پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان هیپنوتیزم
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان هیپنوتیزم

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای هیپنوتیزم از SaRa.ShS
دانلود رمان هیپنوتیزم از SaRa.ShS

رمان هیپنوتیزم

دانلود  رمان هیپنوتیزم

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان هیپنوتیزمچیه ؟

طنز.کلکلی

خب رمان هیپنوتیزمچند صفحه داره ؟

۱۳۰

خلاصه رمان هیپنوتیزم

داستان در مورد یه دختری به اسم انیسا شیطون، مغرور و گاهی هم لجباز.
انیسا رشتش مهندسی عمران و ترم اخری هستش که تو دانشگاه داره درس میخونه . استادشون برای پایان نامشون میگه باید روی یه طرح ساختمونی کار کنند و طرح هر ۱۰ نفری که بهتر شد به سفر پاریس میرن

چند صفحه ای اول رمان : هیپنوتیزم با هم بخونیم

مقدمه:
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توش برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم…
ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

*بـه نـام خـدایـی کـه در ایـن نزدیـکیـستـ*

در کمدمو باز کردم و باز کردن کمدم همانا و ریختن یه کوه لباس رو سرم همانا.
با زور و بدبختی خودمو از لای لباسام بیرون کشیدم.پوفی و کردم و از ترس اینکه مامانم این صحنه خیلی قشنگ رو نبینه
داشتم تند تند لباسامو جمع میکردم که در اتاقم زده شد و مامانم وارد اتاقم شد .
با بهت به صحنه ی رو به روش نگاه کرد و گفت:
_آنیـــــــــسا
همچین گفت انیسا که پرده ی گوشم پاره شــد اه اه لعــــنتی هنوز نصفی از لباسام رو زمین بود
از بس که لباس دارم.منم یه لبخند ملیح زدم و گفتم:
_جانم مامانم؟
_تو خجالت نمیکشی تازه اتاقتو تمیز کردم(فکر نکنید از اون دسته کسایی هستم که ماماناشون اتاقاشونو تمیز میکننا . توی این ی مدت به شدت کار داشتم، بخاطر همین مسولیتش افتاد ب گردن مادر عزیزم)
_اااا مامان جون همین الان جمعش میکنم
_سریع، تند، زود.
_اینا ک همش یکی بود
_با من یکی بدو نکن بچه خجالتم نمیکشی خیر سرت داره۲۳ سالت میشه و هنوز ادم نشدی .ماها که همسن شماها بودیم…
نذاشتم ادامه بده چون کلشو حفظ بودم:
_بله بله میدونم ۵ تا بچه تو بغلتون بود خونه داریتون ۲۰ بود انواع و اقسام غذاهارو بلد بودید درست کنید.بخدا میدونم مامانکم
_اگه میدونستی ازشون درس میگرفتی بلکه ادم شی!
_اخه فرشته ها که ادم نمیشن مامانم
مامان تا خواست دمپایی رو فرشیشو در بیاره و منو بزنه سریع جلوی تختم سنگر گرفتم و گفتم:
_ا مامان دلت میاد دختر نازی مثل منو بزنی؟بذار برم انقدر دلت برام تنگ شه.
مامانم غر زد:
_خیر سرم باید برم برگه ی بچه ها رو صحیح کنم نشستم دارم با توی نیم وجبی سرو کله میزنم.
_اااا مامانم دیگه ۲۲ سالمه ها!!!
_کاش به همون اندازه هم عقل تو کلت بود.
_مــــــامــــــان!

مامان با خنده سری تکون داد و اتاقم رفت بیرون.
منم چمدونم رو از کمد دیواری دراوردم و لباسام رو گذاشتم توش. دلم برای مامان و بابا و آذین خیلی تنگ میشد.
ما از طرف دانشگاه روی یه طرح ساختمونی کار کردیم البته به چند گروه تقسیم شدیم و قرار شد طرح هر دونفری که تو گروه بهتر باشه از اون گروه انتخاب میشن و به پاریس میفرستنش.تو گروه ما منو روشنا انتخاب شدیم.
روشنا دوست صمیمیمه و از دبستان باهاش دوستم. رفت و اومد خانوادگی هم با هم داریم.
ترکیب بندی صورتش خیلی خوشگله. با چشمهای طوسی و پوست سفید و موهای بلند تا زانوهاش،که رنگشونم نسکافه ای بود. وضع مالیشونم توپ بود.
باباش کارخونه داره و مامانش هم مزون داره.یه داداش بزرگتر از خودش داره به اسم رادین که ۲۷ سالشه و من باهاش خیلی صمیمی ام.مثل داداشه نداشتم میمونه و رابطمون هم خواهر و برادری.
داشتم با خودم فکر میکردم که زنگ اس ام اس گوشیم منو از فکر بیرون اورد.گوشی و از رو میزم برداشتم که دیدم روشناست ، قبل از اینکه اس ام اسشو بخونم براش زدم:
_چته بچه ، مگه کارو زندگی نداری این وقت شب اس میدی؟

حالا خوبه تازه ساعت ۸ شبه. به یه دقیقه نکشید که جواب داد:
_خفه شو بچه پرو
_خوبه یه ماه ازم بزرگتریا
_تو بگو یه دقیقه ، بازم احترام واجب است
_زر نزن باو ، فردا چه کاره ایم؟؟
_دوست عزیز منم دقیقا همین سوالو داشتم.
کلا ما اگه یه روز کرم نریزیم روزمون شب نمیشه
هاهاها.براش زدم:
_نظرت چیه سر به سر اون ارزو بزاریم ؟؟
_پایتم ، چارپایتم ، افرین به اون مغز نخودیت که یه جا بدرد خورد.
بعد از پیامش کرمام شروع به فعالیت کردن:
_حالا خوبه مغز من به جا بدرد میخوره،مغز تو که هیچ جا بدرد نمیخوره.
_خفه شو ، نکبت، حالا چی تو اون مخ پوکت میگذره؟
_میتونی فردا واسم از باغچتون سوسک بیاری ؟
_چی؟سوسک؟من سوسکو از دور میبینم خارش میگیرم اونوقت از باغچمون واست بیارم؟!
_دختره ی لوس
_خفه
_چپه
_اوکی ،چه کنیم دیگه ما که ته مرام و معرفتیم. میارم برات.
_دمت جیز بابا!!!!
_حالا چه نقشه ای داری ؟
_اونو دیگه فردا میفهمی!
_کوفت منو میذاری تو خماریی
_تو خودت خماری ….هاهاها
_انیســـا!!!

اخی من چقدر سر به سر این میذارم هی خباثتم گل میکنه.
_جوونم فردا میبینمت خدایوشیج
_زهرمار بای
علامتی که رو گوشیم داشت هشدار میداد نشون دهنده ی این بود که شارژ گوشیم الاناس که تموم شه .سریع گوشیرو زدم شارژ

دیدم مامان داره صدام میزنه زود جواب دادم:
_جانم مامان؟
_بیا شام
_اومدم
مثل جت رفتم پایین دیدم بابا نشسته سرمیز و داره غذا میخوره گفتم:
_سلام بر بابای خوشتیپم
بابا که تا اونموقع مشغول غذا خوردن بود سرشو اورد بالا و گفت:
_به به خوشگل بابایی بیا بشین ببینم
رفتم پیشش نشستم و مامانم اومد و مشغول غذا خوردن شدیم.بعد از اینکه خوب سیر شدم به مامان گفتم:
_خیلی خوشمزه بود وای خدا یعنی اخرین شبیه که دارم غذای شما رو میخورم.
به مامان نگاه کردم که الانا بود که اشکش در بیاد . رفتم بغلش کردم و گفتم:
_ا مامانی من که قرار نیست بمیرم زود میرم و میام.
بابا گفت:
_اصلا قبول نمیشدیم نمیشدیا
لحنش بیشتر بوی شوخی میداد منم گفتم:
_ا بـــابـــا
_شوخی کردم عزیز بابا موفقیت تو ارزوی من و مامانته
رفتم پیشش و با عشق ابراز احساست زیاد، من عاشقه این خانواده بودم.
اذین از پله ها اومد پایین و گفت:

_اا بابایی منم ب*و*س میخوام!
اینارو با لحن لوسی گفت که منم بهش گفتم:
_اه اه دختره ی لوس مگه بچه ای تو؟
_بتوچه
_تو که هنوز یاد نگرفتی با بزرگترت درست صحبت کنی
_برو بابـ…
بابا که میدونست کل کل من و اذین به این زودیا تموم نمیشه گفت:
_بیا ازین بابا
و دستاشو از هم باز کرد که ازین اومد بغلش و باباهم گونه ی اونو بوسید.اذینم زبونشو واسم دراورد. خیز برداشتم سمتش که دوید اون میدویید من میدوییدم اصن یه وضعی بود.
مامان و بابا هم که هی داشتن میخندیدن اخر سر من موفق شدم و گرفتمش هی دست و پا میزد که از بغلم بیاد بیرون منم نمیزاشتم.
اخر سر بعد کلی تقلا موفق شد و از بغلم اومد بیرون فیگوری گرفت و گفت:
_چی فکر کردی داداش؟فکر کردی ما از اوناشیم ؟مونده تا به ما برسی هه هه ای ام شاخ!
از خنده مرده بودم خیلی باحال اینارو میگفت . بعد خنده هام گفتم:
_برو بچه پرو برو درستو بخون
ایشی گفت و رفت تو اتاقش منم بعد از تشکر از مامان جونم رفتم تو اتاقم.
***
اه چرا هی من عطسم میگیره ؟ سعی کردم مگس مزاحمو از خودم دور کنم اما مگه میشد . باز رفت تو دماغم این سری دیگه
شاکی شدم و زدم روش اومد تو دستم گرفتمش اما چرا انقد سفت بود ؟لای یکی از چشامو باز کردم که یه پر سفید دیدم به اخرش رسیدم دیدم که…
داد زدم :
_اٍذیـــــــــٍن میکشمت!
ازین بیشعور داشت با یه پر دماغمو قلقلک میداد الانم دستشو گذاشته بود رو دلشو هر هر میخندید.با حرص پاشدمو دمپاییمو پرت کردم سمتش که جاخالی داد گفتم:
_ای تور روحت ازین چته اول صبحی؟
_تو روح خودت بی ادب ساعت ۸ مگه دو ساعت دیگه پرواز نداری؟
با یاداوری پروازم جلدی پاشدم و رفتم حموم.تقریبا ۲۰ دقیقه تو حموم بودم بعدش اومدم بیرون موهامو با سشوار خشک کردم و رفتم که اماده بشم.
یه شلوار طوسی کمرنگ پوشیدم که عموم از ایتالیا اورده بود.زیر مانتوم یه تاپ دوبنده سفید و مشکی پوشیدم و مانتوم رو هم بنفش سیر پوشیدم.
یه شال طوسیم سرم کردم و موهامو از پشت ریختم بیرون.دستبند سفید و مشکیم رو انداختم و یه نگاهی به خودم تو ایینه کردم.چشمای ابی
پوست سفید، دماغ باریک، لبای نسبتا قلوه ای و موهای قهوه ای روشن.

محو خودم بودم که با داد مامانم از جا پریدم:
_انیسا دیر شد زود باش!
_باشه اومدم
در اخر کیف بنفشمو ورداشتم و دویدم از اتاق بیرون با حسرت به پله هامون نگاه کردم و زیر لب گفتم:
_خدا جون همین یه بار!
بعدشم سریع سر خوردم از پله ها پایین به امید اینکه مامان این صحنه رونبینه اما از شانس خوشگل من مامان دید و گفت:
_انیسا تا کی میخوای انقدر شیطنت کنی؟کی میخوای خانوم شی ؟پس فردا که بری سره خونه زندگیتـ…
_مامان جان سر این مسله بارها بحث شده و منم گفتم که ازدواج ن.م.ی.ک.ن.م اگه خانوم شدنم به ازداج کردنمه که هیچ وقت نمیخوام نمیخوام خانوم شم.
بعدشم سریع رفتم پایین مامان برام یه قران گذاشته بود که از زیرش رد شدم .مامانو بوسیدم بعدش نوبت بابا شد که گفت:
_انیسای بابا مثل همیشه سر بلندم کن میخوام وقتی ببینمت که یه خانوم مهندس شده باشیو بشی افتخار من و مادرت.
_قول میدم بابا
بعدش اذین اومد پیشم و گفت :
_اونجا رفتی برو یه شووری تور کن که از ترشیدگی در بیای.
_دختره ی بی حیا خجالت نمیکشی؟
_ای بابا واسه من تور کن خب!
چشمکی زد و گفت:
_بد میگم؟
یدونه زدم پس کلش و بعد از اینکه از اونم خداحافظی کردم قرانو بوسیدم و از زیرش رد شدم. مامان اینا قرار بود نیم ساعت دیگه بیان فرودگاه؛ سریع ازشون خداحافظی کردم .اژانس جلوی در بود.چمدونارو گذاشتم پشت و نشستم تو ماشینو هنذفریمو دراوردمو زدم به گوشیم رفتم تو لیست اهنگا و رو اهنگ بالا پلی کردم:

وقتی بی تابی تنهایی میاد
شبام حس اشنایی میخواد
با یه شعر تازه دوباره جون میگیرم
دنیا بام نسازه میخونم اروم میگیرم
با تموم مشکلاتم اینجوری کنار میام
همه دنیا زیر پامه گم میمونم چی میخوام
بالای بالا انگار رو ابرا
حسی که دارم بهترین حس دنیا
بالای بالا انگار رو ابرا
حسی که دارم بهترین حس دنیا
قلبم تو مشتم حالا همینجا
حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا
قلبم تو مشتم حالا همینجا
حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا
اینجا کنار ماه و ستاره
دور از زمینیم و دل دیگه غم نداره
با یه شعر تازه دل ها بیقراره
دیگه فرقی نداره فردا چی بیاره
حالا بیا بالا با ما
بالای بالا بهترین حس دنیا
بالای بالا جای منوتو اینجاس
این بالا رو ابرا غما دیگه دورن ا
خورشید کنارمه بهترین حسـ دنیا
(بالا_تهی و سامی)

با صدای داد راننده هنذفریمو از گوشم دراوردم و با گوشیم گذاشتم تو کیفم و رو به راننده گفتم:
_بله اقا؟
_خانوم رسیدیم پیاده نمیشید؟
بعد از دادن پول اژانس از ماشین اومدم بیرون.چمدونمو از صندوق عقب برداشتم و رفتم تو فرودگاه.تا پامو گذاشتم تو فرودگاه صدای جیغ روشنا اومد:
_بیشعور چرا انقد دیر اومدی؟
_به تو چه بچه پرو برو اونور ببینم کیا اومدن!
_همه بجز دوست عزیزت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ارزو…نگو من که از دوریش خوابم نمیبره
اینو گفتم و غش غش خندیدم.اونم خندید و رفت چمدونمو بزاره.شروع کردم به انالیز کردن بچه ها خوب میبینم ک همه هستن.
پریا.فرید.نریمان.شکیبا.شهیاد.علیرضا و ….
بـه بـه سیر ابی جونم که اینجاست .ببین چه کرده یه شلوار لی پوشیده بود با یه تیشرت سفید و یه کفش ورنی سفید شیک، عینک برندشم بالای سرش گذاشته بود.از حق نگذریم عجب جیگریه.
وجدان:
_دختره ی بی حیا گمشو سرتو بنداز زیر
_تو خفه شو وجدان عزیز
همون موقع ارزو جونم اومد و لبخندی از نشانه ی خباثت روی لب من و روشنا نقش بست.
رفتم پیش روشنا و تو گوشش گفتم:
_سوسکارو اوردی؟
یه جعبه ای بهم داد و گفت سوسکارو تو اون گذاشته
خب شروع کردم به انالیز ارزو.یه کلاه بافتنی سرش بود اخه من میگم اسکوله میگید نه!تو تابستون کلاه بافتنی گذاشته سرش
همون لحظه از جاش بلند شد و کلاشو دراورد و به سمت دستشویی حرکت کرد.
با یه لبخندی که از خودم بعید بود به سمت کلاش و کیفش رفتم.به بقیه ی بچه ها نگاه کردم که دیدم هیچکی حواسش نیست.
به به چه نقشه ای کشیدم مو لا درزش نمیره هاهاها!
در جعبه رو باز کردم و کلارو هم تو یکی دیگه از دستام گرفتم.
شروع کردم به دونه دونه ریختن سوسکا تو کلاه.نه با ترسی نه با چیزی!
زیپ کیفشو باز کردم و کیف پولشو دراوردم بیرون .
یه ذره هم تو اون ریختم
خب دیگه حله!

۵ دقیقه ای گذشت تا از دستشویی بیرون اومد.خواست کلاشو بزاره سرش که به چیز قهوه ای رنگ از تو کلاش اومد بیرون و افتاد رو صورتش. تا دو دقیقه تو شک بود بعدش چنان جیغی کشید که کله فرودگاه رفت هوا بعدشم غش کرد. من ک مرده بودم از خنده شکیبا دویید سمت بوفه ی فرودگاه تا یه چیزی برای این ارزو بخره بده بخوره.
دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از توکیفم اوردمش بیرون ، صورت مهربون مامانم رو گوشیم خودنمایی میکرد. جواب دادم و گفت که تا ۵ دقیقه دیگه میرسن.
ساعتای ۹ و ربع بود که رسیدن البته نه تنها مامان و بابا بلکه کل فامیل. عموهام،عمم،داییام،خاله هام.اصن یه وضعی بود نصفه فرودگاهو ما پر کرده بودیم 😀
مامانم گریه میکردو من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بهش بگم زودی میرم و میام.
_خدا پشت وپناهت مادر
با صدای شهاب(پسرداییم)برگشتم و از حرفش زدم زیر خنده اینارو با لحن دخترونه ای گفت که هر کسی که اونجا بود از خنده روده بر شده بود.
خواهرش(شیدا)گفت:
_آنی زود بیا دلم برات تنگ میشه.
_زود زود میام
بعد ابراز احساست زیاد و رفتم سراغ عمه فروغم تک عمه ی من و بهترین عمه ی دنیا. اونم بغلم کردم که گفت:
_امید زندگیه من،زود برگرد مواظب خودتم باش.
_چشم عمه ی خوشگله من
تو این حالو هوا بودیم که با صدای جیغ مامان از جا پریدم:
_وای پریوش!
برگشتم مامانو نگاه کنم که خودش زودتر گفت:
_انیسااا… انیسا بیا اینجا
رفتم جلوتر و به اون خانومه که اسمش پریوش بود سلام کردم.با مهربونی جوابمو داد:
_سلام عزیز دلم ، ماشالا چه خانومی تو

لبخندی زدم و گفتم:
_لطف دارید
و بعد رو به مامان گفتم:
_همدیگرو میشناسید؟
به جای مامان همون خانومه پرویش گفت:
_اره عزیزم منو مامانت دوستای قدیمی ایم
بعد به مامان گفت:
_وای نگار نمیدونی بعد از کنکور چقدر گشتم تا پیدات کنم ولی خونتونو که عوض کردید شماره ی گوشیتم گم کرده بودم.تا اینکه امروز برای بدرقه ی پسرم برسام اومدم وتورو اینجا دیدم.
_ای جاانم…برسام بزرگ شده پس حالا کجاس؟
_اینجاس دیگه دارن از طرف دانشگاه میرن پاریس
فکر کردم گوشام درست نمیشنوه ….رو به پریوش کردم و گفتم:
_یعنی برسام…
_اره عزیزم پسر منه
ینی خوش شانسی بیشتر از این؟خداجون مرسی که انقدر منو دوست داری همیشه لطف و محبتات شاملم میشه.
ای خدا من اینو تو دانشگاه به زور تحمل میکنم اونوقت از این به بعد باید دایما خونه هم باشیم .من میدونم اخلاق مامانمو دیگه!!!اگه الان نگفت باید بیای خونمونـ…
ن رو کامل نگفته بودم که صدای مامان بلند شد:
_پریوش باید یه روز بیای خونمون تا یه دل سیر باهات حرف بزنم.
ایناها دیدید!!!من کلا حس شیشم دارم
پریوش لبخندی زد و همون موقع از بلندگوی فرودگاه اعلام کردن که وقت پروازه برای اخرین بار از همه ی فامیلا خداحافظی کردم و رسیدم به اذین و گفتم:
_خواهر کوچولو ی من گریه نکن فدات شم باهم حرف میزنم دیگه!
خودشو پرت کرد تو بغلم و گفت:
_انیسا مراقب خودت باش دلم برات تنگ میشه.
لبخندی به چشمای بارونی سبزش زدم و در کمال تعجبم دیدم برسام داره با مامان حرف میزنه و سرشو تکون میده.مامانم بغلش کرد و بابا چیزی در گوشش گفت که اونم در جواب به بابا گفت:
_چشم مراقبشم!
مراقب کی؟نکنه مراقبه من؟؟وای نه بیخیال!!!!یکی باید از خودش مراقبت کنه بوزینهه .
دوباره صدای بلندگوی فرودگاه بلند شدهول شدم و سریع از مامان بابای روشنا هم خداحافظی کردم و دست روشنا رو گرفتم و کشیدم دنبال خودم.
تو لحظه ی اخر برگشتم و صورت اشکی مامانو دیدم طاقت نیاوردمو سرمو برگردوندم.
وقتی نشستیم تو هواپیما روشنا گفت:
_الهی بمیرم من طاقت دوریشونو ندارم
_منم
سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم:
_روشنا رسیدیم منو بیدار کن
_باشه

***
_اخیشـ چه هتل خوبیه
_اوهوم خیلی خوبه
_خدا خیرشون بده باز یه هتل درست و حسابی مارو اوردن
_نه توروخدا همینکارم نمیکردن بازم کمه در مقابل اون همه طرح های خوشگل ما
_اعتماد به شومینه
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_بتوچه
_تربچه
_خونت کجاس؟
_تو باغچه
_چی میخوری؟
_کلوچه
بعدش هر هر خندیدم و روشنا با حرص بالشت رو تختو پرت کرد سمتم که البته جاخالی دادم.
شروع کردم به انالیز کردن هتل . تو هر واحد باید دونفر میرفتن که من و روشنا طبق معمول با هم بودیم.
ست هر واحد یه رنگ بود که منو روشنا هم زرنگی کردیمو قشنگ ترین واحدو انتخاب کردیم.
اتاق ما دو تا اتاق داشت که تو هر کدوم یه تخت و کمد و میز بود.تو هال یه ال سی دیه کوچولو داشت.یه اشپزخونه کوچولو موچولو هم داشت که کابینتاش سبز پسته ای بودن
یه ست مبل راحتی هم داشت که رنگش سبز پسته ای و بنفش بود .یه ساعت دیواری شکلاتی رنگم بالای ستون اشپزخونه بود.
دست از دید زدن خونه برداشتم و چمدونو گذاشتم تو اتاقم.چمدونو که باز کردم کفم برید مامان تا اونجایی که تونسته بود تو کیفم مواد غذایی گذاشته بود و زیرشم لباسام بود.
انواع مواد غذایی:ماکارونی . گوشت .برنج.سبزی.مرغ.گوشت چرخ کرده.گوشت خورشتی .پودرشیرکاکایو… اصن همه چی
انگاه اینجا نمیتونم بخرم که تا خرخره پر کرده وللش کاره من راحت تر میشه و دگ نیازی به خرید نیست.
اول اونارو برداشتم و گذاشتم تو اشپزخونه بعد لباسامو گذاشتم تو کمد صورتی سفیدم.
حسابی خسته بودم رفتم حموم تا ابی به این بدن بزنم
_اخیش خستگیم در رفت
روشنا نیشخندی زد و گف:
_خوب عزیزم با کی بودی؟
با گیجی نگاش کردم که گفت:
_اسکول حمومو میگم دیگه
جیغی کشیدم و گفتم:
_روشنـــــا
_تاریکـا
_هر هر رو اب بخندی منحرف
_حالا توبگو من قول میدم به کسی نگم
_روشی میکشمت الهی سیاه بخت شی
_الهی کور شی
_الهی لال شی
_فلج شی نتونی راه بری
_دست و پاتو بهم گره بزنن بخوری زمین
گوشیم زنگ زد و این اجازه رو به روشنا نداد که جوابمو بده . دیدم مامانه با عشق جواب دادم:
_جونم مامانم
_سلام عشق مامان
_سلام مامانی چطوری؟خوبی؟بدون من خوش میگذره؟
صدای ازین از اونور اومد که میگفت:
_اره خدایی خیلی حال میده زودتر میرفتی
_زهرمار چه خوش گذشته بهش
مامان از بحث منو ازین خندش گرفته بود:
_شوخی میکنه عزیزم بگو ببینم اونجا همه چی خوبه؟
_اره مامانم همه چی خوبه
یکم دیگه با مامان حرف زدم و بعد اینکه قطع کردم روشی گفت:
_انیسا پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفته
_کفگیر بده همش بزنم
_کوفت پاشو اماده شو
_خب حالا
یه شلوار سفید با یه بولیز استین کوتاه سورخابی پوشیدم.موهامو بافتم وساعتمو دستم کردم و در اخر صندل سورخابیمو پوشیدم.
بابام سفارش داده بود که یه ماشین برام تو پارکینگ بزارن تا پامونو گذاشتم تو پارکینگ روشنا سوتی زد وگفت:
_جووونم بوگاتی ایول به عمو
خنده ای کردم و سوار ماشین شدیم.

جلوی در پاساژ که رسیدیم روشی گفت:
_فعلا نرو تو وایسا!
_واسه چی منتظره کسی هستی مگه
_اره متظرهـ…
بعد بقیه حرفشو خورد و گفت:
_اوناهاش بچه ها اومدن
_بچه ها؟
_اره دیگه قرار شدد نریمان و برسام و شهیاد و شکیبا هم بیان
صورتم و جمع کردم وگفتم:
_این این تحفه هم که میاد
_کی؟؟؟
_برسام
_اه خفه شو حالا یه نیم ساعت میخوایم خرید کنیم دیگه نترس بد نمیگذره
چشم غره ای بهش رفتم و با نزدیک شدن اونا به ما ساکت شدم.
منو روشنا تا چشممون به شکیبا خورد شر بازیو شروع کردیم.از دبیرستان با شکیبا دوستیم خیلی دختره خوبیه ولی فقط بدیش اینه که زیادی احساسیه.
الانم چند ماهی میشه که عاشق شهیاده ولی شهیاد اصن بهش محل نمیده.بیچاره شکیبا!!!!
من که عمرا یه روزی عاشق بشم…فک کنم میشه کرکره خنده.
یه صدایی توی گوشم گفت:
_بهتره بری تو پاساژ بجای اینکه بری تو فکر و مارو علافه خودت کنی بچه!!!!!
برگشتم و سیر ابیو پشت سرم دیدم.یه چشم غره ی توپی بهش رفتم و وارد پاساژ شدم.
متنفر بودم از اینکه کسی بهم بگه بچه اخه من کجام بچس!نه به قدو قوارم میخوره نه به سنم.
واسه اولین بار وجدانم حرف راست زد:
_خودش نره غوله تو حسرت بچه بودن مونده عزیزم.تو حرص نخور.
_قربون دهنت که برای اولین بار یه زر درست و حسابی زدی.
بعد از یه کم گشتن تو پاساژ با روشنا و شکیبا تصمیم گرفتیم یه ذره کرم بریزیم.میرفتیم توی مغازه ها و از اونجا که شکیبا ترکیش عالیه به زبون ترکی حرف میزد و اون بیچاره ها هم متوجه نمیشدن شکیبا چی میگه اخرسرم به انگلیسی تشکر میکردو از مغازه میرفتیم بیرون.نریمان و شهیادم از زور خنده سرخ شده بودن اما برسام یا اخم میکرد یا کلا هیچ عکس العملی نشون نمیداد.

یه جا که رفتیم تو مغازه به فارسی سلام کردیم و اون بدبختاهم هاج و واج به ما نگاه میکردن.
شکیبا گفت:
_نتجه سن ؟(حال شما چطوره؟)
از اونجا که منم از صدقه سری شکیبا یه چیزایی بلد بودم رفتم جلوی رگال لباسا وایسادمو هر لباسیو که میدیدم میگفتم:
_وا گویچک(چه خوشگله)
حالا یه فروشندش هی میگفت:
_what?
_our lady not speak persian.
بیچاره ها فکر کردن داریم فارسی حرف میزنیم.
یکی دیگه از فروشنده ها گفت:
_mrs wrong?
به روشی نگاه کردم که الانا بود از خنده نصف بشه .رو به فروشنده سومیه کردم و گفتم:
_No,sorry.good bye
و دست شکیبا و روشنا رو کشیدم و اومدیم بیرون.تا پامونو از مغازه گذاشتیم بیرون منفجر شدیم.علاوه بر ما شهیاد و نریمان هم خندیدند که دیدم برسامم هم یه کوچولو خندید بعد دوباره اخم رو جایگزین خندش کرد.گفتم:
_اه اه ،پسره ب گوشت تلخ،انگار میمیره بخنده
من اروم گفتم ولی مثل اینکه اون شنید :
_شنیدما!
_گفتم که بشنوی.و بعد پشت چشمی نازک کردم و از پاساژ رفتیم بیرون. بعد به پیشنهاد نریمان رفتیم یه بستنی ایتالیایی توپ خوردیم و برگشتیم هتل.

***

الان تقریبا ۴ روزه که تو هتلیم و امروز قراره بریم معروف ترین شرکت معماری پاریس nko (دوستان عزیز همچین شرکتی تو پاریس وجود نداره این ساخته ی ذهن نویسندست.)
یه تیپ خوشگل زدم بلاخره قراره از امروز بشم خانوم مهندس.وجدان:
_اوهوع،بابا خانوم مهندس
_کی میشه من کلا تورو تو زندگیم نبینم ؟
_هیچ وقت عزیزم
سگ محلش کردم.جلوی در شرکت که رسیدیم روشی گفت:
_ایول بابا عجب شرکتیه من باید از همین الان رئیسشو تور کنم.
_زهر مار ،تو تورشم بکنی از دست توعه خل و چل فرار میکنه. ایشی کرد و گفت:
_دلشم بخواد،دختر به این نازی
ادای عق زدن دراوردم و گفتم:
_خودشیفته جان دیر شد بدو بریم تو.

وقتی رفتیم تو دیدیم همه اومدن به ترتیب:علیرضا،برسام،شهیاد،شکیبا،ارزو،پریا،فرید،نریمان…فقط ما دیر اومده بودیم.با همه دست دادمو احوال پرسی کردم بجز برسام کلا من با این بچه لجم.وجدان:
_این کجاش بچس با اون هیکلش!
به حرف خودم خندیدم و برسام که خنده ی نخودی منو دید اخم کرد.چیییش فکر کرده دارم به این میخندم. هه،خوشه هااا!رو صندلیای انتظار نشسته بودیم که منشی گفت:
_بفرمایید،داخل اتاق ،اقای رشیدی منتظرتون هستند.
هممون رفتیم تو اتاق که به احترام ما پاشد و سلام کرد.ینی وقتی دیدمش کپ کردم .این بود رئیس؟اصن میشد بهش گفت رئیس؟بخدا زوری ۲۶،۲۷ سالش بود.با هممون دست داد و اظهار خوشبختی کرد به من که رسید گفت:
_سلام خانوم زیبا،خوشبختم از دیدنتون
منو میگی دهنم عین غارعلی صدر باز شده بود به هیچ کدوم از دخترا اینو نگفته بود. بزور دهنمو بستم و سعی کردم تعجبو تو صدای نشون ندم:
_ممنون اقای رشیدی
لبخندی زد و همرو دعوت به نشستن کرد.جالبیش این بود که این اق رئیس ایرانی بود و اسمشم فرهاد رشیدی بود.بعد اینکه فرم های استخدام رو پر کردیم گفت:
_امیدوارم طرح هایی که بهتون میدم رو به نحوه احسنت برام تحویل بیارین.
شهیاد گفت:
_مطمئن باشید از همکاری با ما پشیمون نمیشید.
رشیدی سری تکون داد و گفت:
_امیدوارم ،روی همتون حساب میکنم
ایییششش بایدم امیدوار باشی.بعدش ظرف شکلاتی که روی میزش بود رو تعارف کرد ما هم برداشتیم و تشکر کردیم. یه ذره دیگه با هم حرف زدیم که گفت فردا سره ساختمون باشید و وقتی ساعتشو مشخص کرد همه پاشدیم که بریم بعد خداحافظی و اینا من اخرین نفری بودم که از اتاق خارج شدم.قبل بیرون رفتنم گفت:
_آنیسا…انیسا خانوم…
برگشتم و گفتم:
_بله؟
_یه لحظه صبر کنید
_بفرمایید

تعجب کردم که چیکارم داشت!ولی خودمو از تک و تا ننداختم و منتظر موندم تا ببینم چی میگه.
_من…میتونم شمارتونو داشته باشم ؟
وا شمارمو که تو فرم داده بودم.
_شمارم تو فرم هست ،ولی برای چی؟
_اومممم،خب شاید لازم شد!
_در چه مورد؟
_واسه ی کار اگه مشکلی پیش اومد
_میتونید به بچه های دیگه هم زنگ بزنید
_نه خب من میخوام شماره ی شمارو داشته باشم.
_اقای رشیدی میتونید از شمارمو از فرم بردارید.
معلوم بود که از حاظر جوابی من حسابی جا خورده.با عصبانیت گفت:
_ینی من انقدر بیکارم که بشینم دونه دونه فرما رو بگردم تا شمارتونو پیدا کنم؟
با خونسردی گفتم:
_اینطور به نظر میاد
و در ادامه گفتم:
_روز خوش
و از اتاق خارج شدم.والا پسره ی اسکول چی فکر کرده در مورد من که میخواد مخ زنی کنه.
همه بچه ها جلوی در شرکت وایستاده بودن همون موقع که رسیدم برسام گفت:
_صلواات بفرستید،زیر لفظی میخواستی تا بیای؟
کثاااافتتتت!!!به تو چه اخه سیر ابی!!!بوزینه!!!!شفتالوو
_اونش به تو ربطی نداره !هر وقت گفتن جسد خودتو بنداز وسط!
و بعد یه پوزخند زدم ،خون خونشو میخورد. با عصبانیت رفت سوار ماشین خودش شد و به بچه ها هم گفت که سوار شن.که البته فقط ارزو و علیرضا و نریمان و فرید و شهیاد تو ماشین اون نشستن. و شکیبا و پریا و روشنا هم اومدن تو ماشین من.میخواستم جمعمون دخترونه باشه که البته خاک بر سر ارزو رفت تو ماشینی که ۵ تا پسر توش بودن. چجوریی جا میشن. هاهاها
برای عوض شدن روحیمون پریا پیشنهاد داد بریم شهر بازی. عجب شهر بازی ای بود به ارم گفته بود زکی! اول رفتیم سوار ترنش شدیم.چهار تامون از ترس رو به موت بودیم و از اول تا اخرشم فقط جیغ میکشیدیم. بعد از اینکه اون وسیله ی لعنتی وایستاد روشنا گفت:
_بچه ها بیاید یبار دیگه بریم ترسمون بریزه
با اینکه اونموقع سکته کرده بودم ولی بازم موافقت کردم پریا هم موافق بود ولی شکیبا نیومد.خلاصه دوباره سه تایی رفتیم و دوباره همون جیغای کر کننده و فحش به اموات کسی که این وسیله رو ساخته.

انقد جیغ کشیدیم که دیگه نفهمیدیم کی وایستاد.بلاخره پیاده شدیم و رفتیم پیش شکیبا.شکیبا نگاهی به صورتامون که رنگ گچ شده بود انداخت و گفت:
_نگاه کن توروخدا ،مگه خر مغزتونو گاز زد که دوباره سوار شدید؟
دستامو زدم به هم و گفتم:
_همینش میچسبه!
شکیبا سری از روی تاسف تکون داد و این سری تصمیم گرفتیم بریم ماشین سواری.این سری خیلی بهمون خوش گذشت.رو دوسه نفر زوم کرده بودیم هی میزدیم بهشون.ای میخندیدیم ای میخندیدیم. با خوشحالی خواستم بزنم به اون دوسه نفر که یکی از عقب زد بهم برگشتم ببینم کار کدوم خری بوده که دیدم سیرابی جونه.تازه دوزاری دستم اومد دنده عقب گرفتم و با یه قدرت کوبنده زدم بهش.خواست دوباره تلافی کنه که همون موقع وقت تموم شد!با خوشحالی از ماشین پیاده شدم که برسام گفت:
_تلافی امروزو سرت در میارم جوجه
_ارزو بر برسام عیب نیست
_مطمئنی؟
_بعله،پس چی؟
_هیچی فقط مواظب باش باد نبرتت ،جوجه
ای زهر مار و جوجه درد و کوفت ،سر تخته بشورنت الهی،کثاافت،الاغ،گاو الحق که اسم سیر ابی برازندشه.
_اونش به تو ربطی نداره،اقای فوضول
_من فوضولم اره؟
_اره دیگه به کار همه کار داری
_به کار همه که نه ،ولی به کار رقیبم کار دارم.
با تعجب گفتم:
_رقیب؟
_بعله،مطمئن باش از همین الان طرح بهتر مال منه.
تازه فهمیدم منظورش از رقیب چیه.
_زیادی امیدواری!
_امیدوار بودن بد نیست ناامید بودن بده
_ولی مطمئن باش که برای تو ناامیدی بهتره چون از همین الان خودتو بازنده بدون.
_من برنده ام،جوجه خانوم
_جوجه عمته
خنده ای کرد و گفت :
_متاسفانه ، عمه ندارم.
_اره جون عمت
_حرص نخور،جوجه خانوم پسته بخور
با شیطنت گفتم:
_نه دیگه پسته گرونه
_میخوای برات بخرم ؟
_نچ تو واسه خودت بخر
_ا چرا مگه دوست نداری؟
_دوست که دارم ولی اسمش از دهن تو خارج میشه همه ی سلولای بدنم دچار خارش میشن.
توقع داشتم با حرص موبایل تو دستشو بکوبه تو سرم ولی با بیخیالی گفت:
_لطف داری!
قری به چشام دادم و گفتم:
_خب دیگه زیادی وقتبا ارزشمو با صحبت کردن با تو هدر دادم،خدایوشیج
و منتظر جوابی از اون نشدم او به سرعت از شهربازی خارج و به سمت ماشین رفتم و سوارش شدم.

از امیدوارم رمان هیپنوتیزمخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF هیپنوتیزم به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub هیپنوتیزم برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان هیپنوتیزم با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان هیپنوتیزم با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان هیپنوتیزم از نویسنده محبوب SaRa.ShS براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : negahdl.com

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان   هیپنوتیزم  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم