دانلود رمان جدید دانلود رمان و عشق تنهاعشق | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان و عشق تنهاعشق

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای و عشق تنهاعشق از sedna.z
دانلود رمان و عشق تنهاعشق از sedna.z

رمان و عشق تنهاعشق

[IMG]

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان و عشق تنهاعشق چیه ؟

عاشقانه،معمایی

خب رمان و عشق تنهاعشق چند صفحه داره ؟

۲۸۶

خلاصه رمان و عشق تنهاعشق

داستان دوتاانسان که ضدهمنــ!
دختری آروم ولی خب یه کم شیطون!
وپسری پرعصبانیت وتنه!
دختری که روی پای خودش واساده وبااین زمونه میجنگهـ…
وپسری که بدضربه هایی خورده ولی بازمـ…
اتفاقات پیچیده ای میوفتهـ………….

چند صفحه ای اول رمان : و عشق تنهاعشق با هم بخونیم

دادزدم ازت:ازت متنفرم!

حرفی نزدیغشوچسبیدم فقط نگام کرد

تف کردم توصورتشوگفتم:سپهرازت متنفرم متنفرتوکه ازاول چشمت دنبال ترمه بودچرابهم نگفتی؟هان لعنتی چرانگفتی؟

دستاشورودستم گذاشتوگفت:آروم باش

یغشوول کردم کولموبرداشتموگفتم:توخیلی پس فطرتی فراترازخیلی

اومدسمتم که دادزدم:چیه؟حالاچی میخوای؟شماکه عشقوحالتونوکردین ترمه خانومم که حامله هستن وای خداتوپدرشدی!هه!

ترمه وارداتاق شدبه من نگاه کرد

رفتم سمتش گلوشوگرفتم وگفتم:زندگیتوجهنم میکنم عوضی

نفسش داشت به شماره می اُفتادولش کردموروزمین افتاد

سپهرسمتش دویید
رمان و عشق تنهاعشق
باخنده هیستیریکی گفتم:هه!کفترای عاشق خیانتکار!

دراتاقوباشدت تمام بستم به پهنا صورت اشک میریختمـ

چه گولی خوردمـ!

نفسی عمیق کشیدم موهاموتوشالم فرستادمـ

سرموپایین انداختمودستاموتوپالتوی پنبه ای سبزتیرم فروبردمـ

سنگای جلوی پاموبه کنارمیفرستادمـ

خسته شدمــ ازاین زندگی نکبت ازبی پدرمادری ازاون آلونک که الان داره ازسقفش آب میچکهــ!!!

همین پالتوی توتنم هم برای فادیاسـ چه قدرمدیون این دخترمـ….

چه قدربرام خواهری کرد….

چه قدرگفت :این سپهربه گردپای توهم نمیرسه ومن گوش نکردمـ…

الان بازبرم تواون خونه که پسرصاحب خونش فکرمیکنه خرمونمیدونم بهم چشم دارهــ….

بندکتونی وبازکردموخواستم برم داخل که صدای صاحب خونه زلیخاخانوم اومد:دخترم صبرکن

ایستادم:سلام طلعت خانومـ

به گرمی جواب سلاممودادکه من دوتاشاخ دراوردم

من ـ بامن حرفی دارید؟
رمان و عشق تنهاعشق
خریدارانه نگام کردکه ته قضیروخوندموگفتم:من ازاینجامیرم

باتعجب نگام کردکه گفتم:من نمیخوام باپسرتون ازدواج کنم

نذاشتم حرفی بزنه وباعصبانیت واردآلونکم شدمـ…

پالتوروازتنم جداکردم وزیرلب به پسرتحفش فحش های لذیذبستمـ…

ضربه وزخمی بدی ازسپهرخوردم این زخم ازتوذهنم به هیچ وجه پاک نمیشه

تقه ای به درخورد….

ازجام بلندشدم شالوروسرم انداختمودروبازکردم پسرطلعت خانوم لبخندی زدکه مثلا دخترکش بود

اخمی کردموگفتم:اَمرتون؟

دستاشوتوجیب شلوارجینش فروبردکه کُلُهم عقم گرفت ازاین همه بی هیکلی خداچراهرچی کج وکُلَس توسیستم من میاری بدبخترازمنم هست؟

من ـ حرفی نداریدمن برم

بازنگاه ه*و*س آلودشوبهم انداختوباصدای نخراشیدش گفت:من تورودوست دارمـ….
رمان و عشق تنهاعشق
پوزخندی زدموگفتم:خوب میگی چیکارکنم برات برقصم؟لبخندی زدکه گفتم:اوه خدای من،من چه قدرعاشق این خنده هام که منوبه مرزسکته ناقص میبره

خودش فهمیدخنده هاش چندشه ودهن گالشوبستوگفت:مگه بده میخوام سروسامونت بدم

دستموبه کمرم زدموگفتم:زحمت نکش امروزکه ازاین خراب شده رفتم حالیت میشه

ـ چرامیری؟

ـ توروسَنَنَ؟

ـ همه چی به من مربوطه

ـ بروکناربزاربادبیاد
رمان و عشق تنهاعشق
بعداَداشودراوردموگفتم:همه چی به من مربوطه آره جون عمت جمع کن این خَزبازیاروپسرنچسب

به وضوح رنگش پریدچون هروقت عصبی میشم چاله میدونی حرف میزدمـ…..

دروباشدت بستموزارزدم به حال گندوشانس خیلی خوبمـ…

چمدونه نقره ایموبرداشتم و لباساموعکس مامان بابام روهم جادادم

لامپوخاموش کردم وکتونی های اسپرت سفیدموکه خداروشکرواس خودمه روبه پاکردمــ…..

عزم زدن ازاین خونه نکبت که آدمای پست ترازخودشون توش هست کردم

ـ ـ کجا؟

نگاه عاقل اندرصهیفی بهش انداختموگفتم:قبرستون میای؟

ـ همیشه باچمدون میری قبرستون؟

ـ آره مشکلیه کوتوله

عصبی شدبه من چه خوب ؟خدایی قدش کوتاهه حتی ازمنی که ۱۷۷میشم

یقه مانتوموگرفتوصورتشونزدیکم کردوگفت:هه صبرکن فکری برات دارم!

پوزخندی زدم نزدیک شد…….

نزدیکونزدیکترلبهاش چندشش به پوسته ای که روش اززهربودخوابید..

درعرض دوثانیه رو زمین افتاد چمدونوحرکت دادموازخونه بیرون زدمـ…

دستی به لبهام کشیدم پدرفادیاسرهنگه وخیلی تجهیزات مختلف دارهـ…
رمان و عشق تنهاعشق
یکیشم همین پوسته که روی لب میشینه وبانخی به دندون داخل متصل میشهـ..

تاخودت نخوای نمیتونی دربیاریش منوفادیاهمیشه ازش استفاده میکردیمـ…

من نمیدونم اینوپدرش ازکجااورده ولی اون روزسرهنگ میگفت که ازآمریکابراش اوردن یه جورایی روپوسته ماده ای زهرآلودنشسته که فقط به

لبی که نزدیکش بشه زخم میزنه ولی لب خودمونواذیت نمیکنه یه یک ساعت

بعدبه هوش میادالبته اگه زودبفهمن وگرنه می میرهـ

گوشیم زنگ خوردبانگاه به شماره لبخندی زدم وجواب دادم:الوفادیا

فادیا خندیدوگفت:مارمولک کجایی؟دلم برات تنگیده گمشوبیااین ورایه حالی کنیم

ـ ازاون خونه بیرون زدم

تقریبادادزد:چی؟چرا؟آخرسراون آشغال دست درازی کرد؟بذاربیام بکشمشـ…

خندیدم:نه فادیانذاشتم ولی فادیامن جایی روندارمـ….

خندید:دیوونه تامنوداری غم نداری بپرباتاکسی بیااینجاتنهام بابارفته ماموریت مامانم داره کتلت

درست میکنه البته با گوشت چرخ کرده فراوان تاسه شمردم خونمون باشیابابای
رمان و عشق تنهاعشق
وبدون اینکه من خدافظی کنم قطع کردومن گفتم:خدایاشکرت

حوصله هیچی روندارم احساس میکنمـ….

خسته ترازاونیم که بتونم یه خواب راحت داشته باشمـ…

کارموهم که ازدست دادمـ…

همش تقصیرسپهره کثافت ،بایادآوریش اشکام ریخت واینبارتواین هوای سردزمستونی دلم گرفت ازاین همه بی کسی!!!!

من یه دخترتنهابی هیچ مالوثروتی تکوتنهافقط یه دوست دارم که توداردنیاتک ندارهـ….

ماشینی جلوی پام ترمزکردباتعجب به ماشین نگاه کردم یه مرسدس بنزه مشکی
رمان و عشق تنهاعشق
درش بازشدودومردقوی هیکل به سمتم اومدنـ…

عقب عقب رفتم واونادوییدن چمدونوول کردمودوییدم فِرزبودمـ

ایناکَین دیگه خدا!

ازهرپس کوچه ای ردمیشدم برمیگشتموبه پشت سرمونگاه میکردمـ….

نفسی ازنبودشون کشیدمومحکم به یه چیزسفت برخوردکردمـ…

خواستم ببینمش که دستش رودهنم قرارگرفت وزیرگوشم باصدای ترسناک گفت:لال مونی بگیرفقط

ومن نفسم حبس شدصدای گیراودرعین حال ترسناک ،گنگ بودم

میترسیدم بلایی سرم بیاره ،خودموکنترل میکردم تاازترس نلرزمـ…

گوشیم زنگ میخوردمطمئنم فادیاس

دستشوگازی گرفتموگفتم:ولم کن عوضی

دستاموقفل کردماشین ته کوچه قرارگرفته ومن توش تقریباًپرت شدم
رمان و عشق تنهاعشق
دادزدم که بازجلوی دهنم گرفت!

همش تکون میخوردم نمیتونستم ببینمشـ…

ولی خیلی دلم میخواست دوتامشت تودهنش بکوبونم تادست کثیفشوازرودهنم بردارهـ

ازشهرخارج شدیمـ وای خدای من!کم کم میخواست اشکم دربیاد!

ازطرفی هم اعصابم متشنج شده بودبدم میومدهمش بادماغ نفس بکشمـ…

دستشوازرودهنم برداشت باگستاخی وترسی که سعی توپنهون کردنش داشم نگاهش کردم

اخمی روبه من کردوگفت:میتونستی خیلی راحت تربیای ولی خودت خواستی حالاهم دهن گشادتوببندوزرنزن مفهومه؟

نگاش کردمومثل خودش گفتم:مفهوم نباشه چی میشه؟الان دقیقامن باتوی یِلاقَبااین دوتالندهوراینجاچیکارمیکنم ؟

دست به سینه نشست که گفتم:مسخره بیشعور

خودموبه درماشین میکوبوندکه دستموکشید

باپشت دستی که تودهنم خوابوند

چشام دودوزدوخون ازدهنم پاشیدوگفت:اینوزدم تابدونی خیلی رومخمی پس تادومی رو،روبدنت نخوابوندم دهن کثیفتوببند
رمان و عشق تنهاعشق
تمام زورموزدم تااشکام نریزه چی میشدالان کنارفادیابودموباهم پیانومیزدیم؟

گوشیم زنگ خوردبی تربیت دستشوتوجیبم بردوگفت:فادیاکیه؟

ازدهنم پریدوگفتم:توروسَنَنَ؟

وخواست بزنه که دستش مشت شدوگفت:آدمت میکنمـ

دهنم کج کردموگفتم:هروقت توآدم شدی منم بلیطشومیگیرمـ…

چشاش پرازخشم شدوگوشیروتوجیب کت مشکی براقش گذاشتـ…

به بیرون نگاه کردنفسی کشیدمـ….

دستمال کاغذی ازتوجیبم دراوردم وخون دورلبموپاک کردمـ….

تودلم فحش دادمشـ دستش سنگین بود بدجوربغض داشمـ…

کاش زورم بهش میرسید منم یکی میخوابوندم توگوشش کاش!

ذهنم درگیربود!

ایناکین!چی میخوان ازجون من!مگه من چیکارکردمـ!

من ـ توکی هستی؟

ـ دهنتوببند

ومن تحقیرشدنوبرای بارهزاروم دیدم ودم نزدم

ـ ـ اسمت چیه؟

نگاش نکردموبابی حالی گفتم:آرام!!!

ـ ـ آرام پارسالیسانس طراح دکوراسیون یه دیزاینرماهر کمی هم نوازندگی توپیانوبلده یه دوست صمیمی به اسم فادیاداره پدرفادیاسرهنگ درجه داره مادرفادیااستادادبیات آدمای خوبوباشخصیتین اطلاعات کافیه قربان؟

همه اینارواون راننده گفت که من شاخ دراوردمـ وباچشمای گردم نگاموبینشون گذروندمـ….
رمان و عشق تنهاعشق
کنارمن که پسرجوونی بودگفت:من گفتم ازخودش اطلاعات بگیرنه ازاون دخترهـ….

راننده بازگفت:چیزخاصی درموردایشون نیست ولی شنیدم همیشه معدل بیست بوده تازه بورسیه میشه ولی نمیره چون خرجش براش سخت بوده درسوول کرده پیش پسری به اسم سپهرملکی کارمیکرده که ……

پسردستشوبالااوردوبه من نگاه کردکه چشام ازحدقه بیرون زده بودوگفت:چندسالته؟

من ـ ۲۳

ماشین ایستادبازنگام کردوگفت:پیاده شوفقط میخوام فکرفرارباشی کلاًذهنتومُنحَل کردم

پیاده شدم کولموسفت چسبیدم میترسیدم ازاین پسره واون دوتالندهور

درعمارت بازشدمردای سیاه پوش یاعینک دودی سری خم کردنـ….

که پسرکنارمن مغرورانه سرشوتکون نامحسوسی دادوبه من گفت:این عمارت قوانین داره حواستوخوب جمع کنوطبق قوانین عمل کن وگرنه….

اجازه حرف زدن ندادموگفتم:چرامن اینجام؟توکی هستی؟چرامنودزدیدی؟
رمان و عشق تنهاعشق
جوابموندادودست راستشوتوجیب شلوارش فروبردوازم جلوزدپسره نفهم

دوپله ردکردمودرشکلاتی رنگ بازشدومن نگام روسرامیکای براقوتمیزثابت موند

به خدمتکارهاسلام کردم که بی شعوراجوابموندادنومن حرص خوردم

اون سالونوردکردم بازدری به همون رنگ بازشدومن بایه ساختمون که چه عرض کنم ویلا هم به کنارانگاربرج میلادبودسرموگردوندم

همه چی ساده وبی آلایش پرده های پیلیسه وارمشکی سفیدباوالورهایی مشکی براق که پنجره سرتاسری روپوشونده بود

فضاروتاریکونمورنشون میداد

پاموروسرامیکای لیزسفیدباگلای مشکی کشیدم چه حالی میده باله برقصی

لوسترطلایی رنگ بزرگی وسط عمارت خودنمایی میکرد

رمان و عشق تنهاعشق
سمت چپ به دری دیگه وصل میشد… سمت راست پله میخوردبالامیرفت…

مبل های سلطنتی طلایی رنگ که گردچیده شده بودنــ…

خواستم برم به وسیله های توویترین نگاه کنم که صدای ترسناکش اومد:فضولی برای بعد….

نگاش کردم دستشوبه سمت خانومی مُسن بردوگفت:ایشون عصمت خانومن همه چیروبهت میگهـ!

بعدبه دخترکناریش که باغیض نگام میکرداشاره کردوگفت:مهتا هم دخترشونه!

بعدتنه ای به من زدورفتــ….

واقعاالان من اینجاچه غلطی میکنمـ؟
رمان و عشق تنهاعشق
عصمت خانوم یه چرتوپرتایی گفت که من سرنیوردم:

مثل اینکه حقی ندارین اتاق آقابرید….

مثل اینکه طبقه سوم مخصوصاآقاسوهرکس پاشوتوش بذاره باجونش بازی کردهـ…به من میگه ساعت هفت صبحونس آخه هفت صبح عمم بیداره که من ذلیل شده بیدارباشمــ….

اصن چه دلیلی دارهـ من اینجاباشمـ؟

فکرای مزخرفی توسرم رژه میرفتـــ!نمیدونستم اصلا کجاهستمـ!

الان فادیا نگرانمهـ!وای خدا!

اه نمیدونمـ چی جوراصن فرارکنمـ بااون مردکای غول بیابونی…

**************

باصدای خنده دختری که طنینی دل انگیزتوعمارت به وجوداومده بود…

چشاموبازکردم تانگام به سقف افتادیادبدبختیام افتادم یاددیروزیادکتلتایی که دلتنگمن خداچی شد؟

حوصله نداشتم الانم که ازغذاخبری نیست چون من ساعت ۱۲ازخواب بیدارشدمـ صبحونه تعطیله تاساعت ۲بایدول بچرخمـ…

دستمورومیله های سرتاسری تاپایین پله گذاشتمـ….

نگام به دختری قدوقواره خودم وخوشگل وخوش هیکل افتادکه که بااون پسردیروزی نشسته بودنـ وخودشولوس میکرد…

پسربایه ابروی بالاپریدواخمی نامحسوس نگام کردمنم اخم کردموچشم غره توپی بهش تحویل دادمــ….

 رمان و عشق تنهاعشق

 خواستم واردآشپزخونه شم که صدای ترسناکوقشنگش اومد:آرامـــــ!!!!!!!

نگاش کردم اشاره کردسمتش برم باطمعنینه سمتش راه افتادمـ….

دختربالبخندمهربونی نگام میکرد…

من ـ هوم چیه؟

اخمی کردوگفت:دوتاآبمیوه بیار

ابروم بالاپریدودستاموبه کمرم زدموگفتم:نوکربابات غلام سیاه میشناسیش که؟

یه دفعه خیزگرفت سمتمـ ترسیدمـ وفراروبرقرارترجیح دادموبی وقفه دوییدمـ

صدای دادوبیدادشومیشنیدم ولی مهم نیست میدونم منوبگیره به بادکتک گرفتهـ ومنم بد دهنم یه چی میگم بدترمیشهـ!

باصدای پارس سگی نگام روش ثابت موندوای خدا قدتوبالا رعناروبندازمـ! !

صداش اومد:آرام بهتره صبرکنی وگرنه خوراک سگامیشی!!!
رمان و عشق تنهاعشق
حرفی نزدم نگام بین سگه واون درحال دَوَران بودصدای پسری دیگه اومد:طوفان ولش کنـــ……

به صاحب صدانگاه کردم طبقه سوم توتراس باژس خاصی نگام میکرد….

اخمی بهش کردم اون پسره داشت نزدیکم میشد…

بازصدای اون یکی پسره اومد:طوفان میگم کاریش نداشته باشــــ…

پسرایستادودست به سینه بهم نگاه کرد….

پوزخندش منوداشت منفجرمیکردسگ هم نگام میکرد

میتونستم ازروش بپرم آره آرام تومیتونی خنگ سگ به این بزرگی چه جوربپری!لنگه کفشمودراوردم وشوتش کردمـ

که حواس سگ پرت وشدودِبدوکه رفتی !

صدای خنده اون پسره اومدولی اون یکی دادزد:دخترسِرتق صبرکنـ!

نگاش کردم سمتم دوییداون یکی لنگ کفشمودراوردمـ

ـ ـ آرام وایسانرواون وروآرامـــــــــــ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جلومونگاه کردم یه سراشیبی جلوم قرارگرفتــــ!
رمان و عشق تنهاعشق
نتونستم سرعتموکم کنم وروی سراشیبی قِل خوردموتوآب فرورفتم ودیگه چیزی ندیدمـ…..

صداهای نامفهومی میشنیدمـــ…..

ـ ـ طوفان بهت گفتم دنبالش ندو!!!

ـ ـ به من چه؟دخترپروحاضرجوابی میکنهــ!

ـ ـ اون امانته طوفان گفتم حواست بهش باشه آرام نه تورومیشناسه نه منو…

چشاموباتعجب بازکردموگفتم:من امانتم؟

هردوشون نگام کردنــ…

پسری که تابه حال ندیده بودمش کنارم نشست وگفت:خوبی؟

سرموتکون دادم:شمادوتاکی هستید؟

ـ نمیتونیم بگیم میشه چیزی نپرسی؟

ـ نع منوبه زوراوردین اینجاانتظاردارین براتون آبمیوه بیارم ساکتم باشمـ

بعددستموگرفتم سمت اون یکی گفتم:ایشونم که منوباخدمتکارش اشتباه گرفتهـ….

اخمی کردوگفت:دهنتوببند
رمان و عشق تنهاعشق
زبون درازکردموگفتم:خودت دهنتوببندکورکودیلــ…

پسرکناردستیم خندیدوروبه اون گفت:طوفان!!!!

من ـ توکی هستی؟

پسرکناردستیم بالبخندنگام کردوگفت:اوم اسمم مهیارهـ…

ـ من اسمتونخواستم میخواستم بدونم توربطت به من چیه؟

خندیدوگفت:نمیگمـ….

ازجاش بلندشدوگفت:فضولی نکن

من ـ این کوروکودیلوببر
رمان و عشق تنهاعشق
خندیدوطوفان نگاه خشمباری سمتم پرت کرد

که براش زبونمودراوردم خیزگرفت سمتم که مهیار دستشوتخت سینه طوفان گذاشتوگفت:اِطوفانــ..!

خندیدموگفتم:مهیار خان من ازدست این کوروکودیل آسایش روحی روانی ندارم دست بزن دارهـ

[گوشه لبمونشونش دادم وادامه دادم:ببین لبم چی شده؟ همیشه اینقدروحشیه؟

مهیار میخندیدوطوفان حرص میخوردوباعصبانیت نگام میکرد….

من ـ هان چیه؟چرامثل قورباغه ها نگام میکنی؟

نفسی کشیدومهیاروکنارزدواومدسمتم پتوروکنارزدم وپرت کردم روسرشوتامیخوردزدمشـــ….

مهیار باخنده نگامون میکردمنم هرچی زورداشتم روسروکله ی کوروکودیل خالی کردمـــ….

مهیار سمتم اومدوگفت:آرام ولش کن این آدم نیستـــ….

خندیدم وازتخت پایین اومدم پام به شدت دردمیکرد….
رمان و عشق تنهاعشق

بازوم خراش برداشته بودمهیار دستموگرفتوگفت:زیادراه نروحالت فعلاًروبه راه نیستـــ

طوفان باخشم نگام میکردومن خوشحالم که هیچ غلتی نمیتونه کنهـ….

طوفان ـ مهیار ولش کن این یه سگ جونیهـ…

اخمی کردم:سگ هفت جدته کوروکودیلـ…

مهیار منوازاتاق بیرون کردوگفت:بروتواتاقت میام پیشتـ….

لبخندی زدموگفتم:ادبش کنـ….

خندیدوگفت:حتماًخانومـــ….
رمان و عشق تنهاعشق
ازاتاق بیرون اومد واون دخترودیدمـ

بانگرانی اومدوگفت:خوبی؟

نگاش کردم:بله شما؟

خندیدوزدبه بازوم:دوست طوفان هستمــ…..

دستشوبه گرمی فشردموگفتم:آراممــ

ـ چه اسم قشنگی داری اسم من نهالهـ…

حرفی نزدم گونموبوسید:برواستراحت کنـ….

سرموتکون دادم وازش دورشدم خدایی خیلی خوشگله من که عاشقش شدمـ…

وارداتاق شدم نگام چرخ خوردوروعکس مامان بابام ثابت موندوالبته منی که ۱۷سالم بود…….

ولبخندرولبم رضایت اززندگیرواعلام میکرد….

دستی روعکس کشیدم دفترخاطراتم رومیزکوچیک قهوه ای رنگ توتراس چشمک میزد…..

روصندلی پشت میزنشستم دفتروبازکردم تاعکس سپهرودیدمــ….

هجوم غم تومغزم باعث جوشش اشک توچشمم شد….

 رمان و عشق تنهاعشق

چه قدرسپهرگفت من پیانودوست دارموبه عشقش رفتم پیانویادگرفتمـ……

هرکلاویه که میزدم خنده رولبم می اومدخرترازمن هم هست؟

ـ ـ خوبی؟

نگاش کردم دوزانوکنارم نشستوگفت:چی شده؟

من ـ دوست ندارم درموردش حرف بزنمـ…

لبخندی زدوگفت:طوفان رواذیت نکنــ…..

چشاموبستم واشکم بدتربه خاطربدبختیم ریخت ومهیار دستشودورشونم

انداخت واقعا نیازداشتم یکی باشه بفهمه چمهـ:فقط احساسات یه دختره که میشه

ازچشاش خوندوفهمیددلش غم داره ،آرام من توروخوب میشناسمـ……

حرفی نزدم سرموروشونه هاش گذاشتموگفتم:من بدبختمـ……

وبغض گلوموچنگ زدمهیار موهای روصورتموکنارزدوگفت:آراموگریه؟

لبخندتلخی زدم:آره آراموگریهـ…
رمان و عشق تنهاعشق
منی که خنده ازرولبام پاک نمیشدگریه میکنمـ…

که بدبختم گریه میکنم چون غم دارمـ….

گریه میکنم چون توداردنیافقط فادیارودارمـ…

گریه میکنم چون تواوج خوشبختی غم سقف دلم شد….

حرفی نزدومن به سوختن دفترنگاه کردم وازخداخواستم آهم دامن سپهروترمه روبگیرهـ……

مهیار ـ آرام میخوام بهت بگم اگه طوفان باهات بدتاکردببخشش اون یه کم مخش تاب دارهـ یه کم دیونسـ… یه کم هم عقلش ایراددارهـ….

خندیدموبانم اشکی که توچشام موج میزدگفتم:مهم نیست من ازاین بدترشم

دیدمـ… همین که یکی پایین ترازخودشونومیبیننـ…

فکرمیکنن خداپیغمبرنوبشریتوتیره رنگ میکننـ…

آدمم وخوب میفهمم که طوفان ازهمون دسته پسراس که اعتمادبه نفسشون توپانکراسمهـ…..

خندید:نمیدونم ولی زودقضاوت نکنـ…..

ـ بادیداراول میشه فهمیدکی چه جوری کی چه جوری نیست طوفان یه کوروکودیلهـ…..

خندید:چی بگمـ…..

رمان و عشق تنهاعشق

ـ ـ هیچی نگوپاشوبرو….

هردومون برگشتیموبه طوفان نگاه کردیم من باترس ومهیار باخندهــ….

مهیار ـ اِتواینجایی ذکرخیرت بود…

طوفان چشم غره ای بهش رفتوروبه من گفت:پاشوبروداخلـ….

سرموبابی تفاوتی برگردوندموروزانوهام گذاشتم مهیار سرشوخم کردوبالبخندوآروم گفت:توکوتاه بیا

خندیدم:باشه ولی یه پنج دقه دیگه بمونم بعدمیرمـ….

چشمکی زدوایستاد:خوب طوفان مابریم آرام خودش میاد….

صدای قدماشونوشنیدمـ…..

به آتیش نگاه کردم سطل آبوروش خالی کردمـ…

وارداتاقم شدم روتخت درازکشیدم تقه کوتاهی به درخورد…

مهیار باسینی پرازغذاداخل شد:تونمیخوای چیزی بخوری؟

چهارزانوروتخت نشستموگفتم:گفتی من دارم ازگشنگی می میرمـ…..

خندید:اگه طوفان بفهمه من اومدم اینجابیخ تابیخموبریده جلوی بِلَک انداختهـ…

خندیدم:ازبس که به طوفان رودادی این شده دیگه پسرغدوبداخلاقـ…

سینی روجلوی پام گذاشت:تاتهشوبخورباشه؟
رمان و عشق تنهاعشق
ـ چشم قربانـ….

ـ من دیگه میرمـ…

ـ باشه ممنونمـ…

دستی تکون دادوازاتاق بیرون زدبااشتهای زیادی غذاروخوردم دیگه نمیتونستم تکون بخورمـ…

سرموروبالشت گذاشتم وچشاموبستم ونمیدونم به چندرسیدکه خوابیدمـ…

********

دستاموتوجیبم بردمـ

برف میومدومن عاشق برف بودمـ کلا زمستونودوست داشتمـ…

نگام به مهیارافتادکه داشت بالبخندمهربونی نگام میکرد…

والبته طوفان که پاروپاانداخته بودومحتویات فنجونومزه مزه میکرد..

لینک دانلود تا  چند  ساعت  دیگه  اضافه میشود 🙂

رمان و عشق تنهاعشق

از امیدوارم رمان و عشق تنهاعشق خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF و عشق تنهاعشق به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub و عشق تنهاعشق برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان و عشق تنهاعشق با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان و عشق تنهاعشق با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان و عشق تنهاعشق از نویسنده محبوب sedna.z براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  forum.negahdl.com

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  و عشق تنهاعشق   هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان و عشق تنهاعشق
4.4 از 5 رای
بازدید : 351 بار بار دسته بندی : و عشق تنهاعشق تاريخ : ۴ مهر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

شانزده + 20 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،