کسی دیگر توان خندیدن بیشتر را نداشت . مهرداد مانند خانم ها دامنش را که همان چادر بود در دست گرفت و زانوانش را خم کرد و بعد هم کنار رفت .
همه برایشان دست زدند و سپهر و مهرداد رفتند تا آبی به صوتشان بزنند . بقیه هم مشغول صحبت شدند . بهنواز مشغول گوش کردن به حرف های نگار درباره ی لباس عروس بود که چشمش خورد به پدرش که کنار حاج خانم راد نشسته بود و به حرف هایش با جان و دل گوش می داد . لبخند غمگینی بر لبش نشست . می دانست که پدر چه داغی دید از دوری مادرش .
ناخودآگاه یاد آن روزها افتاد . باز هم صدای فریاد آن مرد . چشمانش را بست . نفس عمیقی کشید و باز هم گوشش را به نگار و دخترها داد . حتی متوجه سیاوش که با او نظربازی می کرد هم نشد . سیاوش در دل ” بی انصاف ” ی نثارش کرد که نگذاشت آخرین لذت و گ*ن*ا*ه را از چشمان او ببرد . هنوز کسی به او نگفته بود که قرار خواستگاری کنسل است و او وداع می کرد با تنها عزیز قلبش .
بی توجه به هوای سرد پنجره را باز کرده و کنارش نشسته بود . باد سرد زمستانی می وزید و وجودش را گویی مثل درختان خشک می کرد . تمام شب را با خود کلنجار رفت که حسی نسبت به او ندارد و او نیز به چشم ه*و*س به او می نگرد اما فایده ای نداشت و دلش متوجه نمی شد و باور نداشت سیاوش راد اینگونه باشد . با خودش فکر می کرد از کجا شروع شد ؟ از اولین دیدار ؟ از دومین دیدار ؟ و کسی در دلش می گفت از ازل آغاز شده است …
زیر لب شروع به زمزمه ی همان آهنگی که با هم در ماشین گوش می دادند کرد :
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

با صدای پیام گوشی از جا برخاست . ساعت سه نصفه شب پیامی دریافت کردن از سیاوش عجیب بود ! البته قبل از آن شب و آن نگاه کمی متفاوت در بحبوحه ی اذان موذن زاده …
پیام را باز کرد و ابروهایش بالا پرید . دقیقا ادامه ی آهنگ را برایش فرستاده بود . یادش بود که خودش گفته عاشق این تکه ی آهنگ است :

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

خنده اش گرفت . کم کم با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و به آینه ی رو به رویش نگاه کرد و دختری را دید که خنده هایش طعم شوری اشک هایش را می دهد . اشک هایش را پاک کرد و به سمت پنجره رفت . در فکر جواب بود که باز صدای گوشی آمد :

“لرزشی دارد دلم انگار دلتنگت شدم

خوب میدانی که من با عشوه ای خامت شدم

کاش میشد با غزل یک جرعه مهمانم کنی

نیست انگاری دلت با من ، که درمانم کنی

من که از چشماتن مست و غزلخوان گشته ام

هر دری را غیر تو بر روی این دل بسته ام

پیام های حاوی ادامه ی شعر می آمدند و بهنواز با شوق آنها را می خواند . می خندید و اشک می ریخت و خودش هم نمی دانست چه حالی دارد !

منتظر ماندم که شاید یک نظر بر من کنی

ترسم اندوه مرا از کاه چون خرمن کنی
رمان پائیز آغاز زندگیست

خمره ای دارد دلم ، از آب انگور تو پُر

خمره را بگشودم و اشعار من شد همچو دُرّ

شد شکر ریز از لبت لبهای گرم مست من

مثنوی سر ریز شد با یک قلم در دست من. . .

همانطور می خواند که با پیام بعدی حیرت زده اطرافش را نگاه انداخت :

سرما می خوری اینطوری لب پنجره نشستی ها !

به کوچه نگاه انداخت و مرد سیاه پوش این روزهایش را دید که برایش لبخند می زند . فورا با او تماس گرفت . به ماشینش تکیه داد و تماس را برقرار کرد اما حرفی نزد . بهنواز شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت : اینجا چی کار می کنی ؟
سیاوش : سلام .
بهنواز : سلام .
سیاوش : بیا پائین با هم حرف بزنیم .
عقلش گفت بگو نه اما حیف که افسار زبانش در دست دلش بود گویا ! لباس پوشیده و مرتب از خانه خارج شد . کاملا با احتیاط در را باز کرد و بست . فورا سوار ماشین شد و سیاوش حرکت کرد . بخاری را روی او تنظیم کرد و گفت : کدوم آدم عاقلی این وقت شب تو این سرمای جانسوز زمستون میشینه لب پنجره فکر می کنه ؟
بهنواز : کدوم آدم عاقلی این وقت شب میره در خونه ی دختر مردم براش اس ام اس عاشقانه می فرسته ؟
سیاوش : کی گفته من عاقلم ؟
بهنواز که شیطنت صدای او را گرفته بود گفت : دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید !
هر دو خندیدند و باز هم سکوت شد . سکوتی که هر لحظه غمگین تر می شد . بهنواز در ذهنش این تصویر می آمد که این مرد متعلق به دیگریست و دلش می گفت هنوز که نشده ! و طفلک دلش هم می دانست که بهنواز و سیاوش شدنی نیستند …
سیاوش ماشین را کناری پارک کرد و با صدایی غمگین پرسید : یعنی ما هیچ حرفی نداریم با هم بزنیم ؟
و جوابی با صدایی غمگین تر شنید : نه اتفاقا حرفا زیادن شروع بشه تموم نمی شه .
و بغض داشت صدایش انگار . سیاوش به سمت او چرخید و به در تکیه داد : چرا گاهی نمیشه ؟
بهنواز با پلک زدن اشک هایی که اصرار به پائین آمدن داشتند را پس فرستاد و لبخند زنان به سمت او برگشت : بیخیال نشدنا آقای داماد . به چیزای قشنگ فکر کن امشب باید بری خواستگاری .
سیاوش بی توجه به حرف او گفت : نوک دماغت قرمز شده . بامزه شدی .
بهنواز در سکوت به او زل زد . نگاه هایشان دنیا دنیا حرف داشت . حرف هایی که بوی ای کاش می دادند ! اشک از چشمانش راه گرفت و مرد رو به رویش انگار آینه اش بود که او نیز اشک داشت !
با صدای لرزانی که از بهنواز بعید بود گفت : ایشالا خوشبخت شی .
سیاوش هم با صدایی خفه گفت : نمیشم … خوشبختی من رو به رومه … بدون اون خوشبخت نمیشم !
بهنواز : نمیشه سیاوش … باور کن نمیشه …
سیاوش لبخندی زد و گفت : چه قدر قشنگ می گی سیاوش !
بهنواز هم خندید و اشک هایش را پاک کرد : دیوونه !
سیاوش خودش را جلو کشید و گفت : حرومش بشه …
بهنواز سوالی نگاهش کرد که ادامه داد : اونی که قراره صاحب این چشما و لبخند زیبا بشه … صاحب این همه آرامش … این همه بهنوازی …
و با صدایی خفه تر ادامه داد : می دونی که معنی اسمت میشه مهربان ؟
بهنواز سری تکان داد و با فکری که در ذهنش آمد فقط گفت : میشه برم گردونی خونه ؟
سیاوش طولانی نگاهش کرد و بعد هم ماشین را راه انداخت . وقتی رسیدند بهنواز خداحافظی سرسری کرد و خواست پیاده شود که به ناگاه دست چپش داغ شد و افکارش باز هم هشدار می دادند که این مرد متعلق به دیگریست .
برگشت و به سیاوشی که جلو را می نگریست و دست او را اسیر کرده بود نگاه کرد .
سیاوش : من می گم نمیشه چون تو حقت نیست کنار من باشی . چون تو لیاقتت خیلی بهتر از منه . چون تو کنار من قشنگ نیستی . حیفی … کنار من و اخمام و سردی هام … تو کنار من همیشه عصبی خوشبخت نیستی … یکی رو می خوای که حداقل اون دیگه دردی نداشته باشه مثل بقیه ی آدمای اطرافت نه یکی مثل من که خود درده … ولی یه حسی بهم می گه دلیل دیگه ای هم هست …
بهنواز کمی سکوت کرد و گفت : دلیلت قانعم نکرد .
و بعد گفت : تو حاضری تا آخر عمرت بچه ای از وجود خودت نداشته باشی ؟
سیاوش به او نگاه کرد و هیچ نگفت . بهنواز از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد . همانجا پشت در حیاط نشست و شروع به گریه کرد . با لرزیدن گوشی در جیبش آن را در آورد . پیامی بود از جانب سیاوش به این مضمون : دلیلت قانعم نکرد …
به کوچه نگاه انداخت و مرد سیاه پوش این روزهایش را دید که برایش لبخند می زند . فورا با او تماس گرفت . به ماشینش تکیه داد و تماس را برقرار کرد اما حرفی نزد . بهنواز شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت : اینجا چی کار می کنی ؟
سیاوش : سلام .
بهنواز : سلام .
رمان پائیز آغاز زندگیست
سیاوش : بیا پائین با هم حرف بزنیم .
عقلش گفت بگو نه اما حیف که افسار زبانش در دست دلش بود گویا ! لباس پوشیده و مرتب از خانه خارج شد . کاملا با احتیاط در را باز کرد و بست . فورا سوار ماشین شد و سیاوش حرکت کرد . بخاری را روی او تنظیم کرد و گفت : کدوم آدم عاقلی این وقت شب تو این سرمای جانسوز زمستون میشینه لب پنجره فکر می کنه ؟
بهنواز : کدوم آدم عاقلی این وقت شب میره در خونه ی دختر مردم براش اس ام اس عاشقانه می فرسته ؟
سیاوش : کی گفته من عاقلم ؟
بهنواز که شیطنت صدای او را گرفته بود گفت : دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید !
هر دو خندیدند و باز هم سکوت شد . سکوتی که هر لحظه غمگین تر می شد . بهنواز در ذهنش این تصویر می آمد که این مرد متعلق به دیگریست و دلش می گفت هنوز که نشده ! و طفلک دلش هم می دانست که بهنواز و سیاوش شدنی نیستند …
سیاوش ماشین را کناری پارک کرد و با صدایی غمگین پرسید : یعنی ما هیچ حرفی نداریم با هم بزنیم ؟
و جوابی با صدایی غمگین تر شنید : نه اتفاقا حرفا زیادن شروع بشه تموم نمی شه .
و بغض داشت صدایش انگار . سیاوش به سمت او چرخید و به در تکیه داد : چرا گاهی نمیشه ؟
بهنواز با پلک زدن اشک هایی که اصرار به پائین آمدن داشتند را پس فرستاد و لبخند زنان به سمت او برگشت : بیخیال نشدنا آقای داماد . به چیزای قشنگ فکر کن امشب باید بری خواستگاری .
سیاوش بی توجه به حرف او گفت : نوک دماغت قرمز شده . بامزه شدی .
بهنواز در سکوت به او زل زد . نگاه هایشان دنیا دنیا حرف داشت . حرف هایی که بوی ای کاش می دادند ! اشک از چشمانش راه گرفت و مرد رو به رویش انگار آینه اش بود که او نیز اشک داشت !
با صدای لرزانی که از بهنواز بعید بود گفت : ایشالا خوشبخت شی .
سیاوش هم با صدایی خفه گفت : نمیشم … خوشبختی من رو به رومه … بدون اون خوشبخت نمیشم !
بهنواز : نمیشه سیاوش … باور کن نمیشه …
سیاوش لبخندی زد و گفت : چه قدر قشنگ می گی سیاوش !
بهنواز هم خندید و اشک هایش را پاک کرد : دیوونه !
سیاوش خودش را جلو کشید و گفت : حرومش بشه …
بهنواز سوالی نگاهش کرد که ادامه داد : اونی که قراره صاحب این چشما و لبخند زیبا بشه … صاحب این همه آرامش … این همه بهنوازی …
و با صدایی خفه تر ادامه داد : می دونی که معنی اسمت میشه مهربان ؟
بهنواز سری تکان داد و با فکری که در ذهنش آمد فقط گفت : میشه برم گردونی خونه ؟
سیاوش طولانی نگاهش کرد و بعد هم ماشین را راه انداخت . وقتی رسیدند بهنواز خداحافظی سرسری کرد و خواست پیاده شود که به ناگاه دست چپش داغ شد و افکارش باز هم هشدار می دادند که این مرد متعلق به دیگریست .
برگشت و به سیاوشی که جلو را می نگریست و دست او را اسیر کرده بود نگاه کرد .
سیاوش : من می گم نمیشه چون تو حقت نیست کنار من باشی . چون تو لیاقتت خیلی بهتر از منه . چون تو کنار من قشنگ نیستی . حیفی … کنار من و اخمام و سردی هام … تو کنار من همیشه عصبی خوشبخت نیستی … یکی رو می خوای که حداقل اون دیگه دردی نداشته باشه مثل بقیه ی آدمای اطرافت نه یکی مثل من که خود درده … ولی یه حسی بهم می گه دلیل دیگه ای هم هست …
بهنواز کمی سکوت کرد و گفت : دلیلت قانعم نکرد .
و بعد گفت : تو حاضری تا آخر عمرت بچه ای از وجود خودت نداشته باشی ؟
سیاوش به او نگاه کرد و هیچ نگفت . بهنواز از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد . همانجا پشت در حیاط نشست و شروع به گریه کرد . با لرزیدن گوشی در جیبش آن را در آورد . پیامی بود از جانب سیاوش به این مضمون : دلیلت قانعم نکرد …

***

هفته ی کسل کننده و آزار دهنده ای را می گذراند و عاطفه هم با این رفتار جدیدش که بی تفاوت بود نسبت به بهنواز بیشتر آزارش می داد . هر چه می خواست برایش توضیح دهد بی فایده بود و از آن بدتر که نگار با هیجان گفته بود که برای سینا قرار است بیایند خواستگاری !
بهنواز بارها می خواست به او بگوید آخر مگر دو بار محبت کرد تو باید گرفتار می شدی ؟ ! اما با یادآوری علاقه ی خودش و سیاوش پشیمان می شد . می دانست دوست داشتن اتفاق خاصی است که شروعش نیاز به اتفاق خاصی ندارد !
رفتار عاطفه از آنچه که بود بدتر شد و همه فهمیده بودند مشکلی دارد . در همان احوال مهرداد برای فوت عمویش در آلمان راهی آنجا شد و بهنواز تنهاتر از این روزهایش شد .
ترانه و سپهر و نگار نیز سخت مشغول کارهای عروسی هایشان بودند تا بعد از تمام شدن درسشان به خانه ی خودشان بروند .
ترانه و نگار که فهمیده بودند اتفاقی افتاده پیش عاطفه رفتند و علت را جویا شدند و عاطفه که لبریز از حرف بود برای اولین بار برای کسی غیر از بهنواز درد دل کرد و از احساسش به سینا و اینکه حالا بهنواز می خواهد با او ازدواج کند گفت .
ترانه : عاطی قاط زدیا ! بهنواز عمرا همچین کاری نمی کنه !
عاطفه : فعلا که داره می کنه ! دارن میرن خواستگاریش آخر هفته . خودم دیدم اون شب یلدا رفتن تو حیاط با سینا پچ پچ کردن . لابد می خواد دیگه . نمی بینیش چه بی تابه . لابد استرس گرفتتش دوستیشو با من چه کار کنه .
نگار پوزخندی زد و بلند شد : یه چیزی می گم عاطفه ناراحت نشیا .
عاطفه منتظر نگاهش کرد و او ادامه داد : خیلی نمک نشناسی . خیلی …
و آنجا را ترک کرد و ترانه هم که پی او رفت حرف او را تائید کرد . حرفش گویی تلنگری بود بر عاطفه اما باز هم افکار بد به سراغش آمدند و چشمانش کور شده بودند …

رمان پائیز آغاز زندگیست

اگه  از رمان خوشتون  اومد حتما  بگین بهم  براتون  ادامشو  بدارم از زریق  نطرات پایین  صفحه 
منبع : انجمن  نگاه  دانلود http://forum.negahdl.com/

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. سیمین گفت:

    سلام
    با تشکر از سایت خوبتون، پی دی اف این رمان رو نمیذارید؟

  2. سیمین گفت:

    سلام
    امکانش هست ادامه ی این رمان رو بذارید؟

  3. جمیله گفت:

    ممنون از زحمات شما داستان بسیار زیباییست . اما چرا نیمه کاره بود بقیشو کی میزارید؟

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم